eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
871 دنبال‌کننده
223 عکس
110 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و هشتاد وهشتم💛 عمو که رفت حموم منم بلند شدم و رفتم واسه خودم یه چایی ریختم نگاهی به گوشیم انداختم که شارژ نداشت به سمت اتاق احسان قدم برداشتم که پام به چیزی برخورد کرد، خم شدم دیدم یه اسباب‌بازی هواپیماست، این دیگه واسه کی بود؟ ما که بچه نداشتیم تو ساختمون بیخیال انداختمش روی مبل و رفتم تو اتاق احسان دنبال شارژش میگشتم کشو های کنار تختش رو باز کردم که دیدمش برداشتمو زدم به پریز گوشی هم گذاشتم روی میز تا شارژ بشه خواستم از اتاق بیرون برم که باز یه اسباب‌بازی دیگه دیدم، اینسری یه خرس آبی رنگ بود، وا.. احسان بچه شده؟ مهدی:امیرررر امیرحسین:اومدم عمو لباسای عمو رو بردم و دادم بهش امیرحسین:اَه چاییم سرد شد مهدی:کم غر بزن امیرحسین:چقدر زود لباس پوشیدی مهدی:یاد بگیر دیگه، چایی بریز بیار امیرحسین:عمو کلفت گیر آوردی؟ مهدی:یس امیرحسین:از دست تو، الان میریزم رفتم توی آشپزخانه و چایی ریختم، چشمم افتاد ظرف ادویه‌جات کرم درون فعال شد و فلفل و نمک و زنجبیل برداشتم و یکم ریختم توی چایی لبخند خبیثی زدم، عواقب اینکارو خوب میدونستم ولی خب می‌ارزه بیرون اومدم و کنار عمو نشستم امیرحسین:بفرما مهدی:مرسی امیرحسین:درد داری باز مهدی:اره امیرحسین:میرم الان میارم برات مهدی:مهربون شدی؟ امیرحسین:بودم پاشدم برم که عمو یه قلوب از چایی خورد همون لحظه شروع کرد به سرفه، بلند خندیدم بعد از لحظاتی که به شدت کیف کردم زود از جاش بلند شد و عصبی نگاهم کرد اوه‌اوه بدبخت شدم رفت با صدایی که خنده توش موج میزد گفتم امیرحسین:غلط کردم مهدی:دیگه دیره اومد سمتم که سریع دویدم سمت اتاق بابا نه اینجا الان درگیره بشه بابا دعوا میکنه خواستم برم بیرون که دیگه دیر شده بود عمو جلوی در بود، لبخند دندون نمایی زدم عصبی‌تر شد و اومد سمتم ،جاخالی دادم و از دستش فرار کردم بیرون زود رفتم سمت اتاق خالیه همین که درو باز کردم خشک شدم.. ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:خشک شد😊😁
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و هشتاد و نهم💛 درد دستم از یه طرف، درد معده‌ام هم بخاطر اون چایی درد میکرد انقدر از دست امیرحسین عصبی بودم که فقط دلم میخواست بگیرمش یه دل سیر کتک بزنمش رفت توی اتاقی که وسایل اضافه رو محسن میذاشت خواستم برم سمتش که دیدم همون جلوی در خشکش زد جلو رفتم و دست گذاشتم رو شونه‌اش مهدی:چته امیرحسین:خونه رو اشتباه نیومدیم؟ مهدی:چی؟دیوونه شدی دیدم هنوز خیره به اتاقه، رد نگاهش رو گرفتم رسیدم به اتاق، اتاقی که پر بود از اسباب‌بازی، یه لحظه شک کردم شاید خونه رو اشتباه اومدیم، ولی من خودم با کلید درو باز کردم برگشتمُ با دیدن قاب عکسای محسن و بچه ها روی دیوار مطمئن شدم خونه درسته امیرحسین:اینجا چه‌خبره؟ مهدی:این همه عروسک اینجا چیکار میکنه؟ امیرحسین:اون کارتونِ دیگه چیه قبل از اینکه حرفی بزنم رفت سمت کارتون بزرگی که وسط اتاق بود چسب روش رو کَند امیرحسین:اینا دیگه چیه؟ جلو رفتمو به داخل کارتون نگاه کردم کیپ تا کیپ پر بود از کتاب مهدی:معلوم هست اینجا چه خبره؟ امیرحسین:اون چمدون چیه؟ مهدی:واسه کیه؟ امیرحسین:برای احسان و بابا که نیست، بزار بازش کنم ببینم توش چیه مهدی:زشته امیرحسین امیرحسین:چی چی زشته، باید بفهمیم آخرش یا نه مهدی:نکن خدارو خوش نمیاد امیرحسین:گناه نداره بابا مهدی:کی حرف گناه زد، میگم شاید یه چیزی توش باشه که تو نباید ببینی امیرحسین:پس تو ببین مهدی:😐 امیرحسین:عمو توروخدا بزار ببینم، طاقت ندارم پاشد رفت سمت چمدون و بازش کردم هر چی داخلش بود خالی کرد، یه سری لباس مردونه مشکی بود با لباسای بچگانه یه قاب عکس هم بود، آروم برداشتمش عکس یه خانم چادری کنار یه مرد بود با یه بچه حدود ۳،۴ ساله امیرحسین:اینا دیگه کین؟ مهدی:نمیشناسم امیرحسین:الان معلوم میشه مهدی:چیکار میخوای بکنی؟ امیرحسین:زنگ میزنم به بابا میپرسم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:هعی.. فقط لباسای مشکی مردانه🥺❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و نود💛 مهدی:زنگ نزن شاید کار داره امیرحسین:یعنی چی زنگ نزنم؟ این اتاق واسه چی اینجوری شده، این چمدون واسه کیه، باید زنگ بزنم بلند شد رفت بیرون زشت بود که چمدون رو خالی کردیم، حتما باید از صاحبش معذرت‌خواهی میکردم لباسارو تا زدم و مرتب گذاشتم توی چمدون بعد از کارم رفتم از اتاق بیرون امیرحسین:اَه لعنتی من گوشیم خاموشه، شارژ نکرده مهدی:تلفن خونه امیرحسین:اها، آره سریع سمت تلفن رفت و برداشت منم رفتم آشپزخونه یه مسکن خوردم حالم داشت بد میشد ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ بلاخره محمد راضی شد و رسولم برگشت سر کارش مشغول دیدن پرونده بودم که گوشیم زنگ خورد بدون نگاه کردن به صفحه موبایل،جواب دادم محسن:بله؟ امیرحسین:الو بابا اینجا چه خبره محسن:به‌به علیک سلام آقای سروان، خسته نباشی؟ اشتباه گرفتی؟ امیرحسین:معذرت میخوام سلام، میشه بگین اینجا چه خبره؟ محسن:کجا؟ امیرحسین:خونه محسن:خونه‌اید؟ امیرحسین:بله ، بابا این اتاق چرا اینجوری شده، این چمدون واسه کیه؟ موبایلو از گوشم فاصله دادم، محمد تو اتاق نبود لیوان آبی که کنارم بود رو سر کشیدم، چندتا نفس عمیق کشیدم و دوباره گوشی رو نزدیک گوشام بردم محسن:برین خونه عمه زینب، منم الان میام اونجا امیرحسین:اما... محسن:امیرحسین گفتم برین اونجا دارم میام، یکم کار دارم تا یکی، دو ساعت دیگه میام امیرحسین:چشم محسن:خدافظ صدای آروم خدافظ گفتنش اومد و بعد بوق... سرمو گذاشتم روی میز صدای در اومد محمد:چیزی شده؟ سر بلند کردم و بهش خیره شدم محسن:امیرحسین و مهدی رفتن خونه، اونجا اتاقی که احسان برای علیرضا و رسول آماده کرده بود رو دیدن، بعد الان زنگ زده میگه اینا چیه محمد:مگه بهشون نگفتین؟ محسن:نه بابا، احسان هیچی بهشون نگفت تا مثلا غافلگیرشون کنن محمد:حالا میخوای چیکار کنی؟ محسن:بهشون گفتم برن خونه زینب‌اینا، برم بهشون توضیح بدم دیگه محمد: ولی الان جلسه داریم محسن محسن:میدونم، گفتم یکی، دوساعت دیگه میام محمد:خب پس الان نگران نباش، به رسول و احسانم نگو تا ذهنشون درگیر نشه محسن:باشه نمی.. صدای در اومد و بعدش رسول وارد شد محمد:بیا اینجا رسول:خب آقا غلط کردم محمد:میخواستی اون موقع بگی محسن:چیشده؟ محمد:میخوام توبیخش کنم محسن:چرا؟ ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:اینسری با خوده شما❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و نود و یکم💛 محمد:محسن من نمیتونم بخاطر اینکه پسرته توبیخش نکنم و فرق بزارم بین رسول و بچه ها محسن:محمد منظورم این نبود، خودت میدونی چقدر روی این مسئله حساسم،ولی اخه رسول فقط چند ساعته اومده محمد:۶ ساله پیش رسول(آروم):خیلی عقده‌ای هستین ولی محمد:بله؟؟؟🤨 رسول:ه.هی.هیچی محسن:😂 محمد:رسول خودت خوب میدونی از دروغ چقدر بدم میاد، بهتون صد بار گفتم هر کاری میکنید یا بهم بگین، یا اصلا نزارید من بفهمم، سعیدم توبیخ شد، پس نمیتونم از توبیخ تو بگذرم رسول:باشگاه نباشه، خواهش میکنم محمد:بخاطر شرایط جسمانیت نمیتونم بفرستمت باشگاه رسول:یا ابوالحسن، بدبخت شدم، گزارش؟ محمد:جز این دوست داری؟ رسول:نوچ محمد:پس خوش‌اومدی رسول:بااجازه رسول که رفت بیرون برگشتم سمت محمد محسن:چطوری بهشون بگم؟ محمد:به خواهرت زنگ بزن بگو یه مقدمه‌ چینی بکنه تا تو برسی محسن:مچکرم از راهنمایی ارزشمندتون محمد:چقدر تو از وقتی فهمیدی پدر رسولی بیمزه شدی محسن:محمد من الان اصلا اعصاب ندارم محمد:به من چه، چرا سر من خالی می‌کنی محسن:اَه، الان وقت اومدن بود محمد:تا دیروز مگه نمیگفتی زودتر بیان دلم تنگ شده؟ محسن: دیروز، دیروز بود، امروز،امروز محمد:خیله خب حالا، نگرانم نباش پاشو برو یه آب به دست و صورتت بزن، یکم سرحال شی محسن:باش ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ داشتم به علیرضا صبحونه میدادم، ساعت ۱۱ صبح بود بعد ما الان بیدار شده بودیم علی:عسل بدم بهت؟ علیرضا:نه علی:باز چرا ناراحتی؟ گفتم که بابا رسول زود میاد، رفته سرکار علیرضا:منم باید میبُلد علی:اگه تورو می‌برد خب من تنها میشدم علیرضا:توام میومدی علی:من نمیتونستم بیام که قربونت برم، ولی خب بابا رسول قول داد که زود بیاد، حالا بیا صبحونه بخور علیرضا:باش، باهَم بازی تُنیم؟ علی:باشه خوشگله عمو، شیر بدم بخوری؟ علیرضا:آیه لیوان شیر و به لب هاش نزدیک کردم که زنگ آیفون بلند شد ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:دلش واسه بابا رسولش تنگ شده😍❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و نود ودوم💛 علی:علیرضا عمو میری درو باز کنی؟ علیرضا:دشتم نمیلسه علی:قربونت برم برو روی مبل دستت میرسه علیرضا:باش علیرضا بدو بلند شد و رفت روی مبل، آیفون رو برداشت علیرضا:بله؟ ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ علیرضا:بله؟ امیرحسین:باز کن منم علیرضا:تو تی هشتی؟ امیرحسین:حامد زر نزن میدونم خودتی، باز کن اعصاب ندارم علیرضا:خودت زل نزن، دلو وا نمیتونم مهدی:باز کن حامد،الان وقت بچه شدنته امیرحسین:روانی باز کن دیگه، علیرضا:😭 صدای گریه اومد، نگاهی به عمو کردم که اونم داشت با تعجب نگاهم می‌کرد صدای گریه بچه و با صدای قربون صدقه رفتن عمه میومد، چند دیقه ای گذشت زینب:بله؟ امیرحسین:عمه منم زینب:بیا تو عزیزم درو باز کرد زود پله هارو رفتم بالا، عمو هم فکر کنم درد معده‌اش زیاد بود که آروم آروم میومد و دستش رو معده‌اش بود عمه جلوی درد منتظرمون بود، با دیدنش لبخندی زدم امیرحسین:سلام عمه زینب:سلام عزیزم، خوش‌اومدی امیرحسین:ممنون، اون دیوونه‌ای که آیفونو برداشت کی بود؟ زینب:زشته امیرحسین مهدی:سلام آبجی زینب:سلام مهدی جان، خسته نباشی مهدی:ممنون زینب:چرا اینجوری شدی تو مهدی مهدی:هیچی نشده فقط معده‌ام درد میکنه زینب:بیاین تو عمه کنار رفت و منم زود کفشامو دراومدم، دوست داشتم زودتر بفهمم که چه خبره وارد که شدم چشمم خورد به علی که یه بچه رو بغل گرفته بود، بچه داشت گریه میکرد و علی هم که انگار به زور جلوی خنده‌اش رو گرفته بود ‌داشت آرومش می‌کرد عمه رفت آشپزخونه تا واسه عمو عرق نعنا بیاره پسر بچه با دیدنم اخم کردو زود اومدم سمتم علیرضا:بلو بیلون امیرحسین:بشین بینیم بابا، تو بیا برو خونتون، مامانت منتظره پسره یه جوری بهم نگاه کرد و بعدش بدو رفت تو اتاق درم محکم بست، صدای خنده علی مجبورم کرد که بهش نگاه کنم زینب:این چه حرفی بود امیرحسین، دل بچه رو شکوندی امیرحسین:وا خب راست میگم دیگه، من الان باید باهاتون حرف بزنم و یه چیزایی رو واسم روشن کنید بعد چرا بچه همسایه باید اینجا باشه عمه لیوان عرق‌نعنا رو داد به عمو و اومد سمتم زینب:بچه همسایه نیست، بعدم اینجا خونه خودشه امیرحسین:میشه بگین ماجرا چیه؟ زینب:وای علی انقدر نخند دیگه علی:وااای آخه مامان..اگه از عواقب بعدش اطلاع داشت.. از این حرفا نمیزد🤣🤣 وای خدا واکنش دایی محسن فقط علی همینجور داشت می‌خندید، آنقدر خندیده بود که به نفس نفس افتاده بود زینب:بیا بشین عمه جان، من برم اون بچه رو آروم کنم بیام ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:بمیرم الهی، گفت مامانت منتظره🥺💘
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و نود و سوم💛 با خوردن عرق‌نعنا یکم حالم بهتر شده بود زینب که هنوز توی اتاق بود علی هم سرشو گذاشته بود روی بالشت و شونه هاش می‌لرزید، و این نشون میداد که داره میخنده مهدی:درد نگیری الهی علی، دودیقه اون فکتو ببند، خستم کردی علی:وای دایی اگه بفهمی چیشده که توام از خنده میمیری امیرحسین:خب میشه بگی چیشده؟ علی:نمیتونم بگم، صبر کن الان دایی محسن میاد بهتون میگه، فقط بهت بگم امیرحسین فاتحه‌ی خودت رو بخون🤣 امیرحسین:درد بی درمون در اتاق باز شد و زینب اومد بیرون، همون پسر بچه بغلش بود، این بچه خیلی شبیه بچگیِ امیرحسینه مهدی:توام نمیخوای بگی چیشده؟ زینب:والا چی بگم مهدی جان، الان محسن زنگ زد گفت تو راهه داره میاد امیرحسین:آره زودتر بیاد اون پسر بچه با همون صورت خیس از اشکش با صدای عصبی به امیرحسین گفت علیرضا:باباجون که اومد بهش میدَم امیرحسین:برو به همون باباجونت بگو علی:🤣آی آی توروخدا بست کن امیرحسین، آنقدر گند نزن امیرحسین:برو بابا مهدی:رضا و حامد کجان؟ زینب:حامد رفته حموم، رضا هم سر کاره مهدی:آها چند دیقه ای سکوت بینمون بود، فقط صدای گریه آروم اون بچه می‌اومد، برخلاف امیرحسین این بچه بدجور به دلم نشست بلند شدمو رفتم کنار زینب نشستم آروم دست کشیدم پای چشمش مهدی:اسم شما چیه خوشگله؟ منتظر شدم جواب بده ولی خب بازم داشت گریه میکرد زینب دست کشید به سرش و داشت تشویقش می‌کرد برای جواب دادن حامد:ماماااااان آب چرا سرده زینب:الان میام، داداش، علیرضا رو بگیر من برم ببینم حامد چی میگه مهدی:باش آروم بچه رو بغل کردم و روی پاهام نشوندمش اونم زود سرشو فرو کرد تو سینه‌ام و صدای هق‌هق آرومش می‌اومد دستم یکم درد گرفت ولی خب به روی خودم نیاوردم با دستام دو طرف صورتشو گرفتم، اشک هاشو دوباره پاک کردم، لبخندی زدم و گفتم مهدی:نگفتی اسمت چیه؟ با سکسکه‌ای که داشت بهم گفت علیرضا مهدی:چه اسم خوشگلی داری، امیرحسین پاشو برو واسش آب بیار امیرحسین:ولم کن بابا مهدی:با توام‌، میگم پاشو امیرحسین:چشم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:به دلش نشست😍❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و نود وچهارم💛 خداروشکر جلسه خیلی زود تموم شد و منم زود راه‌افتادم سمت خونه‌ زینب‌اینا توی راه با خودم همش فکر میکردم چطوری بگم بهشون که شکه نشن انقدر فکر و خیال توی سرم بود که نفهمیدم کی رسیدم ماشینو کناری پارک کردمو پیاده شدم زنگو زدم حامد:سلام دایی، بفرما درو باز کرد منم زود رفتم بالا کفش هامو درآوردم گذاشتم توی جا کفشی همینکه وارد خونه شدم امیرحسین اومد سمتمو بغلم کرد امیرحسین:سلام بابا محکم به خودم فشارش دادم محسن:سلام باباقربونت بره امیرحسین:خدان، آخخخ با صدای آخش نگران از بغلم بیرون آوردمش حس کردم کسی پامو گرفت نگاه کردم دیدم علیرضاست جلوش زانو زدم و نگران به صورت خیسش نگاه کردم محسن:چیشده دورت بگردم خودشو انداخت تو بغلم و با همون گریه گفت اذیتم کرده محسن:کی اذیتت کرده؟ اشاره کرد به امیرحسین که داشت پاهاشو ماساژ میداد محسن:چیکار کردی بچه رو؟ امیرحسین:وا هیچی بابا خواستم حرفی بزنم که علیرضا زود از بغلم بیرون اومد و با عصبانیت به امیرحسین گفت علیرضا:به بابا لسولم میدَم بهم تی دُفتی محسن:چی بهش گفتی مگه مهدی:سلام داداش محسن:سلام خوبی؟ مهدی:ممنون امیرحسین:وا بابا یه بهش گفتم زر نزن با روانی، و اینکه از خونه بره بیرون علیرضا:نداه تُن بابایی،بهم تی دُفت امیرحسین:اَه، آنقدر بابا،بابا نکن، این بابای منه علیرضا:باباجون منهههه محسن:باشه قربونت برم،من فقط بابای‌توام، حالا بیا بغلم بریم بشینیم محکم دستاشو دور گردنم حلقه کرد از جام بلند شدم و رفتم کنار علی نشستم علی دست هاشو گرفت علی:عزیزکم خوبی؟ علیرضا:بابا لسول🥺 محسن:شب میاد دورت بگردم علیرضا:منو چلا نبلد؟ محسن:کار داشت دیگه زود رفت واسه همین نشد تورو ببره علیرضا:اونو بزن به امیرحسین اشاره کرد خنده‌ای کردم و بهش گفتم محسن:چشم عزیزکم، کلی دعواش میکنم حامد:سلام دایی حامد با حوله روی سرش اومد و روی مبل کناری نشست آروم لپ علیرضا کشید محسن:علیک سلام، عافیت باشه حامد:ان‌شاءالله حموم عروسیم، مگه نه علیرضا😜 محسن:چقدر تو پرویی امیرحسین:بابا نمیخو.. علیرضا:بابای منههه امیرحسین:دودیقه ز.. محسن:امیرحسین😠 امیرحسین:ببخشید خب حامد:علیرضا میای بریم بازی کنیم تو اتاق؟ علیرضا:تی بازی؟ حامد:تو بیا حالا تصمیم میگیرم تو راه علیرضا:عمو علی علی:تو برو منم میام علیرضا:زود بیا علی:باش ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:سر بابا دعواست😂😂
هدایت شده از f.³¹⁵
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و نود و پنجم 💛 حامد وقتی علیرضا رو برد منم برگشتم سمت امیرحسین محسن:این چه رفتاریِ با بچه امیرحسین:بابا من این چند روز اعصاب درستی ندارم،اینم تو مخم بود محسن:اعصاب نداشتی باید سر بچه خالی کنی امیرحسین:خب مگه چی گفتم، والا محسن:از دست تو به کدوم جهنم دره‌ای پناه ببرم آخه مهدی:اینو ولش کن،میخواستی باهامون حرف بزنی محسن:مگه میزاره امیرحسین:میخواید من برم تا حرف بزنید محسن:مهم اینکه توام بشنوی که انقدر سوتی ندی مهدی:خب بگو محسن:صبر کن یکم فکر کنم از کجاش بگم علی:دایی میخوای من بگم؟ مهدی:بگو علی:خب رسول برادر شما و علیرضا برادر زاده شماست، همین تمام نگاهی به علی کردم که نیشش باز بود محسن:ممنون که همه چیزو خرابتر کردی علی:خواهش میکنم وظیفه بود😂 مهدی:نفهمیدم محسن:مهدی یه لحظه، ۲۷ ساله پیش وقتی مرضیه باردار بود،اونجا موقع زایمان خب بهم گفتن هم مرضیه و هم بچم مُردن مهدی:خب آره محسن:فکر کنم بدونی که ما سر یه پرونده مجبور شدیم بریم اداره امنیت مهدی:آره محسن:اونجا یه.. نه یه لحظه.. زینب:داداش یکم آروم باش محسن:نمی‌دونم از کجا بگم علی:دایی میخوای من.. محسن:زیپو بکش لطفا مهدی:علی ول کن، داداش بگو محسن:یه روز که توی خونه بودم برام یه پست میاد، یه نامه، قرار ملاقات بود با من، با انگشتر که من ۲۷ سال دنبالش بودم مهدی:کدوم انگشتر انگشتر رو از جیبم بیرون آوردم و بهش نشون دادم مهدی:کجا بود؟ محسن:دست دکتر مرضیه مهدی:دست اون چیکار میکرد؟ محسن:مرضیه قبل از فوتش داده بود بهش مهدی:قرار ملاقاتِ چی بود؟ محسن:مهدی دودیقه سوال نپرس بزار دارم یواش یواش میگم دیگه مهدی:باش محسن:توی اون اداره یه پسر بود که اسمش رسوله،اونو گروگان میگیرن و میبرن مشهد سه روز بعد زمان ملاقات من با اون خانم میرسه، اونجا، اونجا... مهدی:ای بابا داداش بگو دیگه علی:اونجا دایی میفهمه که پسرش زندست، یعنی ازش دزدیدن امیرحسین:چ‌چی؟ محسن:آره درست میگه، پسری که ۲۷ ساله پیش بهم گفتن مرده،الان زندست یعنی ازم گرفته بودنش، اون پسرم همون رسوله مهدی:ش‌شوخی میکنی‌ دیگه. نه؟ محسن:حقیقته ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:حقیقت داره بازی سرنوشت 🥲❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و نود وششم💛 دروغ بود، نه نه نه نمیتونم باور کنم شوخی داشتن باهام میکردن شکه داشتم فقط به بابا نگاه میکردم بدون حرف در اتاق حامد باز شد و همون بچه که فهمیدم اسمش علیرضاست بدو اومد بیرون رفت سمت بابا علیرضا:بابا‌جون،عمو منو دِلدِلَک میده محسن:حامد چرا بچه رو قلقلک میدی حامد:دایی قرار بود همدیگر قلقلک بدیم، علیرضا کلی منو قلقلک داد حالا نوبتِ منه دیگه علیرضا:منو نباید دِلدِلَک بده محسن:یه بازی دیگه بکنید خب دیگه گوشم توانایی شنیدن حرفاشون رو نداشت فقط مغزم یه حرف رو فهمید، باباجون حالم خوب نبود، اصلا حالم دست خودم نبود این دیگه چه حالیه که من دارم خدایا آروم از جام بلند شدم، به زور تعادلمُ حفظ کردم، به سمت در خروجی قدم برداشتم فقط باید میرفتم، کجا،نمیدونستم فقط باید میرفتم درو باز کردم، به صدا زدن های عمه و بابا و عمو گوش ندادم چند بار خواستم از پله ها بیفتم که به زور خودم نگه داشتم وقتی رفتم بیرون سوار ماشین شدم و چقدر خداروشکر میکردم سوئیچ دستم بود ماشینو روشن کردم و روندم کجا برم؟ خدایا یعنی واقعا راسته؟ کسی که ۲۷ سال فکر میکردم مرده الان زندست؟ دروغه آره دروغه بابا داشت باهام شوخی می‌کرد قطره‌اشکی که از چشمم افتاد به خودم آوردتم سرعتم روی ۱۰۰ بود همینجوری پامو گذاشته بودم روی گاز که وسط خیابون یه دختر بچه داشت میرفتم نمیتونستم ترمز کنم مغزم هیچ فرمانی بهم نمی‌داد دختره ترسیده بود و صدای جیغ مادرشم توی گوشم بود ترسیدمُ فرمون چپ کردم که نفهمیدم چیشد.. ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ زینب:برو دنبالش خب داداش مهدی:ولش کن ابجی، بزار یکم تنها باشه محسن:چی چی تنها باشه، دارم از نگرانی سکته میکنم علی:نگران نباشید، بچه که نیست، یکم هوا به سرش بخوره برمیگرده محسن:دو ساعته که خبری ازش نیست، موبایلم که جواب نمیده، چطور توقع داری نگران نباشم؟ زینب:داداش بیا این آبو بخور یکم آروم بشی محسن:ممنون آبو که خوردم چندتا نفس عمیق کشیدم مرخصیم داشت تموم میشد ولی اصلا تمرکزی نداشتم که برم اداره حس اینکه به محمد بگم هم نداشتم علیرضا:باباجون محسن:جانم؟ علیرضا:منو میبلی بیلون؟ محسن:کجا ببرمت؟ علیرضا:پالک محسن:ب.. صدای زنگ گوشی مهدی بلند شد لبخند بی‌جونی به علیرضا زدم و خواستم بغلش کنم که با حرف مهدی خشک شدم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:🥺❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و نود و هفتم💛 مهدی:جانم کمیل؟ کمیل:... مهدی:چیییی؟امیرحسین چیشده؟ کمیل:... مهدی:یعنی چی که تصادف کرده؟ تو از کجا میدونی؟ کمیل:.... مهدی:کمیل چی داری میگی؟کدوم بیمارستان کمیل:.... مهدی:نه نه خودم میرم الان، کمیل دارم میگم الان میام کمیل:.... مهدی:باش تلفنش رو قطع کرد قلبم داشت میومد تو دهنم با پاهای لرزون رفتم سمتش، جلوی پاش زانو زدم و گفتم محسن:چ‌چیشده؟ مهدی:امیر.. محسن:امیرحسین چیشده؟ مهدی:.... کنترلی روی صدام نداشتم محسن:باتواااام میگم امیرحسین چیشدههه؟ مهدی:ت‌تصادف‌.ک‌کرده هنگ کردم،چی‌.چی گفت زینب:خدا مرگم بده، کدوم بیمارستان؟ مهدی:نزدیکه با کمک گرفتم از دسته مبل بلند شدم مهدی زود بلند شد و اومد سمتم مهدی:قربونت برم، بخدا حالش خوبه، نگران نباش محسن:منو ببر پ‌پیشش مهدی:باش میبرمت، حامد حامد:بله؟ مهدی:سوئیچ ماشینتو بده حامد:ا.الان میارم براتون حالم دست خودم نبود، نشستم روی مبل حامد سوئیچ رو آورد زینبم که زود آماده شد، با کمک مهدی بلند شدم و رفتم پایین ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ پامو فقط گذاشته بودم روی گاز دل تو دلم نبود خدایا چیزی نشده باشه، چراغ قرمز شده بود چند ثانیه مونده بود نگه داشتمو شماره کمیلو گرفتم کمیل:بله آقا مهدی:کجایی؟ کمیل:بیمارستان مهدی:حالش چطوره؟ کمیل:نگران نباشید آقا، حالش خوبه مهدی:مطمئن باشم؟ چراغ سبز شد، ماشینو به حرکت درآوردم کمیل:بله آقا حالش خوبه مهدی:خیله خب، گوشی رو قطع کردم نزدیک بیمارستان بودم محسن هم که نگرانی از سر و صورتش می‌بارید چند دیقه گذشت که رسیدیم محسن و زینب زود از ماشین پیاده شدن و رفتن داخل منم باید میموندم تا ماشینو پارک کنم با دیدن یکی از بچه ها خوشحال از ماشین پیاده شدم نگاهش که بهم افتاد بهش اشاره کردم بیاد سمتم بدو اومد پیشم و احترام نظامی گذاشت مهدی:سلام، این سوئیچُ بگیر ماشینو پارک کن چشمی گفت و سوار ماشین شد سریع وارد بیمارستان شدم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:دل تو دلش نیست💘
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و نود و هشتم💛 کنارش نشسته بودم و دست میکشیدم به موهاش محسن:چیزی میخوری واست برم بخرم؟ امیرحسین:نه محسن:من از دست تو چیکار کنم؟ امیرحسین:ب‌ببخشید محسن:عادت کردم، این از تو اونم از آقامهدی که تازه الان باید بفهمم دستشو مهدی:وا داداش به من چه، حالم خوبه من، به این پسر لوست برس زینب:پسرمو اذیت نکن مهدی مهدی:ماشاالله همه پشت ایشونن محسن:حسودی نکن دیگه در اتاق زده شد و دکتر و با کمیل وارد شدن دکتر:خب آقای پلیس شد اولی، دفعه دیگه باختیا امیرحسین:بروبابا دکتر:جدی میگم امیرحسین، دفعه دیگه اینجا ببینمت ازت میگیرم کمیل:چیو؟ دکتر:یه معامله‌ای کردیم ما، نباید تو بدونی کمیل:دارم واست دکتر:😂 خب آقای سروان، حالت خوبه فقط ۲ روز استراحت مطلق مهدی:چرا؟توکه میگی حالش خوبه؟ دکتر:سرش بدجور خورده به فرمون،ممکنه چندروزی سردرد،سرگیجه و همینطور حالت تهوع داشته باشه، برات قرص مینویسم سر وقت بخور بهتر میشی،الانم میدونم امشب نمیمونی مرخصت کردم، فقط مراقب خودت باش مهدی:نسخه رو بده برم بگیرم براش دکتر:بفرمایید، امیرحسین مراقب خودت نباشی آوردمت اینجا چند روز نگه میدارمت، گرفتی؟ امیرحسین:باش دکتر:یه مدت عملیات نرو، سعی کن عصبی هم نشی، اگه حالت بدتر شد بهم بگو محسن:خیلی ممنون، لطف کردین دکتر:خواهش میکنم وظیفست، الان میگم پرستار بیاد سرم رو دربیاره، روزی دوبار پانسمان سرش رو عوض کنید، یه پماد هم دادم برای کبودی پای چشمش مهدی:ممنون دکتر و کمیل که رفتن بیرون مهدی یه پس‌گردنی زد به امیرحسین امیرحسین:آخ زینب:عه مهدی محسن:چیشد بابا خوبی؟ مهدی:خاک تو سرت کنن، ماشینتو که به باد فنا دادی، این‌همه هم جریمه شدی امیرحسین:پولشو میدم مهدی:بزار جلو آینه دوتا بشه محسن:بسته دیگه، خوبی بابا؟ امیرحسین:سرم گیج میره مهدی:جهنم محسن:مهدی.. مهدی:جان؟ محسن:ماشینو روشن کن، زیپم بکش مهدی:یکی دیگه بزنم برم تا خواستم مخالفت کنم یکی دیگه زد و زود رفت بیرون امیرحسین:درد نگیری زینب:بلند شید بریم از بازوی امیرحسین گرفتمو کمکش کردم راه بیاد، بخاطر سرگیجه نمیتونست تعادلش رو حفظ کنه به ماشین که رسیدیم در پشتو باز کردم و نشوندمش زینبم کنار نشست مهدی پشت فرمون نشسته بود منم سمت شاگرد نشستم مهدی:خب کجا بریم؟ محسن:سر قبرم مهدی:عه داداش محسن:یه جوری میگی کجا بریما مهدی:خب حالا محسن:امیرحسین بابا چیزی نمیخوای؟گشنه نیستی؟ امیرحسین:نه مهدی:داداش فقط این پسر دیلاقت آدمه؟ما پس چی؟ محسن: شما چی؟دفعه آخرت باشه با پسرم اینجوری حرف میزنی مهدی:پسرزلیل زینب:بس کنید بابا، سرش درد میکنه محسن: راست میگه دیگه،بعدم واسه دروغات برم واست خوراکی بخرم مهدی:چی دروغی گفتم مگه محسن:نزار دهنم باز بشه مهدی خواست جوابمو بده که گوشیم زنگ خورد احسان بود،تماسو وصل کردم محسن:جانم بابا؟ ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:دست می‌کشید به موهاش🥲❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و نود ونهم💛 به خونه که رسیدیم زینب درو باز کرد امیرحسین توی راه خوابیده بود الانم خیلی خوابش میومد زینب:بفرمایید کفش هامو درآوردم و کمک امیرحسین کردم که بره داخل علیرضا زود اومد پیشم علیرضا:سلام محسن:سلام عزیزم مهدی:سلام خوشگله علیرضا:سلام، خوفی؟ به امیرحسین داشت نگاه کرد، امیرحسینم خیره بود بهش، لبخند کمرنگی زد و سرشو به نشونه آره تکون داد آروم رفت روی مبل نشست کاپشنم رو درآوردم و گذاشتم گوشه‌ای علیرضا هم کنارم میومد هر جا میرفتم توی اتاق رفتم که بازم اومد لبخندی به روش زدم محسن:بیا اینجا عزیز بابا زود اومد بغلم محسن:از دست عمو هنوزم ناراحتی؟ علیرضا:اوهوم محسن:اونو ببخش باشه؟ نمی‌دونست تو کی هستی، بعدم اون عموی شماست دیگه علیرضا:عمو علی دُفت محسن:خب دیگه علیرضا:منو باید ببله شهلبازی تا ببشَمش محسن:الان حالش خوب نیست باید استراحت کنه علیرضا:یعنی بخوابه؟ محسن:آره، وقتی که خوب شد میبرتت، باش؟ علیرضا:باشه محسن:الهی من قربون پسر فهمیده‌ام برم علیرضا:بابالسول🥺 محسن:عه عه عه، باز که تو این چشمارو میخوای خیس کنی، حیف نیست؟ علیرضا:بابالسول میخوام محسن:میاد عزیزکم، شب میاد علیرضا:ایان بیاد محسن:الان که کار داره بابایی، منم الان میرم قول میدم زود بیارمش علیرضا:باش،بابایی محسن:جان دلم؟ علیرضا:من بلم توبش کنم؟ محسن:کیو خوب کنی؟ علیرضا:امیل‌حسین محسن:اولا عمو بعدم چطوری خوبش کنی؟ علیرضا:من دکتل بشم محسن:مراقبش هستی؟ علیرضا:آله زود خوف میشه، منو میبله شهلبازی محسن:باشه فدای اون حرف زدنت بشه بابامحسن، فقط اذیتش نکنیا، اونم اذیتت نمیکنه علیرضا:چشم محسن:چشمت بی بلا، بریم بیرون؟ علیرضا:باشه بلیم دستشو گرفتمو رفتیم بیرون کنار امیرحسین نشستم،اونم سرشو گذاشت رو شونم علیرضا:سلتو نزال رو بابایی من محسن:من تو اتاق چی بهت گفتم؟ علیرضا:ببشید، خوبش تونم؟ محسن:باش زینب:امیرحسین، بیا این دمنوشو بخور علیرضا:من دُکتلم نباید بخوله زینب:چرا؟ علیرضا:اینو نخوله الان میلم بلاش یه چیزه دیده میالم زینب:چی میاری؟ علیرضا:الان میام بدو رفت تو آشپزخونه،مهدی هم پشت سرش رفت ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:وای خدا حرف زدنشو😍😂