eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
869 دنبال‌کننده
222 عکس
110 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و پنجاه و هفتم💛 یک ساعتی میشد احسان و حامد رفته بودن علیرضا هم کلی با علی رفیق شده بود حتی دیگه منم آدم حساب نمی‌کرد اذان داده بود بابا وضو گرفت اومد سمتم محسن:پاشو وضو بگیر دیگه رسول:کجا بگیرم؟ محسن:میخوای برو تو آشپزخونه بگیر رسول:روم نمیشه برم محسن:از دست تو، پاشو منم باهات میام رسول:ممنون بلند شدم چند قدمی عقب تر از بابا بودم رفت تو آشپزخونه منم یکم مکث کردمو بعدش وارد شدم محسن:بیا آقای خجالتی، من نمیدونم در این مورد به کی رفتی خنده ای کردم زینب:بیا عزیزم، خجالت نداره که، بیا وضوتو بگیر رسول:ممنون وضو که گرفتم برگشتم تو هال بابا بهم گفت که برم تو اتاق منم رفتم، داشت سجاده پهن میکرد محسن:بیا بخون رسول:چشم محسن:چشمت بی بلا رسول:میگم بابا محسن:جونم؟ رسول:رادوین چی میشه بلاخره؟ محسن:تصمیم نهایی با قاضی پرونده‌است رسول:خیلی نگرانشم، اونجا خیلی بهم کمک کرد، بیکار که میشد البته همیشه بیکار بود اگه هیچ کس نبود می‌یومد پیشمو حرف میزدیم محسن:اونم همش سراغ تورو میگیره رسول:جدی؟ محسن:اره، هی میگه رسول حالش خوبه؟ همش تو مخم این کلمه داره رژه میره رسول:😂 محسن:کجاش خنده داشت؟ رسول:لحنتون محسن:نمازتو بخون قضا شد رسول:چشم😂 ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆ پ.ن:شاید بگیم رسول داره شورشو در میاره ولی یک دیقه خودتو بزار جاش اونموقع میفهمی حق داره🙃🌼
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و پنجاه و هشتم💛 نمازمو خوندم نشستم روی تخت علی رسول هنوز نمازش تموم نشده بود گوشیمو برداشتم و شماره محمدو گرفتم بوق...بوق...بوق.. محمد:بله؟ محسن:سلام، خواب بودی محمد؟ محمد:نه محسن:از اون صدای خواب‌آلوده‌ات مشخصه محمد:باشه بابا، شماره بردی محسن:😂 خونه‌ای؟ محمد:نه اداره‌ام بلند شدم و از اتاق بیرون اومدم،در بالکن رو باز کردم وارد شدم محسن:محمد نزار اون رومو بهت نشون بدما محمد:اون رو شما هم دیدیم محسن:محمددد محمد:خیله خب برادر،ببخشید محسن:نیم ساعت دیگه زنگ زدم خونه باید باشیا محمد:محسن جان یکم از کارام مونده... محسن:ساکت شو محمد، الان که خواب بودی محمد:یه لحظه خوابم گرفت، دیگه ول کن نیستیا محسن:خیر نیستم، راستی رادوین حالش چطوره؟ محمد:خوبه حالش، میگم محسن باهاش حرف زدی چیشد؟ محسن:هیچی از زندگیش بهم گفت بعد حالش بد شد محمد:اینارو نمیگم که، نگفت این صفری کیه؟ محسن:چرا چرا اصلا میخواستم راجبه اینا باهات حرف بزنم محمد:خب می‌شنوم محسن:ببین طبق صحبت های رادوین، ساموئل داره وقت تلف میکنه تا شاید فرجی شد اومدن کمکش کنن، رادوین میگفت میخواد سر ما گرم این صفری بشه تا متوجه نشیم محمد:اها، ولی خیلی داره مقاوت میکنه نمیدونم بهش هرچی مدرک نشون میدیم زیرش میزنه محسن:بیخود مگه دست خودشه محمد:محسن جان هر مدرکی که ما داریم فقط علیه تیمشونِ نه خوده ساموئل محسن:رادوین میگفت یه فلش دیگه هم هست محمد:خب کجاست؟چرا زودتر نگفتی محسن:زیر خاکش محمد:چی؟ محسن: ببین فقط خلاصه بهت بگم که خانواده رادوین یا بهتره بگم محمدحسین فکر میکنن که مرده، محمدحسین هم به خاطر نداشتن انگیزه مجبور به همکاری میشه، الانم اون فلش زیر همون قبر تقلبی محمدحسینه محمد:من که نگرفتم تو چی گفتی محسن:بس که.. محمد:بس که چی؟ تو چقدر پرو شدی محسن یکم رو اخلاقت کار کن، تازه فهمیدم مهدی هم تو رفته محسن:خب حالا ببخشید ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:با شما🌱😊
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و پنجاه و نهم💛 محمد:دلم نازکه دیگه چیکار کنم محسن:سقف ریخت برادر محمد:😂اثرات همنشینی با رسوله دیگه محسن:اینارو ول کن محمد، فکر کن ببین باید چیکار کنیم محمد:باشه، ولی محسن یه چیزی، الان من نیم ساعت با تو حرف زدم، چند دیقه دیگه زنگ نزنی بگی رسیدی خونه یا نه محسن:😂 نترس زنگ نمیزنم محمد:افرین، رسول چطوره؟ محسن:خوبه حالش محمد:کجایی؟ محسن:اومدیم خونه خواهرم محمد:جدی؟ چه زود، گفتم اول میزاری رسول یکم کنار بیاد با شرایط جدید بعد ببریش محسن:نه دیگه هم زینب بی‌تابی میکرد میگفت بیارمش هم علی محمد:اها، سلام برسون محسن:بزرگیتو میرسونم، محمد:کاری نداری؟ محسن:نه، فقط یکم به فکر خودت باش لطفا محمد:چشم، خدافظ محسن:خداحافظ تماس رو قطع کردم هوا تاریک شده بود، با اینکه یکم سردم بود ولی خب دوست داشتم بمونم و یکم هوا بخورم علی:دایی برگشتم دیدم علی به در تکیه داده محسن:جونم؟ علی:چرا اینجا وایسادین محسن:همینجوری، تو برای چی بلند شدی؟ پاهات درد میگیره علی:خشک شد کمرم انقدر نشستم محسن:میخوای ببرمت بیرون؟ علی:نه بابا محسن:میدونی چند وقته تو خونه‌ای؟ علی:خیلی پلاتین پام اذیتم میکنه محسن:دیگه باید عادت کنی، دکتر میگفت تا چند وقت درد داری علی:این چند وقت کی تموم میشه، خدا میدونه محسن:تو پاهات بدجور آسیب دیده باید تحمل کنی دیگه، عمل سنگینی که پاهات داشت از اونور شکسته شدن استخون مچ پاهات دیگه واویلا ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن: جایی از پاهاش موند که سالم باشه؟😂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و شصتم💛 علی:میگم پاهامو قطع کنن راحت ترم تا وضعیت الان محسن:ناشکری نکن بچه، بیا بریم بشین اذیت نشی علی:چشم از بازو هاش گرفتم و کمک کردم بشینه خودمم کنار علیرضا که داشت تلویزیون نگاه می‌کرد نشستم، آنقدر غرق کارتون بود که متوجه حضورم نشد بوسه‌ای روی لپش زدم که برگشت نگام کرد لبخندی زد که قند تو دلم آب شد علیرضا:باباجون، نداه تُن، این دُله حلف میزنه محسن:کدوم گله حرف میزنه؟ علیرضا:اون زلده، خولشیدم حلف میزنه😂 محسن:الهی من فدای اون خنده‌ات بشم چیزی نگفت و برگشت با خنده به تلویزیون نگاه کرد، خیلی جلو بود و این برای چشم هاش زیاد خوب نبود، از پشت بغلش کردمو بعدش یکم عقب تر کنار علی روی پاهای خودم نشوندمش زینب:رسول کو داداش؟ محسن:داره نماز میخونه زینب:آها، علی مامان جان میخوای خاک بیارم وضو بگیری؟ علی:ممنون میشم مامان زینب:خب مامان جان من سرم شلوغه یادم میره تو نباید یادآوری کنی؟ علی:نخواستم مزاحم کارتون بشم دیگه زینب:قربونت بشم من علی:خدا نکنه محسن:بسته زینب،لوسش کردی زینب:نگو اینجوری داداش، بچم کجا لوسه علی:آخ من فدای مامان مهربونم بشم،دایی جان یاد بگیر محسن:علی چند وقته دیگه میای اداره ها علی:یادت میره تا اونموقع محسن:سر تنبیه و توبیخ وسط باشه خودت میدونی یادم نمیره علی:خب اصلا غلط کردم خوب شد؟ محسن:همینو میخواستم زینب:بسته دیگه بچه داره برنامه کودک نگاه میکنه، عزیز عمه بیا برات خوراکی آوردم بخور علیرضا:ملسی زینب:نوش جونت علی:مامان منم چیپس میخوام خب زینب:اول نمازتو بخون بعد، بیا اینم تربت علی:باشه چشم، ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:از اون خنده ها که کیلو کیلو قند آب میشه تو دلش☺️🌱
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و شصت و یکم💛 با تربت وضو گرفتم بعد بلند شدم رفتم تو اتاق روی تخت نشستم و میزو هم جلو کشیدم تا مُهر و تسبیح رو بزارم روش یکم خجالت میکشیدم کسی ببینه اینجوری دارم نماز میخونم، واسه همین همیشه میومدم تو اتاق، امروز هم چون رسول تو اتاقم داشت نماز میخوند اومد تو اتاق حامد اذان و اقامه رو گفتم و بعدش نمازم رو شروع کردم •••••••••• نماز که تموم شد قرآن رو برداشتم تا چند صفحه بخونم خیلی خواندن قرآن رو دوست داشتم بهم آرامش میداد،وقتی درد داشتم زیر لب قرآن میخونم تا آروم بشم زمزمه وارد شروع به خوندن کردم یک صفحه که خوندم در اتاق زده شد، علی:بله در باز شد علیرضا اومد تو اتاق علی:جونم خوشگلم؟ علیرضا:نمیای بازی؟ علی:چرا قربونت بشم، الان میام علیرضا:اینجا میشینم تا بیای بلیم باهم بازی تونیم و بعد از اتمام حرفش نشست کنار در لبخندی زدم و دستمو به سمتش دراز کردم علی:بیا کنار خودم بشین قربونت برم، بیا باشه گفت و دوید سمتم بغلش کردم و کنار خودم نشوندمش علیرضا:اون تیه؟ اشاره کرد به تسبیحم علی:این تسبیحِ علیرضا:تی تالش تونیم؟ علی:با این میشه ذکر بگیم علیرضا:میدی من؟ علی:آره خوشگلم بیا ازم تسبیح رو گرفت و مشغول بازی باهاش شد ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ در سلول که باز شد رفتم داخل نگاهم رفت روی غذاش که دست نخورده بود صندلی کنار میز رو کشیدم عقب‌تر و روش نشستم سرش رو بلند کرد و بهم خیره شد رادوین:سلام محمد:علیک سلام، حالت خوبه؟ رادوین:بله محمد:غذاتو چرا نخوردی؟ رادوین:میل ندارم محمد:میلم نداشته باشی باید یکم بخوری تا ضعف نکنی، اینجوری ممکنه حالت بد بشه دوباره رادوین:مهم نیست محمد:ولی برای من مهمه ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:خوندن قرآن.. یعنی بدست آوردن آرامش مجانی😄🌱
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و شصت و دوم💛 رادوین:.... محمد:خب آقا رادوین، به کمکت نیاز داریم بشدت رادوین:چه کمکی؟ محمد:اون فلشی که به ما دادی همش مدارکی از تیمشون بود نه شخص ساموئل رادوین: خب مهم تیمشونِ دیگه محمد:ساموئل اقرار نمیکنه به جرمش رادوین:چه کمکی از دستم برمیاد؟ محمد:هرچی باشه قبول میکنی؟ رادوین:واسه مردن اون بیشرف هر کاری بگین میکنم محمد:باهاش روبه شو رادوین:نه توروخدا محمد:خودت الان گفتی هرچی باشه قبول میکنی رادوین:هرچی جز این، چون بهتون قول نمیدم وقتی دیدمش زنده بمونه محمد:بعدا میام باهات صحبت میکنم الان باید برم، فکراتو بکن اجباری تو کار نیست بلند شدم و خواستم بیام بیرون که صداش مانع از رفتنم شد رادوین:میشه بگین قبله کدوم طرفه؟ بهش نگاهی کردم که سرش رو پایین انداخت و گفت رادوین: می‌دونم گناهکارم ولی خب میخوام آخر عمری توبه کنم محمد:میگم برات سجاده بیارن، قبله هم این سمته با دست اشاره کردم که قبله کدوم طرفه رادوین:ممنون، میشه یه قرآنم بهم بدین؟ محمد:باشه اومدم بیرون و به مراقب سلولش گفتم براش سجاده و قرآن ببره خودمم دیگه کاری نداشتم، چشمام از شدت سوزش باز نمیشد رفتم سمت پارکینگ و سوار موتورم شدم ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ نمازمو که خوندم نشستم باز به مرور خاطراتم عکساشو که میدیدم اشکم می‌ریخت چقدر دلم براش تنگ شده بود امشب، شبی بود که باهم عقد کردیم میبینی عاطفه خانم هیچی رو یادم نمیره شرمنده نمیتونم امشب بیام کنارت نمیتونم برات گل بخرم و لبخندت رو ببینم چقدر امشب هوا دلگیره.. عاطفه خیلی دوستت داشتم و دارم و خواهم داشت میدونی خودمم خسته شدم از وضعیتم ولی خب با دلم عهد بستم، قبلا بهت گفته بودم، پا نمیزارم رو عهد با دلم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:دوست داشتن ابدی🥲❤️‍🩹
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و شصت و سوم💛 در اتاق زده شد زود اشکمو پاک کردم و صدامم صاف محسن:بیام تو؟ رسول:بله. ببخشید یکم طول کشید محسن:اشکال نداره بابا، قبول باشه رسول:ممنون محسن:خوبی بابا؟ رسول:بله محسن:چشمات اینو نمیگه ولی رسول:یکم دلم گرفته بود، همین محسن:قربون اون دلت بشه بابا رسول:خدانکنه محسن:اگه الان دلت باز شده بیا بیرون رسول:چشم الان میام سجاده رو جمع کردم و به همراه بابا رفتم بیرون دیدم علیرضا داره برنامه کودک نگاه میکنه و میخنده قربون اون خنده هاش بشم که مرحم دل بیقرارم بود روی مبل کنار بابا نشستم که صدای پیام گوشیم اومد دیدم داوودِ داوود:رسول خدا خیرت نده ایشالا که همه‌ی کارات افتاده رو دوشم زود براش تایپ کنم رسول:به من چه؟ برو به فرمانده‌ات بگو بزاره من بیام سایت تا کارامو خودم بکنم داوود:خفه شو، توام میدونی محمد نمیزاره بیای بعد میگی رسول:چیکار کنم خب، داوود:رسول هیچی نگو بزار چند تا فحش بدم تا آروم بشم رسول:مگه بچه ها نیستن؟فقط تویی مگه؟ داوود:هرکی یه قسمت از کار تورو دست گرفته تموم نمیشه که رسول:ازتون درخواست پوزش دارم داوود:بخشیده نمیشی رسول:زیادی بهت رو دادم پرو شدی.. راستی رو میزم نشسته باشین بخدا من میدونم و شماها داوود:نترس توی نمازخونه‌ایم رسول:😐 داوود:چیه؟ رسول:پس چرا میگی خسته شدم دارم کار میکنم داوود:خب کارای تو صبح تموم شد بعد کارای خودمون رو انجام دادیم الانم که در حال استراحت هستیم رسول:😐واقعا الان چهره‌ام همینه داوود:😂 قشنگ ایسگا شدی رسول:درد نگرفته داوود:ببخشید داداش حوصلمون بدجور سر رفته بود رسول:برو برو که تشنه ام به خونتون داوود:وای خدا،فرشاد میگه اگه حوس آب قرمز کردی برو شربت آلبالو بخور🤣🍒 دیگه قشنگ کلافه شدم از دستشون من که امشب حال درست حسابی ندارم اینام شوخیشون گرفته گوشی خاموش کردم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:مرحم دل بیقرارت؟؟؟؟..... کسی که نفسم به نفس وصله🌱❤️‍🩹
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و شصت و چهارم💛 بچه ها که اومدن زینبم سفره رو پهن کرد احسان و حامد که رفته بودن تو اتاق تا لباساشون رو عوض کنن منو رسول بلند شدیم تا کمک کنیم خداروشکر یکم این معذب بودنو گذاشته بود کنار ظرف های سالاد رو دادم به رسول محسن:بزار تو سفره بابا رسول:چشم رسول که از آشپزخونه خارج شد زینب مخاطبم قرار داد و همینجوری که داشت برنج رو می‌کشید گفت زینب:خداروشکر داره یکم با شرایط کنار میاد محسن: آره واقعا، رسول حالش خوب بشه باید قربونی بدم زینب:از اونم فراتر محسن:😂، به‌به آبجی جان خیلی به زحمت افتادی زینب:وظیفه بود داداش، ولی اون به‌به‌اولت برای چی بود؟ محسن:چون بدجور گشنمه و بوی غذای شما هوش از سر آدم میبره زینب:شرمنده شام دیر شد، شما گرسنه موندین محسن:منظورم این نبود عزیز داداش زینب:خیله خب بابا رسول:ببخشید زینب:جونم؟ رسول:میشه یه لیوان آب بدین بهم محسن:بردار از تو یخچال بابا رسول:خودتون بیاین بدین بهم محسن:تو نزدیکتری ولی رسول:بابا جوری بهم نگاه کردم خندم گرفت بلند شدمو لیوانی از کابینت برداشتم، یکم آب ریختم دادم بهش خواست از آشپزخونه بیرون بره که گفتم محسن:بخور دیگه اینجا رسول:واسه خودم نمیخوام، علیرضا آب میخواست محسن:آها پس برو یکم از آب شیر هم بریز توش خیلی یخه رسول:چشم رسول کاری رو که گفتم انجام داد ظرف برنج رو که با زعفرون و زرشک تزئین شده بود برداشتم دیدم علیرضا اخم کرده وارد شد علیرضا:بابالسول آب تو؟؟ محسن:الهی قربونت بشم، چرا عصبی میشی حالا، برو بابایی بهت آب بده علیرضا:باش ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:داره کنار میاد با شرایط🥲❤️‍🩹
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و شصت و پنجم💛 سفره که چیده شد همه نشستن دورش منم نشستم کنار بابا آقاعلی هم بخاطر پاهاش نمیتونست روی زمین بشینه همینجوری روی مبل غذاشو دادن علیرضا هم که انقدر باهم دوست شده بودن گفت میخواد کنارش غذا بخوره محسن:چی برات بکشم بابا؟ رسول:فرقی نمیکنه محسن:قرمه سبزی های زینب خیلی خوشمزست رسول:کم بکشید برام پس بابا برام برنج کشید ولی خیلی زیاد بود نمیتونستم بخورم نگاهی بهش کردم که بهم نگاه کرد آروم جوری که فقط خودش بشنوه گفتم رسول:خیلی زیاده بابا، نمیتونم بخورم محسن:تو ناهارم نخوردی بچه با تعجب بهش نگاه کردم، بابا از کجا فهمید من ناهار نخوردم محسن:چیه؟فکر کردی نفهمیدم؟ سرش رو یکم نزدیکتر آورد و آروم گفت محسن:تو خیلی شبیه مادرتی، اونم هر وقت میخواست بهم راستش رو نگه تو چشمام نگاه نمی‌کرد سرم رو انداختم پایین محسن:بیا کم کردم، ولی مدیونی اگه سیر نشده باشیو نگی رسول:ممنون ظرف خورشت رو جلو گذاشت یکم از قرمه سبزی ریختم روی برنجم مشغول خوردن شدم علیرضا هم خندش به گوش می‌رسید روبه روش بودم میدیدم چیکار میکنه احسان:بعد از شام بازی کنیم؟ حامد:پایه جمع احسان:عمه و عمو رضا که هستن، علی هم هست، بابا تو چی؟ محسن:بستگی به بازیتون داره احسان:اسم و فامیل بازی حامد:نههه احسان:چرا؟ حامد:بابا این علی بی‌شعور زود مینویسه، می‌بازیم احسان:نه بابا پاهاش شکسته ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:😂😂😂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و شصت و ششم💛 حامد:پاش چه ربطی داره به دست؟ احسان:حالا، رسول میای دیگه؟ تا خواستم بگم نه بابا پیشدستی کرد و گفت محسن:آره میاد، تو گروه منم هست حامد:حله نگاهی به بابا کردم محسن(اروم):چیه؟ رسول:حوصله ندارم محسن:از وقتی اومدیم نه چیزی خوردی نه حرفی زدی، نه کاری، بسته دیگه، یه بازی خسته‌ات نمیکنه بابا، حالام غذاتو بخور دوباره سکوت رو ترجیح دادمو مشغول خوردن شدم واقعا خیلی خوشمزه بود، علیرضا:بابایی رسول:جونم؟ بدو اومد سمتم علیرضا:دشتام به دستاش نگاه کردم که روغنی شده بود رسول:چرا با دست غذا خوردی آخه علیرضا:بشول رسول:چشم احسان:من میبرمش رسول رسول:باش، با عمو برو دورت بگردم علیرضا:باته احسان، علیرضا رو بغل کردو رفتن به هر زوری بود غذامو تموم کردم یه دستتون درد نکنه ای گفتم و یکم عقب کشیدم که عمه سریع گفت زینب:تو که چیزی نخوردی؟ رسول:خیلی ممنون، زیاد خوردم زینب:کجا زیاد خوردی ، دو قاشق غذا خوردی میگی زیاد خوردم؟ یکم حداقل سالاد بخور عمه جان رسول:ممنون نمیتونم زیاد بخورم احسان:این انقدر لوسه عمه، دوقاشق بیشتر میخوره معده درد میگیره، زینب:آخه از وقتی اومده هیچی نخورده، یکم غذا خوردن که چیزی نمیشه محسن:مطمئن باشم سیر شدی؟ بله ای گفتم و بابا هم چیزی نگفت معلوم بود از اینکه ظهر بهش دروغ گفتم ناراحته باباهم زود غذاشو تموم کردو کنار کشید احسان:وای عمه معرکه بود، دستت درد نکنه زینب:نوش جونت عزیزم احسان:خب دیگه حامد پاشو بریم رضا:احسان جان بشینید حالا، کجا اخه، تازه اومدین که احسان:عمو داریم میریم هیئت دیگه، دير میشه زینب:عمه جان هنوز که حامد داره غذا میخوره، توام یکم صبر کن حامد(با دهان پر): آره دیگه، بتمرگ من یکم کوفت کنم بعد میریم محسن:شما لازم نیست با دهن پر حرف بزنید حامد:ببخشید خو محسن:نبخشم؟ حامد:قهر میکنم محسن:به قول خودت به جهنم حامد:داییییی ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:شروع کردن باز😐😂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و شصت و هفتم💛 محسن:ترسیدم بچه، غذاتو بخور دیگه حامد: کوفتم شد محسن: باز بگم به‌‌‌.. حامد:عههه داییی علی:زهرمار، خستم کردی، بخور دیگه حامد:تو سیس علیرضا:تی دفتی؟ حامد:عمو جون گفتم سیس، یعنی هیس علیرضا:😄 سیس با همون لحن بچگی وقتی گفت خیلی بامزه بود علی:الهی من قربونت بشم رضا:خودت کمی حامد، به این بچه هم یاد بده حامد:سیس که کلمه بدی نیست محسن: همین که تو یا بچه بدی یعنی کلمه بد حامد:😐 علی:🤣عالی بود دایی حامد:درد، علی میام میزنم اون‌یکی پاتم ناقص میکنمااا زینب:عه بسته دیگه، مثل موش و گربه افتادین به جون هم، زشته ها حامد:مامان تقصیر داداش خودت بودا محسن:که تقصیر من بود؟ من محسن نیستم بزارم شما برین بیرون صبر کن حامد:دایی جون جونی😫 احسان:خاک تو سرت کنن حامد،اَه بابا این زر اضافه زد به من چه آخه محسن: توام یاد میگیری که دیگه حرف های مزخرف نمیزنی، خوبه خودتون میدونید دوست ندارم این مدل حرف زدنتونو احسان:خب غلط کرد حامد:خودت غلط کردی چرا من رضا:بزارین ۱۰ ثانیه از حرفش بگذره بعد شروع کنید علی:مامان دستت درد نکنه عالی بود غذا حامد:تکبیییر داداش ما غذا خورد اونم کامل علی:آرزو به دل دار فانی را وداع نگفتی دیگه حامد:هرهرهرهر چقدر بامزه ای تو علی:پس چی، مزه ها از من تقلید می‌کنن حامد:آره آره دوبار محسن:بسته دیگه، دودیقه ساکت باشید، لذت ببریم از سکوت حامد:ای بابا دایی ، بعد از قرنی دوره هم جمع شدیم چه سکوتی آخه محسن:پس حداقل تو یکی با احسان ساکت باشید به صداتون آلرژی دارم احسان و حامد:دست شما درد نکنه علی:😂هماهنگی عالی بود، از هیئت‌هم که شدین، آه من بودا حامد:دایی به این چلاق بگو دودیقه دهنشو ببنده محسن:شما چرا آدم نمیشید؟؟ میگم قشنگ حرف بزنید باهم رضا:محسن جان باید ایمان داشته باشی به اینکه میگن از هرچی بَدت میاد سرت میاد محسن:واقعا ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:این بار هم با شما💛🌱
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و شصت و هشتم💛 خستگی تو بند بند وجود رخنه کرده بود مهدی:میخوای بریم یه مسافرخونه استراحت کنی؟ امیرحسین:نه بابا مهدی:چشمات باز نمیشه بچه امیرحسین:چندبار بهت بگم بهم نگو بچه مهدی:بچه، بچه، بچه، حالا میخوای چیکار کنی؟ امیرحسین:متاسفم مهدی مهدی:مهدیو زهرمار، درد نگرفته،مهدی جد‌و آبادته امیرحسین:احیانا جد و آباد من برای تو نمیشه ؟ مهدی:خفه، یه بزرگی گفتن یه کوچیکی گفتن امیرحسین:ببین عمو جان، بزرگ فامیل،پدر بزرگ حوصله ندارم، لطفا سکوت کنید مهدی:ببین میزنم کنار بعد اونقدر میزنمت که خون بالا بیاریا امیرحسین:منم به بابام میگم مهدی:تو دعا کن محسن مارو راهیه بهشت زهرا نکنه، دفاع کردنش پیش کش امیرحسین:آره واقعا، کلا یه بار زنگ زدم بهش که اونم تو بیمارستان بود دیگه نشد حرف بزنیم مهدی:الان بریم قشنگ میخواد بخوره مارو امیرحسین:عه نگو اینجوری عمو، بنده خدا هیچی نمیگه مهدی:آره دوبار، اون فعلا سرش شلوغه هیچی نمیگه امیرحسین:گفت رفتن اداره جدید چرا؟ مهدی:هرچی تو میدونی منم میدونم دیگه هیچی نگفتم سرمو چسبوندم به شیشه، از اصفهان داشتیم میرفتیم تهران، این چند وقت انقدر که تو راه بودیم که دیگه حالم داشت به‌هم می‌خورد از جاده ها از تهران به قزوین، بعدش تبریز، بعد هم که رفتیم همدان از اونجا رفتیم اصفهان جون تو بدنم دیگه نبود چشمام به سوزش افتاده بود، تند تند پلک میزدم تا شاید یکم بهتر بشه مهدی:وای من دیگه معده‌ام صداش دراومد، بریم یه رستوران غذا بخوریم امیرحسین:آره بریم من یکم صورتمو آب بزنم مهدی:من اینجاها رو خوب بلد نیستم روی نقشه ببین این نزدیکی‌ها رستوران هست یا نه امیرحسین:بابا عمو من چشمام درد میکنه مهدی:به جهنم، زود باش امیرحسین امیرحسین:از دست تو... یه ۲۰۰ متر جلوتر بپیچ سمت راست ۶۰۰ متر بعد یه سفره خونه سنتی هست مهدی:بریم اونجا؟ امیرحسین:فرقی نمیکنه برای من مهدی:حله پس، عمو پاهاشو گذاشت روی گاز، از صبح دارم میگم گاز بده تا زودتر برسیم میگه خطرناکه بعد الان پای غذا درمیونه ببین چطوری گاز میده آخه یه چند دیقه گذشت که رسیدیم پیاده شدم و گوشه‌ای وایسادم تا عمو ماشین رو پارک کنه مهدی:خب بریم امیرحسین:باش وارد شدیم، سفره خونه تقریبا شلوغی بود و بوی قلیون توی هوا پخش بود ای خدا چیکارت کنه مهدی، مهدی(اروم):سفره‌خونه به این قشنگی بعد قلیون اخه؟ امیرحسین:شما گشنه بودین مهدی:با کف دست زدم تو صورت اگه خفه نشی امیرحسین:😐 هیچی نگفت و رفت نشست، منم رفتم اول سرویس بهداشتی تا یه آبی به صورتم بزنم صورتم داغون بود، چرا من آنقدر رنگ سفید شده، وای خدا آدم برفی شدم انگار کارم که تموم شد رفتم پیشش مهدی:چی میخوری؟ امیرحسین:هرچی ولی بدون برنج لطفا مهدی:کوبیده واسه تو، جوجه هم برای خودم امیرحسین:باش، ميگما مهدی:چیه امیرحسین:نمی‌دونم چرا به دلم افتاده قراره سورپرایز بشیم مهدی:آره ارواح عمه عُمر امیرحسین:عه عمو، خب حسم میگه مهدی:حس؟اونم کی؟؟تووو؟ امیرحسین:چمه مگه مهدی:هیچی هیچی،ببخشید آقا یه لحظه ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:قراره غافلگیر بشن🌱😂😂