سلام بچه ها
من دیشب گفتم که نمیتونم پارت بدم توی کانال ناشناس....
و اینکه امروز حتما طولانی تر میدم بهتون.. بخاطر اینکه دارم برای امتحان نهایی میخونم نمیتونم زودتر بدم...فقط دو ماه این شرایط منو تحمل کنید بعد کنکور همه چی درست میشه...قول میدم
نعمتالهی/زنگارღ
بچه ها یه گروه تشکیل دادم برای شعر و متن های احساسی شما... یه گروه پر از اشعار قشنگ...🥺 دعوت میکنم ا
به کافهشعرمون بیاید و باهم دنیای شعر تجربه کنیم😉💞
بسمربالحسین...🌱
باز این چه شورش است که در خلقِ عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
فرا رسیدن ماهمحرم را اول خدمت آقا حجةابنالحسنالعسکری عج و بعد به تمامی شما عزیزان تسلیت میگم..
با مدد گرفتن از حضرت مهدیعج این محرم و عزاداری رو شروع میکنیم...
به رسم هرسال قراره تا ۱۳ شب یعنی تا ۱۳محرم ذکر " یاالله یامحمد یاعلی یا فاطمه یا صاحبالزمان ادرکنی و لا تُهلِکنی " گفته بشه
شما هر روز ساعت ۱۹ میتونید اسم بگید..هر عزیزی که زودتر بهم اسم بگه ذکر برای ایشون گفته میشه...(رزرو نکنید و طبق ساعت گفته شده اسم بگید)
شب های تاسوعا و عاشورا و شب ۱۳ محرم که شب آخر هست برای همه بچه های کانال گفته میشه...
التماسدعایفراوان...
یاعلی💞
نعمتالهی/زنگارღ
بسمربالحسین...🌱 باز این چه شورش است که در خلقِ عالم است باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است فر
ذکر امشب ..روز اول محرم برای کی باشه؟؟؟
@fatemeh_315_133
اولین نفر
دیر میزارم چون طولانی هم قراره بنویسم پس شما بخوابید..
ببخشید توروخدا از هیئت اومدم دیر شد 🙏🏻
نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...¹²》 #محمد بعد از رفتن بچه ها حام
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...¹³》
#رسول
رفتم اتاق عمو که دیدم نیست،یکم با چشم سایتُ گشتم ولی نبود در ظاهر..با فکر کردن به اینکه شاید اتاق بابا باشه رفتم اونجا ولی نبود بازم..به بابا که مشغول کار با سیستم بود نگاه کردم،اخمی از سر جدیت کار زده بود ومیزش مثل همیشه پر از پرونده و کاغذ...جلو رفتم و تمام چیزایی که پیدا کرده بودم دادم بهش...بابا همه رو خوند که بعد از چند دقیقه سر بلند کرد و گفت:چیز بدرد بخوری نداشت اینا رسول...فعلا به بچههای تمیم بگو چهارچشمی مراقب فرهادی باشن..کوچیکترین چیزی میتونه مارو به چیزای مهم برسونه
زیر لب چشمی گفتم و خواستم برم که یادم افتاد باید مرخصی بگیرم..دوباره برگشتم و رو به بابا گفتم:پس آقامحمد کجاست؟
حامد:فرستادمش نمازخونه،استراحت کنه یکم درد داشت...رسول تو کی میخوای بری پس؟عصری باید بری معاونت کارهات مونده..خودمونم که میبینی شلوغیم..حالا یه پرونده دیگه هم دادن بهمون
رسول:الان میخوام برم
حامد:مرخصیتو نوشتم..زود برگرد فقط
رسول:ممنونم..چشم
زود از اداره اومدم بیرون و سوار ماشین شدم...بابا بخاطر اینکه پاهام درد نگیره ماشینشو داده بود تا راحت باشم..آدرسی که دختره فرستاده بود خیلی دور بود و حدود نیم ساعتی تو راه بودم، توی راه با آهنگ گوش دادن سعی کردم طولانی بودن مسیر و ترافیکُ در نظر نگیرم
گوشهای پارک کردم که ماشینی سریع پیچید جلوم..پیاده که شدم همون لحظه همون دختره که اسمش ساحل بود پیاده شد و برگشت سمتم..
ساحل:سلام چطوری
نگاهمو ازشگرفتم و سرد جوابشو دادم
ساحل:وا چته تو..ارثتو ندادم؟
رسول:بریم داخل؟کار دیگهای جز این نداریم که
برام چشمغرهای رفت و باهم رفتیم داخل...دختره سمت یه مرد با لباس کار و دستای سیاه بخاطر کارش رفت و منم پشت سرش..ازش درباره آماده بودن ماشین و هزینهاش پرسید که قرار شد یه ساعت دیگه بهمون ماشینُ تحویل بده و اونموقع بگه چقدر باید پول بدیم
به ساعتم نگاه کردم که نمیارزید برم و دوباره برگردم چون راه زیاد بود..به سمت ماشین رفتم تا موقع درست شدنش اونجا یکم با رسام حرف بزنم...تا خواستم سوار بشم صدای دختره مانع شد و مجبورم کرد برگردم بهسمتش
ساحل:کجا میری؟
رسول:تو ماشینم...کارش که تموم شد میام
ساحل:یه ساعت تو ماشین چطوری میشینی آخه..خسته نمیشی؟
رسول:بهتر از تو خیابون موندنِ...حداقل گرمه اونجا
ساحل:نگاه یه کافه هست اینجا..اوناهاش بریم یه چی بخوریم
رد دستشو گرفتم رسیدم به کافه بزرگی که نزدیکی ما بود
رسول:خیلی ممنون شما برید من تو ماشین راحتم
ساحل:لوس نشو دیگه...بیا بریم اونجا یه چیزی بخوریم من گشنمه،حرفم میزنیم
خواستم مخالف کنم که بازم غر زد که باید بیای و چرا تو ماشین بشینی و کلی حرف دیگه..در تعجب بودم چطوری میتونست توی یهدقیقه اینهمه فک بزنه و مخ بخوره
بلاخره راضیم کرد که برم باهاش...چند قدمی ازش جلو بودم تا نزدیک هم نباشیم ولی اون فاصله رو پر کرد..معذب بودم اینجوری ولی چارهای هم نبود چون اگه بازم جلو میزدم خودشو میرسوند...زیر زیرکی نگاهی بهش انداختم که با گوشیش کار میکرد و حواسش و نبود
توی کافه سمت میزی رفتم که نزدیک شیشه بود و اونم روبهروم نشست
ساحل:خب چیمیخوری؟
رسول:قهوه
خانمی برای ثبت سفارش اومد و با لبخند سلام و خوشآمد گفت
ساحل:سلام..ممنون،لطفا دوتا قهوه به همراه دوتا کیک شکلاتی
خانم:حتما
ازمون فاصله گرفت و منم توی این مدت که بیاره گوشیمو درآوردم به رسام پیام دادم " سلام چطوری رسی..بابا دو روز درس نخون از پروفسوریت کم نمیشه من قول میدم بهت..بیا تهران دلمون تنگ شده" "راستی رسام یه خبر مهمممممم" "نمیگم بهت که بسوزی😝" "گمشو بیا تهران باهم بریم برات خواستگاری..یه دختر درسخون عین خودت پیدا میکنم که زندگیتون همونقدر مثل همدیگه نچسب بشه.." "راستی برادر خیلی سریع اقدام به برگشت پولم کن که لازم دارم..بلاخره باید پسانداز کنم یهو دیدی زن گرفتم لازمم میشه این پولا" "توام که نداری اونموقع ازت بگیرم پس الان بده"
با صدای دختره دست از تایپ برداشتم بهش نگاه کردم
ساحل:شغلت چیه؟
رسول:یه چی هست دیگه
ساحل:وااای تو چرا انقدر تو مخ و سرد شدی امروز...
گوشیمو خاموش کردم گذاشتم روی میز...دستامو به هم قفل کردم
رسول:دلیلی برای صمیمیت نمیبینم آخه..درضمن ما فقط در حد چند دقیقه همدیگرو دیدیم..بعد از کجا فهمیدی سرد شدم؟
ساحل:سردی دیگه...بگو تو..چی کارهای
رسول:پلیسم
با چشمای گرد شده بهم نگاه کرد که سفارشمونو آوردن بعد از رفتن زنه گفت:دروغ میگی؟
یکم از تلخترین چیزِ دوستداشتنیم مزه کردم و گفتم
رسول:چرا باید دروغ بگم آخه...پلیسم
ساحل:درجهت چیه؟
رسول:تو مگه اینجور چیزارو میدونی که میپرسی؟
ساحل:نه خب زیاد بلد نیستم...فقط درحد سرهنگ و سرگرد و سرباز
رسول:همینم خوبه بلدی
تکهای از کیک گذاشت تو دهنش و بعد دوباره پرسید
ساحل:اسمت چیه؟
رسول:چرا باید بدونی اسمم چیه؟
ساحل:چون تو میدونی اسممو بعدم خب خانواده ت اسم میزارن برات که صدات بزنن دیگه..بگو میخوام بدونم
رسول:شما خودتون اسمتونو گفتید بدون اینکه من بپرسم..اسمم رسولِ
ساحل:تابهحال کسیو ندیده بودم اسمش رسول باشه...خب چندسالته؟
رسول:بهتر نیست قهوهتو بخوری و انقدر سوال نپرسی؟
ساحل:وا..خب ما اومدیم اینجا که حرف بزنیم دیگه
رسول:خیر... ما اومدیم اینجا تا ماشین جنابعالی حاضر بشه
ساحل:خب خشک و خالی نمیشه تو کافه موند که...اصلا آدم حوصلهش سر میره..خب بزار من از خودم بگم بهت، من ساحل براتیم..۲۳ سالمه و تنها زندگی میکنم
رسول:یعنی خانواده نداری؟
ساحل:چرا دارم..بخاطر شرایطی خانوادهم رفتن خارج و قراره زود برگردن..تا اونموقع من تنهام..دیگه چی..آهان من رشته ریاضی میخونم ولی تا لیسانس بیشتر نخوندم دیگه الان دنبال کارم
قهوهمو سر کشیدم و به ساعت نگاه کردم..دلم نمیخواست زیاد باهام راحت باشه برای همین گفتم
رسول:امیدوارم زود کاری که بهش علاقه داری پیدا کنی
ساحل:اوهوم...راستی پات چطوره؟درد نمیکنه دیگه؟
رسول:دردش کم شده...من میرم بیرون،شما دلت خواست بشین هنوز..درضمن قهوه هم مهمون من
ساحل:رو سیخ نشستی که هی میگی برم؟بیرون سرده بابا..ولی لازم نیست..هزینه قهوه رو بزار پای دیه
رسول:ورشکست نشی یهوقت
ساحل:نه نگران نباش نمیشم
دیگه بیخیال حرف زدن باهاش شدم..گوشی چک کردم که رسام پیام داده یا نه که دیدم آخرین بازدیدش دیروز بوده..
___________"♥︎"_________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《چه خوب دوتا داداشن...(:》
پ.ن¹:طولانی بود دیگه واقعا...
پ.ن²:تکبیر که محمد راضی شد استراحت کنه..یاعلی بگو😂
پ.ن³:ساحل چقدر خودمونی شده دیگه
پ.ن⁴:آفرین رسول سنگین باش...
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀