(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و شصت و هشتم💛
#امیرحسین
خستگی تو بند بند وجود رخنه کرده بود
مهدی:میخوای بریم یه مسافرخونه استراحت کنی؟
امیرحسین:نه بابا
مهدی:چشمات باز نمیشه بچه
امیرحسین:چندبار بهت بگم بهم نگو بچه
مهدی:بچه، بچه، بچه، حالا میخوای چیکار کنی؟
امیرحسین:متاسفم مهدی
مهدی:مهدیو زهرمار، درد نگرفته،مهدی جدو آبادته
امیرحسین:احیانا جد و آباد من برای تو نمیشه ؟
مهدی:خفه، یه بزرگی گفتن یه کوچیکی گفتن
امیرحسین:ببین عمو جان، بزرگ فامیل،پدر بزرگ حوصله ندارم، لطفا سکوت کنید
مهدی:ببین میزنم کنار بعد اونقدر میزنمت که خون بالا بیاریا
امیرحسین:منم به بابام میگم
مهدی:تو دعا کن محسن مارو راهیه بهشت زهرا نکنه، دفاع کردنش پیش کش
امیرحسین:آره واقعا، کلا یه بار زنگ زدم بهش که اونم تو بیمارستان بود دیگه نشد حرف بزنیم
مهدی:الان بریم قشنگ میخواد بخوره مارو
امیرحسین:عه نگو اینجوری عمو، بنده خدا هیچی نمیگه
مهدی:آره دوبار، اون فعلا سرش شلوغه هیچی نمیگه
امیرحسین:گفت رفتن اداره جدید چرا؟
مهدی:هرچی تو میدونی منم میدونم
دیگه هیچی نگفتم
سرمو چسبوندم به شیشه، از اصفهان داشتیم میرفتیم تهران، این چند وقت انقدر که تو راه بودیم که دیگه حالم داشت بههم میخورد از جاده ها
از تهران به قزوین، بعدش تبریز، بعد هم که رفتیم همدان از اونجا رفتیم اصفهان
جون تو بدنم دیگه نبود
چشمام به سوزش افتاده بود، تند تند پلک میزدم تا شاید یکم بهتر بشه
مهدی:وای من دیگه معدهام صداش دراومد، بریم یه رستوران غذا بخوریم
امیرحسین:آره بریم من یکم صورتمو آب بزنم
مهدی:من اینجاها رو خوب بلد نیستم روی نقشه ببین این نزدیکیها رستوران هست یا نه
امیرحسین:بابا عمو من چشمام درد میکنه
مهدی:به جهنم، زود باش امیرحسین
امیرحسین:از دست تو... یه ۲۰۰ متر جلوتر بپیچ سمت راست ۶۰۰ متر بعد یه سفره خونه سنتی هست
مهدی:بریم اونجا؟
امیرحسین:فرقی نمیکنه برای من
مهدی:حله پس،
عمو پاهاشو گذاشت روی گاز، از صبح دارم میگم گاز بده تا زودتر برسیم میگه خطرناکه بعد الان پای غذا درمیونه ببین چطوری گاز میده آخه
یه چند دیقه گذشت که رسیدیم
پیاده شدم و گوشهای وایسادم تا عمو ماشین رو پارک کنه
مهدی:خب بریم
امیرحسین:باش
وارد شدیم، سفره خونه تقریبا شلوغی بود
و بوی قلیون توی هوا پخش بود
ای خدا چیکارت کنه مهدی،
مهدی(اروم):سفرهخونه به این قشنگی بعد قلیون اخه؟
امیرحسین:شما گشنه بودین
مهدی:با کف دست زدم تو صورت اگه خفه نشی
امیرحسین:😐
هیچی نگفت و رفت نشست، منم رفتم اول سرویس بهداشتی تا یه آبی به صورتم بزنم
صورتم داغون بود، چرا من آنقدر رنگ سفید شده، وای خدا آدم برفی شدم انگار
کارم که تموم شد رفتم پیشش
مهدی:چی میخوری؟
امیرحسین:هرچی ولی بدون برنج لطفا
مهدی:کوبیده واسه تو، جوجه هم برای خودم
امیرحسین:باش، ميگما
مهدی:چیه
امیرحسین:نمیدونم چرا به دلم افتاده قراره سورپرایز بشیم
مهدی:آره ارواح عمه عُمر
امیرحسین:عه عمو، خب حسم میگه
مهدی:حس؟اونم کی؟؟تووو؟
امیرحسین:چمه مگه
مهدی:هیچی هیچی،ببخشید آقا یه لحظه
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:قراره غافلگیر بشن🌱😂😂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و شصت و نهم💛
#امیرحسین
گارسون:بفرمایید
مهدی:یه کوبیده و جوجه بدون پلو لطفا
گارسون:بله حتما، نوشیدنی
عمو نگاهی بهم کرد که لب زدم آب
مهدی:دوتا آب
گارسون:چشم،
گارسون که رفت عمو نگاهی به اینور و اونور کرد
منم که مثل همیشه ضد حال سرمو با دستام گرفتم و چشمامو بستم
مهدی:وای من دارم از تشنگی پس میفتم
بدون اینکه سر بلند کنم گفتم
امیرحسین:الان میاره دیگه
مهدی:نباید منو معطل کنن
امیرحسین:نکه شما شاهزادهای
مهدی:امیرحسین نزار جوری بزنم که باباتم نشناس...
حرفش که ناقص موند سر بلند کردم دیدم خیره شده به جایی
رد نگاهش رو گرفتم رسیدم به یه مرد که در حال غذا خوردن بود
امیرحسین:چی شد؟
مهدی:...
امیرحسین:عمو... خوبی؟چیشد؟
مهدی:برام خیلی آشناست
امیرحسین:وا.. ناراحت نشیا ولی گشنگی بهت فشا..
مهدی(بالحن عصبی):وقتی میگم آشناست، یعنی آشناست
امیرحسین:خب ببخشید، چرا عصبی میشی
مهدی:پاشو بریم
امیرحسین:کجا؟
مهدی:میگم پاشو بریم امیرحسین
خیلی عصبی بود چیزه دیگه ای نگفتم و کاپشنم رو برداشتم همراهش رفتم بیرون
امیرحسین:نمیخوای بگی چیشده عمو، نصف عمر شدم
مهدی:هیچی نگو امیرحسین، هیچی فقط سوار شو زودتر
در ماشینو باز کردم نشستم
هنوز درو نبسته بودم عمو ماشینو روشن کرد و با سرعت رفت
ترسیدم چیزی بگم تا عصبی تر بشه
تابه حال اینجوری ندیده بودمش
هی از آینه عقب رو نگاه میکرد
مهدی:کمیلو بگیر
امیرحسین:گوشیمو خودت صبح گرفتی
مهدی:اَه، توی داشبورد یه موبایل هست، بیا اینم سیمکارت، زودباش
زود گوشی رو از داشبورد برداشتم و سیم کارت رو انداختم داخلش
شماره کمیل رو گرفتم
بوق..بوق..بوق..بوق..بوق
مهدی:لعنت بهت کمیل بردار دیگه
چند تا بوق دیگه هم خورد ولی جواب نداد
مهدی:دوباره بگیر امیرحسین
امیرحسین:چشم
دوباره شماره رو گرفتم که جواب داد
گذاشتم رو بلندگو
کمیل:سل..
مهدی:کمیل گوش بده ببین چیمیگم، یکی دنبالمونِ
کمیل:کجایین الان؟
مهدی:توی جاده اصفهان، تهران
کمیل:چند لحظه آقا... شماره پلاکش؟
عمو شماره پلاک رو گفت، خواستم سرمو برگردونم که با اخم عمو سر جام موندم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن: هیجاااان😱😍😍
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و هفتادم💛
#مهدی
پاهامو گذاشته بودم روی گاز
لعنتی هر جا میرفتم دنبالمون میومد
گفتم از شرشون راحت شدیم، برمیگردیم تهران
کمیل:آقا
مهدی:بگو میشنوم
کمیل:۲۰۰ متر جلوتر یه میدون هست، برین سمت راست، وقتی که رفتین حدود ۷۵۰متر جلوتر یه کارخونه متروکه است، اونجا میتونید برید تا نیرو هامون برسن، یه نفر دنبالتون نیست، چند صد متر عقب تر بازم هستن،
مهدی:مطمئنی،؟
کمیل:دوربینارو چک کردم آقا
مهدی:خیلی خب
تماس قطع شد
امیرحسین:حالا میخوای چیکار کنی؟
مهدی:میریم سمت کارخونه دیگه
امیرحسین:آخه مگه ما همه رو دستگیر نکردیم؟
مهدی:کردیم بنظرت؟مگه خوده تو نگفتی چند نفر فرار کردن
امیرحسین:یادم نبود
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#امیرحسین
عمو برای اینکه اونا گم نکنن مارو و بعد نیرو ها برسن آروم میرفت
از توی داشبورد یه قرص مسکن برداشتم خواستم بخورم که عمو گفت
مهدی:نخور
امیرحسین:سرم درد میکنه
مهدی:مسکن بخوری خوابت میگیره
راست میگفت دوباره ورقه قرص رو گذاشتم تو داشبورد
سرمو با دستام گرفتم
مهدی: خوبی؟
امیرحسین:آره
تا رسیدن به مقصد چیزی نگفتیم
وقتی ماشین ایستاد چشم باز کردم
خواستم درو باز کنم که عمو گفت
مهدی:تو لازم نیست بیای پایین، همینجا میمونی
امیرحسین:ولی...
مهدی:همینکه گفتم امیرحسین، از جات تکون بخوری من میدونم و تو فهمیدی؟
امیرحسین:بله
عمو از پایین پیاده شد رفت داخل جایی که بودیم به هیچ چیز دید نداشت
ای بابا، خب من الان اینجا چیکار کنم
حدود یک ربع گذشت ولی خبری نشد
دستم رفت روی دستگیره در تا پیاده بشم ولی دیدم قفله، اصلا یادم نبود عمو قبل از رفتنش قفل کرد
معده درد گرفته بودم از ضعف
داشبورد رو باز کردم یه شکلات بود حداقل
برداشتمو خوردم، انقدر سفت بود که بهزور خوردم،ای خدا آخه عمو جانِ من چرا هیچی تو ماشینت نیست، باور کن حالا اگه من بودم پدرمو درمیآورد
صندلی رو خوابوندم حداقل بهتر از بیکاریه، یکم بخوابم تا شاید سردردم خوب بشه
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:درو قفل کرد..😐😐
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و هفتاد و یکم💛
#مهدی
با اسلحه بالا سرش وایساده بودم
بیشتر نگرانیم بخاطر امیرحسین بود
میدونستم که پسر باهوشیه، از عهده خودش برمیاد ولی خب اون الان حال و اعصاب درست و حسابی نداره این بیشتر منو نگران میکرد
خسرو:تا شبم بالا سرم بشینی نیروی کمکی نمیاد برات سرگرد
مهدی:تو خفه شو، همینکه تو ساکت باشی برام کمکه
خسرو:نه دیگه نشد، راستی اون یکی کجاست؟ جناب سروان رو میگم، راستی شنیده بودم که برادرزادهات میشه، درسته یا شایعه؟
مهدی:میدونی تنها جمله ای که توی این دنیا باور کن مرگ خودت به دستای منه، تو فقط اینو باور کن
خسرو:🤣
مهدی:درد بیدرمون، مردکِ... لا اله الا الله
خسرو:ای بابا سرگرد تو که جوشی نبودی، حالا بیا دستامو باز کن یکم گپ بزنیم
مهدی:با هر احدالناسی من گپ بزنم، میزنم.. ولی حاضر نیستم حتی دودیقه صدای مزخرفتو تحمل کنم پس دودیقه خفه خون بگیر وگرنه...
باصدای شلیک گلوله به سمتم سریع خم شدم تا بهم نخوره، هول کردم یه لحظه ولی خب خونسردی خودمو حفظ کردم، لعنت بهت کمیل پس کو نیرو ها
دور تادورمون آدم بود
خسرو که رئیس باندشون بود با همون دستای بسته بلند شد و خندید
خسرو:اوه اوه سرگرد محاصره شدی که
مهدی:دودیقه دهنتو ببند
خسرو:🤣بیا سرگرد بیا دستامو باز کن که یه مبارزه ای داشته باشیم، شنیدم بدجور رزمی کاری
مهدی:هارهارهار خندیدیم
خسرو لبخند مرموزی زد که مشکوک شدم چیکار میخواست بکنه
یه دفعه با ضربه ای که به پشت پام خورد زانوم خالی کرد و افتادم
خسته بودم و انرژی تو بدنم نبود ولی خب نمیشد کاری نکرد
اونی که منو زده بود خواست دستامو از پشت بگیره که همون لحظه دستش بهم خورد با یه حرکت دستش رو پیچوندم و با پاهام زدم به کمرش
خیلی بودن ولی خب باید وقت تلف میکردم
یکی اونا میزدن سه تا من، خسرو داشت با طناب دور دستش وَر میرفت
دونفر از اونا بهم حمله کردن با پاهام زدم به شکمش یکیشون که از درد خم شد از فرصت استفاده کردم و یدونه زدم به پاش که آخش رفت هوا
خواستم به سمت اون یکی قدم بردارم که با سوزش دستم سر جام وایسادم
لحظهای از درد چشم هامو بستم، صدای خنده خسرو بدجور تو مخم بود، چشم باز کردم به دستام نگاه کردم گلوله خداروشکر توی دستم نبود
تاریکی هوا مانع دیدم میشد
صدای یکی رو شنیدم که نزدیکم بود خواست سمتم حمله کنه که جاخالی دادم دیدم قَمه دستشه
خواست دوباره حمله ور بشه سمتم که با صدای شلیک و افتادن پسره جلوی پام با تعجب به پشتم نگاه کردم،
نیروهای ویژه رسیده بودن، دور تا دورمون ماشین پلیس بود و کل کارخونه روشن شد
لبخندی زدم، چه به موقع اومدن، دیگه جون تو بدنم نبود
به خسرو نگاه کردم که داشت فرار میکرد
اسلحه افتاده روی زمین رو برداشتم، درد دستمو سوزش چشمام اجازه تمرکز کردن رو ازم گرفته بود ولی خب باید میزدم به پاهاش ،نشونه رفتم و شلیک که همون لحظه صدای آخش تو هوا پخش شد
چند تا از بچه ها رفتن سمتش
وقتی مطمئن شدم روی سکو که نزدیکم بود نشستم
درگیری بود هیچ کس نزدیکم نبود تا بفرستم سراغ امیرحسین
الانم معلوم بود چقدر عصبیه
با فکر کردن به واکنشش خندم گرفت
اوه اوه ولی باید منتظر یه توبیخ باشم از سرهنگ
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:نفس عمیق بکشیم😂😂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و هفتاد و دوم💛
#امیرحسین
از نگرانی پنهان برده بودم به جویدن انگشتهام
دلم میخواست الان کنارم بودی عمو یه دوتا چیز بهت میگفتم تا آروم بشم اصلا مهم هم نیست که بزرگتری
صدای شلیک گلوله، سوهان قلب بیقرارم بود
کل ماشینو زیرو رو کردم هیچی پیدا نکردم
چشمم افتاد به قفلفرمون
برداشتم خواستم بزنم به شیشه تا بتونم برم بیرون ولی با فکر کردن به عضلات بدنم منصرف شدم، ای خدا لعنت به من
قفل فرمون رو گذاشتم سرجاش که چشمم افتاد به یه فنر، زود برداشتم و بازش کردم
سفت بود موقع کشیدنش دستم رو برید
یه لحظه چشم هامو از درد بستم، ای خدا من امروز فقط به خودم دارم خسارت وارد میکنم
زود دست به کار شدمو سعی کردم درو با فنر باز کنم. چند دیقه گذاشت که باز شد
خوشحال شدمو سریع از ماشین پیاده شدم
چند قدم رفتم که سرم گیج رفت خواستم بیفتم که یکی از بازوم گرفت
چند لحظه صبر کردم تا حالم خوب بشه
نگاهی به کسی که گرفته بود بازو هامو انداختم
کمیل:اگه نگرفته بودمت که پخش زمین بودی منم هارهار بهت میخندیدم
امیرحسین:سرگرد..
کمیل:نگران عمو جانت نباش، حالش خوبه فقط..
امیرحسین:فقط چی؟
کمیل:دستش یه خراش سطحی برداشته
امیرحسین:کجاست؟
کمیل:اونوره، ببینم تو حالت خوبه؟
امیرحسین:آره
کمیل:آره دوبار،تو گفتی و منم باور کردم
امیرحسین:گیر نداره
کمیل:دودیقه خفه شو، سجاد؟سجااااد
سجاد:بله بله اومدم، سلام
امیرحسین:سلام
سجاد:جانم؟
کمیل:برو ببین تو ماشین چیزی هست برای خوردن یانه، بیار فکر کنم ضعف کرده
سجاد:باش
کمیل:فقط زود باش
سجاد که ازمون دور شد کمیل کمکم کرد که راه برم
کمیل:چه حالی داری الان؟سرگیجه داری؟
امیرحسین:سرگیجه، سردرد و دست درد
کمیل:دستت چرا؟ببینم
امیرحسین:چیزی نشده
کمیل:گفتم ببینم
امیرحسین:بفرما
دستمو بالا آوردم، اخم کرد و یه احمقی هم زیر لب نثارم کرد
سجاد:بیا
کمیل:دستت درد نکنه، بیا کمک کن تعادل نداره میترسم بیفته
سجاد:باش،
به سمت ماشین ها بردنمو نشوندَنَم
کمیل:بیا بخور
نصف کیک رو گرفته بود سمتم ازش گرفتمو آروم خوردم
امیرحسین:کجاست؟
کمیل:آمبولانس گفتیم بیاد، الانم تکنسین داره دستش رو پانسمان میکنه
از جام بلند شدم کمیل مانع شد
امیرحسین:حالم خوبه کمیل جان
کمیل:فقط یه جا بشین لطفا
امیرحسین:باشه چشم
کمیل ازم دور شد منم رفتم سمت آمبولانس که عمو نشسته بود داخلش
تکنسین کارش تموم شده بود با نزدیک شدنم رفت
مهدی:بهتری؟
جواب ندارم بدجور از دستش عصبی بودم، الانم که لبخند روی لب هاش بود عصبانیتم رو بیشتر میکرد
مهدی:جواب نمیدی؟
نگاهی به اطراف انداختم که کسی نبود
با حرص جواب دادم
امیرحسین:حرف نزن که از دستت بدجور شاکیم، چرا در ماشینو قفل کردی؟ میدونی داشتم از ترس سکته میکرد؟ میدونی دل تو دلم نبود؟چرا این کارو کردی؟واست مهم نبودم؟
با سیاهی رفتن دوباره چشم هام تعادلم بههم خورد که عمو منو گرفت
مهدی:چیشد خوبی؟
امیرحسین:مهمه برات؟
مهدی:معلومه
امیرحسین:آره بخاطر همون با کلی استرس درو قفل کردی
مهدی:قفل کردم که شرمنده نشم، معلوم نبود چه اتفاقی بیفته، نذاشتم بیای تا خط روت نیفته چون جواب محسنو باید میدادم
امیرحسین:پس من چی؟الان با این دستت من جواب بابا رو چی بدم؟
مهدی:کمیل..کمییل
کمیل:جانم آقا؟
مهدی:امیرحسینو ببر تو ماشینت الان میام
کمیل:چشم
کمیل منو برد تو ماشین، چند دیقه گذشت که عمو هم اومد
بدجور ناراحت بودم از دستش برای همین چیزی نگفتم
سرمو چرخوندم سمت بیرون
کمیل و سجاد که تو ماشین نشستند راه افتادیم
کمیل رانندگی میکرد کنارش هم سجاد نشسته بود، منو عمو هم عقب
قرصی که کمیل بهم داده بود رو خوردم
مهدی(اروم):سرتو بزار رو پام بخواب
امیرحسین:لازم نکرده
اما عمو کوتاه نیومد و سرمو گذاشت روی پاهاش، بیجونتر از این حرفا بودم که مخالفت کنم،
آروم چشم هامو بستم...
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:پس من چی؟؟🌱
همیشه این شغل پر از استرسه
ولی خب کنار همه این سختی ها قشنگی های خودشو داره😊🌱
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و هفتاد و سوم💛
#علی
احسان و حامد رفتن هیئت ولی زود برگشتن
وقتی ازشون پرسیدیم چرا زود اومدین گفتن هیئت هفتگی ها افتاده شب جمعه ها
انقدر که خندیدم نگو
حامدم یکم برام اخم و تَخم کرد
حالا خوبه من بزرگترم انقدر باهام بد حرف میزنه
صبر کن حامدخان، فقط میخوام از شر این گچ خلاص بشم اونوقت من میدونم وشما
مشغول میوه خوردن بودیم
رسول که بازم مثل غروب لب به چیزی نمیزد ولی خب میدیدم با اخم دایی یکم خورد
علیرضا کنارم نشسته بود براش سیب و پرتقال توی بشقاب خورد کردمو با چنگال میدادم میخورد
احسان:خب آقایون، خانما بریم اسم وفامیل بازی کنیم؟ ماکه هیئت نشد بریم الان حداقل بازی کنیم
حامد:بزار برم کاغذ و خودکار بیارم بازی کنیم
علی:گروهی بازی میکنیم
احسان:عمو رضا با عمه زینب، منو حامد، بابا و رسول، علی هم با..
محسن:😂 کسی نموند برات که آقا احسان
علی:یعنی چی کسی نموند، علیرضا هم هست، من با علیرضا
احسان:خیله خب، حامد زودباش دیگه
به علیرضا نگاهی کردم که ذوق زده داشت بهم نگاه کردم
علی:الهی قربونت برم من
رسول:من بازی میشه..
محسن:خیر نمیشه
زینب:داداش اذیتش نکن اگه دوست نداره
محسن:نه دوست داره زینب جان
دیگه حرفی زده نزدش
حامد با چندتا برگه و خودکار اومد
خودش شروع کرد به نوشتن اسامی
حامد:خب بیاین نوشتم
علی:برگه منو علیرضا رو بدین زودتر
حامد:بیا
علی:خب بیا خوشگلم تو بغلم باهم زود بنویسیم
علیرضا:باش
احسان:خب شروع کنیم؟
محسن:یه لحظه صبر کن برم دستامو بشورم بیام بعد
احسان:بابا مگه میخوای چیکار کنی که دست بشوری؟
محسن:سه ساعته دارم واسه شما میوه پوست میکَنَم
احسان:اوکی گرفتم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:یکم بازی😍🌱
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و هفتاد و چهارم💛
#محسن
دستامو که شستم برگشتم کنار رسول نشستم
محسن:تو بنویس
رسول:اما
محسن(اروم):چرا امشب اینجوری شدی بابا؟ خیلی سرحال نیستی؟حالت خوبه؟
اونم مثل من آروم جواب داد
رسول:نه خوبم بابا، ببخشید نگرانتون کردم
محسن:فدا سرت قربونت برم، تو فقط خوب باش برای من یه دنیاست
آروم چیزی گفت که نشنوم ولی خب چون نزدیکش بودم شنیدم
رسول: که هیچ وقت هم خوب نیستم
دلم گرفت، آخه پسری به سن رسول این همه درد داشته باشه؟ هی خدایا شکرت
احسان:خب شروع؟
محسن:مینویسی؟
رسول:آره
رسول کاغذو روی دفتر گذاشت
زینب:اول کی میگه از چی باشه؟
علیرضا:من میدَم
زینب:قربونت بشم عزیزم، بگو از چی
علیرضا:عمو علی، از تی بِدَم؟
علی:اززز..ک
احسان:یک.. دو.. سه.. شروع
خواستم به رسول بگم چی بنویسه که دیدم داره تند تند مینویسه
فکر کنم ۲۰ ثانیه نشد که گفت استپ
احسان:جااانمممم؟
من هنوز سومی رو نوشتم
رسول:دیگه شرمنده من استپ گفتم برادر
علی:اَه رسول یدونه مونده بودم
حامد:ای بابااا، علی کم بود رسولم اضافه شد، باید بزارید همه بنویسن بعد استپ بگین
احسان:من میگم چرا بچه ها میگفتن نباید با رسول اسم و فامیل بازی کرد
رسول:خب عزیزان قانون اسم و فامیل همینه، باید زود بنویسی، حالا خوبه امشب حوصله ندارم وگرنه که زودتر مینوشتم
حامد:میشه استعفا داد؟
محسن: خیر
احسان:من میخوام توی گروه رسول باشم، حامد چرا به درد نمیخوری آخه
حامد:خودت بهدرد نخوری
زینب:پسرا، پسرااا، دوباره شروع نکنید
علی:حالا بازی جذابتر میشه بنظرم، آخ جووون
حامد:خفه
محسن:حااامد؟
حامد:خب ببخشید
رسول:گفتم بهتون بازی نکنم
رضا:نه عمو جان، توام بازی نکنی علی هست، اینا همیشه سر این بازی غر میزنن
حامد:من کی غر زدم آخه
رضا:۲۰ ثانیه پیش
حامد:واقعا که بابا
علی:خب این دفعه گروه ماماناینا بگن از چی باشه
حامد:نخونیم؟
علی:آخرش، فقط حامد بخدا تقلب کنی من میدونم و تو
حامد:باشه بابا
رضا:خیله خب اززز...
احسان:عمو یه چیز سخت بگو رسول دیر بنویسه
علی:رسول دیر بنویسه که شما هم از اون بدتر
حامد:راست میگه دیگه
رضا:اصلا یه چیز آسون میگم، از الف بنویسید
حامد:اخجون.. سه.دو.یک. شروع
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:من نمیدونم حوصله نداره چرا باید بازی کنه؟؟؟😐
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و هفتاد و پنجم💛
#رسول
اصلا حوصله هیچ چیزو و هیچ کسو نداشتم
ولی خب امشب برای این خانواده بهترین شب بود
چرا برای من نباشه؟
خودمو با این حرفا، امید دادم و خنده به لب های بیجونم آوردم
میدیدم علیرضا چطوری ذوق میکنه و میخنده
خنده هاش برای حکم مسکن بود
و چقدر احمق بودم خودمو از این خنده ها محروم کردم، خوشحال بودم که اگه منم نباشم بازم کسایی رو دارم از ثمره عشق منو عاطفه مواظبت کنن
و من چقدر خدارو بابت این موضوع شاکر بودم
همیشه از بچگی خدا هوامو داشت
شاید بعضی وقت ها از امتحانای سخت خسته میشدم ولی با حرفای بهترین های زندگیم دوباره جون میگرفتم و به ادامه امتحان میپرداختم
الان دیگه به این پی بردم خدا همیشه هوای بنده هاشو داره
مخصوصا بنده های گناهکار
خدا خیلی مهربونه، خیلی وقتی صداش زدم، شنید خیلی زود هم شنید
خدا خیلی هوامو داره و خیلی ناشکریه جوابش رو با شکوندن دل خانوادهام یا ناراحتی اونا بدم
تصمیم گرفتم دیگه همه چی رو بریزم تو خودم، توی ته ته قلبم که هیچ کس جز عاطفه جاش اونجا نیست
ولی خب میدونم من طبل تو خالیم، خوب میدونستم چند ساعت دیگه به غار تنهاییام میخوام پنهان ببرم، همه این حرفا پوچ میشه
از فکر و خیالم بیرون اومدم
تازه فهمیدم که باید از حرف الف بنویسم
بابا بهم با نگرانی نگاه میکرد
تازه متوجه افتادن اشک روی گونه هام شدم، چند ساعت نشد، چند ثانیه شد
لبخندی زدم تا نگرانم نباشه
محسن(اروم):خوب نیستیا
رسول(اروم):خوبم بابا، شروع کنم به نوشتن که این سری عقب افتادیم
بابا لبخند غمناکی بهم زد
سعی کردم خودمو از اون حال و هوا دربیارم
خودکار توی دستمو روی کاغذ بردمو شروع به نوشتن کردم
هیچی توی مغزم نمیاومد که بنویسم
نگاهی به بابا انداختم که خودش متوجه شد، برگه رو از دستم گرفتو مشغول نوشتن شد
علی:استپ
حامد:زهرمار
احسان:رسول چندتا نوشتی؟
رسول:بابا نوشت
احسان:همه رو نوشتم، فقط از الف بود دیگه؟ من با آ ننوشتم همه رو
رضا:آره درسته
بچه ها داشتن حرف میزدن که علیرضا اومد بغلم نشست
چشم هاشو مالش میداد
رسول:خوابت میاد؟
علیرضا:اوهوم
رسول:تو بغلم بخواب قربونت برم
علیرضا:باته
دست انداختم زیر گردن و پاهاش به صورت خوابیده تو بغلم گرفتمش
زینب:عمه جان ببرش تو اتاق بخوابه
رسول:نه راحتم، خوابش ببره
عمه چیزی نگفت
منم روبه کردم سمت بابا و گفتم
رسول:نمیریم؟
محسن:کجا؟
رسول:خونه دیگه
حامد:خیر
رسول:چرا؟
احسان:رسول اینجا اومدنت دست خودته رفتنت با صاحبخونهاست
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:از نظر ما آدما همیشه امتحانای خدا سخته...
یه بار گفتیم اسونه؟ یا بخاطرش شکر کنیم؟
یکم بیندیشیم😊❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و هفتاد و ششم💛
#رسول
رسول:یعنی چی؟
رضا:یعنی اینکه شما حالا حالاها مهمون ما هستین
رسول:اینجوری که نمیشه
احسان:هر دفعه اینجوری میشه رسول، میایم چند رو میمونیم، شاید باورت نشه ولی منو امیرحسین اینجا یه کشو داریم برای لباسامون
رسول:😳، شوخی میکنی؟
علی:بدبخت هنگ کرد
احسان:جدی میگم باور کن
رسول:آخه...
زینب:دیگه آخه نداره عزیزدلم، حداقل شما ۳ روز اینجا میمونید
رسول:مزاحم..
رضا:محسن این پسرت خیلی حرف میزنهها
بابا دست انداخت رو شونه هام
محسن:نزن این حرفو، پسرم یکم خجالتیِ
علی:دیگه زیادی خجالتیه دایی
زینب:اذیت نکنید پسرمو
رضا:چشم چشم ببخشید خانم
علی:میگم رسول
رسول:جانم؟
علی: میشه علیرضا پیش من بخوابه امشب؟
احسان:نمیتونی نگهشداریا
علی:چرا؟
احسان:شب بیدار بشه ببینه رسول کنارش نیست گریه میکنه، دیشب پیش خوابیده بود، صبح پاشدم دیدم نیست😂
محسن:بله دیگه، بچه از گریه سکسکه گرفته بود
علی:من امشب قرص نمیخورم تا خوابم سنگین نشه، خواهش میکنم
رسول:باشه
علی:دستت طلا
حامد:وای خدا چقدر ناز خوابیده تو بغل رسول
علی:الهی دورش بگردم
احسان: یه دور بیشتر بگرد
حامد:😂 عالی بود احسان
زینب:رسول جان تو اتاق براش تشک پهن کردم ببر بخوابونش
علی:مامان قراره پیش من بخوابه
زینب:باشه، فقط مامانجان پات درد نمیکنه؟
علی:نه خوبم عزیزم، نگران نباش
عمه دیگه چیزی نگفت، بازی رو هم خداروشکر تموم کردن،علی و احسان و حامد مشغول حرف زدن بودن
آقارضا هم داشت با، بابا حرف میزد
عمه زینب هم بعد از اینکه بشقاب های میوه رو جمع کرد اومد کنارم نشست
لبخند مهربونی بهم زد که جوابش رو با یه لبخند کم جون دادم، خدایا زودتر امشب تموم بشه، شبی که بدون عاطفه بگذره رو دوست ندارم، متنفرم ازش
زینب:بیا ببرش تو اتاق، اینجا سر و صدا هست بیدار نشه
راست میگفت خیلی صدا بود، البته از خونه همسایه صدا میومد
چشمی گفتم و خواستم بلند بشم ولی خب با علیرضا سختم بود یکم،
عمه زینب علیرضا رو از بغلم گرفت
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:بدون تو زندگی برام سخته🥲💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و هفتاد و هفتم💛
#رسول
خودش علیرضا رو برد تو اتاق
حامد:بچه ها بیاین حداقل جرأت و حقیقت بازی کنیم
احسان:رسول اینو که..
رسول:من بازی نمیکنم
علی:عه رسول، فاز مخالف نزن دیگه
رسول:حوصله ندارم خب
احسان:آقا ما فقط میشینیم، کاره خاصی انجام نمیدی
رسول:خیله خب بابا چرا عصبی میشی
احسان:عصبی میکنی دیگه
حامد:حالا ول کن، دایی، بابا، بازی میکنید
رضا:نه باباجان
علی:چرا؟
محسن:مگه بچه شدیم؟ همون اسم و فامیلم بازی کردین بسته
حامد:باشه، بزار برم بطری بیارم
علی:حله، فقط آقایون من نمیتونم رو زمین بشینم
حامد:میشینیم جلوی پات، بعد ت تورو خالی میزاریم دیگه
علی:اوکی گرفتم
حامد رفتو بعد از چند دیقه با یه بطری اومد
حامد:خب بفرمایید
علی:رفتی بسازی؟
حامد:تشنم شد داشتم آب میخوردم
احسان:خب حالا ولش، رسول بیا جلو
رسول:پشتم به بابا میشه خب
محسن:پاشو برو جلو ببینم، حالا واسه من احترام گذاشتن رو یاد گرفته
رسول:😐
همه:😂
احسان:عالی بود بابا، بیا دیگه
رسول:چشم
علی:خب علی که نمیتونه بچرخونه، من به عنوان بزرگتر این جمع میچرخونم
احسان:زر نزن حامد
حامد:سکوت، بی ادب آدم با بزرگترش اینجوری رفتار میکنه؟
احسان:حامد تو فقط ۳ روز از من بزرگتری
حامد:همون سه روز
رسول:جدی تو سه روز بزرگتری؟
حامد:چطور؟
احسان:پیرتر میخوره رسول مگه نه؟
رسول:نه بابا، فکر میکردم حداقل یک سالی باهم تفاوت سنی داشته باشید
حامد:من سه روز از این جنابعالی بزرگترم، البته احسان ۷ ماهه به دنیا اومده، وگرنه اگه همون ۹ ماه به دنیا میومد من الان چند ماه بزرگتر بودم
رضا:والا توام با موقع به دنیا نیومدی حامد جان
علی:😂ضایع شدی برادر جان،
حامد:اَه خب من فقط دوهفته زودتر بهدنیا اومدم دیگه
محسن:تو بگو یک روز
زینب:یکم آروم حرف بزنید بچه بیدار نشه
رسول:آره خواهش میکنم آرومتر
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:🤣🤣 فقط حامد و احسان
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و هفتاد و هشتم💛
#رسول
علی:خب زودتر بازی کنیم من باید برم بخوابم
حامد:لوس، زودتر برو گچ پاتو باز کن خیلی...
محسن:بسته کنید دیگه، بازی میکنید بسمالله، نمیکنید ساکت باشید اون بچه هم بیدار نشه
احسان:خب پس شروع، من میچرخونم به کوری چشم بعضی ها
حامد:کور خودت
احسان:حاااامد
علیرضا:😭
رسول:احسان میکشمت
زود پاشدم رفتم تو اتاق، کنارش نشستم و بغلش کردم
دست میکشیدم روی کمرش
رسول:بخواب بابا، چیزی نیست کنارتم
آروم آروم داشتم تو بغلم تکونش میدادم که بخوابه
یادمه همیشه عاطفه براش لالایی میخوند با اون صدای قشنگش ولی خب من این مهارت رو ندارم
نگاهی به علیرضا کردم که آروم شده بود و داشت خواب میرفت
آروم لب زدم
رسول:شرمندتم بابا💔
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#علی
محسن:شد چندبار آقا احسان.؟
احسان:اونش مهم نیست، مهم اینکه الان رسول از وسط نصفم میکنه
حامد:دستش درد نکنه
زینب:یعنی از دست شماها من به کدوم بیابون پناه ببرم
محسن:بیابون سراغ دارم آبجی بیا باهم بریم
رضا:خودت تنها برو چرا زن منو میخوای ببری؟
علی:😂آفرین بابا از زنت دفاع کن
محسن:عجبا
تا بابا خواست حرفی بزنه رسول از اتاق بیرون اومد
محسن:چیشد خوابید
رسول:آره خوابید، احسان صدات بره بالا برادری رو فراموش میکنم
حامد:اوه اوه خشن هستیا
رسول:خشن شدم امروز
علی:احسان امروز با این بنده خدا چیکار کردی که انقدر شاکیه از دستت
احسان:چند بار علیرضا رو بیدار کردم همین
رسول:چیز اصلا مهمی هم نبود
علی:😂بسته بسته بیا بشین رسول بازی کنیم
رسول:چشم
رسول که نشست حامد بطری رو چرخوند
به من و احسان افتاد،
احسان:خب جرأت یا حقیقت؟
علی:بنظرت من میتونم جرأت برم؟
احسان:خب پس..اوووم. آها تابه حال شده عمو رضا دست روت بلند کنه؟
رضا:آره
احسان:🤣وای خدا، دمت گرم عمو
علی:کی زدی بابا؟چرا یادم نمیاد؟
رضا:تو دوران مدرسه زدمت، وقتی با یه نفر دعوا کردی، یادت نیست؟
علی:آها الان یادم افتاد، همون موقع که باهاتون قهر کردم
رضا:بله
حامد:خب پس دوباره بچرخونم
احسان:اینبار من میچرخونم
حامد:باش
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:شرمندتم بابا....(:💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و هفتاد و نهم💛
#علی
احسان چرخوند افتاد به منو و رسول
علی: خب جرأت یا حقیقت؟
رسول:حس جرأت ندارم منم، پس همون حقیقت
علی:خب حقیقت، چی بگم.. اوووم. آها بدترین سوتی که توی دوران مدرسه دادی رو بگو
رسول:من خیلی تو این دوران سوتی دادم آخه
علی:بدترینشو بگو، که آبروت رفته
رسول:آها، بزار اینو بگم، توی دوران راهنمایی سر امتحانات ترم اول من مریض شدم جوری بودم که نمیتونستم از جام بلند بشم اینجوری بگم بهتون بعد آقا خداروشکر اول امتحان آسون گرفته بودن من خب حالم بد بود نرفتم
سر امتحان عربی گفتم دیگه باید برم نمیشه اینو نرم، آقاجونم منو برد عربیم خوب بود من
احسان:دَرست خوب بود؟
رسول:معدلم پایین ۱۹/۵ نمیومد
احسان:خوبه دیگه
رسول:آره
علی:خب ادامه بده
رسول:من رفتم سر جلسه بعد من آدمی نبودم که تقلب کنم، میرسوندم ولی تقلب نمیکردم
کسی که جلوی من نشسته بود رفیقم بود بعد این سر همه امتحانات باید چک نویس کنارش میبود، فکر کن سر امتحان املا و دینی هم چک نویس لازم داشت
خلاصه من تمام برگه رو نوشتم یه سوال مونده بود که قواعد عربی بود، وزن کلمات
علی:آره من خیلی این قواعدُ دوست دارم، آسون بود
رسول:آره، آقا من یادم رفت باید چیکار کنم، حالمم اصلا خوب نبود گیج بود کلی بگم
بعد دیدم این رفیقم جلویی فامیلیش فریدونی بود، آقا اون توی چک نویسش نوشته وزن به اضافه چند تا کلمه
منم دیدم مراقب حواسش نیست یکم خم شدم تا ببینم، بنویسمش
خداشاهده، قسم میخورم اصلا اون لحظه نفهمیدم دارم چی مینویسم، فقط داشتم هرچی روی چک نویسش بود مینوشتم روی برگه خودم
آقا وقتی امتحانات تموم شد
خب منم حالم خوب شد، رفتم به فریدونی گفتم که من از روت تقلب کردم حلال کن
اونم گفت باشه و اینجور حرفا
بدبختی همون روز عربی داشتیم، دبیرش با من خوب بود، دیدم اومد سر کلاس چشمش به من افتاد اخم کرد، اصلا قرمز شده بود
من گفتم خب شاید اتفاقی افتاده دیگه
موقع برگه دادنی اسم منو خوند گفت بیا اینجا
منی که دستیارش بودم و همه کاراشو میکردم اونروز اصلا به من نگفت کاری بکنم، بهم برگه رو نشون داد دستشم گذاشت دقیقا روی همون سوال وزن کلمات
منه بدبخت نوشته بودم وزن اولی ۲ کلیو، وزن دومی ۱کیلو ۳۰۰ گرم
همه:🤣
علی:عالی بود رسول، بعدش باهات چیکار کرد؟
رسول:هیچی دیگه دعوا و تنبیه و در آخر چسبوندن برگه امتحانی روی بُرد مدرسه
احسان: خاک تو سرت رسول، آخه تو مگه چشم نداشتی؟
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:تقلب🤣🤭