eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
855 دنبال‌کننده
233 عکس
121 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
نعمت‌الهی/زنگارღ
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...²⁷》 #حامد سرمو با صدای در از رو
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...²⁸》 به سر‌ در مغازه نگاه کردم،عینک‌مو از چشم درآوردم و چند تا نفس عمیق مهمون ریه‌م کردم و با بسم الهی وارد شدم حاج رضا پشت میز بزرگش نشسته بود و با پسر جوونی صحبت می‌کرد...به فرش های دست‌باف و ماشینی با طرح های مختلف نگاه کردم.مغازه‌ش از چند سال پیش بزرگ‌تر و معروف‌تر شده بود...تو این محل یه حاج‌رضا بود و مهربونی و با ایمانی‌ش حاج‌رضا:خوش‌اومدی حامد جان با صداش برگشتم و رفتم سمتش،لبخندی زدم و دست‌مو جلو بردم برای گرفتن دستای دراز شده‌ش سمتم:سلام حاجی خوبین؟ حاج‌رضا:سلام،ممنون پسرم..بشین الان کارم تموم میشه باهم حرف می‌زنیم حامد:راحت باشید حاجی من مزاحم‌تون شدم انگار اخم تصنعی کرد و اشاره زد به صندلی:کم حرف بزن حامد خان بشین تا کارم تموم بشه به حرفش خندیدم و نشستم..حاج‌رضا برخلاف بابا که جدی بود و فقط خنده‌هاشو خرج رسول و رسام به اضافه ریحانه میکرد حاج رضا مردی بود که لبخند هم جزئی از اجزای صورتش شده بود سینی جلوم قرار گرفت که لیوان چایی رو برداشتم و زیر لب تشکر کردم گوشیم زنگ خورد نگاه حاج‌رضا یه لحظه روم افتاد که ببخشیدی گفتم رفتم بیرون:جانم بابا؟ رسول:سلام بابا کجایی؟ حامد:اومدم پیش حاج‌رضا چطور مگه رسول:هیچی هیچی خدافظ حامد:وا خب بگو دیگه رسول:اومدی میگم خدافظ نذاشت حرفی بزنم و سریع تماس قطع کرد.. صدای مضطرب و هول‌ کرده‌اش منو می‌ترسوند برگشتم داخل. صفحه چت‌مو با محمد آوردم:محمد چیزی شده؟رسول چیزیش شده انقدر نگران بود؟ صدای حاج‌رضا مجبورم کرد سر بلند کنم اصلا حواسم نبود کی اون پسر رفت حاج‌رضا:خب چه‌خبر حامد جان؟خوبی؟ حامد:ممنونم شکر...از وقتی بهم گفتید یه امانتی هست پیش‌تون ذهنم درگیر اونه حاج‌رضا:مثل بچگی‌ات عجولی..چایی‌تو بخور باهم باید بریم جایی میدونستم اگه بپرسم کجا جواب نمیده پس چایی‌مو داغ داغ خوردم تا زودتر ببینم این امانتی چیه با قرار دادن لیوان روی میز حاج‌رضا کت‌شو برداشت:خب بلند شو بریم حامد‌جان باهم به سمت ماشینم رفتیم و برگه‌ای بهم داد:اینم آدرس.نزدیکه زود کارمون تموم میشه حامد:کجاست؟ حاج‌رضا:برو میگم نفس کلافه‌ای کشیدم و به سمت آدرس روندم ____ به خونه قدیمی که انگار چندسالی میشه کسی توش زندگی نکرده، نگاه کردم...یه خونه ویلایی یک طبقه با دیوار های آجری..نمای خونه خیلی قدیمی بود. روی موزائیک ها پر بود از برگ های خشک و خاک حامد:حاجی اینجا کجاست؟ حاج‌رضا رفت سمت ورودی خونه و با کلید درشو باز کرد:بیا داخل هم ببینیم بعد حرف بزنیم سر تکون دادم و همراهش داخل شدم...روی تمام وسایل کلی خاک نشسته بود شیشه های پنجره شکسته بود و زمین پر شده بود از خورده شیشه گوشه و کناره‌ها تار عنکبوت بسته بود و روی زمین انواع حشرات که یا مرده بودن یا از زیر پاهام رد میشدن معلوم میشد حاج‌رضا:بیا اینجا بشین حامد جان به سمتش برگشتم روی صندلی رو با دستمال تمیز کرده بود آروم قدم برداشتم و روبه‌روش نشستم:خب حاجی نمیخوای بگی اینجا برای کیه؟ حاج‌رضا:راستش این خونه رو پدرِ پدرت قبل از انقلاب برای بابات خریده بود...مسعودم اینجا چند سالی زندگی کرد حامد:پس چرا من از وجود این خونه بی‌خبر بودم؟ حاج‌رضا:اینو دیگه نمیدونم حامد جان‌...مسعود به من قبل به دنیا اومدن تو گفته بود اینجا رو فروخته درجایی که بهم دروغ گفته بود و هنوزم که هنوزه این خونه برای مسعوده‌..حالا البته رسیده به تو حامد:چرا باید بهتون دروغ گفته باشه بابا که اینجارو فروخته؟میشه کامل توضیح بدین بهم؟ حاج‌رضا:مسعود دوماه قبل از شهادتش اومد پیشم و گفت که پرونده دستشون سنگینه و شاید اتفاقی براش بیفته..اونجا بود که بهم گفت این خونه هنوز هست، گفت که اگه اتفاقی براش افتاد این خونه رو بهت بدم..مسعود میگفت که این خونه تمام وصیت منه گنگ به حرفای حاجی فقط سکوت کرده بودم تا شاید یه چیزی از حرفاش بفهمم بلاخره لب باز کردم و گفتم:یعنی چی که تمام وصیت باباس؟اصلا چرا باید این خونه رو این همه سال نگه داره؟قضیه چیه آخه؟ حاج‌رضا:تو سال های اول زندگی‌ش اینجا میشست‌ن ولی بعد از اون دیگه نه..حتما مسعود چیزی میدونست که گفته اینجا یعنی همه چیز من حامد:واقعا نمیفهمم یعنی چی این حرف حاج‌رضا بلند شد و دستی به آینه روبه‌رو که خاکی بود کشید:این خونه رو هرکاری دوست داری بکن باهاش حامد..میخوای نگهش دار یا حتی بفروش بلند شدم و پشت سرش قرار گرفتم،از توی آینه بهم نگاه کرد که گفتم:بفروشم؟میگید بابام گفته این همه وصیت منه بعد به همین راحتی بگذرم ازش و بفروشم؟..نباید بفهمم منظور بابا چی بوده؟چرا این خونه رو از من مخفی کرده این مدت؟چرا گفته که بعد شهادتش من از وجود این مطلع بشم؟اونم گفته وصیت‌شه؟ برگشت و دست‌شو گذاشت رو شونه‌ام:حامد جان تو مختاری.هرکاری دوست داری بکن،ولی بعدا که جواب همه این سوال هارو پیدا کردی بیا پیشم
حامد:شما یه چیزی میدونید و نمیگید نه؟ گوشه لبش جمع شد و با مهربونی گفت:فعلا زوده بفهمی حامد به وقتش همه چیو خودت متوجه میشی... این حرفُ بابات قبل از شهادتش گفت بهم..یه چیز دیگه هم گفت که بهت بگم،اینکه فقط صبور باش.. گفت که حامد فقط باید با صبر کردن زندگی رو بسازه و جلو ببره.. حامد:حاجی توروخدا یه طوری حرف بزن بفهمم..داری گیجم میکنی بخدا حاج‌رضا:از این خونه غافل نشو حامد..هرازگاهی سر بزن بهش، اینم کل کلید های اینجا با تردید کلید هارو گرفتم و رفت بیرون... به کل خونه نگاهی انداختم، گیج بودم الان،جوری که نمیدونستم الان چی بگم و چیکار کنم.. نفس‌مو کلافه بیرون دادم و خودمم رفتم پیش حاج‌رضا که تکیه داده بود به ماشین __________________"♥︎"________________
پارت‌نوش‌نگاهتون...💞 《وصیت‌‌نامه ای که خلاصه میشه تو خونه...(:》 پ.ن¹:رسول چی‌میخواست بگه بنظرتون؟ پ.ن²:حاج‌رضا شما رو هم به استرس انداخته؟یا فقط منم که استرس دارم؟ پ.ن³:خونه قدیمی خاک خورده.... پ.ن⁴:بچم هنگ کرد خب آروم بهش بگید😶‍🌫 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناس‌زنگار(: اینجا‌ جواب‌‌تونو ببینید 🎀 شخصیت‌های‌رمانم اینجا بببن 🎀
کجا جوابا و شخصیتا رو ببینیم؟ •••♥︎••• https://eitaa.com/The_divineblessiing کانال پاسخگویی به ناشناس https://eitaa.com/Zangar_Novel کانال شخصیت ها
نعمت‌الهی/زنگارღ
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...²⁸》 #حامد به سر‌ در مغازه نگاه
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...²⁹》 دوباره شماره‌شو گرفتم که اینبار خودش برداشت.. از روی صندلی تند بلند شدم که با صدا بدی به عقب کشیده شد.. عمو با صدای صندلی بهم نگاه کرد و اومد سمتم رسول:رسام خودتی خوبی؟ صدای بی‌حالش تو گوشم پیچید..عمو زود گوشی رو از دستم گرفت گذاشت رو بلندگو رسام:سلام‌..خوبم داداش رسول:خدا خفه‌ت نکنه چت شده بود تو؟ رسام:چیزی نیست.. رضا شلوغ‌ش کرده بابا، یکم سرما خوردم رسول:پس چرا میگفت هی تعادل‌تُ از دست میدی؟تب داشتی الان اومد پایین تب‌ت؟..سرگیجه و حالت تهوع نداری..رسام عمو نذاشت ادامه حرف‌مو بزنم و گفت:وااای رسول تخم کفتر خوردی مگه...آروم آروم سوال بپرس خب مخ بچه رو خوردی...رسام عمو رفیقت چی میگفت؟ رسام:هیچی نشده بخدا عمو...این مدت امتحانا کم میخوابم یکم بدنم ضعیف شده،صبح سرگیجه داشتم یهو خوردم زمین دستم مو برداشته الان خوبم ولی محمد:خیله خب..میخوای بیام پیشت؟ رسام:نه بابا الان دکتر گفت مرخص‌م رضا رفت داروهامو بگیره محمد:رسام قرار نیست که بخاطر درس و دانشگاه خودتو بکشی بچه... یکم به خودت برس،خوب بخواب و بخور رسام:چشم محمد:چشمِ الکی دیگه...بخدا ببینم بازم بخاطر این امتحان و درس‌ت مریض بشی مخ حامدُ میزنم نذاره بری دیگه دانشگاه...میدونی که اینکارو میکنم رسام:غلط کردم عمو چشم...عصبی چرا میشی آخه رسول:خب سه‌نقطه سکته کردم رضا گفت بیمارستانی...از اونور زنگ زدم بابا تا باهم بیایم پیشت دیگه کار داشت دلم نیومد بگم بهش..کلا دردسریا رسام:شرمنده... یه وقت نیاید اینجا رسول، باور کن خوبم...رسیدم خوابگاه یه عکس قدی از خودم میگیرم تا مطمئن بشید رسول:لازم نکرده قیافه زشت‌تو بفرستی...میدونیم چه موجودی هستی رسام:بی‌شعور محمد:خیله خب دیگه کم چرت و پرت بگید شما دوتا...رسام مراقب خودت باش تاکید نکنم دیگه رسام:چشم عمو...به بابا سلام برسونید خدافظ محمد:خدافظ نشستم روی صندلی که عمو پوشه‌ای گرفت سمتم با تعجب باز کردمش:اینا چیه دیگه عمو با پس‌گردنی که ازش خوردم برگشتم سمتش و گردنمُ ماساژ دادم:چرا میزنی خو محمد:دیگه چطوری توی مغزِ فندقی‌ت فرو کنم بهم نگی عمو؟ میندازمت یه بخش دیگه‌ها رسول:مامور مملکت تهدید میکنه؟نوچ نوچ محمد:حرف نزن رسول... این لیست پروازُ چک کن همه مشخصات مسافرا رو میخوام رسول:آهان همون که فرهادی داشت به همایون میگفت؟ محمد:آره.. باید لیست پرواز که امروز وارد ایران میشه رو چک کنی... فرهادی قراره ساعت ۹ شب یکی رو بفرسته فرودگاه..تو تماس همایون با یه فرد دیگه هم که علی داره روش کار میکنه گفت که مهمون از عربستان داریم..سعید همه اسامی مسافران رو که توی این پرواز هستن درآورد..پس تک به تک بررسی‌شون کن،باید بفهمیم منتظر کی هستن و از همه مهمتر کی میره فرودگاه دنبالش یه نگاه الکی به لیست کردم و بلند شدم:شما هم که نمیتونی مارو دو‌دیقه بیکار ببینی..لجی کلا باهام دستش رفت برای پس‌گردنی دوم که بدو رفتم بیرون..سرمو بردم داخل و گفتم:عمو جان قبول کن اگه من نبودم نصف کارات لنگ میموند..باید بیای تو نمازخونه همه رو بسیج کنی برای حضورم نماز شکر بخونن در صدر صف هم خودت وایسا لطفا عمو ماژیک روی میز برداشت و پرت کرد سمتم و خداروشکر زود واکنش نشون دادم درُ بستم •••••••••••••••••••• لیوان خالی چایی روی میز گذاشتم که در باز شد.. حامد با رنگی که یکم پریده بود و چهره‌ش خستگی رو درشت زیرنویس می‌کرد،وارد شد خودشو تقریبا روی صندلی انداخت و چشم بست. زیر لب سلام آرومی گفت که بلند شدم رفتم کنارش نشستم محمد:خوبی حامد؟ چت شده؟ حامد:محمد حس میکنم از گوشم داره دود بلند میشه...نمیدونم چه‌خبره، اصلا چرا بابا باید یه سوال بزرگ تو ذهنم بزاره؟یه معما که پیدا کردن جوابش کار من نیست صداش بیش از حد خسته و آروم بود..از حرف‌هاش هیچی نمی‌فهمیدم. زود از پارچ روی میز یه لیوان آب ریختم و چندتا قند انداختم داخلش محمد:بیا اینو بخور یکم فشارت بیاد بالا، بعدا حرف می‌زنیم من الان نمی‌فهمم تو چی‌میگی لیوان از دستم گرفت یکم خورد انگار چیزی یادش اومده باشه تند سرشو بلند کرد:رسول چش بود؟چرا صداش میلرزید؟خوبه!؟ محمد:آره بابا..پسر تو هیچی‌ش نمیشه نترس حامد:محمد... محمد:خیله خب بابا جوش نیار.. رسام خورده بود زمین،بیمارستان بردنش رفیقاش.. بعد زنگ زدن رسول گفتن، اونم فکر کرده چیشده که بردنش بیمارستان به تو زنگ زد که برید باهم اصفهان حامد:یعنی چی؟رسام خوبه دیگه الان؟ محمد:آره حالش خوبه...خب تعریف کن تو،حاج‌رضا چی گفت؟ کلافه سرشو گذاشت روی میز:خودمم نفهمیدم هنوز محمد...بابا یه خونه گذاشته برام به عنوان وصیت‌نامه‌‌..آخه پدر من اصلا ازت وصیت نخواستم چرا گیج میکنی آخه آدمُ محمد:کدوم خونه؟یعنی یه خونه شده وصیت عمو؟؟
حامد:حاج‌رضا گفت بعدا خودت میفهمی فقط صبر کن..گفت این خونه خیلی مهمه محمد:کدوم خونه؟همون برای عمو؟ حامد:نه، محمد یه خونه قدیمی بود اصلا تابه حال ندیده بودمش... محله‌شون هم خلوت بود و آدم ها بیشتر‌شون نیازمند بودن محمد:یعنی حامد، وصیت‌‌نامه عمو اونجاست؟خب بگو بیاره بده دیگه چرا موش و گربه بازی میکنید آخه حامد:نمیدونم که..آنقدر حالم بد بودا، هیچی نمی‌فهمیدم و همش گیج بودم.. فقط دلم میخواست از اونجا فرار کنم محمد:حالا تو بهش زیاد فکر نکن چیز مهمی هم نیست لابد... بعدا باهم میریم اونجا رو خوب میگردیم ببینیم چی هست حامد:باش..کارا چطور پیش رفت؟خبری نشد محمد:فعلا تو به پرونده فکر نکن برو یکم نمازخونه استراحت کن بعدا بهت توضیح میدم چیشده حامد:باش ______________"♥︎"_____________________
پارت‌نوش‌نگاهتون...💞 《خستگی و کلافگی و نگرانی باهم...(:》 پ.ن¹:رسام کم عقل هنوز ادامه داره.... پ.ن²:خب عمو محمد برای بچه یه نماز شکر بخون دیگه😂 پ.ن³:حاج‌رضا دیگه اعصاب منم داره خورد میکنه... پ.ن⁴:محمد مونده به کی برسه.../: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناس‌زنگار(: اینجا‌ جواب‌‌تونو ببینید 🎀 شخصیت‌های‌رمانم اینجا بببن 🎀
بسم‌رب‌المهدی
امشب پارت نداریم... ناشناس کم بود🙃