eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
868 دنبال‌کننده
227 عکس
111 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت دویست و سوم💛 وسط راه محسن به بهانه‌ای ماشینو کناری پارک کرد و پیاده شد از ماشین پیاده شدم و رفتم عقب کنار رسول نشستم رسول:چیزی شده؟ محمد:میخوام باهات حرف بزنم رسول:بفرمایید محمد:اهل مقدمه چینی نیستم خودتم خوب میدونی رسول:بله میدونم، خیلی سریع و راحت حرفتون رو می‌زنید😂 محمد:کجاش خنده داشت؟ رسول:ببخشید، چیزی شده؟ محمد:امیرحسین و مهدی رو که میشناسی؟ برادر و عموت رسول:بله احسان بهم گفته بود محمد:خب ببین امیرحسین ۷ سال ازت بزرگتره، سروان آگاهیه، پسر خوبیه عموتم سرگرد اگاهیه، مرد جدی ولی در این حال مهربونه رسول:خب چرا اینارو دارین به من میگین؟ محمد:یعنی نمیخوای هیچ شناختی از برادر و عموت داشته باشی رسول:چرا خب خیلی دوست دارم بدونم، ولی.. محمد:امیرحسین و مهدی الان اومدن، مهدی که الان کنار پدرت وایساده، امیرحسینم خونه منتظرته با شک برگشت و به محسن نگاه کرد که مهدی کنارش وایساده بود، مشغول حرف زدن بودن محمد:برو پیشش دیگه رسول:بله؟ عمرا محمد:چرا؟ رسول:خجالت میکشم محمد:پاشو ببینم لوس رسول:جدی میگم من الان روم نمیشه، آخه چرا آدمو میزارید تو عمل انجام نشده؟ محمد:از دست تو سرمو به کدوم دیواری بکوبم؟ رسول:آخه من الان چی بگم؟ محمد:چی میخواستی بگی؟عموته رسول:والا من تا به حال عمو نداشتم که بفهمم چطوری باید باهاش رفتار بشه محمد:رسول یا همین الان پیاده میشی میری کنارشون، یا.. با صدای زنگ گوشی رسول حرفم نصفه موند رسول:جانم سعید؟ سعید:.... رسول: گذاشتم توی کشوی میزت، حواست باشه فقط بعد بزاری رو میزم فردا صبح بررسی کنم سعید:... رسول:باشه، خدافظ گوشیش رو خاموش کرد گذاشت توی جیبش محمد:پاشو بریم رسول:ولی.. اخمی کردم که دیگه ادامه نداد و پیاده شد ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ مهدی:پس چرا نمیاد؟ محسن:عجولی چقدر مهدی:ایش محسن:امیرحسین خوب بود؟ مهدی:وای داداش، چقدر نوه باحالی داری،اصلا نذاشت امیرحسین بخوابه محسن:وای انقدر نگو نوه، حس میکنم پیرم مهدی:پیری دیگه محسن:چقدر تو بی‌تربیتی مهدی:هعی، آخ جون پیاده شد محسن:خب باشه یواش مهدی:من رفتم پیشش محسن:برو بابا کشتی منو مهدی:چیکار میکنه؟ محسن:نمی‌دونم، بیا با محسن از خیابون رد شدیمُ رفتیم کنارش محمد سلامی کرد که جوابش رو دادم نگاهی به پسری که اسمش رسوله و برادر زاده خودمه انداختم لبخند دندون نمایی زدم و بغلش کردم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:بغلش کرد❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت دویست و چهارم💛 از استرس دستام داشت می‌لرزید ازبغلش که بیرون اومدم دستامو گرفت مهدی:خوبی پسر؟ رسول:ب‌بله مهدی:محسن چقدر این پسرت خجالتیه؟ محمد:خب دیگه من برم،کار دارم محسن:کجا میرسونمت محمد:نه داداش، جایی باید برم مزاحمت نمیشم محسن:آخه.. محمد:آخه نداره محسن جان، خدافظ محسن:خدافظ رسول:خدافظ آقا مهدی:بسلامت آقامحمد رفت، بابا هم سوار ماشین شد و به ماهم گفت که سوار بشیم آقامهدی در عقبُ باز کرد و نشست بعد بهم گفت که بشینم، بابا راه افتاد سمت خونه تو راه این آقامهدی و بابا حرف میزدن و منم فقط گوش میکردم نیم ساعت گذشت که رسیدیم بابا ماشینو پارک کرد و پیاده شدیم گوشیم زنگ خورد، مهرداد بود تماس رو وصل کردم رسول:سلام آقامهرداد مهرداد:سلام چطوری؟ ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ از خواب داشتم بیهوش میشدم ولی این بچه مگه میذاشت بخوابم؟ توی هال نشسته بودیم، معلوم نبود این عمو کجا رفته علیرضا:بیا اینو بخول امیرحسین:وای بخدا دیگه جون ندارم، ولم کن علیرضا:زود خوب شو منو ببل شهلبازی امیرحسین:چشم میبرمت،فقط الان میل به چیزی ندارم علیرضا:نخول به جهندَم امیرحسین:عجب زبونی داری تو علیرضا:😝 بیخیال من شد و رفت سمت تلویزیون که داشت نماهنگ پخش می‌کرد حامد کنارم بود، سرمو گذاشتم رو شونه‌اش حامد:خب پاشو برو تو اتاق بخواب امیرحسین:ببینیم این آقارسول میاد حامد:😂 امیرحسین:والا، ساعت ۹ شد نیومد زینب:انقدر جلو بچه اسمشو نیار، تازه آروم شده امیرحسین:معذرت میخوام صدای زنگ در اومد، زود سرمو برداشتم، ضربان قلبم رفت بالا احسان:عه باباست رضا:خب باز کن عمو جان احسان:چشم احسان درو باز کرد، بعدم از توی سینی چایی، یه لیوان برداشتو کنار منو حامد بزور نشست حامد:خب دیوانه میبینی رو مبل دونفره جا نیست برو یه جا دیگه بشین احسان :جای من اول اینجا بود، میخواستی کنار داداشم نشینی حامد:اَه اَه اَه، لوسِ چندش احسان:خودتی حامد که از جای تنگ خوشش نمی‌اومد بلند شد و روبه رومون نشست احسانم نزدیکم شد احسان:پای چشمت بدجور کبود شده امیرحسین:چیز مهمی نیست احسان:درد میکنه؟ امیرحسین:استرس دارم احسان:نداشته باش امیرحسین:مگه میشه؟ احسان:چرا نشه امیرحسین:اصلا حالم خوب نیست؟ احسان:آروم باش داداش زنگ در به صدا دراومد، عمو رضا درو باز کرد بابا اومد داخل، پشت سرش هم عمو منتظر موندم کسه دیگه‌ای هم بیاد ولی نیومد حامد:پس رسول کو؟ علیرضا:بابا لسول تووو محسن:تو پارکینگه بابا داره با تلفن حرف میزنه ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:استرس داره🥲🌱
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت دویست وپنجم💛 علیرضا بدو رفت بیرون، چون دم در وایساده بودم دیدم روی پله ها داره بلند رسولو صدا میزنه کنارش رفتمو گفتم مهدی:یواش عمو جون، همسایه ها اذیت میشن علیرضا:بابالسول مهدی بیا بریم تو الان میاد دستشو گرفتمو آوردمش تو خونه علیرضا:بابایی تی میاد؟ محسن:الان میاد قربونت برم علیرضا:باش چند دیقه گذشت،صدای رسول اومد که داشت خدافظی می‌کرد، مهدی:بسته دیگه با تلفن حرف زدی، مارَم تحویل بگیر خب رسول:معذرت میخوام، مهدی:اشکال نداره، کفشاتو در بیار بیا تو، رسول:چشم رسول کتونی هاشو درآورد و اومد داخل، رسول:سلام همه بهش سلام دادن، امیرحسین اشک تو چشماش بود، اومد و بغلش کرد ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ با دیدنش زود رفتمو بغلش کردم شکه شده بود ولی واسم اصلا مهم نیست آخ خدا، هیچ حرفی نه میزدم، نه میزد دیدم که اونم دست هاشو گذاشت پشت کمرم لبخندم عمیق‌تر شد همینجوری تو بغل هم بودیم که ضربه محکمی به پشت پام خورد امیرحسین:آخخخ دیدم علیرضاست، که با اخم و بغض نگاه میکنه رسول زانو زد روبه روش رسول:چه کاری بود کردی؟ علیرضا:بلو تنال، چلا بابایی منو بدَل کلدی؟؟ امیرحسین:خب ببخشید، چرا میزنی؟ علیرضا:بلو بیلون رسول:علیرضا بابا، این چه حرفیه، بیا بغلم زینب:جلو در زشته، بیاین داخل رسول:چشم، بریم بابا علیرضا:نمیتام🥺 رسول:الان چرا بغض کردی؟ علیرضا:چلا صبل لفتی رسول:رفتم سرکار قربونت برم علیرضا:منو چلا نبلدی؟ رسول:بیا بریم بشینیم من توضیح میدم بهت رسول علیرضا رو بغل کرد نگاهی بهم کردو سرشو پایین انداخت رسول:س‌سلام امیرحسین:سلام قربونت برم رسول:خدانکنه علیرضا:عههه، حلف نزن، تو مَده ملیض نیشتی؟ بلو بسین امیرحسین:😂بله بله من مریضم باید برم بشینم علیرضا:بلو اونجا بسین، فلدا منو باید ببلی شهلبازی امیرحسین:چشم محسن:بیاین بشینید بابا رسول:من هنوز نماز نخوندم برم بخونم خدمت میرسم علیرضا:نه نه، توجا میلی؟ ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:آخی، چه قشنگ🥺😍(:
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت دویست و ششم💛 وای خدا آخه چرا من انقدر خجالتی از آب دراومدم؟ الان دارم پی میبرم به حرف آقامحمد و بقیه امیرحسین که رفت نشست، دیدم همش چشمم به منه و لبخند میزنه واسه اینکه ضایع نشه لبخندی بهش زدم دستم که درد میکرد واسه اینکه علیرضا رو هم بغل کردم بدتر شد آروم گذاشتمش زمین،خودمم روی زمین نشستم زود اومد روی پاهام نشست رضا:چرا زمین نشستی؟بیا رو مبل بشین خب رسول:نه راحتم، از صبح انقدر روی صندلی نشستم خسته شدم احسان:آخ بمیرم برات رسول:احسان.. احسان:والا،مگه کوه کندی؟ رسول:نزار دهنمو باز کنم، از صبح هر چی کار بود ونبود تو با بچه ها ریختین سر من علیرضا:چلا بابایی منو اَدیت تلدی؟ احسان:وا،من کی اذیتش کردم علیرضا:نباید بابایی منو اَدیت تونی احسان:چشم😐 مهدی:خوردی؟گوجه و خیار‌شورم بزار لاش علی:🤣عالی بود دایی محسن:از دست شماها،رسول بابا مگه نمیخواستی نماز بخونی رسول:چرا الان میرم،علیرضا بابا بلندشو علیرضا:نه رسول:چرا علیرضا:منم میام، رسول:باشه بابا بزار من برم وضو بگیرم بیام علیرضا:باش بلند شدم و رفتم وضو گرفتم دیدم علیرضا حواسش گرمه به تلویزیون خواستم برم تو اتاق که احسان صدام زد، خدا خیرت نده احسان علیرضا با صدا زدن اسمم زود اومد کنارم رسول:دارم برات احسان،باباجون تو برو برنامه کودک ببین علیرضا:نه منم میام علی:وای رسول این علیرضا خیلی بهت وابسته است، صبح داشت گریه میکرد، صبحونه نخورد رسول:چرا بابا؟ علیرضا:دلم بلات تَند شد رسول:بابا قربون اون دلت بشه، برم نماز؟ علیرضا:منم میام محسن:خب ببرش رسول:اخه اینو ببرم، میخواد از کَت و کولم بره بالا احسان:حقته😂 جوابی ندادم و فقط یه چشم غره رفتم، بعدش بابا بلند شد و علیرضا رو بغل کرد برد تو بالکن، منم زود رفتم تو اتاق و نمازمو خوندم ۱۰ دیقه‌ای طول کشید تا نمازم تموم بشه رفتم تو هال کنار بقیه نشستم، احسان داشت از توبیخ امروزم میگفت و همه میخندیدن رسول:احسان نزار یه کاری بکنم که به غلط کردن بیفتی احسان:چی کار میخوای بکنی؟ رسول:برو از بچه ها بپرس که چیکار میکنم احسان:نه بگو دیگه،تو به فرمانده‌ات دروغ گفتی و توبیخ شدی،منو چیکار میخوای بکنی مثلا؟ رسول:۸۰ درصد توبیخای بچه ها مقصرش من بودم، ولی من توبیخ نشدم و اونا شدن،نزار یه کاری بکنم که توبیخت بکنه احسان:وا یعنی چی رسول:ببین من یه کاری میکنم که خودتم نمیفهمی کار من بود، و توبیخ میشی احسان:بابا بفرما اینم از پسر کوچیکت حامد:خفه نشی الهی احسان🤣 علیرضا:بابایی رسول:جانم؟ علیرضا:خوابم میاد رسول:ظهر نخوابیده؟ زینب:نه عمه جان نخوابید، صبر کن برم براش یکم غذا بیارم،گشنه نخوابه رسول:نمیخوره الان زینب:وا بچه گشنه که نمیتونه بخوابه، بیدار نگه دارش الان میارم رسول:باش،دستتون درد نکنه ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:فقط مهدیُ عشقه🤣
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت دویست و هفتم💛 عمه یکم غذا آورد، دیدم باقالی پلو با گوشته علیرضا که قشنگ داشت خوابش میرفت، به‌زور بیدار نگه داشته بودمش تا یکم غذا بخوره عمه کنارم نشست، منم علیرضا رو توی بغلم به حالت نشسته نگه داشتم عمه آروم آروم بهش غذا میداد و هی قربون صدقه‌اش میرفت زینب:آفرین خوشگل عمه، بخور بعد برو بخواب مهدی:نگا نگا، این امیرحسین از همه بدتر،اصلا غرق خوابه محسن:آقامهدی مگه نمی‌بینی خوابه خب چیکارش داری احسان:وا.. چرا امشب همه خسته و کوفتن؟ اون از رسول که خستگی از سر و روش میباره، اون از علیرضا، اینم از امیرحسین، نیم ساعت دیگه هم این آقاعلی لوس میخواد بگه پام درد میکنه میخوام قرص بخورم و بخوابم😐 حامد:راست میگه دیگه، مثلا شب قشنگیه امشب، بابا بیاین تا صبح بشینیم حرف بزنیم امیرحسین:خفه پلیز حامد:امیرحسین پامیشمااا رضا:بسته انقدر کل کل کردین احسان:اینارو ول کنید اصلا، امیرحسین تو نمیخوای شیرینی بدی؟ امیرحسین:واسه چی؟ احسان:واسه اومدن رسول امیرحسین:تو دادی؟ احسان:بخدا که من دادم امیرحسین:خب حالا قسم نخور، باشه شیرینی هم میدم احسان:به یه کیلو شیرینی تر راضی نیستیما امیرحسین:پس چی میخوای؟ احسان:شامی چیزی امیرحسین:بزار بخوابم، بعد بهش فکر میکنم احسان:ای بابا، بعد یه ماه از ماموریت اومدن بعد خواب؟؟ مهدی:حرص نخور عمو جان، الان کاری میکنم که تا صبح بیدار میمونه امیرحسین:یا ابوالحسن، من میرم پیش بابا میشینم امیرحسین خواست از کنار عمو بلند بشه که عمو نذاشت و براش اخم کرد، اونم سرجاش نشست نگاهی به علیرضا انداختم که خیلی مظلوم داشت به کَل کَل اینا نگاه می‌کرد دست به سرش کشیدم و آروم گفتم رسول:میخوای بریم تو اتاق بخوابونمت؟ علیرضا:نه، ایجا بمونیم رسول:باشه اینجا میمونیم خوشگلم زینب:بیا بخور علیرضا:نمیخولم زینب:باشه علیرضا:آب زینب:الان میارم برات رسول:دستتون درد نکنه احسان:علیرضا، عمو میای بغلم؟ علیرضا:نه احسان:چرا؟ علیرضا:نوموخوام احسان:باشه قربونت برم علی:احسان بیا توی فلش ،فیلم ریختم احسان:چه فیلمی؟قشنگه حالا علی:ترسناک محسن:جلو بچه علی؟ علی:آها ببخشید رسول:شما ببینید من الان علیرضا رو میبرم تو اتاق میخوابونمش علی:نه نه نمیخواد، ما آخر شب همه خوابن می‌بینیم حامد:بچه ها بند و بساط بازی دیشبُ راه بندازیم؟ مهدی:چی بازی کردین؟بدون من؟ حامد:جرأت و حقیقت بازی کردیم، اسم و فامیل هم بازی کردیم ولی این رسول نامرد خیلی دستش تنده احسان:بچه ها الان دستش درد میکنه، بیاین بازی کنیم رسول:عجب نامردی هستیا احسان:حقته علیرضا:منو بابایی باهم رسول:وا تو مگه خوابت نمیومد؟ علیرضا:پلید رسول:تو از کجا این پریدُ یاد گرفتی علیرضا:دایی کاملان یاد داد همه:😂 ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:حلال زاده به داییش میره دیگه😂❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت دویست و هشتم💛 روی تخت دراز کشیده بودم و سیگارم توی دستم بود فکرم فقط درگیر ماموریت بود که به‌هَم خورد نمیدونستم الان ساعت چنده؟ چه برنامه هایی که واسه آینده نداشتم در سلول باز شد، نگاهی کردم که نگهبان اومد داخل ظرف غذا رو برداشت تا ببره بیرون، ولی چیزی گذاشت روی صندلی نگاهی به دوربین کردم که نیشخندی زد نگهبان:تا چند دیقه دوربین و شنود غیر فعال شده، زودتر بخون زود رفت بیرون، گیج بودم، یعنی چی؟ رفتم و از روی صندلی کاغذ رو برداشتم متن کاغذ:قراره با رادوین روبه رو بشی، تا ازت اعتراف بگیره، حواست باشه، زمان دقیق معلوم نیست، موقع چشم بند گذاشتن یه اسلحه میزارم پشت کمرت(کاغذ رو قورت بده با لیوان آب روی میز) کاغذو مچاله کردمُ گذاشتم دهنم لیوان روی میز رو برداشتم سر کشیدم قورت دادنش یکم سخت بود ولی موفق شدم دوباره روی تخت نشستمو سیگاری روشن کردم ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ پشت سیستم مشغول کار بودم دستی روی شونم نشست برگشتم دیدم حافظِ رسول:به به سلام آقا حافظ گل، تو کجا اینجا کجا؟ حافظ:سلام، کارت داشتم، باید یه چیزیو بهت بگم رسول:چیزی شده؟ حافظ:پاشو رسول زود نگران شدم، از جام بلند شدم دیدم علی کنار سعیده رسول:علی برو پشت سیستمم کارام نصفه موند، انجام بده الان میام علی:اَمر دیگه؟ رسول:علی.. علی:خیله خب بابا بد اخلاق علی که رفت منم با حافظ رفتیم توی اتاق کنترل دوربین های سلول ها کسی نبود، وقتی وارد شدیم حافظ زود درو بست رسول:چیزی شده؟ نگرانی حافظ:رسول الان چند وقته به یه چیزی مشکوک شدم رسول:به چی؟ حافظ:بیا اینجا، نگاه کن این دوربین های سلول ساموئله رسول:خب حافظ: خب؟؟ رسول این تصاویری که الان میبینی با این یکیه؟اینجا ساموئل دراز کشیده ولی نگاه این تصویر سیاه چند صدم ثانیه‌ای رو، اینجا ساموئل وایساده،یه ثانیه بعد ساموئل خوابیده باز، عجیب نیست؟ رسول:این تصاویر برای کِیه؟ حافظ:برای دیشب، البته دوشب پیش هم اینجوری شده رسول:میگی که دوربینا غیر فعال شده؟ حافظ:همینطور شنود رسول:به کسی هم گفتی؟ حافظ:به تو فقط گفتم رسول:به کسی نگو خودم بررسی میکنم، فقط حافظ از پشت دوربینا بلند نشو، اگه کاری داشتی حتما یکی رو که خیلی بهش اعتماد داری بشون پشت دوربینا حافظ:به آقامحمد چی؟ رسول:اول مدرک حافظ:مهتر از این تصاویر؟ رسول:اره، چون ممکنه بگن مشکل از دوربینا بوده حافظ: خودت خوب میدونی دوربینا هیچ مشکلی نداره رسول:منو تو میدونیم، بنظرت کارشناس پرونده هم اینو میدونه؟ حافظ:خیله خب رسول:تصاویر تمام دوربینا با صدای شنود های هفته قبل تا الان رو برام بریز تو لپتاپ شخصی خودم حافظ:باشه الان میفرستم رسول:نگران نباش،ان‌شاءالله که چیزی نیست حافظ:ان‌شاءالله رسول:من برم کار دارم، فعلا حافظ:بسلامت ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:به به وارد قسمت های هیجانی می‌شویم😉😍
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت دویست و نهم💛 سردر نمی‌آوردم، یعنی چی؟ چرا تصاویر اینجوریه، اصلا دوربین های سایت الکی نیست کسی بتونه غیر فعال کنه پس چرا، صدای در اتاق زده شد، از وقتی اومدیم خونه منم توی اتاقم مشغول بررسی بود رسول:بله؟ در اتاق باز شد و بابا، با یه سینی که چایی و ظرف بیسکویت روش بود داخل شد محسن:اجازه هست؟ لپتاپُ خاموش کردم تا بابا نبینه، بعدم بلند شدم رسول:این چه حرفیه، بفرمایید محسن:چیکار میکنی؟ خسته نشدی انقدر کار کردی؟ از صبح توی اداره حالا هم اینجا؟ رسول:کارام یکم مونده بود، تموم که شد میام پیشتون محسن:یکمم استراحت کن رسول:اونم به چشم محسن:چایی‌تو بخور، سرد نشه رسول:ممنون بابا رفت بیرون، منم دوباره لپتاپُ روشن کردم فعلا نباید میذاشتم کسی بفهمه، باید مدرک پیدا میکردم، وگرنه خیلی بد میشد حافظ فقط تصاویر داخل سلول رو فرستاده بود گوشیمو برداشتم و شماره حافظُ گرفتم حافظ:جانم؟ رسول:سلام تصاویر سالن سلول هارو هم میخوام، حافظ:میفرستم واست الان رسول:منتظرم خدافظ حافظ:خدافظ گوشی رو کنار گذاشتم، تا وقتی که حافظ برام تصاویر رو بفرسته چاییم رو خوردم، در اتاق باز شد و علیرضا خندون وارد شد آروم بهم گفت علیرضا:بابا من توجا دایِم بشم؟ رسول:برو پشت تخت قایم شو، بدو علیرضا زود رفت و پشت تخت نشست، پاهاشو جمع کرد نگاهمو ازش گرفتم و چشم دوختم به فایلی که حافظ فرستاده بود، خواستم بازش کنم که امیرحسین بی‌هوا وارد اتاق شد رسول:ترسیدم داداش امیرحسین:پوزش، علیرضا رو ندیدی؟ خودمو زدم به کوچه علی چپ رسول:علیرضا مگه بیرون پیش تو نبود؟ امیرحسین:آره بابا داشتیم قایم موشک بازی میکردیم، هر جا میرم پیداش نمیکنم رسول:اینجا که نیست امیرحسین:ای‌بابا داداش رفت بیرون منم زود رفتم کنار علیرضا نشستم، آروم بهش گفتم رسول:من میرم بیرونُ به عمو میگم که تو رفتی توی اتاق عمو احسان قایم شدی، بعد اون که رفت توام زود بیا ساک ساک کن علیرضا:باته خم شدمو لپ هاش بوس کردم بعد هم رفتم بیرون کنار بابا روی مبل نشستم امیرحسینم توی آشپزخانه داشت دنبال علیرضا می‌گشت رسول: میگم داداش فکر کنم رفته توی اتاق احسان یا بابا امیرحسین:گشتم رسول:توی کمد، زیر تخت رو نگاه کردی؟ امیرحسین:آر.. اها توی کمد بابا رو ندیدم امیرحسین رفت تو اتاق، علیرضا از گوشه در داشت نگاه می‌کرد زود بهش اشاره کردم که اومدُ با صدای بلند و خنده گفت ساک ساک امیرحسین اومد بیرون امیرحسین:کجا بودی وروجک؟ علیرضا:ولوجک خودتی امیرحسین:باشه خودمم، بگو کجا بودی؟ علیرضا:😝 امیرحسین دوید دنبالش که علیرضا هم با جیغ وخنده رفت تو بغل بابا، و واقعا امن ترین جای دنیا بغل باباست امیرحسین:قبول نیست علیرضا:چلا، قبوله، جِل نزل امیرحسین:من جِر میزنم یا تو؟ علیرضا:توووو مهدی:خب خب بازی بسته، بفرمایید شام،یه چیزی درست کردم انگشتای پاتونم می‌خورید باهاش محسن:😂الان باور کن بیایم می‌بینیم املت درست کردی مهدی:نه بابا، بندری براتون درست کردم هلوووو علیرضا:من هلو میتام رسول:علیرضا بابا الان فصل هلو نیست که علیرضا:من میتام رسول:باشه اگه پیدا شد میخرم علیرضا:ایان رسول:علیرضا بابا محسن:قربونت برم بیا بریم شام بخوریم بعد علیرضا:باته ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:امن‌ترین جای دنیا❤️
(ღ˘⌣˘) بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت دویست و دهم💛 رفتار رسول از صبح تغییر کرده بود به روش نیاوردم، شاید دوست نداشت چیزی بدونم شام رو که خوردیم واقعا بهمون چسبید، خیلی خوشمزه شده بود ولی خب کم غذا خوردن رسول بدجور ناراحتم میکردم، فعلا به خودم اجازه نداده بودم تا برای آینده‌اش تصمیم بگیرم، اینکه باهاش حرف بزنم تا لباس عذا رو دربیاره و یکم به خودش برسه، من هنوز اونقدر برای رسول پررنگ نشدم که باهاش راجبه این موضوع حرف بزنم، پس سکوت بهترین راه بود احسان:دوستان من امشب این افتخار رو بهتون میدم و ظرف میشورم علیرضا:منم میشولم احسان:الهی من فدات بشم، نه عمو جون تو برو... علیرضا:منم میشولمممم رسول:عه علیرضا، چرا تازگیا هی جیغ میزنی؟ علیرضا:منم میتام رسول:هنوز شما برای ظرف شستن کوچیکی علیرضا:بزلگم امیرحسین:دلم میخواد زنده بمونم بزرگ شدم تورو ببینم، بعد اونوقت ببینم بازم دلت میخواد ظرف بشوری یا نه علیرضا:تو فلدا میمیلی محسن:علیرضا بابا،این چه حرفیه عزیزم علیرضا:منو هنوز نبلده شهلبازی، پس فلدا باید بمیله امیرحسین:وا من که خواستم ببرمت، این عمو خان بزرگ نذاشت مهدی:امیرحسین پامیشم چندتا فن روت پیاده میشما، صد بار گفتم دوست ندارم هی میگی عموی بزرگ احسان:خب عمو بزرگه علیرضا میشی دیگه مهدی:من جفت شمادوتا رو امشب تا خوده صبح بیدار نگه نداشتم و کاری نکردم که به غلط کردن بیفتید پسر بابام نیستم احسان:پوزش پلیز مهدی:خفه پلیز امیرحسین:خب غلط کردیم علیرضا:عمو مهدی مهدی:جان دلم؟ علیرضا:دعواشون تُن مهدی:میخوام بکنم، فقط بیا یه لحظه در گوشِت یه چیزی بگم علیرضا از روی پام بلند شد و رفت سمت مهدی، در گوشش چیزی گفت که علیرضا با خنده گفت باشه محسن:باز چه نقشه‌ای کشیدی؟ مهدی: این پسرات باید یکم تنبیه بشن رسول:امیدوارم قانون این خونه اینجوری نباشه که تنبیه برای همه تشویق یه نفر مهدی:🤣 همه از این قانون توی خونه‌هاشون رنج می‌برن رسول:خواهشا با من کاری نداشته باشید، من که حرفی نزدم مهدی:توام باید تنبیه بشی بخاطر اینکه از غذای من زیاد نخوردی، انگار جلوش مرگ موش گذاشتم که ناز میکنه نمیخوره رسول:بخدا نیتم از غذا نخوردن اینکه میل ندارم، نمیتونم زیاد شب غذا بخورم وگرنه که غذاتون خیلی خوشمزه بود مهدی:ماست مالی نکن، شما سه‌تا داداش امشب تا صبح بیدار میمونید احسان:آخ جون تحملش رو داریم خداروشکر😂 مهدی:قرار نیست بیدار بمونید واسه خنده و شادی احسان:پس چی؟ مهدی:دوتا گزینه، یک فرش شستن توی پارکنیگ دو تمام ظرفای شسته و نشُسته خونه باید شسته بشه، حالا کدوم؟ رسول:یا قمر بنی هاشم، این چه تنبیه‌ی خداوکیلی، باز صد رحمت به توبیخای آقامحمد علیرضا:فلش بشولیم منم میام مهدی:نه دیگه، منو تو بابا محسن میخوایم امشب بریم یکم خیابون گردی علیرضا:آخ جووون مهدی:قربون اون ذوق کردنت برم من محسن:مهدی آخه این چه کاریه مهدی:عه محسن دخالت نکن، کدوم برادرا؟ رسول:فرش احسان:رسول هوا سرده رسول:چه بهتر باد به سرمون بخوره خوابمون میپره امیرحسین:سرما میخوری رسول، همون ظرف احسان:وای نه، عمو من گزینه سوم رو انتخاب می‌کنم مهدی:گزینه سوم نداشتیم که احسان:چرا داشتیم مهدی:چی بود؟ احسان: اینکه بگیم غلط کردیمُ تمام مهدی:نوچ، امیرحسینم که گفت ظرف، پس تمام ظرفای آشپرخانه رو از کابینت درمیارید و میشورید، بعد هم تمیز و مرتب میزارید سر جاشون، درضمن یک دونه از ظرفا بشکنه من میدونم و شما، روشنه؟ احسان:خاموشه قربان همه:😂 ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:فقط مهدی🤣👍
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت دویست و یازدهم 💛 بابا و عمو و علیرضا رفته بودن بیرون، احسان که بیخیال نشسته بود داشت تلویزیون نگاه می‌کرد، ولی منو امیرحسین داشتیم ظرفارو از کابینت می‌آوردیم صدای ظرفا که به‌هَم میخوردن احسان عصبی میشد و باز غرغر می‌کرد احسان:اَه دارم خیر سرم فیلم میبینم، ول کنید بابا،چندتا ظرف بردارین خیس کنید بزارید رو اب‌چکون نمی‌فهمه امیرحسین:تو عمو رو نمیشناسی؟بعدم توکه کاری نمیکنی پس دهنتو ببند که اعصاب ندارم احسان:چرا اعصاب نداری؟ امیرحسین:چون تو گند میزنی من بدبخت باید تنبیه بشم احسان:برادر بزرگ شدی واسه چی؟ امیرحسین:احسان توام الان از رسول بزرگتری، پس تو باید کار کنی این بشینه احسان:برو بابا، فیلممُ ول کنم بشینم ظرف بشورم؟ رسول:نشستنی ظرف نمیشورن احسان:خب حالا احسان دیگه حرفی نزد، من ظرفارو تند تند بدون اینکه کف بزنم آب میکشیدم و امیرحسینم زود خشک می‌کرد میذاشت روی میز ماشاالله انقدر زیاد بود که نگو، یک ساعتی گذشت که اومدن احسان تا صدای در خونه رو شنید دوید اومد کنارم و من هول داد، خودش مشغول شستن شد، به این کارهاش خندیدم، علیرضا بدو اومد سمتم، توی دستش پشمک بود علیرضا:بابایی بیا بخول رسول:میدونی که دوست ندارم، برو به بقیه تعارف کن علیرضا:باته رسول:من قربونت برم الهی علیرضا که رفت عمو هم با خنده پیروزمندانه‌ای داخل شد مهدی:به‌به، می‌بینم سخت مشغول کارین احسان:آره عمو، بخدا از خستگی دارم میمیرم، این دوتا بی‌شعور فقط دارن حرف میزنن و کار نمیکنن قیافه منو امیرحسین اون لحظه دیدن داشت، این چی داشت میگفت، ما کاری نمیکردیم؟ امیرحسین خواست اعتراض کنه که عمو اومد و گوشش رو پیچوند امیرحسین:آی آی آی، بابااا، بابااا محسن:چه خبرتونه، ساعتو نگاه کردین؟ مردم خوابن احسان:بابا میبینی، این دوتا عوضیا نشستن داشتن فیلم نگاه می‌کردن کار هارو انداختن تقصیر من امیرحسین دوید سمتش که احسانم زود فرار کرد،داد و بیداد هاشون خونه رو پر کرده بود مهدی:بست میکنید یا نه،؟؟ امیرحسین:احسان تا چندتا نزدمت ول کن نیستم، پس وایسااا احسان:نمیخوااام محسن:پسرا، لطفا صدای زنگ خونه بلند شد، محسن:ای خدا از دست شماها بابا رفت درو باز کرد، همسایه طبقه پایینی بود که داشت اخطار میداد بابا هم کلی معذرت خواست، اصلا دوست نداشتم بابام پیش کسی شرمنده باشه و هی معذرت بخواد، اخمی روی پیشونیم نشست احسان و امیرحسینم که اصلا انگار تو هوا بودن، هیچ متوجه همسایه نشده بودن و بازم صداشون میومد بابا درو که بست رفت کنارشون و با عصبانیت بهشون گفت محسن:بسته دیگه، خجالت نمی‌کشید شما؟؟ مثل سگ و گربه افتادین به‌هَم، از بچه چهارساله هم بدترین احسان:با.. محسن:هیس، ساکت، حال ندارید بشورید خب چرا باهم جنگ میکنید، میدونید که متنفرم کسی میاد بهم تذکر میده امیرحسین:معذرت میخوایم ببخشید مهدی:داداش حرص نخورد قرمز شدی، بیا بشین،خودم تنبیه میکنم اینارو محسن:لازم نکرده مهدی:وا داداش، به تربیت من شک داری؟ محسن:به شدت دیدم احسان و امیرحسین به‌زور جلوی خودشون رو گرفتن تا از خنده منفجر نشن ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:عصبانیت محسن😂👍
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت دویست و دوازدهم💛 بابا رفت تو اتاق، عمو هم دوباره اخم کرد و برگشت سمتمون مهدی:زود کارتون رو تموم کنید، وحشی بازی هم درنیارید، زود کارتونُ تموم کنید، واسه نماز بلند بشم ببینم کارا مونده اون روی مهدی رو می‌بینید احسان:اَه، عمو بخدا خسته‌ایم، شما به این امیرحسین مرخصی دادی، پس منو رسول چی؟ مهدی:بهش مرخصی دادم ولی از صبح میفرستمش توی باشگاه احسان:جدی؟ رسول:یه لحظه، احسان جان ببخشیدا ولی شما که تا می‌رسیم کاراتو می‌ریزی روی سر منو ناپدید میشی، بعد میشه الان بگی شما چطوری خسته میشین؟؟ احسان:خفه بابا مهدی:اشپزخونه امیرحسین:چشم عمو دست علیرضا رو گرفتُ رفتن تو اتاق هر سه نگاهی به هم انداختیم امیرحسین شونه‌ای بالا انداختُ رفت سر ظرفا منو احسانم رفتیم کمک ‌........ تا چند ساعت مشغول کار بودیم احسان و امیرحسین که خیلی زود خسته شدن و رفتن خوابیدن، من بودم که کارارو تموم کردم، خسته بودم خیلی، صبحم توی اداره کلی کار دارم، آبی به صورتم زدمُ، با یادآوری قرصم به سمت اتاقم حرکت کردم این روزا با نخوردنش حالم خیلی بدترشده بود واسه اینکه کسی نفهمه قایم کرده بودمش، یه دونه درآوردم و خوردم، از پارچ روی میز یکم آب واسه خودم ریختمُ خوردم یک ساعت مونده بود به اذان، ارزش نداشت بخوابم، باید اون تصاویر رو بررسی میکردم پشت میزم نشستم، روی میز هنوز اون ظرف بیسکویت بود یدونه برداشتمو بخورم لپتاپُ روشن کردم و مشغول شدم نمیدونم چقدر زوم بودم روی لپتاپ که صدای بارون حواسمو پرت کرد، نگاهم کشیده شد سمت پنجره، آروم بلند شدمو رفتم سمتش، پنجره رو باز کردم که صدای بارون بیشتر شد، تازه یادم افتاد که وارد فصل زمستون شدیم دستم بی‌اختیار رفت زیر بارون، آنقدر بارون شدید بود که خیلی سریع دستام خیس شد عاطفه چقدر بارون دوست داشت عاشق بارون بود، و منی که از بارون خوشم نمی‌اومد رو عاشق بارون کرد، شلپ...شلپ..شلپ، صدای بارون دوباره اون بغض لعنتی مهمون گلوم شد به‌زور آب دهنم رو قورت دادم، قرار بود هروقت که بارون میومد بریم بیرون و زیر بارون قدم بزنیم، زیر این بارونی که تمام دعاها برآورده میشه، یادمه اون سالو، همون سالی که زیر بارون بهترین خبر عمرم رو شنیدم، اون از دهن کسی که دیوانه‌وار عاشقش بودم اون یکی دستم هم رفت بیرون، حالا اونم داشت خیس میشد چقدر دلم میخواست برم بیرون، بدی این آپارتمان‌ها همینه،نمیشه وقتی بارون اومد زود بریم بیرون، مثل همون خونه‌ای که از بچگی بزرگ شدم، وقتی دلم حیاط میخواست زود میرفتم، وقتی دلم بارون میخواست میرفتم توی حیاط، اینجا این صفا رو نداره، ولی خب هر جا یه صفایی داره، اینجا چیزی داره که اون خونه نداره، و اون خونه چیزی داشت که اینجا نداشت، دوست داشتم الان عاطفه کنارم بود تا بهم پیله می‌کرد بریم بیرون، زیر بارون قدم بزنیم ولی، هه این فکرو خیالات شده واسم آرزو، اولین قطره اشک، دومی... سومی..و، کی میخواد این چشمه اشک هام تموم بشه؟ فکر کنم تا وقتی که باورکنم نیست، یا شاید آخر عمرم؟آره من نمیتونم، من اون رسول سابق نیستم، دوست داشتم همین زیر بارون، قدم زنان برم سمت اون خیابون، همونی که نفسمو ازم گرفت، برم اونجا تا نفس منم اون خیابون بگیره بارون شدت گرفت، این شدت بارون منو یاد اون زمان انداخت چشم بستم و همینجوری که دستام زیر قطرات شلاقی بارون بود به گذشته رفتم، گذشته‌ای که حاضر بودم تموم زندگیمو بدم ولی یک دیقه‌ش برگرده ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:تموم زندگی در ازای یک دیقه گذشته در کنار عشقت🥲❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت دویست و سیزدهم💛 چشمم به برنامه تلویزیون بود، عاطفه توی آشپزخونه مشغول ظرف شدن بود رسول:عاطفه‌خانم بیا که فیلم داره شروع میشه عاطفه:صبرکن چندتا مونده، بشورم میام رسول:باشه عزیزم چند دیقه منتظر موندم که عاطفه با سینی چایی اومدُ کنارم نشست لیوان چایی رو برداشتمُ به لب هام نزدیک کردم عاطفه:داغه رسول رسول:چون شما آوردین،داغشم خوشمزست عاطفه:میسوزی عزیز من رسول:مهم نیست داشتیم چایی می‌خوردیم و فیلم نگاه میکردیم که یهو برقا رفت عاطفه:ای تف به این شانس رسول:😂 عاطفه:به چی داری میخندی؟ برو یه چراغ بیار رسول:گوشی پس واسه چیه عزیز من عاطفه:منظور منم گوشی بود، ولی گوشی شما توی شارژ روی اپنِ رسول:ای بابا، خواستم بلند بشم که صدای بارون از بیرون اومد عاطفه دست هامو گرفت و گفت عاطفه:رسول جانم رسول:باز چیه؟ عاطفه:عشقم، عزیزم رسول:😂عاطفه چی میخوای؟ عاطفه:میشه بریم بیرون؟ رسول:چیکار کنیم؟ عاطفه:زیر بارون قدم بزنیم رسول:دیوونه‌ایم مگه عاطفه:وا، خب چی میشه بریم؟ رسول:سرما میخوری عاطفه:نمی‌خورم قول میدم رسول:مگه دسته توعه؟ عاطفه:اصلا لباس گرم میپوشم رسول:آخه بارونه دیگه، مگه ذوق کردن داره عاطفه:رسول خواهش میکنم، توروخدا، من بارون دوست دارم رسول:آخه بارون دوست داشتن داره؟ عاطفه:جیغ میکشما رسول:از دست تو، باشه برو لباس بپوش عاطفه:فدات رسول:خدانکنه، فقط صبر کن برم.. هنوز حرفم تموم نشده بود برقا اومد، زیر لب صلواتی فرستادیم عاطفه هم زود رفت تو اتاق منم بلند شدمُ رفتم سمت در عاطفه:بیا سویشرت‌ بپوش رسول رسول:نمیخوام، عاطفه:خودت سرما بخوری چی رسول:یه پرستار خوشگل دارم که ازم مواظبت میکنه عاطفه:عمراً رسول:مگه دست توعه؟ عاطفه:پس چی رسول:😂 بیا بریم عاطفه خانم، فقط برو خداتو شکر کن که آقاجون و بی‌بی نیستن، وگرنه نمیذاشتن عاطفه کنارم وایساد و گفت عاطفه: تو راضیشون میکردی دیگه رسول:اونکه بعله، گردن ما از مو باریک‌تره در برابر شما عاطفه:بریم الان بارون تموم میشه رسول:تموم میشه؟🤣 عاطفه:عه نخند، خب اشتباهی گفتم رسول:فدا سرت بیا بریم از خونه بیرون اومدیم، عاطفه گیر داده بود که باید بریم خیابون راه بریم، از دست این بچه بازی عاطفه ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:بارون آخه چی داره؟🥲❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت دویست و چهاردهم💛 خیابونا خلوت بودن، هیچ ماشینی رد نمیشد، معلوم بود ساعت۱ شب بود، بارون نم نم می‌بارید، عاطفه عین بچه ها ذوق می‌کرد دستامو توی جیبم گذاشتم، عاطفه‌ام بازوهامو گرفت عاطفه:بریم توی اون پارکه؟ رسول:امشب حرف حرف شماست عاطفه:فقط امشب؟ رسول:همیشه عاطفه:این شد بدون هیچ حرفی رفتیم توی پارک، خلوته خلوت بود، معلوم بود هیچکس توی این بارون که هر لحظه شدید‌تر میشد، نمیومد پارک بارون روی صورتم می‌خورد و بهم انرژی میداد، خنکی قطرات بارون، گرمای وجودم رو پس میزد، یهو بارون شدت پیدا کرد، جوری که یه لحظه فکر کردم داره تگرگ میباره، زود رفتیم سمت درخت بزرگی که اونجا بود زیر اون پناه گرفتیم تا کمتر خیس بشیم یکم که وایسادیم عاطفه دستاشو جلو برد تا بارون به دستاش بخوره بدون حرف خیره شده بودم به حرکاتش عاطفه:میگن بارون که بباره اگه دعا کنی برآورده میشه رسول:می‌دونم عاطفه:بیا یه دعا کنیم رسول:چه دعایی؟ عاطفه:دعا کنیم این درخت عشقی که چندماهِ کاشتیم همینجوری جوونه بزنه، هیچ‌وقت قطع نشه، دعا کنیم که این خوشبختی و خنده روی لب‌هامون همیشگی باشه، بیا دعا کنیم که درختی که کاشتیم هیچ وقت خشک نشه، میوه بده رسول:دعا کردم عاطفه:کِی؟ رسول:من همون شبی که واسه خودم شدی دعا کردم عاطفه:خیلی دوست دارم رسول:و الان من واقعا عاشق بارون شدم، میدونی چرا عاطفه:چرا؟ رسول:چون باعث شد اعتراف کنی به اینکه دوستم دارم عاطفه:من که همیشه بهت میگم رسول:این خیلی به دلم نشست عاطفه:اینارو ول کن، میگم رسول میشه سال بعد هم سه نفری بیایم اینجا رسول:هر روز میارمت عاطفه:دستت درد نکنه که قراره سه نفری بیاریم اینجا رسول:صبر کن صبرکن چرا سه نفری؟ کیو باز میخوای به دُم ببندی؟ عاطفه:میزنمتا رسول:آخه عاطفه، عاطفه:رسول برام نمیخوای هدیه بخری؟ رسول:به چه مناسبت؟ عاطفه:هدیه خریدن مگه مناسبت میخواد؟ رسول:نه خب، فردا برات میگیرم عاطفه:یادت نره؟ رسول:نه عزیزم یادم نمیره عاطفه:من برات ولی یه هدیه گرفتم برگشتم سمتش، و سوالی نگاهش کردم، عاطفه:بفرمایید نگاهی به کاغذ کادو کردم، که بچگونه بود، چیزی نگفتم شاید جز این پیدا نکرده بود لبخندی زدمُ خواستم بگیرم که عقب کشید عاطفه:چشم بسته رسول:یاقرآن، چی‌ گرفتی؟ ترسناک نباشه؟من نتونم شب بخوابم عاطفه:ترسناک نیست ولی خب نمیتونی شب بخوابی رسول:چیه؟ عاطفه:گفتم چشم بسته رسول:خب چشمامو ببندم چطوری کاغذ کادو رو باز کنم؟ عاطفه:منم کمکت میکنم رسول:باشه چشم هامو بستم و دستامو جلو بردم، با کمک عاطفه کاغذ کادو رو باز کردم، با لمس چیز نرم یه لحظه ترسیدم، خواستم چشم باز کنم که عاطفه جیغ زد عاطفه:عههه، باز نکن، حدس بزن چیه رسول:خب، دیوونه چرا جیغ میزنی، سکته کردم عاطفه:زودباش رسول:باش با لمس کردنی خواستم بفهمم چیه ولی خب استرس اینکه عاطفه سرما نخوره نمیتونستم خوب فکر کنم، ولی یه چیز نرم و کوچیک بود عاطفه:خب بگو چیه؟ رسول:نمی‌دونم عاطفه:چشم باز کن ببین آروم چشم‌هامو باز کردم، با دیدن جورابای کوچیک و بامزه توی دستم هنگ کردم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:جوراب❤️