eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
868 دنبال‌کننده
225 عکس
110 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و هفتاد و سوم💛 احسان و حامد رفتن هیئت ولی زود برگشتن وقتی ازشون پرسیدیم چرا زود اومدین گفتن هیئت هفتگی ها افتاده شب جمعه ها انقدر که خندیدم نگو حامدم یکم برام اخم و تَخم کرد حالا خوبه من بزرگترم انقدر باهام بد حرف میزنه صبر کن حامدخان، فقط میخوام از شر این گچ خلاص بشم اونوقت من میدونم وشما مشغول میوه خوردن بودیم رسول که بازم مثل غروب لب به چیزی نمیزد ولی خب میدیدم با اخم دایی یکم خورد علیرضا کنارم نشسته بود براش سیب و پرتقال توی بشقاب خورد کردمو با چنگال میدادم می‌خورد احسان:خب آقایون، خانما بریم اسم وفامیل بازی کنیم؟ ماکه هیئت نشد بریم الان حداقل بازی کنیم حامد:بزار برم کاغذ و خودکار بیارم بازی کنیم علی:گروهی بازی می‌کنیم احسان:عمو رضا با عمه زینب، منو حامد، بابا و رسول، علی هم با.. محسن:😂 کسی نموند برات که آقا احسان علی:یعنی چی کسی نموند، علیرضا هم هست، من با علیرضا احسان:خیله خب، حامد زودباش دیگه به علیرضا نگاهی کردم که ذوق زده داشت بهم نگاه کردم علی:الهی قربونت برم من رسول:من بازی میشه.. محسن:خیر نمیشه زینب:داداش اذیتش نکن اگه دوست نداره محسن:نه دوست داره زینب جان دیگه حرفی زده نزدش حامد با چندتا برگه و خودکار اومد خودش شروع کرد به نوشتن اسامی حامد:خب بیاین نوشتم علی:برگه منو علیرضا رو بدین زودتر حامد:بیا علی:خب بیا خوشگلم تو بغلم باهم زود بنویسیم علیرضا:باش احسان:خب شروع کنیم؟ محسن:یه لحظه صبر کن برم دستامو بشورم بیام بعد احسان:بابا مگه میخوای چیکار کنی که دست بشوری؟ محسن:سه ساعته دارم واسه شما میوه پوست میکَنَم احسان:اوکی گرفتم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:یکم بازی😍🌱
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و هفتاد و چهارم💛 دستامو که شستم برگشتم کنار رسول نشستم محسن:تو بنویس رسول:اما محسن(اروم):چرا امشب اینجوری شدی بابا؟ خیلی سرحال نیستی؟حالت خوبه؟ اونم مثل من آروم جواب داد رسول:نه خوبم بابا، ببخشید نگرانتون کردم محسن:فدا سرت قربونت برم، تو فقط خوب باش برای من یه دنیاست آروم چیزی گفت که نشنوم ولی خب چون نزدیکش بودم شنیدم رسول: که هیچ وقت هم خوب نیستم دلم گرفت، آخه پسری به سن رسول این همه درد داشته باشه؟ هی خدایا شکرت احسان:خب شروع؟ محسن:مینویسی؟ رسول:آره رسول کاغذو روی دفتر گذاشت زینب:اول کی میگه از چی باشه؟ علیرضا:من میدَم زینب:قربونت بشم عزیزم، بگو از چی علیرضا:عمو علی، از تی بِدَم؟ علی:اززز..ک احسان:یک.. دو.. سه.. شروع خواستم به رسول بگم چی بنویسه که دیدم داره تند تند مینویسه فکر کنم ۲۰ ثانیه نشد که گفت استپ احسان:جااانمممم؟ من هنوز سومی رو نوشتم رسول:دیگه شرمنده من استپ گفتم برادر علی:اَه رسول یدونه مونده بودم حامد:ای بابااا، علی کم بود رسولم اضافه شد‌، باید بزارید همه بنویسن بعد استپ بگین احسان:من میگم چرا بچه ها میگفتن نباید با رسول اسم و فامیل بازی کرد رسول:خب عزیزان قانون اسم و فامیل همینه، باید زود بنویسی، حالا خوبه امشب حوصله ندارم وگرنه که زودتر می‌نوشتم حامد:میشه استعفا داد؟ محسن: خیر احسان:من میخوام توی گروه رسول باشم، حامد چرا به درد نمیخوری آخه حامد:خودت به‌درد نخوری زینب:پسرا، پسرااا، دوباره شروع نکنید علی:حالا بازی جذاب‌تر میشه بنظرم، آخ جووون حامد:خفه محسن:حااامد؟ حامد:خب ببخشید رسول:گفتم بهتون بازی نکنم رضا:نه عمو جان، توام بازی نکنی علی هست، اینا همیشه سر این بازی غر میزنن حامد:من کی غر زدم آخه رضا:۲۰ ثانیه پیش حامد:واقعا که بابا علی:خب این دفعه گروه مامان‌اینا بگن از چی باشه حامد:نخونیم؟ علی:آخرش، فقط حامد بخدا تقلب کنی من میدونم و تو حامد:باشه بابا رضا:خیله خب اززز... احسان:عمو یه چیز سخت بگو رسول دیر بنویسه علی:رسول دیر بنویسه که شما هم از اون بدتر حامد:راست میگه دیگه رضا:اصلا یه چیز آسون میگم، از الف بنویسید حامد:اخ‌جون.. سه.‌دو.‌یک. شروع ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:من نمیدونم حوصله نداره چرا باید بازی کنه؟؟؟😐
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و هفتاد و پنجم💛 اصلا حوصله هیچ چیزو و هیچ کسو نداشتم ولی خب امشب برای این خانواده بهترین شب بود چرا برای من نباشه؟ خودمو با این حرفا، امید دادم و خنده به لب های بی‌جونم آوردم میدیدم علیرضا چطوری ذوق میکنه و میخنده خنده هاش برای حکم مسکن بود و چقدر احمق بودم خودمو از این خنده ها محروم کردم، خوشحال بودم که اگه منم نباشم بازم کسایی رو دارم از ثمره عشق منو عاطفه مواظبت کنن و من چقدر خدارو بابت این موضوع شاکر بودم همیشه از بچگی خدا هوامو داشت شاید بعضی وقت ها از امتحانای سخت خسته میشدم ولی با حرفای بهترین های زندگیم دوباره جون میگرفتم و به ادامه امتحان می‌پرداختم الان دیگه به این پی بردم خدا همیشه هوای بنده هاشو داره مخصوصا بنده های گناهکار خدا خیلی مهربونه، خیلی وقتی صداش زدم، شنید خیلی زود هم شنید خدا خیلی هوامو داره و خیلی ناشکریه جوابش رو با شکوندن دل خانواده‌ام یا ناراحتی اونا بدم تصمیم گرفتم دیگه همه چی رو بریزم تو خودم، توی ته ته قلبم که هیچ کس جز عاطفه جاش اونجا نیست ولی خب میدونم من طبل تو خالیم، خوب میدونستم چند ساعت دیگه به غار تنهاییام میخوام پنهان ببرم، همه این حرفا پوچ میشه از فکر و خیالم بیرون اومدم تازه فهمیدم که باید از حرف الف بنویسم بابا بهم با نگرانی نگاه می‌کرد تازه متوجه افتادن اشک روی گونه هام شدم، چند ساعت نشد، چند ثانیه شد لبخندی زدم تا نگرانم نباشه محسن(اروم):خوب نیستیا رسول(اروم):خوبم بابا، شروع کنم به نوشتن که این سری عقب افتادیم بابا لبخند غمناکی بهم زد سعی کردم خودمو از اون حال و هوا دربیارم خودکار توی دستمو روی کاغذ بردمو شروع به نوشتن کردم هیچی توی مغزم نمی‌اومد که بنویسم نگاهی به بابا انداختم که خودش متوجه شد، برگه رو از دستم گرفتو مشغول نوشتن شد علی:استپ حامد:زهرمار احسان:رسول چندتا نوشتی؟ رسول:بابا نوشت احسان:همه رو نوشتم، فقط از الف بود دیگه؟ من با آ ننوشتم همه رو رضا:آره درسته بچه ها داشتن حرف میزدن که علیرضا اومد بغلم نشست چشم هاشو مالش میداد رسول:خوابت میاد؟ علیرضا:اوهوم رسول:تو بغلم بخواب قربونت برم علیرضا:باته دست انداختم زیر گردن و پاهاش به صورت خوابیده تو بغلم گرفتمش زینب:عمه جان ببرش تو اتاق بخوابه رسول:نه راحتم، خوابش ببره عمه چیزی نگفت منم روبه کردم سمت بابا و گفتم رسول:نمیریم؟ محسن:کجا؟ رسول:خونه دیگه حامد:خیر رسول:چرا؟ احسان:رسول اینجا اومدنت دست خودته رفتنت با صاحبخونه‌است ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:از نظر ما آدما همیشه امتحانای خدا سخته... یه بار گفتیم اسونه؟ یا بخاطرش شکر کنیم؟ یکم بیندیشیم😊❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و هفتاد و ششم💛 رسول:یعنی چی؟ رضا:یعنی اینکه شما حالا حالاها مهمون ما هستین رسول:اینجوری که نمیشه احسان:هر دفعه اینجوری میشه رسول، میایم چند رو میمونیم، شاید باورت نشه ولی منو امیرحسین اینجا یه کشو داریم برای لباسامون رسول:😳، شوخی میکنی؟ علی:بدبخت هنگ کرد احسان:جدی میگم باور کن رسول:آخه... زینب:دیگه آخه نداره عزیزدلم، حداقل شما ۳ روز اینجا می‌مونید رسول:مزاحم.. رضا:محسن این پسرت خیلی حرف میزنه‌ها بابا دست انداخت رو شونه هام محسن:نزن این حرفو، پسرم یکم خجالتیِ علی:دیگه زیادی خجالتیه دایی زینب:اذیت نکنید پسرمو رضا:چشم چشم ببخشید خانم علی:میگم رسول رسول:جانم؟ علی: میشه علیرضا پیش من بخوابه امشب؟ احسان:نمیتونی نگهش‌داریا علی:چرا؟ احسان:شب بیدار بشه ببینه رسول کنارش نیست گریه میکنه، دیشب پیش خوابیده بود، صبح پاشدم دیدم نیست😂 محسن:بله دیگه، بچه از گریه سکسکه گرفته بود علی:من امشب قرص نمی‌خورم تا خوابم سنگین نشه، خواهش میکنم رسول:باشه علی:دستت طلا حامد:وای خدا چقدر ناز خوابیده تو بغل رسول علی:الهی دورش بگردم احسان: یه دور بیشتر بگرد حامد:😂 عالی بود احسان زینب:رسول جان تو اتاق براش تشک پهن کردم ببر بخوابونش علی:مامان قراره پیش من بخوابه زینب:باشه، فقط مامان‌جان پات درد نمیکنه؟ علی:نه خوبم عزیزم، نگران نباش عمه دیگه چیزی نگفت، بازی رو هم خداروشکر تموم کردن،علی و احسان و حامد مشغول حرف زدن بودن آقارضا هم داشت با، بابا حرف میزد عمه زینب هم بعد از اینکه بشقاب های میوه رو جمع کرد اومد کنارم نشست لبخند مهربونی بهم زد که جوابش رو با یه لبخند کم جون دادم، خدایا زودتر امشب تموم بشه، شبی که بدون عاطفه بگذره رو دوست ندارم، متنفرم ازش زینب:بیا ببرش تو اتاق، اینجا سر و صدا هست بیدار نشه راست می‌گفت خیلی صدا بود، البته از خونه همسایه صدا میومد چشمی گفتم و خواستم بلند بشم ولی خب با علیرضا سختم بود یکم، عمه زینب علیرضا رو از بغلم گرفت ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:بدون تو زندگی برام سخته🥲💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و هفتاد و هفتم💛 خودش علیرضا رو برد تو اتاق حامد:بچه ها بیاین حداقل جرأت و حقیقت بازی کنیم احسان:رسول اینو که.. رسول:من بازی نمیکنم علی:عه رسول، فاز مخالف نزن دیگه رسول:حوصله ندارم خب احسان:آقا ما فقط میشینیم، کاره خاصی انجام نمیدی رسول:خیله خب بابا چرا عصبی میشی احسان:عصبی میکنی دیگه حامد:حالا ول کن، دایی، بابا، بازی میکنید رضا:نه باباجان علی:چرا؟ محسن:مگه بچه شدیم؟ همون اسم و فامیلم بازی کردین بسته حامد:باشه، بزار برم بطری بیارم علی:حله، فقط آقایون من نمیتونم رو زمین بشینم حامد:می‌شینیم جلوی پات، بعد ت تورو خالی میزاریم دیگه علی:اوکی گرفتم حامد رفتو بعد از چند دیقه با یه بطری اومد حامد:خب بفرمایید علی:رفتی بسازی؟ حامد:تشنم شد داشتم آب می‌خوردم احسان:خب حالا ولش، رسول بیا جلو رسول:پشتم به بابا میشه خب محسن:پاشو برو جلو ببینم، حالا واسه من احترام گذاشتن رو یاد گرفته رسول:😐 همه:😂 احسان:عالی بود بابا، بیا دیگه رسول:چشم علی:خب علی که نمیتونه بچرخونه، من به عنوان بزرگتر این جمع میچرخونم احسان:زر نزن حامد حامد:سکوت، بی ادب آدم با بزرگترش اینجوری رفتار میکنه؟ احسان:حامد تو فقط ۳ روز از من بزرگتری حامد:همون سه روز رسول:جدی تو سه روز بزرگتری؟ حامد:چطور؟ احسان:پیرتر میخوره رسول مگه نه؟ رسول:نه بابا، فکر میکردم حداقل یک سالی باهم تفاوت سنی داشته باشید حامد:من سه روز از این جنابعالی بزرگترم، البته احسان ۷ ماهه به دنیا اومده، وگرنه اگه همون ۹ ماه به دنیا میومد من الان چند ماه بزرگتر بودم رضا:والا توام با موقع به دنیا نیومدی حامد جان علی:😂ضایع شدی برادر جان، حامد:اَه خب من فقط دوهفته زودتر به‌دنیا اومدم دیگه محسن:تو بگو یک روز زینب:یکم آروم حرف بزنید بچه بیدار نشه رسول:آره خواهش میکنم آرومتر ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:🤣🤣 فقط حامد و احسان
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و هفتاد و هشتم💛 علی:خب زودتر بازی کنیم من باید برم بخوابم حامد:لوس، زودتر برو گچ پاتو باز کن خیلی... محسن:بسته کنید دیگه، بازی میکنید بسم‌الله، نمی‌کنید ساکت باشید اون بچه هم بیدار نشه احسان:خب پس شروع، من میچرخونم به کوری چشم بعضی ها حامد:کور خودت احسان:حاااامد علیرضا:😭 رسول:احسان میکشمت زود پاشدم رفتم تو اتاق، کنارش نشستم و بغلش کردم دست میکشیدم روی کمرش رسول:بخواب بابا، چیزی نیست کنارتم آروم آروم داشتم تو بغلم تکونش میدادم که بخوابه یادمه همیشه عاطفه براش لالایی میخوند با اون صدای قشنگش ولی خب من این مهارت رو ندارم نگاهی به علیرضا کردم که آروم شده بود و داشت خواب میرفت آروم لب زدم رسول:شرمندتم بابا💔 ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ محسن:شد چندبار آقا احسان.؟ احسان:اونش مهم نیست، مهم اینکه الان رسول از وسط نصفم میکنه حامد:دستش درد نکنه زینب:یعنی از دست شماها من به کدوم بیابون پناه ببرم محسن:بیابون سراغ دارم آبجی بیا باهم بریم رضا:خودت تنها برو چرا زن منو میخوای ببری؟ علی:😂آفرین بابا از زنت دفاع کن محسن:عجبا تا بابا خواست حرفی بزنه رسول از اتاق بیرون اومد محسن:چیشد خوابید رسول:آره خوابید، احسان صدات بره بالا برادری رو فراموش میکنم حامد:اوه اوه خشن هستیا رسول:خشن شدم امروز علی:احسان امروز با این بنده خدا چیکار کردی که انقدر شاکیه از دستت احسان:چند بار علیرضا رو بیدار کردم همین رسول:چیز اصلا مهمی هم نبود علی:😂بسته بسته بیا بشین رسول بازی کنیم رسول:چشم رسول که نشست حامد بطری رو چرخوند به من و احسان افتاد، احسان:خب جرأت یا حقیقت؟ علی:بنظرت من میتونم جرأت برم؟ احسان:خب پس..اوووم. آها تابه حال شده عمو رضا دست روت بلند کنه؟ رضا:آره احسان:🤣وای خدا، دمت گرم عمو علی:کی زدی بابا؟چرا یادم نمیاد؟ رضا:تو دوران مدرسه زدمت، وقتی با یه نفر دعوا کردی، یادت نیست؟ علی:آها الان یادم افتاد، همون موقع که باهاتون قهر کردم رضا:بله حامد:خب پس دوباره بچرخونم احسان:اینبار من میچرخونم حامد:باش ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:شرمندتم بابا....(:💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و هفتاد و نهم💛 احسان چرخوند افتاد به منو و رسول علی‌: خب جرأت یا حقیقت؟ رسول:حس جرأت ندارم منم، پس همون حقیقت علی:خب حقیقت‌، چی بگم.. اوووم. آها بدترین سوتی که توی دوران مدرسه دادی رو بگو رسول:من خیلی تو این دوران سوتی دادم آخه علی:بدترینشو بگو، که آبروت رفته رسول:آها، بزار اینو بگم، توی دوران راهنمایی سر امتحانات ترم اول من مریض شدم جوری بودم که نمیتونستم از جام بلند بشم اینجوری بگم بهتون بعد آقا خداروشکر اول امتحان آسون گرفته بودن من خب حالم بد بود نرفتم سر امتحان عربی گفتم دیگه باید برم نمیشه اینو نرم، آقاجونم منو برد عربیم خوب بود من احسان:دَرست خوب بود؟ رسول:معدلم پایین ۱۹/۵ نمیومد احسان:خوبه دیگه رسول:آره علی:خب ادامه بده رسول:من رفتم سر جلسه بعد من آدمی نبودم که تقلب کنم، می‌رسوندم ولی تقلب نمیکردم کسی که جلوی من نشسته بود رفیقم بود بعد این سر همه امتحانات باید چک نویس کنارش می‌بود، فکر کن سر امتحان املا و دینی هم چک نویس لازم داشت خلاصه من تمام برگه رو نوشتم یه سوال مونده بود که قواعد عربی بود، وزن کلمات علی:آره من خیلی این قواعدُ دوست دارم، آسون بود رسول:آره، آقا من یادم رفت باید چیکار کنم، حالمم اصلا خوب نبود گیج بود کلی بگم بعد دیدم این رفیقم جلویی فامیلیش فریدونی بود، آقا اون توی چک نویسش نوشته وزن به اضافه چند تا کلمه منم دیدم مراقب حواسش نیست یکم خم شدم تا ببینم، بنویسمش خداشاهده، قسم میخورم اصلا اون لحظه نفهمیدم دارم چی مینویسم، فقط داشتم هرچی روی چک نویسش بود می‌نوشتم روی برگه خودم آقا وقتی امتحانات تموم شد خب منم حالم خوب شد، رفتم به فریدونی گفتم که من از روت تقلب کردم حلال کن اونم گفت باشه و اینجور حرفا بدبختی همون روز عربی داشتیم، دبیرش با من خوب بود، دیدم اومد سر کلاس چشمش به من افتاد اخم کرد، اصلا قرمز شده بود من گفتم خب شاید اتفاقی افتاده دیگه موقع برگه دادنی اسم منو خوند گفت بیا اینجا منی که دستیارش بودم و همه کاراشو می‌کردم اونروز اصلا به من نگفت کاری بکنم، بهم برگه رو نشون داد دستشم گذاشت دقیقا روی همون سوال وزن کلمات منه بدبخت نوشته بودم وزن اولی ۲ کلیو، وزن دومی ۱کیلو ۳۰۰ گرم همه:🤣 علی:عالی بود رسول، بعدش باهات چیکار کرد؟ رسول:هیچی دیگه دعوا و تنبیه و در آخر چسبوندن برگه امتحانی روی بُرد مدرسه احسان: خاک تو سرت رسول، آخه تو مگه چشم نداشتی؟ ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:تقلب🤣🤭
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و هشتاد💛 رسول:بابا بخدا نفهمیدم اون موقع،فریدونی هم وقتی فهمید اومد بهم گفت اونو واسه خرید آهن و اینجور چیزا پدرش نوشته بود، حامد:دبیرتون چقدر نامرد بود رسول:اون خیلی منو دوست داشت، ولی خب از دستم عصبی شد، فکر کن من اگه اون سوالو نمی‌نوشتم میشدم ۱۹/۵ ولی نوشتم دبیرمونم بخاطر اینکه ادب بشم بهم داد ۱۳ علی:بمیرم الهی، خیلی بد دردیه احسان:نمی‌نوشتی که بهتر بود رسول:همینو بگو حامد:خوبه زیر ۱۰ نداده علی:آقاجونت چیزی نگفت؟ رسول:رفتم براش تعریف میکنم، میگه دست دبیرتون درد نکنه، حقت بود باید بهت صفر میداد تا بفهمی تقلب نکنی رضا:😂 همه پدرا همینن زینب:خوبه خودتم پدری رضا:نظر لطف شماست محسن:😂 ولی خدایی انقدر این خنده امشب بهم چسبید که نگو علی:آره واقعا خیلی خوب بود سوتیِ آقارسول حامد:خب بیا دوباره بچرخونم زینب:مگه اینسری نوبت رسول نیست؟ حامد:عه چرا، ببخشید بیا رسول رسول:بچرخون حامد:تعارف نکن دیگه بیا رسول:باش رسول چرخوند که افتاد به احسان وخودش احسان:جرأت یا حقیقت؟ رسول:جهنم و ضرر، جرأت احسان:ترکیبی میزنی؟ محسن:نه احسان احسان:ای بابا، باشه سوت بزن رسول:😐 احسان:چیه؟ خب سوت بلبلی بزن رسول:اولا بلد نیستم، دوما علیرضا بیدار میشه احسان:چی بگم خب رسول:میخوای همون حقیقت رو انتخاب کنم؟ احسان:آره رسول:خب پس حقیقت احسان:آقامحمد و تو گوشیت چی سیو کردی؟ محسن:این سواله اخه؟ رسول:😂 سیو کردم آقامحمد احسان:بدون هیچ ایموجی؟ رسول:بله بدون هیچ ایموجی ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:همه پدرا همینن🤭🤣🤣
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و هشتاد و یکم💛 به چشمای بسته امیرحسین نگاهی کردم توی این ماموریت حسابی اذیت شد، هر چی بگه حق داره دستم توی موهای بلند و مشکیش در حال گردش بود به ساعت توی ماشین نگاه کرد ۲۳:۴۴ دستم خیلی میسوخت، حتی با اینکه بهم مسکن زده بودن تا دردش زیاد نباشه دستمو از موهای امیرحسین جدا کردم و گذاشتم روی بازوم، اینسری فکر نکنم از توبیخ سرهنگ بتونم قِسِر در برم صدای آروم کمیل منو به خودم آورد مهدی:بله کمیل:آقا ببرمتون منزل؟ مهدی:نه بریم اداره سجاد:آقا خسته‌اید، میتونید فردا هم اداره بیاین مهدی:آقاسجاد، گفتم میرم اداره سجاد:چشم دیگه حرفی زده نشد و کمیل هم سمت اداره روند این مدت به محسنم زنگ نزده بودم قطعا خیلی نگران شده خواستم یکم استراحت کنم، چون می‌رسیدم اداره باید کارامو انجام می‌دادم، پس بهترین فرصت برای استراحت همین الان بود شاید خوابم نمی‌برد ولی خب حداقل چشم هامو می‌بستم یکم از سوزش می‌افتاد سرمو تیکه دادم به صندلی و چشم هامو بستم چند دیقه‌ای همینجوری گذشت که صدای گوشی سجاد بلند شد از صحبت هاش متوجه شدم سرهنگه سجاد:آقا؟ چشم باز کردمو نگاه سوالی بهش کردم سجاد:جناب سرهنگ با شما کار داره موبایلُ از دستش گرفتم یکم صدامو صاف کردم و گوشیو چسبوندم به گوشم مهدی:سلام آقا صفایی:سلام مهدی جان خوبی؟ مهدی:ممنون آقا، شرمنده این چند روز نگران شدین، نمیتونستم ریسک کنمو خط‌مو فعال کنم صفایی:کار خوبی کردی، برین خونه استراحت کنید فردا بیا اداره باهات حرف دارم مهدی:نیازی نیست برم خونه آقا، الان مزاحمتون میشم صفایی:تو نیاز نداری خب من که نیاز دارم آقای موحد مهدی:😅 معذرت میخوام صفایی:شوخی بود، امشب توی اداره هستم میتونی بیای پیشم مهدی:حتما آقا صفایی:امیرحسین چطوره؟ مهدی:خوبه آقا صفایی:خیله خب میبینمت دیگه خداحافظ مهدی:خدانگهدار ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:سخت‌ترین شغل واقعا همینه🥲❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و هشتاد و دوم💛 خیلی دیر وقت بود، فردا هم باید زود میرفتم اداره محسن:خب عزیزان من برم بخوابم که خیلی خستم زینب:داداش صبر کن، من جاهارو چطوری پهن کنم؟ رضا:رسول و محسنو پهن کن تو اتاق علی، رسول پیش بچه‌اش بخوابه احسان:منو حامد و علی هم که تا صبح بیداریم محسن:احسان فردا سرمون شلوغه، خوابالو باشی توبیخت میکنم احسان:خب تا ساعت ۳ بیدار میمونیم حامد:نه نه نه، تا نماز صبح، بخدا نمیشه تورو بیدار کرد محسن:دیگه از دست شما ها پیر شدم هر کاری میخواید بکنید حامد:عه دایی جان این چه حرفیه، پیر کجا بود اول جوونیه شماست علی:بعدم دایی جان یه نفر دیگه هم به اکیپ اضافه شده محسن:رسول خواهش میکنم تو مثل اینا نباش و نشو علی:عه دایی خوبه که محسن:شما رد دادین حامد:رسولم نمیزارم بخوابه اصلا محسن:بیخود، رسولم خسته شده علی:خسته‌ای رسول؟ رسول:والا چی بگم، به من یاد داد رو حرف بزرگترم حرف نزن حامد:لوووس محسن:افرین بابا، حالا پاشو پاشو رسول:چشم احسان:یهو بگو خوابم میاد دیگه رسول: خوابم نمیاد ولی دوست دارم شب تن.. محسن:اشکال نداره بابا، پاشو رسول با ببخشیدی از سرجاش بلند شد و رفت تو اتاق علی:دایی من کجا بخوابم؟ محسن:تو اتاقت دیگه علی:رسول معذب نمیشه؟ محسن:نه بابا، علی:یه بپرس ازش محسن:باش ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ روی علیرضا رو کشیدم و به سمت عمه که در حال پهن کردن تشک ها بود برگشتم رسول:خودم ميندازم زینب:دیگه انداختم، تموم شد رسول:ممنون زینب:عزیز عمه چیزی لازم نداری بیارم برات؟گشنه نیستی؟ رسول:نه عمه ممنونم گشنه نیستم شام خوردم زینب:آخه چند قاشق که‌... رسول:اتفاقا امشب خیلی خوردم، از دست پخت خوشمزه شما زینب:نوش جونت عزیزم صدای در اومد محسن:رسول بابا اشکال نداره علی بیاد اینجا بخوابه رسول:نه بابا این چه حرفیه، من مزاحم شدم انگار زینب:دیگه از این حرفا نشنوم رسول رسول:چشم،ببخشید ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:امشب چه شبی بشه😉🌱
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و هشتاد و سوم💛 عمه زینب که رفت بیرون علی و دایی اومدن محسن:درد میکنه پات؟ علی:یکم محسن:میتونی تحمل کنی؟یا قرص بیارم برات علی:اگه الان بتونم تحمل کنم چند دیقه دیگه نمیتونم محسن:میرم الان قرصتو میارم علی:دستت درد نکنه محسن:الان میام دایی بابا که رفت منم برگشتم سمت علی که دست می‌کشید روی موهای علیرضا رسول:پاتون چی شده؟البته ببخشید سوال کردم، آخه یه شکستگی انقدر درد نداره علی:میشه انقدر باهام رسمی حرف نزنی؟اینجوری من راحت نیستم، مطمئنم که خودتم راحت نیستی رسول:بله درست میگین ببخشید علی:باز که رسمی حرف زدی رسول:😅 علی:من از یه بلندی افتادم و بعدش هم منو گروگان گرفتن، اونجا به پام خیلی فشار آوردن یه عمل سخت داشتم که تو ماهیچه پام پلاتین گذاشتن، از اون طرفم مچ پام شکست بود گچ گرفتن، برای همین پلاتین پام خیلی اذیتم میکنه و دردش جونمو میگیره رسول:اها، انشالله زود خوب میشی علی:ممنون، فقط به کسی چیزی نگو رسول:چرا؟مگه کسی نمیدونه؟ علی:بابا و دایی محسن و دایی مهدی فقط میدونن، به هیچ کس نگو مخصوصا به مامان و حامد، نگران میشن رسول:باش صدای در اومد و بعدش بابا داخل شد بهم لبخندی زد که جوابشو با یه لبخند عمیق دادم محسن:بیا دایی قرصتو بخور بخواب علی:ممنون، چشم علی قرصشو خورد و بعدم به کمک بابا دراز کشید بابا بوسه‌ای روی پیشونی‌ علیرضا کاشت و اومد سمتم محسن:بخواب بابا توام خسته‌ای رسول:چشم بابا دوباره رفت بیرون تا مسواک بزنه به علی نگاهی کردم که داشت خواب میرفت، نگاهی به بسته قرصش کردم مسکن بود البته قوی یاد قرص خودم افتادم، اوه اوه الان میتونم بگم۱۰ روزی میشه نخوردمش، عماد بفهمه منو میکشه قشنگ محسن:چیشده؟ رسول:هیچی ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:قرص...(:
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و هشتاد و چهار💛 روی تشک نشستم و پتو رو روی پام انداختم با صدای آرومی بابا رو مخاطب قرار دادم رسول:بابا محسن:جانم؟ رسول:میشه ۳تا خواهش بکنم ازتون؟ محسن:تو ۳۰۰ تا خواهش بکن رسول:امشب ۳ تا محسن:بگو قربونت برم، بگو بابا رسول:خب چطوری بگم، میشه... محسن:صبرکن، صبرکن، نگو که با محمد حرف بزنم تا بیای سایت رسول:خواهش دومم بود محسن:از دست تو رسول، من چیکار کنم اخه؟ رسول:بابا بخدا پوسیدم، دوروز مونده هنوز نمیتونم طاقت بیارم، بعدم شما که میگین چندروز قراره اینجا بمونیم خب من معذب میشم وقتی شما و احسانم نیستید محسن:معذب چرا اخه رسول؟ من به عنوان پدرت بهت بگم که اگه جونتو دوست داری دیگه اینو نگو، زینب امروزُ ساکت موند و هیچی نگفت از فردا تو فقط کافیه بگی معذبم اونموقع زینب وارد کار فیزیکی میشه رسول:😂 در این حد حساسه؟ محسن:خیلی، دوست داره همه تو خونش احساس راحتی کنن رسول:چشم، ولی دلم تنگ شده، میشه حرف بزنید باهاش؟اون رو حرف شما نه نمیاره محسن:از دست تو، باشه باهاش حرف میزنم رسول:وای مرسی بابا محسن: حالا اولی و سومی خواهشت؟ رسول:اولی اینکه...اوووم.. میشه فردا یا هر وقت که تونستید منو ببرید سر مزار مامان مرضیه؟ بابا جیزی نگفتُ اومد کنار نشست کمی بهم خیره شد و بعدش تو آغوش پر از امنش پناهم داد محسن:چرا که نه، میخواستم امروز ببرمت ولی گفتم بزار خودش بگه بعد، که الان گفتی، فردا میبرمت ‌زیر لب ممنونی گفتم، دلم نمیخواست از بغلش بیرون بیام، بغلی که ۲۷ سال نچشیدم امنی بغلی که ازم گرفتنش، کسایی که برام مهمترین های دنیا بودن ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:سه تا خواهش😊❤️