(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و نود و سوم💛
#مهدی
با خوردن عرقنعنا یکم حالم بهتر شده بود
زینب که هنوز توی اتاق بود
علی هم سرشو گذاشته بود روی بالشت و شونه هاش میلرزید، و این نشون میداد که داره میخنده
مهدی:درد نگیری الهی علی، دودیقه اون فکتو ببند، خستم کردی
علی:وای دایی اگه بفهمی چیشده که توام از خنده میمیری
امیرحسین:خب میشه بگی چیشده؟
علی:نمیتونم بگم، صبر کن الان دایی محسن میاد بهتون میگه، فقط بهت بگم امیرحسین فاتحهی خودت رو بخون🤣
امیرحسین:درد بی درمون
در اتاق باز شد و زینب اومد بیرون، همون پسر بچه بغلش بود، این بچه خیلی شبیه بچگیِ امیرحسینه
مهدی:توام نمیخوای بگی چیشده؟
زینب:والا چی بگم مهدی جان، الان محسن زنگ زد گفت تو راهه داره میاد
امیرحسین:آره زودتر بیاد
اون پسر بچه با همون صورت خیس از اشکش با صدای عصبی به امیرحسین گفت
علیرضا:باباجون که اومد بهش میدَم
امیرحسین:برو به همون باباجونت بگو
علی:🤣آی آی توروخدا بست کن امیرحسین، آنقدر گند نزن
امیرحسین:برو بابا
مهدی:رضا و حامد کجان؟
زینب:حامد رفته حموم، رضا هم سر کاره
مهدی:آها
چند دیقه ای سکوت بینمون بود، فقط صدای گریه آروم اون بچه میاومد، برخلاف امیرحسین این بچه بدجور به دلم نشست
بلند شدمو رفتم کنار زینب نشستم
آروم دست کشیدم پای چشمش
مهدی:اسم شما چیه خوشگله؟
منتظر شدم جواب بده ولی خب بازم داشت گریه میکرد
زینب دست کشید به سرش و داشت تشویقش میکرد برای جواب دادن
حامد:ماماااااان آب چرا سرده
زینب:الان میام، داداش، علیرضا رو بگیر من برم ببینم حامد چی میگه
مهدی:باش
آروم بچه رو بغل کردم و روی پاهام نشوندمش
اونم زود سرشو فرو کرد تو سینهام و صدای هقهق آرومش میاومد
دستم یکم درد گرفت ولی خب به روی خودم نیاوردم
با دستام دو طرف صورتشو گرفتم، اشک هاشو دوباره پاک کردم، لبخندی زدم و گفتم
مهدی:نگفتی اسمت چیه؟
با سکسکهای که داشت بهم گفت علیرضا
مهدی:چه اسم خوشگلی داری، امیرحسین پاشو برو واسش آب بیار
امیرحسین:ولم کن بابا
مهدی:با توام، میگم پاشو
امیرحسین:چشم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:به دلش نشست😍❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و نود وچهارم💛
#محسن
خداروشکر جلسه خیلی زود تموم شد و منم زود راهافتادم سمت خونه زینباینا
توی راه با خودم همش فکر میکردم چطوری بگم بهشون که شکه نشن
انقدر فکر و خیال توی سرم بود که نفهمیدم کی رسیدم
ماشینو کناری پارک کردمو پیاده شدم
زنگو زدم
حامد:سلام دایی، بفرما
درو باز کرد منم زود رفتم بالا
کفش هامو درآوردم گذاشتم توی جا کفشی
همینکه وارد خونه شدم امیرحسین اومد سمتمو بغلم کرد
امیرحسین:سلام بابا
محکم به خودم فشارش دادم
محسن:سلام باباقربونت بره
امیرحسین:خدان، آخخخ
با صدای آخش نگران از بغلم بیرون آوردمش
حس کردم کسی پامو گرفت
نگاه کردم دیدم علیرضاست
جلوش زانو زدم و نگران به صورت خیسش نگاه کردم
محسن:چیشده دورت بگردم
خودشو انداخت تو بغلم و با همون گریه گفت اذیتم کرده
محسن:کی اذیتت کرده؟
اشاره کرد به امیرحسین که داشت پاهاشو ماساژ میداد
محسن:چیکار کردی بچه رو؟
امیرحسین:وا هیچی بابا
خواستم حرفی بزنم که علیرضا زود از بغلم بیرون اومد و با عصبانیت به امیرحسین گفت
علیرضا:به بابا لسولم میدَم بهم تی دُفتی
محسن:چی بهش گفتی مگه
مهدی:سلام داداش
محسن:سلام خوبی؟
مهدی:ممنون
امیرحسین:وا بابا یه بهش گفتم زر نزن با روانی، و اینکه از خونه بره بیرون
علیرضا:نداه تُن بابایی،بهم تی دُفت
امیرحسین:اَه، آنقدر بابا،بابا نکن، این بابای منه
علیرضا:باباجون منهههه
محسن:باشه قربونت برم،من فقط بابایتوام، حالا بیا بغلم بریم بشینیم
محکم دستاشو دور گردنم حلقه کرد
از جام بلند شدم و رفتم کنار علی نشستم
علی دست هاشو گرفت
علی:عزیزکم خوبی؟
علیرضا:بابا لسول🥺
محسن:شب میاد دورت بگردم
علیرضا:منو چلا نبلد؟
محسن:کار داشت دیگه زود رفت واسه همین نشد تورو ببره
علیرضا:اونو بزن
به امیرحسین اشاره کرد
خندهای کردم و بهش گفتم
محسن:چشم عزیزکم، کلی دعواش میکنم
حامد:سلام دایی
حامد با حوله روی سرش اومد و روی مبل کناری نشست آروم لپ علیرضا کشید
محسن:علیک سلام، عافیت باشه
حامد:انشاءالله حموم عروسیم، مگه نه علیرضا😜
محسن:چقدر تو پرویی
امیرحسین:بابا نمیخو..
علیرضا:بابای منههه
امیرحسین:دودیقه ز..
محسن:امیرحسین😠
امیرحسین:ببخشید خب
حامد:علیرضا میای بریم بازی کنیم تو اتاق؟
علیرضا:تی بازی؟
حامد:تو بیا حالا تصمیم میگیرم تو راه
علیرضا:عمو علی
علی:تو برو منم میام
علیرضا:زود بیا
علی:باش
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:سر بابا دعواست😂😂
هدایت شده از f.³¹⁵
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و نود و پنجم 💛
#محسن
حامد وقتی علیرضا رو برد منم برگشتم سمت امیرحسین
محسن:این چه رفتاریِ با بچه
امیرحسین:بابا من این چند روز اعصاب درستی ندارم،اینم تو مخم بود
محسن:اعصاب نداشتی باید سر بچه خالی کنی
امیرحسین:خب مگه چی گفتم، والا
محسن:از دست تو به کدوم جهنم درهای پناه ببرم آخه
مهدی:اینو ولش کن،میخواستی باهامون حرف بزنی
محسن:مگه میزاره
امیرحسین:میخواید من برم تا حرف بزنید
محسن:مهم اینکه توام بشنوی که انقدر سوتی ندی
مهدی:خب بگو
محسن:صبر کن یکم فکر کنم از کجاش بگم
علی:دایی میخوای من بگم؟
مهدی:بگو
علی:خب رسول برادر شما و علیرضا برادر زاده شماست، همین تمام
نگاهی به علی کردم که نیشش باز بود
محسن:ممنون که همه چیزو خرابتر کردی
علی:خواهش میکنم وظیفه بود😂
مهدی:نفهمیدم
محسن:مهدی یه لحظه، ۲۷ ساله پیش وقتی مرضیه باردار بود،اونجا موقع زایمان خب بهم گفتن هم مرضیه و هم بچم مُردن
مهدی:خب آره
محسن:فکر کنم بدونی که ما سر یه پرونده مجبور شدیم بریم اداره امنیت
مهدی:آره
محسن:اونجا یه.. نه یه لحظه..
زینب:داداش یکم آروم باش
محسن:نمیدونم از کجا بگم
علی:دایی میخوای من..
محسن:زیپو بکش لطفا
مهدی:علی ول کن، داداش بگو
محسن:یه روز که توی خونه بودم برام یه پست میاد، یه نامه، قرار ملاقات بود با من، با انگشتر که من ۲۷ سال دنبالش بودم
مهدی:کدوم انگشتر
انگشتر رو از جیبم بیرون آوردم و بهش نشون دادم
مهدی:کجا بود؟
محسن:دست دکتر مرضیه
مهدی:دست اون چیکار میکرد؟
محسن:مرضیه قبل از فوتش داده بود بهش
مهدی:قرار ملاقاتِ چی بود؟
محسن:مهدی دودیقه سوال نپرس بزار دارم یواش یواش میگم دیگه
مهدی:باش
محسن:توی اون اداره یه پسر بود که اسمش رسوله،اونو گروگان میگیرن و میبرن مشهد
سه روز بعد زمان ملاقات من با اون خانم میرسه، اونجا، اونجا...
مهدی:ای بابا داداش بگو دیگه
علی:اونجا دایی میفهمه که پسرش زندست، یعنی ازش دزدیدن
امیرحسین:چچی؟
محسن:آره درست میگه، پسری که ۲۷ ساله پیش بهم گفتن مرده،الان زندست یعنی ازم گرفته بودنش، اون پسرم همون رسوله
مهدی:ششوخی میکنی دیگه. نه؟
محسن:حقیقته
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:حقیقت داره بازی سرنوشت 🥲❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و نود وششم💛
#امیرحسین
دروغ بود، نه نه نه نمیتونم باور کنم
شوخی داشتن باهام میکردن
شکه داشتم فقط به بابا نگاه میکردم بدون حرف
در اتاق حامد باز شد و همون بچه که فهمیدم اسمش علیرضاست بدو اومد بیرون رفت سمت بابا
علیرضا:باباجون،عمو منو دِلدِلَک میده
محسن:حامد چرا بچه رو قلقلک میدی
حامد:دایی قرار بود همدیگر قلقلک بدیم، علیرضا کلی منو قلقلک داد حالا نوبتِ منه دیگه
علیرضا:منو نباید دِلدِلَک بده
محسن:یه بازی دیگه بکنید خب
دیگه گوشم توانایی شنیدن حرفاشون رو نداشت
فقط مغزم یه حرف رو فهمید، باباجون
حالم خوب نبود، اصلا حالم دست خودم نبود
این دیگه چه حالیه که من دارم خدایا
آروم از جام بلند شدم، به زور تعادلمُ حفظ کردم، به سمت در خروجی قدم برداشتم
فقط باید میرفتم، کجا،نمیدونستم فقط باید میرفتم
درو باز کردم، به صدا زدن های عمه و بابا و عمو گوش ندادم
چند بار خواستم از پله ها بیفتم که به زور خودم نگه داشتم
وقتی رفتم بیرون سوار ماشین شدم
و چقدر خداروشکر میکردم سوئیچ دستم بود
ماشینو روشن کردم و روندم
کجا برم؟
خدایا یعنی واقعا راسته؟
کسی که ۲۷ سال فکر میکردم مرده الان زندست؟
دروغه آره دروغه
بابا داشت باهام شوخی میکرد
قطرهاشکی که از چشمم افتاد به خودم آوردتم
سرعتم روی ۱۰۰ بود
همینجوری پامو گذاشته بودم روی گاز
که وسط خیابون یه دختر بچه داشت میرفتم
نمیتونستم ترمز کنم مغزم هیچ فرمانی بهم نمیداد
دختره ترسیده بود و صدای جیغ مادرشم توی گوشم بود
ترسیدمُ فرمون چپ کردم که نفهمیدم چیشد..
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#محسن
زینب:برو دنبالش خب داداش
مهدی:ولش کن ابجی، بزار یکم تنها باشه
محسن:چی چی تنها باشه، دارم از نگرانی سکته میکنم
علی:نگران نباشید، بچه که نیست، یکم هوا به سرش بخوره برمیگرده
محسن:دو ساعته که خبری ازش نیست، موبایلم که جواب نمیده، چطور توقع داری نگران نباشم؟
زینب:داداش بیا این آبو بخور یکم آروم بشی
محسن:ممنون
آبو که خوردم چندتا نفس عمیق کشیدم
مرخصیم داشت تموم میشد ولی اصلا تمرکزی نداشتم که برم اداره
حس اینکه به محمد بگم هم نداشتم
علیرضا:باباجون
محسن:جانم؟
علیرضا:منو میبلی بیلون؟
محسن:کجا ببرمت؟
علیرضا:پالک
محسن:ب..
صدای زنگ گوشی مهدی بلند شد
لبخند بیجونی به علیرضا زدم و خواستم بغلش کنم که با حرف مهدی خشک شدم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:🥺❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و نود و هفتم💛
#محسن
مهدی:جانم کمیل؟
کمیل:...
مهدی:چیییی؟امیرحسین چیشده؟
کمیل:...
مهدی:یعنی چی که تصادف کرده؟ تو از کجا میدونی؟
کمیل:....
مهدی:کمیل چی داری میگی؟کدوم بیمارستان
کمیل:....
مهدی:نه نه خودم میرم الان، کمیل دارم میگم الان میام
کمیل:....
مهدی:باش
تلفنش رو قطع کرد
قلبم داشت میومد تو دهنم
با پاهای لرزون رفتم سمتش، جلوی پاش زانو زدم و گفتم
محسن:چچیشده؟
مهدی:امیر..
محسن:امیرحسین چیشده؟
مهدی:....
کنترلی روی صدام نداشتم
محسن:باتواااام میگم امیرحسین چیشدههه؟
مهدی:تتصادف.ککرده
هنگ کردم،چی.چی گفت
زینب:خدا مرگم بده، کدوم بیمارستان؟
مهدی:نزدیکه
با کمک گرفتم از دسته مبل بلند شدم
مهدی زود بلند شد و اومد سمتم
مهدی:قربونت برم، بخدا حالش خوبه، نگران نباش
محسن:منو ببر پپیشش
مهدی:باش میبرمت، حامد
حامد:بله؟
مهدی:سوئیچ ماشینتو بده
حامد:ا.الان میارم براتون
حالم دست خودم نبود، نشستم روی مبل
حامد سوئیچ رو آورد
زینبم که زود آماده شد،
با کمک مهدی بلند شدم و رفتم پایین
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#مهدی
پامو فقط گذاشته بودم روی گاز
دل تو دلم نبود
خدایا چیزی نشده باشه،
چراغ قرمز شده بود چند ثانیه مونده بود
نگه داشتمو شماره کمیلو گرفتم
کمیل:بله آقا
مهدی:کجایی؟
کمیل:بیمارستان
مهدی:حالش چطوره؟
کمیل:نگران نباشید آقا، حالش خوبه
مهدی:مطمئن باشم؟
چراغ سبز شد، ماشینو به حرکت درآوردم
کمیل:بله آقا حالش خوبه
مهدی:خیله خب،
گوشی رو قطع کردم
نزدیک بیمارستان بودم
محسن هم که نگرانی از سر و صورتش میبارید
چند دیقه گذشت که رسیدیم
محسن و زینب زود از ماشین پیاده شدن و رفتن داخل
منم باید میموندم تا ماشینو پارک کنم
با دیدن یکی از بچه ها خوشحال از ماشین پیاده شدم
نگاهش که بهم افتاد بهش اشاره کردم بیاد سمتم
بدو اومد پیشم و احترام نظامی گذاشت
مهدی:سلام، این سوئیچُ بگیر ماشینو پارک کن
چشمی گفت و سوار ماشین شد
سریع وارد بیمارستان شدم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:دل تو دلش نیست💘
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و نود و هشتم💛
#محسن
کنارش نشسته بودم و دست میکشیدم به موهاش
محسن:چیزی میخوری واست برم بخرم؟
امیرحسین:نه
محسن:من از دست تو چیکار کنم؟
امیرحسین:بببخشید
محسن:عادت کردم، این از تو اونم از آقامهدی که تازه الان باید بفهمم دستشو
مهدی:وا داداش به من چه، حالم خوبه من، به این پسر لوست برس
زینب:پسرمو اذیت نکن مهدی
مهدی:ماشاالله همه پشت ایشونن
محسن:حسودی نکن دیگه
در اتاق زده شد و دکتر و با کمیل وارد شدن
دکتر:خب آقای پلیس شد اولی، دفعه دیگه باختیا
امیرحسین:بروبابا
دکتر:جدی میگم امیرحسین، دفعه دیگه اینجا ببینمت ازت میگیرم
کمیل:چیو؟
دکتر:یه معاملهای کردیم ما، نباید تو بدونی
کمیل:دارم واست
دکتر:😂 خب آقای سروان، حالت خوبه فقط ۲ روز استراحت مطلق
مهدی:چرا؟توکه میگی حالش خوبه؟
دکتر:سرش بدجور خورده به فرمون،ممکنه چندروزی سردرد،سرگیجه و همینطور حالت تهوع داشته باشه، برات قرص مینویسم سر وقت بخور بهتر میشی،الانم میدونم امشب نمیمونی مرخصت کردم، فقط مراقب خودت باش
مهدی:نسخه رو بده برم بگیرم براش
دکتر:بفرمایید، امیرحسین مراقب خودت نباشی آوردمت اینجا چند روز نگه میدارمت، گرفتی؟
امیرحسین:باش
دکتر:یه مدت عملیات نرو، سعی کن عصبی هم نشی، اگه حالت بدتر شد بهم بگو
محسن:خیلی ممنون، لطف کردین
دکتر:خواهش میکنم وظیفست، الان میگم پرستار بیاد سرم رو دربیاره، روزی دوبار پانسمان سرش رو عوض کنید، یه پماد هم دادم برای کبودی پای چشمش
مهدی:ممنون
دکتر و کمیل که رفتن بیرون مهدی یه پسگردنی زد به امیرحسین
امیرحسین:آخ
زینب:عه مهدی
محسن:چیشد بابا خوبی؟
مهدی:خاک تو سرت کنن، ماشینتو که به باد فنا دادی، اینهمه هم جریمه شدی
امیرحسین:پولشو میدم
مهدی:بزار جلو آینه دوتا بشه
محسن:بسته دیگه، خوبی بابا؟
امیرحسین:سرم گیج میره
مهدی:جهنم
محسن:مهدی..
مهدی:جان؟
محسن:ماشینو روشن کن، زیپم بکش
مهدی:یکی دیگه بزنم برم
تا خواستم مخالفت کنم یکی دیگه زد و زود رفت بیرون
امیرحسین:درد نگیری
زینب:بلند شید بریم
از بازوی امیرحسین گرفتمو کمکش کردم راه بیاد، بخاطر سرگیجه نمیتونست تعادلش رو حفظ کنه
به ماشین که رسیدیم در پشتو باز کردم و نشوندمش
زینبم کنار نشست
مهدی پشت فرمون نشسته بود
منم سمت شاگرد نشستم
مهدی:خب کجا بریم؟
محسن:سر قبرم
مهدی:عه داداش
محسن:یه جوری میگی کجا بریما
مهدی:خب حالا
محسن:امیرحسین بابا چیزی نمیخوای؟گشنه نیستی؟
امیرحسین:نه
مهدی:داداش فقط این پسر دیلاقت آدمه؟ما پس چی؟
محسن: شما چی؟دفعه آخرت باشه با پسرم اینجوری حرف میزنی
مهدی:پسرزلیل
زینب:بس کنید بابا، سرش درد میکنه
محسن: راست میگه دیگه،بعدم واسه دروغات برم واست خوراکی بخرم
مهدی:چی دروغی گفتم مگه
محسن:نزار دهنم باز بشه
مهدی خواست جوابمو بده که گوشیم زنگ خورد
احسان بود،تماسو وصل کردم
محسن:جانم بابا؟
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:دست میکشید به موهاش🥲❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و نود ونهم💛
#محسن
به خونه که رسیدیم زینب درو باز کرد
امیرحسین توی راه خوابیده بود الانم خیلی خوابش میومد
زینب:بفرمایید
کفش هامو درآوردم و کمک امیرحسین کردم که بره داخل
علیرضا زود اومد پیشم
علیرضا:سلام
محسن:سلام عزیزم
مهدی:سلام خوشگله
علیرضا:سلام، خوفی؟
به امیرحسین داشت نگاه کرد، امیرحسینم خیره بود بهش، لبخند کمرنگی زد و سرشو به نشونه آره تکون داد
آروم رفت روی مبل نشست
کاپشنم رو درآوردم و گذاشتم گوشهای
علیرضا هم کنارم میومد هر جا میرفتم
توی اتاق رفتم که بازم اومد
لبخندی به روش زدم
محسن:بیا اینجا عزیز بابا
زود اومد بغلم
محسن:از دست عمو هنوزم ناراحتی؟
علیرضا:اوهوم
محسن:اونو ببخش باشه؟ نمیدونست تو کی هستی، بعدم اون عموی شماست دیگه
علیرضا:عمو علی دُفت
محسن:خب دیگه
علیرضا:منو باید ببله شهلبازی تا ببشَمش
محسن:الان حالش خوب نیست باید استراحت کنه
علیرضا:یعنی بخوابه؟
محسن:آره، وقتی که خوب شد میبرتت، باش؟
علیرضا:باشه
محسن:الهی من قربون پسر فهمیدهام برم
علیرضا:بابالسول🥺
محسن:عه عه عه، باز که تو این چشمارو میخوای خیس کنی، حیف نیست؟
علیرضا:بابالسول میخوام
محسن:میاد عزیزکم، شب میاد
علیرضا:ایان بیاد
محسن:الان که کار داره بابایی، منم الان میرم قول میدم زود بیارمش
علیرضا:باش،بابایی
محسن:جان دلم؟
علیرضا:من بلم توبش کنم؟
محسن:کیو خوب کنی؟
علیرضا:امیلحسین
محسن:اولا عمو بعدم چطوری خوبش کنی؟
علیرضا:من دکتل بشم
محسن:مراقبش هستی؟
علیرضا:آله زود خوف میشه، منو میبله شهلبازی
محسن:باشه فدای اون حرف زدنت بشه بابامحسن، فقط اذیتش نکنیا، اونم اذیتت نمیکنه
علیرضا:چشم
محسن:چشمت بی بلا، بریم بیرون؟
علیرضا:باشه بلیم
دستشو گرفتمو رفتیم بیرون
کنار امیرحسین نشستم،اونم سرشو گذاشت رو شونم
علیرضا:سلتو نزال رو بابایی من
محسن:من تو اتاق چی بهت گفتم؟
علیرضا:ببشید، خوبش تونم؟
محسن:باش
زینب:امیرحسین، بیا این دمنوشو بخور
علیرضا:من دُکتلم نباید بخوله
زینب:چرا؟
علیرضا:اینو نخوله الان میلم بلاش یه چیزه دیده میالم
زینب:چی میاری؟
علیرضا:الان میام
بدو رفت تو آشپزخونه،مهدی هم پشت سرش رفت
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:وای خدا حرف زدنشو😍😂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت دویست 💛
#علی
پاهام دردش شروع شده بود
ای درد نگیری الهی حامد، میمُردی خودت ناهار میذاشتی تا من مجبور نشم بزارم، اَه
الانم که همه نگران امیرحسین هستن
دلم نمیخواست منم بشم یکی از نگرانی هاشون
علیرضا:بیا اینو بخول خوب بشی
محسن:این چیه بابا؟
علیرضا: دالو
محسن:چه دارویی؟
علیرضا:باید بخوله، عه
محسن:مهدی مطمئن باشم؟
مهدی:هرچی علیرضا به من گفت منم بهش دادم
علیرضا:بزال بخوله
محسن:چشم، امیرحسین بابا، ببخشید یه لحظه بیدار شو اینو بخور بعد بخواب
امیرحسین:نمیخوام
علیرضا:عه پاشو بخول وگلنه دعوات میتونم😡
محسن:عزیزم چرا عصبی میشی آخه، الان میخوره
علیرضا:بخول
امیرحسین لیوانُ گرفت و خورد ولی همون لحظه دستشو جلو دهنش گرفتو بدو رفت سرویس
محسن:امیرحسین چیشد؟؟
زینب:خدا مرگم بده، این بچه چش شد
مهدی:🤣🤣
لیوان چون روی میز نزدیک من بود یکم خم شدمو برداشتم
بوی تندی میداد یکم خوردم
علی:ایییی. این چیه؟ چرا مزه زهرمار میده
محسن:مهدیییی
مهدی:بخدا داداش هرچی نوه گُلت گفت من بهش دادم😂، ولی دمت گرم علیرضا انتقام صبح منو گرفتی
زینب:محسن بیا برو ببین این بچه چش شد
محسن:لا اله الا الله
دایی زود رفت پیش امیرحسین، حالش بد شده بود و هی عق میزد
نگاهم به علیرضا افتاد که مظلوم گوشهای نشسته بود، نگاهش که بهم افتاد خندهای کردم و اشاره زدم بیاد کنارم
اونم زود اومد کنارم نشست
علی:غصه نخور حالش خوب میشه
علیرضا: مگه دنموش اینجولی نیست؟
علی:نه دمنوش اینجوری نیست عزیزکم
هیچی نگفت، چند دیقه گذشت که امیرحسین و دایی اومدن
علیرضا زود رفت سمت امیرحسین و گفت
علیرضا:ببشید فکل کلدم خوب میشی
امیرحسین:فدا سرت
مهدی:میگن چوب خدا صدا نداره، راست گفتن والا، صبح تو اون بلا رو سرم آوردی الانم منو علیرضا
محسن:من برای شما دارم،
مهدی:یکم هوای داداش بدبخت و بیچاره خودت رو داشته باش
محسن:از دست تو،
زینب:امیرحسین، عمه جان برو تو اتاق یکم بخواب
علیرضا:منم دکتلشم میلم کنالش
محسن:دیگه از این کارا نمیکنی؟
علیرضا:هل چی میخواشتم بدم بخوله به عمه میدم
محسن:باشه به عمه بگو، من برم
علیرضا:به بابالسول بگو زود بیاد
محسن:چشم
امیرحسین و علیرضا رفتن تو اتاق
دایی هم بعد از یکم نشستن و چایی خوردن رفت
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:شیطونی آقا علیرضا😂😂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت دویست و یکم💛
#امیرحسین
روی تخت دراز کشیدم، حالت تهوعام بیشتر شد
ساعد دستمو گذاشتم روی پیشونیم
صدای در اومد
چشم باز کردم دیدم علیرضاست
میخواست بیاد رو تخت ولی نمیتونست
خندهای کردم و بلند شدم، از بازو هاش گرفتم و نشوندمش کنار خودم
دست گذاشت روی سینم و اخم کرد، میخواست منو بخوابونه
آروم دراز کشیدم
اومدو نشست روی شکمم
دست گذاشت روی پیشونیم
امیرحسین:تب دارم
علیرضا:نه
امیرحسین:آقای دکتر حالم خیلی بده؟چقدر زنده میمونم؟
علیرضا:حالت بده فلدا میمیلی
امیرحسین:یکم امید بده بهم حداقل، فردا قراره بمیرم
علیرضا:بیا بلیم شهلبازی، فلدا دالی میمیلی
امیرحسین:چقدر تو نامردی،دلداری بده
علیرضا:خب قلاله بمیلی دیده
مهدی:کی قراره بمیره؟
علیرضا:این
اشاره کرد بهم، عمو بلند خندید
اومد کنارم و روی تخت نشست
علیرضا:تب داله
عمو دست گذاشت روی پیشونیم
مهدی:تب نداره که
علیرضا:من دکتلم میدم داله میمیله، پاشو منو ببل شهلبازی تا نَمُلدی
مهدی:🤣وای خدایا چقدر تو نمکی بچه، به کی رفتی؟
امیرحسین:به تو
مهدی:اگه به من رفته باشه که عالیه
امیرحسین:دوبار، عمو برین بیرون میخوام بخوابم
مهدی: باش، بیا بریم بیرون عمو
علیرضا:من دکتلشم نمیام
مهدی:باش
عمو رفت بیرون علیرضا هم کنارم خوابید
به پهلو شدم و بهش خیره
چشم هاشو بسته بود
آروم دست کشیدم به موهاش که چشم باز کرد، اخمی بهم کرد
علیرضا:اَده حالت خوبه بلیم
امیرحسین:باور کن سرم گیج میره
علیرضا:بزال معاونت کنم
امیرحسین:چی؟
علیرضا:معاونت تونم
امیرحسین:آها معاینه کنی؟
علیرضا:آله
امیرحسین:🤣
علیرضا:چلا میخندی؟
امیرحسین:ببخشید، بیا معاونم کن
علیرضا الکی به چشم ها و گوش و دهانم رو دید و بعد با حالت ناراحت کنندهای گفت
علیرضا:باید عملت تونم، صبل تُن تا بیام
امیرحسین:کجام عمل کنی؟
دست گذاشت روی شکمم، به این بازی های بچگانهاش خندهام گرفت، سری تکون دادم که رفت بیرون
خیلی خوابم میومد، دیشب کلا خواب بودم ولی انگار بیخوابی این چند روز با چند ساعت خواب پر استرس تموم نمیشد
در اتاق باز شد و علیرضا با یه سیم شارژر و قاشق و چنگال و نمکدون اومد
بلند شدم نشستم، دوباره کمکش کردم بشینه رو تخت
امیرحسین:اینارو واسه چی اوردی؟
علیرضا:بخواب، اینا وشایل عمله
امیرحسین:مطمئنی؟
علیرضا:عههه، بخواب
امیرحسین:چشم
روی تخت دراز کشیدم، کارایی میکرد که میمردم از خنده
علیرضا:نخند، تو ایان ملدی
امیرحسین:نمردم، بیهوشم،ولی چشم دیگه نمیخندم😂
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:نمکدون فقط🤣🧂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت دویست و دوم💛
#رسول
ساعت۸ شب بود، اصلا وقت نکرده بودم برم نماز بخونم، خدا بگم این رفیقای منو چیکار کنه، همه رفیق دارن منم رفیق دارم
اینا از دشمنم بدترن
از صبح هر چی کار داشتن ریختن سر منه بدبخت، حالا به اضافه توبیخی که امروز شدم، وای خدا چه غلطی کردم به بابا گفتم با آقامحمد حرف بزنه تا زودتر بیام سرکار، پشیمون شدم
دستم بیحس شده بود، یکم مالش دادم
دستی روی شونم نشست
برگشتم دیدم باباست
بلند شدم و سلامی کردم
محسن:خسته نباشی
رسول:ممنون
محسن:کارات تموم شد؟
رسول:بله تموم شد
محسن: پس بیا بریم خونه،منتظرن
رسول:چشم، وسایلمو جمع کنم میام
محسن:باش، احسان کجاست؟
رسول:اون زود رفت خونه
محسن:از دست این،یکم صبر نداره
رسول:چیزی شده؟ آخه خیلی ذوقزده بود رفتنی
محسن:تو راه بهت میگم، فقط برامون ماشین گذاشت؟
رسول:😂بله با فرشاد رفت
محسن:خوبه، منتظرم
رسول:الان میام
بابا رفت منم زود وسایلمو جمع کردم، سیستممُ قفل کردم رفتم بیرون
بابا و آقامحمد داشتن باهم حرف میزدن تو پارکینگ
محمد:میگم نه
محسن:منم گفتم آره میگی چشم، عادت داری رو حرف بزرگترا حرف بزنی؟
محمد:همیشه این سن زیادت رو به رخ بکش
رسول:چیزی شده؟
محمد:نه
محسن:محمدم میرسونیم
رسول:چه خوب
محمد:محسن من کار دارم سر راه
محسن:محمدددد
محمد:خیله خب باشه
رسول:وا،چرا اینجوری میکنید؟
محسن:هیچی بابا، سوار شو
رسول:من بشینم پشت فرمون
محمد:نه خودم میشینم،خستهای
و من از خدا خواسته زود قبول کردم و رفتم نشستم تو ماشین
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#محمد
محسن میگفت باهاشون برم تا به رسول بگم که امیرحسین ومهدی اومدن
درکش میکردم خیلی فشار روش بود این چندوقت
قبول کردم و باهاش رفتمو سوار ماشین شدم
راه افتاد، تو راه حرف میزدیم و این رسولم هی تیکه میانداخت که توبیخش کردم
محمد:الان یادت افتاده بچگی کنی رسول؟
رسول:بله، بابا این آقامحمد تابه حال دروغ نگفته؟
محسن:تا دلت ب..
رسول:بفرما آقامحمد، این همه دروغ گفتی بعد منو بخاطر ۶ سال پیش توبیخ کردی
محسن:😂 چقدر عجولی بچه، صبر کن حرفم تموم بشه بعد
رسول:مگه نمیخواستین بگین تا دلت بخواد دروغ گفته؟
محسن:خیر، میخواستم بگم تا دلت بخواد این آدم راستگوییه
رسول:ایش
محمد:میدونستی، میتونم بخاطر همین ایشت توبیخت کنم؟
رسول:میشه شما بگی سر چی توبیخ نمیکنی؟
محمد:از دست تو
رسول:بابا شما هم بچه هارو توبیخ میکنی؟ یا فقط این آقامحمده؟
محسن:از خودشون میپرسیدی
رسول:دیگه وقت شد بپرسم؟
محسن:اندازه موهای سرت توبیخ کردمشون
رسول:یاخدا، همون صد رحمت به آقامحمد
محمد:🤣
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:راه افتادن سمت خونه 😍😂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت دویست و سوم💛
#محمد
وسط راه محسن به بهانهای ماشینو کناری پارک کرد و پیاده شد
از ماشین پیاده شدم و رفتم عقب کنار رسول نشستم
رسول:چیزی شده؟
محمد:میخوام باهات حرف بزنم
رسول:بفرمایید
محمد:اهل مقدمه چینی نیستم خودتم خوب میدونی
رسول:بله میدونم، خیلی سریع و راحت حرفتون رو میزنید😂
محمد:کجاش خنده داشت؟
رسول:ببخشید، چیزی شده؟
محمد:امیرحسین و مهدی رو که میشناسی؟ برادر و عموت
رسول:بله احسان بهم گفته بود
محمد:خب ببین امیرحسین ۷ سال ازت بزرگتره، سروان آگاهیه، پسر خوبیه
عموتم سرگرد اگاهیه، مرد جدی ولی در این حال مهربونه
رسول:خب چرا اینارو دارین به من میگین؟
محمد:یعنی نمیخوای هیچ شناختی از برادر و عموت داشته باشی
رسول:چرا خب خیلی دوست دارم بدونم، ولی..
محمد:امیرحسین و مهدی الان اومدن، مهدی که الان کنار پدرت وایساده، امیرحسینم خونه منتظرته
با شک برگشت و به محسن نگاه کرد که مهدی کنارش وایساده بود، مشغول حرف زدن بودن
محمد:برو پیشش دیگه
رسول:بله؟ عمرا
محمد:چرا؟
رسول:خجالت میکشم
محمد:پاشو ببینم لوس
رسول:جدی میگم من الان روم نمیشه، آخه چرا آدمو میزارید تو عمل انجام نشده؟
محمد:از دست تو سرمو به کدوم دیواری بکوبم؟
رسول:آخه من الان چی بگم؟
محمد:چی میخواستی بگی؟عموته
رسول:والا من تا به حال عمو نداشتم که بفهمم چطوری باید باهاش رفتار بشه
محمد:رسول یا همین الان پیاده میشی میری کنارشون، یا..
با صدای زنگ گوشی رسول حرفم نصفه موند
رسول:جانم سعید؟
سعید:....
رسول: گذاشتم توی کشوی میزت، حواست باشه فقط بعد بزاری رو میزم فردا صبح بررسی کنم
سعید:...
رسول:باشه، خدافظ
گوشیش رو خاموش کرد گذاشت توی جیبش
محمد:پاشو بریم
رسول:ولی..
اخمی کردم که دیگه ادامه نداد و پیاده شد
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#مهدی
مهدی:پس چرا نمیاد؟
محسن:عجولی چقدر
مهدی:ایش
محسن:امیرحسین خوب بود؟
مهدی:وای داداش، چقدر نوه باحالی داری،اصلا نذاشت امیرحسین بخوابه
محسن:وای انقدر نگو نوه، حس میکنم پیرم
مهدی:پیری دیگه
محسن:چقدر تو بیتربیتی
مهدی:هعی، آخ جون پیاده شد
محسن:خب باشه یواش
مهدی:من رفتم پیشش
محسن:برو بابا کشتی منو
مهدی:چیکار میکنه؟
محسن:نمیدونم، بیا
با محسن از خیابون رد شدیمُ رفتیم کنارش
محمد سلامی کرد که جوابش رو دادم
نگاهی به پسری که اسمش رسوله و برادر زاده خودمه انداختم
لبخند دندون نمایی زدم و بغلش کردم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:بغلش کرد❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت دویست و چهارم💛
#رسول
از استرس دستام داشت میلرزید
ازبغلش که بیرون اومدم
دستامو گرفت
مهدی:خوبی پسر؟
رسول:ببله
مهدی:محسن چقدر این پسرت خجالتیه؟
محمد:خب دیگه من برم،کار دارم
محسن:کجا میرسونمت
محمد:نه داداش، جایی باید برم مزاحمت نمیشم
محسن:آخه..
محمد:آخه نداره محسن جان، خدافظ
محسن:خدافظ
رسول:خدافظ آقا
مهدی:بسلامت
آقامحمد رفت، بابا هم سوار ماشین شد و به ماهم گفت که سوار بشیم
آقامهدی در عقبُ باز کرد و نشست بعد بهم گفت که بشینم،
بابا راه افتاد سمت خونه
تو راه این آقامهدی و بابا حرف میزدن و منم فقط گوش میکردم
نیم ساعت گذشت که رسیدیم
بابا ماشینو پارک کرد و پیاده شدیم
گوشیم زنگ خورد، مهرداد بود
تماس رو وصل کردم
رسول:سلام آقامهرداد
مهرداد:سلام چطوری؟
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#امیرحسین
از خواب داشتم بیهوش میشدم
ولی این بچه مگه میذاشت بخوابم؟
توی هال نشسته بودیم، معلوم نبود این عمو کجا رفته
علیرضا:بیا اینو بخول
امیرحسین:وای بخدا دیگه جون ندارم، ولم کن
علیرضا:زود خوب شو منو ببل شهلبازی
امیرحسین:چشم میبرمت،فقط الان میل به چیزی ندارم
علیرضا:نخول به جهندَم
امیرحسین:عجب زبونی داری تو
علیرضا:😝
بیخیال من شد و رفت سمت تلویزیون که داشت نماهنگ پخش میکرد
حامد کنارم بود، سرمو گذاشتم رو شونهاش
حامد:خب پاشو برو تو اتاق بخواب
امیرحسین:ببینیم این آقارسول میاد
حامد:😂
امیرحسین:والا، ساعت ۹ شد نیومد
زینب:انقدر جلو بچه اسمشو نیار، تازه آروم شده
امیرحسین:معذرت میخوام
صدای زنگ در اومد، زود سرمو برداشتم، ضربان قلبم رفت بالا
احسان:عه باباست
رضا:خب باز کن عمو جان
احسان:چشم
احسان درو باز کرد، بعدم از توی سینی چایی، یه لیوان برداشتو کنار منو حامد بزور نشست
حامد:خب دیوانه میبینی رو مبل دونفره جا نیست برو یه جا دیگه بشین
احسان :جای من اول اینجا بود، میخواستی کنار داداشم نشینی
حامد:اَه اَه اَه، لوسِ چندش
احسان:خودتی
حامد که از جای تنگ خوشش نمیاومد بلند شد و روبه رومون نشست
احسانم نزدیکم شد
احسان:پای چشمت بدجور کبود شده
امیرحسین:چیز مهمی نیست
احسان:درد میکنه؟
امیرحسین:استرس دارم
احسان:نداشته باش
امیرحسین:مگه میشه؟
احسان:چرا نشه
امیرحسین:اصلا حالم خوب نیست؟
احسان:آروم باش داداش
زنگ در به صدا دراومد، عمو رضا درو باز کرد
بابا اومد داخل، پشت سرش هم عمو
منتظر موندم کسه دیگهای هم بیاد ولی نیومد
حامد:پس رسول کو؟
علیرضا:بابا لسول تووو
محسن:تو پارکینگه بابا داره با تلفن حرف میزنه
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:استرس داره🥲🌱