هدایت شده از ღℒآلاچیقمنوشما
آنچه در پارت بعد میخونید....
-رسول وقتی دلت یه چیزی میخواد خودت بیا درستش کن...
- خدا لعنتت کنه بچه حالم داره بد میشه
- داییییی
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...⁹》
#رسول
شب...خونه
بعدازاینکه بابا عمومحمدُ رسونده بود اداره جوری همه خوشحال شدیم که انگار چند ماهه ازمون دوره..ولی واقعا به همون اندازه دلم تنگ شده بود براش،حالا بماند که چقدر غر زد بهم چرا مراقب خودم نیستم،بعد از اینکه علی اومد و گفت تصادف اتفاقی بوده و هیچ عمدی در کار نبود یکم عمورو آروم کرد..بدبختی این بود که توی این وضعیت عمو و بابا تیم میشدن و من تنها..چند ساعتی درگیر بررسی تبلت بودم با بچه های سایبری که خداروشکر تموم شد و با بابا اومدیم خونه...الانم بابا جانم درحال درست کردن شامیِ که اصلا باب میلش نیست هی غر میزنه و منم کاری از دستم برنمیاد متاسفانه
رفتم تو آشپزخونه و از توی یخچال یه خیار و سیب برداشتم و خورد کردم..با بشقاب گرفتم سمت بابا که برام اخم کرد
رسول:وا بابا خب نمیخوری بگو میل ندارم
حامد:رسول از محدوده آشپزخونه برو بیرون که نبینمت
روی صندلی نشستم و به ماهی که داشت زیر دست بابا مزهدار میشد نگاه کردم..با خوردن بوی بدش زود بینیمو گرفتم که اخم بابا تنگتر شد..چون بابا وقتی بوی ماهی بهش میخورد حالت تهوع میگیره و اصلا ماهی دوست نداره..رسامم همینطور فقط من دوست داشتم و بخاطر زورگوییهام مجبور بودن که هرازگاهی شام از بیرون بگیرن یا املت بخورن و منو خوشبختانه با غذای دوستداشتنیم تنها بزارن
رسول:بابا اینجوری با اخم و تَخم برام درست کنی خب خوشمزه نمیشه
انگار بدجور این خستگی چند روزه روی اخلاقش تاثیر گذاشته بود که کله ماهی جدا شده رو پرت کرد سمتم و افتاد روم..با حالت چندشی بلند شدم و کله ماهی بدبختُ انداختم توی سینک
رسول:ایییی...بابا حالمو بههم زدی
حامد:رسول وقتی دلت یه چیزی میخواد خودت بیا درستش کن...
رسول:خب پاهامو نگاه..چطوری آشپزی کنم آخه
اینبار دستکشُ محکم از دستش درآورد بدو رفت سمت سرویس... دستامو شستم رفتم پیشش
رسول:باباخوبی؟
جوابمو نداد که بعد از چند دقیقه با صورتی که خیس بود اومد بیرون
حامد:رسول اون کوفتی رو بنداز بره تا خودتو امشب ننداختم بیرون
رسول:عه بابا
بابا نشست روی مبل و سرشو تکیه داد به دسته مبل
حامد:خدا لعنتت کنه بچه..بابا کوفت..رسول حالم داره بد میشه اونو زودتر سرخ کن..هودم روشن کن پنجره هم باز کن تا بوش بره
کرم درونم بدموقع ها فعال میشد متاسفانه..آروم رفتم سمت آشپزخونه و همون کله ماهیرو برداشتم جوری که بابا نبینه کنارش نشستم
رسول:خب بابا من پاهام درد میکنه
سرشو بلند کرد و دوباره با اخم بهم خیره شد
حامد:چطور واسه دیدن عمو جونت مثل میگمیگ اون پله ها رو بالا وپایین میرفتی الان واسه غذایی که خودت میخوای کوفت کنی پات درد میکنه؟..اصلا اگه دلت ماهی خواست برو پیش محمد باهم بخورید دیگه این خونه حق نداری ماهی بیاری فهمیدی؟
بلند شدم و با لحن شوخی و لجوجانهای گفتم
رسول:نخیر آقای پدر امشب خودت باید اون ماهیرو درست کنی چون منم بوشُ دوست ندارم...دیگه تو حالت بد شده منم نیام کنارت تا بیشام بمونیم تا جایی که جون داری تحمل کن..درضمن باباخان اصلا حسودی کار خوبی نیست
و بعد اون کلهماهی رو گرفتم جلو صورتش که تقریبا میشه گفت چسبوندم...آتیشی سمتم اومد که منم با پاهای داغونم فرار کردم تو آشپزخونه..تا وارد شدم کل ماهی رو دست گرفتم و برگشتم سمتش
رسول:بابا بخدا بزنیم این ماهی رو میزارم تو صورتت دستاتم میگیرم تا نتونی کنار بزنی
قبل از اینکه بتونه جواب بده انگار بازم حالش بد شد که دوباره رفت سمت سرویس..
ماهی رو گذاشتم توی ظرف و رفتم پیشش..خدایی نامردی کردم اینبار،ای وای مثلا میخواستم از بابا پول خسارت ماشین دخترهرو بگیرم..الان دیگه بهم کوفتم نمیده...البته دعا کنم فعلا منو امشب نندازه بیرون تا مجبور بشم تو خیابون بخوابم پول اون دختره جیغجیغ بهکنار
چند ضربه به در زدم،جز صدای سرفهش چیزی نمیاومد
رسول:بابا غلط کردم..خوبی؟
حامد:رسول زیپ دهنتو دودیقه بکش تا خودم نکشیدم
رسول:چشم چشم
زود از آشپزخونه یکم شربت لیمو براش درست کردم تا حداقل یکم حالش بهتر بشه
زنگ به صدا دراومد رفتم سمت آیفون هیچکس معلوم نبود...از اونجایی هم که آیفون خراب شه بود باید چهارطبقهرو میرفتم پایین تا درو باز کنم...بدبختی پشت بدبختی
زود کتمو برداشتم و سمت سرویس رفتم
رسول:بابا من میرم درو باز کنم زود میام
حامد:نمیخوام زود بیای
خندهام گرفته بود از این صدای پر حرصش
زود رفتم پایین خداروشکر حداقل آسانسور خراب نبود...والا همه چی این آپارتمان خراب بود
درو که باز کردم دیدم یکی پشت بهم وایساده...
رسول:بفرمایید
برگشت که با دیدنش شکه شدم..
حمید:منزل آقای کیهان
و بعد لبخندی زد..از دلتنگی بغض اومد تو گلوم خودشو چسبوند.. محکم بغلش کردم که یه قدم عقب رفت
رسول:دایییی
_________________"♥︎___________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《چیبگیماینبار؟؟؟...(:》
پ.ن¹:درگیریهای این پدر و پسر عالیهههه😂
پ.ن²:بچه حامد حالش بد شد خو🥺
پ.ن³:خودم رسولو امشب ميندازم تو خیابون بخوابه...
پ.ن⁴:دایی حمیدم اومد...
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀
فعلا تا آخر شب چندتا الهی به رقیه برای حافظان امنیتمون بگید تا منم پارت بدم اونموقع🙂💞
هدایت شده از کانال حسین دارابی
💠 ختم آیهای سوره فتح
یکی از دستورالعملهای رهبرشهیدمون برای پیروزی جبهه مقامت، خواندن سوره فتح بود
توماه مبارک رمضان ختم آیهای کل قرآن رو داشتیم. همونو تغییر دادیم به ختم آیهای سوره فتح
حتما منتشر کنید همه در این ختم شرکت کنن تا انشاءالله پیروزی کشورمون زودتر محقق بشه.
« ثانیهای یک سوره فتح خونده میشه»
کلیک کنید یک آیه بخونید ⬇️
http://Tarbiapp.com/khatmfath
#ختم_آیهای_سوره_فتح
🔻عضویت در کانال حسین دارابی👇
@hosein_darabi