نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...⁴⁴》 #حامد تو محوطه نشسته بودم
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...⁴⁵》
#رسول
با بسماللهی وارد کافه شدم، روی میزهای آخری نشسته بود که با دیدنم یه دست تکون داد... خیلی با خودم فکر کردم که چطوری بهش بگم، اصلا چجوری بحثُ باز کنم
همه چیو سپردم به خدا و تقدیری که برام رقم زده بود.. به قول عمو من ازش خواستگاری میکنم قبول کرد که چه بهتر و نوکرشم هستم تا آخر اگه جواب منفی داد شاید قسمت نبوده دیگه ولی تا تهش میرم
به سمتش رفتم و با خوشروئی سلامی دادم
ساحل:سلام خوبین
پشت میز نشستم:مچکر..خیلی وقته منتظر موندید؟
ساحل:نه زیاد
رسول:دیگه ببخشید واقعا کارم طول کشید
ساحل:خواهش میکنم
رسول:خب چی میخورین شما؟
ساحل:یه قهوه لطفا
دوتا قهوه با کیک سفارش دادم.. هردومون ساکت بودیم و نمیدونستم باید از کجا شروع کنم و تمام تمرین هایی که کرده بودم یادم رفته بود
با صداش سر بلند کردم و گوش سپردم به حرفش:راستش خیلی خوشحال شدم که گفتید اینجا همدیگرُ ببینیم، بهتون هم عذرخواهی بدهکارم هم تشکر
رسول:برای چی؟
ساحل:تشکر برای حساب کردن کرایه..واقعا شرمنده شما شدم، صاحب کارم حقوق نریخته بود برای همین دوماه عقب افتاد اجاره خونه
رسول:اشکال نداره بابا..مهم نیست انقدر بخاطرش خودتونو اذیت نکنید
ساحل:لطف دارید ممنون
سفارشاتمونو آوردن و حرف قطع شد،بعد از مزه کردن قهوه تلخم گفتم:خب عذرخواهی برای چی
ساحل:دیدار اولمون بد صحبت کردم باهاتون..حوصله نداشتم فقط منتظر یه دعوا و بحث بودم..طلبکارانه حرف زدم ببخشید
رسول:ایرادی نداره،دیگه گذشته فراموش کنید..قهوهتونو بخورید لطفا
دوباره هردومون ساکت شدیم، برای گوشیم پیام اومد،دیدم از طرف عمو محمدِ 《بَرنداری چرت و پرت بگیا، قشنگ حرف بزن، انتظار دارم با نیش باز برگردی اداره..درضمن طولش نده کار داریم》 زود براش چشمی نوشتم که دختره گفت:خب میشه شماره کارت بدین من پولو واریز کنم و برم، کار دارم
گوشیمو کنار گذاشتم و دستامو تو هم قفل کردم:اگه بشه حرف بزنیم باهم
ساحل:چه حرفی
تا الان سعی میکردم به چشماش نگاه نکنم ولی برای صحبت دیگه سرمو بالا گرفتم و چشمامُ بهش دوختم:راستش من هیچ تجربهای با یه خانم صحبت کردن ندارم و نمیدونم چطوری باید درخواستمُ بگم بهتون ولی خب خواستم با دلم رو راست باشم تا یه وقت مدیون قلبم نشم
ساحل:منظورتونُ متوجه نمیشم..چه حرفی؟
یه نفس عمیق برای کم کردن استرس وجودم کشیدم و گفتم:بعد از رفتنم از خونهتون خیلی فکر کردم به تصمیمم، اینکه صادقانه جلو بیام و حرفمو بزنم.شاید شما قبول نکنید ولی من تا جایی که بتونم برای بهدست آوردنتون تلاش میکنم،بقیهش دست خداست
چهرهش متعجب زده موند، انگار انتظار هر حرفی رو داشت غیر از این..
سر پایین انداختم و انگشتمُ نامحسوس رو میز حرکت میدادم
ساحل:نفهمیدم..منظورتون چی بود دقیقا؟
اینبار هم زل زدم به چشماش و گفتم:گفتم میخوام برای بهدست آوردن شما تلاش کنم..
چند ثانیه نگاهم کرد. بعد نگاهش از چشمهام سر خورد روی فنجون قهوهاش. انگشتش رو دور لبهی فنجون چرخوند و گفت:یعنی الان شما از من خواستگاری کردید؟
رسول:نمیدونم اگه اینجوری قبول دارید که آره وگرنه اگه اجازه بدین....
پرید وسط حرفم:ممنون بابت تمام زحماتی که کشیدید برام، سعی میکنم حرفتونو نشنیده بگیرم.. لطفا شماره کارت بفرستید برام تا دیگه به بهانهش منو نکشید جایی
بلند شد که زود بلند شدم و گفتم:توروخدا صبر کنید ساحل خانم...من قصد توهین یا اذیتکردن شما رو نداشتم، ولی خب حق دارم اگه کسی تو دلم بود بهش بگم دیگه نه؟
خندهای که کاملا معلوم بود از عصبانیتِ زد و گفت:آقای محترم منم حق دارم که قبول کنم یا نه دیگه... پس برید به زندگیتون برسید
رسول:یه لحظه لطفا صبر کنین... آخه چرا؟ خب من با نیت خیری قدم برداشتم، حداقل یه دلیل برای رد کردنم بگید
ساحل:کاملا معلومه تابهحال با دختری حرف نزدید و بلد نیستید چطوری احساستونو بهش بفهمونید..آقای محترم من خوشم نمیاد اینم یه دلیل محکم
خواست بره که رفتم یکم جلوش و گفتم:میدونم حق دارید ولی خواهش میکنم یکم به درخواستم فکر کنید...اصلا اجازه بدید زنعموم با مادرتون صحبت کنم، من مادرم فوت شده و کسیُ جز ایشون ندارم تا برام پا پیش بزاره، خواهش میکنم ازتون
ساحل:میشه از سر راهم برید کنار؟
رسول:یه فرصت بهم بدید فقط..خواهش میکنم
ساحل:روزخوش
از کنارم رد شد و رفت...
رسول:گندت بزنن رسول..خب احمق اینطوری خواستگاری میکنن؟ خاک تو سرت
_____________________"♥︎"___________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《 میخوام برای بدست آوردنتون تلاش کنم❤️🩹..(:》
پ.ن¹:ای خوداااا🤌🏻🥹
پ.ن²:بچه خواستگاری کرد(((:
پ.ن³:فقط محمدی که دلش خوشه😐
پ.ن⁴:واااااقعا گند زد/:
پ.ن⁵:اصن هم تابلو نبود دیالوگ آخر حرف دل خودم بود...🦦
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀