به جاده نگاه کردم که پرنده هم پر نمیزد ولی اصلا دلم نمیخواست با زبون قبول کنم که باهاش برم.. دید که تعلل کردم دستمو کشید سمت موتور
منصور:بیا بریم بابا لوس
سوار شدیم و راه افتاد..از اینکه هیچکدوم از خانوادهم نیومدن استقبال ناراحت بودم و سعی کردم این ناراحتی رو منصور نفهمه
هنوز نبخشیده بودمش و میدونستم هیچوقت کارش از یادم نمیره، حالا هر چقدر هم که دلیل منطقی بیاره، حرف رفاقت و جاگذاشتن رفیق برام مهمتر و اولویت داشت
جلو کافه همیشگی نگه داشت و پیاده شدیم:بریم اینجا یه حالی به خودمون بدیم بعد میرسونمت خونه
سر تکون دادم و وارد شدیم، میدونست که اهل خوردن مشروبات الکلی نیستم برای همین دوتا چایی گرفت با قلیون... دختر و پسرا نشسته بودن کنار هم و من دلم برای فرشته بیشتر از پیش تنگ شده بود
بعد این همه مدت با ولع بیشتری دود قلیونُ به ریه میدادم، جوری که به یه تشنه تو بیابون آب داده باشن..همونقدر تشنه دود قلیون بودم
نگاهم چرخید دور تا دور کافه و موسیقی زنده که درحال اجرا بود، تو همین حین چشمم فقط یه لحظه به در ورودی ثابت موند که فرشته با پسری وارد کافه شدن و لبخند غلیظ دختری که براش میمیرم باعث شد رگ غیرتم باد کنه...نی قلیون پرت رو میز کردم رفتم سمتشون،فرشته با صدا میخندید و پسره بلندتر از اون..منصور اسممُ صدا کرد که باعث شد نگاه فرشته بیفته به چشمای قطعا سرخ شدهم...در کسری از ثانیه خندهش جمع شد و از رو صندلی بلند شد:ممسعود،خودتی؟
مسعود:پس میخواستی کی باشه؟
به پسره که با تعجب به منو فرشته نگاه میکرد،خیره شدم:این یابویی که الان جلوش داشتی هرهر میخندیدی کیه؟
فرشته اول به من و بعد به پسره نگاه کرد و گفت:مسعود اینی که میگی پسرعموی منه..ناصر همون که بهت گفتم خارجِ
تازه با شنیدن اسمش فهمیدم کیه و گره ابروم به جای باز شدن،تنگ شد..همون ناصری بود که مامانم میگفت خانواده فرشته دوست دارن دامادشون بشه و یه جورایی رقیب عشقی من...
مسعود:بله الان فهمیدم.داماد آرزوهای ننه بابای تو....فرشته تا روی سگم بالا نیومده بگو اینجا چه غلطی میکنی
فرشته:بابا آروم باش مسعود... ناصر اومده بود بهم کادوی تولدمُ بده همین
ناصرِ بلند شد و دستشو سمتم گرفت:پس اون پسری که باعث شد فرشته به من جواب منفی بده تویی... نه خوشم اومد سلیقه دخترعموم خوبه
دستی به یقه بازم کشید و نگاه فرشته کرد:خوب کسی رو جور کردی واسه خودت،آفرین آفرین
فرشته:دودیقه چرت نگو ناصر..ببین مسعود جان،ناصر اومده ایران تا برای همیشه بره آمریکا زندگی کنه، الانم برای خدافظی و دادن کادو تولدم اومدیم اینجا
چشم غرهای بهش رفتم و بعد به منصور اشاره زدم که بیرون...به صدا زدن های فرشته هم توجهی نکردم و فقط سوار موتور شدم...
تو دلم عروسی بود از اینکه فرشته بخاطرم به ناصر جواب منفی داده ولی چهرهم خبری از حال دلم نشون نمیداد
_____
یک سال گذشت از آزاد شدنم..بعد از اون همه قول و قرارهام با خودم یادم رفت و تو خفا با منصور افتادیم دنبال کارایی که برای خانوادهم خلاف بود...دزدی و قمار و خرید و فروش مشروب و موادمخدر
همه فکر میکردن دارم فقط کتاب فروشی میکنم درجایی که اصلا اینطوری نبود و من دوباره گول شیطون درونمُ خورده بود...کتاب فروشی یه پوشش برای خانوادهم بود و تمام..
از یه خانواده سنتی-مذهبی بعید بود داشتن همچین پسری مثل من...یه برادر اونقدر درستکار و باایمان و اهل خدا و پیغمبر..که مامان و بابا رو سرش قسم میخوردن، یکی هم مثل من که تو چند قدمی عاق اولاد بودم
مامانم که تو این یه سال میدید سرم گرم کتاب و روزنامه شده کمکم راه اومد با ازدواجم با فرشته..و تونست بابا رو راضی کنه تا بره برام خواستگاری
اونجا اولین جایی بود که میدیدم بابام میگفت آدم شده و مامانم قربون صدقهم میرفت..و من بیشتر سر از روی خجالت تو یقه لباسم میبردم..خیانت به اعتماد مامان و بابام از همه خلافهایی که خواسته و نخواسته انجام دادم سنگینتر بود...اینکه مامانم میگفت دیگه پسرم همه چیو گذاشته کنار،خلاف نمیکنه ،دعوا نمیکنه باعث عذابوجدانم میشد تا سربلندیم
اونجا تونستیم بلاخره از خانوادهش جواب مثبت بگیریم و قرار شده بود که آخر ماه اردیبهشت ازدواج کنیم
____________________"♥︎"_____________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《 واقعا نمیدونم چطوری عذرخواهی کنم و چه قسمی بخورم که باور کنید..ولی واقعا هیچکدوم از برنامههام نمیاره و اگه بیاره هی قطع و وصل میشه، الان از صبح درگیر اینم که یه برم تو ناشناس ولی نمیاره..تا جایی که بتونم سعی میکنم براتون در طی روز تایپ کنم تا آخر شب که شاید یکم بیاره بفرستم..(:》
پ.ن¹:پارت نیمچه پدر پسری..و البته نیمچه برادرانه😅
پ.ن²:محمد بچه کجا زورگوعه؟؟؟
پ.ن³:کافه هم که نام برده شد شما تصور کافه های اون زمان رو بکنید که چطوری بود..
پ.ن⁴:خلاف که میگه از نظر خانوادهشه وگرنه که این کارا اون زمان رایج بود...
پ.ن⁵:آخر اردیبهشت ازدواج کردن....
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀
سلام
اصلا دلم نمیخواد غروب ۳۱ شهریور دمق باشید...
بیاید کانال ناشناس باهم حرف بزنیم و آخر شب پارت بخونیم😉☺️
نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...⁴²》 #حامد با صدای زنگِ گوشیم چ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...⁴³》
#حامد
با حس گرمی پتو که داشت روم کشیده میشد چشم باز کردم..همینجوری تکیه داده به دیوار خوابم برده بود و اصلا نفهمیده بودم کی چشمام گرم خواب شده بودن
حمید روبهروم نشسته بود و داشت پتو میکشید روم:چرا اینجا خوابیدی؟
به چشمام دست کشیدم و نمیدونمی گفتم
حمید:بلند شو یه آب به سر وصورتت بزن بیا.. نون تازه خریدم صبحونه بخوریم
داشت میرفت بیرون که صداش کردم:محمد و رسول رفتن سرکار؟
حمید:نه خوابیدن..منتظرم بیا
بعد رفتنش نگاهی به اطرافم کردم..خداروشکر سررسید کنار پاهام به پشت افتاده و تو دید حمید هم نبود
سجاده رو جمع کردم و سررسید تو گاوصندوق گذاشتم فعلا نباید کسی چیزی میفهمید تا بلاخره بفهمم موضوع چی بوده.. باید میفهمیدم که بابام چرا گذشتهش وقتی اینجوری بوده الان به عنوان یه پلیس حرفهای شهید شده...باید از همه چی سر در میاوردم
به ساعتم نگاه کردم..۹ صبح بود و هنوز بچه ها خواب بودن
به سمت سرویس رفتم و صورتمو آب زدم تا خوابم بپره یکم
جوری محمد و رسول خوابیده بودن دلم نیومد بیدارشدن کنم..حالا یه بار هم ما دیر بریم و مرخصی ساعتی رد کنیم اشکال نداره
پشت میز صبحانه نشستم که حمید برام چایی ریخت
حامد:دستت درد نکنه میریختم خودم
حمید:بخور نوشجونت
یه لقمه نون پنیر خوردم که با حرف حمید حواسم پرتش شد:حامد میگم نمیخوای با رسول حرف بزنی یکم؟
حامد:چه حرفی؟
حمید:چند روزِ اصلا اون رسول قبل نیست.. ذهنش خیلی درگیرِ حس میکنم، خواستم اون شب باهاش حرف بزنم ولی خب چیزی نگفت و مایل به صحبتم نبود.. تو حرف بزن شاید گفت چیزی بهت
حامد:این مدت خیلی سرم شلوغ بود اصلا حواسم به رسول نشده.. امروز باهاش حرف میزنم حالا
یه لقمه دیگه خوردم که دوباره با حرفش نگاهمُ دوختم بهش:دارم دنبال خونه میگردم
حامد:برای چی؟
حمید:وکیلم داره کارهامو اونور انجام میده و میخوام ایران بمونم یه مدت طولانی...حالا شاید بازم برم ولی دلم میخواد اینجا زندگی کنم
یه قلوب از چایی خوردم تا با کمکش لقمه تو دهنمو راحتتر قورت بدم:خیلی کار خوبی میکنی و حتما بچه ها کلی خوشحال میشن،ولی لازم نیست خونه بگیری حمید... اینجا باهم زندگی میکنیم، میدونم برات سخته ولی رسول و رسام دوست دارن باشی کنارمون...خیلی تنهان و خونه براشون تکراریه ولی تو باشی شاید اینجور نباشه براشون دیگه
حمید:تو چی؟
گوشه لبم جمع شد و گفتم:منم دوست دارم بمونی اینجا کنارمون
حمید:ممنونم ازت ولی اگه بمونم فقط یه ماهِ تا خونه پیدا کنم و بتونم وسایل بگیرم
حامد:هرطور راحتی دیگه اذیتت نمیکنم..فقط بدون همه ما دوست داریم باشی
حمید:نزدیکتون خونه میگیرم
حامد:خوبه
چند لقمه دیگه هم خوردم که محمد اومد تو آشپزخونه...سلامی داد و پشت میز نشست
حامد:ساعت خواب آقامحمد
محمد:مگه پسرت میزاره من خوب بخوابم؟..دیشب پدرمو درآورد،تا ۳ بیرون بودیم ما
حامد:وا چیکار میکردین؟
محمد:به چرت و پرتای پسرت گوش میدادم...کار همیشگی من
حامد:خب حالا توهم..وظیفهتو انجام دادی
پکر نگاهم کرد که خندیدم..
•••••••••••••••••
#محمد
ساعت۵ عصر
اداره
برگه رو گرفتم ازش:خب رسول چیشد؟
رسول:با خیال راحت میتونیم وارد خونه همایون بشیم برای کار گذاری شنود و دوربین
تکیه دادم به میز و دست کشید به موهام:آفرین.. زمانی که مناسب دیدی بچهها رو بفرست اونجا
رسول:چشم آقا
برگههای گزارشی که داده بود دستم گذاشتم رو میز وگفتم:رسول ببین میتونی یه کاری کنی شنود گوشی همایون و فرهادی رو روشن کنی؟
رسول:قبل اینکه بگید انجام دادم ولی نمیشه..باید به گوشیش دسترسی داشته باشیم تا بتونم فعالش کنم
محمد:اونکه نشدنیِ...فعلا اگه به صداهای تو خونهشون دسترسی داشته باشیم میتونیم جلو ببریم یکم پرونده رو
رسول:تا چند روز آینده جورش میکنم
اومدم جوابشو بدم که صدای داوود مانع شد
محمد:چیشده؟
داوود:آقا بچه های مهاباد چندتا عکس فرستادن برامون
برگههایی که گرفته بود سمتم گرفتم:اینا کی هستن حالا؟
داوود:همونایی که تو مهاباد به سمت شما آرپیجی شلیک کردن
رسول:دستگیرشون کردن؟
داوود:نه فقط تونستن ردشونُ بزنن
رسول:خب کجان؟
داوود:اونا فقط گفتن تونستن تا کرج ردشونُ بزنن بعدش گمش کردن..الانم اینو فرستادن تا ما روش کار کنیم
محمد:نمیدونم باید این پرونده رو جدا از پرونده اصلی بدونم یا...
رسول:خب قاعدتا باید جدا بدونیم... ترور شما چه ربطی به این پرونده داره؟
محمد:اگه ربط داشته باشه چی رسول؟....خب فعلا باید این سه نفرُ پیدا کنیم تا همه چی مشخص بشه، داوود تو دوربین های خیابان خونه همایون و فرهادی رو چک کن هروقت خونه نبودن برید برای وصل شنود و دوربین.. رسول تو هم سعی کن این سه نفرُ پیدا کنی
هر دو چشم آقایی گفتن و داوود رفت سرکارش
یکم خم شدم نزدیک گوش رسول گفتم:با حامد راجب موضوع دیشب امروز حرف بزن حتما.. بعدم فردا برو با دختره بیرون و حرف دلتو بزن بهش
رسول:بابا مخالفت کرد چی؟
محمد:حامد تو انتخاب تو دخالتی نمیکنه..پس بگو بهش تردید نکن
رسول:میگم چشم
محمد:به کارت برس
برگشتم تو اتاقم دیدم که حامد نشسته بود رو صندلی..بدجور تو فکر بود و اصلا متوجه حضورم نشد
کنارش نشستم و دست گذاشتم رو شونهاش تا به خودش اومد
حامد:بله
محمد:خوبی حامد؟..چته؟
حامد:هیچی
از فلاسک دوتا چایی ریختم و گذاشتم جلوش..
محمد:باز بخاطر اون خاطراتِ؟
حامد:واقعا توقع حال خوب داری ازم؟بیا یه خطشو بخون، شاخ درمیاری
محمد:از قیافهت میفهمم چه سمی نوشته شده..ولی کم مونده دیگه طاقت بیار توروخدا
حامد:میدونی محمد با خوندنش کلی سوال میاد تو ذهنم... اینکه بابا که این بوده گذشتهش چرا با بابایی که من میشناسم فرق داره؟ من بابام مسعود کیهان سرهنگ اداره مبارزهباموادمخدر بوده که توی یه عملیات شهید میشه...من این شخصیتی که به اسم مسعوده رو نمیشناسم واقعا، یعنی چی که دزدی میکرده؟یعنی چی که رفته زندان..اصلا آدمی که همچین سابقهای قبل انقلاب داره چرا باید بعد انقلاب عوض بشه یهو
محمد:حامد خیلی ها هستن که قبل و بعد انقلاب زندگیشون زمین تا آسمون فرق داره...برادر من بخون تا متوجه بشی کمکم
با کلافگی و عصبانیت بلند شد و رفت سمت پنجره:محمد تو هم که فقط بلدی اینو بگی..صبر کن،فقط صبر کن، بخون تا برسی به تهش..خسته شدم دیگه یه چیز جدید بگو
سعی کردم لحنمو آرومتر بکنم، بلند شدم رفتم پشتش،دوباره دست گذاشتم رو شونهش و گفتم:وقتی من خودم هیچی نمیدونم و از تو بدتر ذهنم درگیره چی بگم؟..وقتی خودم از ته این ماجرا میترسم چطوری تورو باید آروم کنم آخه؟ خودت بگو اصلا جز اینکه تحمل کنی تا بتونی کل این سررسید بخونی راهحل دیگهای داری؟
سرشو انداخت پایین و محکم چشماشو فشار داد، میدونستم بخاطر سردردیِ که چندروز بخاطر فشار کار و این ماجرا مهمونش شده
محمد:بیا برو خونه استراحت کن...فعلا که کارا سبکه، خودمون از پسش برمیایم
حامد:برم خونه میخوام دوباره برم سمت سررسید...الان حوصله خونه هم ندارم، خوبم محمد نگرانم نباش
محمد:برو نمازخونه حداقل
حامد:میخوام با رسول حرف بزنم..چند وقته خیلی تو فکره
محمد:آفرین این گزینه هم خوبه..فقط نتیجه صحبتهاتونو سریع بهم گزارش میکنی
مشکوک نگاهم کرد که سرمو به نشونه چیه تکون دادم
حامد:تو میدونی قضیه چیه؟
محمد:بله میدونم...فقط لطفا نزن تو برجکش
حامد:باش..
______________________"♥︎"______________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《 واقعا مغز خیلی جاها کم میاره و توان ادامه دادن نداره...(:》
پ.ن¹:حمید آقا رفتنیِ که
پ.ن²:فقط اونجا که حامد به محمد گفت وظیفته😂
پ.ن³:جای حامد بودن سخته خدایی...
پ.ن⁴:بنظرتون اون سه نفر تو ماجرای مهاباد ربطی به پرونده اصلی دارن؟خب معلومه که دارن فقط خداکنه محمد بفهمه🦦
پ.ن⁵:وااای پارت بعد🤌🏻🥹
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀