eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
871 دنبال‌کننده
223 عکس
110 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و نود ونهم💛 به خونه که رسیدیم زینب درو باز کرد امیرحسین توی راه خوابیده بود الانم خیلی خوابش میومد زینب:بفرمایید کفش هامو درآوردم و کمک امیرحسین کردم که بره داخل علیرضا زود اومد پیشم علیرضا:سلام محسن:سلام عزیزم مهدی:سلام خوشگله علیرضا:سلام، خوفی؟ به امیرحسین داشت نگاه کرد، امیرحسینم خیره بود بهش، لبخند کمرنگی زد و سرشو به نشونه آره تکون داد آروم رفت روی مبل نشست کاپشنم رو درآوردم و گذاشتم گوشه‌ای علیرضا هم کنارم میومد هر جا میرفتم توی اتاق رفتم که بازم اومد لبخندی به روش زدم محسن:بیا اینجا عزیز بابا زود اومد بغلم محسن:از دست عمو هنوزم ناراحتی؟ علیرضا:اوهوم محسن:اونو ببخش باشه؟ نمی‌دونست تو کی هستی، بعدم اون عموی شماست دیگه علیرضا:عمو علی دُفت محسن:خب دیگه علیرضا:منو باید ببله شهلبازی تا ببشَمش محسن:الان حالش خوب نیست باید استراحت کنه علیرضا:یعنی بخوابه؟ محسن:آره، وقتی که خوب شد میبرتت، باش؟ علیرضا:باشه محسن:الهی من قربون پسر فهمیده‌ام برم علیرضا:بابالسول🥺 محسن:عه عه عه، باز که تو این چشمارو میخوای خیس کنی، حیف نیست؟ علیرضا:بابالسول میخوام محسن:میاد عزیزکم، شب میاد علیرضا:ایان بیاد محسن:الان که کار داره بابایی، منم الان میرم قول میدم زود بیارمش علیرضا:باش،بابایی محسن:جان دلم؟ علیرضا:من بلم توبش کنم؟ محسن:کیو خوب کنی؟ علیرضا:امیل‌حسین محسن:اولا عمو بعدم چطوری خوبش کنی؟ علیرضا:من دکتل بشم محسن:مراقبش هستی؟ علیرضا:آله زود خوف میشه، منو میبله شهلبازی محسن:باشه فدای اون حرف زدنت بشه بابامحسن، فقط اذیتش نکنیا، اونم اذیتت نمیکنه علیرضا:چشم محسن:چشمت بی بلا، بریم بیرون؟ علیرضا:باشه بلیم دستشو گرفتمو رفتیم بیرون کنار امیرحسین نشستم،اونم سرشو گذاشت رو شونم علیرضا:سلتو نزال رو بابایی من محسن:من تو اتاق چی بهت گفتم؟ علیرضا:ببشید، خوبش تونم؟ محسن:باش زینب:امیرحسین، بیا این دمنوشو بخور علیرضا:من دُکتلم نباید بخوله زینب:چرا؟ علیرضا:اینو نخوله الان میلم بلاش یه چیزه دیده میالم زینب:چی میاری؟ علیرضا:الان میام بدو رفت تو آشپزخونه،مهدی هم پشت سرش رفت ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:وای خدا حرف زدنشو😍😂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت دویست 💛 پاهام دردش شروع شده بود ای درد نگیری الهی حامد، میمُردی خودت ناهار میذاشتی تا من مجبور نشم بزارم، اَه الانم که همه نگران امیرحسین هستن دلم نمیخواست منم بشم یکی از نگرانی هاشون علیرضا:بیا اینو بخول خوب بشی محسن:این چیه بابا؟ علیرضا: دالو محسن:چه دارویی؟ علیرضا:باید بخوله، عه محسن:مهدی مطمئن باشم؟ مهدی:هرچی علیرضا به من گفت منم بهش دادم علیرضا:بزال بخوله محسن:چشم، امیرحسین بابا، ببخشید یه لحظه بیدار شو اینو بخور بعد بخواب امیرحسین:نمیخوام علیرضا:عه پاشو بخول وگلنه دعوات میتونم😡 محسن:عزیزم چرا عصبی میشی آخه، الان میخوره علیرضا:بخول امیرحسین لیوانُ گرفت و خورد ولی همون لحظه دستشو جلو دهنش گرفتو بدو رفت سرویس محسن:امیرحسین چیشد؟؟ زینب:خدا مرگم بده، این بچه چش شد مهدی:🤣🤣 لیوان چون روی میز نزدیک من بود یکم خم شدمو برداشتم بوی تندی میداد یکم خوردم علی:ایییی‌. این چیه؟ چرا مزه زهرمار میده محسن:مهدیییی مهدی:بخدا داداش هرچی نوه گُلت گفت من بهش دادم😂، ولی دمت گرم علیرضا انتقام صبح منو گرفتی زینب:محسن بیا برو ببین این بچه چش شد محسن:لا اله الا الله دایی زود رفت پیش امیرحسین، حالش بد شده بود و هی عق میزد نگاهم به علیرضا افتاد که مظلوم گوشه‌ای نشسته بود، نگاهش که بهم افتاد خنده‌ای کردم و اشاره زدم بیاد کنارم اونم زود اومد کنارم نشست علی:غصه نخور حالش خوب میشه علیرضا: مگه دنموش اینجولی نیست؟ علی:نه دمنوش اینجوری نیست عزیزکم هیچی نگفت، چند دیقه گذشت که امیرحسین و دایی اومدن علیرضا زود رفت سمت امیرحسین و گفت علیرضا:ببشید فکل کلدم خوب میشی امیرحسین:فدا سرت مهدی:میگن چوب خدا صدا نداره، راست گفتن والا، صبح تو اون بلا رو سرم آوردی الانم منو علیرضا محسن:من برای شما دارم، مهدی:یکم هوای داداش بدبخت و بیچاره خودت رو داشته باش محسن:از دست تو، زینب:امیرحسین، عمه جان برو تو اتاق یکم بخواب علیرضا:منم دکتلشم میلم کنالش محسن:دیگه از این کارا نمیکنی؟ علیرضا:هل چی میخواشتم بدم بخوله به عمه میدم محسن:باشه به عمه بگو، من برم علیرضا:به بابالسول بگو زود بیاد محسن:چشم امیرحسین و علیرضا رفتن تو اتاق دایی هم بعد از یکم نشستن و چایی خوردن رفت ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:شیطونی آقا علیرضا😂😂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت دویست و یکم💛 روی تخت دراز کشیدم، حالت تهوع‌ام بیشتر شد ساعد دستمو گذاشتم روی پیشونیم صدای در اومد چشم باز کردم دیدم علیرضاست میخواست بیاد رو تخت ولی نمیتونست خنده‌ای کردم و بلند شدم، از بازو هاش گرفتم و نشوندمش کنار خودم دست گذاشت روی سینم و اخم کرد، میخواست منو بخوابونه آروم دراز کشیدم اومدو نشست روی شکمم دست گذاشت روی پیشونیم امیرحسین:تب دارم علیرضا:نه امیرحسین:آقای دکتر حالم خیلی بده؟چقدر زنده میمونم؟ علیرضا:حالت بده فلدا میمیلی امیرحسین:یکم امید بده بهم حداقل، فردا قراره بمیرم علیرضا:بیا بلیم شهلبازی، فلدا دالی میمیلی امیرحسین:چقدر تو نامردی،دلداری بده علیرضا:خب قلاله بمیلی دیده مهدی:کی قراره بمیره؟ علیرضا:این اشاره کرد بهم، عمو بلند خندید اومد کنارم و روی تخت نشست علیرضا:تب داله عمو دست گذاشت روی پیشونیم مهدی:تب نداره که علیرضا:من دکتلم میدم داله میمیله، پاشو منو ببل شهلبازی تا نَمُلدی مهدی:🤣وای خدایا چقدر تو نمکی بچه، به کی رفتی؟ امیرحسین:به تو مهدی:اگه به من رفته باشه که عالیه امیرحسین:دوبار، عمو برین بیرون میخوام بخوابم مهدی: باش، بیا بریم بیرون عمو علیرضا:من دکتلشم نمیام مهدی:باش عمو رفت بیرون علیرضا هم کنارم خوابید به پهلو شدم و بهش خیره چشم هاشو بسته بود آروم دست کشیدم به موهاش که چشم باز کرد، اخمی بهم کرد علیرضا:اَده حالت خوبه بلیم امیرحسین:باور کن سرم گیج میره علیرضا:بزال معاونت کنم امیرحسین:چی؟ علیرضا:معاونت تونم امیرحسین:آها معاینه کنی؟ علیرضا:آله امیرحسین:🤣 علیرضا:چلا میخندی؟ امیرحسین:ببخشید، بیا معاونم کن علیرضا الکی به چشم ها و گوش و دهانم رو دید و بعد با حالت ناراحت کننده‌ای گفت علیرضا:باید عملت تونم، صبل تُن تا بیام امیرحسین:کجام عمل کنی؟ دست گذاشت روی شکمم، به این بازی های بچگانه‌اش خنده‌ام گرفت، سری تکون دادم که رفت بیرون خیلی خوابم میومد، دیشب کلا خواب بودم ولی انگار بی‌خوابی این چند روز با چند ساعت خواب پر استرس تموم نمیشد در اتاق باز شد و علیرضا با یه سیم شارژر و قاشق و چنگال و نمکدون اومد بلند شدم نشستم، دوباره کمکش کردم بشینه رو تخت امیرحسین:اینارو واسه چی اوردی؟ علیرضا:بخواب، اینا وشایل عمله امیرحسین:مطمئنی؟ علیرضا:عههه، بخواب امیرحسین:چشم روی تخت دراز کشیدم، کارایی می‌کرد که میمردم از خنده علیرضا:نخند، تو ایان ملدی امیرحسین:نمردم، بیهوشم،ولی چشم دیگه نمیخندم😂 ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:نمکدون فقط🤣🧂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت دویست و دوم💛 ساعت۸ شب بود، اصلا وقت نکرده بودم برم نماز بخونم، خدا بگم این رفیقای منو چیکار کنه، همه رفیق دارن منم رفیق دارم اینا از دشمنم بدترن از صبح هر چی کار داشتن ریختن سر منه بدبخت، حالا به اضافه توبیخی که امروز شدم، وای خدا چه غلطی کردم به بابا گفتم با آقامحمد حرف بزنه تا زودتر بیام سرکار، پشیمون شدم دستم بی‌حس شده بود، یکم مالش دادم دستی روی شونم نشست برگشتم دیدم باباست بلند شدم و سلامی کردم محسن:خسته نباشی رسول:ممنون محسن:کارات تموم شد؟ رسول:بله تموم شد محسن: پس بیا بریم خونه،منتظرن رسول:چشم، وسایلمو جمع کنم میام محسن:باش، احسان کجاست؟ رسول:اون زود رفت خونه محسن:از دست این،یکم صبر نداره رسول:چیزی شده؟ آخه خیلی ذوق‌زده بود رفتنی محسن:تو راه بهت میگم، فقط برامون ماشین گذاشت؟ رسول:😂بله با فرشاد رفت محسن:خوبه، منتظرم رسول:الان میام بابا رفت منم زود وسایلمو جمع کردم، سیستممُ قفل کردم رفتم بیرون بابا و آقامحمد داشتن باهم حرف میزدن تو پارکینگ محمد:میگم نه محسن:منم گفتم آره میگی چشم، عادت داری رو حرف بزرگترا حرف بزنی؟ محمد:همیشه این سن زیادت رو به رخ بکش رسول:چیزی شده؟ محمد:نه محسن:محمدم میرسونیم رسول:چه خوب محمد:محسن من کار دارم سر راه محسن:محمدددد محمد:خیله خب باشه رسول:وا،چرا اینجوری میکنید؟ محسن:هیچی بابا، سوار شو رسول:من بشینم پشت فرمون محمد:نه خودم میشینم،خسته‌ای و من از خدا خواسته زود قبول کردم و رفتم نشستم تو ماشین ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ محسن میگفت باهاشون برم تا به رسول بگم که امیرحسین ومهدی اومدن درکش میکردم خیلی فشار روش بود این چندوقت قبول کردم و باهاش رفتمو سوار ماشین شدم راه افتاد، تو راه حرف میزدیم و این رسولم هی تیکه می‌انداخت که توبیخش کردم محمد:الان یادت افتاده بچگی کنی رسول؟ رسول:بله، بابا این آقامحمد تابه حال دروغ نگفته؟ محسن:تا دلت ب‌.. رسول:بفرما آقامحمد، این همه دروغ گفتی بعد منو بخاطر ۶ سال پیش توبیخ کردی محسن:😂 چقدر عجولی بچه، صبر کن حرفم تموم بشه بعد رسول:مگه نمی‌خواستین بگین تا دلت بخواد دروغ گفته؟ محسن:خیر، میخواستم بگم تا دلت بخواد این آدم راستگوییه رسول:ایش محمد:میدونستی، میتونم بخاطر همین ایشت توبیخت کنم؟ رسول:میشه شما بگی سر چی توبیخ نمیکنی؟ محمد:از دست تو رسول:بابا شما هم بچه هارو توبیخ میکنی؟ یا فقط این آقامحمده؟ محسن:از خودشون میپرسیدی رسول:دیگه وقت شد بپرسم؟ محسن:اندازه موهای سرت توبیخ کردمشون رسول:یاخدا، همون صد رحمت به آقامحمد محمد:🤣 ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:راه افتادن سمت خونه 😍😂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت دویست و سوم💛 وسط راه محسن به بهانه‌ای ماشینو کناری پارک کرد و پیاده شد از ماشین پیاده شدم و رفتم عقب کنار رسول نشستم رسول:چیزی شده؟ محمد:میخوام باهات حرف بزنم رسول:بفرمایید محمد:اهل مقدمه چینی نیستم خودتم خوب میدونی رسول:بله میدونم، خیلی سریع و راحت حرفتون رو می‌زنید😂 محمد:کجاش خنده داشت؟ رسول:ببخشید، چیزی شده؟ محمد:امیرحسین و مهدی رو که میشناسی؟ برادر و عموت رسول:بله احسان بهم گفته بود محمد:خب ببین امیرحسین ۷ سال ازت بزرگتره، سروان آگاهیه، پسر خوبیه عموتم سرگرد اگاهیه، مرد جدی ولی در این حال مهربونه رسول:خب چرا اینارو دارین به من میگین؟ محمد:یعنی نمیخوای هیچ شناختی از برادر و عموت داشته باشی رسول:چرا خب خیلی دوست دارم بدونم، ولی.. محمد:امیرحسین و مهدی الان اومدن، مهدی که الان کنار پدرت وایساده، امیرحسینم خونه منتظرته با شک برگشت و به محسن نگاه کرد که مهدی کنارش وایساده بود، مشغول حرف زدن بودن محمد:برو پیشش دیگه رسول:بله؟ عمرا محمد:چرا؟ رسول:خجالت میکشم محمد:پاشو ببینم لوس رسول:جدی میگم من الان روم نمیشه، آخه چرا آدمو میزارید تو عمل انجام نشده؟ محمد:از دست تو سرمو به کدوم دیواری بکوبم؟ رسول:آخه من الان چی بگم؟ محمد:چی میخواستی بگی؟عموته رسول:والا من تا به حال عمو نداشتم که بفهمم چطوری باید باهاش رفتار بشه محمد:رسول یا همین الان پیاده میشی میری کنارشون، یا.. با صدای زنگ گوشی رسول حرفم نصفه موند رسول:جانم سعید؟ سعید:.... رسول: گذاشتم توی کشوی میزت، حواست باشه فقط بعد بزاری رو میزم فردا صبح بررسی کنم سعید:... رسول:باشه، خدافظ گوشیش رو خاموش کرد گذاشت توی جیبش محمد:پاشو بریم رسول:ولی.. اخمی کردم که دیگه ادامه نداد و پیاده شد ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ مهدی:پس چرا نمیاد؟ محسن:عجولی چقدر مهدی:ایش محسن:امیرحسین خوب بود؟ مهدی:وای داداش، چقدر نوه باحالی داری،اصلا نذاشت امیرحسین بخوابه محسن:وای انقدر نگو نوه، حس میکنم پیرم مهدی:پیری دیگه محسن:چقدر تو بی‌تربیتی مهدی:هعی، آخ جون پیاده شد محسن:خب باشه یواش مهدی:من رفتم پیشش محسن:برو بابا کشتی منو مهدی:چیکار میکنه؟ محسن:نمی‌دونم، بیا با محسن از خیابون رد شدیمُ رفتیم کنارش محمد سلامی کرد که جوابش رو دادم نگاهی به پسری که اسمش رسوله و برادر زاده خودمه انداختم لبخند دندون نمایی زدم و بغلش کردم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:بغلش کرد❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت دویست و چهارم💛 از استرس دستام داشت می‌لرزید ازبغلش که بیرون اومدم دستامو گرفت مهدی:خوبی پسر؟ رسول:ب‌بله مهدی:محسن چقدر این پسرت خجالتیه؟ محمد:خب دیگه من برم،کار دارم محسن:کجا میرسونمت محمد:نه داداش، جایی باید برم مزاحمت نمیشم محسن:آخه.. محمد:آخه نداره محسن جان، خدافظ محسن:خدافظ رسول:خدافظ آقا مهدی:بسلامت آقامحمد رفت، بابا هم سوار ماشین شد و به ماهم گفت که سوار بشیم آقامهدی در عقبُ باز کرد و نشست بعد بهم گفت که بشینم، بابا راه افتاد سمت خونه تو راه این آقامهدی و بابا حرف میزدن و منم فقط گوش میکردم نیم ساعت گذشت که رسیدیم بابا ماشینو پارک کرد و پیاده شدیم گوشیم زنگ خورد، مهرداد بود تماس رو وصل کردم رسول:سلام آقامهرداد مهرداد:سلام چطوری؟ ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ از خواب داشتم بیهوش میشدم ولی این بچه مگه میذاشت بخوابم؟ توی هال نشسته بودیم، معلوم نبود این عمو کجا رفته علیرضا:بیا اینو بخول امیرحسین:وای بخدا دیگه جون ندارم، ولم کن علیرضا:زود خوب شو منو ببل شهلبازی امیرحسین:چشم میبرمت،فقط الان میل به چیزی ندارم علیرضا:نخول به جهندَم امیرحسین:عجب زبونی داری تو علیرضا:😝 بیخیال من شد و رفت سمت تلویزیون که داشت نماهنگ پخش می‌کرد حامد کنارم بود، سرمو گذاشتم رو شونه‌اش حامد:خب پاشو برو تو اتاق بخواب امیرحسین:ببینیم این آقارسول میاد حامد:😂 امیرحسین:والا، ساعت ۹ شد نیومد زینب:انقدر جلو بچه اسمشو نیار، تازه آروم شده امیرحسین:معذرت میخوام صدای زنگ در اومد، زود سرمو برداشتم، ضربان قلبم رفت بالا احسان:عه باباست رضا:خب باز کن عمو جان احسان:چشم احسان درو باز کرد، بعدم از توی سینی چایی، یه لیوان برداشتو کنار منو حامد بزور نشست حامد:خب دیوانه میبینی رو مبل دونفره جا نیست برو یه جا دیگه بشین احسان :جای من اول اینجا بود، میخواستی کنار داداشم نشینی حامد:اَه اَه اَه، لوسِ چندش احسان:خودتی حامد که از جای تنگ خوشش نمی‌اومد بلند شد و روبه رومون نشست احسانم نزدیکم شد احسان:پای چشمت بدجور کبود شده امیرحسین:چیز مهمی نیست احسان:درد میکنه؟ امیرحسین:استرس دارم احسان:نداشته باش امیرحسین:مگه میشه؟ احسان:چرا نشه امیرحسین:اصلا حالم خوب نیست؟ احسان:آروم باش داداش زنگ در به صدا دراومد، عمو رضا درو باز کرد بابا اومد داخل، پشت سرش هم عمو منتظر موندم کسه دیگه‌ای هم بیاد ولی نیومد حامد:پس رسول کو؟ علیرضا:بابا لسول تووو محسن:تو پارکینگه بابا داره با تلفن حرف میزنه ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:استرس داره🥲🌱
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت دویست وپنجم💛 علیرضا بدو رفت بیرون، چون دم در وایساده بودم دیدم روی پله ها داره بلند رسولو صدا میزنه کنارش رفتمو گفتم مهدی:یواش عمو جون، همسایه ها اذیت میشن علیرضا:بابالسول مهدی بیا بریم تو الان میاد دستشو گرفتمو آوردمش تو خونه علیرضا:بابایی تی میاد؟ محسن:الان میاد قربونت برم علیرضا:باش چند دیقه گذشت،صدای رسول اومد که داشت خدافظی می‌کرد، مهدی:بسته دیگه با تلفن حرف زدی، مارَم تحویل بگیر خب رسول:معذرت میخوام، مهدی:اشکال نداره، کفشاتو در بیار بیا تو، رسول:چشم رسول کتونی هاشو درآورد و اومد داخل، رسول:سلام همه بهش سلام دادن، امیرحسین اشک تو چشماش بود، اومد و بغلش کرد ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ با دیدنش زود رفتمو بغلش کردم شکه شده بود ولی واسم اصلا مهم نیست آخ خدا، هیچ حرفی نه میزدم، نه میزد دیدم که اونم دست هاشو گذاشت پشت کمرم لبخندم عمیق‌تر شد همینجوری تو بغل هم بودیم که ضربه محکمی به پشت پام خورد امیرحسین:آخخخ دیدم علیرضاست، که با اخم و بغض نگاه میکنه رسول زانو زد روبه روش رسول:چه کاری بود کردی؟ علیرضا:بلو تنال، چلا بابایی منو بدَل کلدی؟؟ امیرحسین:خب ببخشید، چرا میزنی؟ علیرضا:بلو بیلون رسول:علیرضا بابا، این چه حرفیه، بیا بغلم زینب:جلو در زشته، بیاین داخل رسول:چشم، بریم بابا علیرضا:نمیتام🥺 رسول:الان چرا بغض کردی؟ علیرضا:چلا صبل لفتی رسول:رفتم سرکار قربونت برم علیرضا:منو چلا نبلدی؟ رسول:بیا بریم بشینیم من توضیح میدم بهت رسول علیرضا رو بغل کرد نگاهی بهم کردو سرشو پایین انداخت رسول:س‌سلام امیرحسین:سلام قربونت برم رسول:خدانکنه علیرضا:عههه، حلف نزن، تو مَده ملیض نیشتی؟ بلو بسین امیرحسین:😂بله بله من مریضم باید برم بشینم علیرضا:بلو اونجا بسین، فلدا منو باید ببلی شهلبازی امیرحسین:چشم محسن:بیاین بشینید بابا رسول:من هنوز نماز نخوندم برم بخونم خدمت میرسم علیرضا:نه نه، توجا میلی؟ ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:آخی، چه قشنگ🥺😍(:
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت دویست و ششم💛 وای خدا آخه چرا من انقدر خجالتی از آب دراومدم؟ الان دارم پی میبرم به حرف آقامحمد و بقیه امیرحسین که رفت نشست، دیدم همش چشمم به منه و لبخند میزنه واسه اینکه ضایع نشه لبخندی بهش زدم دستم که درد میکرد واسه اینکه علیرضا رو هم بغل کردم بدتر شد آروم گذاشتمش زمین،خودمم روی زمین نشستم زود اومد روی پاهام نشست رضا:چرا زمین نشستی؟بیا رو مبل بشین خب رسول:نه راحتم، از صبح انقدر روی صندلی نشستم خسته شدم احسان:آخ بمیرم برات رسول:احسان.. احسان:والا،مگه کوه کندی؟ رسول:نزار دهنمو باز کنم، از صبح هر چی کار بود ونبود تو با بچه ها ریختین سر من علیرضا:چلا بابایی منو اَدیت تلدی؟ احسان:وا،من کی اذیتش کردم علیرضا:نباید بابایی منو اَدیت تونی احسان:چشم😐 مهدی:خوردی؟گوجه و خیار‌شورم بزار لاش علی:🤣عالی بود دایی محسن:از دست شماها،رسول بابا مگه نمیخواستی نماز بخونی رسول:چرا الان میرم،علیرضا بابا بلندشو علیرضا:نه رسول:چرا علیرضا:منم میام، رسول:باشه بابا بزار من برم وضو بگیرم بیام علیرضا:باش بلند شدم و رفتم وضو گرفتم دیدم علیرضا حواسش گرمه به تلویزیون خواستم برم تو اتاق که احسان صدام زد، خدا خیرت نده احسان علیرضا با صدا زدن اسمم زود اومد کنارم رسول:دارم برات احسان،باباجون تو برو برنامه کودک ببین علیرضا:نه منم میام علی:وای رسول این علیرضا خیلی بهت وابسته است، صبح داشت گریه میکرد، صبحونه نخورد رسول:چرا بابا؟ علیرضا:دلم بلات تَند شد رسول:بابا قربون اون دلت بشه، برم نماز؟ علیرضا:منم میام محسن:خب ببرش رسول:اخه اینو ببرم، میخواد از کَت و کولم بره بالا احسان:حقته😂 جوابی ندادم و فقط یه چشم غره رفتم، بعدش بابا بلند شد و علیرضا رو بغل کرد برد تو بالکن، منم زود رفتم تو اتاق و نمازمو خوندم ۱۰ دیقه‌ای طول کشید تا نمازم تموم بشه رفتم تو هال کنار بقیه نشستم، احسان داشت از توبیخ امروزم میگفت و همه میخندیدن رسول:احسان نزار یه کاری بکنم که به غلط کردن بیفتی احسان:چی کار میخوای بکنی؟ رسول:برو از بچه ها بپرس که چیکار میکنم احسان:نه بگو دیگه،تو به فرمانده‌ات دروغ گفتی و توبیخ شدی،منو چیکار میخوای بکنی مثلا؟ رسول:۸۰ درصد توبیخای بچه ها مقصرش من بودم، ولی من توبیخ نشدم و اونا شدن،نزار یه کاری بکنم که توبیخت بکنه احسان:وا یعنی چی رسول:ببین من یه کاری میکنم که خودتم نمیفهمی کار من بود، و توبیخ میشی احسان:بابا بفرما اینم از پسر کوچیکت حامد:خفه نشی الهی احسان🤣 علیرضا:بابایی رسول:جانم؟ علیرضا:خوابم میاد رسول:ظهر نخوابیده؟ زینب:نه عمه جان نخوابید، صبر کن برم براش یکم غذا بیارم،گشنه نخوابه رسول:نمیخوره الان زینب:وا بچه گشنه که نمیتونه بخوابه، بیدار نگه دارش الان میارم رسول:باش،دستتون درد نکنه ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:فقط مهدیُ عشقه🤣
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت دویست و هفتم💛 عمه یکم غذا آورد، دیدم باقالی پلو با گوشته علیرضا که قشنگ داشت خوابش میرفت، به‌زور بیدار نگه داشته بودمش تا یکم غذا بخوره عمه کنارم نشست، منم علیرضا رو توی بغلم به حالت نشسته نگه داشتم عمه آروم آروم بهش غذا میداد و هی قربون صدقه‌اش میرفت زینب:آفرین خوشگل عمه، بخور بعد برو بخواب مهدی:نگا نگا، این امیرحسین از همه بدتر،اصلا غرق خوابه محسن:آقامهدی مگه نمی‌بینی خوابه خب چیکارش داری احسان:وا.. چرا امشب همه خسته و کوفتن؟ اون از رسول که خستگی از سر و روش میباره، اون از علیرضا، اینم از امیرحسین، نیم ساعت دیگه هم این آقاعلی لوس میخواد بگه پام درد میکنه میخوام قرص بخورم و بخوابم😐 حامد:راست میگه دیگه، مثلا شب قشنگیه امشب، بابا بیاین تا صبح بشینیم حرف بزنیم امیرحسین:خفه پلیز حامد:امیرحسین پامیشمااا رضا:بسته انقدر کل کل کردین احسان:اینارو ول کنید اصلا، امیرحسین تو نمیخوای شیرینی بدی؟ امیرحسین:واسه چی؟ احسان:واسه اومدن رسول امیرحسین:تو دادی؟ احسان:بخدا که من دادم امیرحسین:خب حالا قسم نخور، باشه شیرینی هم میدم احسان:به یه کیلو شیرینی تر راضی نیستیما امیرحسین:پس چی میخوای؟ احسان:شامی چیزی امیرحسین:بزار بخوابم، بعد بهش فکر میکنم احسان:ای بابا، بعد یه ماه از ماموریت اومدن بعد خواب؟؟ مهدی:حرص نخور عمو جان، الان کاری میکنم که تا صبح بیدار میمونه امیرحسین:یا ابوالحسن، من میرم پیش بابا میشینم امیرحسین خواست از کنار عمو بلند بشه که عمو نذاشت و براش اخم کرد، اونم سرجاش نشست نگاهی به علیرضا انداختم که خیلی مظلوم داشت به کَل کَل اینا نگاه می‌کرد دست به سرش کشیدم و آروم گفتم رسول:میخوای بریم تو اتاق بخوابونمت؟ علیرضا:نه، ایجا بمونیم رسول:باشه اینجا میمونیم خوشگلم زینب:بیا بخور علیرضا:نمیخولم زینب:باشه علیرضا:آب زینب:الان میارم برات رسول:دستتون درد نکنه احسان:علیرضا، عمو میای بغلم؟ علیرضا:نه احسان:چرا؟ علیرضا:نوموخوام احسان:باشه قربونت برم علی:احسان بیا توی فلش ،فیلم ریختم احسان:چه فیلمی؟قشنگه حالا علی:ترسناک محسن:جلو بچه علی؟ علی:آها ببخشید رسول:شما ببینید من الان علیرضا رو میبرم تو اتاق میخوابونمش علی:نه نه نمیخواد، ما آخر شب همه خوابن می‌بینیم حامد:بچه ها بند و بساط بازی دیشبُ راه بندازیم؟ مهدی:چی بازی کردین؟بدون من؟ حامد:جرأت و حقیقت بازی کردیم، اسم و فامیل هم بازی کردیم ولی این رسول نامرد خیلی دستش تنده احسان:بچه ها الان دستش درد میکنه، بیاین بازی کنیم رسول:عجب نامردی هستیا احسان:حقته علیرضا:منو بابایی باهم رسول:وا تو مگه خوابت نمیومد؟ علیرضا:پلید رسول:تو از کجا این پریدُ یاد گرفتی علیرضا:دایی کاملان یاد داد همه:😂 ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:حلال زاده به داییش میره دیگه😂❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت دویست و هشتم💛 روی تخت دراز کشیده بودم و سیگارم توی دستم بود فکرم فقط درگیر ماموریت بود که به‌هَم خورد نمیدونستم الان ساعت چنده؟ چه برنامه هایی که واسه آینده نداشتم در سلول باز شد، نگاهی کردم که نگهبان اومد داخل ظرف غذا رو برداشت تا ببره بیرون، ولی چیزی گذاشت روی صندلی نگاهی به دوربین کردم که نیشخندی زد نگهبان:تا چند دیقه دوربین و شنود غیر فعال شده، زودتر بخون زود رفت بیرون، گیج بودم، یعنی چی؟ رفتم و از روی صندلی کاغذ رو برداشتم متن کاغذ:قراره با رادوین روبه رو بشی، تا ازت اعتراف بگیره، حواست باشه، زمان دقیق معلوم نیست، موقع چشم بند گذاشتن یه اسلحه میزارم پشت کمرت(کاغذ رو قورت بده با لیوان آب روی میز) کاغذو مچاله کردمُ گذاشتم دهنم لیوان روی میز رو برداشتم سر کشیدم قورت دادنش یکم سخت بود ولی موفق شدم دوباره روی تخت نشستمو سیگاری روشن کردم ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ پشت سیستم مشغول کار بودم دستی روی شونم نشست برگشتم دیدم حافظِ رسول:به به سلام آقا حافظ گل، تو کجا اینجا کجا؟ حافظ:سلام، کارت داشتم، باید یه چیزیو بهت بگم رسول:چیزی شده؟ حافظ:پاشو رسول زود نگران شدم، از جام بلند شدم دیدم علی کنار سعیده رسول:علی برو پشت سیستمم کارام نصفه موند، انجام بده الان میام علی:اَمر دیگه؟ رسول:علی.. علی:خیله خب بابا بد اخلاق علی که رفت منم با حافظ رفتیم توی اتاق کنترل دوربین های سلول ها کسی نبود، وقتی وارد شدیم حافظ زود درو بست رسول:چیزی شده؟ نگرانی حافظ:رسول الان چند وقته به یه چیزی مشکوک شدم رسول:به چی؟ حافظ:بیا اینجا، نگاه کن این دوربین های سلول ساموئله رسول:خب حافظ: خب؟؟ رسول این تصاویری که الان میبینی با این یکیه؟اینجا ساموئل دراز کشیده ولی نگاه این تصویر سیاه چند صدم ثانیه‌ای رو، اینجا ساموئل وایساده،یه ثانیه بعد ساموئل خوابیده باز، عجیب نیست؟ رسول:این تصاویر برای کِیه؟ حافظ:برای دیشب، البته دوشب پیش هم اینجوری شده رسول:میگی که دوربینا غیر فعال شده؟ حافظ:همینطور شنود رسول:به کسی هم گفتی؟ حافظ:به تو فقط گفتم رسول:به کسی نگو خودم بررسی میکنم، فقط حافظ از پشت دوربینا بلند نشو، اگه کاری داشتی حتما یکی رو که خیلی بهش اعتماد داری بشون پشت دوربینا حافظ:به آقامحمد چی؟ رسول:اول مدرک حافظ:مهتر از این تصاویر؟ رسول:اره، چون ممکنه بگن مشکل از دوربینا بوده حافظ: خودت خوب میدونی دوربینا هیچ مشکلی نداره رسول:منو تو میدونیم، بنظرت کارشناس پرونده هم اینو میدونه؟ حافظ:خیله خب رسول:تصاویر تمام دوربینا با صدای شنود های هفته قبل تا الان رو برام بریز تو لپتاپ شخصی خودم حافظ:باشه الان میفرستم رسول:نگران نباش،ان‌شاءالله که چیزی نیست حافظ:ان‌شاءالله رسول:من برم کار دارم، فعلا حافظ:بسلامت ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:به به وارد قسمت های هیجانی می‌شویم😉😍
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت دویست و نهم💛 سردر نمی‌آوردم، یعنی چی؟ چرا تصاویر اینجوریه، اصلا دوربین های سایت الکی نیست کسی بتونه غیر فعال کنه پس چرا، صدای در اتاق زده شد، از وقتی اومدیم خونه منم توی اتاقم مشغول بررسی بود رسول:بله؟ در اتاق باز شد و بابا، با یه سینی که چایی و ظرف بیسکویت روش بود داخل شد محسن:اجازه هست؟ لپتاپُ خاموش کردم تا بابا نبینه، بعدم بلند شدم رسول:این چه حرفیه، بفرمایید محسن:چیکار میکنی؟ خسته نشدی انقدر کار کردی؟ از صبح توی اداره حالا هم اینجا؟ رسول:کارام یکم مونده بود، تموم که شد میام پیشتون محسن:یکمم استراحت کن رسول:اونم به چشم محسن:چایی‌تو بخور، سرد نشه رسول:ممنون بابا رفت بیرون، منم دوباره لپتاپُ روشن کردم فعلا نباید میذاشتم کسی بفهمه، باید مدرک پیدا میکردم، وگرنه خیلی بد میشد حافظ فقط تصاویر داخل سلول رو فرستاده بود گوشیمو برداشتم و شماره حافظُ گرفتم حافظ:جانم؟ رسول:سلام تصاویر سالن سلول هارو هم میخوام، حافظ:میفرستم واست الان رسول:منتظرم خدافظ حافظ:خدافظ گوشی رو کنار گذاشتم، تا وقتی که حافظ برام تصاویر رو بفرسته چاییم رو خوردم، در اتاق باز شد و علیرضا خندون وارد شد آروم بهم گفت علیرضا:بابا من توجا دایِم بشم؟ رسول:برو پشت تخت قایم شو، بدو علیرضا زود رفت و پشت تخت نشست، پاهاشو جمع کرد نگاهمو ازش گرفتم و چشم دوختم به فایلی که حافظ فرستاده بود، خواستم بازش کنم که امیرحسین بی‌هوا وارد اتاق شد رسول:ترسیدم داداش امیرحسین:پوزش، علیرضا رو ندیدی؟ خودمو زدم به کوچه علی چپ رسول:علیرضا مگه بیرون پیش تو نبود؟ امیرحسین:آره بابا داشتیم قایم موشک بازی میکردیم، هر جا میرم پیداش نمیکنم رسول:اینجا که نیست امیرحسین:ای‌بابا داداش رفت بیرون منم زود رفتم کنار علیرضا نشستم، آروم بهش گفتم رسول:من میرم بیرونُ به عمو میگم که تو رفتی توی اتاق عمو احسان قایم شدی، بعد اون که رفت توام زود بیا ساک ساک کن علیرضا:باته خم شدمو لپ هاش بوس کردم بعد هم رفتم بیرون کنار بابا روی مبل نشستم امیرحسینم توی آشپزخانه داشت دنبال علیرضا می‌گشت رسول: میگم داداش فکر کنم رفته توی اتاق احسان یا بابا امیرحسین:گشتم رسول:توی کمد، زیر تخت رو نگاه کردی؟ امیرحسین:آر.. اها توی کمد بابا رو ندیدم امیرحسین رفت تو اتاق، علیرضا از گوشه در داشت نگاه می‌کرد زود بهش اشاره کردم که اومدُ با صدای بلند و خنده گفت ساک ساک امیرحسین اومد بیرون امیرحسین:کجا بودی وروجک؟ علیرضا:ولوجک خودتی امیرحسین:باشه خودمم، بگو کجا بودی؟ علیرضا:😝 امیرحسین دوید دنبالش که علیرضا هم با جیغ وخنده رفت تو بغل بابا، و واقعا امن ترین جای دنیا بغل باباست امیرحسین:قبول نیست علیرضا:چلا، قبوله، جِل نزل امیرحسین:من جِر میزنم یا تو؟ علیرضا:توووو مهدی:خب خب بازی بسته، بفرمایید شام،یه چیزی درست کردم انگشتای پاتونم می‌خورید باهاش محسن:😂الان باور کن بیایم می‌بینیم املت درست کردی مهدی:نه بابا، بندری براتون درست کردم هلوووو علیرضا:من هلو میتام رسول:علیرضا بابا الان فصل هلو نیست که علیرضا:من میتام رسول:باشه اگه پیدا شد میخرم علیرضا:ایان رسول:علیرضا بابا محسن:قربونت برم بیا بریم شام بخوریم بعد علیرضا:باته ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:امن‌ترین جای دنیا❤️
(ღ˘⌣˘) بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت دویست و دهم💛 رفتار رسول از صبح تغییر کرده بود به روش نیاوردم، شاید دوست نداشت چیزی بدونم شام رو که خوردیم واقعا بهمون چسبید، خیلی خوشمزه شده بود ولی خب کم غذا خوردن رسول بدجور ناراحتم میکردم، فعلا به خودم اجازه نداده بودم تا برای آینده‌اش تصمیم بگیرم، اینکه باهاش حرف بزنم تا لباس عذا رو دربیاره و یکم به خودش برسه، من هنوز اونقدر برای رسول پررنگ نشدم که باهاش راجبه این موضوع حرف بزنم، پس سکوت بهترین راه بود احسان:دوستان من امشب این افتخار رو بهتون میدم و ظرف میشورم علیرضا:منم میشولم احسان:الهی من فدات بشم، نه عمو جون تو برو... علیرضا:منم میشولمممم رسول:عه علیرضا، چرا تازگیا هی جیغ میزنی؟ علیرضا:منم میتام رسول:هنوز شما برای ظرف شستن کوچیکی علیرضا:بزلگم امیرحسین:دلم میخواد زنده بمونم بزرگ شدم تورو ببینم، بعد اونوقت ببینم بازم دلت میخواد ظرف بشوری یا نه علیرضا:تو فلدا میمیلی محسن:علیرضا بابا،این چه حرفیه عزیزم علیرضا:منو هنوز نبلده شهلبازی، پس فلدا باید بمیله امیرحسین:وا من که خواستم ببرمت، این عمو خان بزرگ نذاشت مهدی:امیرحسین پامیشم چندتا فن روت پیاده میشما، صد بار گفتم دوست ندارم هی میگی عموی بزرگ احسان:خب عمو بزرگه علیرضا میشی دیگه مهدی:من جفت شمادوتا رو امشب تا خوده صبح بیدار نگه نداشتم و کاری نکردم که به غلط کردن بیفتید پسر بابام نیستم احسان:پوزش پلیز مهدی:خفه پلیز امیرحسین:خب غلط کردیم علیرضا:عمو مهدی مهدی:جان دلم؟ علیرضا:دعواشون تُن مهدی:میخوام بکنم، فقط بیا یه لحظه در گوشِت یه چیزی بگم علیرضا از روی پام بلند شد و رفت سمت مهدی، در گوشش چیزی گفت که علیرضا با خنده گفت باشه محسن:باز چه نقشه‌ای کشیدی؟ مهدی: این پسرات باید یکم تنبیه بشن رسول:امیدوارم قانون این خونه اینجوری نباشه که تنبیه برای همه تشویق یه نفر مهدی:🤣 همه از این قانون توی خونه‌هاشون رنج می‌برن رسول:خواهشا با من کاری نداشته باشید، من که حرفی نزدم مهدی:توام باید تنبیه بشی بخاطر اینکه از غذای من زیاد نخوردی، انگار جلوش مرگ موش گذاشتم که ناز میکنه نمیخوره رسول:بخدا نیتم از غذا نخوردن اینکه میل ندارم، نمیتونم زیاد شب غذا بخورم وگرنه که غذاتون خیلی خوشمزه بود مهدی:ماست مالی نکن، شما سه‌تا داداش امشب تا صبح بیدار میمونید احسان:آخ جون تحملش رو داریم خداروشکر😂 مهدی:قرار نیست بیدار بمونید واسه خنده و شادی احسان:پس چی؟ مهدی:دوتا گزینه، یک فرش شستن توی پارکنیگ دو تمام ظرفای شسته و نشُسته خونه باید شسته بشه، حالا کدوم؟ رسول:یا قمر بنی هاشم، این چه تنبیه‌ی خداوکیلی، باز صد رحمت به توبیخای آقامحمد علیرضا:فلش بشولیم منم میام مهدی:نه دیگه، منو تو بابا محسن میخوایم امشب بریم یکم خیابون گردی علیرضا:آخ جووون مهدی:قربون اون ذوق کردنت برم من محسن:مهدی آخه این چه کاریه مهدی:عه محسن دخالت نکن، کدوم برادرا؟ رسول:فرش احسان:رسول هوا سرده رسول:چه بهتر باد به سرمون بخوره خوابمون میپره امیرحسین:سرما میخوری رسول، همون ظرف احسان:وای نه، عمو من گزینه سوم رو انتخاب می‌کنم مهدی:گزینه سوم نداشتیم که احسان:چرا داشتیم مهدی:چی بود؟ احسان: اینکه بگیم غلط کردیمُ تمام مهدی:نوچ، امیرحسینم که گفت ظرف، پس تمام ظرفای آشپرخانه رو از کابینت درمیارید و میشورید، بعد هم تمیز و مرتب میزارید سر جاشون، درضمن یک دونه از ظرفا بشکنه من میدونم و شما، روشنه؟ احسان:خاموشه قربان همه:😂 ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:فقط مهدی🤣👍