eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
855 دنبال‌کننده
233 عکس
121 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
مَکن‌ای‌صبح‌طلوع‌....💔
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ذکر امشب ..شب شام غریبان محرم برای کی باشه؟؟؟ @fatemeh_315_133 اولین نفر
- السلام علیک یا صاحب الزمان
سلام..شبتون بخیر خوبین؟ عزاداری هاتون قبول.. چه خبر؟
دیروز و امروز فقط خواب بودیم😅🙄 تازه یکم سرحال شدیم...یه کوچولو تایپ کردم از پارت ان‌شاءالله فردا موقع فوتبال براتون پارت میفرستم نمیگم آخر شب که بد قول نشم...😊
فقط یه چیزی از فردا دیگه باید شروع کنم درسُ این ۱۰ روز فقط دو درس خوندم... اگه کم بودن پارت ها یا روزی ندادم ممنون میشم درک کنید چون فقط همین دو ماهه... بعدش جبران میکنم براتون🙂🌻
آنچه در پارت بعد زنگار میخونید.. * سعی می‌کردم به آه و ناله رسول توجه نکنم *فکر کنم بخیه‌هاش پاره شده بود *نگاهم میخ جاده شد که مثل آدامس کش می‌اومد و تمومی نداشت *مثل سم بود که داشت ذره‌ذره توی رگ‌هام پخش می‌شد..
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...¹⁸》 سعی می‌کردم به آه و ناله رسول توجه نکنم و فقط تمرکزمُ روی رانندگی بزارم..دستم دور فرمون مشت شده بود جوری‌که به سفیدی میزد..هزار جور فکر و خیال میومد تو سرم، اینکه اگه اونجا یکی بود و رسولو میدید..یا اگه کارشون زیاد طول می‌کشید و رسول مجبور بود مدت طولانی اونجا بمونه‌..یا حتی اگه سگ بیماری داشته باشه و به رسول منتقل شده باشه چی؟ برای چند لحظه چشم بستم..سعی میکردم در برابر رسول و توضیحات‌ش برای کارش سکوت کنم..سکوتی که الان فقط برای خودم خوب بود تا عصبانیت‌مو کم کنم...دلم میخواست ماشینو بزنم کنار و سر رسول انقدر داد بزنم که بفهمه نگرانی و بی‌خبری یعنی چی..واژه نه که بهش تاکید می‌کنم چه معنی و مفهومی داره..ولی اون صدای ناله‌ش مانع میشد و بهم می‌فهموند الان وقتش نیست.. با خیس شدن شلوارم نگاهمو دادم بهش که دیدم باند دستم خونی شده...فرمونُ با دست راستم گرفته بودم که مچ‌ش ترکش خورده بود و انقدر بهش فشار آورده بودم که فکر کنم بخیه‌هاش پاره شده بود بیخیال دستم و دردی که تازه حس می‌شد بیشتر مشت کردم و قطرات خون سرعتش بیشتر شد.. هنوز اون صحنه اول جلو چشمم بود...پای خونی رسول،رنگ پریده‌اش،چشمای بی‌حال‌و خسته‌ش،لباس خاکی‌ش و موهای پریشون‌ش آخ که چقدر دلم طلب میکرد همونجا خودمو خالی کنم و محکم یدونه بزنم تو دهنش انقدر منو تا مرز سکته میبره...هزار دفعه بهش گفتم بدون هماهنگی من کاری نکن بازم کار خودشو میکنه از آینه بهشون نگاه کردم..از درد چشماشو محکم فشار میداد و صورتش خیس عرق بود..حامد گرفته‌بود تو بغلش و زیر لب باهاش حرف میزد نگاهم میخ جاده شد که مثل آدامس کش می‌اومد و تمومی نداشت..صدای ناله‌های خفیف رسول توی فضای بسته ماشین، مثل سم بود که داشت ذره‌ذره توی رگ‌هام پخش می‌شد..سعی میکردم نگاهم رو از جاده نگیرم، اما تمام حواسم به اون صندلی عقب بود، به رسول و زخم پاش بود گوشیم زنگ خورد دیدم داوودِ.. وصل کردم تماسُ:جانم داوود داوود:آقا اینجا امنِ..همه چیو سفید کردیم محمد:کارتون خوب بود..برگردید اداره به کارتون برسید داوود:چشم آقا فقط حال رسول خوبه؟ محمد:هنوز نرسیدیم بیمارستان..خوردیم به ترافیک طول کشید، نگران نباشید شما داوود:باشه آقا.. مراقب خودتون باشید، خدانگهدار •••••••••••••••• ماشین داشت مثل یه قایق روی موج‌های ناهموار جاده تکون می‌خورد و هر تکونش درد جدیدی رو توی پام به جونم می‌انداخت..دردش هر لحظه بیشتر می‌شد و من جز فشار دادن دست بابا نمیتونستم کاری بکنم..آنقدر از عمو میترسیدم که حتی جرأت نداشتم آخ بگم و ناله ریزم که ناخواسته بیرون می‌اومد زود به عمو نگاه می‌کردم و هیچ واکنشی جز تنگ شدن اون ابرو‌ها نمی‌دیدم ولی هرچقدر که عصبی هم باشه از دستم هنوز هم از خودم ممنونم که رفتم داخل..اینکه رفتم و آسیب دیدم ارزش این اطلاعات داشت..با صدای بابا حواسم پرتش شد حامد:رسول بابا خیلی درد داری؟ دلم به حال بابا می‌سوخت که همش باید نگران من می‌شد سرمو گذاشتم رو شونه‌ش و فقط هومی گفتم موهامو نوازش می‌کرد و من انگار شده بودم یه پسر بچه تخس و شیطون که تو کوچه خورده زمین و الان بابا داره آرومم میکنه میگه بزرگ شدی نباید گریه کنی.. آخ که چقدر دلم میخواست برگردم به بچگی..همون دنیای قشنگ و رنگی کودکی که تنها دغدغه بازی و کارتون بود.. با رفتن ماشین روی دست‌انداز و تکون خوردن شدیدمون زخمم بدتر از قبل درد گرفت که مجبور شدم خم بشم و دست روی پام گذاشتم:آیییی حامد:خب محمد آروم برو دیگه..نمیبینی حالش بده محمد:چطوری هم آروم برم و هم زود این احمقُ برسونم بیمارستان؟ حامد:خب حالا...میتونی دست اندازُ که آروم بری محمد:نه نمیتونم...یکم پسرت شعور نداره..فکر نداره..نمیگه اگه یه وقت تو اون خراب شده یکی میدید ممکن بود کل پرونده بره هوا..اگه یه خطایی ازش سر زد توبیخ میشه.. حامد:الان وقتش نیست محمد محمد:پس کی وقتشه؟..تا الان هیچی نگفتم ولی دیگه نمیتونم سکوت کنم... اصلا اینا به جهنم، اگه یه چیزیت می‌شد چی رسول؟..اگه این سگه مریضی چیزی داشته باشه چی؟ارزش داشت واقعا؟ عمو صداش بدجور عصبی بود و اینجور مواقع باید میذاشتی که خالی کنه خودشو... مخصوصا الان که بابا حامد کنارم بود بهتره برام چون فیزیکی نمیتونه عمل کنه حامد:گفتم فعلا وقتش نیست محمد محمد:باش..رسول که خوب میشه..من میدونمُ اون..بهانه‌ای هم نداری دیگه فضای ماشین رفت توی سکوت که بعد از چند دقیقه رسیدیم و عمورفت داخل..با یه ویچلر برگشت و کمک کردن بشینم محمد:من میرم اداره کاری داشتی زنگ بزن نشست تو ماشین زود رفت بابا هم نوچی کرد و رفتیم داخل انقدر حالم بد بود که متوجه نبودم دکترا چیکار میکنن..فقط خوابیدنم روی تخت و سوزش سوزن سرم توی دستم حس کردم.. ________________"♥︎"____________________
پارت‌نوش‌نگاهتون...💞 《🦦🙂...(:》 پ.ن¹: پ.ن²: پ.ن³: پ.ن⁴:امروز پ.ن ها با شما🥱😴 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناس‌زنگار(: اینجا‌ جواب‌‌تونو ببینید 🎀 شخصیت‌های‌رمانم اینجا بببن 🎀
از رنجِ اسارت، چشمِ جانی پر از اشک است در سوگِ علی، دل‌هایِ عالم پر از اشک است ای زین‌العابدین، ای مظهرِ صبر و تسلیم با یادِ تو، هر لحظه برای ما پر از اشک است🥀
هدایت شده از نعمت‌الهی/زنگارღ
بچه ها یه گروه تشکیل دادم برای شعر و متن های احساسی شما... یه گروه پر از اشعار قشنگ...🥺 دعوت میکنم ازتون که به کافه‌شعر ما بپیوندید و از دنیای شعر لذت ببرید‌..☕️ https://eitaa.com/joinchat/4011001490Cb3e7f59428 خیلی خوش‌اومدید😊💞