نعمتالهی/زنگارღ
وای بچه ها این شهیدُ این دفتر حاجتهارو یهویی پیدا کردم
حالم بد شد نشستم رو صندلی بعد دیدم این دفتر بالا سر قبره..فکر کردم دفتر خود شهیده از دور. ولی وقتی برداشتمش دیدم همه حاجت هاشونو نوشتن اونجا
صفحه خالی واقعااا نداشت و مجبور شدم زیر یکی از صفحاتی که نوشته شده بود بنویسم خواستههامو
وای خیلی حال داد نوشتن رو اون دفتر..حیف که اجازه نداشتم دونه دونه بخونم نوشتههارو..البته یه نوشته رو ناخواسته چون یه خط بود خوندم🙊
حتما برید و بنوسید
نعمتالهی/زنگارღ
واااای بچه ها این شهید...
اصلا یه هفتهبود میتونم بگم شده بود برام آرزو که برم سر مزارش...
دیشب وقت داشتم به عکس سنگ قبرش نگاه میکردم دلم میخواست زودتر برم و پیداش کنم..که همون لحظه رفیقم زنگ زد که بریم بهشت زهرا..نمیدونید چه ذوقی کردم من
هیچی رو سنگ قبرش نوشته نشده جز جمله" در قلب منی"
انقدر قشنگ بوووووود که نگم براتون
رفتید بهشت زهرا حتماااا برید سر مزارش
قطعه ۲۸
ردیف ۱۰۲
شماره ۱
پشت تابلوی محور طلائیه
نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...⁴³》 #حامد با حس گرمی پتو که دا
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...⁴⁴》
#حامد
تو محوطه نشسته بودم تا رسول بیاد. هوا بدجور سرد بود ولی الان دلم این هوا رو میخواست
انگار تو هوای سرد میتونستم راحتتر نفس بکشم تا هوای خفه سایت
رسول کنارم نشست،کلاه کاپشنشو انداخته بود رو سرش و دستاشو به هم میکشید
رسول:آخه پدر من مجبوریم تو این هوا بیایم اینجا؟
کامل برگشتم سمتش و از تو جیبم شیرکاکائو درآوردم گرفتم سمتش:بخور غر نزن تا حرف بزنیم
مثل همیشه با ذوق گرفت و اینبار بلند خندید:چرا همه برای خفه کردنم بهم شیرکاکائو میدن؟
لبهام کش اومد و گفتم:مگه رفته بودی تو مخ کی؟
رسول:عمو محمد...دیشب میگفت بیا بریم بیرون یه چی هم میدم بخوری تا حرف بزنیم باهم،آخرم داد بنده خدا
حامد:اینجوری خوشبه حال توعه دیگه همش شیرکاکائو میخوری
رسول:آره..ولی دیشب شکلات داغ خوردیم جات خالی
حامد:نوشجونت
یکم سکوت کردیم،شاید این سکوت خودخواسته بود تا ببینیم باید از کجا شروع کنیم...من برای پرسیدن سوال و رسول برای حرف زدنی که منتظر فرصت بود..
ذهنم بازم درگیر مسائل مختلف ولی معلوم بود و باعث میشد این سردرد همچنان مهمون اجباریم باشه
رسول:خودت نمیخوری بابا
حامد:میل ندارم
رسول:هوا سردهها..حرف نزنیم؟
حامد:چرا بزنیم.. شروع کن خودت،تو حرف مهمتری داری تا من
چشماش رنگ تعجب گرفت،البته مصنوعی،انگار میدونست برای چی گفتم بیاد اینجا و الان داشت نقش بازی میکرد که نفهمم...چند ثانیهای خیره موندم بهش که خودش فهمید و سر انداخت پایین
حامد:مگه سردت نیست؟پس زود بگو که چی باعث شده چند روز فکرت درگیر بشه و حواست پرت؟..نه تو اداره متمرکزی نه خونه..دیگه بعد ۲۰ سال بزرگ کردنت میفهمم کِی حالت خوبه کی بد، کی سرحالی کی بیحوصله
رسول:بابا من مگه ۲۰ سالمه که میگی؟
حامد:پس چندسالته؟۳۰ سالته؟
رسول:بابا خودمو میزنمااا..من ۲۵ سالمه
خندیدم و پس گردنی آرومی بهش زدم:خب حالا..بعدم سنتو آوردم پایین ناراضی هستی؟..منظور من تقریبی تو سن ۲۰ سالگی تا ۳۰ سالگی بود
رسول:هعی، همه باباها همینن
حامد:میزنمتا..حرفُ عوض نکن بگو
رسول:من چه حرفی عوض کردم آخه؟خود شما داشتی حرف میزدی اول
حامد:رسول اینبار محکمتر میزنما..هی ازم آتو میگیره
خندید،جوری که گوشه چشمش جمع شد و دندونهاش معلوم و دل من قند آب میکرد برای خودش
رسول:راستش میخواستم حرف بزنم باهاتون ولی میترسیدم ناراحت بشید یا اینکه قبول نکنید
یکم نزدیکش شدم و دست انداختم دور بازوش به خودم چسبوندم،حدس اینکه چی میخواد بگه برای منه پدر سخت نبود..
حامد:بگو حرف دلتو بابا
از خجالت سر پایین انداخت و دل من بیشتر از قبل مشغول آب کردن قند شد...
رسول:میخوام ازدواج کنم اگه بزارید
محکم بغلش کردم،جوری که حس میکردم الان رسول میخواد بره سر خونه و زندگیش و دل من بیشتر از همیشه تنگ میشه براش
حامد:چرا زودتر نگفتی تا برات آستین بالا بزنم پسر جون؟
از بغلم خودشو بیرون کشید:ببخشید واقعا ولی فکر میکردم قبول نکنی و ناراضی باشی؟
حامد:چرا باید از خوشبخت شدن خودم ناراضی باشم؟
رسول:چونکه...
با فهمیدن منظورم اخم کرد و معترضانه گفت:خیلی نامردی بابا...یعنی چییی
حامد:خب حق گفتم رسول جان...شما دوتا رو من سروسامون بدم تازه میتونم از زندگی لذت ببرم
رسول:عجب
حامد:حالا دیگه جدی توضیح بده بهم
رسول:مگه میزاری شما
حامد:کتک لازم داریا حرف بزن
یه نفس عمیق کشید،انگار که داره بمب خنثی میکنه آقا
رسول:خب همون دختریه که باهاش تصادف کردم و چند بار همدیگهرو دیدیم...اوایل اصلا برام مهم نبود و حسی بهش نداشتم،ولی سری آخر که دیدمش از اون روز به بعد همش تو فکرمه و دلم میخواد زود به زود ببینمش..همش چهرهش جلو چشممِ..در کل یعنی دوستش دارم
حامد:بهش گفتی؟
رسول:نه نگفتم هنوز
حامد:خب اول بهش بگو ببین نظر اون راجب تو چیه
رسول:میدونی آخه بابا یکم فرق داره با من
حامد:یعنی چی فرق داره؟
رسول:اصلا نشده راجب این موضوع باهم حرف بزنیم و من نمیدونم هیچی ولی پوشش اونجور نیست که...
زود پریدم وسط حرفش و دست گذاشتم رو شونهاش:تا وقتی با دختره حرف نزدی حق نداری راجبش نظر بدی که چجوریه...از رو ظاهری که چند دقیقه کلا دیدی که نباید قضاوت کنی بابا..بعدم هر جوری باشه باهر پوششی، مهم دلتونِ.. صادقانه جلو برو و باهاش حرف بزن
رسول:چشم
نمیدونم برای بار چندم بود که لبخند میزدم تو این چند دقیقه ولی من دلم خوش این لحظههای شیرین و تکرار نشدنی بود
حامد:چقدر زود بزرگ شدی تو بچه..تا چشم به هم بزنم رسامم همینارو میگه بهم
رسول خندید، خندهای که اومده بود تا امروز حال منو پسرمو خوب کنه..خندهای که دلم میخواست همیشه مهمونم باشه
حامد:شیرکاکائو رو بخور بریم دیگه سرده واقعا
پاکت شیرُ گرفت سمتم:من نصفشو خوردم بقیهشو شما بخور
حامد:گفتم که میل ندارم
رسول:حالا یکم بخور..میلت باز میشه
تک خندهای کردم و از تو جیبم اون یکی شیرکاکائو برداشتم
رسول:پس از اول برای خودتم گرفته بودی؟
حامد:نه،این یکی رو برای وقتی گرفتم که اگر حرف زدنات طول بکشه و مجبور شم تحملت کنم بدم بهت
رسول:عجب پدری دارم من واقعا
نی گذاشتم تو دهنم و یکم ازش خوردم.. نمیدونم کدوم آدم عاقلی میاد تو هوای سرد شیر سرد هم میخورده..
رسول:بابا حامد
برگشتم طرفش و جانمی زمزمه کردم
رسول:هیچی..فقط خواستم بگم خیلی دوست دارم(((((:
تو ذهنم کلمهای برای جواب دادن پیدا نکردم ولی بنظرم چشمها بهتر میتونن حرف دلُ به زبون بیارن.. فقط بهش خیره شدم و لبخندی زدم..
رسولم لبخند زد و دوباره شونهاش رو به شونهام تکیه داد.هردو خیره شدیم به روبهرو...از شیرکاکائو خوردم و فهمیدم برای اولین بار بهم چسبید...شیرکاکائو شیرین بود..شاید زیادی شیرین. اما اون لحظه، هیچ مزهای به شیرینیِ آرامشی نبود که الان داشتم
رسول:ممنونم بابا..دیگه بریم دارم یخ میزنم
حامد:نوشجونت.. برو منم یکم دیگه میام
سرتکون داد و رفت..
به رفتنش نگاه کردم..به قد و قامتش..به رسولی که تا دیروز تنها دغدغهش برنامه کودک و بستن دکمه لباسش بود و الان به فکر ازدواجِ.. ذهنم میرفت سمت وقتایی که تو کوچه با بچهها بازی میکرد و تا منو میدید میومد بغلم
من برخلاف حرفم دلم تنگ میشه براش..از الان که حتی نمیدونم میشه یا نه ولی بازم دلم تنگ میشه..
______________"♥︎"______________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《 پارت پدرو پسری.🤌🏻❤️🩹..(:》
پ.ن¹:آن روز فهمیدم پدر بودن یعنی برای خوشبختیِ فرزندت لبخند بزنی،حتی وقتی ته دلت از دورشدنش میترسی🌱
پ.ن²:هنوزم در نگاه من همان کودکِ دیروزی
اگرچه قد کشیدی، باز هم مهمانِ آغوشی(:
پ.ن³:دلم میخواست زمان از رفتنت چیزی نداند
کنارم باشی و دنیا تو را از من نگیرد🦋
پ.ن⁴:بزرگ شدی و من به لبخند تو دل بستم
تو تکیهگاهِ فردایی،من تکیهگاهِ دیروزم
پ.ن⁵:دلم میخواست فقط پن های قشنگ بنویسم🥹
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀
نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...⁴⁴》 #حامد تو محوطه نشسته بودم
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...⁴⁵》
#رسول
با بسماللهی وارد کافه شدم، روی میزهای آخری نشسته بود که با دیدنم یه دست تکون داد... خیلی با خودم فکر کردم که چطوری بهش بگم، اصلا چجوری بحثُ باز کنم
همه چیو سپردم به خدا و تقدیری که برام رقم زده بود.. به قول عمو من ازش خواستگاری میکنم قبول کرد که چه بهتر و نوکرشم هستم تا آخر اگه جواب منفی داد شاید قسمت نبوده دیگه ولی تا تهش میرم
به سمتش رفتم و با خوشروئی سلامی دادم
ساحل:سلام خوبین
پشت میز نشستم:مچکر..خیلی وقته منتظر موندید؟
ساحل:نه زیاد
رسول:دیگه ببخشید واقعا کارم طول کشید
ساحل:خواهش میکنم
رسول:خب چی میخورین شما؟
ساحل:یه قهوه لطفا
دوتا قهوه با کیک سفارش دادم.. هردومون ساکت بودیم و نمیدونستم باید از کجا شروع کنم و تمام تمرین هایی که کرده بودم یادم رفته بود
با صداش سر بلند کردم و گوش سپردم به حرفش:راستش خیلی خوشحال شدم که گفتید اینجا همدیگرُ ببینیم، بهتون هم عذرخواهی بدهکارم هم تشکر
رسول:برای چی؟
ساحل:تشکر برای حساب کردن کرایه..واقعا شرمنده شما شدم، صاحب کارم حقوق نریخته بود برای همین دوماه عقب افتاد اجاره خونه
رسول:اشکال نداره بابا..مهم نیست انقدر بخاطرش خودتونو اذیت نکنید
ساحل:لطف دارید ممنون
سفارشاتمونو آوردن و حرف قطع شد،بعد از مزه کردن قهوه تلخم گفتم:خب عذرخواهی برای چی
ساحل:دیدار اولمون بد صحبت کردم باهاتون..حوصله نداشتم فقط منتظر یه دعوا و بحث بودم..طلبکارانه حرف زدم ببخشید
رسول:ایرادی نداره،دیگه گذشته فراموش کنید..قهوهتونو بخورید لطفا
دوباره هردومون ساکت شدیم، برای گوشیم پیام اومد،دیدم از طرف عمو محمدِ 《بَرنداری چرت و پرت بگیا، قشنگ حرف بزن، انتظار دارم با نیش باز برگردی اداره..درضمن طولش نده کار داریم》 زود براش چشمی نوشتم که دختره گفت:خب میشه شماره کارت بدین من پولو واریز کنم و برم، کار دارم
گوشیمو کنار گذاشتم و دستامو تو هم قفل کردم:اگه بشه حرف بزنیم باهم
ساحل:چه حرفی
تا الان سعی میکردم به چشماش نگاه نکنم ولی برای صحبت دیگه سرمو بالا گرفتم و چشمامُ بهش دوختم:راستش من هیچ تجربهای با یه خانم صحبت کردن ندارم و نمیدونم چطوری باید درخواستمُ بگم بهتون ولی خب خواستم با دلم رو راست باشم تا یه وقت مدیون قلبم نشم
ساحل:منظورتونُ متوجه نمیشم..چه حرفی؟
یه نفس عمیق برای کم کردن استرس وجودم کشیدم و گفتم:بعد از رفتنم از خونهتون خیلی فکر کردم به تصمیمم، اینکه صادقانه جلو بیام و حرفمو بزنم.شاید شما قبول نکنید ولی من تا جایی که بتونم برای بهدست آوردنتون تلاش میکنم،بقیهش دست خداست
چهرهش متعجب زده موند، انگار انتظار هر حرفی رو داشت غیر از این..
سر پایین انداختم و انگشتمُ نامحسوس رو میز حرکت میدادم
ساحل:نفهمیدم..منظورتون چی بود دقیقا؟
اینبار هم زل زدم به چشماش و گفتم:گفتم میخوام برای بهدست آوردن شما تلاش کنم..
چند ثانیه نگاهم کرد. بعد نگاهش از چشمهام سر خورد روی فنجون قهوهاش. انگشتش رو دور لبهی فنجون چرخوند و گفت:یعنی الان شما از من خواستگاری کردید؟
رسول:نمیدونم اگه اینجوری قبول دارید که آره وگرنه اگه اجازه بدین....
پرید وسط حرفم:ممنون بابت تمام زحماتی که کشیدید برام، سعی میکنم حرفتونو نشنیده بگیرم.. لطفا شماره کارت بفرستید برام تا دیگه به بهانهش منو نکشید جایی
بلند شد که زود بلند شدم و گفتم:توروخدا صبر کنید ساحل خانم...من قصد توهین یا اذیتکردن شما رو نداشتم، ولی خب حق دارم اگه کسی تو دلم بود بهش بگم دیگه نه؟
خندهای که کاملا معلوم بود از عصبانیتِ زد و گفت:آقای محترم منم حق دارم که قبول کنم یا نه دیگه... پس برید به زندگیتون برسید
رسول:یه لحظه لطفا صبر کنین... آخه چرا؟ خب من با نیت خیری قدم برداشتم، حداقل یه دلیل برای رد کردنم بگید
ساحل:کاملا معلومه تابهحال با دختری حرف نزدید و بلد نیستید چطوری احساستونو بهش بفهمونید..آقای محترم من خوشم نمیاد اینم یه دلیل محکم
خواست بره که رفتم یکم جلوش و گفتم:میدونم حق دارید ولی خواهش میکنم یکم به درخواستم فکر کنید...اصلا اجازه بدید زنعموم با مادرتون صحبت کنم، من مادرم فوت شده و کسیُ جز ایشون ندارم تا برام پا پیش بزاره، خواهش میکنم ازتون
ساحل:میشه از سر راهم برید کنار؟
رسول:یه فرصت بهم بدید فقط..خواهش میکنم
ساحل:روزخوش
از کنارم رد شد و رفت...
رسول:گندت بزنن رسول..خب احمق اینطوری خواستگاری میکنن؟ خاک تو سرت
_____________________"♥︎"___________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《 میخوام برای بدست آوردنتون تلاش کنم❤️🩹..(:》
پ.ن¹:ای خوداااا🤌🏻🥹
پ.ن²:بچه خواستگاری کرد(((:
پ.ن³:فقط محمدی که دلش خوشه😐
پ.ن⁴:واااااقعا گند زد/:
پ.ن⁵:اصن هم تابلو نبود دیالوگ آخر حرف دل خودم بود...🦦
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀