نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...¹²》 #محمد بعد از رفتن بچه ها حام
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...¹³》
#رسول
رفتم اتاق عمو که دیدم نیست،یکم با چشم سایتُ گشتم ولی نبود در ظاهر..با فکر کردن به اینکه شاید اتاق بابا باشه رفتم اونجا ولی نبود بازم..به بابا که مشغول کار با سیستم بود نگاه کردم،اخمی از سر جدیت کار زده بود ومیزش مثل همیشه پر از پرونده و کاغذ...جلو رفتم و تمام چیزایی که پیدا کرده بودم دادم بهش...بابا همه رو خوند که بعد از چند دقیقه سر بلند کرد و گفت:چیز بدرد بخوری نداشت اینا رسول...فعلا به بچههای تمیم بگو چهارچشمی مراقب فرهادی باشن..کوچیکترین چیزی میتونه مارو به چیزای مهم برسونه
زیر لب چشمی گفتم و خواستم برم که یادم افتاد باید مرخصی بگیرم..دوباره برگشتم و رو به بابا گفتم:پس آقامحمد کجاست؟
حامد:فرستادمش نمازخونه،استراحت کنه یکم درد داشت...رسول تو کی میخوای بری پس؟عصری باید بری معاونت کارهات مونده..خودمونم که میبینی شلوغیم..حالا یه پرونده دیگه هم دادن بهمون
رسول:الان میخوام برم
حامد:مرخصیتو نوشتم..زود برگرد فقط
رسول:ممنونم..چشم
زود از اداره اومدم بیرون و سوار ماشین شدم...بابا بخاطر اینکه پاهام درد نگیره ماشینشو داده بود تا راحت باشم..آدرسی که دختره فرستاده بود خیلی دور بود و حدود نیم ساعتی تو راه بودم، توی راه با آهنگ گوش دادن سعی کردم طولانی بودن مسیر و ترافیکُ در نظر نگیرم
گوشهای پارک کردم که ماشینی سریع پیچید جلوم..پیاده که شدم همون لحظه همون دختره که اسمش ساحل بود پیاده شد و برگشت سمتم..
ساحل:سلام چطوری
نگاهمو ازشگرفتم و سرد جوابشو دادم
ساحل:وا چته تو..ارثتو ندادم؟
رسول:بریم داخل؟کار دیگهای جز این نداریم که
برام چشمغرهای رفت و باهم رفتیم داخل...دختره سمت یه مرد با لباس کار و دستای سیاه بخاطر کارش رفت و منم پشت سرش..ازش درباره آماده بودن ماشین و هزینهاش پرسید که قرار شد یه ساعت دیگه بهمون ماشینُ تحویل بده و اونموقع بگه چقدر باید پول بدیم
به ساعتم نگاه کردم که نمیارزید برم و دوباره برگردم چون راه زیاد بود..به سمت ماشین رفتم تا موقع درست شدنش اونجا یکم با رسام حرف بزنم...تا خواستم سوار بشم صدای دختره مانع شد و مجبورم کرد برگردم بهسمتش
ساحل:کجا میری؟
رسول:تو ماشینم...کارش که تموم شد میام
ساحل:یه ساعت تو ماشین چطوری میشینی آخه..خسته نمیشی؟
رسول:بهتر از تو خیابون موندنِ...حداقل گرمه اونجا
ساحل:نگاه یه کافه هست اینجا..اوناهاش بریم یه چی بخوریم
رد دستشو گرفتم رسیدم به کافه بزرگی که نزدیکی ما بود
رسول:خیلی ممنون شما برید من تو ماشین راحتم
ساحل:لوس نشو دیگه...بیا بریم اونجا یه چیزی بخوریم من گشنمه،حرفم میزنیم
خواستم مخالف کنم که بازم غر زد که باید بیای و چرا تو ماشین بشینی و کلی حرف دیگه..در تعجب بودم چطوری میتونست توی یهدقیقه اینهمه فک بزنه و مخ بخوره
بلاخره راضیم کرد که برم باهاش...چند قدمی ازش جلو بودم تا نزدیک هم نباشیم ولی اون فاصله رو پر کرد..معذب بودم اینجوری ولی چارهای هم نبود چون اگه بازم جلو میزدم خودشو میرسوند...زیر زیرکی نگاهی بهش انداختم که با گوشیش کار میکرد و حواسش و نبود
توی کافه سمت میزی رفتم که نزدیک شیشه بود و اونم روبهروم نشست
ساحل:خب چیمیخوری؟
رسول:قهوه
خانمی برای ثبت سفارش اومد و با لبخند سلام و خوشآمد گفت
ساحل:سلام..ممنون،لطفا دوتا قهوه به همراه دوتا کیک شکلاتی
خانم:حتما
ازمون فاصله گرفت و منم توی این مدت که بیاره گوشیمو درآوردم به رسام پیام دادم " سلام چطوری رسی..بابا دو روز درس نخون از پروفسوریت کم نمیشه من قول میدم بهت..بیا تهران دلمون تنگ شده" "راستی رسام یه خبر مهمممممم" "نمیگم بهت که بسوزی😝" "گمشو بیا تهران باهم بریم برات خواستگاری..یه دختر درسخون عین خودت پیدا میکنم که زندگیتون همونقدر مثل همدیگه نچسب بشه.." "راستی برادر خیلی سریع اقدام به برگشت پولم کن که لازم دارم..بلاخره باید پسانداز کنم یهو دیدی زن گرفتم لازمم میشه این پولا" "توام که نداری اونموقع ازت بگیرم پس الان بده"
با صدای دختره دست از تایپ برداشتم بهش نگاه کردم
ساحل:شغلت چیه؟
رسول:یه چی هست دیگه
ساحل:وااای تو چرا انقدر تو مخ و سرد شدی امروز...
گوشیمو خاموش کردم گذاشتم روی میز...دستامو به هم قفل کردم
رسول:دلیلی برای صمیمیت نمیبینم آخه..درضمن ما فقط در حد چند دقیقه همدیگرو دیدیم..بعد از کجا فهمیدی سرد شدم؟
ساحل:سردی دیگه...بگو تو..چی کارهای
رسول:پلیسم
با چشمای گرد شده بهم نگاه کرد که سفارشمونو آوردن بعد از رفتن زنه گفت:دروغ میگی؟
یکم از تلخترین چیزِ دوستداشتنیم مزه کردم و گفتم
رسول:چرا باید دروغ بگم آخه...پلیسم
ساحل:درجهت چیه؟
رسول:تو مگه اینجور چیزارو میدونی که میپرسی؟
ساحل:نه خب زیاد بلد نیستم...فقط درحد سرهنگ و سرگرد و سرباز
رسول:همینم خوبه بلدی
تکهای از کیک گذاشت تو دهنش و بعد دوباره پرسید
ساحل:اسمت چیه؟
رسول:چرا باید بدونی اسمم چیه؟
ساحل:چون تو میدونی اسممو بعدم خب خانواده ت اسم میزارن برات که صدات بزنن دیگه..بگو میخوام بدونم
رسول:شما خودتون اسمتونو گفتید بدون اینکه من بپرسم..اسمم رسولِ
ساحل:تابهحال کسیو ندیده بودم اسمش رسول باشه...خب چندسالته؟
رسول:بهتر نیست قهوهتو بخوری و انقدر سوال نپرسی؟
ساحل:وا..خب ما اومدیم اینجا که حرف بزنیم دیگه
رسول:خیر... ما اومدیم اینجا تا ماشین جنابعالی حاضر بشه
ساحل:خب خشک و خالی نمیشه تو کافه موند که...اصلا آدم حوصلهش سر میره..خب بزار من از خودم بگم بهت، من ساحل براتیم..۲۳ سالمه و تنها زندگی میکنم
رسول:یعنی خانواده نداری؟
ساحل:چرا دارم..بخاطر شرایطی خانوادهم رفتن خارج و قراره زود برگردن..تا اونموقع من تنهام..دیگه چی..آهان من رشته ریاضی میخونم ولی تا لیسانس بیشتر نخوندم دیگه الان دنبال کارم
قهوهمو سر کشیدم و به ساعت نگاه کردم..دلم نمیخواست زیاد باهام راحت باشه برای همین گفتم
رسول:امیدوارم زود کاری که بهش علاقه داری پیدا کنی
ساحل:اوهوم...راستی پات چطوره؟درد نمیکنه دیگه؟
رسول:دردش کم شده...من میرم بیرون،شما دلت خواست بشین هنوز..درضمن قهوه هم مهمون من
ساحل:رو سیخ نشستی که هی میگی برم؟بیرون سرده بابا..ولی لازم نیست..هزینه قهوه رو بزار پای دیه
رسول:ورشکست نشی یهوقت
ساحل:نه نگران نباش نمیشم
دیگه بیخیال حرف زدن باهاش شدم..گوشی چک کردم که رسام پیام داده یا نه که دیدم آخرین بازدیدش دیروز بوده..
___________"♥︎"_________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《چه خوب دوتا داداشن...(:》
پ.ن¹:طولانی بود دیگه واقعا...
پ.ن²:تکبیر که محمد راضی شد استراحت کنه..یاعلی بگو😂
پ.ن³:ساحل چقدر خودمونی شده دیگه
پ.ن⁴:آفرین رسول سنگین باش...
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀
تحویلِ سال به وقتِ مُحَرّم است ؛
حَوّل قلُوبَنا بِبُکاءِ عَلَی الحُسَین ..🫀
نعمتالهی/زنگارღ
بسمربالحسین...🌱 باز این چه شورش است که در خلقِ عالم است باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است فر
ذکر امشب ..شب دوم محرم برای کی باشه؟؟؟
@fatemeh_315_133
اولین نفر
بچه ها از این به بعد تایم پارت گذاری میفته ظهرها حدودا...
البته فقط محرم چون شبا باید خیلی زود بخوابم چون ۳ صبح میرم هیئت بعد اینجوری که تا ۱ بیدار بمونم اذیتم میکنه...
از فردا تا ظهر پارت میفرستم و اگه شرایطشو نداشتم پارت بدم اعلام میکنم که شب میدم
آنچه در پارت بعد زنگار میخونید...
*توی راه رسام زنگ زد
*تربیت بابا حامد یادت رفته انگار
*خواستم سرمو برگردونم که با شَک دوباره برگشتم...
*سعید اون خونه نیست که..الان کنار ماشین من هر هر داره میخنده
بچه ها یکم درس بخونم الان آرومه دورم
بعد یه ساعت ادامه پارت تایپ میکنم میفرستم
نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...¹³》 #رسول رفتم اتاق عمو که دید
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...¹⁴》
#رسول
بلاخره پول ماشینُ دادم و خیلی سریع خدافظی کردم تا راحت بشم از دست پرحرفیش..توی راه رسام زنگ زد که گذاشتم روی بلندگو.
رسام:چه خبر مهمی داری
از این عجولی و فضولیش خندهام گرفت..نوچی کردم و گفتم:قبلا باشعورتر بودی رسام..تربیت بابا حامد یادت رفته انگار
رسام:سلااام...خب بگو چه خبر
پشت چراغ قرمز وایسادم و یکم شیشه رو دادم پایین تا بخار شیشهها بره..
رسول:علیک سلام..والا خبر که مهمون داریم
رسام:مهمون؟کیه؟عمو محمداینا اومدن
رسول:احمق اونا که همیشه میان
چشمم به چراغ بود که ۲۰ ثانیهای مونده بود..
رسام:خب راهنمایی کن
سرمو چرخوندم سمت چپ و با دستم به فرمان ضربه میزدم...
خواستم سرمو برگردونم که با شَک دوباره برگشتم...با دیدن فرهادی که داشت سیگار میکشید و بلند میخندید موندم..
از آینه به اطراف نگاه کردم ولی هیچکدوم از بچه هارو ندیدم
رسام:رسووول کری؟بگو دیگه
رسول:رسام باید برم کار دارم..دایی حمید برگشته حالا زنگ میزنم
زود قطع کردم و شماره سعید گرفتم
سعید:بله؟
رسول:کجایی تو سعید
سعید:جلو خونه فرهادیم هنوز
رسول:سعید اون خونه نیست که..الان کنار ماشین من هر هر داره میخنده
سعید:رسول دروغ نگو..از خونه بیرون نیومده که
رسول:نمیدونم چطوری اومده..حالا میرم دنبالش..لوکیشن میدم زود بیا فقط
با صدای هیجان زده از استرس و هول بودنش باشهای گفت و بعد صدای بوق های متعدد پیچید تو گوشم.. عینک دودی زدم و با فاصله ازش راه افتادم..زنگ زدم به علی که بعد از دو بوق برداشت:جانم رسول
رسول:علی برو پشت سیستمم دوربین های ساختمان فرهادی رو چک کن ببین چطوری خارج شده از خونه، سعید نفهمیده
علی:باشه الان میرم..کسی دنبالش هست حالا
رسول:آره خداروشکر یهو اومد جلو چشمم..دارم میرم دنبالش...فقط علی زود باش بررسی کن
علی:خیله خب...فعلا
گوشی رو پرت کردم رو صندلی و به راهم ادامه دادم...از طرز رانندگی که میکرد معلوم بود رانندهش مستِ، دیدم که پلیس راهنمایی و رانندگی ماشینشونو متوقف کرد
زود شماره عمو رو گرفتم..این شاید جایی میخواست بره که مخفیانه بیرون اومده پس الان نباید به چیزی شَک کنه...یکم عقبتر وایسادم و منتظر شدم عمو جواب بده..دیگه میخواستم قطع کنم برداشت،صداش گرفته بود از خواب و معلوم میشد قدرت بابا جواب داده و عمو به استراحت زوری تسلیم شده
رسول:عمو سلام من الان دنبال فرهادیم..ماشینشو پلیس راهنمایی و رانندگی گرفته یه کاری کن ولش کنن
یکم مکث کرد عمو و بعد پرسید:تو چرا دنبال اونی؟
رسول:توضیح میدم اول یه کاری کن اونا فرهادیُ ول کنن عمو...الان موقعیتمو برات میفرستم
محمد:خیله خب..رسیدگی میکنم،فقط رسول مراقب باش
رسول:چشم
موقعیتمو برای عمو فرستادم زود...شیشه رو تا ته پایین کشیدم دستامو گذاشتم روی در و آروم ضربه زدم
چند دقیقه طول کشید تا ولش کردن و منم یه نفس راحت کشیدم
باسرعت بیشتری که بهشون برسم گاز دادم..فقط خدا خدا میکردم قبلترش جایی نرفته باشه که ما نفهمیده باشیم
به ماشینشون رسیدم خیلی تند میرفتن پس مجبور شدم سرعتمو باهاشون هماهنگ کنم
گوشیم زنگ خورد دیدم عمو محمده
رسول:جانم آقا
محمد:رسول گم نکنیشون...سعید نزدیکته
رسول:چشم آقا
محمد:هیچ کاری هم بدون هماهنگی انجام نمیدی فهمیدی؟
رسول:بله آقا
تماس قطع کرد...ماشینُ جلوی یه گاراژ پارک کردن،با چندتا بوق پشت سرهم در باز شد و رفتن داخل
صبر کردم درو ببندن..یکم جلوتر رفتم و نگاه سرسری انداختم به اطراف که ببینم دوربین داره یا نه...با ندیدن هیچ دوربینی پشت چندتا سطلزباله پارک کردم..چند دقیقهای خیره بودم به در تا ببینیم کسی میاد بیرون یا نه،دور و اطراف هیچی نبود و بیشتر شبیه خرابه بود...ماشین سعید پشت سرم پارک شد که پیاده شدم رفتم پیشش
سعید:چیشد؟
با دست به در گاراژ اشاره کردم:رفت اینجا..سعید باید بریم یه سرِگوشی آب بدیم ببینیم چه خبره اونجا
سعید:دوربین رسول
رسول:دوربین نداره بیرون، دیدم
سعید:داخل داشته باشه چی؟
شونهای بالا انداختم و دوباره رفتم سمت دیوار های بلندش..همه جا رو چک کردم و بعد از مطمئن شدن اینکه دوربین نیست برگشتم سمت سعید:من میرم داخل سعید
زود از ماشین پیاده شد و روبهروم وایساد
سعید:دیوونهای رسول؟آقامحمد بیچارهمون میکنه،بشین سرجات
رسول:میگی چیکار کنم سعید؟شاید اینجا چیزیداشته باشه
سعید:زنگ بزنیم پرنده بیاد
رسول:خیله خب الان به علی زنگ میزنم
سر تکون داد که زنگ زدم بهش..فاصله پرنده تا اینجا زیاد بود و گفتم که میخوام خودم برم ولی صدای قاطع عمو محمد که گفت حق ورود نداری بهم فهموند گوشی رو بلندگو بوده و الان نمیتونستم کاری کنم...تمام خواهش و التماسمو ریختم تو صدام و گفتم:آقا شاید به چیز مهمی برسیم اینجا..اجازه بدین برم قول میدم کاری نکنم که پرونده به خطر بیفته
محمد:رسول دارم باهات فارسی حرف میزنم..میگم حق ورود نداری،صبر کن تا پرنده برسه
و بعد بدون اینکه جوابی بدم قطع کرد..به ماشین تکیه زدم و سعیدم نشست با پاهام به زمین ضربه میزدم و چشمم به آسمون بود تا پرنده برسه انقدر خیره به آسمون روشن بودم چشمم درد گرفته بود خواستم سر پایین بندازم که با دیدن پرنده لبخندی زدم:پرنده رسید سعید..
و بعد گوشیم زنگ خورد:جانم علی
علی:چک کردی ببینی دوربین هست یا نه؟
رسول:آره دیدم..بیرون هیچ دوربینی نیست ولی داخلُ نمیدونم
علی:خیله خب..الان دسترسی میدم بهت تصاویر از طریق موبایلت بتونی ببینی
لبخندی زدم و تند گفتم:دمت گرم علی
زود با دسترسیهایی که علی بهم داد تونستم تصاویر ضبط شده پرنده رو بیارم..سعیدم کنارم وایساد وهر دو چشم دوختیم بهش..
چندتا ماشین با مدل های مختلف پارک بود...قسمتی هم پر بود از کارتون و ماسه و شن
پرنده جلوتر رفت که دیدیم یه کانکس بزرگ وسط گاراژِ..به پشت کانکس رفت اونجا هم ماشین و کارتون پر بود..چندنفرم بودن که کنار هم وایساده بودن
پرنده برگشت اونم بخاطر امنیتش بود که علی فهمید چند نفر هستن برای اینکه متوجه حضور پرنده نشن زود برگردوند
چونهمو خاروندم و بعد به سمت سعید برگشتم
رسول:سعید من میرم داخل
سعید:خفه شو رسول..سوار ماشینت شو برمیگردیم
رسول:احمق باید بفهمیم اینجا چه خبره یا نه...با پرنده که به هیچی نمیرسیم ما
سعید:دیوونگیِ این..محمد پدرمونُ درمیاره رسول
رسول:آقامحمد با من...از دیوار میرم بالا فقط حواست باشه به محمد چیزی نگی..اگه زنگ زد بهت فقط میگی رسول رفت دور و اطراف چک کنه،چون خودم نمیتونم به هیچ تماسی جواب بدم اونجا
سعید:ولش کن رسول بریم اداره یه فکری برای اینجا میکنیم بلاخره
سوئیچ ماشین و مدارکمو دادم بهش
رسول:من میرم دیگه...منتظر بمون تو، زود برمیگردم
سعید:فقط توروخدا مراقب باش
سر تکون دادم و رفتم سمت دیوار...
_________________"♥︎__________________