یکم خم شدم نزدیک گوش رسول گفتم:با حامد راجب موضوع دیشب امروز حرف بزن حتما.. بعدم فردا برو با دختره بیرون و حرف دلتو بزن بهش
رسول:بابا مخالفت کرد چی؟
محمد:حامد تو انتخاب تو دخالتی نمیکنه..پس بگو بهش تردید نکن
رسول:میگم چشم
محمد:به کارت برس
برگشتم تو اتاقم دیدم که حامد نشسته بود رو صندلی..بدجور تو فکر بود و اصلا متوجه حضورم نشد
کنارش نشستم و دست گذاشتم رو شونهاش تا به خودش اومد
حامد:بله
محمد:خوبی حامد؟..چته؟
حامد:هیچی
از فلاسک دوتا چایی ریختم و گذاشتم جلوش..
محمد:باز بخاطر اون خاطراتِ؟
حامد:واقعا توقع حال خوب داری ازم؟بیا یه خطشو بخون، شاخ درمیاری
محمد:از قیافهت میفهمم چه سمی نوشته شده..ولی کم مونده دیگه طاقت بیار توروخدا
حامد:میدونی محمد با خوندنش کلی سوال میاد تو ذهنم... اینکه بابا که این بوده گذشتهش چرا با بابایی که من میشناسم فرق داره؟ من بابام مسعود کیهان سرهنگ اداره مبارزهباموادمخدر بوده که توی یه عملیات شهید میشه...من این شخصیتی که به اسم مسعوده رو نمیشناسم واقعا، یعنی چی که دزدی میکرده؟یعنی چی که رفته زندان..اصلا آدمی که همچین سابقهای قبل انقلاب داره چرا باید بعد انقلاب عوض بشه یهو
محمد:حامد خیلی ها هستن که قبل و بعد انقلاب زندگیشون زمین تا آسمون فرق داره...برادر من بخون تا متوجه بشی کمکم
با کلافگی و عصبانیت بلند شد و رفت سمت پنجره:محمد تو هم که فقط بلدی اینو بگی..صبر کن،فقط صبر کن، بخون تا برسی به تهش..خسته شدم دیگه یه چیز جدید بگو
سعی کردم لحنمو آرومتر بکنم، بلند شدم رفتم پشتش،دوباره دست گذاشتم رو شونهش و گفتم:وقتی من خودم هیچی نمیدونم و از تو بدتر ذهنم درگیره چی بگم؟..وقتی خودم از ته این ماجرا میترسم چطوری تورو باید آروم کنم آخه؟ خودت بگو اصلا جز اینکه تحمل کنی تا بتونی کل این سررسید بخونی راهحل دیگهای داری؟
سرشو انداخت پایین و محکم چشماشو فشار داد، میدونستم بخاطر سردردیِ که چندروز بخاطر فشار کار و این ماجرا مهمونش شده
محمد:بیا برو خونه استراحت کن...فعلا که کارا سبکه، خودمون از پسش برمیایم
حامد:برم خونه میخوام دوباره برم سمت سررسید...الان حوصله خونه هم ندارم، خوبم محمد نگرانم نباش
محمد:برو نمازخونه حداقل
حامد:میخوام با رسول حرف بزنم..چند وقته خیلی تو فکره
محمد:آفرین این گزینه هم خوبه..فقط نتیجه صحبتهاتونو سریع بهم گزارش میکنی
مشکوک نگاهم کرد که سرمو به نشونه چیه تکون دادم
حامد:تو میدونی قضیه چیه؟
محمد:بله میدونم...فقط لطفا نزن تو برجکش
حامد:باش..
______________________"♥︎"______________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《 واقعا مغز خیلی جاها کم میاره و توان ادامه دادن نداره...(:》
پ.ن¹:حمید آقا رفتنیِ که
پ.ن²:فقط اونجا که حامد به محمد گفت وظیفته😂
پ.ن³:جای حامد بودن سخته خدایی...
پ.ن⁴:بنظرتون اون سه نفر تو ماجرای مهاباد ربطی به پرونده اصلی دارن؟خب معلومه که دارن فقط خداکنه محمد بفهمه🦦
پ.ن⁵:وااای پارت بعد🤌🏻🥹
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀