آنچه در پارت بعد زنگار میخونید...
*توی راه رسام زنگ زد
*تربیت بابا حامد یادت رفته انگار
*خواستم سرمو برگردونم که با شَک دوباره برگشتم...
*سعید اون خونه نیست که..الان کنار ماشین من هر هر داره میخنده
بچه ها یکم درس بخونم الان آرومه دورم
بعد یه ساعت ادامه پارت تایپ میکنم میفرستم
نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...¹³》 #رسول رفتم اتاق عمو که دید
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...¹⁴》
#رسول
بلاخره پول ماشینُ دادم و خیلی سریع خدافظی کردم تا راحت بشم از دست پرحرفیش..توی راه رسام زنگ زد که گذاشتم روی بلندگو.
رسام:چه خبر مهمی داری
از این عجولی و فضولیش خندهام گرفت..نوچی کردم و گفتم:قبلا باشعورتر بودی رسام..تربیت بابا حامد یادت رفته انگار
رسام:سلااام...خب بگو چه خبر
پشت چراغ قرمز وایسادم و یکم شیشه رو دادم پایین تا بخار شیشهها بره..
رسول:علیک سلام..والا خبر که مهمون داریم
رسام:مهمون؟کیه؟عمو محمداینا اومدن
رسول:احمق اونا که همیشه میان
چشمم به چراغ بود که ۲۰ ثانیهای مونده بود..
رسام:خب راهنمایی کن
سرمو چرخوندم سمت چپ و با دستم به فرمان ضربه میزدم...
خواستم سرمو برگردونم که با شَک دوباره برگشتم...با دیدن فرهادی که داشت سیگار میکشید و بلند میخندید موندم..
از آینه به اطراف نگاه کردم ولی هیچکدوم از بچه هارو ندیدم
رسام:رسووول کری؟بگو دیگه
رسول:رسام باید برم کار دارم..دایی حمید برگشته حالا زنگ میزنم
زود قطع کردم و شماره سعید گرفتم
سعید:بله؟
رسول:کجایی تو سعید
سعید:جلو خونه فرهادیم هنوز
رسول:سعید اون خونه نیست که..الان کنار ماشین من هر هر داره میخنده
سعید:رسول دروغ نگو..از خونه بیرون نیومده که
رسول:نمیدونم چطوری اومده..حالا میرم دنبالش..لوکیشن میدم زود بیا فقط
با صدای هیجان زده از استرس و هول بودنش باشهای گفت و بعد صدای بوق های متعدد پیچید تو گوشم.. عینک دودی زدم و با فاصله ازش راه افتادم..زنگ زدم به علی که بعد از دو بوق برداشت:جانم رسول
رسول:علی برو پشت سیستمم دوربین های ساختمان فرهادی رو چک کن ببین چطوری خارج شده از خونه، سعید نفهمیده
علی:باشه الان میرم..کسی دنبالش هست حالا
رسول:آره خداروشکر یهو اومد جلو چشمم..دارم میرم دنبالش...فقط علی زود باش بررسی کن
علی:خیله خب...فعلا
گوشی رو پرت کردم رو صندلی و به راهم ادامه دادم...از طرز رانندگی که میکرد معلوم بود رانندهش مستِ، دیدم که پلیس راهنمایی و رانندگی ماشینشونو متوقف کرد
زود شماره عمو رو گرفتم..این شاید جایی میخواست بره که مخفیانه بیرون اومده پس الان نباید به چیزی شَک کنه...یکم عقبتر وایسادم و منتظر شدم عمو جواب بده..دیگه میخواستم قطع کنم برداشت،صداش گرفته بود از خواب و معلوم میشد قدرت بابا جواب داده و عمو به استراحت زوری تسلیم شده
رسول:عمو سلام من الان دنبال فرهادیم..ماشینشو پلیس راهنمایی و رانندگی گرفته یه کاری کن ولش کنن
یکم مکث کرد عمو و بعد پرسید:تو چرا دنبال اونی؟
رسول:توضیح میدم اول یه کاری کن اونا فرهادیُ ول کنن عمو...الان موقعیتمو برات میفرستم
محمد:خیله خب..رسیدگی میکنم،فقط رسول مراقب باش
رسول:چشم
موقعیتمو برای عمو فرستادم زود...شیشه رو تا ته پایین کشیدم دستامو گذاشتم روی در و آروم ضربه زدم
چند دقیقه طول کشید تا ولش کردن و منم یه نفس راحت کشیدم
باسرعت بیشتری که بهشون برسم گاز دادم..فقط خدا خدا میکردم قبلترش جایی نرفته باشه که ما نفهمیده باشیم
به ماشینشون رسیدم خیلی تند میرفتن پس مجبور شدم سرعتمو باهاشون هماهنگ کنم
گوشیم زنگ خورد دیدم عمو محمده
رسول:جانم آقا
محمد:رسول گم نکنیشون...سعید نزدیکته
رسول:چشم آقا
محمد:هیچ کاری هم بدون هماهنگی انجام نمیدی فهمیدی؟
رسول:بله آقا
تماس قطع کرد...ماشینُ جلوی یه گاراژ پارک کردن،با چندتا بوق پشت سرهم در باز شد و رفتن داخل
صبر کردم درو ببندن..یکم جلوتر رفتم و نگاه سرسری انداختم به اطراف که ببینم دوربین داره یا نه...با ندیدن هیچ دوربینی پشت چندتا سطلزباله پارک کردم..چند دقیقهای خیره بودم به در تا ببینیم کسی میاد بیرون یا نه،دور و اطراف هیچی نبود و بیشتر شبیه خرابه بود...ماشین سعید پشت سرم پارک شد که پیاده شدم رفتم پیشش
سعید:چیشد؟
با دست به در گاراژ اشاره کردم:رفت اینجا..سعید باید بریم یه سرِگوشی آب بدیم ببینیم چه خبره اونجا
سعید:دوربین رسول
رسول:دوربین نداره بیرون، دیدم
سعید:داخل داشته باشه چی؟
شونهای بالا انداختم و دوباره رفتم سمت دیوار های بلندش..همه جا رو چک کردم و بعد از مطمئن شدن اینکه دوربین نیست برگشتم سمت سعید:من میرم داخل سعید
زود از ماشین پیاده شد و روبهروم وایساد
سعید:دیوونهای رسول؟آقامحمد بیچارهمون میکنه،بشین سرجات
رسول:میگی چیکار کنم سعید؟شاید اینجا چیزیداشته باشه
سعید:زنگ بزنیم پرنده بیاد
رسول:خیله خب الان به علی زنگ میزنم
سر تکون داد که زنگ زدم بهش..فاصله پرنده تا اینجا زیاد بود و گفتم که میخوام خودم برم ولی صدای قاطع عمو محمد که گفت حق ورود نداری بهم فهموند گوشی رو بلندگو بوده و الان نمیتونستم کاری کنم...تمام خواهش و التماسمو ریختم تو صدام و گفتم:آقا شاید به چیز مهمی برسیم اینجا..اجازه بدین برم قول میدم کاری نکنم که پرونده به خطر بیفته
محمد:رسول دارم باهات فارسی حرف میزنم..میگم حق ورود نداری،صبر کن تا پرنده برسه
و بعد بدون اینکه جوابی بدم قطع کرد..به ماشین تکیه زدم و سعیدم نشست با پاهام به زمین ضربه میزدم و چشمم به آسمون بود تا پرنده برسه انقدر خیره به آسمون روشن بودم چشمم درد گرفته بود خواستم سر پایین بندازم که با دیدن پرنده لبخندی زدم:پرنده رسید سعید..
و بعد گوشیم زنگ خورد:جانم علی
علی:چک کردی ببینی دوربین هست یا نه؟
رسول:آره دیدم..بیرون هیچ دوربینی نیست ولی داخلُ نمیدونم
علی:خیله خب..الان دسترسی میدم بهت تصاویر از طریق موبایلت بتونی ببینی
لبخندی زدم و تند گفتم:دمت گرم علی
زود با دسترسیهایی که علی بهم داد تونستم تصاویر ضبط شده پرنده رو بیارم..سعیدم کنارم وایساد وهر دو چشم دوختیم بهش..
چندتا ماشین با مدل های مختلف پارک بود...قسمتی هم پر بود از کارتون و ماسه و شن
پرنده جلوتر رفت که دیدیم یه کانکس بزرگ وسط گاراژِ..به پشت کانکس رفت اونجا هم ماشین و کارتون پر بود..چندنفرم بودن که کنار هم وایساده بودن
پرنده برگشت اونم بخاطر امنیتش بود که علی فهمید چند نفر هستن برای اینکه متوجه حضور پرنده نشن زود برگردوند
چونهمو خاروندم و بعد به سمت سعید برگشتم
رسول:سعید من میرم داخل
سعید:خفه شو رسول..سوار ماشینت شو برمیگردیم
رسول:احمق باید بفهمیم اینجا چه خبره یا نه...با پرنده که به هیچی نمیرسیم ما
سعید:دیوونگیِ این..محمد پدرمونُ درمیاره رسول
رسول:آقامحمد با من...از دیوار میرم بالا فقط حواست باشه به محمد چیزی نگی..اگه زنگ زد بهت فقط میگی رسول رفت دور و اطراف چک کنه،چون خودم نمیتونم به هیچ تماسی جواب بدم اونجا
سعید:ولش کن رسول بریم اداره یه فکری برای اینجا میکنیم بلاخره
سوئیچ ماشین و مدارکمو دادم بهش
رسول:من میرم دیگه...منتظر بمون تو، زود برمیگردم
سعید:فقط توروخدا مراقب باش
سر تکون دادم و رفتم سمت دیوار...
_________________"♥︎__________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《خاک...(:》
پ.ن¹:طولانی بود دیگه واقعا برای جبران خوبه...
پ.ن²:خداروشکر قدرت حامد روی محمد جوابه
پ.ن³:گاراژ لعنتی...
پ.ن⁴:آفرین رسول که همیشه گند میزنی
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀
نعمتالهی/زنگارღ
پارتنوشنگاهتون...💞 《خاک...(:》 پ.ن¹:طولانی بود دیگه واقعا برای جبران خوبه... پ.ن²:خداروشکر قدرت ح
چرا فقط باید #من بیشتر ناشناس بزاره؟؟؟😢
بقیه چی پس؟از همه اونایی که پیام میدن ممنونم... از عطرنرگس و آوینا و....
اما بقیهتون پس چی؟
و شبِ سومی یادی کنیم از بچه های مظلوم میناب...((((:
بچههایی که الان توی بهشت همبازی خانم سهساله هستن💔
عزیز دلم...انشاءالله توی این روز تولدت بهترینهارو از خانم رقیهس بگیری🥲💞