نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...¹⁵》 #رسول از دیوار پریدم پایین
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...¹⁶》
#رسول
حالم دیگه داشت بههم میخورد..دودستی محکم دهنمو گرفته بودم تا حداقل از بوی گُلهایی که میسوزوندن مست نشم..دود غلیظ گل،ریهمو میسوزوند و تنفسمو به بازی گرفته بود
همه اون گلهارو داشتن توی استانبولی فلزی آتیش میزدن و دودش کل فضا رو گرفته بود..برای اونا خوشایند بود ولی من داشتم خفهشدم چون خیلی نزدیکم بودن و نمیتونستم ازشون فاصله بگیرم
گوشهای پشت علفها تو خودم جمع شدهبودم و برای چنددقیقه راه نفسمو گرفتم ولی قشنگ حس کم بود اکسیژن بهم دست داده بود..صدای یکیشون اومد که گفت:چه عجب،از ۱۰ روز پیش هی میگم اینارو بسوزونید راحت بشیم از دستشون نکردید اَد الان که رئیس داره میاد برداشتید آتیش میزنید
کسی که داشت گل هارو آتیش میزد با صدای خندون از مست شدنش گفت:رئیس که نمیاد،جانشینش میاد.. خودش که اومد براش اینجارو آب و جارو هم میکنیم
و بعد صدای خندهش بلند شد و اون یکی با حرص زود باشی گفت و رفت
گوشیمو برداشتم که دیدم شارژ ندارم فقط ۱درصد مونده و با حجم زیادی از تماس های بابا و عمو و سعید مواجه شدم..زود عکس و فیلمهارو برای سیستم خودم فرستادم، همون لحظه پیامی از طرف عمو اومد که با خوندنش فاتحه خودمو خوندم:رسول برو دعا کن نبینمت..به جون ریحانهام ببینمت من میدونم تو
براش تایپ کردم:غلط کردم عمو.. میدونم بدون اجازه وارد شدم توبیخهم میشم ولی لازم بود...
تا اومدم بقیهشو تایپ کنم گوشیم خاموش شد و نشد که پیامُ ارسال کنم.. با مشت زدم تو کف دستم:لعنتی
صدای ماشینی توجهمو جلب کرد که داشت وارد میشد... از اونطرف هم صدای نگهبان که میگفت سلام قربان،خوشاومدید
یکم جلو کشیدم خودمو تا ببینمش کیه.. یه ماشین کیامسی مشکی با شیشههای دودی وارد شد، خواستم از مردی که پیاده شد عکس بگیرم ولی لعنتی گوشیم خاموش بود و نمیشد
تنها راهی که داشتم چهرهش بهخاطرم بسپارم تا بعد بتونم چهرهنگاری کنم..روی کاغذ نوشتم مرد قد بلند و نسبتا هیکلی، موهای مشکی و فر، ریش متوسط و....
چند نفر که توی کانکس بودن اومدن بیرون و تنها فرصت من برای ورود به اونجا مهیا شد
از پشت علف ها نامحسوس رفتم تو کانکس.. هیچکس حواسش نبود و این کاره منو راحتتر میکرد...
درش نیمه باز بود و نور کمی فضارو روشن کرده بود..یه میز بزرگ که روش پراز بسته های شکلات و موادمخدر بود، یه میز کامپیوتر قدیمی و کهنه که گوشهای بود و یه کمد که کنارش بود...پا تند کردم و کمد باز کردم،پر بود از تفنگ و نارنجک و قمه و اسپری فلفل
رسول:بِخشکی شانس که الان باید گوشیم خاموش میشد آخه
کنار کمد چند جعبه چوبی بود که بازش کردم.. بوی تند الکل به مشامم خورد.. در چندتا از شیشهها باز بود و بوش پخش شده توی جعبهها.. زود جعبه رو بستم و رفتم سمت شکلات های روی میز..آنقدر تمیز کارشونو انجام میدادن که هیچ اثری از مواد دیده نمیشد
صدای صحبت های یکی اومد..زود از پنجره دیدم که داره نزدیک کانکس میشه..نمیتونستم برم بیرون و جای برای مخفی شدن هم نبود انگار...با دیدن میز کامپیوتر زود رفتم و زیرش نشستم..پاهامو جمع کردم تو شکمم و متاسفانه یدونه از جعبههای مشروب نزدیک میز بود
با ورود اون فرد متوجه شدم داره با تلفن حرف میزنه:آره همه رو میفرستیم تا صبح نشده بعد میام....بابا فعلا از رئیسشون حرفی نمیزنن که حسین من چطوری بفهمم اون هومنی که هی میگن کیه....آره بازم این همایون اومده برای نظارت روی بسته های جمشید...ببین حسین یکی داره میاد قطع کن
این یارو خیلی مشکوک بود..یعنی چی آخه.. حرفاش ذهنمو مشغول کرده بود.. از گوشه میز سعی کردم چهرهشو ببینم..جوون بود تقریبا همسن خودم بود
صدای همهمه چندنفر اومد جای بدی بودم و نمیشد ببینمشون ولی از سرو صدایی که داشتن میشد حدس زد بازم مشغول به کار شدن...قلبم از استرس تند و محکم به قفسهسینهم میکوبید..وقتی صدای پا که میدیدم نزدیکم شدن انگار برای چند لحظه میرفتم اون دنیا و برمیگشتم.. من باید همه این مدارک میرسوندم دست بچهها پس باید سالم برم بیرون از اینجا
صدای یکی که انگار امروز چندبار شنیده بودم اومد:چقدر مونده تموم کنید بستههارو؟..آقا گفتن باید زودتر بفرستیم و الان کامیون داره میاد
نفر دیگری که صداش برام آشنا نبود و برای اولین بار بود امروز به گوشم میخورد گفت:همین یه کارتون مونده..الان تموم میشه میاریم بیرون
چند دقیقهای بعد صدای بسته شدن در کانکس اومد که نشون از رفتنشون میداد..ولی توی محوطه گاراژ مشغول بار کردن کارتون ها به کامیون بودن..
تمام شبُ همونجا زیر میز سپری کردم،هر لحظه انگار منتظر لو رفتنم بودم..با هر رفت و آمد میگفتم دیگه اینبار منو دیدن ولی خدا باهام بود..
به ساعتم نگاه کردم که ۶ صبحُ نشون میداد..ساعتی که دیگه داشت آفتاب طلوع میکرد..
هم گشنه بودم هم تشنه، از دیروز هیچی نخورده بودم جز همون قهوه و کیک پیش دختره..بازم خوبه باعث کارِ خیر شد وگرنه پس میفتادم اینجا از گشنگی
چشمام از بیخوابی میسوخت ولی نمیتونستم توی این شرایط بخوابم..همینطور بوی الکل ها اذیتم میکرد
صدای رفتن چندتا ماشین اومد که زود بلند شدم و رفتم بیرون..هیچ اثری از بسته های شکلات و کارتون های آماده شدهشون نبود، پس همه رو بار زده بودن
نگاه کلی به گاراژ انداختم هیچکس جز همون سگ دیده نمیشد..
از همونجایی که اومده بودم خواستم برم بالا..زود لباس هارو درآوردم و برای اینکه متوجه نشن بردم گذاشتم تو جعبه..دستی به یال اسب کشید و زیر لب گفت:خیلی خوشگلی..ولی خواهشا دیگه آدمو نترسون..البته الان دلم میخواد فقط پیش تو بمونم و نرم بیرون..چون میدونم یه کتک مفصل از عموم میخورم..امیدوارم دوباره ببینمت
شیهه آرومی کشید..دیگه واقعا وقت رفتن بود،حالا باید استرس روبهرو شدن با افراد اون بیرونُ میکشیدم مخصوصا بابا و عمو
رفتم سمت دیوار که یهو سگه شروع کرد به پارس کردن و اومد سمتم.. نمیدونستم چیکار کنم میترسیدم یکیرو گذاشته باشن برای نگهبانی اینجا..خواستم زود از دیوار برم بالا که پاهام اسیر دندونهای تیزش شد
__________________"♥︎"________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《🦦🥺...(:》
پ.ن¹:بچه خفه شد خب ببرید یه جا دیگه/:
پ.ن²:واقعا میترسم رسول سکته کنه🙊
پ.ن³:وای پیام محمد...جون بچهشم قسم خورد..بدبخت شد
پ.ن⁴:سگ گازش گرفت🥺
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀
نعمتالهی/زنگارღ
ذکر امشب ..شب هشتم محرم برای کی باشه؟؟؟ @fatemeh_315_133 اولین نفر
ذکر امشب...شب حضرت علیاکبر💔
جوونا عاقبت بخیری نمیخواید؟
از امشب صدقه برایِ قلبِ نازنینِ قطبِ عالَمِ امکان مهدیِ صاحب الزَّمان فراموش نشه رفقا...
خودمون رو شریکِ غمش کنیم....(:
آنچه در پارت بعد زنگار میخونید...
*خودشو به هر دری زد تا بتونه بره داخل تا رسولو بیاره بیرون ولی فعلا نمیشد
*.اگه بلند میشد و قدم از قدم برمیداشت پاهاشم میلرزید
*اینکه الان رسول کجاست و حالش چطوره دیوونهام میکرد
*زیر لب با درد گفتم: ولم کن… لعنتی… ولم کن…
*محمد:منمیرمداخل...
نعمتالهی/زنگارღ
آنچه در پارت بعد زنگار میخونید... *خودشو به هر دری زد تا بتونه بره داخل تا رسولو بیاره بیرون ولی فع
پارت بعدی رو فردا میدم چون تاسوعا و عاشورا پارتی نداریم برای همین دوپارت طولانی تقدیم تون میشه فردا...زمانش مشخص نیست ولی آنچه خواهید دید هارو زیاد میکنم فردا
ناشناس هم صبح زود توی هیئت جواب میدم
نعمتالهی/زنگارღ
آنچه در پارت بعد زنگار میخونید... *خودشو به هر دری زد تا بتونه بره داخل تا رسولو بیاره بیرون ولی فع
سلام عزیزان...
یه پارت آماده شد..پارت دوم شروع میکنم الان...
یدونه هم به آنچه خواهید دید الان اضافه میشه🙂
نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...¹⁶》 #رسول حالم دیگه داشت بههم
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...¹⁷》
#محمد
در ماشینو باز کردم و آبِ داخل داشبورد برداشتم بردم برای حامد..از دیشب که فهمیده بود رسول کجاست و خبری ازش نیست خودشو به هر دری زد تا بتونه بره داخل تا رسولو بیاره بیرون ولی فعلا نمیشد..ممکن بود بدتر این کار باعث بشه رسول تو خطر بیفته
بهش نگاه کردم که روی جدول نشسته بود و موهاشو با دستش گرفته بود
کنارش نشستم و بطری آبو گرفتم سمتش:با این کارِت اون احمقِ بیفکر نمیاد بیرون حامد..یکم آب بخور چیزی معلوم نشده هنوز که تو عزا گرفتی
صداش از نگرانی میلرزید... دستش میلرزید..اگه بلند میشد و قدم از قدم برمیداشت پاهاشم میلرزید..حامد الان دلش هم داشت میلرزید از نگرانی برای رسول..،ولی هیچی به اندازه صدای لرزونش داغونم نمیکرد..گفت:محمد اعصاب ندارم سر تو خالی میکنم..بچهم اونجاست نمیدونم زندست یا نه بعد تو هی تو مخ من برو..نه میزاری برم دنبالش نه میزاری یکم تنها باشم..
جای اون نبودم ولی درکش میکردم، اینکه الان رسول کجاست و حالش چطوره دیوونهام میکرد...فکر اینکه نکنه یهوقت لو رفته باشه تا مرز جنون منو میکشید
برای حال حامد میخواستم خودمو خونسرد نشون بدم اما قلبمو یه نگرانی عظیم احاطه کرده بود..شايد ظاهرا میتونستم خودمو آروم نشون بدم ولی با اون دلم چیکار کنم که هم ناآروم بود از نگرانی بابت رسول هم عصبی بودم از این خودسر بودنش
آبُ باز کردم و توی مشتم یکم خالی کردم..پاشیدم روی صورتم تا آتیش دلم خنک بشه حداقل..تا یکم بتونم فکر کنم،ببینم چه کاری الان صلاحِ که انجام بدم...از یه طرف بیخبری از رسول و از طرف دیگه دردِ دست و گردنم داشت دیوونهام میکرد..با صدای گرفته و پر التماس حامد حواسمو دادم بهش
حامد:محمد توروخدا یه کاری کن برم داخل دیگه نمیتونم اینجا بمونم
محمد:چیکار کنم من حامد؟..دیدی و شنیدی آقای عبدی گفت هیچکاری نکنیم
دوباره سرشو گرفت و از استرس پاهاش میکوبید زمین..
دست گذاشتم رو شونهاش و با لحن آرومی گفتم:اگه تا یه ساعت دیگه نیومد خودم میرم داخل...اون چطور بیقانونی میکنه منم مجبورم بشم مثل بچه نفهمِ تو
عصبی بهم نگاه کرد که مشت آرومی به بازوش زدم
محمد:خب حالا...رسوله دیگه، مثلا پسر بزرگ کردی...یکم حرفگوش کن بودنُ بهش یاد میدادی الان نیاز نبود از نگرانی پس بیفتی
حامد با دستش هولم داد و توی همین وضع گفت:برو اونور من نبینمت محمد حالم خوب نیست توهم که همش...
با صدای داوود که مخاطبش بودیم حرف حامد قطع شد و باهم برگشتیم سمتش
محمد:چیشده داوود؟
داوود:آقا الان چندتا ماشین داره خارج میشه از گاراژ
با حامد زود رفتیم سمت دیوار و جوری که مارو نبینن اونارو زیر نظر گرفتیم... یه کامیون و همون ماشین شیشه دودی به همراه دوتا موتور با دوتا ماشین پژو خارج شدن.. کسی که روی موتور بود پیاده شد درُ بست
حامد:کسی یعنی تو گاراژ نیست که این درو میبنده؟
محمد:لابد دیگه... داوود شاید الان رسول بیاد بیرون برید کنار دیوارها تا بیاد
داوود:چشم
حامد تکیه زد به دیوار و چشم بست
محمد:چته تو حامد آخه الان میاد بیرون
حامد:یه زنگ بزن بهش محمد..دلم شور میزنه..زنگ بزن بگو بیاد
محمد:دیدی که ۱۰ بار جلوی خودت زنگ زدم،خاموشه..پیام هم دادم فقط سین زده و جواب نداده، من دیگه چیکار کنم آخه حامد
همونجا نشست که رفتم سمتش جلوش زانو زدم...
محمد:بسه جلوی بچهها زشته بخدا حامد
حامد:محمد خودت اگه ریحانه ۵ دقیقه دیرتر از مدرسه بیاد از نگرانی نمیدونی چیکار کنی..الان توقع داری من آروم باشم؟ به همون خدا دارم از بیخبری سکته میکنم، بچه ها مگه خودشون پدر ندارن؟ پدر نشدن که درک کنن؟
با دست سالمم شونهشو گرفتم و فشاری وارد کردم بهش..تابهحال اینجوری ندیده بودمش،حق داره البته تازه اومده بود بین ما و از کارهای دردسرساز رسول خبر نداشت زیاد
دیدم داوود داره نزدیکمون میشه به حامد گفتم بلند بشه و خودمم چند قدمی نزدیکتر رفتم
محمد:چیشد داوود؟
داوود:آقا خبری ازش نیست..نیومده بیرون هنوز
حامد:یعنی چی داوود..خب برید داخل دنبالش بگردید
داوود:آخه گفتیم شاید آدم باشه تو گاراژ دیگه ورود نکردیم تا اجازه بگیریم
قبل از اینکه حامد حرفی بزنه که معلوم بود میخواد چیبگه خودم زودتر گفتم:کار خوبی کردید..داوود یه تیم فرستادی دنبال سوژهها؟
داوود:بله آقا خیالتون راحت...ولی رسول چیپس؟
انقدر کلافه بودم که نمیدونستم چه کاری درسته چه کاری غلط..اصلا تمرکز نمیتونستم بکنم.. دستی به موهام کشیدم که دست حامد رو شونهم نشست
اون چشمای نگرانش بیشتر عصبیم میکرد..آخ رسول مگه اینکه دستم بهت نرسه بچه پرو..همش باید بخاطر تو اعصابم بریزه بههم
چند لحظه چشم بستم تا ببینم چیکار باید بکنم..
صدای پارس شدید سگ بلند شد و برای لحظهای هم قطع...
از استرس آبدهنمو قورت دادم..دلشوره حالا مثل حامد به جونم افتاده بود
محمد:من میرم داخل...