(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و هشتاد و سوم💛
#رسول
عمه زینب که رفت بیرون علی و دایی اومدن
محسن:درد میکنه پات؟
علی:یکم
محسن:میتونی تحمل کنی؟یا قرص بیارم برات
علی:اگه الان بتونم تحمل کنم چند دیقه دیگه نمیتونم
محسن:میرم الان قرصتو میارم
علی:دستت درد نکنه
محسن:الان میام دایی
بابا که رفت منم برگشتم سمت علی که دست میکشید روی موهای علیرضا
رسول:پاتون چی شده؟البته ببخشید سوال کردم، آخه یه شکستگی انقدر درد نداره
علی:میشه انقدر باهام رسمی حرف نزنی؟اینجوری من راحت نیستم، مطمئنم که خودتم راحت نیستی
رسول:بله درست میگین ببخشید
علی:باز که رسمی حرف زدی
رسول:😅
علی:من از یه بلندی افتادم و بعدش هم منو گروگان گرفتن، اونجا به پام خیلی فشار آوردن
یه عمل سخت داشتم که تو ماهیچه پام پلاتین گذاشتن، از اون طرفم مچ پام شکست بود گچ گرفتن، برای همین پلاتین پام خیلی اذیتم میکنه و دردش جونمو میگیره
رسول:اها، انشالله زود خوب میشی
علی:ممنون، فقط به کسی چیزی نگو
رسول:چرا؟مگه کسی نمیدونه؟
علی:بابا و دایی محسن و دایی مهدی فقط میدونن، به هیچ کس نگو مخصوصا به مامان و حامد، نگران میشن
رسول:باش
صدای در اومد و بعدش بابا داخل شد
بهم لبخندی زد که جوابشو با یه لبخند عمیق دادم
محسن:بیا دایی قرصتو بخور بخواب
علی:ممنون، چشم
علی قرصشو خورد و بعدم به کمک بابا دراز کشید
بابا بوسهای روی پیشونی علیرضا کاشت و اومد سمتم
محسن:بخواب بابا توام خستهای
رسول:چشم
بابا دوباره رفت بیرون تا مسواک بزنه
به علی نگاهی کردم که داشت خواب میرفت،
نگاهی به بسته قرصش کردم مسکن بود البته قوی
یاد قرص خودم افتادم، اوه اوه الان میتونم بگم۱۰ روزی میشه نخوردمش، عماد بفهمه منو میکشه قشنگ
محسن:چیشده؟
رسول:هیچی
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:قرص...(:
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و هشتاد و چهار💛
#رسول
روی تشک نشستم و پتو رو روی پام انداختم
با صدای آرومی بابا رو مخاطب قرار دادم
رسول:بابا
محسن:جانم؟
رسول:میشه ۳تا خواهش بکنم ازتون؟
محسن:تو ۳۰۰ تا خواهش بکن
رسول:امشب ۳ تا
محسن:بگو قربونت برم، بگو بابا
رسول:خب چطوری بگم، میشه...
محسن:صبرکن، صبرکن، نگو که با محمد حرف بزنم تا بیای سایت
رسول:خواهش دومم بود
محسن:از دست تو رسول، من چیکار کنم اخه؟
رسول:بابا بخدا پوسیدم، دوروز مونده هنوز نمیتونم طاقت بیارم، بعدم شما که میگین چندروز قراره اینجا بمونیم خب من معذب میشم وقتی شما و احسانم نیستید
محسن:معذب چرا اخه رسول؟ من به عنوان پدرت بهت بگم که اگه جونتو دوست داری دیگه اینو نگو، زینب امروزُ ساکت موند و هیچی نگفت از فردا تو فقط کافیه بگی معذبم اونموقع زینب وارد کار فیزیکی میشه
رسول:😂 در این حد حساسه؟
محسن:خیلی، دوست داره همه تو خونش احساس راحتی کنن
رسول:چشم، ولی دلم تنگ شده، میشه حرف بزنید باهاش؟اون رو حرف شما نه نمیاره
محسن:از دست تو، باشه باهاش حرف میزنم
رسول:وای مرسی بابا
محسن: حالا اولی و سومی خواهشت؟
رسول:اولی اینکه...اوووم.. میشه فردا یا هر وقت که تونستید منو ببرید سر مزار مامان مرضیه؟
بابا جیزی نگفتُ اومد کنار نشست
کمی بهم خیره شد و بعدش تو آغوش پر از امنش پناهم داد
محسن:چرا که نه، میخواستم امروز ببرمت ولی گفتم بزار خودش بگه بعد، که الان گفتی، فردا میبرمت
زیر لب ممنونی گفتم، دلم نمیخواست از بغلش بیرون بیام، بغلی که ۲۷ سال نچشیدم
امنی بغلی که ازم گرفتنش، کسایی که برام مهمترین های دنیا بودن
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:سه تا خواهش😊❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و هشتاد و پنجم💛
#رسول
محسن:سومی رو نگفتی؟
رسول:نمیگم دیگه
محسن:چرا؟
رسول:چون بازم بهم میخواید بگین لوس
از بغلش بیرون آوردتم
محسن:خب لوسی دیگه بابا
رسول:اصلا هم لوس نیستم
محسن:همین که بهم اون سومی رو نمیگی و ناز میکنی یعنی لوسی
رسول:لا اله الا الله
محسن:😂خیله خب ببخشید، بگو حالا
رسول:نمیخوام
محسن:زود باش بگو ببینم،بی ادب
رسول:بابااا
محسن:یواش، بگو دیگه
رسول:قول میدین بهم لوس نگین؟
محسن:خیر
رسول:بابا😐
محسن:رسول بگو دیگه خوابم میاد
رسول:میشه.. شب بغلتون بخواب؟
محسن:دیگه در این مورد ازم اجازه نگیر
رسول:یعنی میشه؟
بابا دراز کشید دست راستشو خوابوند رو زمین، اشاره کرد که بخواب، ذوقزده سرمو گذاشتم رو دستش
اونم به پهلو شد و بهم نزدیک
منم سرمو چسبوندم به سینهاش
صدای ضربان قلبش برام حکم آرامش داشت
امشب انگار از تنهایی و گریه و فکروخیال خبری نبود، امشب فقط آرامش بود
انگار چندتا آمپول آرامبخش بهم تزریق کرده بودن
چشم هامو بستم و عطر تنش رو به ریه هام دادم
رسول:بابا
محسن:جانم؟
رسول:میشه همیشه کنارم باشی؟
تنهام نزاری؟بخدا دیگه طاقت ندارم
محسن:شب بخیر
نگاهی بهش کردم که لبخند زد
با خیال راحت خزیدم تو بغلش و چشم هامو بستم
این لبخند یعنی خیالت راحت
تا قیامتم کنارت هستم
خدایا شکرت❤️
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:صدای ضربان قلب❤️🥲
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و هشتاد وششم💛
#امیرحسین
امیرحسین:نمیریم خونه؟
مهدی:چرا الان، صبر کن من اینو تموم کنم چشم
امیرحسین:از دیشبه بیداری
مهدی:کار داشتم
امیرحسین:سلامتی مهمتره
مهدی:کار یه پله بالاتره
امیرحسین:از دست شما
مهدی:خب تموم شد برو ماشینو روشن کن تا بیام
امیرحسین:باش
رفتم سمت پارکینگ، سوار ماشینم شدم
آخی، دلم واسه ماشینم تنگ شده بودا
عمو اومد و سوار ماشین شد
منم راه افتادم سمت خونه، وسط راه یه جعبه شیرینی هم گرفتیم
تو مسیر خونه درباره پرونده حرف زدیم
اینکه قراره یه پرونده دیگه بهمون بدن
مهدی:توی این پرونده میخوام نباشی
امیرحسین:چرا؟
مهدی:توی این ماموریت حسابی خسته شدی، چند روز میخوام بفرستمت مرخصی
امیرحسین:میخوان بگن چون من برادر زاده شمام...
مهدی:به بچه ها هم میخوام بدم، پس نگران نباش،
امیرحسین:ولی من نیاز به مرخصی ندارم
مهدی:ببین من نمیزارم توی این پرونده باشی، چه مرخصی بخوای یا نخوای
امیرحسین:چرا نمیزارین؟خطرناکه؟ تو کار ما خب خطر طبیعیه
مهدی:پرونده تصادفه، یه مرده که مست بوده با ماشین زده یه دختر جوون رو که چند روز مونده بوده به عروسیش، الان پدرو مادر دختره با شوهرش شکایت کردن ولی کسی که زده پسره یه پولداره میشه گفت کلهگنده، واسه همین پرونده رو دادن بهم باید به شکایتشون رسیدگی کنم
امیرحسین:پس چرا نمیزاری...
مهدی:چون تو الان قدرت بدنیتو از دست دادی توی این ماموریت
امیرحسین:آها پس یه دفعه بگو کلا قراره بری باشگاه دیگه
مهدی:بله درسته
دیگه هیچی نگفتم ضبط ماشینو روشن کردم و گوش سپردم به رادیو که داشت اخبار میگفت
نیم ساعت گذشت که رسیدیم دم خونه
ریموت رو زدم و ماشینو بردم تو پارکینگ
مهدی:به محسن بگم خونه رو عوض کنیم، خوشم نمیاد ازش
امیرحسین:وا خونه به این قشنگی
مهدی:من خونه دلباز دوست دارم، این خونه حتی آفتابم نمیخوره
امیرحسین:اوووو
مهدی:زهرمار، پیاده شو ببینم
همینجور که از ماشین پیاده میشدم با خنده گفتم
امیرحسین:راستشو بگو عاشق شدی عمو؟محیط دلباز میخوای؟
مهدی:به کوری چشمت
امیرحسین:جدی عمو خبریه؟
مهدی:فضولی؟
امیرحسین:جان من کیه؟من میشناسمش؟وای زنعمو دار شدیم رفت
سوار آسانسور شدیم و طبقه ۳ رو زدم بعد مشتاق به عمو نگاه کردم که بلند خندید و گفت
مهدی:دهنتو ببند امیرحسین، منو به ازدواج؟
امیرحسین:همینو بگو، کی به شما زن میده
عمو با یه حرکت دستمو گرفتو پیچوند، پشت بهش شدم و آخ و اوخَم شروع شد
امیرحسین:آی آی عمو دستم
مهدی:یه باره دیگه بگو چی گفتی؟
امیرحسین:میدونی که زیادی زر میزنم، آخ آخ دستممم
عمو دستمو ول کرد شروع کردم به مالش دادنش
اونم دستاشو کرد تو جیبش و با غرور بهم نگاه کرد
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:اومدن😍😂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و هشتاد و هفتم💛
#امیرحسین
امیرحسین:همه سرگردا انقدر خشنن؟
یا فقط تویی؟
مهدی:خودت چی فکر میکنی؟
امیرحسین:من نمیدونم کی به من گفت بیام پیش تو کار کنم
مهدی:بعدا میفهمی بیا بیرون حالا
امیرحسین:اَی وای شیرینی رو نیاوردم
مهدی:گیج
امیرحسین:عمو😐
مهدی:راست میگم دیگه، زیر پاته
نگاهی به زیر پام انداختم تازه یادم افتاد خودم آوردم و گذاشتم زمین
خندهای کردم و جعبه رو برداشتم
از آسانسور بیرون رفتیم و در خونه رو باز کردم
از این وقت روز بابا و داداش معلوم بود سرکارن
مهدی:برو یه چایی دم کن امیر
امیرحسین:برای بار هزارم من امیرحسینم، نه امیر
مهدی:دوست دارم بگم امیر مشکل داری؟
امیرحسین:بله مشکل دارم
عمو یه قدم به سمتم اومد که ترسیدم و زود دستامو به حالت تسلیم بالا بردم
امیرحسین:غلط کردم، تو هرچی دوست داری صدام کن
مهدی:چایی
امیرحسین:بپر بغل دایی🤣
مهدی:امیرحسین دیزاین صورتتو عوض میکنمااا
امیرحسین:بروسلی😐
عمو عصبی شد دوباره خواست سمتم بیاد که زود پریدم تو آشپزخونه و بلند خندیدم
مهدی:آی محسن من اون دنیا تورو حلال نمیکنم با این بچه بزرگ کردنت
منم همینجور که چاییساز رو روشن کردم گفتم
امیرحسین:اتفاقا دستش درد نکنه، بهترین تربیت رو خرج من کرده
مهدی:دوبار
از این کَل کَل بچگانه خودمون خندیدم، وای خدا کی میان که دلم حسابی براشون تنگ شده
در یخچالو باز کردم، کشوی میوه رو باز کردم وپرتقال و سیب برداشتم
گذاشتم توی میوه خوری با دوتا بشقاب بردم تو هال
عمو روی کاناپه نشسته بود
کنارش نشستم و بشقابو جلوش گذاشتم
اونم یه سیب از ظرف برداشت و گاز زد
امیرحسین:چاقو و بشقاب آوردم احیاناً
مهدی:جهنم
امیرحسین:لا اله الا الله
مهدی:اون تلویزیونو روشن کن
امیرحسین:نوکر بابات غلام سیاه
مهدی:چی؟نشنیدم دوباره بگو
امیرحسین:عمو یه بار بیا جدی صحبت کنیم
عمو بلند شد و کتش رو درآورد
بعد دست گذاشت رو بازوش و اخم کرد
مهدی:سیسِت نمیخوره به این حرفا
امیرحسین:درد داری عمو؟
مهدی:یکم، من میرم یه دوش بگیرم
امیرحسین:آب به زخمت نباید بخوره، ممکنه بخیه هاش باز بشه
مهدی:بهتوچه، مُفَتش
امیرحسین:دست شما درد نکنه
مهدی:برو بالا واسم لباس بیار
امیرحسین:اینجا داری
مهدی:خب پس صدات زدم بیار
عمو چند قدم رفت که برگشت نگاهی بهم کرد،
مهدی:نگران نباش، فقط سرمو میخوام بشورم
امیرحسین:خب زودتر بگو
مهدی:دوست نمی داشتم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:🤣🤣🤣🤣🤣🤣
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و هشتاد وهشتم💛
#امیرحسین
عمو که رفت حموم منم بلند شدم و رفتم واسه خودم یه چایی ریختم
نگاهی به گوشیم انداختم که شارژ نداشت
به سمت اتاق احسان قدم برداشتم که پام به چیزی برخورد کرد، خم شدم دیدم یه اسباببازی هواپیماست،
این دیگه واسه کی بود؟ ما که بچه نداشتیم تو ساختمون
بیخیال انداختمش روی مبل و رفتم تو اتاق احسان
دنبال شارژش میگشتم
کشو های کنار تختش رو باز کردم که دیدمش
برداشتمو زدم به پریز
گوشی هم گذاشتم روی میز تا شارژ بشه
خواستم از اتاق بیرون برم که باز یه اسباببازی دیگه دیدم، اینسری یه خرس آبی رنگ بود، وا.. احسان بچه شده؟
مهدی:امیرررر
امیرحسین:اومدم عمو
لباسای عمو رو بردم و دادم بهش
امیرحسین:اَه چاییم سرد شد
مهدی:کم غر بزن
امیرحسین:چقدر زود لباس پوشیدی
مهدی:یاد بگیر دیگه، چایی بریز بیار
امیرحسین:عمو کلفت گیر آوردی؟
مهدی:یس
امیرحسین:از دست تو، الان میریزم
رفتم توی آشپزخانه و چایی ریختم، چشمم افتاد ظرف ادویهجات
کرم درون فعال شد و فلفل و نمک و زنجبیل برداشتم و یکم ریختم توی چایی
لبخند خبیثی زدم، عواقب اینکارو خوب میدونستم ولی خب میارزه
بیرون اومدم و کنار عمو نشستم
امیرحسین:بفرما
مهدی:مرسی
امیرحسین:درد داری باز
مهدی:اره
امیرحسین:میرم الان میارم برات
مهدی:مهربون شدی؟
امیرحسین:بودم
پاشدم برم که عمو یه قلوب از چایی خورد
همون لحظه شروع کرد به سرفه، بلند خندیدم
بعد از لحظاتی که به شدت کیف کردم
زود از جاش بلند شد و عصبی نگاهم کرد
اوهاوه بدبخت شدم رفت
با صدایی که خنده توش موج میزد گفتم
امیرحسین:غلط کردم
مهدی:دیگه دیره
اومد سمتم که سریع دویدم سمت اتاق بابا
نه اینجا الان درگیره بشه بابا دعوا میکنه
خواستم برم بیرون که دیگه دیر شده بود
عمو جلوی در بود، لبخند دندون نمایی زدم
عصبیتر شد و اومد سمتم ،جاخالی دادم و از دستش فرار کردم بیرون
زود رفتم سمت اتاق خالیه
همین که درو باز کردم خشک شدم..
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:خشک شد😊😁
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و هشتاد و نهم💛
#مهدی
درد دستم از یه طرف، درد معدهام هم بخاطر اون چایی درد میکرد
انقدر از دست امیرحسین عصبی بودم که فقط دلم میخواست بگیرمش یه دل سیر کتک بزنمش
رفت توی اتاقی که وسایل اضافه رو محسن میذاشت
خواستم برم سمتش که دیدم همون جلوی در خشکش زد
جلو رفتم و دست گذاشتم رو شونهاش
مهدی:چته
امیرحسین:خونه رو اشتباه نیومدیم؟
مهدی:چی؟دیوونه شدی
دیدم هنوز خیره به اتاقه، رد نگاهش رو گرفتم رسیدم به اتاق، اتاقی که پر بود از اسباببازی،
یه لحظه شک کردم شاید خونه رو اشتباه اومدیم، ولی من خودم با کلید درو باز کردم
برگشتمُ با دیدن قاب عکسای محسن و بچه ها روی دیوار مطمئن شدم خونه درسته
امیرحسین:اینجا چهخبره؟
مهدی:این همه عروسک اینجا چیکار میکنه؟
امیرحسین:اون کارتونِ دیگه چیه
قبل از اینکه حرفی بزنم رفت سمت کارتون بزرگی که وسط اتاق بود
چسب روش رو کَند
امیرحسین:اینا دیگه چیه؟
جلو رفتمو به داخل کارتون نگاه کردم
کیپ تا کیپ پر بود از کتاب
مهدی:معلوم هست اینجا چه خبره؟
امیرحسین:اون چمدون چیه؟
مهدی:واسه کیه؟
امیرحسین:برای احسان و بابا که نیست، بزار بازش کنم ببینم توش چیه
مهدی:زشته امیرحسین
امیرحسین:چی چی زشته، باید بفهمیم آخرش یا نه
مهدی:نکن خدارو خوش نمیاد
امیرحسین:گناه نداره بابا
مهدی:کی حرف گناه زد، میگم شاید یه چیزی توش باشه که تو نباید ببینی
امیرحسین:پس تو ببین
مهدی:😐
امیرحسین:عمو توروخدا بزار ببینم، طاقت ندارم
پاشد رفت سمت چمدون و بازش کردم
هر چی داخلش بود خالی کرد، یه سری لباس مردونه مشکی بود با لباسای بچگانه
یه قاب عکس هم بود، آروم برداشتمش
عکس یه خانم چادری کنار یه مرد بود با یه بچه حدود ۳،۴ ساله
امیرحسین:اینا دیگه کین؟
مهدی:نمیشناسم
امیرحسین:الان معلوم میشه
مهدی:چیکار میخوای بکنی؟
امیرحسین:زنگ میزنم به بابا میپرسم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:هعی..
فقط لباسای مشکی مردانه🥺❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و نود💛
#مهدی
مهدی:زنگ نزن شاید کار داره
امیرحسین:یعنی چی زنگ نزنم؟ این اتاق واسه چی اینجوری شده، این چمدون واسه کیه، باید زنگ بزنم
بلند شد رفت بیرون
زشت بود که چمدون رو خالی کردیم، حتما باید از صاحبش معذرتخواهی میکردم
لباسارو تا زدم و مرتب گذاشتم توی چمدون
بعد از کارم رفتم از اتاق بیرون
امیرحسین:اَه لعنتی من گوشیم خاموشه، شارژ نکرده
مهدی:تلفن خونه
امیرحسین:اها، آره
سریع سمت تلفن رفت و برداشت
منم رفتم آشپزخونه یه مسکن خوردم حالم داشت بد میشد
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#محسن
بلاخره محمد راضی شد و رسولم برگشت سر کارش
مشغول دیدن پرونده بودم که گوشیم زنگ خورد
بدون نگاه کردن به صفحه موبایل،جواب دادم
محسن:بله؟
امیرحسین:الو بابا اینجا چه خبره
محسن:بهبه علیک سلام آقای سروان، خسته نباشی؟ اشتباه گرفتی؟
امیرحسین:معذرت میخوام سلام، میشه بگین اینجا چه خبره؟
محسن:کجا؟
امیرحسین:خونه
محسن:خونهاید؟
امیرحسین:بله ، بابا این اتاق چرا اینجوری شده، این چمدون واسه کیه؟
موبایلو از گوشم فاصله دادم، محمد تو اتاق نبود
لیوان آبی که کنارم بود رو سر کشیدم، چندتا نفس عمیق کشیدم و دوباره گوشی رو نزدیک گوشام بردم
محسن:برین خونه عمه زینب، منم الان میام اونجا
امیرحسین:اما...
محسن:امیرحسین گفتم برین اونجا دارم میام، یکم کار دارم تا یکی، دو ساعت دیگه میام
امیرحسین:چشم
محسن:خدافظ
صدای آروم خدافظ گفتنش اومد و بعد بوق...
سرمو گذاشتم روی میز
صدای در اومد
محمد:چیزی شده؟
سر بلند کردم و بهش خیره شدم
محسن:امیرحسین و مهدی رفتن خونه، اونجا اتاقی که احسان برای علیرضا و رسول آماده کرده بود رو دیدن، بعد الان زنگ زده میگه اینا چیه
محمد:مگه بهشون نگفتین؟
محسن:نه بابا، احسان هیچی بهشون نگفت تا مثلا غافلگیرشون کنن
محمد:حالا میخوای چیکار کنی؟
محسن:بهشون گفتم برن خونه زینباینا، برم بهشون توضیح بدم دیگه
محمد: ولی الان جلسه داریم محسن
محسن:میدونم، گفتم یکی، دوساعت دیگه میام
محمد:خب پس الان نگران نباش، به رسول و احسانم نگو تا ذهنشون درگیر نشه
محسن:باشه نمی..
صدای در اومد و بعدش رسول وارد شد
محمد:بیا اینجا
رسول:خب آقا غلط کردم
محمد:میخواستی اون موقع بگی
محسن:چیشده؟
محمد:میخوام توبیخش کنم
محسن:چرا؟
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:اینسری با خوده شما❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و نود و یکم💛
#محسن
محمد:محسن من نمیتونم بخاطر اینکه پسرته توبیخش نکنم و فرق بزارم بین رسول و بچه ها
محسن:محمد منظورم این نبود، خودت میدونی چقدر روی این مسئله حساسم،ولی اخه رسول فقط چند ساعته اومده
محمد:۶ ساله پیش
رسول(آروم):خیلی عقدهای هستین ولی
محمد:بله؟؟؟🤨
رسول:ه.هی.هیچی
محسن:😂
محمد:رسول خودت خوب میدونی از دروغ چقدر بدم میاد، بهتون صد بار گفتم هر کاری میکنید یا بهم بگین، یا اصلا نزارید من بفهمم، سعیدم توبیخ شد، پس نمیتونم از توبیخ تو بگذرم
رسول:باشگاه نباشه، خواهش میکنم
محمد:بخاطر شرایط جسمانیت نمیتونم بفرستمت باشگاه
رسول:یا ابوالحسن، بدبخت شدم، گزارش؟
محمد:جز این دوست داری؟
رسول:نوچ
محمد:پس خوشاومدی
رسول:بااجازه
رسول که رفت بیرون برگشتم سمت محمد
محسن:چطوری بهشون بگم؟
محمد:به خواهرت زنگ بزن بگو یه مقدمه چینی بکنه تا تو برسی
محسن:مچکرم از راهنمایی ارزشمندتون
محمد:چقدر تو از وقتی فهمیدی پدر رسولی بیمزه شدی
محسن:محمد من الان اصلا اعصاب ندارم
محمد:به من چه، چرا سر من خالی میکنی
محسن:اَه، الان وقت اومدن بود
محمد:تا دیروز مگه نمیگفتی زودتر بیان دلم تنگ شده؟
محسن: دیروز، دیروز بود، امروز،امروز
محمد:خیله خب حالا، نگرانم نباش پاشو برو یه آب به دست و صورتت بزن، یکم سرحال شی
محسن:باش
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#علی
داشتم به علیرضا صبحونه میدادم، ساعت ۱۱ صبح بود بعد ما الان بیدار شده بودیم
علی:عسل بدم بهت؟
علیرضا:نه
علی:باز چرا ناراحتی؟ گفتم که بابا رسول زود میاد، رفته سرکار
علیرضا:منم باید میبُلد
علی:اگه تورو میبرد خب من تنها میشدم
علیرضا:توام میومدی
علی:من نمیتونستم بیام که قربونت برم، ولی خب بابا رسول قول داد که زود بیاد، حالا بیا صبحونه بخور
علیرضا:باش، باهَم بازی تُنیم؟
علی:باشه خوشگله عمو، شیر بدم بخوری؟
علیرضا:آیه
لیوان شیر و به لب هاش نزدیک کردم که زنگ آیفون بلند شد
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:دلش واسه بابا رسولش تنگ شده😍❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و نود ودوم💛
#علی
علی:علیرضا عمو میری درو باز کنی؟
علیرضا:دشتم نمیلسه
علی:قربونت برم برو روی مبل دستت میرسه
علیرضا:باش
علیرضا بدو بلند شد و رفت روی مبل، آیفون رو برداشت
علیرضا:بله؟
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#امیرحسین
علیرضا:بله؟
امیرحسین:باز کن منم
علیرضا:تو تی هشتی؟
امیرحسین:حامد زر نزن میدونم خودتی، باز کن اعصاب ندارم
علیرضا:خودت زل نزن، دلو وا نمیتونم
مهدی:باز کن حامد،الان وقت بچه شدنته
امیرحسین:روانی باز کن دیگه،
علیرضا:😭
صدای گریه اومد، نگاهی به عمو کردم که اونم داشت با تعجب نگاهم میکرد
صدای گریه بچه و با صدای قربون صدقه رفتن عمه میومد، چند دیقه ای گذشت
زینب:بله؟
امیرحسین:عمه منم
زینب:بیا تو عزیزم
درو باز کرد زود پله هارو رفتم بالا، عمو هم فکر کنم درد معدهاش زیاد بود که آروم آروم میومد و دستش رو معدهاش بود
عمه جلوی درد منتظرمون بود، با دیدنش لبخندی زدم
امیرحسین:سلام عمه
زینب:سلام عزیزم، خوشاومدی
امیرحسین:ممنون، اون دیوونهای که آیفونو برداشت کی بود؟
زینب:زشته امیرحسین
مهدی:سلام آبجی
زینب:سلام مهدی جان، خسته نباشی
مهدی:ممنون
زینب:چرا اینجوری شدی تو مهدی
مهدی:هیچی نشده فقط معدهام درد میکنه
زینب:بیاین تو
عمه کنار رفت و منم زود کفشامو دراومدم، دوست داشتم زودتر بفهمم که چه خبره
وارد که شدم چشمم خورد به علی که یه بچه رو بغل گرفته بود، بچه داشت گریه میکرد و علی هم که انگار به زور جلوی خندهاش رو گرفته بود داشت آرومش میکرد
عمه رفت آشپزخونه تا واسه عمو عرق نعنا بیاره
پسر بچه با دیدنم اخم کردو زود اومدم سمتم
علیرضا:بلو بیلون
امیرحسین:بشین بینیم بابا، تو بیا برو خونتون، مامانت منتظره
پسره یه جوری بهم نگاه کرد و بعدش بدو رفت تو اتاق درم محکم بست،
صدای خنده علی مجبورم کرد که بهش نگاه کنم
زینب:این چه حرفی بود امیرحسین، دل بچه رو شکوندی
امیرحسین:وا خب راست میگم دیگه، من الان باید باهاتون حرف بزنم و یه چیزایی رو واسم روشن کنید بعد چرا بچه همسایه باید اینجا باشه
عمه لیوان عرقنعنا رو داد به عمو و اومد سمتم
زینب:بچه همسایه نیست، بعدم اینجا خونه خودشه
امیرحسین:میشه بگین ماجرا چیه؟
زینب:وای علی انقدر نخند دیگه
علی:وااای آخه مامان..اگه از عواقب بعدش اطلاع داشت.. از این حرفا نمیزد🤣🤣
وای خدا واکنش دایی محسن فقط
علی همینجور داشت میخندید، آنقدر خندیده بود که به نفس نفس افتاده بود
زینب:بیا بشین عمه جان، من برم اون بچه رو آروم کنم بیام
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:بمیرم الهی، گفت مامانت منتظره🥺💘
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و نود و سوم💛
#مهدی
با خوردن عرقنعنا یکم حالم بهتر شده بود
زینب که هنوز توی اتاق بود
علی هم سرشو گذاشته بود روی بالشت و شونه هاش میلرزید، و این نشون میداد که داره میخنده
مهدی:درد نگیری الهی علی، دودیقه اون فکتو ببند، خستم کردی
علی:وای دایی اگه بفهمی چیشده که توام از خنده میمیری
امیرحسین:خب میشه بگی چیشده؟
علی:نمیتونم بگم، صبر کن الان دایی محسن میاد بهتون میگه، فقط بهت بگم امیرحسین فاتحهی خودت رو بخون🤣
امیرحسین:درد بی درمون
در اتاق باز شد و زینب اومد بیرون، همون پسر بچه بغلش بود، این بچه خیلی شبیه بچگیِ امیرحسینه
مهدی:توام نمیخوای بگی چیشده؟
زینب:والا چی بگم مهدی جان، الان محسن زنگ زد گفت تو راهه داره میاد
امیرحسین:آره زودتر بیاد
اون پسر بچه با همون صورت خیس از اشکش با صدای عصبی به امیرحسین گفت
علیرضا:باباجون که اومد بهش میدَم
امیرحسین:برو به همون باباجونت بگو
علی:🤣آی آی توروخدا بست کن امیرحسین، آنقدر گند نزن
امیرحسین:برو بابا
مهدی:رضا و حامد کجان؟
زینب:حامد رفته حموم، رضا هم سر کاره
مهدی:آها
چند دیقه ای سکوت بینمون بود، فقط صدای گریه آروم اون بچه میاومد، برخلاف امیرحسین این بچه بدجور به دلم نشست
بلند شدمو رفتم کنار زینب نشستم
آروم دست کشیدم پای چشمش
مهدی:اسم شما چیه خوشگله؟
منتظر شدم جواب بده ولی خب بازم داشت گریه میکرد
زینب دست کشید به سرش و داشت تشویقش میکرد برای جواب دادن
حامد:ماماااااان آب چرا سرده
زینب:الان میام، داداش، علیرضا رو بگیر من برم ببینم حامد چی میگه
مهدی:باش
آروم بچه رو بغل کردم و روی پاهام نشوندمش
اونم زود سرشو فرو کرد تو سینهام و صدای هقهق آرومش میاومد
دستم یکم درد گرفت ولی خب به روی خودم نیاوردم
با دستام دو طرف صورتشو گرفتم، اشک هاشو دوباره پاک کردم، لبخندی زدم و گفتم
مهدی:نگفتی اسمت چیه؟
با سکسکهای که داشت بهم گفت علیرضا
مهدی:چه اسم خوشگلی داری، امیرحسین پاشو برو واسش آب بیار
امیرحسین:ولم کن بابا
مهدی:با توام، میگم پاشو
امیرحسین:چشم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:به دلش نشست😍❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و نود وچهارم💛
#محسن
خداروشکر جلسه خیلی زود تموم شد و منم زود راهافتادم سمت خونه زینباینا
توی راه با خودم همش فکر میکردم چطوری بگم بهشون که شکه نشن
انقدر فکر و خیال توی سرم بود که نفهمیدم کی رسیدم
ماشینو کناری پارک کردمو پیاده شدم
زنگو زدم
حامد:سلام دایی، بفرما
درو باز کرد منم زود رفتم بالا
کفش هامو درآوردم گذاشتم توی جا کفشی
همینکه وارد خونه شدم امیرحسین اومد سمتمو بغلم کرد
امیرحسین:سلام بابا
محکم به خودم فشارش دادم
محسن:سلام باباقربونت بره
امیرحسین:خدان، آخخخ
با صدای آخش نگران از بغلم بیرون آوردمش
حس کردم کسی پامو گرفت
نگاه کردم دیدم علیرضاست
جلوش زانو زدم و نگران به صورت خیسش نگاه کردم
محسن:چیشده دورت بگردم
خودشو انداخت تو بغلم و با همون گریه گفت اذیتم کرده
محسن:کی اذیتت کرده؟
اشاره کرد به امیرحسین که داشت پاهاشو ماساژ میداد
محسن:چیکار کردی بچه رو؟
امیرحسین:وا هیچی بابا
خواستم حرفی بزنم که علیرضا زود از بغلم بیرون اومد و با عصبانیت به امیرحسین گفت
علیرضا:به بابا لسولم میدَم بهم تی دُفتی
محسن:چی بهش گفتی مگه
مهدی:سلام داداش
محسن:سلام خوبی؟
مهدی:ممنون
امیرحسین:وا بابا یه بهش گفتم زر نزن با روانی، و اینکه از خونه بره بیرون
علیرضا:نداه تُن بابایی،بهم تی دُفت
امیرحسین:اَه، آنقدر بابا،بابا نکن، این بابای منه
علیرضا:باباجون منهههه
محسن:باشه قربونت برم،من فقط بابایتوام، حالا بیا بغلم بریم بشینیم
محکم دستاشو دور گردنم حلقه کرد
از جام بلند شدم و رفتم کنار علی نشستم
علی دست هاشو گرفت
علی:عزیزکم خوبی؟
علیرضا:بابا لسول🥺
محسن:شب میاد دورت بگردم
علیرضا:منو چلا نبلد؟
محسن:کار داشت دیگه زود رفت واسه همین نشد تورو ببره
علیرضا:اونو بزن
به امیرحسین اشاره کرد
خندهای کردم و بهش گفتم
محسن:چشم عزیزکم، کلی دعواش میکنم
حامد:سلام دایی
حامد با حوله روی سرش اومد و روی مبل کناری نشست آروم لپ علیرضا کشید
محسن:علیک سلام، عافیت باشه
حامد:انشاءالله حموم عروسیم، مگه نه علیرضا😜
محسن:چقدر تو پرویی
امیرحسین:بابا نمیخو..
علیرضا:بابای منههه
امیرحسین:دودیقه ز..
محسن:امیرحسین😠
امیرحسین:ببخشید خب
حامد:علیرضا میای بریم بازی کنیم تو اتاق؟
علیرضا:تی بازی؟
حامد:تو بیا حالا تصمیم میگیرم تو راه
علیرضا:عمو علی
علی:تو برو منم میام
علیرضا:زود بیا
علی:باش
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:سر بابا دعواست😂😂