eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
854 دنبال‌کننده
233 عکس
121 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
آنچه در پارت بعد زنگار میخونید... *خودشو به هر دری زد تا بتونه بره داخل تا رسولو بیاره بیرون ولی فعلا نمیشد *.اگه بلند میشد و قدم از قدم برمی‌داشت پاهاشم میلرزید *اینکه الان رسول کجاست و حالش چطوره دیوونه‌ام میکرد *زیر لب با درد گفتم: ولم کن… لعنتی… ولم کن… *محمد:من‌میرم‌داخل...
نعمت‌الهی/زنگارღ
آنچه در پارت بعد زنگار میخونید... *خودشو به هر دری زد تا بتونه بره داخل تا رسولو بیاره بیرون ولی فع
پارت بعدی رو فردا میدم چون تاسوعا و عاشورا پارتی نداریم برای همین دوپارت طولانی تقدیم ‌تون میشه فردا...زمانش مشخص نیست ولی آنچه خواهید دید هارو زیاد میکنم فردا ناشناس هم صبح زود توی هیئت جواب میدم
نعمت‌الهی/زنگارღ
آنچه در پارت بعد زنگار میخونید... *خودشو به هر دری زد تا بتونه بره داخل تا رسولو بیاره بیرون ولی فع
سلام عزیزان... یه پارت آماده شد..پارت دوم شروع میکنم الان... یدونه هم به آنچه خواهید دید الان اضافه میشه🙂
این سینی به نیت همتون پاک میشه💞
شخصیت جدید ساحل دیدین؟
نعمت‌الهی/زنگارღ
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...¹⁶》 #رسول حالم دیگه داشت به‌هم
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...¹⁷》 در ماشینو باز کردم و آبِ داخل داشبورد برداشتم بردم برای حامد..از دیشب که فهمیده بود رسول کجاست و خبری ازش نیست خودشو به هر دری زد تا بتونه بره داخل تا رسولو بیاره بیرون ولی فعلا نمیشد..ممکن بود بدتر این کار باعث بشه رسول تو خطر بیفته بهش نگاه کردم که روی جدول نشسته بود و موهاشو با دستش گرفته بود کنارش نشستم و بطری آبو گرفتم سمتش:با این کارِت اون احمقِ بی‌فکر نمیاد بیرون حامد..یکم آب بخور چیزی معلوم نشده هنوز که تو عزا گرفتی صداش از نگرانی میلرزید... دستش میلرزید..اگه بلند میشد و قدم از قدم برمی‌داشت پاهاشم میلرزید..حامد الان دلش هم داشت میلرزید از نگرانی برای رسول..،ولی هیچی به اندازه صدای لرزونش داغونم نمیکرد..گفت:محمد اعصاب ندارم سر تو خالی میکنم..بچه‌م اونجاست نمیدونم زندست یا نه بعد تو هی تو مخ من برو..نه میزاری برم دنبالش نه میزاری یکم تنها باشم.. جای اون نبودم‌ ولی درکش میکردم، اینکه الان رسول کجاست و حالش چطوره دیوونه‌ام میکرد...فکر اینکه نکنه یه‌وقت لو رفته باشه تا مرز جنون منو می‌کشید برای حال حامد میخواستم خودمو خونسرد نشون بدم اما قلب‌مو یه نگرانی عظیم احاطه کرده بود..شايد ظاهرا میتونستم خودمو آروم نشون بدم ولی با اون دلم چیکار کنم که هم نا‌آروم بود از نگرانی بابت رسول هم عصبی بودم از این خود‌سر بودنش آبُ باز کردم و توی مشتم یکم خالی کردم..پاشیدم روی صورتم تا آتیش دلم خنک بشه حداقل..تا یکم بتونم فکر کنم،ببینم چه کاری الان صلاحِ که انجام بدم...از یه طرف بی‌خبری از رسول و از طرف دیگه دردِ دست و گردنم داشت دیوونه‌ام میکرد..با صدای گرفته و پر التماس حامد حواسمو دادم بهش حامد:محمد توروخدا یه کاری کن برم داخل دیگه نمیتونم اینجا بمونم محمد:چیکار کنم من حامد؟..دیدی و شنیدی آقای عبدی گفت هیچ‌کاری نکنیم دوباره سرشو گرفت و از استرس پاهاش می‌کوبید زمین.. دست گذاشتم رو شونه‌اش و با لحن آرومی گفتم:اگه تا یه ساعت دیگه نیومد خودم میرم داخل...اون چطور بی‌قانونی میکنه منم مجبورم بشم مثل بچه نفهمِ تو عصبی بهم نگاه کرد که مشت آرومی به بازوش زدم محمد:خب حالا...رسوله دیگه، مثلا پسر‌ بزرگ کردی...یکم حرف‌گوش کن بودنُ بهش یاد میدادی الان نیاز نبود از نگرانی پس بیفتی حامد با دستش هولم داد و توی همین وضع گفت:برو اونور من نبینمت محمد حالم خوب نیست توهم که همش... با صدای داوود که مخاطبش بودیم حرف حامد قطع شد و باهم برگشتیم سمتش محمد:چیشده داوود؟ داوود:آقا الان چندتا ماشین داره خارج میشه از گاراژ با حامد زود رفتیم سمت دیوار و جوری که مارو نبینن اونارو زیر نظر گرفتیم... یه کامیون و همون ماشین شیشه دودی به همراه دوتا موتور با دوتا ماشین پژو خارج شدن.. کسی که روی موتور بود پیاده شد درُ بست حامد:کسی یعنی تو گاراژ نیست که این درو میبنده؟ محمد:لابد دیگه... داوود شاید الان رسول بیاد بیرون برید کنار دیوارها تا بیاد داوود:چشم حامد تکیه زد به دیوار و چشم بست محمد:چته تو حامد آخه الان میاد بیرون حامد:یه زنگ بزن بهش محمد..دلم شور میزنه..زنگ بزن بگو بیاد محمد:دیدی که ۱۰ بار جلوی خودت زنگ زدم،خاموشه..پیام هم دادم فقط سین زده و جواب نداده، من دیگه چیکار کنم آخه حامد همونجا نشست که رفتم سمتش جلوش زانو زدم... محمد:بسه جلوی بچه‌ها زشته بخدا حامد حامد:محمد خودت اگه ریحانه ۵ دقیقه دیرتر از مدرسه بیاد از نگرانی نمیدونی چیکار کنی..الان توقع داری من آروم باشم؟ به همون خدا دارم از بی‌خبری سکته میکنم، بچه ها مگه خودشون پدر ندارن؟ پدر نشدن که درک کنن؟ با دست سالمم شونه‌شو گرفتم و فشاری وارد کردم بهش..تابه‌حال اینجوری ندیده بودمش،حق داره البته تازه اومده بود بین ما و از کارهای دردسر‌ساز رسول خبر نداشت زیاد دیدم داوود داره نزدیک‌مون میشه به حامد گفتم بلند بشه و خودمم چند قدمی نزدیک‌تر رفتم محمد:چیشد داوود؟ داوود:آقا خبری ازش نیست..نیومده بیرون هنوز حامد:یعنی چی داوود..خب برید داخل دنبالش بگردید داوود:آخه گفتیم شاید آدم باشه تو گاراژ دیگه ورود نکردیم تا اجازه بگیریم قبل از اینکه حامد حرفی بزنه که معلوم بود میخواد چی‌بگه خودم زودتر گفتم:کار خوبی کردید..داوود یه تیم فرستادی دنبال سوژه‌ها؟ داوود:بله آقا خیالتون راحت...ولی رسول چی‌پس؟ انقدر کلافه بودم که نمیدونستم چه کاری درسته چه کاری غلط..اصلا تمرکز نمیتونستم بکنم.. دستی به موهام کشیدم که دست حامد رو شونه‌م نشست اون چشمای نگرانش بیشتر عصبی‌م می‌کرد..آخ رسول مگه اینکه دستم بهت نرسه بچه پرو..همش باید بخاطر تو اعصابم بریزه به‌هم چند لحظه چشم بستم تا ببینم چی‌کار باید بکنم.. صدای پارس شدید سگ بلند شد و برای لحظه‌ای هم قطع... از استرس آب‌دهنمو قورت دادم..دلشوره حالا مثل حامد به جونم افتاده بود محمد:من میرم داخل...
درد مثل برق از ساق پام رد شد و نفسم رو برید.زانوهام سست شد و برای یه لحظه همه‌چیز دور سرم چرخید..ناخودآگاه دستم رفت سمت لبه‌ی دیوار،اما تعادلم رو از دست دادم و نیمه‌کاره روی زمین افتادم...یه لحظه ضعف کردم چشمم سیاهی رفت..سگ همچنان با پارس‌های پی‌درپی خودش رو به پام می‌کوبید،دندون‌هاش محکم توی گوشت‌م میرفت،از درد حتی نمیتونستم داد بزنم..با فشار دستم سعی می‌کردم سگُ جدا کنم از خودم ولی سمج‌تر از این حرفا بود.. زیر لب با درد گفتم:ولم کن..لعنتی..ولم کن با چوبی که کنارم بود محکم کوبیدم بهش که ولم کرد ولی هنوزم واق‌واق‌ش قطع نشده بود...خیلی زود خون از پاهام جاری شد..دست گذاشتم روش، محکم فشار میدادم تا از دردش کم بشه خدا خدا میکردم هیچ‌کس توی گاراژ نباشه تا منو ببینه،وگرنه همه تلاشم بر باد میرفت.. سوزشِ زخمم انقدر شدید بود که اشک به چشمم نشست..دست به دیوار گرفتم و سعی کردم بلند بشم..دیدم سگه یهو صداش بیشتر شد و رفت سمتی.. به رفتنش نگاه کردم رسیدم به عمو محمد که با دیدنم یه لحظه خشک شد.. پشت سرش بابا با یه چهره رنگ پریده و نگران قرار گرفت..دیگه نمیتونستم تحمل کنم نشستم زمین سرمو انداختم پایین..نمیتونستم به چشم هاشون نگاه کنم بعد از لحظه‌ای بابا جلوم نشست و دست گذاشت رو چونه‌م..سرمو بلند کرد حامد:باز چه بلایی سر خودت آوردی بابا.. حرفش درد داشت برام... چشم‌هام هنوز از درد و بی‌خوابی می‌سوخت، ولی بدتر از اون نگاه بابا بود،نگاهی که توش هم ترس بود هم دلخوری،هم همون نگرانیِ سنگین که ته ته نگاهش بود.. بابا دستش هنوز زیر چونه‌م بود..آروم‌تر گفت: ها؟ چه بلایی سر خودت آوردی؟...خوبی؟..پاهات خیلی درد داره؟ رسول:خوبم عمو کنارم نشست که فقط تونستم سر پایین بندازم..دستم که روی زخم پام بود برداشت و نگاهی به زخم انداخت..بعد به داوود که مراقب سگه بود گفت یه چیزی بیاره پاهامو ببنده عمو بهم نگاه نمیکرد ولی بابا چشم ازم برنمی‌داشت.. صدایی گرفته گفتم:می‌خواستم… فقط ببینم چی توی گاراژه عمو چیزی نگفت و بابا دستمو تو دستش گرفت و فشاری بهش وارد کرد..سکوت عمو بیشتر درد داشت تا زخمم رسول:عمو بخدا فقط میخواستم مدرک پیدا کنم و دوباره سکوت کرد..داوود خیلی زود اومد و یه پارچه رنگ تیره داد به عمو اونم محکم دور پاهام پیچید..یه لحظه اونقدر دردم زیاد شد که سرمو گذاشتم رو سینه بابا حامد:تموم شد بابا..یکم تحمل کن محمد:حامد بیارش تو ماشین ببریم بیمارستان..داوود شما هم اینجا رو چک کنید فقط مراقب باشید که یه وقت کسی نیاد داوود:چشم آقا
پارت‌نوش‌نگاهتون...💞 《🦦🥺...(:》 پ.ن¹:نمیرم برا حامد آخه؟؟؟ پ.ن²:مسئولیت محمد سخته خدایی پ.ن³:گوشت پاهاش کنده شد خو...🥺 پ.ن⁴:سکوت محمدُ درد رسول https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناس‌زنگار(: اینجا‌ جواب‌‌تونو ببینید 🎀 شخصیت‌های‌رمانم اینجا بببن 🎀
ذکر شب تاسوعا یادم رفته بود🙄🤦🏻‍♀
《پناهِ‌بی‌پناهان‌عالم‌امام‌عباس...》 ابالفضل...(: این‌ضجه‌هاولطمه‌زدن‌هاجواب‌نیست.. میان‌روضه‌تو‌قتل‌نفس‌‌باید‌کرد❤️‍🩹
سینه‌ام‌آماجِ‌غم‌هاشد‌ولی‌زخمی‌ندید.. تا‌نوشتم‌روی‌ِاین‌دیوار‌یا‌ام‌البنین🫀
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سر حلیم کلی دعاتون کردم🥺 ان‌شاءالله همتون سلامت باشید و عاقبت‌بخیر بشید.. فقط منم دعا کنیدااا... دعا کنید امتحاناتم خوب بدم🙏🏻🙂