eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
838 دنبال‌کننده
251 عکس
121 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
خب اینم از روز اول پاییز منو دوستم که کنار شهدا کلی بهمون خوش‌گذشت🙃🌻
نعمت‌الهی/زنگارღ
وای بچه ها این شهیدُ این دفتر حاجت‌هارو یهویی پیدا کردم حالم بد شد نشستم رو صندلی بعد دیدم این دفتر بالا سر قبره..فکر کردم دفتر خود شهیده از دور. ولی وقتی برداشتم‌ش دیدم همه حاجت هاشونو نوشتن اونجا صفحه خالی واقعااا نداشت و مجبور شدم زیر یکی از صفحاتی که نوشته شده بود بنویسم خواسته‌هامو وای خیلی حال داد نوشتن رو اون دفتر..حیف که اجازه نداشتم دونه دونه بخونم نوشته‌هارو..البته یه نوشته رو ناخواسته چون یه خط بود خوندم🙊 حتما برید و بنوسید
نعمت‌الهی/زنگارღ
واااای بچه ها این شهید... اصلا یه هفته‌بود میتونم بگم شده بود برام آرزو که برم سر مزارش... دیشب وقت داشتم به عکس سنگ قبرش نگاه میکردم دلم میخواست زودتر برم و پیداش کنم..که همون لحظه رفیقم زنگ زد که بریم بهشت زهرا..نمیدونید چه ذوقی کردم من هیچی رو سنگ قبرش نوشته نشده جز جمله" در قلب منی" انقدر قشنگ بوووووود که نگم براتون رفتید بهشت زهرا حتماااا برید سر مزارش قطعه ۲۸ ردیف ۱۰۲ شماره ۱ پشت تابلوی محور طلائیه
ولی دمت گرم آقای پزشکیان...👏🏻
نعمت‌الهی/زنگارღ
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...⁴³》 #حامد با حس گرمی پتو که دا
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...⁴⁴》 تو محوطه نشسته بودم تا رسول بیاد. هوا بدجور سرد بود ولی الان دلم این هوا رو میخواست انگار تو هوای سرد میتونستم راحت‌تر نفس بکشم تا هوای خفه سایت رسول کنارم نشست،کلاه کاپشن‌شو انداخته بود رو سرش و دستاشو به هم می‌کشید رسول:آخه پدر من مجبوریم تو این هوا بیایم اینجا؟ کامل برگشتم سمتش و از تو جیبم شیر‌کاکائو درآوردم گرفتم سمتش:بخور غر نزن تا حرف بزنیم مثل همیشه با ذوق گرفت و اینبار بلند خندید:چرا همه برای خفه کردنم بهم شیرکاکائو میدن؟ لب‌هام کش اومد و گفتم:مگه رفته بودی تو مخ کی؟ رسول:عمو محمد...دیشب میگفت بیا بریم بیرون یه چی هم میدم بخوری تا حرف بزنیم باهم،آخرم داد بنده خدا حامد:اینجوری خوش‌به حال توعه دیگه همش شیرکاکائو میخوری رسول:آره..ولی دیشب شکلات‌ داغ خوردیم جات خالی حامد:نوش‌جونت یکم سکوت کردیم،شاید این سکوت خود‌خواسته بود تا ببینیم باید از کجا شروع کنیم...من برای پرسیدن سوال و رسول برای حرف زدنی که منتظر فرصت بود.. ذهنم بازم درگیر مسائل مختلف ولی معلوم بود و باعث می‌شد این سردرد همچنان مهمون اجباری‌م باشه رسول:خودت نمیخوری بابا حامد:میل ندارم رسول:هوا سرده‌ها..حرف نزنیم؟ حامد:چرا بزنیم.. شروع کن خودت،تو حرف مهمتری داری تا من چشماش رنگ تعجب گرفت،البته مصنوعی،انگار میدونست برای چی گفتم بیاد اینجا و الان داشت نقش بازی میکرد که نفهمم...چند ثانیه‌ای خیره موندم بهش که خودش فهمید و سر انداخت پایین حامد:مگه سردت نیست؟پس زود بگو که چی باعث شده چند روز فکرت درگیر بشه و حواست پرت؟..نه تو اداره متمرکزی نه خونه..دیگه بعد ۲۰ سال بزرگ کردنت میفهمم کِی حالت خوبه کی بد، کی سرحالی کی بی‌حوصله رسول:بابا من مگه ۲۰ سالمه که میگی؟ حامد:پس چندسالته؟۳۰ سالته؟ رسول:بابا خودمو میزنمااا..من ۲۵ سالمه خندیدم و پس گردنی آرومی بهش زدم:خب حالا‌..بعدم سن‌تو آوردم پایین ناراضی هستی؟..منظور من تقریبی تو سن ۲۰ سالگی تا ۳۰ سالگی بود رسول:هعی، همه بابا‌ها همینن حامد:میزنمتا..حرفُ عوض نکن بگو رسول:من چه حرفی عوض کردم آخه؟خود شما داشتی حرف میزدی اول حامد:رسول اینبار محکم‌تر میزنما..هی ازم آتو میگیره خندید،جوری که گوشه چشمش جمع شد و دندون‌هاش معلوم و دل من قند آب می‌کرد برای خودش رسول:راستش میخواستم حرف بزنم باهاتون ولی میترسیدم ناراحت بشید یا اینکه قبول نکنید یکم نزدیکش شدم و دست انداختم دور بازوش به خودم چسبوندم،حدس اینکه چی میخواد بگه برای منه پدر سخت نبود.. حامد:بگو حرف دلتو بابا از خجالت سر پایین انداخت و دل من بیشتر از قبل مشغول آب کردن قند شد... رسول:میخوام ازدواج کنم اگه بزارید محکم بغلش کردم،جوری که حس میکردم الان رسول میخواد بره سر خونه و زندگی‌ش و دل من بیشتر از همیشه تنگ میشه براش حامد:چرا زودتر نگفتی تا برات آستین بالا بزنم پسر جون؟ از بغلم خودشو بیرون کشید:ببخشید واقعا ولی فکر میکردم قبول نکنی و ناراضی باشی؟ حامد:چرا باید از خوشبخت شدن خودم ناراضی باشم؟ رسول:چونکه... با فهمیدن منظورم اخم کرد و معترضانه گفت:خیلی نامردی بابا...یعنی چییی حامد:خب حق گفتم رسول جان...شما دوتا رو من سروسامون بدم تازه میتونم از زندگی لذت ببرم رسول:عجب حامد:حالا دیگه جدی توضیح بده بهم رسول:مگه میزاری شما حامد:کتک لازم داریا حرف بزن یه نفس عمیق کشید،انگار که داره بمب خنثی میکنه آقا رسول:خب همون دختریه که باهاش تصادف کردم و چند بار همدیگه‌رو دیدیم...اوایل اصلا برام مهم نبود و حسی بهش نداشتم،ولی سری آخر که دیدمش از اون روز به بعد همش تو فکرمه و دلم میخواد زود به زود ببینمش..همش چهره‌ش جلو چشممِ..در کل یعنی دوستش دارم حامد:بهش گفتی؟ رسول:نه نگفتم هنوز
حامد:خب اول بهش بگو ببین نظر اون راجب تو چیه رسول:میدونی آخه بابا یکم فرق داره با من حامد:یعنی چی فرق داره؟ رسول:اصلا نشده راجب این موضوع باهم حرف بزنیم و من نمیدونم هیچی ولی پوشش اونجور نیست که... زود پریدم وسط حرفش و دست گذاشتم رو شونه‌اش:تا وقتی با دختره حرف نزدی حق نداری راجبش نظر بدی که چجوریه...از رو ظاهری که چند دقیقه کلا دیدی که نباید قضاوت کنی بابا..بعدم هر جوری باشه باهر پوششی، مهم دلتونِ.. صادقانه جلو برو و باهاش حرف بزن رسول:چشم نمیدونم برای بار چندم بود که لبخند میزدم تو این چند دقیقه ولی من دلم خوش این لحظه‌های شیرین و تکرار نشدنی بود حامد:چقدر زود بزرگ شدی تو بچه..تا چشم به هم بزنم رسامم همینارو میگه بهم رسول خندید، خنده‌ای که اومده بود تا امروز حال منو پسرمو خوب کنه..خنده‌ای که دلم میخواست همیشه مهمونم باشه حامد:شیرکاکائو ‌رو بخور بریم دیگه سرده واقعا پاکت شیرُ گرفت سمتم:من نصفشو خوردم بقیه‌شو شما بخور حامد:گفتم که میل ندارم رسول:حالا یکم بخور..میل‌ت باز میشه تک خنده‌ای کردم و از تو جیبم اون یکی شیرکاکائو برداشتم رسول:پس از اول برای خودتم گرفته بودی؟ حامد:نه،این یکی رو برای وقتی گرفتم که اگر حرف زدنات طول بکشه و مجبور شم تحملت کنم بدم بهت رسول:عجب پدری دارم من واقعا نی گذاشتم تو دهنم و یکم ازش خوردم.. نمیدونم کدوم آدم عاقلی میاد تو هوای سرد شیر سرد هم می‌خورده.. رسول:بابا حامد برگشتم طرفش و جانمی زمزمه کردم رسول:هیچی..فقط خواستم بگم خیلی دوست دارم(((((: تو ذهنم کلمه‌ای برای جواب دادن پیدا نکردم ولی بنظرم چشم‌ها بهتر میتونن حرف دلُ به زبون بیارن.. فقط بهش خیره شدم و لبخندی زدم.‌. رسولم لبخند زد و دوباره شونه‌اش رو به شونه‌ام تکیه داد.هردو خیره شدیم به روبه‌رو...از شیرکاکائو خوردم و فهمیدم برای اولین بار بهم چسبید...شیرکاکائو شیرین بود..شاید زیادی شیرین. اما اون لحظه، هیچ مزه‌ای به شیرینیِ آرامشی نبود که الان داشتم رسول:ممنونم بابا..دیگه بریم دارم یخ میزنم حامد:نوش‌جونت.. برو منم یکم دیگه میام سرتکون داد و رفت.. به رفتنش نگاه کردم..به قد و قامتش..به رسولی که تا دیروز تنها دغدغه‌ش برنامه کودک و بستن دکمه لباسش بود و الان به فکر ازدواجِ.. ذهنم میرفت سمت وقتایی که تو کوچه با بچه‌ها بازی میکرد و تا منو میدید میومد بغلم من برخلاف حرفم دلم تنگ میشه براش..از الان که حتی نمیدونم میشه یا نه ولی بازم دلم تنگ میشه.. ‌‌_‌‌_‌_‌‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌"♥︎"_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌