eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
870 دنبال‌کننده
221 عکس
110 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
آخر شب پارت میدم بهتون
https://ble.ir/mardombot?start=413848953 بچه ها این لینکُ توی بله باز کنید حتما ازتون چندتا سوال میپرسه یه رباتِ ۱۰ تا سوال و نتیجه‌اش بهت میگه شبیه کدوم یکی از یاران امیرالمؤمنین هستی.. قرعه کشی هم داره خیلی حال میده خدایی... سؤالش هم خیلی اسونه درباره خودته..که چه واکنشی نشون میدی در برابر بی‌عدالتی و حالا سوالی که می‌پرسه... سریع شرکت کنید تا تموم نشده😃❤️
لینک دعوت من هدیه عید غدیر کتاب‌رسان: https://ketabresan.gmfy.ir/?ref=FNT22W تخفیف ها و جوایز قشنگی داره..چرخونه رو امتحان کنید😊
خب بریم برای پارت زنگار
نعمت‌الهی/زنگارღ
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...⁵》 #رسول روز‌بعد...غروب..سایت
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...⁶》 گزارشُ نوشتم و بدو رفتم سمت اتاق بابا..داشت با تلفن حرف میزد...رفتم پشت میزش و از تو کشو‌ش چندتا بادوم برداشتم که زد تو دستم.. حامد:بله خیلی ممنونم..خوبه فردا خودم میام مرخص‌ش میکنم...خدانگهدار تماسُ قطع کرد و منم چندتا بادوم گذاشتم تو دهنم و تکیه دادم به میز رسول:کی بود بابا حامد:تو فک‌ت خسته نشد رسول انقدر میخوری رسول:وا خب دوتا بادومِ دیگه حامد:از دست تو...دکتر محمد بود،گفت امروز محمد میگه که مرخص‌ بشه.. به دکترش گفتم تا فردا نگهش داره..اون نه میخواد توی خونه استراحت کنه نه آدمیِ که یکم به فکر سلامتی خودش باشه..همون توی بیمارستان بمونه باز خوبه رسول:فردا بیاد حالا زنعمو هم تا شب نمیزاره بیاد بیرون ولی فرداش دیگه عمو میاد سرکار حامد:آره،حالا نمیزارم زیاد به خودش فشار بیاره هنوز بخیه‌هاش درد میکنه‌...تو برای چی اومده بودی؟..ردی پیدا کردی رسول:هیچی نبود بابا..نمیتونیم چیزی پیدا کنیم..اینم گزارش‌ش حامد:ولی نمیشه که بگذریم ازش دوتا دیگه بادوم خوردم و به بابا که دست به سینه تکیه داده بود به صندلی گفتم رسول:خب اگه اونا قصد حذف عمو رو داشتن برای نتیجه کارشون میان بیمارستان مهاباد...اونجا هم میفهمن عمو زنده‌س و اومده تهران حامد:خب منظورت اینکه اونام اومدن تهران؟ رسول:اگه واقعا عمو سوژه‌ی حذف اونا باشه آره میان حامد:رسول دوربین های بیمارستان مهاباد میتونی چک کنی؟ رسول:آره میتونم کاری نداره حامد:خوبه..از لحظه ورود محمد تا روزی که محمد از اونجا اومده بیرون چک کن حتی یکم جلوتر...دوربین های بیمارستانی که هستُ میدم بچه های سایبری انجام بدن تو فعلا تمرکز کن روی اون بیمارستان رسول:باشه..ولی الان باید برم پیش آرمان،برگشتم انجام میدم حامد:زود برمیگردی رسول..خیلی شلوغیم چشمی گفتم و زود رفتم سمت پارکینگ سوار موتورم شدم...توی راه بهش پیام دادم که راه افتادم اونم خیلی سریع باشه‌ای گفت.. به آدرس رستورانی که داده بود رسیدم و رفتم داخل هنوز نرسیده بود که میزی انتخاب کردم و نشستم..بعد از چند دقیقه اومد... آرمان:چطوری رسول:نمیومدی..میدونی از کیِ اینجا منتظرتم؟ آرمان:چرت نگو دیدم از موتور پیاده شدی چند دقیقه پیش..تا جای پارک ماشین پیدا کنم طول کشید..چی میخوری؟انقدر گشنمه ها رسول:توام که هیچ‌وقت سیر‌مونی نداری آرمان:نکه تو داری..صبر کن الان میام بلند شد و رفت سرویس و بعد اومد نشست آرمان:پیتزا سفارش دادم رسول:خوبه آرمان:اونشب چرا داشتی گریه میکردی پشت تلفن؟ انقدر نگرانت شده بودما یادم افتاد همون شب توی بیمارستان برای درددل کردن زنگ زدم آرمان ولی فقط تونستم یه جمله با صدای گرفته از بغض بگم حالم بده..و بعد قطع کردم رسول:حال عموم بد شده بود..میخواستم باهات حرف زدم آرمان:عه چرا؟خوبه حالش الان؟ رسول:بهتره خداروشکر آرمان:میگفتی بهم میومدم پیشت...اونشب از ترس نکنه اتفاقی‌ برات افتاد تا صبح بیدار موندم...هرچی هم زنگ میزدم برنمی‌داشتی از یادآوری اون لحظه تلخ بغض نشست تو گلوم...واقعا اگه عمو میرفت من چیکار میکردم؟...آرمان با دیدن حال خرابم دستامو گرفت و با مهربونی گفت آرمان:مگه نگفتی الان حالش خوب شده؟خب باز برای چی غصه میخوری داداش؟...قربونت برم من فرفری بغض نکن که اصلا بهت نمیاد،الانم خوبه دیگه عموت الحمدلله رسول:داشتم واقعا از دستش میدادم آرمان...یکم فقط فاصله داشت با مردن... بغضی که تو گلوم بود شد یه قطره اشک و افتاد روی میز...آرمان نوچی کرد و بعد روی صندلی کناریم نشست و منو تو بغلش گرفت...من سر کسایی که دوستشون داشتم لوس میشدم..اصلا برام مهم نبود چند سالمه..مهم اینکه وقتی حالم بده یکی مثل آرمان دارم همیشه هوامو داشته باشه...همیشه تو حال بَدیام هست و میشه درمان برام لبخندی به آرمان زدم تا از این حال و هوا دربیایم...دلم میخواست اینجا که هستیم از فرصت استفاده کنم چون بابا سخت مرخصی میداد الانم نمیدونم انگار معجزه شده بود که گذاشت بیام...با اومدن گارسون سمت‌مون آرمان ازم جدا شد گارسون:نوش جان.. وقتی ازمون دور شد آرمان سریع یه تیکه برداشت و خورد..خنده‌م گرفت از این هول غذا خوردنش رسول:چند وقته بهت غذا نرسیده آرمان؟ آرمان:از دیروز ناهار...هیچ‌کسم نیست برام غذا درسته کنه منم گشنگی رو ترجیح میدم به نیمرو خودمم یه تیکه رو گازش زد و بعد با خنده به آرمان گفتم رسول:خب زن بگیر بزار هر شب غذای خوشمزه بخوری آرمان:همون یه بار بسه برام..هنوز دارم مهریه‌شو میدم،دیگه پشت دستمو داغ کردم...زن میخوام چیکار..بعدم یکی میخواد اینو به خودت بگه،وای رسول مامانم میگفت به رسول بگو یه عکس خوب از خودش بفرسته براش دختر پیدا کنم انقدر خندم گرفت که نگو رسول:ببین به کجا رسیدم که خاله میخواد برام زن بگیره آرمان:حق داره خب..از تو آبی که گرم نمیشه خودش دست به کار بشه باید
رسول:فعلا شرایط زن گرفتن ندارم آرمان..بعدم به خاله بگو نمیخواد حرص و جوش منو بخوره بابا آرمان:مامانمه دیگه..می‌شناسی‌ش چند قلوب از نوشابه خوردم گوشیم زنگ خورد..دیدم باباست رسول:یه لحظه آرمان...جانم بابا؟ حامد:سلام کجایی نمیای؟ رسول:سلام...چیزی شده؟الان میام اگه بخواید حامد:آره بدو بیا باید باهم جایی بریم..فقط زود رسول عجله دارم رسول:چشم تماس قطع کردم و به چهره سوالی آرمان نگاهی انداختم آرمان:چیشده؟باید بری رسول:آره..سهم پیتزا‌ی منم تو بخور نوش جان آرمان:آخ جون...آفرین که تنهام میزاری رسول:آهااان...موقع حساب کردنی هم ذوق کن..چون من هیچی نمیدم آرمان:خسیس خودم حساب میکنم سری بعدی نوبت توعه رسول:حالا کو تا سری بعدی...خدافظ با دهن پر خدافظی کرد منم زود سوار موتور شدم... با نهایت سرعت داشتم میرفتم تا زودتر برسم به اداره..توی پیچ کوچه بودم که محکم خوردم به ماشینی و منم همراه موتور افتادم زمین..خداروشکر میکردم کلاه داشتم تا ضربه‌ای به سرم نخوره ولی پاهام داشت از درد قطع میشد.. زود در ماشینی که خورده بودیم به‌هم باز شد و بعد صدای نازک و پر‌استرس دختری کنارم اومد... ___________________"♥︎"_____________________
پارت‌نوش‌نگاهتون...💞 《رفیق خوب تمام ماجراست...(:》 پ.ن¹:یه رفیق... پ.ن²:این کسایی که به محمد زدن خود منم کلافه کردن😅 پ.ن³:بچه گشنه موند خب حامد خان... پ.ن⁴:صدای نازک و پر استرس دختری.... https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناس‌زنگار(: اینجا‌ جواب‌‌تونو ببینید 🎀 شخصیت‌های‌رمانم اینجا بببن 🎀
- السلام علیک یا صاحب الزمان
روز سی‌ام چله زیارت عاشورا تا محرم...🙃🌱
نعمت‌الهی/زنگارღ
-
¹⁰روز تا محرم حسینی....✨
نعمت‌الهی/زنگارღ
-
نیازمندی‌م؟یه روضه شب سوم....🥺💔