eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
870 دنبال‌کننده
221 عکس
110 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت بیستم💛 ظرفا که تموم شد رفتیم نشستیم دیدم علیرضا داره چشم هاشو مالش میده و خمیازه میکشه رفتم سمتش علیرضا رو بغل کردم از صبح فقط داشت بازی می‌کرد یه بالشت گذاشتم روی پام علیرضا هم خوابوندم پاهامو تکون می دادم تا بخوابه رسول چایی ریخت و اومد کنارم نشست چندتا کلید که به هم وصل بودن رو جلوم گذاشت هم من هم آرزو با تعجب بهش نگاه میکردیم خودش فهمید و به حرف اومد رسول:اول میخوام تا حرفام تموم نشده هیچی نگید..راستش آرزو خانم مهرداد بهم گفت که قرار برین هتل..درست نیست من خونه ای داشته باشم که داره خاک میخوره بعد شما برین هتل..این کلید همین خونست مهرداد:رسول جمع کن بند و بساطت رو رسول:گفتم حرف نزن عههه...داشتم میگفتم..من زیاد نمی یام خونه بیشتر تو محل کارم هستم علیرضا هم تا موقع ای که آقاجون و بی بی بیان پیش خودمه بعد از اون میره پیش اونا شما بیاین اینجا زندگی کنید دیگه داشت عصبانیتم به اوج میرفت نمی دونم چیشد که صدام رفت بالا مهرداد:رسول خجالت بکش عه هیچی نمیگم این ادامه میده..اونقدر بدبخت نشدم که یکی دیگه رو از خونه بلند کنم، خودم بشینم😡 علیرضا از صدام ترسیده بود و بیدارشده بود گریه میکرد آروم بلندش کردم و رفتم بیرون قربون صدقه اش میرفتم تا آروم بشه چند دیقه ای گذشت که آروم شد سرش رو گذاشت رو شونه هام منم دست هامو آروم تکون می دادم به کمرش تا بخوابه واقعا نمیتونستم اینجا زندگی کنم هم اینکه اینجا دیگه عاطفه رو نداره سخته برام هم اینکه رسول هر چند وقت یک بار مجبوره که بیاد خونه اگه الان ما اینجا باشیم دیگه نمی یاد خونه از پا در می یاد سر علیرضا افتاده بود و این نشون از خواب بودنش میداد صدای رسول از پشت توجه ام رو جلب کرد بهش محل ندادم اومد کنارم رسول:این بچه بازی ها چیه مهرداد مهرداد:علیرضا خوابیده یواش تر رسول یکم ولوم صداش رو کم کرد رسول:چرا قبول نمیکنی مهرداد:دوست ندارم سربار کسی باشم رسول:تو داداش منی..سربار؟ مهرداد:رسول تو فقط اینجا زندگی نمیکنی که نظر میدی..حاج آقا و حاج خانم هم زندگی میکنن نظر اونا هم مهمه رسول:اونا راضی هستن اصلا خودم باهاشون حرف میزنم مهرداد:رسول بسته نمیخوام رسول:مهرداد دوست ندارم شرمنده زن و بچت بشی توروخدا قبول کن مهرداد:نمی.. رسول:مرگ رسول قبول کن مهرداد:خیلی بیشعوری رسول:قسم خوردم مهرداد:یه شرط داره قبول کنم رسول:هرچی باشه قبول مهرداد:هرچی باشه؟ رسول:تو قبول کن هر شرطی بزاری قبول‌.چاکرتم هستم مهرداد:مرگ مهرداد قبول میکنی رسول:میزنم تو دهنت ادای منو درمی یاریا مهرداد:قبول میکنی رسول:قبول میکنم چشم مهرداد:باید تو و علیرضا هم کنارمون باشید وسلام نامه تمام رسول:نمیشه بابا مهرداد ارزو خانم معذب.. مهرداد:قول دادی باید سر قولت وایسی وگرنه میریم رسول:لعنت خدا بر شیطون مهرداد:😄 علیرضا خوابیده برم بزارمش تو اتاقش رسول بیشعوری زیر لب گفت و منم خنده ای کردم رفتم تو خونه علیرضا رو گذاشتم توی تخت اتاقش پتو هم کشیدم روش بوسه ای روی پیشونیش زدم و اومدم بیرون آرزو اومد جلوم ارزو:چیکار کنیم بلاخره مهرداد:میمونیم اینجا ولی آرزو رسول و علیرضا هم هستن..خیلی اصرار کردم که قبول کرد ارزو:ایرادی نداره چه بهتر اینجوری خیلی خوبه مهرداد:بازور راضیش کردم ارزو:فقط وسایل توی ماشینه مهرداد:حالا بعدا می یارم ارزو:باشه مهرداد:آفرین کو؟ ارزو:اوناهاش خوابیده مهرداد:یه چیزی بکش روش ارزو:باش ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:مهرداد هم اومد کنارشون😂😍
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت بیست و یکم💛 ساعت۴ عصر بود آروز با آفرین رفته بودن خرید کنن منو رسولم برای اینکه علیرضا بیدار نشه اومدیم توی حیاط روی تخت چوبی کنار حوض نشستیم همه جا آفتاب بود جز زیر درخت ها و دقیقا جایی که نشسته بودیم زیر درخت گردو بود و سایه اش نمیذاشت آفتاب به صورتمون بخوره رسول سرش رو پاهام بود منم تکه داده بودم به بالشت چندتا سنگ ریزه کنارم بود از سر بیکاری پرت می‌کرد تو حوض آخرین سنگ رو که انداختم رسول همینجوری که چشم هاش رو بسته بود ومچ دستش روی چشم هاش بود گفت رسول:زحمت میکشی حوض رو خودت تمیز میکنی مهرداد:منظور؟ رسول:وقتی سنگ می ندازی حوض کثیف میشه آقاجون هم منو دعوا میکنه مهرداد:جان من حاج آقا دعوا کردنم بلده؟ رسول:نه بابا بنده خدا چیزی نمیگه فقط میگه خودت باید تمیز کنی همین مهرداد:عه؟ چه کار پسندیده ای میکنه😂 رسول:کوفت مهرداد:میگم رسول..کی میخوام از سفر بیان رسول:فردا صبح پروازشون می شینه مهرداد:خب پس پاشو رسول:پاشم چیکار کنم؟ مهرداد:خب بابا میخوان بیان پاشو یه دستی روی این خونه بکشیم بابا رسول:خونه تمیزه مهرداد:رسول تو امروز دلت کتک میخواد بدجور..میگم پاشو بگو چشم رسول:بابا ول کن جان جدت مهرداد مهرداد:پاشو این حوضُ تمیز کنیم این علف های اضافه رو دربیاریم..یه آبی بزنیم به حیاط پاشو رسول:خدایا من چه غلطی کردم گفتم حوض باید تمیز بشه مهرداد:دیگه غلط رو کردی پاشو رسول با یه ضرب پاشد و اخم کرد و گفت رسول:بابا دیشب کلا یک ساعت خوابیدم مهرداد:کتک میخوای؟ رسول:من دست به حوض نمیزنم __ از خنده دل درد گرفته بودم رسول توی حوض بود و داشت آبش رو خالی می‌کرد چکمه پوشیده بود ولی تا زانو هاش خیسه آب شده بود هی می افتاد تو آب و خنده من بیشتر می‌شد و فحش دادن رسولم زیاد میشد جارو دست گرفتم و حیاط رو تمیز کردم ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ بی‌شعور این مهرداد پدر منو درآورد تمام هیکلم خیس آب بود خودش یه جارو دست گرفته بود و الکی داشت حیاط رو جارو می‌کرد رسول:هوی مهرداد مثل آدم جارو کن مهرداد:به تو چه حرصم گرفت..زیر لب زمزمه کردم رسول:یه به توچه ای نشونت بدم مهرداد شیر آب حوض رو باز کردم دست گذاشتم روی شیر تا فشارش زیاد بشه سمت مهرداد گرفتم و خیس آبش کردم حالا خنده های من شروع شده بود و غر غر کردن های مهردادم شروع شد مهرداد:خدا لعنتت کنه رسول بمیری الهی..کثافت خیسم کردیییی رسول:عه؟ من فکر کردم خشک‌ کردمت مهرداد:لال شو رسول:تقصیر خودته..بعدم چه معنا میده من خیس باشم تو خشک مهرداد:بمیری لباسام رسول:چقدر خنده دار شدی مهرداد:کوفت علیرضا:بابایی رسول:عه بیدار شدی خوشگلم علیرضا:تی کار میتونی رسول:،دارم دایی مهردادت رو خیس میکنم علیرضا:اخ جون منم بیام مهرداد:عه علیرضا رسول:آره بیا نفس بابا علیرضا هم اومد توی حوض با اون دستای کوچیکش آب پر می‌کرد ولی جالب اینجا بود که به دونه رو من می‌ریخت یه دونه به مهرداد مهرداد:اخ دایی فدات بشه..راسته که میگن حلال زاده به دایی اش میره رسول:چرا به دایی؟ باباش مثل شیر اینجا وایساده مهرداد:آره شیر پاستوریزه رسول:خفه لطفا مهرداد:خب حالا ولم کنید خیس شدم علیرضا:بابایی من دُشنمه رسول:اخ من فدای تک پسرم بشم بیا بریم بهت خوراکی بدم علیرضا:اخ جون رسول:فقط بیا برو از چوب لباسی اون لباس منو بیار علیرضا:چشم شیر آبو بستم یکم جلوی آفتاب وایسادم مهرداد که قشنگ داشت ازش آب میرفت همینجوری علیرضا لباسم رو آورد لباس خیسم رو درآوردم و لباس رو پوشیدم رسول:صبرکن برم برات لباس بیارم برو حموم یه دوش بگیر سرما نخوری مهرداد:باشه رفتم داخل خونه اول خودم یه دوش ۵ دیقه ای گرفتم بعدم یه لباس بردم دادم به مهرداد اومد و رفت حموم از یخچال شیر رو برداشتم اول تاریخ رو نگاه کردم دو روز وقت داشت فقط😂 اول گذاشتم شیر گرم بشه ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:یکم لبخند زدن ته دل بهتر از خنده های تلخ و زوریه حتی اگه اون لبخندی که از ته قلب میزنه برای چند ثانیه باشه بازم خیلیه😊💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت بیست و دوم💛 مهرداد از حموم اومده بود بیرون و داشت علیرضا رو تو هوا می چرخوند توی دوتا لیوان شیر ریختم از یخچال کیک خونگی که بی بی قبل رفتن برامون درست کرده بود رو برداشتم هیچی ازش نخورده بودیم اصلا خونه نبودیم که بخوریم دو تیکه از کیک رو برداشتم گذاشتم توی بشقاب عسل رو برداشتم و یکم ریختم توی لیوان شیرها عسل که حل شد سینی به دست رفتم تو حال سینی رو گذاشتم روی میز و رفتم سمت مهرداد علیرضا رو از دستش گرفتم رسول:بچم سرگیجه گرفت مهرداد:خب حالا نشستم رو مبل مهردادم روبه روم نشست لیوان شیر رو برداشت و خورد با کیک منم آروم به علیرضا میدادم می‌خورد مهرداد:خودت چی پس؟ رسول:من میل.‌. هنوز حرفم تموم نشده بود که پاشد رفت آشپزخونه آخ خدا من از دست این مهرداد چیکار کنم؟ علیرضا:بابایی کیک بده رسول:بیا عزیزم یه تیکه از کیک رو گذاشتم تو دهنش و شیرم بهش دادم چند دیقه گذشت که مهرداد اومد یه لیوان شیر و با یه تیکه کیک گذاشت جلوم بعدم اومد علیرضا رو ازم گرفت خودش بهش شیر و کیک میداد مهرداد:زود بخور تا گرمه رسول:ممنون شیر رو آروم آروم میخوردم اصلا میلی به کیک نداشتم امروز خیلی خورده بودم مهرداد:میگم بریم یکم دور بزنیم رسول:کجا؟ مهرداد:همینجوری بریم یکم بگردیم؟این خانما که رفتن حالا معلوم نیست کی بیان بریم ماهم یکم بگردیم رسول:تو و علیرضا برین من حال ندارم مهرداد:یعنی چی حال نداری؟ رسول:سرم درد میکنه مهرداد گیر نده توروخدا مهرداد خواست چیزی بگه که گوشیش زنگ خورد نمیدونم کی بود ولی اخماش رفت تو هم بلند شد و رفت بیرون تا جواب بده بیخیال مهرداد شدم نگاهم رفت سمت لباس علیرضا شیر ریخته بود روش بغلش کردم و بردمش تو اتاق از توی کمدش لباس آستین بلندش رو برداشتم و تنش کردم علیرضا:بابایی؟ رسول:جانم؟ علیرضا:نمیلیم پیش عمو محمد؟ رسول:چرا حالا میریم بعدا علیرضا:فلدا بلیم؟ رسول:فردا خوشگلم شما پیش دایی می مونی دیگه علیرضا:لاست میگه رسول:بله که راست میگم علیرضا:بابایی دوست دالم😍 رسول:اخ من فدای تو بشم منم دوست دارم نفسم علیرضا:من نفس توام؟ رسول:تو نه تنها نفس منی تو زندگی منی..تو وجود منی..اصلا رسول با علیرضا سرپاست..با علیرضا شده رسول علیرضا:😍 رسول:اخ خدایا علیرضا رو محکم بغل کردم جوری که حتی نمیتونست تکون بخوره علیرضا هیچی نمیگفت و اونم منو محکم بغل کرده بود در باز شد و مهرداد اومد داخل اخم روی پیشونیش زار میزد که پشت تلفن کی بود مهرداد اومد سمتم و علیرضا رو ازم گرفت بدون هیچ حرفی رفتن بیرون شرمنده مهرداد بودم اون به خاطر من از خانواده اش زد نمیدونم اون دنیا من چطوری باید جواب خانواده اش رو بدم مطمئنم پشت تلفن یا کامران بوده یا حسن آقا که رفت حیاط خیلی سرم درد میکرد یه مسکن خوردم امروز دومین مسکنی بود که میخوردم ولی لامصب تاثیر نداشت باید نداشته باشه این همه فشار رومه که منبعشونم نبود عاطفه است💔 ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:تمام فشارهای عصبی از جایی شروع میشه از یه منبع دردناکه که منبع فشارهایی که رومونه کسی باشه که از ته دل دوستش داریم ولی الان کنارمون نیست🥺 یعنی هیچ وقت کنارم نیست دیگه💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت بیست و سوم 💛 رفتم تو حیاط تا جواب بدم مهرداد:سلام بابا حسن:علیک سلام..معلوم هست تو کجایی؟ مهرداد:یه جایی هستم دیگه حسن:مهرداد منو عصبی نکنا دست زنو بچت رو میگیری می یای خونه مهرداد:ممنون بابا زحمت نمیدم این چند روز هم.. حسن:ازت خواهش نکردم که مهرداد..بهت میگم بیا یعنی بیا مهرداد:بیام که چی بابا؟ بیام دوباره با کامران دعوام بشه؟ بهتر من نیام تا حرمت برادریمون حفظ بشه حسن:نکه تا الان حفظ شده مهرداد:تقصیر پسرت بوده که اونجوری راجب رسول فکر میکنه حسن:پسرم رسول جزوی از این خانواده هست درست این کامران هم به خاطر اینکه خواهرش رو از دست داده.. مهرداد:پس رسول چی بابا؟ رسول عزیزشو از دست نداده؟ تو این ۶ماه اصلا رسول پا نذاشته تو اون خونه فقط دوبار علیرضا رو بخاطر مامان و شما آورده اونم چی وقتی که آقا کامران تشریف نداشته باشن‌..ببین بابا منو رسول از بچگی باهم رفیق بودیم رسول به جز اینکه رفیقم باشه شوهر خواهرمه..اون الان به من نیاز داره باید کنارش باشم باید کنار علیرضا باشم.. حسن:حرفای تو درست کامران هم داره اشتباه میکنه مهرداد:معلومه که داره اشتباه میکنه حسن:خیله خب حالا کجایی؟ مهرداد:پیش رسول حسن:ارزو و آفرین کجان؟ مهرداد:اونا رفتن بیرون فقط منو رسول و علیرضا موندیم خونه حسن:مامانت میگه به رسول بگو علیرضا رو بیاره میخواد ببینتش مهرداد:اون آقا کامران اجازه میدن؟ حسن:تو با کامران چیکار داری مهرداد:ببخشید بابا رسول الان اصلا خالش خوب نیست فردا صبح خودم علیرضا رو می یارم دوست ندارم دوباره کامران با حرفاش ناراحتش کنه حسن:ای بابا چرا حالش بده؟ مهرداد:سرش درد میکنه دیشبم میگه کلا یه ساعت خوابیده حسن:خیله خب مراقب خودتون باشید مهرداد:چشم حسن:کاری نداری؟ مهرداد:نه بابا حسن:خدافظ مهرداد:خدانگهدار گوشی رو قطع کردم و رفتم داخل دیدم رسول و علیرضا نیستن صداشون از اتاق می اومد رفتم داخل اتاق محکم همدیگر رو بغل کرده بودن نزدیک رفتم و علیرضا رو بغل کردم بدون حرفی اومدم بیرون مهرداد:خب چیکار کنیم؟ علیرضا:نمی‌دونم مهرداد:بریم یکم تاب بازی کنیم علیرضا:آله بلیم ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ نمیدونم کارم درست بوده یا نه عاطفه یعنی ازم دلخوره؟ آخه رسول مقصر بود اون باید مراقب عاطفه می بود اون نباید میرفت ماموریت هر چقدر هم که کارش براش مهم باشه باید عاطفه اولویت اولش باشه از صبح بابا و مامان فقط دارن باهام حرف میزنن نمیدونم چیکار کنم وقتی بابا داشت با مهرداد حرف می زد روی بلندگو بود شنیدم رخساره:فردا برو اونجا هم یه حالی از رسول بپرس هم علیرضا رو بیار دلم براش تنگ شده حسن:باشه نمیدونم چیشد ولی یه دفعه تصویر عاطفه اومد جلو چشمم با اخم داشت بهم نگاه می‌کرد چشم هامو بستم و زیر لب گفتم کامران:برای شام بریم حسن:کجا؟ کامران:بریم خونه رسول مامان و بابا اول با تعجب بهم نگاه میکردن بعد از چند ثانیه بهم لبخند زدن دیگه خسته شدم از اینکه همه چیز رو از چشم من میدیدن دوست داشتم عاطفه ازم راضی باشه این مهمه..عمر دست خداست نه دست رسول😊 ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:شاید اوایل یه طرز فکر اشتباه داشته باشی ولی گذر زمان همه چیز رو درست میکنه 🥀🙃
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت بیست و چهارم💛 داشتم علیرضا رو تاپ میدادم که برای گوشیم پیام اومد یا یه دست علیرضا رو هُل میدادم با یه دست گوشی رو درآوردم و پیام رو باز کردم خط کامران بود کامران:سلام داداش خوبی؟من بابت حرفای صبحم معذرت میخوام اشتباه کردم😔 البته بابت این چندماه معذرت میخوام ازت حلال کن داداش😢 لبخندی زدم و براش نوشتم مهرداد:علیک سلام شما خوبی اشکال نداره شاید حق داشتی اما معذرت خواهی اصلی رو باید رسول بکنی کامران:چشم چشم از رسولم معذرت میخوام مهرداد:آفرین کامران:حالا میگم رسول کجاست؟ مهرداد:تو خونه کامران:آها میگم داداش؟ مهرداد:جان کامران:شب منو مامان و بابا میخوایم بیایم اونجا یه لحظه هنگ کردم پیامش رو چندبار خوندم این چی میگه جان من میخواد بیاد اینجا؟ نه بابا سرش جایی خورده باور کن مهرداد:جدی میگی؟ کامران:آره مهرداد:قدمتون سر چشم کامران:اینو تو نباید بگی که مهرداد:کوفت کامران:بای😜 مهرداد:😐 گوشی رو کنار گذاشتم علیرضا همچنان در حال تاپ خوردن بود از طناب گرفتم و نگه داشتم علیرضا:نَتُن مهرداد:بیا بریم تو الان باباجون و مامان جون می یان علیرضا:لاست میگی؟😍 مهرداد:بله راست میگم پاشو بریم خونه پرید تو بغلم رفتم تو خونه مهرداد:رسول؟ رسول:بله صداش از تو اتاق علیرضا می اومد رفتم تو اتاق دیدم دراز کشیده و دستش رو گذاشته زیر سرش مهرداد:رسول پاشو مهمون داری رسول:بگو فردا بیان من سرم درد میکنه مهرداد:دیگه ببخشید من نمیتونم به پدرو مادرم و برادرم بگم فردا بیاین رسول:چی گفتی؟ کی قراره بیاد؟ مهرداد:هویی میگم پاشو دارن می یان دیگه رسول:جان من کامرانم می یاد مهرداد:کامران لولو نیستا علیرضا:لولو تو؟ مهرداد:شوخی کردم دایی جان لولو اصلا وجود نداره رسول:باورم نمیشه مهرداد:حالا که باید باور کنی..پاشو پاشو یه چیزی برای شام درست کنیم این آرزو و آفرین هم معلوم نیست کجا رفتن..موبایلش هم نبرده که زنگ بزنم رسول:ول کن مهرداد از بیرون میگیریم دوباره دراز کشید علیرضا رو گذاشتم زمین و خودم رفتم کنارش مهرداد:حالت خوبه؟ رسول:آره مهرداد:سردرد داری؟ رسول:آره مهرداد:پاشو،پاشو بیا بریم درمانگاهی جایی یه دکتر ببینه رسول:نمیخواد خوبم مهرداد:مطمئن باشم؟ رسول:خوبم مهرداد:برات مسکن بیارم؟ رسول:خوردم مهرداد:باشه پس یکم بخواب تا خوب بشه سرت دیگه چیزی نگفت یه بالشت و پتو برداشتم بالشت رو گذاشتم زیر سرش پتو هم کشیدم روش برق اتاق رو خاموش کردم علیرضا میخواست بره پیش رسول ولی نذاشتم دستش رو گرفتم تلویزیون روشن کردم زدم شبکه پویا مهرداد:به به ببین چی داره میده تام و جری بشین ببین دایی منم به کارام برسم باش؟ علیرضا:باش علیرضا که سرگرم شد منم رفتم آشپزخونه از یخچال سبزی قرمه برداشتم و یکم سرخش کردم مواد لازم برای قرمه سبزی رو آوردم و مشغول پختن شدم ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ سرم خیلی درد میکرد عماد بهم گفته بود که نباید زیاد به خودم فشار بیارم ولی نمیشد اون بنده خدا هم هی پیام میده چیزی خوردم یا نه خوبه همیشه تو سایتم خب بیاد اونجا ازم حالم رو بپرسه دکتر شده برای چی😂 وقتی مهرداد بهم گفت که بابا حسن و مامان رخساره و کامران قراره بیان واقعا هنگ کردم البته بابا و مامان رخساره که تعجب نداشت ولی کامران چرا واقعا اگه دوتا شاخ از سرم درنیاد باید صدقه بدم مهرداد برام بالشت و پتو آورد بعد رفت بیرون چشم هامو بستم و سعی کردم بخوابم وای امروز بچه ها دست تنها موندن کاراشون سخت شده.. با فکر کردن به بچه ها و آینده خودمو علیرضا چشم هام بسته شد و تو بی خبری فرو رفتم😴 ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:هیچ کس از آینده خبر نداره ولی میتونه آینده خودش رو بسازه خودش تصمیم میگیره خوب بسازه یا بد غمناک بسازه یا با خوشی😉 اما خب باید بهترین تصمیم رو گرفت حالت چه از ته دل باشه چه نباشه باید بهترین آینده رو بسازه❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛 رمان نعمت اللهی💛 💛پارت بیست و پنجم💛 به دستور پدر خان باید میرفتم گل میگرفتم وای خدا آخه مگه داریم میریم خاستگاری که گل ببریم؟ وجدان:مگه فقط برای خاستگاری گل میبرن؟ کامران:آره وجدان:برای عیادت بیمار..برای حنابندون..برای شب عروسی..برای آشتی و.. کامران:فهمیدم خفه شو وجدان:نشم؟ کامران:نشی دمپایی می یاد وجدان:به به چقدر سکوت بودن لذت بخشه کامران:آفرین از حرفای خودم و وجدانم خندم گرفت😂 گل رو که خریدم چشمم افتاد به اسباب‌بازی فروشی که اونور خیابون بود از خیابون رد شدم رفتم تو مغازه مغازه ی نسبتا بزرگ بود و باکلی وسایل آروم آروم قدم میزدم تا یه چیزه خوب برای علیرضا بگیرم علیرضا هم مثل رسول بیشتر به تفنگ و اینجور چیزا علاقه داره البته ماشین و هواپیما هم خیلی دوست داره همینجور که داشتم میرفتم چشمم افتاد یه تانک تقریبا بزرگ و کنترلی بود علیرضا کلی ماشین و هواپیما و تفنگ داشت پس این بهتر از همه بود بردم تا حساب کنم گذاشتمش روی میز کامران:ببخشید جعبه دارین بزارید تو جعبه؟ فروشنده:بله داریم بفرمایید انتخاب کنید خیلی خوشگل بودن ولی یه دونه که طرح های بامزه ای داشت چشمم رو گرفت کامران:اگه میشه اون جعبه فروشنده:الان مرده برام گذاشت توی جعبه و درش رو بست و جلوم گذاشت کارتم رو دادم بهش فروشنده:قابل نداره کامران:خیلی ممنون کارت رو کشید رمزش رو دادم رسیدش رو هم بهم داد جعبه رو برداشتم و بعد از خدافظی اومدم بیرون سوار ماشین شدم و جعبه رو گذاشتم روی صندلی شاگرد نگاهی به رسید کردم دیدم ۶۵۰ تومن کشیده ماشین روشن کردم ساعت ۷ غروب بود من هنوز نرفتم حموم ۱۰ دیقه ای طول کشید که رسیدم خونه گل و جعبه رو برداشتم و بردم بالا حسن:چه عجب اومدی کامران:خب خودتون گفتین برم گل بخرم حسن:نگفتم که برو پرورش بده کامران:ببخشید حالا حسن:خب زود برو لباس بپوش کامران:کجا من هنوز حموم نرفتم حسن:باز این شروع کرد کامران:قول میدم زود بیام حسن:زود پس کلا همه از اخلاقم بدشون می اومد همیشه ۵ دیقه مونده که بریم جایی من تازه میرم آماده بشم اونم اول حموم بعد از اونم کلی به خودم می‌رسیدم برای همین بابا از الان بهم میگه حاضر شم😂 یه نیم ساعتی تو حموم بودم دلم نمیخواست بیام بیرون ولی باصدای عصبی مامان زود لباس پوشیدم و اومدم بیرون رخساره:بچه ساعت ۸ شد زود باش کامران:مگه ساعت ۷ونیم نیست؟ رخساره:خیر..سه ساعته رفتی حموم داری آواز میخونی زمان از دستت در میره کامران:لباس بپوشم اومدم زود رفتم تو اتاق یه لباس سفید بلند پوشیدم یه سویشرت چهارخونه قرمز و مشکی هم از روش پوشیدم یه شلوار سفید برداشتم و پوشیدم رفتم جلو اینه موهامو سشوار کشیدم و با شونه یکم حالت دادم ساعت رو دستم کردم ادکلن هم روی خودم خالی کردم کامران:به به چه تیپی زدم من حسن:آقای خوش تیپ دیر شد میخوریم به ترافیک کامران:اومدم اومدم ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ در زودپز رو برداشتم به به چی پختم من اصلا من باید برم تو بهترین رستوران های این شهر آشپزی کنم همه معتاد غذاهای من میشن یه قاشق برداشتم یکم از خورشت رو برداشتم درش رو گذاشتم قاشق رو تو دهنم گذاشتم همینکه تو دهنم گذاشتم زود رفتم سمت سینگ و هر چی تو دهنم بود رو خالی کردم این چرا انقدر شوره نخواستم به آرزو بگم الان فکر میکنه از پس یه خورشت بر نمی یام رفتم تو اتاق دیدم رسول داره نماز میخونه مهرداد:رسول مرگ من زود نمازت رو تموم کن زنگ در به صدا دراومد آفرین رفت درو باز کنه منم زود رفتم تو آشپزخونه خدایا غذا شور شده چی کارکنم؟😰 ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:شور مزه بدی نیست بعضی موقع ها خیلی خوشمزه میشه ها😂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت بیست و ششم💛 زیر زودپز رو کم کردم رفتم بیرون دیدم تو حیاط هستن هنوز رفتم بیرون مهرداد:نمی یاین تو؟ کامران:اومدیم کامران علیرضا بغل اومد سمتم با مامان و بابا دست دادم کامران هم همینجوری که علیرضا بغلش بود منو بغل کرد کامران:ببخشید علیرضا:آیییی رخساره:بچه خفه شد از بغلش بیرون اومدم مهرداد:راست میگه این فسقلی خفه شد علیرضا:من فیسقیلی نیستم حسن:بله خوشگل من فسقلی نیست اذیت نکنید ارزو:بفرمایید داخل رخساره:مهرداد جان مامان رسول کجاست؟ مهرداد:اون تازه بیدار شده داره نماز میخونه بفرمایید از کنار در رفتم کنار کامران یه دسته گل و یه جعبه از تو ماشین آورد دسته گلو داد بهم و خودش رفت سمت علیرضا کامران:دایی جون بیا بغلم علیرضا بدو رفت تو بغل کامران کامران هم نشست رو مبل کامران:این برای شماست؟ علیرضا:تیه؟ کامران:بازکن ببین چیه دیگه علیرضا:من بلد نیستم بلم به بابا بگم کامران:برو بگو علیرضا:توام بیا دست کامران رو کشید و رفتن تو اتاق رسول و عاطفه ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ علیرضا دستم رو گرفتم منو برد تو اتاق رسول درو باز کرد و وارد شدیم دیدم تو سجده نمازه نخواستم معذب بشه خواستم بیام بیرون که چشمم افتاد به سجاده اش البته سجاده نبود یه چیزی شبیه چادر مشکی بود نزدیک رفتم و آروم دستم کشیدم به اون چادر دیدم چادر عاطفه هست چادر عاطفه شده سجاده رسول؟ آروم بلند شدم و اومدم پیش بابا نشستم چند دیقه ای گذشت رسول همینجوری که دست علیرضا رو گرفته بود از اتاق اومد بیرون تازه چهره اشو دیدم چقدر شکسته شده بود هنوز لباس مشکی پوشیده بود یه لحظه از خودم بدم اومد من که همش میگفتم عاطفه عاطفه بعد از چهلمش لباس عزا رو درآوردم ولی رسول و مهرداد نه پس چرا انقدر طلبکار بود رسول اول رفت سمت مامان و بابا همدیگر و بغل کردن رسول:خوش اومدین رخساره:ممنون.خوبی مادر رسول:بله خوبم حسن:دیگه ببخشیدا باید زودتر می اومدیم دیدنت رسول:این چه حرفیه آخه پدر من هر موقع اومدین قدمتون سر چشمام بعد از اینکه حسابی با مامان وبابا خوش و بش کرد اومد سمت من لبخندی زد و دستش رو سمتم دراز کرد رسول:سلام خوش اومدین آقاکامران به جای اینکه بهش دست بدم آروم بغلش کردم اونم منو بغل کرد در گوشش گفتم کامران:شرمنده ام بخدا رسول:دشمنت شرمنده باشه داداش از بغل هم بیرون اومدیم رسول خواست بشینه که مهرداد زود از آشپزخونه اومد بیرون دست رسول رو گرفت و رفتن تو آشپزخونه نگاهی به علیرضا کردم که با اخم داشت به رسول نگاه می‌کرد الهی مثلا میخواست رسول تانکش رو راه بندازه بلندشدم و روبه روش نشستم کامران:بده من برات باز کنم جعبه رو بهم داد منم بازش کردم با دیدن تانک کلی ذوق کرد چقدر من خر بودم که این همه مدت از ذوق کردن های علیرضا محروم بودم واقعا خدا از سر تقصیراتم بگذره روشن کردم و با کنترل تانک رو راه انداختم علیرضا هم بدو بدو با تانک عقب و جلو میرفت همه به این همه ذوق کردنش می خندیدن رخساره:پس این رسول و مهرداد کجا موندن؟ مامان خواست بره که نذاشتم کامران:مامان شما بشین من میرم کنترل رو دادم به علیرضا و بلند شدم رفتم تو آشپزخونه ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:اگه کسی که خیلی دوستش داری رو از دست بدی میخوای با هرچیزی که به اون ربط داره خودتو آروم کنی حالا با هرچی یه چیزی مثل چادرش که روش نماز بخونی🖤🥺
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت بیست و هفتم💛 مثل عادت هر شبم چادر عاطفه رو پهن زمین کردم و مُهر و تسبیح ام رو گذاشتم روش نمازم رو شروع کردم تو نماز خیلی سعی می‌کردم همه حواسم پی نمازم باشه و چشمم به مُهرم ولی نمیتونستم هی دلم میخواست به چادرش نگاه کنم زود سوره حمد و توحید رو خوندم و رفتم رکوع بعدش هم سجده و بهترین قسمت نماز که من خیلی دوستش دارم خیلی بیشتر از خیلی من عاشق سجده نمازم چون وقتی میرم سجده میتونم عطر چادر عشقم رو حس کنم وقتی میرم سجده طولانی مدت میمونم دوست ندارم بلند بشم و زیر لب همش ذکر میگم ۷ بار سبحان الله..۳ 《سُبْحَانَ رَبِّیَ الاَعْلی وَ بِحَمْدِهِ》۳ بار الله اکبر میگم ولی بازم دلم نمیخواد بلند شم البته تو سجده اول امید اینکه یه بار دیگه هم میتونم برم سجده زود بلند میشم و باز میرم سجده ولی خب این عطر چادر و اینجور چیزا به پایه خوده عاطفه نمیرسه اینو هیچ کس درک نمیکنه هیچ کس نمی فهمه جز قلبم فقط قلبم میتونه اینو بفهمه فقط قلبم توی رکعت آخر نماز عشاء بودم که علیرضا جلوم نشست نگاهی بهش نکردم که یه وقت نمازم بشکنه نمازم که تموم شد پرید بغلم علیرضا:بابایی اینو بلام باز میتونی؟ رسول:این چیه؟ علیرضا:دایی کاملان بلام بخلیده رسول:مگه اومدن؟ علیرضا:آله رسول:پس پاشو بریم پیششون زشته اینجاییم علیرضا:باز تُن رسول:باز میکنم برات عزیز دلم ولی بریم کنار مهمونا بعد علیرضا:باش علیرضا رو گذاشتم کنارم و چادر رو جمع کردم خواستم بزارمش تو کمد قبل از اینکه بزارمش چادر رو گذاشتم رو صورتم و نفس عمیقی کشیدم چند ثانیه ای همینجوری داشتم نقس های عمیق میکشیدم که یکی از لباسم گرفت چادر رو کنار گذاشتم دیدم علیرضاست علیرضا:بلیم دیگه رسول:بریم نفس بابا رفتیم بیرون اول رفتم سمت بابا حسن و مامان رخساره باهاشون دست دادم و حال و احوال کردم بعد از اون رفتم پیش کامران و همدیگر رو بغل کردیم وقتی از بغل همدیگه جدا شدیم خواستم بشینم که مهرداد زود اومد و دستم رو گرفت و رفتیم تو آشپزخونه رسول:چته ولم کن مهرداد:رسول بدبخت شدم رسول:چرا مهرداد:غذام بد شده رسول:ای خاک تو سرت کنن مگه صد بار ارزو خانم نگفت بزار خودم درست کنم ای خدا مهرداد بمیری الهی رفتم و در زودپز رو برداشتم رسول:این که خوبه چی میگی بد شده؟ مهرداد:بد شده یعنی یه کوچولو شور شده همون موقع کامران اومد تو آشپزخونه کامران:چرا نمی یاید؟ رسول:غذاش شور شده آقا کامران:جدی مهرداد:آره یه قاشق برداشتم و یکم از آب خورشت برداشتم یکم فوت کردم بعد خوردمش انگار داشتی نمک میخوردی هر چی تو دهنم بود رو توی سینک تف کردم رسول:بمیری مهرداد این چیه؟ خورشته یا نمک؟ مهرداد:خب شور شده دیگه..یه راهی بدین توروخدا با این حرف مهرداد یاد خرابکاری خودم افتادم که عاطفه رسید به دادم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:فقط قلبه که میتونه آدم هارو درک کنه فقط اونه که میتونه صاحبش رو بفهمه و هواشو داشته باشه فقط این••••••••❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت بیست و هشتم 💛 امروز آقامحمد و همسرش و همینطور مادرشون رو دعوت کرده بودیم عاطفه مرغ درست کرده بود بهم گفت برم خرید کنم قبل رفتن گفتم رسول:خانمی من تو غذا یادم رفت نمک بریزم خودت بریز عاطفه تو اتاق بود و داشت لباسای علیرضا رو عوض می‌کرد فکر کردم شنید برای همین بدون حرفه دیگه ای رفتم فروشگاه هرچی که عاطفه گفته بود رو خریدم دیگه دستام جا نداشت به زور تا ماشین آوردمشون از فروشگاه تا خونه حدود یک ربع راهِ برای همین یک ربع طول کشید برسم خونه درو باز کردم عاطفه:خریدی؟ رسول:آره جان من بیا اینارو بگیر دستم شکست عاطفه:الهی بمیرم بده من رسول:خدانکنه زبونتو گاز بگیر عاطفه:آخ رسول:چیشد؟ عاطفه:زبانم را گاز گرفتم آقا 😜 رسول: دیوونه عاطفه:معلومه دیگه دیوونه نبودم نه زن تو نمیشدم رسول:من دیوونم مگه؟ عاطفه:بی‌شعور مگه تو نگفتی دیوونه منی؟ رسول:معلومه من دیوونتم علیرضا:بابایی؟ رسول:آخ آخ فسقلی من چه خوشگل شده خریدارو گذاشتم زمین و رفتم سمت علیرضا خواستم به موهاش دست بزنم که خودش دستاش رو گذاشت روی سرش و گفت علیرضا:دست نزن خلاب میشه موهام رسول:خب الان که خودت خرابش کردی علیرضا که فهمید دستش رو گذاشته روی سرش و موهاش خراب شده نشست رو زمین گریه کرد آروم بغلش کردم و همینجوری که میرفتم تو اتاق اشک های علیرضا رو پاک کردم و گفتم رسول:عه عه مثلا بزرگ شدی نفس بابا گریه نکن الان میریم دوباره این موهای خوشگل رو درست میکنیم علیرضا:لاست میگی رسول:کاستو بگیر ماست بگیر علیرضا:تاسه بدم؟ رسول:تاسه نه کاسه بابایی علیرضا:ماشت دوست ندالم رسول:ببخشید بابا علیرضا:موهامو دلست کن رسول:چشم موهاتم درست میکنم شونه رو برداشتم و موهاشو حالت دادم خیلی بامزه شده بود دلم میخواست بگیرم بخورمش رسول:علیرضا بابا میشه بخورمت علیرضا:منو بقولی؟ رسول:آره تورو بخورم آخه خیلی خوشمزه شدی علیرضا:ماماااانییییی عاطفه اومد تو اتاق قیافه اش خیلی خنده دار شده بود از دادی که علیرضا کشید ترسیده بود داشت ظرف میشست برای همین با دستکش های کفی اومده بود تو اتاق دست هاشو بالا گرفته بود که کف های دستش روی زمین نریزه کلا خیلی خنده دار شده بود نتونستم طاقت بیارم زدم زیر خنده علیرضا هم بدو بدو رفت سمت عاطفه و پشت پاهاش قائم شد عاطفه:کوفت به چی میخندی تو رسول:آخه اخه🤣 نمیتونستم حرفی بزنم و فقط میخندیدم علیرضا:مامانی بابا میخواد منو بقوله عاطفه:بابات غلط کرده پسر منو بخوره اصلا همین الان میریم حسابش رو می‌رسیم علیرضا:باشه دیدم عاطفه دستکش هارو درآورد انداخت رو میز علیرضا هم بدو اومد سمتم و چون من نشسته بودم و هنوز اثرات خنده روم پیدا بود پرید بغلم و منو خوابوند انقدر اتفاقی این کارو کرد که بی اختیار خوابیدم رو زمین عاطفه هم اومد سمتم و دوتایی شروع کردن به قلقلک دادن من رسول:نامردا چندنفر به یه نفر اخه🤣 عاطفه:تا تو باشی که دیگه حوس خوردن نفس منو نکنی رسول:آقا به قرآن غلط کردم، شکر خوردم ولم کنید😫🤣 هر چی التماس می‌کردم ول کن نبودن و بدتر قلقلک میدادن این علیرضا که قشنگ روی سینه ام نشسته بود و شکمم رو قلقلک میداد هی می‌خندید چون منم بالا و پایین می‌کردم خودمو که قلقلک ندن قشنگ میتونم بگم ۱۰ دیقه منو قلقلک دادن که ولم کردن انقدر خندیدیم که بی‌حال افتاده بودیم رو زمین علیرضا اومد سرش رو گذاشت رو دستام عاطفه هم با لبخند بهمون زل زده بود عاطفه:برو خداروشکر کن که بچم خسته شد وگرنه حالا حالاها ول کنت نبودم به علیرضا نگاه کردم دیدم داره می‌خوابه یکم صدامو آروم کردم و گفتم رسول:یعنی نمیخواستی ولم کنی؟ عاطفه:نوچ..اووم آها شاید نتونم قلقلکت بدم ولی خب میتونم بهت کار بدم که رسول:نه توروخدا عاطفه:آره بخدا..پاشو پاشو برو هم یه سری بزن به مرغم هم برنج رو درست کن من خسته ام میخوام کنار بچم بخوابم رسول:علیرضا اگه میخواست کنار تو بخوابه می اومد پیش تو ولی الان که داری میبینی روی دست من خوابیده عاطفه:🤨 رسول:من برم یه سر به مرغ شما بزنم و هم اینکه برنج رو درست کنم عاطفه:آفرین صبر کن من علیرضا رو از رو دستت بردارم برو رسول:مرسی ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:خاطرات خوب الان چقدر تلخه مگه نه؟💔🥺
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت بیست و نهم💛 رفتم تو آشپزخونه در قابلمه رو برداشتم به به خانمم چیکار کرده رسول:عاطفه نمک ریختی؟ عاطفه:ها؟ رسول:نمک عاطفه:آره ریختم رسول:فلفل چی؟ عاطفه:رسول ولم کن جان جدت خوابم می یاد رسول:نخواب بابا نیم ساعت دیگه می یان عاطفه:کو تا نیم ساعت دیگه چیزی نگفتم و ظرف فلفل رو برداشتم هر کاری کردم درش باز نشد یکم زور زدم تا باز شد ولی باز شدن در همانا و ریخت نصف فلفل قرمز ها یه طرف آخ آخ بدبخت شدم رفت زود یه قاشق برداشتم و فلفل های روی مرغ رو آروم آروم برمی‌داشتم تقریبا همه رو برداشتم البته فلفل ریخته شده هر چقدر هم که برداشته بشه ولی بازم تندیش معلوم میشه عاطفه:چیشده؟ رسول:گند زدم؟ عاطفه:چیکار کردی رسول:فلفل درش باز نمیشد یکم فشار دادم تا اینکه باز شد و نصف فلفل ریخت تو غذا😬 عاطفه:رسووول😡 غذای منو خراب کردی رسول:بابا هرچی ریخته بود رو برداشتم با قاشق ولی.. عاطفه:بیا اینور ببینم عاطفه یکم از غذا رو خورد و با اخم برگشت سمتم عاطفه:نمیری ایشالله تند شده رسول😡 رسول:یه کاری بکن الان می یان عاطفه:چه غلطی بکنم من الان نذاشت خرف بزنم و کفگیر که روی بشقاب بود رو برداشت و دوید سمتم منم از دستش فرار کردم عاطفه:غذای منو الان تند میکنی تا نزدمت ولت نمیکنم رسول:آقا گفتم که غلط کردم عاطفه:نه توروخدا میخواستی نگی همینجوری تو خونه داشت دنبالم می‌کرد نگاهم رفت سمت اتاق علیرضا دیدم علیرضا دم در با تعجب و خواب آلود داره نگامون میکنه انقدر دویدیم که هر دوتامون خسته شدیم نشستیم رو زمین علیرضا:چلا داشتی بابایی رو میزدی مامان؟ عاطفه:چون کاره اشتباهی کرده بود علیرضا:تیکار کلدی بابا؟ رسول:یکم شیطونی همین علیرضا:افلین عاطفه:پدر که این باشه از پسر انتظاری نمیره رسول:حالا عاطفه خانم به جا دعوا کردن من پاشو یه کاری بکن جان جدت بلند شد رفت تو آشپزخونه منم پاشدم رفتم عاطفه:بیا اینجا دوتا چیز یادت بدم که وقتی نبودم خونه آبروت نره رسول:چی؟ عاطفه:توی غذایی مثل مرغ که باید یه سس شیرین براش درست بکنیم اگه غذا تند شده باشه باید شیرینی سس رو زیاد کنیم این سس مثلا هویج داره خب هویج هم که شیرینه رسول:خب سرآشپز چیکار باید بکنم عاطفه:این هویج هارو با اون سمت رنده که بزرگه رنده بکن رسول:چشم چند دیقه ای طول کشید تا رنده کنم این وسط هم علیرضا قشنگ داشت از خودش پذیرایی می‌کرد هی شکلات و میوه و شیرینی می‌خورد رسول:بفرمایید عاطفه:خب حالا هویج هارو با پیازهای خلالی باید سرخ کنی شروع کن رسول:من؟ عاطفه:بله شما غذا تند میکنی باید درستش کنی سریع رسول:چشم سرآشپز کارهایی که عاطفه میگفت رو انجام دادم عاطفه:حالا که سرخ شدن یه کوچولو رب بزن بعد از اون زعفرون دم کردم اونم بریز توش یکم ادویه به جز به جز فلفل بریز خندیدم خیلی باحال میشد وقتی حرص می‌خورد رسول:بفرما سرآشپز عاطفه:حالا اندازه یه استکان آب جوش بریز رسول:ریختم بفرما عاطفه:زیرش رو کم کن درش رو هم ببند ۱۰ دیقه دیگه آماده میشه سس رسول:خدا خیرت بده میخواست آبروم جلوی محمد بره ها عاطفه:بله..حالا میریم سراغ شوری غذا رسول:بفرمایید به کابینت تکه دادم و دست هامو گره کردم به هم عاطفه:خب وقتی که غذایی شور میشه مثلا آش رشته حالا میگیم باید برای از بین بردن شوری غذا یه سیب زمینی رو بریزی داخلش البته نه با تیکه های کوچیک که له بشه نه با تیکه های بزرگ که بشه وقتی غذا درست شد بشه سیب زمینی هارو برداشت رسول:اگه خیلی خیلی شور بود چی؟ عاطفه:باید دوتا سیب زمینی ریخت دیگه رسول:اینارو از کجا یاد گرفتی سرآشپز عاطفه:مامانم رسول:خدا حفظش کنه یه شیر زن تربیت کرده فرستاده خونه شوهر عاطفه:پس چی من تکم رسول:تو فقط واسه من تکی..افتاد؟ عاطفه:بله افتاد😂 زل زدم بهش اونم با لبخند زل زد بهم دوست نداشتم چشم از اون چشم های قشنگش بردارم ولی صدای زنگ مجبورمون کرد ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ با فکر کردن به گذشته حالم خیلی بد شد دوباره اون بغض لعنتی بهم چنگ میزد دلم خیلی براش تنگ شده بود خیلی💔 ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:چقدر سخته دیگه اون چشم های قشنگ نیست تا بهش زل بزنی💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت سیم💛 داشتم از خیار و گوجه های روی سالاد میخوردم آخ که چقدر مزه میده ناخونک زدن دهنمو پر کرده بود از کاهو وای خدا سس کوش؟ چرا وقتی باید در دسترس باشه نیست؟ نگاهی به رسول کردم زل زده بود به زمین دیدم یه قطره اشک از چشمش افتاد به مهرداد نگاه کردم اونم تمام حواسش به خورشتش بود کامران:رسول رسول اصلا تو دنیا نبود انگار مهرداد که دید جواب نمیده کنجکاو شد برگشت سمت رسول ولی همون موقع رسول افتاد خداروشکر مهرداد کنارش بود زود گرفتش زود رفتم کنارش مهرداد:خوبی رسول رسول:آ.ره مهرداد:کامران یه لیوان آب قند درست کن زود باش کامران:الان زود پاشدم و یه لیوان برداشتم یکم آب توش پر کردم و چند تاهم قند انداختم با قاشق هم زدم کامران:بیا بخور خواستم به دهن رسول نزدیک کنم ولی دستم رو پس زد مهرداد اخم کرد و لیوان رو ازم گرفت از شونه های رسول گرفتم و آروم آروم ماساژ میدادم مهردادم خودش لیوان آبو روی لب رسول گذاشت و کم کم بهش میداد تا بخوره چند قلوب بازور مهرداد خورد دیگه نخورد کمکش کردیم روی صندلی بشینه پشتش وایسادم و شونه هاش رو ماساژ میدادم مهرداد:خوبی رسول؟میخوای بریم بیمارستان رسول:نه.خو.بم ..آییی مهرداد:آروم ماساژ بده کامران عه کامران:باشه ببخشید خب رسول:حالم خوبه چیزی نیست که اینجوری زل زدی بهم مهرداد:مطمئن باشم؟ رسول:آره،مهرداد دوتا سیب زمینی بزرگ بردار پوست بکن مهرداد:واسه چی میخوای رسول:بعد خورد کن بریز تو خورشت مهرداد:نذاشتم بخوری زمین میخوردی که فراموشی می‌گرفتی رسول:بی ادب مهرداد:با ادب کی تو قرمه.. رسول:شوری غذا از بین میره میخوای برو از مامان رخساره بپرس کامران:راست میگه مهرداد یه بار مامان اینو امتحان کرد مهرداد:خب بی‌شعور زودتر بگو مهرداد زود پاشد که سیب زمینی بریزه رسولم سرش رو گذاشت روی میز رفتم از کابینت دستگاه فشار رو برداشتم کامران:دستت رو بده رسول:میگم خوبم کامران:خوبم سرم نمیشه مهرداد:رسول تو نمیدونی این پرستاره پدر آدمو در می یاره کامران:دقیقا حالا دست رو رد کن بیاد رسول بی حرف دستش رو سمتم دراز کرد و سرش رو گذاش رو میز دوباره آستینش رو دادم بالا و فشارش رو گرفتم روی ۸ بود مهرداد:چیشد؟ کامران:فشارش پایینه مهرداد:اون آب قند بی صاحبو کوفت کن رسول رسول:میل ندارم مهرداد:درد میل ندارم تو کی میل داری کامران:ول کن دیگه مهرداد مهرداد:ول کن ول کن ول کردم که این شده دیگه کامران:مهرداد میگفت سردرد داری الان بهتری رسول:آره کامران:مطمئن باشم دیگه رسول:بله مهرداد:رسول غذام خراب نشه کامران:حال اینو نمی بینی بعد به فکر غذایی مهرداد:غذام خراب بشه تو میخوای جواب بدی کامران:آره مهرداد:خفه در حال جر و بحث با مهرداد بودم که یه دفعه دیدیم یه چیزی خیلی سریع از زیر پامون رد شد فکر کردم سوسکه برای همین ترسیدم ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ همش تصویر عاطفه جلوی چشمام بود خنده هاش غرغر کردناش عصبی شدنش همه چیز فقط چشمم یه چیز رو میدید اونم عاطفه بود حتی وقتی چشم هام بسته بود سیاهی برام معنا نداشت چون تصویر عاطفه جلوم بود سرم روی میز بود دلم گریه میخواست دوست داشتم همین الان بزنم زیر گریه ولی خب زشته نمیشد فقط فقط داشتم به گذشته فکر می‌کرد به گذشته همراه با عاطفه یه دفعه صدای جیغ کامران بلند شد زود سر بلند کردم رسول:چته ترسیدم کامران:باور کن سوسک بود مهرداد:خاک تو سرت کنن تانک علیرضا بود کامران:چی؟ پس چرا من فکر سوسکه رسول:مردم از سوسک می‌ترسه مگه کامران:مرد و زن نداره ترس ترسه منم از سوسک میترسم مهرداد:😐 کامران:مهرداد اونجوری نگاه نکنا رسول:علیرضا بابایی برو یه جای دیگه بازی کن قربونت برم علیرضا:دایی تلسیدی کامران:بله علیرضا:🤣 کامران:چرا میخندی تو علیرضا:خب از تانت من تلسیدی کامران:من از تانت نترسیدم و از تانک شما ترسیدم بعدم خب یه اهم چیزی بگو بعد یه دفعه بیا آدم نترسه علیرضا:ببشید رسول:چیزی میخوای بابا علیرضا:مامان بزرگ دُفت بیاین دیده مهرداد:برو بگو الان می یایم علیرضا:باش علیرضا اومد و تانکش رو برداشت خنده ای کردم و لیوان آب قند که جلوم بود رو برداشتم به طرف کامران گرفتم و گفتم رسول:تو بیشتر بهش احتیاج داری فکر کنم کامران:آره والا از دستم لیوان رو گرفت و یه نفس سر کشید ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:فقط فقط فقط چهره یه نفر می یاد جلو چشمات اونم کسیه که دوستش داری❤️ حواست باشه کسی رو از دست ندی تنهایی خیلی بده دردیه که هیچ وقت خوب نمیشه💔
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ https://nazarbazi.timefriend.net/16795969300850 این لینک برای رمان نعمت اللهی هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍