eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
870 دنبال‌کننده
223 عکس
110 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و هفتاد و نهم💛 احسان چرخوند افتاد به منو و رسول علی‌: خب جرأت یا حقیقت؟ رسول:حس جرأت ندارم منم، پس همون حقیقت علی:خب حقیقت‌، چی بگم.. اوووم. آها بدترین سوتی که توی دوران مدرسه دادی رو بگو رسول:من خیلی تو این دوران سوتی دادم آخه علی:بدترینشو بگو، که آبروت رفته رسول:آها، بزار اینو بگم، توی دوران راهنمایی سر امتحانات ترم اول من مریض شدم جوری بودم که نمیتونستم از جام بلند بشم اینجوری بگم بهتون بعد آقا خداروشکر اول امتحان آسون گرفته بودن من خب حالم بد بود نرفتم سر امتحان عربی گفتم دیگه باید برم نمیشه اینو نرم، آقاجونم منو برد عربیم خوب بود من احسان:دَرست خوب بود؟ رسول:معدلم پایین ۱۹/۵ نمیومد احسان:خوبه دیگه رسول:آره علی:خب ادامه بده رسول:من رفتم سر جلسه بعد من آدمی نبودم که تقلب کنم، می‌رسوندم ولی تقلب نمیکردم کسی که جلوی من نشسته بود رفیقم بود بعد این سر همه امتحانات باید چک نویس کنارش می‌بود، فکر کن سر امتحان املا و دینی هم چک نویس لازم داشت خلاصه من تمام برگه رو نوشتم یه سوال مونده بود که قواعد عربی بود، وزن کلمات علی:آره من خیلی این قواعدُ دوست دارم، آسون بود رسول:آره، آقا من یادم رفت باید چیکار کنم، حالمم اصلا خوب نبود گیج بود کلی بگم بعد دیدم این رفیقم جلویی فامیلیش فریدونی بود، آقا اون توی چک نویسش نوشته وزن به اضافه چند تا کلمه منم دیدم مراقب حواسش نیست یکم خم شدم تا ببینم، بنویسمش خداشاهده، قسم میخورم اصلا اون لحظه نفهمیدم دارم چی مینویسم، فقط داشتم هرچی روی چک نویسش بود می‌نوشتم روی برگه خودم آقا وقتی امتحانات تموم شد خب منم حالم خوب شد، رفتم به فریدونی گفتم که من از روت تقلب کردم حلال کن اونم گفت باشه و اینجور حرفا بدبختی همون روز عربی داشتیم، دبیرش با من خوب بود، دیدم اومد سر کلاس چشمش به من افتاد اخم کرد، اصلا قرمز شده بود من گفتم خب شاید اتفاقی افتاده دیگه موقع برگه دادنی اسم منو خوند گفت بیا اینجا منی که دستیارش بودم و همه کاراشو می‌کردم اونروز اصلا به من نگفت کاری بکنم، بهم برگه رو نشون داد دستشم گذاشت دقیقا روی همون سوال وزن کلمات منه بدبخت نوشته بودم وزن اولی ۲ کلیو، وزن دومی ۱کیلو ۳۰۰ گرم همه:🤣 علی:عالی بود رسول، بعدش باهات چیکار کرد؟ رسول:هیچی دیگه دعوا و تنبیه و در آخر چسبوندن برگه امتحانی روی بُرد مدرسه احسان: خاک تو سرت رسول، آخه تو مگه چشم نداشتی؟ ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:تقلب🤣🤭
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و هشتاد💛 رسول:بابا بخدا نفهمیدم اون موقع،فریدونی هم وقتی فهمید اومد بهم گفت اونو واسه خرید آهن و اینجور چیزا پدرش نوشته بود، حامد:دبیرتون چقدر نامرد بود رسول:اون خیلی منو دوست داشت، ولی خب از دستم عصبی شد، فکر کن من اگه اون سوالو نمی‌نوشتم میشدم ۱۹/۵ ولی نوشتم دبیرمونم بخاطر اینکه ادب بشم بهم داد ۱۳ علی:بمیرم الهی، خیلی بد دردیه احسان:نمی‌نوشتی که بهتر بود رسول:همینو بگو حامد:خوبه زیر ۱۰ نداده علی:آقاجونت چیزی نگفت؟ رسول:رفتم براش تعریف میکنم، میگه دست دبیرتون درد نکنه، حقت بود باید بهت صفر میداد تا بفهمی تقلب نکنی رضا:😂 همه پدرا همینن زینب:خوبه خودتم پدری رضا:نظر لطف شماست محسن:😂 ولی خدایی انقدر این خنده امشب بهم چسبید که نگو علی:آره واقعا خیلی خوب بود سوتیِ آقارسول حامد:خب بیا دوباره بچرخونم زینب:مگه اینسری نوبت رسول نیست؟ حامد:عه چرا، ببخشید بیا رسول رسول:بچرخون حامد:تعارف نکن دیگه بیا رسول:باش رسول چرخوند که افتاد به احسان وخودش احسان:جرأت یا حقیقت؟ رسول:جهنم و ضرر، جرأت احسان:ترکیبی میزنی؟ محسن:نه احسان احسان:ای بابا، باشه سوت بزن رسول:😐 احسان:چیه؟ خب سوت بلبلی بزن رسول:اولا بلد نیستم، دوما علیرضا بیدار میشه احسان:چی بگم خب رسول:میخوای همون حقیقت رو انتخاب کنم؟ احسان:آره رسول:خب پس حقیقت احسان:آقامحمد و تو گوشیت چی سیو کردی؟ محسن:این سواله اخه؟ رسول:😂 سیو کردم آقامحمد احسان:بدون هیچ ایموجی؟ رسول:بله بدون هیچ ایموجی ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:همه پدرا همینن🤭🤣🤣
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و هشتاد و یکم💛 به چشمای بسته امیرحسین نگاهی کردم توی این ماموریت حسابی اذیت شد، هر چی بگه حق داره دستم توی موهای بلند و مشکیش در حال گردش بود به ساعت توی ماشین نگاه کرد ۲۳:۴۴ دستم خیلی میسوخت، حتی با اینکه بهم مسکن زده بودن تا دردش زیاد نباشه دستمو از موهای امیرحسین جدا کردم و گذاشتم روی بازوم، اینسری فکر نکنم از توبیخ سرهنگ بتونم قِسِر در برم صدای آروم کمیل منو به خودم آورد مهدی:بله کمیل:آقا ببرمتون منزل؟ مهدی:نه بریم اداره سجاد:آقا خسته‌اید، میتونید فردا هم اداره بیاین مهدی:آقاسجاد، گفتم میرم اداره سجاد:چشم دیگه حرفی زده نشد و کمیل هم سمت اداره روند این مدت به محسنم زنگ نزده بودم قطعا خیلی نگران شده خواستم یکم استراحت کنم، چون می‌رسیدم اداره باید کارامو انجام می‌دادم، پس بهترین فرصت برای استراحت همین الان بود شاید خوابم نمی‌برد ولی خب حداقل چشم هامو می‌بستم یکم از سوزش می‌افتاد سرمو تیکه دادم به صندلی و چشم هامو بستم چند دیقه‌ای همینجوری گذشت که صدای گوشی سجاد بلند شد از صحبت هاش متوجه شدم سرهنگه سجاد:آقا؟ چشم باز کردمو نگاه سوالی بهش کردم سجاد:جناب سرهنگ با شما کار داره موبایلُ از دستش گرفتم یکم صدامو صاف کردم و گوشیو چسبوندم به گوشم مهدی:سلام آقا صفایی:سلام مهدی جان خوبی؟ مهدی:ممنون آقا، شرمنده این چند روز نگران شدین، نمیتونستم ریسک کنمو خط‌مو فعال کنم صفایی:کار خوبی کردی، برین خونه استراحت کنید فردا بیا اداره باهات حرف دارم مهدی:نیازی نیست برم خونه آقا، الان مزاحمتون میشم صفایی:تو نیاز نداری خب من که نیاز دارم آقای موحد مهدی:😅 معذرت میخوام صفایی:شوخی بود، امشب توی اداره هستم میتونی بیای پیشم مهدی:حتما آقا صفایی:امیرحسین چطوره؟ مهدی:خوبه آقا صفایی:خیله خب میبینمت دیگه خداحافظ مهدی:خدانگهدار ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:سخت‌ترین شغل واقعا همینه🥲❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و هشتاد و دوم💛 خیلی دیر وقت بود، فردا هم باید زود میرفتم اداره محسن:خب عزیزان من برم بخوابم که خیلی خستم زینب:داداش صبر کن، من جاهارو چطوری پهن کنم؟ رضا:رسول و محسنو پهن کن تو اتاق علی، رسول پیش بچه‌اش بخوابه احسان:منو حامد و علی هم که تا صبح بیداریم محسن:احسان فردا سرمون شلوغه، خوابالو باشی توبیخت میکنم احسان:خب تا ساعت ۳ بیدار میمونیم حامد:نه نه نه، تا نماز صبح، بخدا نمیشه تورو بیدار کرد محسن:دیگه از دست شما ها پیر شدم هر کاری میخواید بکنید حامد:عه دایی جان این چه حرفیه، پیر کجا بود اول جوونیه شماست علی:بعدم دایی جان یه نفر دیگه هم به اکیپ اضافه شده محسن:رسول خواهش میکنم تو مثل اینا نباش و نشو علی:عه دایی خوبه که محسن:شما رد دادین حامد:رسولم نمیزارم بخوابه اصلا محسن:بیخود، رسولم خسته شده علی:خسته‌ای رسول؟ رسول:والا چی بگم، به من یاد داد رو حرف بزرگترم حرف نزن حامد:لوووس محسن:افرین بابا، حالا پاشو پاشو رسول:چشم احسان:یهو بگو خوابم میاد دیگه رسول: خوابم نمیاد ولی دوست دارم شب تن.. محسن:اشکال نداره بابا، پاشو رسول با ببخشیدی از سرجاش بلند شد و رفت تو اتاق علی:دایی من کجا بخوابم؟ محسن:تو اتاقت دیگه علی:رسول معذب نمیشه؟ محسن:نه بابا، علی:یه بپرس ازش محسن:باش ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ روی علیرضا رو کشیدم و به سمت عمه که در حال پهن کردن تشک ها بود برگشتم رسول:خودم ميندازم زینب:دیگه انداختم، تموم شد رسول:ممنون زینب:عزیز عمه چیزی لازم نداری بیارم برات؟گشنه نیستی؟ رسول:نه عمه ممنونم گشنه نیستم شام خوردم زینب:آخه چند قاشق که‌... رسول:اتفاقا امشب خیلی خوردم، از دست پخت خوشمزه شما زینب:نوش جونت عزیزم صدای در اومد محسن:رسول بابا اشکال نداره علی بیاد اینجا بخوابه رسول:نه بابا این چه حرفیه، من مزاحم شدم انگار زینب:دیگه از این حرفا نشنوم رسول رسول:چشم،ببخشید ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:امشب چه شبی بشه😉🌱
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و هشتاد و سوم💛 عمه زینب که رفت بیرون علی و دایی اومدن محسن:درد میکنه پات؟ علی:یکم محسن:میتونی تحمل کنی؟یا قرص بیارم برات علی:اگه الان بتونم تحمل کنم چند دیقه دیگه نمیتونم محسن:میرم الان قرصتو میارم علی:دستت درد نکنه محسن:الان میام دایی بابا که رفت منم برگشتم سمت علی که دست می‌کشید روی موهای علیرضا رسول:پاتون چی شده؟البته ببخشید سوال کردم، آخه یه شکستگی انقدر درد نداره علی:میشه انقدر باهام رسمی حرف نزنی؟اینجوری من راحت نیستم، مطمئنم که خودتم راحت نیستی رسول:بله درست میگین ببخشید علی:باز که رسمی حرف زدی رسول:😅 علی:من از یه بلندی افتادم و بعدش هم منو گروگان گرفتن، اونجا به پام خیلی فشار آوردن یه عمل سخت داشتم که تو ماهیچه پام پلاتین گذاشتن، از اون طرفم مچ پام شکست بود گچ گرفتن، برای همین پلاتین پام خیلی اذیتم میکنه و دردش جونمو میگیره رسول:اها، انشالله زود خوب میشی علی:ممنون، فقط به کسی چیزی نگو رسول:چرا؟مگه کسی نمیدونه؟ علی:بابا و دایی محسن و دایی مهدی فقط میدونن، به هیچ کس نگو مخصوصا به مامان و حامد، نگران میشن رسول:باش صدای در اومد و بعدش بابا داخل شد بهم لبخندی زد که جوابشو با یه لبخند عمیق دادم محسن:بیا دایی قرصتو بخور بخواب علی:ممنون، چشم علی قرصشو خورد و بعدم به کمک بابا دراز کشید بابا بوسه‌ای روی پیشونی‌ علیرضا کاشت و اومد سمتم محسن:بخواب بابا توام خسته‌ای رسول:چشم بابا دوباره رفت بیرون تا مسواک بزنه به علی نگاهی کردم که داشت خواب میرفت، نگاهی به بسته قرصش کردم مسکن بود البته قوی یاد قرص خودم افتادم، اوه اوه الان میتونم بگم۱۰ روزی میشه نخوردمش، عماد بفهمه منو میکشه قشنگ محسن:چیشده؟ رسول:هیچی ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:قرص...(:
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و هشتاد و چهار💛 روی تشک نشستم و پتو رو روی پام انداختم با صدای آرومی بابا رو مخاطب قرار دادم رسول:بابا محسن:جانم؟ رسول:میشه ۳تا خواهش بکنم ازتون؟ محسن:تو ۳۰۰ تا خواهش بکن رسول:امشب ۳ تا محسن:بگو قربونت برم، بگو بابا رسول:خب چطوری بگم، میشه... محسن:صبرکن، صبرکن، نگو که با محمد حرف بزنم تا بیای سایت رسول:خواهش دومم بود محسن:از دست تو رسول، من چیکار کنم اخه؟ رسول:بابا بخدا پوسیدم، دوروز مونده هنوز نمیتونم طاقت بیارم، بعدم شما که میگین چندروز قراره اینجا بمونیم خب من معذب میشم وقتی شما و احسانم نیستید محسن:معذب چرا اخه رسول؟ من به عنوان پدرت بهت بگم که اگه جونتو دوست داری دیگه اینو نگو، زینب امروزُ ساکت موند و هیچی نگفت از فردا تو فقط کافیه بگی معذبم اونموقع زینب وارد کار فیزیکی میشه رسول:😂 در این حد حساسه؟ محسن:خیلی، دوست داره همه تو خونش احساس راحتی کنن رسول:چشم، ولی دلم تنگ شده، میشه حرف بزنید باهاش؟اون رو حرف شما نه نمیاره محسن:از دست تو، باشه باهاش حرف میزنم رسول:وای مرسی بابا محسن: حالا اولی و سومی خواهشت؟ رسول:اولی اینکه...اوووم.. میشه فردا یا هر وقت که تونستید منو ببرید سر مزار مامان مرضیه؟ بابا جیزی نگفتُ اومد کنار نشست کمی بهم خیره شد و بعدش تو آغوش پر از امنش پناهم داد محسن:چرا که نه، میخواستم امروز ببرمت ولی گفتم بزار خودش بگه بعد، که الان گفتی، فردا میبرمت ‌زیر لب ممنونی گفتم، دلم نمیخواست از بغلش بیرون بیام، بغلی که ۲۷ سال نچشیدم امنی بغلی که ازم گرفتنش، کسایی که برام مهمترین های دنیا بودن ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:سه تا خواهش😊❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و هشتاد و پنجم💛 محسن:سومی رو نگفتی؟ رسول:نمیگم دیگه محسن:چرا؟ رسول:چون بازم بهم میخواید بگین لوس از بغلش بیرون آوردتم محسن:خب لوسی دیگه بابا رسول:اصلا هم لوس نیستم محسن:همین که بهم اون سومی رو نمیگی و ناز میکنی یعنی لوسی رسول:لا اله الا الله محسن:😂خیله خب ببخشید، بگو حالا رسول:نمیخوام محسن:زود باش بگو ببینم،بی ادب رسول:بابااا محسن:یواش، بگو دیگه رسول:قول میدین بهم لوس نگین؟ محسن:خیر رسول:بابا😐 محسن:رسول بگو دیگه خوابم میاد رسول:میشه.. شب بغلتون بخواب؟ محسن:دیگه در این مورد ازم اجازه نگیر رسول:یعنی میشه؟ بابا دراز کشید دست راستشو خوابوند رو زمین، اشاره کرد که بخواب، ذوق‌زده سرمو گذاشتم رو دستش اونم به پهلو شد و بهم نزدیک منم سرمو چسبوندم به سینه‌اش صدای ضربان قلبش برام حکم آرامش داشت امشب انگار از تنهایی و گریه و فکر‌وخیال خبری نبود، امشب فقط آرامش بود انگار چندتا آمپول آرامبخش بهم تزریق کرده بودن چشم هامو بستم و عطر تنش رو به ریه هام دادم رسول:بابا محسن:جانم؟ رسول:میشه همیشه کنارم باشی؟ تنهام نزاری؟بخدا دیگه طاقت ندارم محسن:شب بخیر نگاهی بهش کردم که لبخند زد با خیال راحت خزیدم تو بغلش و چشم هامو بستم این لبخند یعنی خیالت راحت تا قیامتم کنارت هستم خدایا شکرت❤️ ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:صدای ضربان قلب❤️🥲
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و هشتاد وششم💛 امیرحسین:نمیریم خونه؟ مهدی:چرا الان، صبر کن من اینو تموم کنم چشم امیرحسین:از دیشبه بیداری مهدی:کار داشتم امیرحسین:سلامتی مهمتره مهدی:کار یه پله بالاتره امیرحسین:از دست شما مهدی:خب تموم شد برو ماشینو روشن کن تا بیام امیرحسین:باش رفتم سمت پارکینگ، سوار ماشینم شدم آخی، دلم واسه ماشینم تنگ شده بودا عمو اومد و سوار ماشین شد منم راه افتادم سمت خونه، وسط راه یه جعبه شیرینی هم گرفتیم تو مسیر خونه درباره پرونده حرف زدیم اینکه قراره یه پرونده دیگه بهمون بدن مهدی:توی این پرونده میخوام نباشی امیرحسین:چرا؟ مهدی:توی این ماموریت حسابی خسته شدی، چند روز میخوام بفرستمت مرخصی امیرحسین:میخوان بگن چون من برادر‌ زاده شمام... مهدی:به بچه ها هم میخوام بدم، پس نگران نباش، امیرحسین:ولی من نیاز به مرخصی ندارم مهدی:ببین من نمیزارم توی این پرونده باشی، چه مرخصی بخوای یا نخوای امیرحسین:چرا نمیزارین؟خطرناکه؟ تو کار ما خب خطر طبیعیه مهدی:پرونده تصادفه، یه مرده که مست بوده با ماشین زده یه دختر جوون رو که چند روز مونده بوده به عروسیش، الان پدرو مادر دختره با شوهرش شکایت کردن ولی کسی که زده پسره یه پولداره میشه گفت کله‌گنده، واسه همین پرونده رو دادن بهم باید به شکایتشون رسیدگی کنم امیرحسین:پس چرا نمیزاری... مهدی:چون تو الان قدرت بدنی‌تو از دست دادی توی این ماموریت امیرحسین:آها پس یه دفعه بگو کلا قراره بری باشگاه دیگه مهدی:بله درسته دیگه هیچی نگفتم ضبط ماشینو روشن کردم و گوش سپردم به رادیو که داشت اخبار میگفت نیم ساعت گذشت که رسیدیم دم خونه ریموت رو زدم و ماشینو بردم تو پارکینگ مهدی:به محسن بگم خونه رو عوض کنیم، خوشم نمیاد ازش امیرحسین:وا خونه به این قشنگی مهدی:من خونه دلباز دوست دارم، این خونه حتی آفتابم نمیخوره امیرحسین:اوووو مهدی:زهرمار، پیاده شو ببینم همینجور که از ماشین پیاده میشدم با خنده گفتم امیرحسین:راستشو بگو عاشق شدی عمو؟محیط دلباز میخوای؟ مهدی:به کوری چشمت امیرحسین:جدی عمو خبریه؟ مهدی:فضولی؟ امیرحسین:جان من کیه؟من میشناسمش؟وای زن‌عمو دار شدیم رفت سوار آسانسور شدیم و طبقه ۳ رو زدم بعد مشتاق به عمو نگاه کردم که بلند خندید و گفت مهدی:دهنتو ببند امیرحسین، منو به ازدواج؟ امیرحسین:همینو بگو، کی به شما زن میده عمو با یه حرکت دستمو گرفتو پیچوند، پشت بهش شدم و آخ و اوخَم شروع شد امیرحسین:آی آی عمو دستم مهدی:یه باره دیگه بگو چی گفتی؟ امیرحسین:میدونی که زیادی زر میزنم، آخ آخ دستممم عمو دستمو ول کرد شروع کردم به مالش دادنش اونم دستاشو کرد تو جیبش و با غرور بهم نگاه کرد ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:اومدن😍😂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و هشتاد و هفتم💛 امیرحسین:همه سرگردا انقدر خشنن؟ یا فقط تویی؟ مهدی:خودت چی فکر میکنی؟ امیرحسین:من نمیدونم کی به من گفت بیام پیش تو کار کنم مهدی:بعدا میفهمی بیا بیرون حالا امیرحسین:اَی وای شیرینی رو نیاوردم مهدی:گیج امیرحسین:عمو😐 مهدی:راست میگم دیگه، زیر پاته نگاهی به زیر پام انداختم تازه یادم افتاد خودم آوردم و گذاشتم زمین خنده‌ای کردم و جعبه رو برداشتم از آسانسور بیرون رفتیم و در خونه رو باز کردم از این وقت روز بابا و داداش معلوم بود سرکارن مهدی:برو یه چایی دم کن امیر امیرحسین:برای بار هزارم من امیرحسینم، نه امیر مهدی:دوست دارم بگم امیر مشکل داری؟ امیرحسین:بله مشکل دارم عمو یه قدم به سمتم اومد که ترسیدم و زود دستامو به حالت تسلیم بالا بردم امیرحسین:غلط کردم، تو هرچی دوست داری صدام کن مهدی:چایی امیرحسین:بپر بغل دایی🤣 مهدی:امیرحسین دیزاین صورتتو عوض میکنمااا امیرحسین:بروسلی😐 عمو عصبی شد دوباره خواست سمتم بیاد که زود پریدم تو آشپزخونه و بلند خندیدم مهدی:آی محسن من اون دنیا تورو حلال نمیکنم با این بچه بزرگ کردنت منم همینجور که چایی‌ساز رو روشن کردم گفتم امیرحسین:اتفاقا دستش درد نکنه، بهترین تربیت رو خرج من کرده مهدی:دوبار از این کَل کَل بچگانه خودمون خندیدم، وای خدا کی میان که دلم حسابی براشون تنگ شده در یخچالو باز کردم، کشوی میوه رو باز کردم وپرتقال و سیب برداشتم گذاشتم توی میوه خوری با دوتا بشقاب بردم تو هال عمو روی کاناپه نشسته بود کنارش نشستم و بشقابو جلوش گذاشتم اونم یه سیب از ظرف برداشت و گاز زد امیرحسین:چاقو و بشقاب آوردم احیاناً مهدی:جهنم امیرحسین:لا اله الا الله مهدی:اون تلویزیونو روشن کن امیرحسین:نوکر بابات غلام سیاه مهدی:چی؟نشنیدم دوباره بگو امیرحسین:عمو یه بار بیا جدی صحبت کنیم عمو بلند شد و کتش رو درآورد بعد دست گذاشت رو بازوش و اخم کرد مهدی:سیسِت نمیخوره به این حرفا امیرحسین:درد داری عمو؟ مهدی:یکم، من میرم یه دوش بگیرم امیرحسین:آب به زخمت نباید بخوره، ممکنه بخیه هاش باز بشه مهدی:به‌توچه، مُفَتش امیرحسین:دست شما درد نکنه مهدی:برو بالا واسم لباس بیار امیرحسین:اینجا داری مهدی:خب پس صدات زدم بیار عمو چند قدم رفت که برگشت نگاهی بهم کرد، مهدی:نگران نباش، فقط سرمو میخوام بشورم امیرحسین:خب زودتر بگو مهدی:دوست نمی داشتم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:🤣🤣🤣🤣🤣🤣
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و هشتاد وهشتم💛 عمو که رفت حموم منم بلند شدم و رفتم واسه خودم یه چایی ریختم نگاهی به گوشیم انداختم که شارژ نداشت به سمت اتاق احسان قدم برداشتم که پام به چیزی برخورد کرد، خم شدم دیدم یه اسباب‌بازی هواپیماست، این دیگه واسه کی بود؟ ما که بچه نداشتیم تو ساختمون بیخیال انداختمش روی مبل و رفتم تو اتاق احسان دنبال شارژش میگشتم کشو های کنار تختش رو باز کردم که دیدمش برداشتمو زدم به پریز گوشی هم گذاشتم روی میز تا شارژ بشه خواستم از اتاق بیرون برم که باز یه اسباب‌بازی دیگه دیدم، اینسری یه خرس آبی رنگ بود، وا.. احسان بچه شده؟ مهدی:امیرررر امیرحسین:اومدم عمو لباسای عمو رو بردم و دادم بهش امیرحسین:اَه چاییم سرد شد مهدی:کم غر بزن امیرحسین:چقدر زود لباس پوشیدی مهدی:یاد بگیر دیگه، چایی بریز بیار امیرحسین:عمو کلفت گیر آوردی؟ مهدی:یس امیرحسین:از دست تو، الان میریزم رفتم توی آشپزخانه و چایی ریختم، چشمم افتاد ظرف ادویه‌جات کرم درون فعال شد و فلفل و نمک و زنجبیل برداشتم و یکم ریختم توی چایی لبخند خبیثی زدم، عواقب اینکارو خوب میدونستم ولی خب می‌ارزه بیرون اومدم و کنار عمو نشستم امیرحسین:بفرما مهدی:مرسی امیرحسین:درد داری باز مهدی:اره امیرحسین:میرم الان میارم برات مهدی:مهربون شدی؟ امیرحسین:بودم پاشدم برم که عمو یه قلوب از چایی خورد همون لحظه شروع کرد به سرفه، بلند خندیدم بعد از لحظاتی که به شدت کیف کردم زود از جاش بلند شد و عصبی نگاهم کرد اوه‌اوه بدبخت شدم رفت با صدایی که خنده توش موج میزد گفتم امیرحسین:غلط کردم مهدی:دیگه دیره اومد سمتم که سریع دویدم سمت اتاق بابا نه اینجا الان درگیره بشه بابا دعوا میکنه خواستم برم بیرون که دیگه دیر شده بود عمو جلوی در بود، لبخند دندون نمایی زدم عصبی‌تر شد و اومد سمتم ،جاخالی دادم و از دستش فرار کردم بیرون زود رفتم سمت اتاق خالیه همین که درو باز کردم خشک شدم.. ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:خشک شد😊😁
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و هشتاد و نهم💛 درد دستم از یه طرف، درد معده‌ام هم بخاطر اون چایی درد میکرد انقدر از دست امیرحسین عصبی بودم که فقط دلم میخواست بگیرمش یه دل سیر کتک بزنمش رفت توی اتاقی که وسایل اضافه رو محسن میذاشت خواستم برم سمتش که دیدم همون جلوی در خشکش زد جلو رفتم و دست گذاشتم رو شونه‌اش مهدی:چته امیرحسین:خونه رو اشتباه نیومدیم؟ مهدی:چی؟دیوونه شدی دیدم هنوز خیره به اتاقه، رد نگاهش رو گرفتم رسیدم به اتاق، اتاقی که پر بود از اسباب‌بازی، یه لحظه شک کردم شاید خونه رو اشتباه اومدیم، ولی من خودم با کلید درو باز کردم برگشتمُ با دیدن قاب عکسای محسن و بچه ها روی دیوار مطمئن شدم خونه درسته امیرحسین:اینجا چه‌خبره؟ مهدی:این همه عروسک اینجا چیکار میکنه؟ امیرحسین:اون کارتونِ دیگه چیه قبل از اینکه حرفی بزنم رفت سمت کارتون بزرگی که وسط اتاق بود چسب روش رو کَند امیرحسین:اینا دیگه چیه؟ جلو رفتمو به داخل کارتون نگاه کردم کیپ تا کیپ پر بود از کتاب مهدی:معلوم هست اینجا چه خبره؟ امیرحسین:اون چمدون چیه؟ مهدی:واسه کیه؟ امیرحسین:برای احسان و بابا که نیست، بزار بازش کنم ببینم توش چیه مهدی:زشته امیرحسین امیرحسین:چی چی زشته، باید بفهمیم آخرش یا نه مهدی:نکن خدارو خوش نمیاد امیرحسین:گناه نداره بابا مهدی:کی حرف گناه زد، میگم شاید یه چیزی توش باشه که تو نباید ببینی امیرحسین:پس تو ببین مهدی:😐 امیرحسین:عمو توروخدا بزار ببینم، طاقت ندارم پاشد رفت سمت چمدون و بازش کردم هر چی داخلش بود خالی کرد، یه سری لباس مردونه مشکی بود با لباسای بچگانه یه قاب عکس هم بود، آروم برداشتمش عکس یه خانم چادری کنار یه مرد بود با یه بچه حدود ۳،۴ ساله امیرحسین:اینا دیگه کین؟ مهدی:نمیشناسم امیرحسین:الان معلوم میشه مهدی:چیکار میخوای بکنی؟ امیرحسین:زنگ میزنم به بابا میپرسم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:هعی.. فقط لباسای مشکی مردانه🥺❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و نود💛 مهدی:زنگ نزن شاید کار داره امیرحسین:یعنی چی زنگ نزنم؟ این اتاق واسه چی اینجوری شده، این چمدون واسه کیه، باید زنگ بزنم بلند شد رفت بیرون زشت بود که چمدون رو خالی کردیم، حتما باید از صاحبش معذرت‌خواهی میکردم لباسارو تا زدم و مرتب گذاشتم توی چمدون بعد از کارم رفتم از اتاق بیرون امیرحسین:اَه لعنتی من گوشیم خاموشه، شارژ نکرده مهدی:تلفن خونه امیرحسین:اها، آره سریع سمت تلفن رفت و برداشت منم رفتم آشپزخونه یه مسکن خوردم حالم داشت بد میشد ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ بلاخره محمد راضی شد و رسولم برگشت سر کارش مشغول دیدن پرونده بودم که گوشیم زنگ خورد بدون نگاه کردن به صفحه موبایل،جواب دادم محسن:بله؟ امیرحسین:الو بابا اینجا چه خبره محسن:به‌به علیک سلام آقای سروان، خسته نباشی؟ اشتباه گرفتی؟ امیرحسین:معذرت میخوام سلام، میشه بگین اینجا چه خبره؟ محسن:کجا؟ امیرحسین:خونه محسن:خونه‌اید؟ امیرحسین:بله ، بابا این اتاق چرا اینجوری شده، این چمدون واسه کیه؟ موبایلو از گوشم فاصله دادم، محمد تو اتاق نبود لیوان آبی که کنارم بود رو سر کشیدم، چندتا نفس عمیق کشیدم و دوباره گوشی رو نزدیک گوشام بردم محسن:برین خونه عمه زینب، منم الان میام اونجا امیرحسین:اما... محسن:امیرحسین گفتم برین اونجا دارم میام، یکم کار دارم تا یکی، دو ساعت دیگه میام امیرحسین:چشم محسن:خدافظ صدای آروم خدافظ گفتنش اومد و بعد بوق... سرمو گذاشتم روی میز صدای در اومد محمد:چیزی شده؟ سر بلند کردم و بهش خیره شدم محسن:امیرحسین و مهدی رفتن خونه، اونجا اتاقی که احسان برای علیرضا و رسول آماده کرده بود رو دیدن، بعد الان زنگ زده میگه اینا چیه محمد:مگه بهشون نگفتین؟ محسن:نه بابا، احسان هیچی بهشون نگفت تا مثلا غافلگیرشون کنن محمد:حالا میخوای چیکار کنی؟ محسن:بهشون گفتم برن خونه زینب‌اینا، برم بهشون توضیح بدم دیگه محمد: ولی الان جلسه داریم محسن محسن:میدونم، گفتم یکی، دوساعت دیگه میام محمد:خب پس الان نگران نباش، به رسول و احسانم نگو تا ذهنشون درگیر نشه محسن:باشه نمی.. صدای در اومد و بعدش رسول وارد شد محمد:بیا اینجا رسول:خب آقا غلط کردم محمد:میخواستی اون موقع بگی محسن:چیشده؟ محمد:میخوام توبیخش کنم محسن:چرا؟ ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:اینسری با خوده شما❤️