eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
869 دنبال‌کننده
222 عکس
110 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و شصت و چهارم💛 بچه ها که اومدن زینبم سفره رو پهن کرد احسان و حامد که رفته بودن تو اتاق تا لباساشون رو عوض کنن منو رسول بلند شدیم تا کمک کنیم خداروشکر یکم این معذب بودنو گذاشته بود کنار ظرف های سالاد رو دادم به رسول محسن:بزار تو سفره بابا رسول:چشم رسول که از آشپزخونه خارج شد زینب مخاطبم قرار داد و همینجوری که داشت برنج رو می‌کشید گفت زینب:خداروشکر داره یکم با شرایط کنار میاد محسن: آره واقعا، رسول حالش خوب بشه باید قربونی بدم زینب:از اونم فراتر محسن:😂، به‌به آبجی جان خیلی به زحمت افتادی زینب:وظیفه بود داداش، ولی اون به‌به‌اولت برای چی بود؟ محسن:چون بدجور گشنمه و بوی غذای شما هوش از سر آدم میبره زینب:شرمنده شام دیر شد، شما گرسنه موندین محسن:منظورم این نبود عزیز داداش زینب:خیله خب بابا رسول:ببخشید زینب:جونم؟ رسول:میشه یه لیوان آب بدین بهم محسن:بردار از تو یخچال بابا رسول:خودتون بیاین بدین بهم محسن:تو نزدیکتری ولی رسول:بابا جوری بهم نگاه کردم خندم گرفت بلند شدمو لیوانی از کابینت برداشتم، یکم آب ریختم دادم بهش خواست از آشپزخونه بیرون بره که گفتم محسن:بخور دیگه اینجا رسول:واسه خودم نمیخوام، علیرضا آب میخواست محسن:آها پس برو یکم از آب شیر هم بریز توش خیلی یخه رسول:چشم رسول کاری رو که گفتم انجام داد ظرف برنج رو که با زعفرون و زرشک تزئین شده بود برداشتم دیدم علیرضا اخم کرده وارد شد علیرضا:بابالسول آب تو؟؟ محسن:الهی قربونت بشم، چرا عصبی میشی حالا، برو بابایی بهت آب بده علیرضا:باش ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:داره کنار میاد با شرایط🥲❤️‍🩹
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و شصت و پنجم💛 سفره که چیده شد همه نشستن دورش منم نشستم کنار بابا آقاعلی هم بخاطر پاهاش نمیتونست روی زمین بشینه همینجوری روی مبل غذاشو دادن علیرضا هم که انقدر باهم دوست شده بودن گفت میخواد کنارش غذا بخوره محسن:چی برات بکشم بابا؟ رسول:فرقی نمیکنه محسن:قرمه سبزی های زینب خیلی خوشمزست رسول:کم بکشید برام پس بابا برام برنج کشید ولی خیلی زیاد بود نمیتونستم بخورم نگاهی بهش کردم که بهم نگاه کرد آروم جوری که فقط خودش بشنوه گفتم رسول:خیلی زیاده بابا، نمیتونم بخورم محسن:تو ناهارم نخوردی بچه با تعجب بهش نگاه کردم، بابا از کجا فهمید من ناهار نخوردم محسن:چیه؟فکر کردی نفهمیدم؟ سرش رو یکم نزدیکتر آورد و آروم گفت محسن:تو خیلی شبیه مادرتی، اونم هر وقت میخواست بهم راستش رو نگه تو چشمام نگاه نمی‌کرد سرم رو انداختم پایین محسن:بیا کم کردم، ولی مدیونی اگه سیر نشده باشیو نگی رسول:ممنون ظرف خورشت رو جلو گذاشت یکم از قرمه سبزی ریختم روی برنجم مشغول خوردن شدم علیرضا هم خندش به گوش می‌رسید روبه روش بودم میدیدم چیکار میکنه احسان:بعد از شام بازی کنیم؟ حامد:پایه جمع احسان:عمه و عمو رضا که هستن، علی هم هست، بابا تو چی؟ محسن:بستگی به بازیتون داره احسان:اسم و فامیل بازی حامد:نههه احسان:چرا؟ حامد:بابا این علی بی‌شعور زود مینویسه، می‌بازیم احسان:نه بابا پاهاش شکسته ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:😂😂😂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و شصت و ششم💛 حامد:پاش چه ربطی داره به دست؟ احسان:حالا، رسول میای دیگه؟ تا خواستم بگم نه بابا پیشدستی کرد و گفت محسن:آره میاد، تو گروه منم هست حامد:حله نگاهی به بابا کردم محسن(اروم):چیه؟ رسول:حوصله ندارم محسن:از وقتی اومدیم نه چیزی خوردی نه حرفی زدی، نه کاری، بسته دیگه، یه بازی خسته‌ات نمیکنه بابا، حالام غذاتو بخور دوباره سکوت رو ترجیح دادمو مشغول خوردن شدم واقعا خیلی خوشمزه بود، علیرضا:بابایی رسول:جونم؟ بدو اومد سمتم علیرضا:دشتام به دستاش نگاه کردم که روغنی شده بود رسول:چرا با دست غذا خوردی آخه علیرضا:بشول رسول:چشم احسان:من میبرمش رسول رسول:باش، با عمو برو دورت بگردم علیرضا:باته احسان، علیرضا رو بغل کردو رفتن به هر زوری بود غذامو تموم کردم یه دستتون درد نکنه ای گفتم و یکم عقب کشیدم که عمه سریع گفت زینب:تو که چیزی نخوردی؟ رسول:خیلی ممنون، زیاد خوردم زینب:کجا زیاد خوردی ، دو قاشق غذا خوردی میگی زیاد خوردم؟ یکم حداقل سالاد بخور عمه جان رسول:ممنون نمیتونم زیاد بخورم احسان:این انقدر لوسه عمه، دوقاشق بیشتر میخوره معده درد میگیره، زینب:آخه از وقتی اومده هیچی نخورده، یکم غذا خوردن که چیزی نمیشه محسن:مطمئن باشم سیر شدی؟ بله ای گفتم و بابا هم چیزی نگفت معلوم بود از اینکه ظهر بهش دروغ گفتم ناراحته باباهم زود غذاشو تموم کردو کنار کشید احسان:وای عمه معرکه بود، دستت درد نکنه زینب:نوش جونت عزیزم احسان:خب دیگه حامد پاشو بریم رضا:احسان جان بشینید حالا، کجا اخه، تازه اومدین که احسان:عمو داریم میریم هیئت دیگه، دير میشه زینب:عمه جان هنوز که حامد داره غذا میخوره، توام یکم صبر کن حامد(با دهان پر): آره دیگه، بتمرگ من یکم کوفت کنم بعد میریم محسن:شما لازم نیست با دهن پر حرف بزنید حامد:ببخشید خو محسن:نبخشم؟ حامد:قهر میکنم محسن:به قول خودت به جهنم حامد:داییییی ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:شروع کردن باز😐😂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و شصت و هفتم💛 محسن:ترسیدم بچه، غذاتو بخور دیگه حامد: کوفتم شد محسن: باز بگم به‌‌‌.. حامد:عههه داییی علی:زهرمار، خستم کردی، بخور دیگه حامد:تو سیس علیرضا:تی دفتی؟ حامد:عمو جون گفتم سیس، یعنی هیس علیرضا:😄 سیس با همون لحن بچگی وقتی گفت خیلی بامزه بود علی:الهی من قربونت بشم رضا:خودت کمی حامد، به این بچه هم یاد بده حامد:سیس که کلمه بدی نیست محسن: همین که تو یا بچه بدی یعنی کلمه بد حامد:😐 علی:🤣عالی بود دایی حامد:درد، علی میام میزنم اون‌یکی پاتم ناقص میکنمااا زینب:عه بسته دیگه، مثل موش و گربه افتادین به جون هم، زشته ها حامد:مامان تقصیر داداش خودت بودا محسن:که تقصیر من بود؟ من محسن نیستم بزارم شما برین بیرون صبر کن حامد:دایی جون جونی😫 احسان:خاک تو سرت کنن حامد،اَه بابا این زر اضافه زد به من چه آخه محسن: توام یاد میگیری که دیگه حرف های مزخرف نمیزنی، خوبه خودتون میدونید دوست ندارم این مدل حرف زدنتونو احسان:خب غلط کرد حامد:خودت غلط کردی چرا من رضا:بزارین ۱۰ ثانیه از حرفش بگذره بعد شروع کنید علی:مامان دستت درد نکنه عالی بود غذا حامد:تکبیییر داداش ما غذا خورد اونم کامل علی:آرزو به دل دار فانی را وداع نگفتی دیگه حامد:هرهرهرهر چقدر بامزه ای تو علی:پس چی، مزه ها از من تقلید می‌کنن حامد:آره آره دوبار محسن:بسته دیگه، دودیقه ساکت باشید، لذت ببریم از سکوت حامد:ای بابا دایی ، بعد از قرنی دوره هم جمع شدیم چه سکوتی آخه محسن:پس حداقل تو یکی با احسان ساکت باشید به صداتون آلرژی دارم احسان و حامد:دست شما درد نکنه علی:😂هماهنگی عالی بود، از هیئت‌هم که شدین، آه من بودا حامد:دایی به این چلاق بگو دودیقه دهنشو ببنده محسن:شما چرا آدم نمیشید؟؟ میگم قشنگ حرف بزنید باهم رضا:محسن جان باید ایمان داشته باشی به اینکه میگن از هرچی بَدت میاد سرت میاد محسن:واقعا ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:این بار هم با شما💛🌱
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و شصت و هشتم💛 خستگی تو بند بند وجود رخنه کرده بود مهدی:میخوای بریم یه مسافرخونه استراحت کنی؟ امیرحسین:نه بابا مهدی:چشمات باز نمیشه بچه امیرحسین:چندبار بهت بگم بهم نگو بچه مهدی:بچه، بچه، بچه، حالا میخوای چیکار کنی؟ امیرحسین:متاسفم مهدی مهدی:مهدیو زهرمار، درد نگرفته،مهدی جد‌و آبادته امیرحسین:احیانا جد و آباد من برای تو نمیشه ؟ مهدی:خفه، یه بزرگی گفتن یه کوچیکی گفتن امیرحسین:ببین عمو جان، بزرگ فامیل،پدر بزرگ حوصله ندارم، لطفا سکوت کنید مهدی:ببین میزنم کنار بعد اونقدر میزنمت که خون بالا بیاریا امیرحسین:منم به بابام میگم مهدی:تو دعا کن محسن مارو راهیه بهشت زهرا نکنه، دفاع کردنش پیش کش امیرحسین:آره واقعا، کلا یه بار زنگ زدم بهش که اونم تو بیمارستان بود دیگه نشد حرف بزنیم مهدی:الان بریم قشنگ میخواد بخوره مارو امیرحسین:عه نگو اینجوری عمو، بنده خدا هیچی نمیگه مهدی:آره دوبار، اون فعلا سرش شلوغه هیچی نمیگه امیرحسین:گفت رفتن اداره جدید چرا؟ مهدی:هرچی تو میدونی منم میدونم دیگه هیچی نگفتم سرمو چسبوندم به شیشه، از اصفهان داشتیم میرفتیم تهران، این چند وقت انقدر که تو راه بودیم که دیگه حالم داشت به‌هم می‌خورد از جاده ها از تهران به قزوین، بعدش تبریز، بعد هم که رفتیم همدان از اونجا رفتیم اصفهان جون تو بدنم دیگه نبود چشمام به سوزش افتاده بود، تند تند پلک میزدم تا شاید یکم بهتر بشه مهدی:وای من دیگه معده‌ام صداش دراومد، بریم یه رستوران غذا بخوریم امیرحسین:آره بریم من یکم صورتمو آب بزنم مهدی:من اینجاها رو خوب بلد نیستم روی نقشه ببین این نزدیکی‌ها رستوران هست یا نه امیرحسین:بابا عمو من چشمام درد میکنه مهدی:به جهنم، زود باش امیرحسین امیرحسین:از دست تو... یه ۲۰۰ متر جلوتر بپیچ سمت راست ۶۰۰ متر بعد یه سفره خونه سنتی هست مهدی:بریم اونجا؟ امیرحسین:فرقی نمیکنه برای من مهدی:حله پس، عمو پاهاشو گذاشت روی گاز، از صبح دارم میگم گاز بده تا زودتر برسیم میگه خطرناکه بعد الان پای غذا درمیونه ببین چطوری گاز میده آخه یه چند دیقه گذشت که رسیدیم پیاده شدم و گوشه‌ای وایسادم تا عمو ماشین رو پارک کنه مهدی:خب بریم امیرحسین:باش وارد شدیم، سفره خونه تقریبا شلوغی بود و بوی قلیون توی هوا پخش بود ای خدا چیکارت کنه مهدی، مهدی(اروم):سفره‌خونه به این قشنگی بعد قلیون اخه؟ امیرحسین:شما گشنه بودین مهدی:با کف دست زدم تو صورت اگه خفه نشی امیرحسین:😐 هیچی نگفت و رفت نشست، منم رفتم اول سرویس بهداشتی تا یه آبی به صورتم بزنم صورتم داغون بود، چرا من آنقدر رنگ سفید شده، وای خدا آدم برفی شدم انگار کارم که تموم شد رفتم پیشش مهدی:چی میخوری؟ امیرحسین:هرچی ولی بدون برنج لطفا مهدی:کوبیده واسه تو، جوجه هم برای خودم امیرحسین:باش، ميگما مهدی:چیه امیرحسین:نمی‌دونم چرا به دلم افتاده قراره سورپرایز بشیم مهدی:آره ارواح عمه عُمر امیرحسین:عه عمو، خب حسم میگه مهدی:حس؟اونم کی؟؟تووو؟ امیرحسین:چمه مگه مهدی:هیچی هیچی،ببخشید آقا یه لحظه ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:قراره غافلگیر بشن🌱😂😂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و شصت و نهم💛 گارسون:بفرمایید مهدی:یه کوبیده و جوجه بدون پلو لطفا گارسون:بله حتما، نوشیدنی عمو نگاهی بهم کرد که لب زدم آب مهدی:دوتا آب گارسون:چشم، گارسون که رفت عمو نگاهی به اینور و اونور کرد منم که مثل همیشه ضد حال سرمو با دستام گرفتم و چشمامو بستم مهدی:وای من دارم از تشنگی پس میفتم بدون اینکه سر بلند کنم گفتم امیرحسین:الان میاره دیگه مهدی:نباید منو معطل کنن امیرحسین:نکه شما شاهزاده‌ای مهدی:امیرحسین نزار جوری بزنم که باباتم نشناس... حرفش که ناقص موند سر بلند کردم دیدم خیره شده به جایی رد نگاهش رو گرفتم رسیدم به یه مرد که در حال غذا خوردن بود امیرحسین:چی شد؟ مهدی:... امیرحسین:عمو... خوبی؟چیشد؟ مهدی:برام خیلی آشناست امیرحسین:وا.. ناراحت نشیا ولی گشنگی بهت فشا.. مهدی(بالحن عصبی):وقتی میگم آشناست، یعنی آشناست امیرحسین:خب ببخشید، چرا عصبی میشی مهدی:پاشو بریم امیرحسین:کجا؟ مهدی:میگم پاشو بریم امیرحسین خیلی عصبی بود چیزه دیگه ای نگفتم و کاپشنم رو برداشتم همراهش رفتم بیرون امیرحسین:نمیخوای بگی چیشده عمو، نصف عمر شدم مهدی:هیچی نگو امیرحسین، هیچی فقط سوار شو زودتر در ماشینو باز کردم نشستم هنوز درو نبسته بودم عمو ماشینو روشن کرد و با سرعت رفت ترسیدم چیزی بگم تا عصبی تر بشه تابه حال اینجوری ندیده بودمش هی از آینه عقب رو نگاه می‌کرد مهدی:کمیلو بگیر امیرحسین:گوشیمو خودت صبح گرفتی مهدی:اَه، توی داشبورد یه موبایل هست، بیا اینم سیمکارت، زودباش زود گوشی رو از داشبورد برداشتم ‌و سیم کارت رو انداختم داخلش شماره کمیل رو گرفتم بوق..بوق..بوق..بوق..بوق مهدی:لعنت بهت کمیل بردار دیگه چند تا بوق دیگه هم خورد ولی جواب نداد مهدی:دوباره بگیر امیرحسین امیرحسین:چشم دوباره شماره رو گرفتم که جواب داد گذاشتم رو بلندگو کمیل:سل‌‌.. مهدی:کمیل گوش بده ببین چی‌میگم، یکی دنبالمونِ کمیل:کجایین الان؟ مهدی:توی جاده اصفهان، تهران کمیل:چند لحظه آقا... شماره پلاکش؟ عمو شماره پلاک رو گفت، خواستم سرمو برگردونم که با اخم عمو سر جام موندم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن: هیجاااان😱😍😍
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و هفتادم💛 پاهامو گذاشته بودم روی گاز لعنتی هر جا میرفتم دنبالمون میومد گفتم از شرشون راحت شدیم، برمیگردیم تهران کمیل:آقا مهدی:بگو می‌شنوم کمیل:۲۰۰ متر جلوتر یه میدون هست، برین سمت راست، وقتی که رفتین حدود ۷۵۰متر جلوتر یه کارخونه متروکه است، اونجا میتونید برید تا نیرو هامون برسن، یه نفر دنبالتون نیست، چند صد متر عقب تر بازم هستن، مهدی:مطمئنی،؟ کمیل:دوربینارو چک کردم آقا مهدی:خیلی خب تماس قطع شد امیرحسین:حالا میخوای چیکار کنی؟ مهدی:میریم سمت کارخونه دیگه امیرحسین:آخه مگه ما همه رو دستگیر نکردیم؟ مهدی:کردیم بنظرت؟مگه خوده تو نگفتی چند نفر فرار کردن امیرحسین:یادم نبود ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ عمو برای اینکه اونا گم نکنن مارو و بعد نیرو ها برسن آروم میرفت از توی داشبورد یه قرص مسکن برداشتم خواستم بخورم که عمو گفت مهدی:نخور امیرحسین:سرم درد میکنه مهدی:مسکن بخوری خوابت میگیره راست می‌گفت دوباره ورقه قرص رو گذاشتم تو داشبورد سرمو با دستام گرفتم مهدی: خوبی؟ امیرحسین:آره تا رسیدن به مقصد چیزی نگفتیم وقتی ماشین ایستاد چشم باز کردم خواستم درو باز کنم که عمو گفت مهدی:تو لازم نیست بیای پایین، همینجا میمونی امیرحسین:ولی... مهدی:همینکه گفتم امیرحسین، از جات تکون بخوری من میدونم و تو فهمیدی؟ امیرحسین:بله عمو از پایین پیاده شد رفت داخل جایی که بودیم به هیچ چیز دید نداشت ای بابا، خب من الان اینجا چیکار کنم حدود یک ربع گذشت ولی خبری نشد دستم رفت روی دستگیره در تا پیاده بشم ولی دیدم قفله، اصلا یادم نبود عمو قبل از رفتنش قفل کرد معده درد گرفته بودم از ضعف داشبورد رو باز کردم یه شکلات بود حداقل برداشتمو خوردم، انقدر سفت بود که به‌زور خوردم،ای خدا آخه عمو جانِ من چرا هیچی تو ماشینت نیست، باور کن حالا اگه من بودم پدرمو درمی‌آورد صندلی رو خوابوندم حداقل بهتر از بیکاریه، یکم بخوابم تا شاید سردردم خوب بشه ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:درو قفل کرد‌..😐😐
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و هفتاد و یکم💛 با اسلحه بالا سرش وایساده بودم بیشتر نگرانیم بخاطر امیرحسین بود میدونستم که پسر باهوشیه، از عهده خودش برمیاد ولی خب اون الان حال و اعصاب درست و حسابی نداره این بیشتر منو نگران می‌کرد خسرو:تا شبم بالا سرم بشینی نیروی کمکی نمیاد برات سرگرد مهدی:تو خفه شو، همینکه تو ساکت باشی برام کمکه خسرو:نه دیگه نشد، راستی اون یکی کجاست؟ جناب سروان رو میگم، راستی شنیده بودم که برادرزاده‌ات میشه، درسته یا شایعه؟ مهدی:میدونی تنها جمله ای که توی این دنیا باور کن مرگ خودت به دستای منه، تو فقط اینو باور کن خسرو:🤣 مهدی:درد بی‌درمون، مردکِ... لا اله الا الله خسرو:ای بابا سرگرد تو که جوشی نبودی، حالا بیا دستامو باز کن یکم گپ بزنیم مهدی:با هر احدالناسی من گپ بزنم، میزنم.. ولی حاضر نیستم حتی دودیقه صدای مزخرفتو تحمل کنم پس دودیقه خفه خون بگیر وگرنه... باصدای شلیک گلوله به سمتم سریع خم شدم تا بهم نخوره، هول کردم یه لحظه ولی خب خونسردی خودمو حفظ کردم، لعنت بهت کمیل پس کو نیرو ها دور تادورمون آدم بود خسرو که رئیس باندشون بود با همون دستای بسته بلند شد و خندید خسرو:اوه اوه سرگرد محاصره شدی که مهدی:دودیقه دهنتو ببند خسرو:🤣بیا سرگرد بیا دستامو باز کن که یه مبارزه ای داشته باشیم، شنیدم بدجور رزمی کاری مهدی:هارهارهار خندیدیم خسرو لبخند مرموزی زد که مشکوک شدم چیکار میخواست بکنه یه دفعه با ضربه ای که به پشت پام خورد زانوم خالی کرد و افتادم خسته بودم و انرژی تو بدنم نبود ولی خب نمیشد کاری نکرد اونی که منو زده بود خواست دستامو از پشت بگیره که همون لحظه دستش بهم خورد با یه حرکت دستش رو پیچوندم و با پاهام زدم به کمرش خیلی بودن ولی خب باید وقت تلف می‌کردم یکی اونا میزدن سه تا من، خسرو داشت با طناب دور دستش وَر میرفت دونفر از اونا بهم حمله کردن با پاهام زدم به شکمش یکیشون که از درد خم شد از فرصت استفاده کردم و یدونه زدم به پاش که آخش رفت هوا خواستم به سمت اون یکی قدم بردارم که با سوزش دستم سر جام وایسادم لحظه‌ای از درد چشم هامو بستم، صدای خنده خسرو بدجور تو مخم بود، چشم باز کردم به دستام نگاه کردم گلوله خداروشکر توی دستم نبود تاریکی هوا مانع دیدم میشد صدای یکی رو شنیدم که نزدیکم بود خواست سمتم حمله کنه که جاخالی دادم دیدم قَمه دستشه خواست دوباره حمله ور بشه سمتم که با صدای شلیک و افتادن پسره جلوی پام با تعجب به پشتم نگاه کردم، نیروهای ویژه رسیده بودن، دور تا دورمون ماشین پلیس بود و کل کارخونه روشن شد لبخندی زدم، چه به موقع اومدن، دیگه جون تو بدنم نبود به خسرو نگاه کردم که داشت فرار می‌کرد اسلحه افتاده روی زمین رو برداشتم، درد دستمو سوزش چشمام اجازه تمرکز کردن رو ازم گرفته بود ولی خب باید میزدم به پاهاش ،نشونه رفتم و شلیک که همون لحظه صدای آخش تو هوا پخش شد چند تا از بچه ها رفتن سمتش وقتی مطمئن شدم روی سکو که نزدیکم بود نشستم درگیری بود هیچ کس نزدیکم نبود تا بفرستم سراغ امیرحسین الانم معلوم بود چقدر عصبیه با فکر کردن به واکنشش خندم گرفت اوه اوه ولی باید منتظر یه توبیخ باشم از سرهنگ ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:نفس عمیق بکشیم😂😂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و هفتاد و دوم💛 از نگرانی پنهان برده بودم به جویدن انگشت‌هام دلم میخواست الان کنارم بودی عمو یه دوتا چیز بهت میگفتم تا آروم بشم اصلا مهم هم نیست که بزرگتری صدای شلیک گلوله، سوهان قلب بیقرارم بود کل ماشینو زیرو رو کردم هیچی پیدا نکردم چشمم افتاد به قفل‌فرمون برداشتم خواستم بزنم به شیشه تا بتونم برم بیرون ولی با فکر کردن به عضلات بدنم منصرف شدم، ای خدا لعنت به من قفل فرمون رو گذاشتم سرجاش که چشمم افتاد به یه فنر، زود برداشتم و بازش کردم سفت بود موقع کشیدنش دستم رو برید یه لحظه چشم هامو از درد بستم، ای خدا من امروز فقط به خودم دارم خسارت وارد میکنم زود دست به کار شدمو سعی کردم درو با فنر باز کنم. چند دیقه گذاشت که باز شد خوشحال شدمو سریع از ماشین پیاده شدم چند قدم رفتم که سرم گیج رفت خواستم بیفتم که یکی از بازوم گرفت چند لحظه صبر کردم تا حالم خوب بشه نگاهی به کسی که گرفته بود بازو هامو انداختم کمیل:اگه نگرفته بودمت که پخش زمین بودی منم هارهار بهت میخندیدم امیرحسین:سرگرد.. کمیل:نگران عمو جانت نباش، حالش خوبه فقط.. امیرحسین:فقط چی؟ کمیل:دستش یه خراش سطحی برداشته امیرحسین:کجاست؟ کمیل:اونوره، ببینم تو حالت خوبه؟ امیرحسین:آره کمیل:آره دوبار،تو گفتی و منم باور کردم امیرحسین:گیر نداره کمیل:دودیقه خفه شو، سجاد؟سجااااد سجاد:بله بله اومدم، سلام امیرحسین:سلام سجاد:جانم؟ کمیل:برو ببین تو ماشین چیزی هست برای خوردن یانه، بیار فکر کنم ضعف کرده سجاد:باش کمیل:فقط زود باش سجاد که ازمون دور شد کمیل کمکم کرد که راه برم کمیل:چه حالی داری الان؟سرگیجه داری؟ امیرحسین:سرگیجه، سردرد و دست درد کمیل:دستت چرا؟ببینم امیرحسین:چیزی نشده کمیل:گفتم ببینم امیرحسین:بفرما دستمو بالا آوردم، اخم کرد و یه احمقی هم زیر لب نثارم کرد سجاد:بیا کمیل:دستت درد نکنه، بیا کمک کن تعادل نداره میترسم بیفته سجاد:باش، به سمت ماشین ها بردنمو نشوندَنَم کمیل:بیا بخور نصف کیک رو گرفته بود سمتم ازش گرفتمو آروم خوردم امیرحسین:کجاست؟ کمیل:آمبولانس گفتیم بیاد، الانم تکنسین داره دستش رو پانسمان میکنه از جام بلند شدم کمیل مانع شد امیرحسین:حالم خوبه کمیل جان کمیل:فقط یه جا بشین لطفا امیرحسین:باشه چشم کمیل ازم دور شد منم رفتم سمت آمبولانس که عمو نشسته بود داخلش تکنسین کارش تموم شده بود با نزدیک شدنم رفت مهدی:بهتری؟ جواب ندارم بدجور از دستش عصبی بودم، الانم که لبخند روی لب هاش بود عصبانیتم رو بیشتر میکرد مهدی:جواب نمیدی؟ نگاهی به اطراف انداختم که کسی نبود با حرص جواب دادم امیرحسین:حرف نزن که از دستت بدجور شاکیم، چرا در ماشینو قفل کردی؟ میدونی داشتم از ترس سکته میکرد؟ میدونی دل تو دلم نبود؟چرا این کارو کردی؟واست مهم نبودم؟ با سیاهی رفتن دوباره چشم هام تعادلم به‌هم خورد که عمو منو گرفت مهدی:چیشد خوبی؟ امیرحسین:مهمه برات؟ مهدی:معلومه امیرحسین:آره بخاطر همون با کلی استرس درو قفل کردی مهدی:قفل کردم که شرمنده نشم، معلوم نبود چه اتفاقی بیفته، نذاشتم بیای تا خط روت نیفته چون جواب محسنو باید میدادم امیرحسین:پس من چی؟الان با این دستت من جواب بابا رو چی بدم؟ مهدی:کمیل..کمییل کمیل:جانم آقا؟ مهدی:امیرحسینو ببر تو ماشینت الان میام کمیل:چشم کمیل منو برد تو‌ ماشین، چند دیقه گذشت که عمو هم اومد بدجور ناراحت بودم از دستش برای همین چیزی نگفتم سرمو چرخوندم سمت بیرون کمیل و سجاد که تو ماشین نشستند راه افتادیم کمیل رانندگی میکرد کنارش هم سجاد نشسته بود، منو عمو هم عقب قرصی که کمیل بهم داده بود رو خوردم مهدی(اروم):سرتو بزار رو پام بخواب امیرحسین:لازم نکرده اما عمو کوتاه نیومد و سرمو گذاشت روی پاهاش، بی‌جونتر از این حرفا بودم که مخالفت کنم، آروم چشم هامو بستم... ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:پس من چی؟؟🌱 همیشه این شغل پر از استرسه ولی خب کنار همه این سختی ها قشنگی های خودشو داره😊🌱
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و هفتاد و سوم💛 احسان و حامد رفتن هیئت ولی زود برگشتن وقتی ازشون پرسیدیم چرا زود اومدین گفتن هیئت هفتگی ها افتاده شب جمعه ها انقدر که خندیدم نگو حامدم یکم برام اخم و تَخم کرد حالا خوبه من بزرگترم انقدر باهام بد حرف میزنه صبر کن حامدخان، فقط میخوام از شر این گچ خلاص بشم اونوقت من میدونم وشما مشغول میوه خوردن بودیم رسول که بازم مثل غروب لب به چیزی نمیزد ولی خب میدیدم با اخم دایی یکم خورد علیرضا کنارم نشسته بود براش سیب و پرتقال توی بشقاب خورد کردمو با چنگال میدادم می‌خورد احسان:خب آقایون، خانما بریم اسم وفامیل بازی کنیم؟ ماکه هیئت نشد بریم الان حداقل بازی کنیم حامد:بزار برم کاغذ و خودکار بیارم بازی کنیم علی:گروهی بازی می‌کنیم احسان:عمو رضا با عمه زینب، منو حامد، بابا و رسول، علی هم با.. محسن:😂 کسی نموند برات که آقا احسان علی:یعنی چی کسی نموند، علیرضا هم هست، من با علیرضا احسان:خیله خب، حامد زودباش دیگه به علیرضا نگاهی کردم که ذوق زده داشت بهم نگاه کردم علی:الهی قربونت برم من رسول:من بازی میشه.. محسن:خیر نمیشه زینب:داداش اذیتش نکن اگه دوست نداره محسن:نه دوست داره زینب جان دیگه حرفی زده نزدش حامد با چندتا برگه و خودکار اومد خودش شروع کرد به نوشتن اسامی حامد:خب بیاین نوشتم علی:برگه منو علیرضا رو بدین زودتر حامد:بیا علی:خب بیا خوشگلم تو بغلم باهم زود بنویسیم علیرضا:باش احسان:خب شروع کنیم؟ محسن:یه لحظه صبر کن برم دستامو بشورم بیام بعد احسان:بابا مگه میخوای چیکار کنی که دست بشوری؟ محسن:سه ساعته دارم واسه شما میوه پوست میکَنَم احسان:اوکی گرفتم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:یکم بازی😍🌱
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و هفتاد و چهارم💛 دستامو که شستم برگشتم کنار رسول نشستم محسن:تو بنویس رسول:اما محسن(اروم):چرا امشب اینجوری شدی بابا؟ خیلی سرحال نیستی؟حالت خوبه؟ اونم مثل من آروم جواب داد رسول:نه خوبم بابا، ببخشید نگرانتون کردم محسن:فدا سرت قربونت برم، تو فقط خوب باش برای من یه دنیاست آروم چیزی گفت که نشنوم ولی خب چون نزدیکش بودم شنیدم رسول: که هیچ وقت هم خوب نیستم دلم گرفت، آخه پسری به سن رسول این همه درد داشته باشه؟ هی خدایا شکرت احسان:خب شروع؟ محسن:مینویسی؟ رسول:آره رسول کاغذو روی دفتر گذاشت زینب:اول کی میگه از چی باشه؟ علیرضا:من میدَم زینب:قربونت بشم عزیزم، بگو از چی علیرضا:عمو علی، از تی بِدَم؟ علی:اززز..ک احسان:یک.. دو.. سه.. شروع خواستم به رسول بگم چی بنویسه که دیدم داره تند تند مینویسه فکر کنم ۲۰ ثانیه نشد که گفت استپ احسان:جااانمممم؟ من هنوز سومی رو نوشتم رسول:دیگه شرمنده من استپ گفتم برادر علی:اَه رسول یدونه مونده بودم حامد:ای بابااا، علی کم بود رسولم اضافه شد‌، باید بزارید همه بنویسن بعد استپ بگین احسان:من میگم چرا بچه ها میگفتن نباید با رسول اسم و فامیل بازی کرد رسول:خب عزیزان قانون اسم و فامیل همینه، باید زود بنویسی، حالا خوبه امشب حوصله ندارم وگرنه که زودتر می‌نوشتم حامد:میشه استعفا داد؟ محسن: خیر احسان:من میخوام توی گروه رسول باشم، حامد چرا به درد نمیخوری آخه حامد:خودت به‌درد نخوری زینب:پسرا، پسرااا، دوباره شروع نکنید علی:حالا بازی جذاب‌تر میشه بنظرم، آخ جووون حامد:خفه محسن:حااامد؟ حامد:خب ببخشید رسول:گفتم بهتون بازی نکنم رضا:نه عمو جان، توام بازی نکنی علی هست، اینا همیشه سر این بازی غر میزنن حامد:من کی غر زدم آخه رضا:۲۰ ثانیه پیش حامد:واقعا که بابا علی:خب این دفعه گروه مامان‌اینا بگن از چی باشه حامد:نخونیم؟ علی:آخرش، فقط حامد بخدا تقلب کنی من میدونم و تو حامد:باشه بابا رضا:خیله خب اززز... احسان:عمو یه چیز سخت بگو رسول دیر بنویسه علی:رسول دیر بنویسه که شما هم از اون بدتر حامد:راست میگه دیگه رضا:اصلا یه چیز آسون میگم، از الف بنویسید حامد:اخ‌جون.. سه.‌دو.‌یک. شروع ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:من نمیدونم حوصله نداره چرا باید بازی کنه؟؟؟😐
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و هفتاد و پنجم💛 اصلا حوصله هیچ چیزو و هیچ کسو نداشتم ولی خب امشب برای این خانواده بهترین شب بود چرا برای من نباشه؟ خودمو با این حرفا، امید دادم و خنده به لب های بی‌جونم آوردم میدیدم علیرضا چطوری ذوق میکنه و میخنده خنده هاش برای حکم مسکن بود و چقدر احمق بودم خودمو از این خنده ها محروم کردم، خوشحال بودم که اگه منم نباشم بازم کسایی رو دارم از ثمره عشق منو عاطفه مواظبت کنن و من چقدر خدارو بابت این موضوع شاکر بودم همیشه از بچگی خدا هوامو داشت شاید بعضی وقت ها از امتحانای سخت خسته میشدم ولی با حرفای بهترین های زندگیم دوباره جون میگرفتم و به ادامه امتحان می‌پرداختم الان دیگه به این پی بردم خدا همیشه هوای بنده هاشو داره مخصوصا بنده های گناهکار خدا خیلی مهربونه، خیلی وقتی صداش زدم، شنید خیلی زود هم شنید خدا خیلی هوامو داره و خیلی ناشکریه جوابش رو با شکوندن دل خانواده‌ام یا ناراحتی اونا بدم تصمیم گرفتم دیگه همه چی رو بریزم تو خودم، توی ته ته قلبم که هیچ کس جز عاطفه جاش اونجا نیست ولی خب میدونم من طبل تو خالیم، خوب میدونستم چند ساعت دیگه به غار تنهاییام میخوام پنهان ببرم، همه این حرفا پوچ میشه از فکر و خیالم بیرون اومدم تازه فهمیدم که باید از حرف الف بنویسم بابا بهم با نگرانی نگاه می‌کرد تازه متوجه افتادن اشک روی گونه هام شدم، چند ساعت نشد، چند ثانیه شد لبخندی زدم تا نگرانم نباشه محسن(اروم):خوب نیستیا رسول(اروم):خوبم بابا، شروع کنم به نوشتن که این سری عقب افتادیم بابا لبخند غمناکی بهم زد سعی کردم خودمو از اون حال و هوا دربیارم خودکار توی دستمو روی کاغذ بردمو شروع به نوشتن کردم هیچی توی مغزم نمی‌اومد که بنویسم نگاهی به بابا انداختم که خودش متوجه شد، برگه رو از دستم گرفتو مشغول نوشتن شد علی:استپ حامد:زهرمار احسان:رسول چندتا نوشتی؟ رسول:بابا نوشت احسان:همه رو نوشتم، فقط از الف بود دیگه؟ من با آ ننوشتم همه رو رضا:آره درسته بچه ها داشتن حرف میزدن که علیرضا اومد بغلم نشست چشم هاشو مالش میداد رسول:خوابت میاد؟ علیرضا:اوهوم رسول:تو بغلم بخواب قربونت برم علیرضا:باته دست انداختم زیر گردن و پاهاش به صورت خوابیده تو بغلم گرفتمش زینب:عمه جان ببرش تو اتاق بخوابه رسول:نه راحتم، خوابش ببره عمه چیزی نگفت منم روبه کردم سمت بابا و گفتم رسول:نمیریم؟ محسن:کجا؟ رسول:خونه دیگه حامد:خیر رسول:چرا؟ احسان:رسول اینجا اومدنت دست خودته رفتنت با صاحبخونه‌است ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:از نظر ما آدما همیشه امتحانای خدا سخته... یه بار گفتیم اسونه؟ یا بخاطرش شکر کنیم؟ یکم بیندیشیم😊❤️