هدایت شده از ღℒآلاچیقمنوشما
کجا جوابا و شخصیتا رو ببینیم؟
•••♥︎•••
https://eitaa.com/The_divineblessiing
کانال پاسخگویی به ناشناس
https://eitaa.com/Zangar_Novel
کانال شخصیت ها
نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...²⁸》 #حامد به سر در مغازه نگاه
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...²⁹》
#رسول
دوباره شمارهشو گرفتم که اینبار خودش برداشت.. از روی صندلی تند بلند شدم که با صدا بدی به عقب کشیده شد.. عمو با صدای صندلی بهم نگاه کرد و اومد سمتم
رسول:رسام خودتی خوبی؟
صدای بیحالش تو گوشم پیچید..عمو زود گوشی رو از دستم گرفت گذاشت رو بلندگو
رسام:سلام..خوبم داداش
رسول:خدا خفهت نکنه چت شده بود تو؟
رسام:چیزی نیست.. رضا شلوغش کرده بابا، یکم سرما خوردم
رسول:پس چرا میگفت هی تعادلتُ از دست میدی؟تب داشتی الان اومد پایین تبت؟..سرگیجه و حالت تهوع نداری..رسام
عمو نذاشت ادامه حرفمو بزنم و گفت:وااای رسول تخم کفتر خوردی مگه...آروم آروم سوال بپرس خب مخ بچه رو خوردی...رسام عمو رفیقت چی میگفت؟
رسام:هیچی نشده بخدا عمو...این مدت امتحانا کم میخوابم یکم بدنم ضعیف شده،صبح سرگیجه داشتم یهو خوردم زمین دستم مو برداشته الان خوبم ولی
محمد:خیله خب..میخوای بیام پیشت؟
رسام:نه بابا الان دکتر گفت مرخصم رضا رفت داروهامو بگیره
محمد:رسام قرار نیست که بخاطر درس و دانشگاه خودتو بکشی بچه... یکم به خودت برس،خوب بخواب و بخور
رسام:چشم
محمد:چشمِ الکی دیگه...بخدا ببینم بازم بخاطر این امتحان و درست مریض بشی مخ حامدُ میزنم نذاره بری دیگه دانشگاه...میدونی که اینکارو میکنم
رسام:غلط کردم عمو چشم...عصبی چرا میشی آخه
رسول:خب سهنقطه سکته کردم رضا گفت بیمارستانی...از اونور زنگ زدم بابا تا باهم بیایم پیشت دیگه کار داشت دلم نیومد بگم بهش..کلا دردسریا
رسام:شرمنده... یه وقت نیاید اینجا رسول، باور کن خوبم...رسیدم خوابگاه یه عکس قدی از خودم میگیرم تا مطمئن بشید
رسول:لازم نکرده قیافه زشتتو بفرستی...میدونیم چه موجودی هستی
رسام:بیشعور
محمد:خیله خب دیگه کم چرت و پرت بگید شما دوتا...رسام مراقب خودت باش تاکید نکنم دیگه
رسام:چشم عمو...به بابا سلام برسونید خدافظ
محمد:خدافظ
نشستم روی صندلی که عمو پوشهای گرفت سمتم با تعجب باز کردمش:اینا چیه دیگه عمو
با پسگردنی که ازش خوردم برگشتم سمتش و گردنمُ ماساژ دادم:چرا میزنی خو
محمد:دیگه چطوری توی مغزِ فندقیت فرو کنم بهم نگی عمو؟ میندازمت یه بخش دیگهها
رسول:مامور مملکت تهدید میکنه؟نوچ نوچ
محمد:حرف نزن رسول... این لیست پروازُ چک کن همه مشخصات مسافرا رو میخوام
رسول:آهان همون که فرهادی داشت به همایون میگفت؟
محمد:آره.. باید لیست پرواز که امروز وارد ایران میشه رو چک کنی... فرهادی قراره ساعت ۹ شب یکی رو بفرسته فرودگاه..تو تماس همایون با یه فرد دیگه هم که علی داره روش کار میکنه گفت که مهمون از عربستان داریم..سعید همه اسامی مسافران رو که توی این پرواز هستن درآورد..پس تک به تک بررسیشون کن،باید بفهمیم منتظر کی هستن و از همه مهمتر کی میره فرودگاه دنبالش
یه نگاه الکی به لیست کردم و بلند شدم:شما هم که نمیتونی مارو دودیقه بیکار ببینی..لجی کلا باهام
دستش رفت برای پسگردنی دوم که بدو رفتم بیرون..سرمو بردم داخل و گفتم:عمو جان قبول کن اگه من نبودم نصف کارات لنگ میموند..باید بیای تو نمازخونه همه رو بسیج کنی برای حضورم نماز شکر بخونن در صدر صف هم خودت وایسا لطفا
عمو ماژیک روی میز برداشت و پرت کرد سمتم و خداروشکر زود واکنش نشون دادم درُ بستم
••••••••••••••••••••
#محمد
لیوان خالی چایی روی میز گذاشتم که در باز شد.. حامد با رنگی که یکم پریده بود و چهرهش خستگی رو درشت زیرنویس میکرد،وارد شد
خودشو تقریبا روی صندلی انداخت و چشم بست. زیر لب سلام آرومی گفت که بلند شدم رفتم کنارش نشستم
محمد:خوبی حامد؟ چت شده؟
حامد:محمد حس میکنم از گوشم داره دود بلند میشه...نمیدونم چهخبره، اصلا چرا بابا باید یه سوال بزرگ تو ذهنم بزاره؟یه معما که پیدا کردن جوابش کار من نیست
صداش بیش از حد خسته و آروم بود..از حرفهاش هیچی نمیفهمیدم. زود از پارچ روی میز یه لیوان آب ریختم و چندتا قند انداختم داخلش
محمد:بیا اینو بخور یکم فشارت بیاد بالا، بعدا حرف میزنیم من الان نمیفهمم تو چیمیگی
لیوان از دستم گرفت یکم خورد انگار چیزی یادش اومده باشه تند سرشو بلند کرد:رسول چش بود؟چرا صداش میلرزید؟خوبه!؟
محمد:آره بابا..پسر تو هیچیش نمیشه نترس
حامد:محمد...
محمد:خیله خب بابا جوش نیار.. رسام خورده بود زمین،بیمارستان بردنش رفیقاش.. بعد زنگ زدن رسول گفتن، اونم فکر کرده چیشده که بردنش بیمارستان به تو زنگ زد که برید باهم اصفهان
حامد:یعنی چی؟رسام خوبه دیگه الان؟
محمد:آره حالش خوبه...خب تعریف کن تو،حاجرضا چی گفت؟
کلافه سرشو گذاشت روی میز:خودمم نفهمیدم هنوز محمد...بابا یه خونه گذاشته برام به عنوان وصیتنامه..آخه پدر من اصلا ازت وصیت نخواستم چرا گیج میکنی آخه آدمُ
محمد:کدوم خونه؟یعنی یه خونه شده وصیت عمو؟؟
حامد:حاجرضا گفت بعدا خودت میفهمی فقط صبر کن..گفت این خونه خیلی مهمه
محمد:کدوم خونه؟همون برای عمو؟
حامد:نه، محمد یه خونه قدیمی بود اصلا تابه حال ندیده بودمش... محلهشون هم خلوت بود و آدم ها بیشترشون نیازمند بودن
محمد:یعنی حامد، وصیتنامه عمو اونجاست؟خب بگو بیاره بده دیگه چرا موش و گربه بازی میکنید آخه
حامد:نمیدونم که..آنقدر حالم بد بودا، هیچی نمیفهمیدم و همش گیج بودم.. فقط دلم میخواست از اونجا فرار کنم
محمد:حالا تو بهش زیاد فکر نکن چیز مهمی هم نیست لابد... بعدا باهم میریم اونجا رو خوب میگردیم ببینیم چی هست
حامد:باش..کارا چطور پیش رفت؟خبری نشد
محمد:فعلا تو به پرونده فکر نکن برو یکم نمازخونه استراحت کن بعدا بهت توضیح میدم چیشده
حامد:باش
______________"♥︎"_____________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《خستگی و کلافگی و نگرانی باهم...(:》
پ.ن¹:رسام کم عقل هنوز ادامه داره....
پ.ن²:خب عمو محمد برای بچه یه نماز شکر بخون دیگه😂
پ.ن³:حاجرضا دیگه اعصاب منم داره خورد میکنه...
پ.ن⁴:محمد مونده به کی برسه.../:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀
مهم حتما بخونید👇🏻
بچههااا
شاید اتفاقی برای کانال بیفته
پس بهتره تو این کانال زیر عضو بشید
چون ممکنه یه آدمی اینجارو فیلتر کنه...پس حتما تو کانال ناشناس عضو بشید تا اگه مشکلی پیش اومد اونجا ادامه بدیم
یا حداقل لینک ذخیره کنید برای خودتون تا گم نکنید یه وقت
https://eitaa.com/The_divineblessiing
حتما عضو بشید اینجا👆🏻👆🏻