《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...¹⁸》
#محمد
سعی میکردم به آه و ناله رسول توجه نکنم و فقط تمرکزمُ روی رانندگی بزارم..دستم دور فرمون مشت شده بود جوریکه به سفیدی میزد..هزار جور فکر و خیال میومد تو سرم، اینکه اگه اونجا یکی بود و رسولو میدید..یا اگه کارشون زیاد طول میکشید و رسول مجبور بود مدت طولانی اونجا بمونه..یا حتی اگه سگ بیماری داشته باشه و به رسول منتقل شده باشه چی؟
برای چند لحظه چشم بستم..سعی میکردم در برابر رسول و توضیحاتش برای کارش سکوت کنم..سکوتی که الان فقط برای خودم خوب بود تا عصبانیتمو کم کنم...دلم میخواست ماشینو بزنم کنار و سر رسول انقدر داد بزنم که بفهمه نگرانی و بیخبری یعنی چی..واژه نه که بهش تاکید میکنم چه معنی و مفهومی داره..ولی اون صدای نالهش مانع میشد و بهم میفهموند الان وقتش نیست..
با خیس شدن شلوارم نگاهمو دادم بهش که دیدم باند دستم خونی شده...فرمونُ با دست راستم گرفته بودم که مچش ترکش خورده بود و انقدر بهش فشار آورده بودم که فکر کنم بخیههاش پاره شده بود
بیخیال دستم و دردی که تازه حس میشد بیشتر مشت کردم و قطرات خون سرعتش بیشتر شد.. هنوز اون صحنه اول جلو چشمم بود...پای خونی رسول،رنگ پریدهاش،چشمای بیحالو خستهش،لباس خاکیش و موهای پریشونش
آخ که چقدر دلم طلب میکرد همونجا خودمو خالی کنم و محکم یدونه بزنم تو دهنش انقدر منو تا مرز سکته میبره...هزار دفعه بهش گفتم بدون هماهنگی من کاری نکن بازم کار خودشو میکنه
از آینه بهشون نگاه کردم..از درد چشماشو محکم فشار میداد و صورتش خیس عرق بود..حامد گرفتهبود تو بغلش و زیر لب باهاش حرف میزد
نگاهم میخ جاده شد که مثل آدامس کش میاومد و تمومی نداشت..صدای نالههای خفیف رسول توی فضای بسته ماشین، مثل سم بود که داشت ذرهذره توی رگهام پخش میشد..سعی میکردم نگاهم رو از جاده نگیرم، اما تمام حواسم به اون صندلی عقب بود، به رسول و زخم پاش بود
گوشیم زنگ خورد دیدم داوودِ.. وصل کردم تماسُ:جانم داوود
داوود:آقا اینجا امنِ..همه چیو سفید کردیم
محمد:کارتون خوب بود..برگردید اداره به کارتون برسید
داوود:چشم آقا فقط حال رسول خوبه؟
محمد:هنوز نرسیدیم بیمارستان..خوردیم به ترافیک طول کشید، نگران نباشید شما
داوود:باشه آقا.. مراقب خودتون باشید، خدانگهدار
••••••••••••••••
#رسول
ماشین داشت مثل یه قایق روی موجهای ناهموار جاده تکون میخورد و هر تکونش درد جدیدی رو توی پام به جونم میانداخت..دردش هر لحظه بیشتر میشد و من جز فشار دادن دست بابا نمیتونستم کاری بکنم..آنقدر از عمو میترسیدم که حتی جرأت نداشتم آخ بگم و ناله ریزم که ناخواسته بیرون میاومد زود به عمو نگاه میکردم و هیچ واکنشی جز تنگ شدن اون ابروها نمیدیدم
ولی هرچقدر که عصبی هم باشه از دستم هنوز هم از خودم ممنونم که رفتم داخل..اینکه رفتم و آسیب دیدم ارزش این اطلاعات داشت..با صدای بابا حواسم پرتش شد
حامد:رسول بابا خیلی درد داری؟
دلم به حال بابا میسوخت که همش باید نگران من میشد
سرمو گذاشتم رو شونهش و فقط هومی گفتم
موهامو نوازش میکرد و من انگار شده بودم یه پسر بچه تخس و شیطون که تو کوچه خورده زمین و الان بابا داره آرومم میکنه میگه بزرگ شدی نباید گریه کنی..
آخ که چقدر دلم میخواست برگردم به بچگی..همون دنیای قشنگ و رنگی کودکی که تنها دغدغه بازی و کارتون بود..
با رفتن ماشین روی دستانداز و تکون خوردن شدیدمون زخمم بدتر از قبل درد گرفت که مجبور شدم خم بشم و دست روی پام گذاشتم:آیییی
حامد:خب محمد آروم برو دیگه..نمیبینی حالش بده
محمد:چطوری هم آروم برم و هم زود این احمقُ برسونم بیمارستان؟
حامد:خب حالا...میتونی دست اندازُ که آروم بری
محمد:نه نمیتونم...یکم پسرت شعور نداره..فکر نداره..نمیگه اگه یه وقت تو اون خراب شده یکی میدید ممکن بود کل پرونده بره هوا..اگه یه خطایی ازش سر زد توبیخ میشه..
حامد:الان وقتش نیست محمد
محمد:پس کی وقتشه؟..تا الان هیچی نگفتم ولی دیگه نمیتونم سکوت کنم... اصلا اینا به جهنم، اگه یه چیزیت میشد چی رسول؟..اگه این سگه مریضی چیزی داشته باشه چی؟ارزش داشت واقعا؟
عمو صداش بدجور عصبی بود و اینجور مواقع باید میذاشتی که خالی کنه خودشو... مخصوصا الان که بابا حامد کنارم بود بهتره برام چون فیزیکی نمیتونه عمل کنه
حامد:گفتم فعلا وقتش نیست محمد
محمد:باش..رسول که خوب میشه..من میدونمُ اون..بهانهای هم نداری دیگه
فضای ماشین رفت توی سکوت که بعد از چند دقیقه رسیدیم و عمورفت داخل..با یه ویچلر برگشت و کمک کردن بشینم
محمد:من میرم اداره کاری داشتی زنگ بزن
نشست تو ماشین زود رفت
بابا هم نوچی کرد و رفتیم داخل
انقدر حالم بد بود که متوجه نبودم دکترا چیکار میکنن..فقط خوابیدنم روی تخت و سوزش سوزن سرم توی دستم حس کردم..
________________"♥︎"____________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《🦦🙂...(:》
پ.ن¹:
پ.ن²:
پ.ن³:
پ.ن⁴:امروز پ.ن ها با شما🥱😴
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀
از رنجِ اسارت، چشمِ جانی پر از اشک است
در سوگِ علی، دلهایِ عالم پر از اشک است
ای زینالعابدین، ای مظهرِ صبر و تسلیم
با یادِ تو، هر لحظه برای ما پر از اشک است🥀
هدایت شده از نعمتالهی/زنگارღ
بچه ها یه گروه تشکیل دادم برای شعر و متن های احساسی شما...
یه گروه پر از اشعار قشنگ...🥺
دعوت میکنم ازتون که به کافهشعر ما بپیوندید و از دنیای شعر لذت ببرید..☕️
https://eitaa.com/joinchat/4011001490Cb3e7f59428
خیلی خوشاومدید😊💞
آنچه در پارت بعد زنگار میخونید..
*بوی تندِ ضدعفونیکننده و سفیدیه بیروحِ راهروهای بیمارستان،
*وگفت:نگران نباشید آقا معالجهشون طول میکشه
*با نگاه سرسری تونستم ماشینشو پیدا کنم
*حالا کرم داشتی که گفتی....
نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...¹⁸》 #محمد سعی میکردم به آه و ن
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...¹⁹》
#حامد
بوی تندِ ضدعفونیکننده و سفیدیه بیروحِ راهروهای بیمارستان، مثل یک مِهِ سنگین بود.هر قدمی که در این راهرو میذاشتم، انگار روی شیشهی شکسته راه میرفتم. صدای چرخِ تختِ اورژانس که از کنارم هر چند دقیقه میگذشت، با هر بار تپش قلبم،تو گوشم میپیچید...امروز بیمارستان شلوغ بود و پیدا کردن یه پاسخگو به سوالاتم سخت..
به سمت ایستگاه پرستاری رفتم و یکم سرمو خم کردم:ببخشید خانم خیلی وقته دکتر بالا سر پسرمِ چرا هیچ خبری نمیشه؟
چیزی توی سیستم وارد میکرد و بدون نگاه کردن بهم گفت:همون که سگ پاهاشو گاز گرفته؟
کلافه آرهای گفتم که برگشت سمتم وگفت:نگران نباشید آقا معالجهشون طول میکشه..صبر کنید تا دکتر بیرون بیاد
هوای اینجا برام خفه بود..باید میرفتم بیرون تا یکم نفس بکشم ولی از طرفی نمیتونستم رسولو ول کنم..
حامد:ببخشید خانم..میشه من برم بیرون بیمارستان وقتی دکتر اومد باهام تماس بگیرید تا زود بیام؟
کاغذ و خودکاری جلوم قرار داد و باشهای گفت..تند شمارهمو نوشتم و کاغذ برگردوندم بهش
از بیمارستان خارج شدم و به سمت آبخوری گوشه حیاط رفتم..چند مشت آب ریختم روی صورتم..همینجوری که قطرات آب با سرعت زیاد از سرو صورتم پایین میافتادن رفتم تو خیابون..با نگاه سرسری تونستم ماشینشو پیدا کنم، از خیابون رد شدم که گوشیم زنگ خورد،حمید بود..اصلا حواسم نشده بود دیشب بهش بگم نمیایم..سوار ماشین شدم و تماس وصل کردم:سلام حمید جان خوبی
حمید:سلام حامد..کجایین شما؟
یکم صندلی رو خوابوندم و گفتم:ببخشید حمید کارمون زیاد بود یادم رفت زنگ بزنم بهت.. منتظر موندی دیشب؟
حمید:آره.. دیروز رسول بهم گفته بود شب میآید شیفت نیستید دیگه شام درست کردم تا ساعت ۱۲،۱ منتظر موندم.. حتی به رسولم زنگ زدم خاموش بود.. توام که جواب نمیدادی چند بار زنگ زدم
حامد:نفهمیدم زنگ زدی..شرمنده دیگه باید عادت کنی به بدقولی ما
حمید:اونکه بعله... خیلی وقته عادت دارم
حامد:تیکه ننداز حالا
حمید:امشب چی؟میاین؟
حامد:معلوم نیست بهت خبر میدم..غذا نمیخواد درست کنی بابا.. برو یکم بگرد خوش باش
حمید:قرار بود با پسر تو برم بیرون
تک خندهای کردم:پسر من از خود من بدقولتره..روش حساب باز نکن حمید
حمید:دیگه منم میخواید مثل هانیه پیر کنید شما دونفر...رسام چرا دیروز زنگ زدم جواب نداد؟
سرم درد میکرد و دلم میخواست زود تماس قطع کنم ولی حمید ول کن نبود انگار: رسام گوشیش همش خاموشِ چون درس میخونه و دانشگاه میره..خودش باید زنگ بزنه،حالا بهش پیام بده جواب میده
حمید:نه آخه خودش بهم زنگ زد دیروز تو حموم بودم نشد جواب بدم..بعد که اومدم زنگ زدم خاموش بود
حامد:زنگ میزنه حالا...من برم دیگه حمید کار دارم..اگه خواستی جایی بری اون کلید که آویز مشکی بهش وصله برای خونهس.. سوئیچ ماشین هم گذاشتم برات که جایی میخواستی بری وسیله داشته باشی
حمید:باشه ممنون..دمت گرم، برو به کارت برس مراقب خودتونم باشید
حامد:باشه خدافظ
حمید:فعلا
ساعد دستمو گذاشتم روی چشمام و زیر لب گفتم:ادارهت گوشه خیابون بود فرمانده؟
محمد:توقع داشتی برم؟
حامد:نه چون میشناسمت..میدونستم نمیری این راهکارها تکراری شده دنبال راه جدید پیچوندن باش
محمد:دکتر چیگفت؟
حامد:هنوز بالا سرش بود انقدر هوای بیمارستان خفه بود اومدم بیرون
محمد:خب الان اگه کارمون داشت چی
حامد:شمارهمو نوشتم برای پرستاره.. گفت زنگ میزنه
چند لحظه بینمون سکوت شد و مغز من فرصت مناسب گیر آورده بود که آروم باشه..و چشم هام فرصتِ بسته شدن پیدا کرده بود
محمد:من میرم داخل دلم طاقت نمیاره دیگه
فقط تونستم بگم باشه..چشمام تصویر سیاهِ ابدی رو ثبت کرد و فکر و خیال خاموش شد...
••••••••••••••••
#محمد
امروز همه چیز دست به دست هم داده بودن تا منو به مرز عصبانیت برسونن..حتی این چهره خسته حامد هم منو عصبی میکرد
ازشون جدا شدم به بهانه اداره رفتن ولی خب نمیتونستم تحمل کنم و فقط گوشهای پارک کردم تا حامد یه خبر از حالش بده بهم..از توی داشبورد یه آرامبخش خوردم که فقط آرومم کنه..موقعای که حامد اومد و فهمیدم داره با حمید حرف میزنه باند دستمُ باز کردم، با دیدن زخمم حالتتهوع گرفتم، نخهای بخیه پاره شده بود و خون اطراف زخمُ پر کرده بود
برای اینکه حامد نبینه دستمو با همون باند دور دستم پیچیدم
بعد از مکالمه کوتاهمون وقتی دیدم خوابیده از ماشین پیاده شدم.. کاپشنمو کشیدم روش و رفتم داخل
بیمارستان شلوغ بود بیمارها حتی بعضیها از خالی نبودن تخت روی صندلی ها نشسته بودن.. با هر قدمی که برمیداشتم دیوار ها انگار فشردهتر میشد و راه تنفسم تنگتر
به ایستگاه پرستاری رسیدم سراغ رسولو ازش گرفتم.. اونم گفت تو اتاق ۲۲ بستریِ و دکتر تازه اومده بیرون،با نشون دادن دکتر به سمتش پا تند کردم:خسته نباشید دکتر
مردی میانسال با عینک و موهای جوگندمی برگشت سمتم..چهره مهربون و شادابی داشت..با لبخند گفت:ممنون..شما پدر این بیمار هستید؟
با دست اتاقُ نشون داد همون اتاقی که الان رسول داخلش بود و منو بیخبر از حالش گذاشته بود..همون اتاقی که قلبمُ تو قفس خودش نگه داشته بود و مغزمُ پی خبر گرفتن از حالِ عزیزِ روی تختِ اون اتاق فرستاده بود..آب دهنم قورت دادم گفتم:نه پدرش بیرونه من عموشم..حالش چطوره
دکتر:فعلا که خوبه... زخمش عمیقه تا جایی که تونستیم آلودگی های زخم پاک کردیم ولی چون سگ ولگرد گاز گرفته امکان بیماری های هاری و کزاز هست.. واکسنشو فعلا زدیم جای نگرانی نیست..تا چند روز این کارو ادامه میدیم تا مطمئن بشیم بیماری توی بدنش نیست
محمد:خب ممکنه که به این بیماری مبتلا بشه
دکتر:امکانش هست ولی بد به دلتون راه ندین..ما همه تلاشمونُ میکنیم تا نزاریم این اتفاق بیفته..فعلا خوابیده ولی اگه بیدار شد بهش غذا بدین بخوره ضعف داشت
محمد:حتما..میتونم ببینمش؟
نسخهای گرفت سمتم و گفت:بله میتونید ببینیدش فقط این دارو هارو تهیه کنید
دست زخمیمو بلند کردم و نسخه رو گرفتم..حواسم به خونی بودن دستم نبود که دکتر گفت:دستت چرا خونیه؟ بزار ببینم
حوصله نداشتم دوباره بخیه بزنن برای همین سریع دستمو عقب کشیدم و گفتم:خوبم چیزی نیست..یه خراش سطحیِ
دکتر:از دست شما جوونا...خب عمو جان برو ببینش بعد بیا دستتو ببینم..اینم نمیخوای؟
لبهام از هوش و زیرکی دکتر کش اومد:چشم دارو هارو تهیه میکنم میام پیشتون دستمو ببینید
دکتر:منتظرتم
کنار رفتم تا رد بشه، بعد سریع دستگیره درُ پایین کشیدم و وارد شدم..هوای اتاق نسبت به راهروها خنکتر بود رسول روی تخت کنار پنجره خوابیده بود..بیماری هم تخت بغل دیوار نشسته بود و کتاب میخوند..با صدای در سر بلند کرد و با دیدنم سلام آرومی گفت..در جوابش آرومتر سلام دادم و رو تخت رسول نشستم..رنگش یکم پریده بود و موهای فِرش چسبیده بود به پیشونیش.. یکم خم شدم و با دست موهاشو کنار زدم..پلکش لرزید ولی باز نکرد چشمهاشو، گوشهلبم کش اومد
گوشیمُ درآوردم و شماره حامدُ گرفتم..بعد از چند بوق برداشت و صدای خستهش تو گوشم پخش شد اصلا یادم نبود خواب بود:حامد ببخشید بیدارت کردم، ولی الان میتونی بیای پیش رسول..حالش خوبه
حامد:واقعا؟..الان میام
تماس قطع کردم و از تخت بلند شدم..از روی میز چندتا دستمال برداشتم و کشیدم دور مچدستم، باید میرفتم داروهاشو میخریدم..خم شدم تو گوشش گفتم:الان خودتُ زدی به خواب، باشه آقارسول..تا خوب بشی دلیلت موجهِ...ولی تو این چندروز قشنگ بشین فکر کن چون وقتی سرپا بشی ازت توضیح میخوام بابت خودسریت..درضمن توبیخت هم با هر دلیلی سرجاشه و ازش نمیگذرم
در باز شد و حامد اومد داخل.. سربلند کردم و بدون نگاه کردن بهش رفتم سمت حامد:من میرم داروهاشو بگیرم..بعد از اون دیگه واقعا میرم اداره
خندید و زد رو شونهام..:از دست تو..بیا سوئیچ بگیر..قبل اداره هم دستتو نشون بده
محمد:باش
از اتاق بیرون اومدم و رفتم سمت داروخانه
______________"♥︎"___________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《خسته بود،اما خستگی را هم مثل لباسی کهنه به گوشهی دل آویخت،و راه افتاد،دوباره....(:》
پ.ن¹:محمد کلک نرفته بود اداره😉😅
پ.ن²:بچه حمیدُ ول کردن تو خونه نمیگن حوصلهش سر میره/:
پ.ن³:پلکش لرزید... بیداره ها🙈
پ.ن⁴:الان خودت زدی به خواب..باشه آقارسول...
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀