eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
868 دنبال‌کننده
221 عکس
110 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت سیزدهم💛 رسول رو پاهام خوابید بود ساعت ۴و نیم بود که صدای اذان اومد آروم رسول رو بیدار کردم محمد:رسول جان همون لحظه چشم هاشو باز کرد من نمیدونم این به کی رفته انقدر خوابش سبکه رسول:سلام محمد:علیک سلام پاشو نمازمون رو بخونیم رسول:چشم رسول رفت وضو بگیره خواستم بلند بشم دیدم علیرضا داره بیدار میشه رفتم کنارش این اگه الان ببینه رسول کنارش نیست گریه میخواد بکنه چشم هاشو باز کرد و به کنارش نگاه می‌کرد دید رسول نیست آروم بغلش ‌کردم موهاشو درست کردم محمد:سلام خوشگلم علیرضا:بابایی🥺 محمد:الان میاد قربونت برم سرش رو گذاشت رو شونم بلند شدم آروم آروم میزدم به پشتش تا بخوابه رسول اومد رسول:بیدار شد محمد:آره رسول:خوشگلم، علیرضا علیرضا زود رفت بغل رسول ،رفتمو وضو گرفتم برگشتم دیدم رسول داره راه میره و علیرضا هم بغلشه آروم آروم میزنه پشتش تا بخوابه لبخندی زدم و جانماز رو پهن کردم نمازم رو خوندم دیدم رسول همچنان مشغوله خوابوندن علیرضاست رفتم سمتش محمد:علیرضا رو بده من بخوابونم تو نمازتو بخون رسول:باشه...ممنون علیرضا رو ازش گرفتم نشستم و یه بالشت گذاشتم رو پاهام علیرضا هم خوابوندم رو پاهام هی تکون می دادم اونم چشم هاش هی میرفت رو هم و خوابش برد ☆☆☆ ساعت ۵ بود نمازمو خوندم احسان هنوز خواب بود بلند شدم و رفت تو اتاقش رو تخت نشستم و گفتم محسن:آقا احسان..احسان پاشو نمازتو بخون احساااااان احسان:بله محسن:پاشو نمازتو بخون احسان:۵ دقیقه دیگه محسن:پاشو ببینم مگه بچه ای که میگی ۵ دقیقه احسان:بابا خوابم میاد محسن:شب زود بخواب که الان هی نگی ۵ دقیقه احسان پاشد و رو تخت نشست و رو به من گفت احسان:شما از کجا فهمیدید من شب بیدار بودم؟ محسن:بزرگت کردم بچه حالا بگو چیکار میکردی احسان:🥱به پرونده فکر میکردم محسن: پاشو احسان احسان:بابا خوابم میاد محسن:وای خدا این به کی رفته انقدر خوابش سنگینه احسان..احسااااان احسان:باش محسن:چی باشه؟..بخدا فکر می‌کنم یه بچه دبستانی رو دارم بلند میکنم بره مدرسه احسان:یادش بخیر چقدر اذیت میکردم محسن:یادش بخیر؟ احسان:اخ خدا دلم تنگ شد برا اون روزا محسن:😂بچه پاشو دیر شد احسان:چون منو یاد دوران شیطونی هام انداختین چشم محسن:آها اگه نمی انداختم پا نمی شدی؟ احسان:نه محسن:خدا پارچ آبو برای این مواقع آفریده دیگه احسان: خداروشکر بیدار شدم محسن:پاشو احسان دیر شد احسان:چشم بلند شدم اومدم پایین رفتم تو آشپزخونه و زیر کتری رو،روشن کردم پنیر و کره و مربا رو بیرون آوردم یه نیمرو هم زدم احسان هم نمازش رو خوند و اومد احسان:اخ باباییم چه کرده همه رو مخصوصا آقا احسان خلو دیوونه کرده محسن:چه تعریفی بود😂 احسان:خیلی ممنون 😐 محسن:خب حالا آقای خل بشین بخور احسان:بابااااا محسن:خیله خب ببخشید نشستیم و صبحونه خوردیم بعد از اون آماده شدیم البته آماده شدن آقا احسان سه ساعت طول کشید سوار ماشین شدیم انقدر خواب‌آلود بود که خودم باز نشستم پشت فرمون تو راه دیدم که همش چشم هاش میرفت رو هم محسن:دیشب باز چیکار کردی دیر خوابیدی احسان:داشتم به پرونده و رسول فکر میکردم🥱 محسن:آخه رسول چه ربطی به نخوابیدن تو داره احسان:همش فکر میکردم چرا انقدر.. محسن:احسان جان عزیز من پسرم..زندگی دیگران به ما مربوط نمیشه انقدر بهش فکر نکن احسان:باش دیگه تا رسیدن به اداره حرفی نزدیم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:به به چه فضول خانی هم داره آقا محسن😊
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت چهاردهم💛 رسیدیم سایت رفتیم داخل محمد و رسول رو پله ها بودن البته علیرضا هم بغل محمد بود محسن:سلام احسان:سلام آقا‌‌..سلام رسول محمد:سلام صبح بخیر رسول:سلام خوبین؟ محسن:ممنون..خوبی خوشگل علیرضا:اوهوم رسول:بابایی سلام بکن علیرضا:سلام محسن:سلام صبحت بخیر احسان:سلام عزیزم رسول:احسان چرا با آقامحسن اومدی محسن:یعنی میخوای بگی تو نمیدونی چرا رسول:😂چرا میدونم احسان:چیو میدونی رسول:اینکه شما پسر آقامحسنی احسان:از کجا فهمیدی؟؟ محمد:این استاد رسول ما اطلاعات‌تون رو درآورده و میدونه احسان:چرا؟ بفرما پدرمن بعد به من میگی فضولی کار خوبی نیست رسول:ببخشید میدونم بی اجازه این کارو کردم ولی مجبور بودم احسان:کی مجبورت کرده بود؟ محمد:عصبی چرا میشی احسان؟ بابا رسول یکی از وظایفی که داره همینه هر کی پاشو میزاره تو سایت باید اطلاعاتش رو پیدا کنه احسان:به کسی نگو باشه رسول:باشه نمیگم ولی این علیرضا شنید الان احسان:علیرضا..عمو..جان جدت نرو به ‌کسی بگو باشه؟ علیرضا:بلام شوتولات بخل نگم رسول:عه علیرضا احسان: تو ساکت باش رسول فضولی میکنه..خب من اگه شوتولات بخرم برات به کسی نمیگی؟ علیرضا:نوچ احسان:باشه بیا بریم برات بخرم رسول:الان هیچ سوپری باز نیست بعدم اینجا شکلات هست احسان:رسول میزنمتا انقدر تو کار من دخالت نکن الان که قشنگ دلم میخواد خفه‌ات کنم رسول:چرا احسان:دوست نداشتم بفهمید..راستی بابا شماهم میدونستی؟ محسن:اقارسول اومد ازم اجازه گرفت احسان:بهش اجازه نمیدادی محسن:اگه اجازه هم نمی‌دادم اون کارش رو انجام می‌داد دیروزم فقط به خاطر احترام بود مگه‌نه؟ رسول:دقیقا علیرضا:بابایی رسول:جان دلم علیرضا:دوشیت رو بده رسول:اصلا به سن شما خوب نیست گوشیا احسان:رسول چرت و پرت نگو لطفا بیا عمو جون گوشی منو بگیر رسول:احسااان من نمیخوام به گوشی عادت کنه بعد تو میگی بیا احسان:تربیت بچه رو بزار برای بعد بیا خوشگلم علیرضا:ملسی احسان:خواهش میکنم علیرضا گوشیم رو گرفت و رفت سمت نمازخونه رسول:بابا احسان الان دستش به یه چیزی میخوره پاک میکنه احسان:تو نگران نباش رسول:ای خداااا احسان:بیا برو به کارت برس دیگه آقای وظیفه شناس رسول:ببین با کنایه حرف نزن میرم میگما احسان:تو غلط میکنی اگه بگی رسول:وای چقدر خوبه از کسی آتو داشته باشی وای خداجونم چه حس قشنگیه احسان:درد رسول:😂 من برم به کارام برسم احسان:فقط برو من دو ساعت تورو نبینم رسول:شرمنده من میزم جوری هست که همه منو میبینن احسان:آهان ببین رسول اگه بگی منم میزت رو خط می اندازم رسول:تو غلط میکنی ببین میزم جز مهم ترین چیزهای زندگیمه احسان:اخ جون منم ازت نقطه ضعف پیدا کردم..وای خداجونم چه حس قشنگی داره رسول:زهرمار..ببین طرف میزم بیای خونت حلاله محسن:بسه دیگه خسته شدم حالا انگار پدر و پسری ما چیزه مهمیه رسول:مگه مهم نیست؟ محسن:نه اصلا..چون اصلا بین بچه هام و بچه های سایت فرق نمیزارم بدتر احسان رو توبیخ میکنم و بهش سخت میگیرم رسول:ای بابا آقامحسن میذاشتین یکم حال بکنم تازه ازش آتو گرفته بودم محسن:حالا ان‌شاءالله یه آتوی دیگه جبران کن رسول:ایووول محمد:رسول؟ رسول:غلط کردن رو گذاشتن برا این موقع ها دیگه محمد:انقدر نگو ایول رسول پیرم کردی تو رسول:خب ببخشید محمد:به جز این کار دیگه ای میتونم بکنم؟ رسول:نمی‌دونم😅 محمد:برین به کارتون برسید الان بچه ها میان دیگه رسول:چشم رسول و احسان رفتن منو محمدم رفتیم تو اتاقش حرفای احسان تو سرم اکو میشد واقعا برای منم سوال شده بود محسن:محمد محمد:جانم محسن:برای رسول اتفاقی افتاده محمد:تا چی باشه اون اتفاق محسن:چرا مشکی پوشیده؟ محمد:حال شنیدن داستان داری؟ محسن:اره محمد شروع کرد به تعریف کردن با حرفایی که میزد دلم برای رسول آتیش میگرفت آخه این بچه با این سن کمش انقدر باید عذاب بکشه؟ انقدر باید پیر شده باشه؟💔 ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:انقدر باید یه جوون پیر شده باشه؟😊💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت پانزدهم💛 بچه ها اومده بودن و مشغول کار بودیم دستی رو شونم نشست برگشتم علی سایبری بود رسول:سلام علی آقا علی:سلام چطوری خوبی؟ ۰رسول:قربونت خوبم..جانم کاری داشتی؟ علی:آره ببین یه سری برگه بود گفتن بهم بدی رسول:آره آره الان میدم کشو رو باز کردم ولی چشمم باز افتاد به عکسش دیگه از خود بی خود شدم به چیزه دیگه فکر نمیکردم نمیدونم چقدر به چشم هاش خیره بودم که با صدا زدن های علی به خودم اومدم رسول:جانم؟ علی:کجایی انقدر صدات کردم رسول:ببخشید علی:حالا برگه هارو میشه بدی رسول:بفرما علی:مرسی رسول:خواهش میکنم علی:فقط رسول؟ رسول:جانم علی:مهرداد میخواد ببینتت رسول:حالو حوصله دعوا با کامران رو دیگه ندارم علی:کامران نیست فقط مهرداد رسول:کجا؟ علی:گفت تو بری خونه خودش میاد دنبالت رسول:باش علی رفت با اینکه هیچ تمرکزی تو کار نداشتم ولی بازم کارامو انجام دادم ☆☆☆ بعد از فوت عاطفه شکستم بدم شکستم همه ما شکستیم ولی رسول بیشتر... رسول داغون شد..پیر شد به علی زنگ زدم و گفتم به رسول بگه بره خونه و خودم برم دنبالش تا باهاش حرف بزنم دلم براش تنگ شده بود و هم دوست داشتم تنها نباشه دوست نداشتم فکر کنه تنهاست و کسی رو نداره کسی پشتش نیست،توی چند ماه رابطه‌مون کم‌رنگ شده بود،اونم بخاطر دعوایی بود که دوباره هر بار سر مراسم عاطفه با ساسان کردم ولی دعوای کامران و رسول فرق داشت،کامران از اینکه رسول،عاطفه رو توی روز به اون مهمی ول کرده و رفته بود ماموریت عصبانی شد از طرفی دعوا سر ساسان هم بی‌تاثیر نبود از اتاقم اومدم بیرون که دوباره کامران رو دیدم کامران:کجا میری داداش مهرداد:میخوام برم پیش رسول کامران:تو غلط میکنی بری پیش اون عوضی تو چرا نمیخوای بفهمی که ما با اون قطع رابطه کردیم،اون یکم شعور نداشت زودتر برسه زنشو ببینه ماموریتش مهم بود براش،آنقدر احمقی که... با سیلی که بهش زدم حرفش ناقص موند مامان دو دستی زد تو صورتش مامان:خدا مرگم بده این چه کاری بود مهرداد مهرداد:دفعه آخرت باشه صدات رو برای برادر بزرگترت بلند میکنی فهمیدی،؟ کامران:.. مهرداد:ببین کامران یک بار دیگه این چرت و پرت ها از دهنت بیرون بیاد من میدونم و تو بابا:چه خبرتونه بدون توجه به حضور کل خانواده و آفرین بلند سر کامران داد میزدم (تمامی حرفای کامران و مهرداد با فریاده😁) مهرداد:رسول هیچ گناهی نکرده منو تو گناه کردیم که این مدت تنهاش گذاشتیم این مدت فکرای الکی راجبش کردیم کامران:الکی؟ فکرای الکی؟ اون عوضی اگه از کارش میزد و می اومد بیمارستان دیدن عاطفه... مهرداد:آره آره رسول نیومد ولی تو چی؟ هاااا..جواب بده تو اومدی؟ تو اومدی خواهرت رو ببینی،؟تو بعداز رسول رسیدی اون باید طلبکار باشه نه تو کامران:چرا انقدر هواشو داری..چرا طرف داری اون بی پدرو میکنی مهرداد:چون خواهرم دستش تو سفره اون بود چون شوهر خواهرمه چون برادرمه رسول جز خوبی کاری برامون نکرد الان انصافه که اینجوری جبران کنیم.؟ببین کامران حرف آخرو میزنم نه فقط تو بلکه با مامان و بابا هم هستم رسول داماد این خانوادست..دخترتون مرده دلیل نمیشه از داماد و علیرضا که نوه خودتونه بگذرید رسول تا قیامت هم که شده داماد این خونست چه با عاطفه چه بی عاطفه کامران:نیست اون داماد این خانواده نیست مهرداد:باشه باشه پس منم دیگه پسر این خانواده نیستم..آفرین هم دیگه نوه شما نیست ۰آرزو هم دیگه عروس این خونه نیست رو به آرزو و آفرین گفتم مهرداد:زودتر وسایلتون رو جمع کنید تو ماشین منتظرم مامان:مهرداد مامان جان کجا میخوای بری تو که خونتو فروختی مهرداد:کارتون خواب بشم بهتره از اینکه جایی باشم که حرمت خانواده و فامیل رو نمیدونن مامان:توروخدا مهرداد از خر شیطون بیا پایین آخه کجا میخوای بری مامان جان بابا:مهرداد بشین سرجات ببینم هر چی.. مهرداد:خیلی ممنون ازتون این چند روز زحمت دادیم بهتون دیگه زیاد نمی مونیم آرزو..آفرین بیاین دیگه ارزو:اومدم از مامان و بابا خدافظی کردم و اومدم تو ماشین نشستم اگه پول لازم نداشتم و لنگ نبودم دیگه نیازی نبود خونم رو بفروشم و پول طلبکار هامو برم هی خدایا آرزو و آفرین اومدن نشستن و بی حرفی راه افتادم سمت خونه رسول تا الان دیگه باید می رسید ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:هیچ مردی رو شرمنده زن و بچه اش نشه انشالله 🤲🏻
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ https://nazarbazi.timefriend.net/16795969300850 این لینک برای رمان نعمت اللهی هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت شانزدهم💛 کارام رو کردم رفتم سمت اتاق آقامحمد در زدم و اجازه ورود گرفتم آقامحسن هم بودن آقامحسن خیلی آدم خوبی بود به دل میشینه مثل آقامحمد وقت استراحت باهامون شوخی می‌کرد از فکرایی که داشتم بیرون اومدم محمد:جانم رسول رسول:آقامحمد میشه من چند ساعت ازتون مرخصی بگیرم محمد:جایی میخوای بری رسول:مهرداد گفت برم خونه می یاد اونجا محمد:آها باشه برو فردا بیا مراقب خودت باش رسول:چشم ممنون فقط علیرضا هم میبرم محمد:باشه ببر به سلامت رسول:خدافظ محسن:خدانگهدار اومدم بیرون رفتم سمت نمازخونه علیرضا یه گوشه نشسته بود نزدیک شدم دیدم داره نقاشی میکشه رسول:خوشگل بابا علیرضا:بابایی پرید بغلم بلند شدم و لپ علیرضا رو آروم بوسیدم علیرضا:توجا بودی رسول:من داشتم کار می‌کردم دیگه ببخشید تو چیکار میکردی علیرضا:داشتم نقاتی می تشیدم و از شوتولاتی که عمو احسان خلیده میخولدم رسول:نوش جونت بابا..حالا پسر خوشگل بابا میره وسایلش رو جمع میکنه میخوایم بریم علیرضا:توجا؟ رسول:دایی مهرداد میخواد بیاد خونمون علیرضا:اخ جووون..اخ جووون علیرضا رو گذاشتم زمین می‌پرید هوا و می‌گفت اخ جون رسول:زودباش دیگه علیرضا:باشه رفتم از ساک کوچیک که کلا لباسای علیرضا رو میذاشتم یه دست لباس تمیز خوشگل برداشتم رفتم سمتش وسایلش رو جمع کرده بود و داشت بازم می پرید هوا و می‌گفت دایی مهرداد رسول:آقاپسر خوشگل بابا بیا خوشگل تر کن بریم علیرضا:بلیم لباساش رو عوض کردم بعد سوئیچ ماشین فرشید رو گرفتم و رفتم سمت پارکینگ در عقب ماشین رو باز کردم و علیرضا نشست منم پشت فرمون نشستم و راه افتادم ۴۰ دیقه ای تو راه بودم خریدم کرده بود هیچی تو خونه نداشتم یه اهنگ گذاشته بودم که فقط فقط علیرضا باهاش شاد بود رسیدم خونه پیدا شدم و علیرضا هم اومد پایین خرید هایی که کرده بودم رو از صندق عقب برداشتم کلید رو تو در چرخوندم و درو باز کردم علیرضا زود دوید رفت سمت تاپی که تو حیاط آقاجون براش درست کرده بود وارد خونه شدم خونه آقاجون و بی بی زندگی می‌کردیم حتی وقتی که عاطفه هم بود یه حیاط بزرگ داشت پر از درخت و گل های رنگی یه خونه ۷۰متری یه سمت خونه بود که آقاجون و بی بی زندگی میکردن خونه ماهم یکم اونور تر بود ولی بزرگتر نزدیک ۱۴۰ متری میشد با دو خواب رفتم تو خونه درو باز کردم همین که درو باز کردم چشمم افتاد به قاب عکس سه تامون چشم هامو بستم و بعد از مدت طولانی باز کردم بغض تو گلوم رو قورت دادم و وارد آشپزخونه شدم خیلی به هم ریخته بود البته کل خونه به هم ریخته بود خیلی وقته که دستی به خونه نکشیدم اول از آشپزخونه شروع کردم ولی قبلش یه مداحی گذاشتم ظرفارو شستم و خشک کردم و گذاشتم سر جاشون یه دستمال تمیز برداشتم و نم دارش کردم روی کابینت هارو دستمال کشیدم بعد از اون روی گاز رو سرامیک هارو هم تمیز کردم سماور رو آب پر و زیرش روشن کردم اومدم تو حال اول گردگیری کردم بعدم جارو برقی کشیدم مبل ها خیلی اومده بود جلو از دست این علیرضا مبل هارو مثل روز اولش کردم یه دستمال برداشتم و قاب عکس هامون که روی دیوار بود رو تمیز کردم باز دوباره مثل هر ثانیه زندگیم اشکام ریختن روی گونه هام خیلی سخته عشقتو از دست بدی خیلی سخته خیلی رفتم تو اتاق مشترکمون با عاطفه البته اون یکی صاحبش دیگه نیست💔 اتاق رو هم جارو کشیدم روی تخت رو مرتب کردم یه میز گذاشته بودم کنار تخت که عکس عاطفه روش بود با یه روبان مشکی میز پر شده بود از گل رز های پرپر شده با شمع سکه ای های زیاد لبخند تلخی زدم از تلخی لبخندم قلبم تیر کشید دست گذاشتم رو قلبم چشم هامو بستم و گفتم رسول:می‌دونم سخته..میدونم خورد شدی ولی به خاطر علیرضا تحمل کن چشم هامو باز کردم که یه قطره اشک افتاد با کبریت شمع هارو روشن کردم پرده هارو کشیدم برق رو خاموش کردم و درو بستم اتاق تاریک تاریک بود جز روی میز جز عکس نفس من روی تخت دراز کشیدم به پهلو شدم و خیره شدم به شمع هایی که درحال سوختن بود نمیدونم چقدر گذشت که صدای زنگ در اومد بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون آیفون رو بدون اینکه نگاه کنم کیه زدم اینه کنار آیفون بود به خودم نگاه کردم رسول:چقدر شکسته شدم از دوریت عاطفه💔 ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:آدم ها تغییر میکنن با گذشت زمان ولی خیلی زمان میبره فقط یه چیزه که زود پیر میشی و تغییر ‌میکنی اونم اینکه عزیز از دست بدی💔 اینکه نفست دیگه کنارت نیست🥺 دیگه نیست...💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت هفدهم💛 قبل از اومدن اونا رفتم تو اتاق و لباس عوض کردم دوباره لباس مشکی لباسی کی این چند ماه همدم تنهایی هام بوده🖤 موهام خیلی به هم ریخته بود شونه رو برداشتم الکی یه دستی بهش کشیدیم عطر تلخی که داشتم رو به خودم زدم میگن آدم وقتی مهمون می یاد خونش باید مثل رفتن به مهمونی تمیز و خوش تیپ باشه ولی...💔 شمع های روی میز رو خاموش کردم قبل از اینکه از اتاق خارج بشم به تابلو بزرگ عروسیمون نگاه کردم اون تو لباس سفیدعروس من تو کت و شلوار دامادی آه پر دردی کشیدم و اومدم بیرون هنوز نیومده بودن داخل از پنجره نگاه کردم مهرداد،علیرضا رو بغل کرده بود و رو هوا می چرخوند صدای جوشیدن سماور اومد به سمتش رفتم و چایی دم کردم قبلا چایی با طمع های مختلف می‌خوردیم با طعم بهار نارنج..طعم هل و دارچین.. طعم گلاب ولی الان چایی تلخ میخورم چون زندگیم تلخ شده قند و شکر و شیرینی رو گذاشتم کنار فقط فقط تلخ مثل زندگیم🕶 ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ وقتی در باز شد و رفتیم داخل علیرضا بدو بدو اومد سمتم منم سمتش دویدم و محکم بغلش کردم و تو هوا می چرخوندم مهرداد:سلام نفس دایی علیرضا:سلام دایی جونم مهرداد:اخ من فدات بشم..خوبی علیرضا:آله ارزو:سلام علیرضا جان علیرضا:سلام زندایی افرین:سلام علیرضا خوبی؟ علیرضا:سلام آله خوبم مهرداد:بابا رسولت کجاست؟ علیرضا:تو خونه بلیم مهرداد:باش بریم اول گذاشتم آرزو و آفرین برن منم همینجوری که علیرضا رو محکم بغل کرده و بودم و بوسش میکردم رفتم تو خونه رسول از آشپزخونه بیرون اومد چقدر تغییر کرده چقدر پیر شده هنوز لباس مشکی می‌پوشید هر کاری کردم نتونستم لباسش رو در بیارم با هم روبوسی کردیم و نشستیم رو مبل ها رسول دیگه لبخند نمیزد دیگه شاد نبود آبجی عاطفه رفتی و رسول رو نابود کردی دلت اومد اخه؟ رسول با ببخشیدی از پیشمون بلند شد و رفت تو آشپزخونه علیرضا و آفرین هم داشتن بازی میکردن گوشه خونه بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه دیدم داره میوه میشوره البته بهتره بگم گربه شور میکنه کنار وایسادم و آبو بستم مهرداد:نمیخواد تو پذیرایی کنی تو لطفا به کشتمون نده تلخ خنده ای کرد و گفت رسول:به کشتن نمیدم کسی رو ادامه حرفش رو آروم گفت ولی خب شنیدم رسول:چون خودم صف اولم قلبم آتیش میگرفت وقتی بعد از عاطفه می اومدم اینجا ولی خب رسول مهمتر بود خودم میوه هارو شستم رسولم شکلات هارو می‌ریخت توی جا شکلاتی مهرداد:تو که شکلات تلخ دوست نداشتی چیشده الان از اینا میخری رسول:دوست دارم همه چی شبیه هم باشه دوست دارم هر چیزی که میخورم شبیه زندگیم تلخ باشه مهرداد:ولی به نظرم تو با وجود علیرضا تو زندگیت هیچ تلخی نداری رسول:عسل زندگی من عاطفه بود دیگه چیزی نگفتم نخواستم دوباره به عاطفه فکر کنه حالش بد بشه رسول:بابا و مامان خوبن مهرداد:خوبن سلام رسوندن رسول:کامران چی خوبه،؟ مهرداد:بله ایشون هم خوبن رسول:چیزی شده مهرداد مهرداد:بازم دعوامون شد رسول:به خاطر من؟ صد بار بهت نگفتم به خاطر من باهاش دهن به دهن نشو مهرداد:از خونه زدم بیرون رسول:چی؟ مهرداد:گفتم دیگه پامو نمیزارم تو اون خونه رسول:می فهمی چی میگی؟ مهرداد:دوست ندارم کسی بهت.. رسول:کسی بهم چی؟ مهرداد من برای خانواده زنم مُردم همون لحظه ای که عاطفه رو خاک کردن منم باهاش خاک شدم شاید بابا و مامان خوب باشن باهام ولی میدونم که دلشون پره از دستم مهرداد:تو تا ابد داماد اون خانواده ای رسول:نیستم برادر من نیستم خیلی وقته که نیستم مهرداد:رسول اعصاب درست و حسابی ندارم یه چیزی بهت میگما...قرار نیست که وقتی خواهرم مرد خانواده‌اش هم بمیرن اینو به همه گفتم به تو هم میگم تو داماد اون خونه ای علیرضا هم نوه اون خونه تمااااام رسول:تو مگه خونت رو نفروختی پس حالا میخوای کجا بری با زن و بچت آخه مهرداد:چه بدونم..هتلی..مسافر خونه ای جایی رسول:تا کی؟ مهرداد:بسه رسول میگی چیکار کنم رسول:تو از من طرفداری میکنی دستت درد نکنه ولی من راضی نیستم تو آواره این هتل و اون مسافرخونه بشی به خاطر من مهرداد:اگه سخنرانی هات تموم شد ظرف رو بردار بریم رسول:دیوونه رفتیم و نشستیم کلی حرف زدیم بیشتر سعی می‌کردم رسول رو بخندونم ولی جز یه لبخند تلخ که تلخیش حال آدم رو بد میکنه چیزی نصیبم نمیشد ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:شاید مزه تلخ رو دوست نداشته باشی ولی یه زمانی جوری بهش وابسته ای که اون تلخی برات از عسل هم شیرین تره💔🖤
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت هجدهم💛 یک ساعتی مشغول حرف زدن بودیم رسول داشت برای علیرضا میوه پوست میکند از وقتی اومدیم اینجا رسول لب چیزی نزده بود از علی(سایبری) شنیده بودم که غذا نمیخوره و زیاد نمیخوابه ای بابا من چیکار کنم با این آخه رسول:ای وای اصلا یادم نبود ناهار درست کنم مهرداد:اشکال نداره بابا یه نون پنیری میخوریم دیگه رسول:نون پنیر چیه... الان زنگ میزنم از بیرون غذا سفارش میدم ارزو:نه بابا آقارسول لازم نیست رسول:وا مگه میشه ارزو: بله میشه لازم نیست مهرداد:بشین تو..ارزو جان میشه یه چیزی درست کنی رسول:مهرداد زشته مهرداد:میخوام باهات حرف بزنم ارزو:چشم با اجازه ارزو بلند شد و رفت تو آشپزخونه علیرضا و آفرین هم داشتن بازی میکردن نمیشد پیش اونا حرف زد دست رسول رو گرفتم و بردمش تو اتاق خودش و عاطفه در و باز کردم و وارد شدم چراغ روشن کردم همون لحظه چشمم افتاد به روی میز بغض راه گلومو گرفته بود برگشتم سمت رسول دیدم خیره شده به عکس عاطفه مهرداد:چرا با خودت اینجوری میکنی؟ رسول:چیکار کنم پس نشوندمش روی تخت خودمم کنارش نشستم مهرداد:نمیخوای لباس عزا رو در بیاری رسول:خودت در آوردی؟ مهرداد:من فرق دارم رسول رسول:چه فرقی؟ تو برادرشی و من شوهرش مهرداد:رسول، عاطفه هم راضی نیست بخدا رسول:دلم راضیه این مهمه مهرداد:اصلا حال روز خودت رو دیدی؟ها ببین چقدر لاغر شدی رسول:ببین اصلا حوصله.. مهرداد:بسته رسول بسته..خسته شدم ۶ ماهِ دارم این جمله رو ازت می شنوم حوصله ندارم حوصله ندارم پس کی حوصله داری تو..هر وقت من زنگ زدم به علی ازش حال تورو پرسیدم جز اینکه حالش خوب نیست غذا نمیخوره و نمیخوابه هیچی نشنیدم یکم به خودت بیا عاطفه دیگه نیست اون رفته..دیگه نباید به خودت سخت بگیری رسول آفرین داداش لباست رو عوض کن به خدا عاطفه دوست نداره تو به خاطرش انقدر سختی بکشی رسول:من وقتی عزیزترین هامو از دست دادم بی بی بهم میگفت اونا شاید جسمشون کنارت نباشه ولی همیشه روحشون کنارته وقتی عاطفه هم رفت بی بی همین جمله رو گفت ولی هیچ وقت نتونستم درکش کنم چون برای من مهم اینکه کنارم باشه هم جسمش،هم روحش..مهم برام اینکه زل بزنم به چشم هاش باهاش حرف بزنم دلم وقتی براش تنگ میشه بهش زنگ بزنم و دل تنگیم رو بر طرف کنم😭 رسول زد زیر گریه سرش رو گذاشتم روی سینه ام مهرداد:گریه نکن..حرفات درست ولی عاطفه رفته و دیگه برنمیگرده رسول رسول تو بغلم همینجوری گریه میکرد در اتاق بدون در زدن باز شد و رسول همون لحظه صورتش رو برگردوند دیدم علیرضاست مهرداد:عزیز دایی تو نمیدونی هرجا میخوای وارد بشی اول باید در بزنی علیرضا:نوچ مهرداد:خیلی ممنون..حالا کاری داشتی؟ علیرضا:زندایی دُفت بلیم ناهار بخولیم مهرداد:می یایم تو برو بدون حرفی رفت بیرون رسولم اشکاش رو پاک کرد خداروشکر ندید که داره گریه میکنه و گرنه ناراحت میشد بچه مهرداد:پاشو برو یه آبی به دست و روت بزن بیا رسول:باش رفت تو حیاط منم رفتم آشپزخونه ارزو:چیشد؟ مهرداد:این از خود من لجبازتره ارزو:ای بابا..بنده خدا تو اوج جوونی این بلا سرش اومد مهرداد:درست میشه..یکم زمان میبره فقط..چی درست کردی ارزو:دیدم وقت نیست املت درست کردم دیگه مهرداد:آها دستت درد نکنه ارزو:سفره رو میبری مهرداد:آره ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:شاید بگیم لباس مشکی آدم رو افسرده میکنه ولی بعضی موقع ها یه جوری به آدم آرامش میده که فقط فقط اون کسی که تجربه کرده میفهمی🖤
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت نوزدهم💛 مهرداد راست می‌گفت عاطفه هیچ وقت دوست نداشت اذیت بشم همیشه وقتی از سرکار می یومد خونه اگه خرید میخواست بره خودش میرفت منو صدا نمی‌کرد ولی ولی الان فرق داره عاطفه خودش میدونست بعد از اون نابودم پس اینا چیز مهمی نیستن رفتم یه آب به صورتم زدم خودمو تو آب حوض دیدم اون خنده هام کجان؟ رفتم داخل دیدم سفره رو انداختن رسول:عههه مهرداد خب میذاشتی خودم بیام مهرداد:ترسیدم باباکاری نکردم که یه سفره پهن کردم رسول:خب شرمندتون شدم مهرداد:از این حرفا دوباره بزنی چهار تا استخون که دارم چهار تا دیگه قرض میکنم میزنم تو دهنت متوجه شدی دیگه رسول:کاملا مهرداد:خوب شد علیرضا دایی،آفرین جان بیاین ناهار بچه ها اومدن علیرضا اومد سمتم و دستش رو گرفت بالا یعنی بغلش کنم خم شدم و بغلش کردم رسول:خوش گذشت علیرضا:خیلی رسول:بریم دستاتو بشورم؟ علیرضا:بلیم رفتم تو آشپزخونه همینجوری که دستای علیرضا رو میشستم به آرزو خانم گفتم رسول:واقعا شرمنده ام آرزو خانم به زحمت افتادین ارزو:این چه حرفیه دشمنتون شرمنده باشه..بفرمایید تا از دهن نیوفتاده رسول:چشم علیرضا بغل رفتم بیرون سر سفره نشستم علیرضا رو پاهاش نشست مهرداد برام تو ظرف املت ریخت و بهم داد زیر لب تشکر کردم برای علیرضا لقمه های کوچیک میگرفتم و بهش میداد اصلا میلی به غذا نداشتم برای همین نخوردم هیچی ☆☆☆ ★★★★ ☆☆☆☆☆☆ حواسم به رسول بود خودش رو با غذا دادن به علیرضا سرگرم کرده بود مهرداد:رسول غذا به نظرت شور نیست؟ رسول:ها؟ مهرداد:غذا شوره یا بی نمک؟ رسول اصلا خوردی از غذا؟ رسول:میل.. مهرداد:میل ندارم و کوفت بخور ببینم رسول:باشه چرا میزنی حالا مهرداد:خستم کردی خب رسول:خب وقتی آدم میل نداشته باشه چی مهرداد:ببین رسول یا میخوری یا خودت دست به کار بشم رسول:شما زحمت نکش خودم میخورم مهرداد:سریع رسول یه لقمه کوچیک تر از اونی که برای علیرضا میگرفت رو برای خودش گرفت حرصم دراومد به لقمه تقریبا بزرگ درست کردم و دادم بهش خواست اعتراض کنه که با اخم من ساکت شد و خورد دوباره براش گرفتم و دادم دستش یکی دیگه هم درست کردم گرفتم سمتش که علیرضا لقمه رو از دستم گرفت و خورد خنده ای کردم علیرضا:منم موخوام مهرداد:باشه فدات بشم هم برای رسول لقمه میگرفتم هم برای علیرضا این وسط به خاطر اینکه آفرین دلش نخواد برای اونم لقمه میگرفتم رسول چندتا بیشتر نخورد که کنار کشید رسول:دستت درد نکنه مهرداد:هنوز تموم نشده بیا بخور دیگه رسول:نمی‌خورم زیاد اصرار نکردم برای همین فقط برای علیرضا و آفرین لقمه میگرفتم غذا رو که خوردیم سفره رو جمع کرد رسول اصلا نذاشت دست بزنیم به چیزی خودش رفت تا ظرف بشوره منم رفتم کنارش و ظرف هایی که کف زده بود رو آب کشیدم رسول:بیا برو خودم میشورم مهرداد:نه باهم میشوریم دیگه حرفی نزدیم ظرفا داشت تموم میشد که رسول گفت رسول:جدی میخوای بری هتل؟ مهرداد:آره رسول:اصلا چرا خونت رو فروختی اخه مهرداد:خودت میدونی که بدهکار بودم باید حقوق کارگرا رو میدادم بنده خداها الان ۴ ماه بود حقوق نگرفته بودن رسول:اون شریک بی شرفت رو پیدا نکردن هنوز مهرداد:نه نامرد هر چی پول توی حساب کارخونه داشتیم و به دلار کرد و فرار کردمعلوم نیست کجاست رسول:از ایران خارج شده؟ مهرداد:فکر نمی‌کنم آخه همون لحظه خبردار شدم و به پلیس گفتم اونام ممنوع خروجش کردن رسول:ولی نباید امید داشته باشی که ایرانه ممکنه با یه هویت دیگه از کشور خارج شده یا حتی قاچاقی رفته البته درصد اینکه قاچاقی رفته زیاده چون پولی که همراهشه شک برانگیزه مهرداد:هی خدایا شرمنده کارگرا شدم دیگه پول نداریم حتی مواد اولیه تهیه کنیم که لااقل مشغول به کار بشن بعضی هاشون که رفتن سر یه کار دیگه بعضی ها هم بیکار تو خونه نشستن نمیدونم چیکار کنم دیگه رسول:تو کارخونه خیلی بزرگی داری بهتر نیست که بفروشی و یه جای کوچیکتر بگیری لااقل بتونی مواد اولیه تهیه کنی مهرداد:نه بابا رسول نمیشه وگرنه می‌فروختم رسول:از کسی نمیتونی قرض کنی مهرداد:آبروم رفته هیچ کس حاضر نیست بهم پول قرض بده رسول:ای بابا انشالله پیدا میشه نگران نباش اگه جز وظایف من بود حتما کمکت میکردم مهرداد:نه بابامیدونی فقط نگران این کارگرا هستم اونا پول نداشتن که اومدن تو کارخونه کار کردن اگه پول داشتن که راحت و بدون دردسر می موندن تو خونه هاشون رسول:پیدا میشه انقدر غصه نخور مهرداد:باش ظرفا که تموم شد رفتیم نشستیم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:حرفی نیست🥲💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت بیستم💛 ظرفا که تموم شد رفتیم نشستیم دیدم علیرضا داره چشم هاشو مالش میده و خمیازه میکشه رفتم سمتش علیرضا رو بغل کردم از صبح فقط داشت بازی می‌کرد یه بالشت گذاشتم روی پام علیرضا هم خوابوندم پاهامو تکون می دادم تا بخوابه رسول چایی ریخت و اومد کنارم نشست چندتا کلید که به هم وصل بودن رو جلوم گذاشت هم من هم آرزو با تعجب بهش نگاه میکردیم خودش فهمید و به حرف اومد رسول:اول میخوام تا حرفام تموم نشده هیچی نگید..راستش آرزو خانم مهرداد بهم گفت که قرار برین هتل..درست نیست من خونه ای داشته باشم که داره خاک میخوره بعد شما برین هتل..این کلید همین خونست مهرداد:رسول جمع کن بند و بساطت رو رسول:گفتم حرف نزن عههه...داشتم میگفتم..من زیاد نمی یام خونه بیشتر تو محل کارم هستم علیرضا هم تا موقع ای که آقاجون و بی بی بیان پیش خودمه بعد از اون میره پیش اونا شما بیاین اینجا زندگی کنید دیگه داشت عصبانیتم به اوج میرفت نمی دونم چیشد که صدام رفت بالا مهرداد:رسول خجالت بکش عه هیچی نمیگم این ادامه میده..اونقدر بدبخت نشدم که یکی دیگه رو از خونه بلند کنم، خودم بشینم😡 علیرضا از صدام ترسیده بود و بیدارشده بود گریه میکرد آروم بلندش کردم و رفتم بیرون قربون صدقه اش میرفتم تا آروم بشه چند دیقه ای گذشت که آروم شد سرش رو گذاشت رو شونه هام منم دست هامو آروم تکون می دادم به کمرش تا بخوابه واقعا نمیتونستم اینجا زندگی کنم هم اینکه اینجا دیگه عاطفه رو نداره سخته برام هم اینکه رسول هر چند وقت یک بار مجبوره که بیاد خونه اگه الان ما اینجا باشیم دیگه نمی یاد خونه از پا در می یاد سر علیرضا افتاده بود و این نشون از خواب بودنش میداد صدای رسول از پشت توجه ام رو جلب کرد بهش محل ندادم اومد کنارم رسول:این بچه بازی ها چیه مهرداد مهرداد:علیرضا خوابیده یواش تر رسول یکم ولوم صداش رو کم کرد رسول:چرا قبول نمیکنی مهرداد:دوست ندارم سربار کسی باشم رسول:تو داداش منی..سربار؟ مهرداد:رسول تو فقط اینجا زندگی نمیکنی که نظر میدی..حاج آقا و حاج خانم هم زندگی میکنن نظر اونا هم مهمه رسول:اونا راضی هستن اصلا خودم باهاشون حرف میزنم مهرداد:رسول بسته نمیخوام رسول:مهرداد دوست ندارم شرمنده زن و بچت بشی توروخدا قبول کن مهرداد:نمی.. رسول:مرگ رسول قبول کن مهرداد:خیلی بیشعوری رسول:قسم خوردم مهرداد:یه شرط داره قبول کنم رسول:هرچی باشه قبول مهرداد:هرچی باشه؟ رسول:تو قبول کن هر شرطی بزاری قبول‌.چاکرتم هستم مهرداد:مرگ مهرداد قبول میکنی رسول:میزنم تو دهنت ادای منو درمی یاریا مهرداد:قبول میکنی رسول:قبول میکنم چشم مهرداد:باید تو و علیرضا هم کنارمون باشید وسلام نامه تمام رسول:نمیشه بابا مهرداد ارزو خانم معذب.. مهرداد:قول دادی باید سر قولت وایسی وگرنه میریم رسول:لعنت خدا بر شیطون مهرداد:😄 علیرضا خوابیده برم بزارمش تو اتاقش رسول بیشعوری زیر لب گفت و منم خنده ای کردم رفتم تو خونه علیرضا رو گذاشتم توی تخت اتاقش پتو هم کشیدم روش بوسه ای روی پیشونیش زدم و اومدم بیرون آرزو اومد جلوم ارزو:چیکار کنیم بلاخره مهرداد:میمونیم اینجا ولی آرزو رسول و علیرضا هم هستن..خیلی اصرار کردم که قبول کرد ارزو:ایرادی نداره چه بهتر اینجوری خیلی خوبه مهرداد:بازور راضیش کردم ارزو:فقط وسایل توی ماشینه مهرداد:حالا بعدا می یارم ارزو:باشه مهرداد:آفرین کو؟ ارزو:اوناهاش خوابیده مهرداد:یه چیزی بکش روش ارزو:باش ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:مهرداد هم اومد کنارشون😂😍
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت بیست و یکم💛 ساعت۴ عصر بود آروز با آفرین رفته بودن خرید کنن منو رسولم برای اینکه علیرضا بیدار نشه اومدیم توی حیاط روی تخت چوبی کنار حوض نشستیم همه جا آفتاب بود جز زیر درخت ها و دقیقا جایی که نشسته بودیم زیر درخت گردو بود و سایه اش نمیذاشت آفتاب به صورتمون بخوره رسول سرش رو پاهام بود منم تکه داده بودم به بالشت چندتا سنگ ریزه کنارم بود از سر بیکاری پرت می‌کرد تو حوض آخرین سنگ رو که انداختم رسول همینجوری که چشم هاش رو بسته بود ومچ دستش روی چشم هاش بود گفت رسول:زحمت میکشی حوض رو خودت تمیز میکنی مهرداد:منظور؟ رسول:وقتی سنگ می ندازی حوض کثیف میشه آقاجون هم منو دعوا میکنه مهرداد:جان من حاج آقا دعوا کردنم بلده؟ رسول:نه بابا بنده خدا چیزی نمیگه فقط میگه خودت باید تمیز کنی همین مهرداد:عه؟ چه کار پسندیده ای میکنه😂 رسول:کوفت مهرداد:میگم رسول..کی میخوام از سفر بیان رسول:فردا صبح پروازشون می شینه مهرداد:خب پس پاشو رسول:پاشم چیکار کنم؟ مهرداد:خب بابا میخوان بیان پاشو یه دستی روی این خونه بکشیم بابا رسول:خونه تمیزه مهرداد:رسول تو امروز دلت کتک میخواد بدجور..میگم پاشو بگو چشم رسول:بابا ول کن جان جدت مهرداد مهرداد:پاشو این حوضُ تمیز کنیم این علف های اضافه رو دربیاریم..یه آبی بزنیم به حیاط پاشو رسول:خدایا من چه غلطی کردم گفتم حوض باید تمیز بشه مهرداد:دیگه غلط رو کردی پاشو رسول با یه ضرب پاشد و اخم کرد و گفت رسول:بابا دیشب کلا یک ساعت خوابیدم مهرداد:کتک میخوای؟ رسول:من دست به حوض نمیزنم __ از خنده دل درد گرفته بودم رسول توی حوض بود و داشت آبش رو خالی می‌کرد چکمه پوشیده بود ولی تا زانو هاش خیسه آب شده بود هی می افتاد تو آب و خنده من بیشتر می‌شد و فحش دادن رسولم زیاد میشد جارو دست گرفتم و حیاط رو تمیز کردم ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ بی‌شعور این مهرداد پدر منو درآورد تمام هیکلم خیس آب بود خودش یه جارو دست گرفته بود و الکی داشت حیاط رو جارو می‌کرد رسول:هوی مهرداد مثل آدم جارو کن مهرداد:به تو چه حرصم گرفت..زیر لب زمزمه کردم رسول:یه به توچه ای نشونت بدم مهرداد شیر آب حوض رو باز کردم دست گذاشتم روی شیر تا فشارش زیاد بشه سمت مهرداد گرفتم و خیس آبش کردم حالا خنده های من شروع شده بود و غر غر کردن های مهردادم شروع شد مهرداد:خدا لعنتت کنه رسول بمیری الهی..کثافت خیسم کردیییی رسول:عه؟ من فکر کردم خشک‌ کردمت مهرداد:لال شو رسول:تقصیر خودته..بعدم چه معنا میده من خیس باشم تو خشک مهرداد:بمیری لباسام رسول:چقدر خنده دار شدی مهرداد:کوفت علیرضا:بابایی رسول:عه بیدار شدی خوشگلم علیرضا:تی کار میتونی رسول:،دارم دایی مهردادت رو خیس میکنم علیرضا:اخ جون منم بیام مهرداد:عه علیرضا رسول:آره بیا نفس بابا علیرضا هم اومد توی حوض با اون دستای کوچیکش آب پر می‌کرد ولی جالب اینجا بود که به دونه رو من می‌ریخت یه دونه به مهرداد مهرداد:اخ دایی فدات بشه..راسته که میگن حلال زاده به دایی اش میره رسول:چرا به دایی؟ باباش مثل شیر اینجا وایساده مهرداد:آره شیر پاستوریزه رسول:خفه لطفا مهرداد:خب حالا ولم کنید خیس شدم علیرضا:بابایی من دُشنمه رسول:اخ من فدای تک پسرم بشم بیا بریم بهت خوراکی بدم علیرضا:اخ جون رسول:فقط بیا برو از چوب لباسی اون لباس منو بیار علیرضا:چشم شیر آبو بستم یکم جلوی آفتاب وایسادم مهرداد که قشنگ داشت ازش آب میرفت همینجوری علیرضا لباسم رو آورد لباس خیسم رو درآوردم و لباس رو پوشیدم رسول:صبرکن برم برات لباس بیارم برو حموم یه دوش بگیر سرما نخوری مهرداد:باشه رفتم داخل خونه اول خودم یه دوش ۵ دیقه ای گرفتم بعدم یه لباس بردم دادم به مهرداد اومد و رفت حموم از یخچال شیر رو برداشتم اول تاریخ رو نگاه کردم دو روز وقت داشت فقط😂 اول گذاشتم شیر گرم بشه ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:یکم لبخند زدن ته دل بهتر از خنده های تلخ و زوریه حتی اگه اون لبخندی که از ته قلب میزنه برای چند ثانیه باشه بازم خیلیه😊💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت بیست و دوم💛 مهرداد از حموم اومده بود بیرون و داشت علیرضا رو تو هوا می چرخوند توی دوتا لیوان شیر ریختم از یخچال کیک خونگی که بی بی قبل رفتن برامون درست کرده بود رو برداشتم هیچی ازش نخورده بودیم اصلا خونه نبودیم که بخوریم دو تیکه از کیک رو برداشتم گذاشتم توی بشقاب عسل رو برداشتم و یکم ریختم توی لیوان شیرها عسل که حل شد سینی به دست رفتم تو حال سینی رو گذاشتم روی میز و رفتم سمت مهرداد علیرضا رو از دستش گرفتم رسول:بچم سرگیجه گرفت مهرداد:خب حالا نشستم رو مبل مهردادم روبه روم نشست لیوان شیر رو برداشت و خورد با کیک منم آروم به علیرضا میدادم می‌خورد مهرداد:خودت چی پس؟ رسول:من میل.‌. هنوز حرفم تموم نشده بود که پاشد رفت آشپزخونه آخ خدا من از دست این مهرداد چیکار کنم؟ علیرضا:بابایی کیک بده رسول:بیا عزیزم یه تیکه از کیک رو گذاشتم تو دهنش و شیرم بهش دادم چند دیقه گذشت که مهرداد اومد یه لیوان شیر و با یه تیکه کیک گذاشت جلوم بعدم اومد علیرضا رو ازم گرفت خودش بهش شیر و کیک میداد مهرداد:زود بخور تا گرمه رسول:ممنون شیر رو آروم آروم میخوردم اصلا میلی به کیک نداشتم امروز خیلی خورده بودم مهرداد:میگم بریم یکم دور بزنیم رسول:کجا؟ مهرداد:همینجوری بریم یکم بگردیم؟این خانما که رفتن حالا معلوم نیست کی بیان بریم ماهم یکم بگردیم رسول:تو و علیرضا برین من حال ندارم مهرداد:یعنی چی حال نداری؟ رسول:سرم درد میکنه مهرداد گیر نده توروخدا مهرداد خواست چیزی بگه که گوشیش زنگ خورد نمیدونم کی بود ولی اخماش رفت تو هم بلند شد و رفت بیرون تا جواب بده بیخیال مهرداد شدم نگاهم رفت سمت لباس علیرضا شیر ریخته بود روش بغلش کردم و بردمش تو اتاق از توی کمدش لباس آستین بلندش رو برداشتم و تنش کردم علیرضا:بابایی؟ رسول:جانم؟ علیرضا:نمیلیم پیش عمو محمد؟ رسول:چرا حالا میریم بعدا علیرضا:فلدا بلیم؟ رسول:فردا خوشگلم شما پیش دایی می مونی دیگه علیرضا:لاست میگه رسول:بله که راست میگم علیرضا:بابایی دوست دالم😍 رسول:اخ من فدای تو بشم منم دوست دارم نفسم علیرضا:من نفس توام؟ رسول:تو نه تنها نفس منی تو زندگی منی..تو وجود منی..اصلا رسول با علیرضا سرپاست..با علیرضا شده رسول علیرضا:😍 رسول:اخ خدایا علیرضا رو محکم بغل کردم جوری که حتی نمیتونست تکون بخوره علیرضا هیچی نمیگفت و اونم منو محکم بغل کرده بود در باز شد و مهرداد اومد داخل اخم روی پیشونیش زار میزد که پشت تلفن کی بود مهرداد اومد سمتم و علیرضا رو ازم گرفت بدون هیچ حرفی رفتن بیرون شرمنده مهرداد بودم اون به خاطر من از خانواده اش زد نمیدونم اون دنیا من چطوری باید جواب خانواده اش رو بدم مطمئنم پشت تلفن یا کامران بوده یا حسن آقا که رفت حیاط خیلی سرم درد میکرد یه مسکن خوردم امروز دومین مسکنی بود که میخوردم ولی لامصب تاثیر نداشت باید نداشته باشه این همه فشار رومه که منبعشونم نبود عاطفه است💔 ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:تمام فشارهای عصبی از جایی شروع میشه از یه منبع دردناکه که منبع فشارهایی که رومونه کسی باشه که از ته دل دوستش داریم ولی الان کنارمون نیست🥺 یعنی هیچ وقت کنارم نیست دیگه💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت بیست و سوم 💛 رفتم تو حیاط تا جواب بدم مهرداد:سلام بابا حسن:علیک سلام..معلوم هست تو کجایی؟ مهرداد:یه جایی هستم دیگه حسن:مهرداد منو عصبی نکنا دست زنو بچت رو میگیری می یای خونه مهرداد:ممنون بابا زحمت نمیدم این چند روز هم.. حسن:ازت خواهش نکردم که مهرداد..بهت میگم بیا یعنی بیا مهرداد:بیام که چی بابا؟ بیام دوباره با کامران دعوام بشه؟ بهتر من نیام تا حرمت برادریمون حفظ بشه حسن:نکه تا الان حفظ شده مهرداد:تقصیر پسرت بوده که اونجوری راجب رسول فکر میکنه حسن:پسرم رسول جزوی از این خانواده هست درست این کامران هم به خاطر اینکه خواهرش رو از دست داده.. مهرداد:پس رسول چی بابا؟ رسول عزیزشو از دست نداده؟ تو این ۶ماه اصلا رسول پا نذاشته تو اون خونه فقط دوبار علیرضا رو بخاطر مامان و شما آورده اونم چی وقتی که آقا کامران تشریف نداشته باشن‌..ببین بابا منو رسول از بچگی باهم رفیق بودیم رسول به جز اینکه رفیقم باشه شوهر خواهرمه..اون الان به من نیاز داره باید کنارش باشم باید کنار علیرضا باشم.. حسن:حرفای تو درست کامران هم داره اشتباه میکنه مهرداد:معلومه که داره اشتباه میکنه حسن:خیله خب حالا کجایی؟ مهرداد:پیش رسول حسن:ارزو و آفرین کجان؟ مهرداد:اونا رفتن بیرون فقط منو رسول و علیرضا موندیم خونه حسن:مامانت میگه به رسول بگو علیرضا رو بیاره میخواد ببینتش مهرداد:اون آقا کامران اجازه میدن؟ حسن:تو با کامران چیکار داری مهرداد:ببخشید بابا رسول الان اصلا خالش خوب نیست فردا صبح خودم علیرضا رو می یارم دوست ندارم دوباره کامران با حرفاش ناراحتش کنه حسن:ای بابا چرا حالش بده؟ مهرداد:سرش درد میکنه دیشبم میگه کلا یه ساعت خوابیده حسن:خیله خب مراقب خودتون باشید مهرداد:چشم حسن:کاری نداری؟ مهرداد:نه بابا حسن:خدافظ مهرداد:خدانگهدار گوشی رو قطع کردم و رفتم داخل دیدم رسول و علیرضا نیستن صداشون از اتاق می اومد رفتم داخل اتاق محکم همدیگر رو بغل کرده بودن نزدیک رفتم و علیرضا رو بغل کردم بدون حرفی اومدم بیرون مهرداد:خب چیکار کنیم؟ علیرضا:نمی‌دونم مهرداد:بریم یکم تاب بازی کنیم علیرضا:آله بلیم ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ نمیدونم کارم درست بوده یا نه عاطفه یعنی ازم دلخوره؟ آخه رسول مقصر بود اون باید مراقب عاطفه می بود اون نباید میرفت ماموریت هر چقدر هم که کارش براش مهم باشه باید عاطفه اولویت اولش باشه از صبح بابا و مامان فقط دارن باهام حرف میزنن نمیدونم چیکار کنم وقتی بابا داشت با مهرداد حرف می زد روی بلندگو بود شنیدم رخساره:فردا برو اونجا هم یه حالی از رسول بپرس هم علیرضا رو بیار دلم براش تنگ شده حسن:باشه نمیدونم چیشد ولی یه دفعه تصویر عاطفه اومد جلو چشمم با اخم داشت بهم نگاه می‌کرد چشم هامو بستم و زیر لب گفتم کامران:برای شام بریم حسن:کجا؟ کامران:بریم خونه رسول مامان و بابا اول با تعجب بهم نگاه میکردن بعد از چند ثانیه بهم لبخند زدن دیگه خسته شدم از اینکه همه چیز رو از چشم من میدیدن دوست داشتم عاطفه ازم راضی باشه این مهمه..عمر دست خداست نه دست رسول😊 ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:شاید اوایل یه طرز فکر اشتباه داشته باشی ولی گذر زمان همه چیز رو درست میکنه 🥀🙃