هدایت شده از ღℒآلاچیقمنوشما
لباس برداشت!؟
یعنی چی!؟ لباس اونارو برداشت بپوشه!؟
خب پسره ی کم عقل...🚶🏻♀️🦦
ای خدا از دست ایننننننن🚶🏻♀️😂
#من
•••♥︎•••
بخاطر سگه برداشته که صداش در نیاد خب اون لباس بوی مواد میده نمیفهمه سگه...
آنچه در پارت بعد زنگار میخونید...
*دودستی محکم دهنمو گرفته بودم
*حس کم بود اکسیژن بهم دست داده بود
*همون لحظه پیامی از طرف عمو اومد که با خوندنش فاتحه خودمو خوندم
*:غلط کردم عمو..
*دیگه آفتاب داشت طلوع میکرد...
نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...¹⁵》 #رسول از دیوار پریدم پایین
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...¹⁶》
#رسول
حالم دیگه داشت بههم میخورد..دودستی محکم دهنمو گرفته بودم تا حداقل از بوی گُلهایی که میسوزوندن مست نشم..دود غلیظ گل،ریهمو میسوزوند و تنفسمو به بازی گرفته بود
همه اون گلهارو داشتن توی استانبولی فلزی آتیش میزدن و دودش کل فضا رو گرفته بود..برای اونا خوشایند بود ولی من داشتم خفهشدم چون خیلی نزدیکم بودن و نمیتونستم ازشون فاصله بگیرم
گوشهای پشت علفها تو خودم جمع شدهبودم و برای چنددقیقه راه نفسمو گرفتم ولی قشنگ حس کم بود اکسیژن بهم دست داده بود..صدای یکیشون اومد که گفت:چه عجب،از ۱۰ روز پیش هی میگم اینارو بسوزونید راحت بشیم از دستشون نکردید اَد الان که رئیس داره میاد برداشتید آتیش میزنید
کسی که داشت گل هارو آتیش میزد با صدای خندون از مست شدنش گفت:رئیس که نمیاد،جانشینش میاد.. خودش که اومد براش اینجارو آب و جارو هم میکنیم
و بعد صدای خندهش بلند شد و اون یکی با حرص زود باشی گفت و رفت
گوشیمو برداشتم که دیدم شارژ ندارم فقط ۱درصد مونده و با حجم زیادی از تماس های بابا و عمو و سعید مواجه شدم..زود عکس و فیلمهارو برای سیستم خودم فرستادم، همون لحظه پیامی از طرف عمو اومد که با خوندنش فاتحه خودمو خوندم:رسول برو دعا کن نبینمت..به جون ریحانهام ببینمت من میدونم تو
براش تایپ کردم:غلط کردم عمو.. میدونم بدون اجازه وارد شدم توبیخهم میشم ولی لازم بود...
تا اومدم بقیهشو تایپ کنم گوشیم خاموش شد و نشد که پیامُ ارسال کنم.. با مشت زدم تو کف دستم:لعنتی
صدای ماشینی توجهمو جلب کرد که داشت وارد میشد... از اونطرف هم صدای نگهبان که میگفت سلام قربان،خوشاومدید
یکم جلو کشیدم خودمو تا ببینمش کیه.. یه ماشین کیامسی مشکی با شیشههای دودی وارد شد، خواستم از مردی که پیاده شد عکس بگیرم ولی لعنتی گوشیم خاموش بود و نمیشد
تنها راهی که داشتم چهرهش بهخاطرم بسپارم تا بعد بتونم چهرهنگاری کنم..روی کاغذ نوشتم مرد قد بلند و نسبتا هیکلی، موهای مشکی و فر، ریش متوسط و....
چند نفر که توی کانکس بودن اومدن بیرون و تنها فرصت من برای ورود به اونجا مهیا شد
از پشت علف ها نامحسوس رفتم تو کانکس.. هیچکس حواسش نبود و این کاره منو راحتتر میکرد...
درش نیمه باز بود و نور کمی فضارو روشن کرده بود..یه میز بزرگ که روش پراز بسته های شکلات و موادمخدر بود، یه میز کامپیوتر قدیمی و کهنه که گوشهای بود و یه کمد که کنارش بود...پا تند کردم و کمد باز کردم،پر بود از تفنگ و نارنجک و قمه و اسپری فلفل
رسول:بِخشکی شانس که الان باید گوشیم خاموش میشد آخه
کنار کمد چند جعبه چوبی بود که بازش کردم.. بوی تند الکل به مشامم خورد.. در چندتا از شیشهها باز بود و بوش پخش شده توی جعبهها.. زود جعبه رو بستم و رفتم سمت شکلات های روی میز..آنقدر تمیز کارشونو انجام میدادن که هیچ اثری از مواد دیده نمیشد
صدای صحبت های یکی اومد..زود از پنجره دیدم که داره نزدیک کانکس میشه..نمیتونستم برم بیرون و جای برای مخفی شدن هم نبود انگار...با دیدن میز کامپیوتر زود رفتم و زیرش نشستم..پاهامو جمع کردم تو شکمم و متاسفانه یدونه از جعبههای مشروب نزدیک میز بود
با ورود اون فرد متوجه شدم داره با تلفن حرف میزنه:آره همه رو میفرستیم تا صبح نشده بعد میام....بابا فعلا از رئیسشون حرفی نمیزنن که حسین من چطوری بفهمم اون هومنی که هی میگن کیه....آره بازم این همایون اومده برای نظارت روی بسته های جمشید...ببین حسین یکی داره میاد قطع کن
این یارو خیلی مشکوک بود..یعنی چی آخه.. حرفاش ذهنمو مشغول کرده بود.. از گوشه میز سعی کردم چهرهشو ببینم..جوون بود تقریبا همسن خودم بود
صدای همهمه چندنفر اومد جای بدی بودم و نمیشد ببینمشون ولی از سرو صدایی که داشتن میشد حدس زد بازم مشغول به کار شدن...قلبم از استرس تند و محکم به قفسهسینهم میکوبید..وقتی صدای پا که میدیدم نزدیکم شدن انگار برای چند لحظه میرفتم اون دنیا و برمیگشتم.. من باید همه این مدارک میرسوندم دست بچهها پس باید سالم برم بیرون از اینجا
صدای یکی که انگار امروز چندبار شنیده بودم اومد:چقدر مونده تموم کنید بستههارو؟..آقا گفتن باید زودتر بفرستیم و الان کامیون داره میاد
نفر دیگری که صداش برام آشنا نبود و برای اولین بار بود امروز به گوشم میخورد گفت:همین یه کارتون مونده..الان تموم میشه میاریم بیرون
چند دقیقهای بعد صدای بسته شدن در کانکس اومد که نشون از رفتنشون میداد..ولی توی محوطه گاراژ مشغول بار کردن کارتون ها به کامیون بودن..
تمام شبُ همونجا زیر میز سپری کردم،هر لحظه انگار منتظر لو رفتنم بودم..با هر رفت و آمد میگفتم دیگه اینبار منو دیدن ولی خدا باهام بود..
به ساعتم نگاه کردم که ۶ صبحُ نشون میداد..ساعتی که دیگه داشت آفتاب طلوع میکرد..
هم گشنه بودم هم تشنه، از دیروز هیچی نخورده بودم جز همون قهوه و کیک پیش دختره..بازم خوبه باعث کارِ خیر شد وگرنه پس میفتادم اینجا از گشنگی
چشمام از بیخوابی میسوخت ولی نمیتونستم توی این شرایط بخوابم..همینطور بوی الکل ها اذیتم میکرد
صدای رفتن چندتا ماشین اومد که زود بلند شدم و رفتم بیرون..هیچ اثری از بسته های شکلات و کارتون های آماده شدهشون نبود، پس همه رو بار زده بودن
نگاه کلی به گاراژ انداختم هیچکس جز همون سگ دیده نمیشد..
از همونجایی که اومده بودم خواستم برم بالا..زود لباس هارو درآوردم و برای اینکه متوجه نشن بردم گذاشتم تو جعبه..دستی به یال اسب کشید و زیر لب گفت:خیلی خوشگلی..ولی خواهشا دیگه آدمو نترسون..البته الان دلم میخواد فقط پیش تو بمونم و نرم بیرون..چون میدونم یه کتک مفصل از عموم میخورم..امیدوارم دوباره ببینمت
شیهه آرومی کشید..دیگه واقعا وقت رفتن بود،حالا باید استرس روبهرو شدن با افراد اون بیرونُ میکشیدم مخصوصا بابا و عمو
رفتم سمت دیوار که یهو سگه شروع کرد به پارس کردن و اومد سمتم.. نمیدونستم چیکار کنم میترسیدم یکیرو گذاشته باشن برای نگهبانی اینجا..خواستم زود از دیوار برم بالا که پاهام اسیر دندونهای تیزش شد
__________________"♥︎"________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《🦦🥺...(:》
پ.ن¹:بچه خفه شد خب ببرید یه جا دیگه/:
پ.ن²:واقعا میترسم رسول سکته کنه🙊
پ.ن³:وای پیام محمد...جون بچهشم قسم خورد..بدبخت شد
پ.ن⁴:سگ گازش گرفت🥺
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀
نعمتالهی/زنگارღ
ذکر امشب ..شب هشتم محرم برای کی باشه؟؟؟ @fatemeh_315_133 اولین نفر
ذکر امشب...شب حضرت علیاکبر💔
جوونا عاقبت بخیری نمیخواید؟
از امشب صدقه برایِ قلبِ نازنینِ قطبِ عالَمِ امکان مهدیِ صاحب الزَّمان فراموش نشه رفقا...
خودمون رو شریکِ غمش کنیم....(:
آنچه در پارت بعد زنگار میخونید...
*خودشو به هر دری زد تا بتونه بره داخل تا رسولو بیاره بیرون ولی فعلا نمیشد
*.اگه بلند میشد و قدم از قدم برمیداشت پاهاشم میلرزید
*اینکه الان رسول کجاست و حالش چطوره دیوونهام میکرد
*زیر لب با درد گفتم: ولم کن… لعنتی… ولم کن…
*محمد:منمیرمداخل...
نعمتالهی/زنگارღ
آنچه در پارت بعد زنگار میخونید... *خودشو به هر دری زد تا بتونه بره داخل تا رسولو بیاره بیرون ولی فع
پارت بعدی رو فردا میدم چون تاسوعا و عاشورا پارتی نداریم برای همین دوپارت طولانی تقدیم تون میشه فردا...زمانش مشخص نیست ولی آنچه خواهید دید هارو زیاد میکنم فردا
ناشناس هم صبح زود توی هیئت جواب میدم