(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت دویست و نهم💛
#رسول
سردر نمیآوردم، یعنی چی؟
چرا تصاویر اینجوریه، اصلا دوربین های سایت الکی نیست کسی بتونه غیر فعال کنه
پس چرا،
صدای در اتاق زده شد، از وقتی اومدیم خونه منم توی اتاقم مشغول بررسی بود
رسول:بله؟
در اتاق باز شد و بابا، با یه سینی که چایی و ظرف بیسکویت روش بود داخل شد
محسن:اجازه هست؟
لپتاپُ خاموش کردم تا بابا نبینه، بعدم بلند شدم
رسول:این چه حرفیه، بفرمایید
محسن:چیکار میکنی؟ خسته نشدی انقدر کار کردی؟ از صبح توی اداره حالا هم اینجا؟
رسول:کارام یکم مونده بود، تموم که شد میام پیشتون
محسن:یکمم استراحت کن
رسول:اونم به چشم
محسن:چاییتو بخور، سرد نشه
رسول:ممنون
بابا رفت بیرون، منم دوباره لپتاپُ روشن کردم
فعلا نباید میذاشتم کسی بفهمه، باید مدرک پیدا میکردم، وگرنه خیلی بد میشد
حافظ فقط تصاویر داخل سلول رو فرستاده بود
گوشیمو برداشتم و شماره حافظُ گرفتم
حافظ:جانم؟
رسول:سلام تصاویر سالن سلول هارو هم میخوام،
حافظ:میفرستم واست الان
رسول:منتظرم خدافظ
حافظ:خدافظ
گوشی رو کنار گذاشتم، تا وقتی که حافظ برام تصاویر رو بفرسته چاییم رو خوردم، در اتاق باز شد و علیرضا خندون وارد شد
آروم بهم گفت
علیرضا:بابا من توجا دایِم بشم؟
رسول:برو پشت تخت قایم شو، بدو
علیرضا زود رفت و پشت تخت نشست، پاهاشو جمع کرد
نگاهمو ازش گرفتم و چشم دوختم به فایلی که حافظ فرستاده بود،
خواستم بازش کنم که امیرحسین بیهوا وارد اتاق شد
رسول:ترسیدم داداش
امیرحسین:پوزش، علیرضا رو ندیدی؟
خودمو زدم به کوچه علی چپ
رسول:علیرضا مگه بیرون پیش تو نبود؟
امیرحسین:آره بابا داشتیم قایم موشک بازی میکردیم، هر جا میرم پیداش نمیکنم
رسول:اینجا که نیست
امیرحسین:ایبابا
داداش رفت بیرون
منم زود رفتم کنار علیرضا نشستم، آروم بهش گفتم
رسول:من میرم بیرونُ به عمو میگم که تو رفتی توی اتاق عمو احسان قایم شدی، بعد اون که رفت توام زود بیا ساک ساک کن
علیرضا:باته
خم شدمو لپ هاش بوس کردم بعد هم رفتم بیرون
کنار بابا روی مبل نشستم
امیرحسینم توی آشپزخانه داشت دنبال علیرضا میگشت
رسول: میگم داداش فکر کنم رفته توی اتاق احسان یا بابا
امیرحسین:گشتم
رسول:توی کمد، زیر تخت رو نگاه کردی؟
امیرحسین:آر.. اها توی کمد بابا رو ندیدم
امیرحسین رفت تو اتاق، علیرضا از گوشه در داشت نگاه میکرد زود بهش اشاره کردم که اومدُ با صدای بلند و خنده گفت ساک ساک
امیرحسین اومد بیرون
امیرحسین:کجا بودی وروجک؟
علیرضا:ولوجک خودتی
امیرحسین:باشه خودمم، بگو کجا بودی؟
علیرضا:😝
امیرحسین دوید دنبالش که علیرضا هم با جیغ وخنده رفت تو بغل بابا، و واقعا امن ترین جای دنیا بغل باباست
امیرحسین:قبول نیست
علیرضا:چلا، قبوله، جِل نزل
امیرحسین:من جِر میزنم یا تو؟
علیرضا:توووو
مهدی:خب خب بازی بسته، بفرمایید شام،یه چیزی درست کردم انگشتای پاتونم میخورید باهاش
محسن:😂الان باور کن بیایم میبینیم املت درست کردی
مهدی:نه بابا، بندری براتون درست کردم هلوووو
علیرضا:من هلو میتام
رسول:علیرضا بابا الان فصل هلو نیست که
علیرضا:من میتام
رسول:باشه اگه پیدا شد میخرم
علیرضا:ایان
رسول:علیرضا بابا
محسن:قربونت برم بیا بریم شام بخوریم بعد
علیرضا:باته
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:امنترین جای دنیا❤️
(ღ˘⌣˘) بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت دویست و دهم💛
#محسن
رفتار رسول از صبح تغییر کرده بود
به روش نیاوردم، شاید دوست نداشت چیزی بدونم
شام رو که خوردیم واقعا بهمون چسبید، خیلی خوشمزه شده بود
ولی خب کم غذا خوردن رسول بدجور ناراحتم میکردم، فعلا به خودم اجازه نداده بودم تا برای آیندهاش تصمیم بگیرم، اینکه باهاش حرف بزنم تا لباس عذا رو دربیاره و یکم به خودش برسه، من هنوز اونقدر برای رسول پررنگ نشدم که باهاش راجبه این موضوع حرف بزنم، پس سکوت بهترین راه بود
احسان:دوستان من امشب این افتخار رو بهتون میدم و ظرف میشورم
علیرضا:منم میشولم
احسان:الهی من فدات بشم، نه عمو جون تو برو...
علیرضا:منم میشولمممم
رسول:عه علیرضا، چرا تازگیا هی جیغ میزنی؟
علیرضا:منم میتام
رسول:هنوز شما برای ظرف شستن کوچیکی
علیرضا:بزلگم
امیرحسین:دلم میخواد زنده بمونم بزرگ شدم تورو ببینم، بعد اونوقت ببینم بازم دلت میخواد ظرف بشوری یا نه
علیرضا:تو فلدا میمیلی
محسن:علیرضا بابا،این چه حرفیه عزیزم
علیرضا:منو هنوز نبلده شهلبازی، پس فلدا باید بمیله
امیرحسین:وا من که خواستم ببرمت، این عمو خان بزرگ نذاشت
مهدی:امیرحسین پامیشم چندتا فن روت پیاده میشما، صد بار گفتم دوست ندارم هی میگی عموی بزرگ
احسان:خب عمو بزرگه علیرضا میشی دیگه
مهدی:من جفت شمادوتا رو امشب تا خوده صبح بیدار نگه نداشتم و کاری نکردم که به غلط کردن بیفتید پسر بابام نیستم
احسان:پوزش پلیز
مهدی:خفه پلیز
امیرحسین:خب غلط کردیم
علیرضا:عمو مهدی
مهدی:جان دلم؟
علیرضا:دعواشون تُن
مهدی:میخوام بکنم، فقط بیا یه لحظه در گوشِت یه چیزی بگم
علیرضا از روی پام بلند شد و رفت سمت مهدی، در گوشش چیزی گفت که علیرضا با خنده گفت باشه
محسن:باز چه نقشهای کشیدی؟
مهدی: این پسرات باید یکم تنبیه بشن
رسول:امیدوارم قانون این خونه اینجوری نباشه که تنبیه برای همه تشویق یه نفر
مهدی:🤣 همه از این قانون توی خونههاشون رنج میبرن
رسول:خواهشا با من کاری نداشته باشید، من که حرفی نزدم
مهدی:توام باید تنبیه بشی بخاطر اینکه از غذای من زیاد نخوردی، انگار جلوش مرگ موش گذاشتم که ناز میکنه نمیخوره
رسول:بخدا نیتم از غذا نخوردن اینکه میل ندارم، نمیتونم زیاد شب غذا بخورم وگرنه که غذاتون خیلی خوشمزه بود
مهدی:ماست مالی نکن، شما سهتا داداش امشب تا صبح بیدار میمونید
احسان:آخ جون تحملش رو داریم خداروشکر😂
مهدی:قرار نیست بیدار بمونید واسه خنده و شادی
احسان:پس چی؟
مهدی:دوتا گزینه، یک فرش شستن توی پارکنیگ دو تمام ظرفای شسته و نشُسته خونه باید شسته بشه، حالا کدوم؟
رسول:یا قمر بنی هاشم، این چه تنبیهی خداوکیلی، باز صد رحمت به توبیخای آقامحمد
علیرضا:فلش بشولیم منم میام
مهدی:نه دیگه، منو تو بابا محسن میخوایم امشب بریم یکم خیابون گردی
علیرضا:آخ جووون
مهدی:قربون اون ذوق کردنت برم من
محسن:مهدی آخه این چه کاریه
مهدی:عه محسن دخالت نکن، کدوم برادرا؟
رسول:فرش
احسان:رسول هوا سرده
رسول:چه بهتر باد به سرمون بخوره خوابمون میپره
امیرحسین:سرما میخوری رسول، همون ظرف
احسان:وای نه، عمو من گزینه سوم رو انتخاب میکنم
مهدی:گزینه سوم نداشتیم که
احسان:چرا داشتیم
مهدی:چی بود؟
احسان: اینکه بگیم غلط کردیمُ تمام
مهدی:نوچ، امیرحسینم که گفت ظرف، پس تمام ظرفای آشپرخانه رو از کابینت درمیارید و میشورید، بعد هم تمیز و مرتب میزارید سر جاشون، درضمن یک دونه از ظرفا بشکنه من میدونم و شما، روشنه؟
احسان:خاموشه قربان
همه:😂
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:فقط مهدی🤣👍
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت دویست و یازدهم 💛
#رسول
بابا و عمو و علیرضا رفته بودن بیرون،
احسان که بیخیال نشسته بود داشت تلویزیون نگاه میکرد، ولی منو امیرحسین داشتیم ظرفارو از کابینت میآوردیم
صدای ظرفا که بههَم میخوردن احسان عصبی میشد و باز غرغر میکرد
احسان:اَه دارم خیر سرم فیلم میبینم، ول کنید بابا،چندتا ظرف بردارین خیس کنید بزارید رو ابچکون نمیفهمه
امیرحسین:تو عمو رو نمیشناسی؟بعدم توکه کاری نمیکنی پس دهنتو ببند که اعصاب ندارم
احسان:چرا اعصاب نداری؟
امیرحسین:چون تو گند میزنی من بدبخت باید تنبیه بشم
احسان:برادر بزرگ شدی واسه چی؟
امیرحسین:احسان توام الان از رسول بزرگتری، پس تو باید کار کنی این بشینه
احسان:برو بابا، فیلممُ ول کنم بشینم ظرف بشورم؟
رسول:نشستنی ظرف نمیشورن
احسان:خب حالا
احسان دیگه حرفی نزد، من ظرفارو تند تند بدون اینکه کف بزنم آب میکشیدم و امیرحسینم زود خشک میکرد میذاشت روی میز
ماشاالله انقدر زیاد بود که نگو،
یک ساعتی گذشت که اومدن
احسان تا صدای در خونه رو شنید دوید اومد کنارم و من هول داد، خودش مشغول شستن شد، به این کارهاش خندیدم، علیرضا بدو اومد سمتم، توی دستش پشمک بود
علیرضا:بابایی بیا بخول
رسول:میدونی که دوست ندارم، برو به بقیه تعارف کن
علیرضا:باته
رسول:من قربونت برم الهی
علیرضا که رفت عمو هم با خنده پیروزمندانهای داخل شد
مهدی:بهبه، میبینم سخت مشغول کارین
احسان:آره عمو، بخدا از خستگی دارم میمیرم، این دوتا بیشعور فقط دارن حرف میزنن و کار نمیکنن
قیافه منو امیرحسین اون لحظه دیدن داشت، این چی داشت میگفت، ما کاری نمیکردیم؟
امیرحسین خواست اعتراض کنه که عمو اومد و گوشش رو پیچوند
امیرحسین:آی آی آی، بابااا، بابااا
محسن:چه خبرتونه، ساعتو نگاه کردین؟ مردم خوابن
احسان:بابا میبینی، این دوتا عوضیا نشستن داشتن فیلم نگاه میکردن کار هارو انداختن تقصیر من
امیرحسین دوید سمتش که احسانم زود فرار کرد،داد و بیداد هاشون خونه رو پر کرده بود
مهدی:بست میکنید یا نه،؟؟
امیرحسین:احسان تا چندتا نزدمت ول کن نیستم، پس وایسااا
احسان:نمیخوااام
محسن:پسرا، لطفا
صدای زنگ خونه بلند شد،
محسن:ای خدا از دست شماها
بابا رفت درو باز کرد، همسایه طبقه پایینی بود که داشت اخطار میداد
بابا هم کلی معذرت خواست، اصلا دوست نداشتم بابام پیش کسی شرمنده باشه و هی معذرت بخواد، اخمی روی پیشونیم نشست
احسان و امیرحسینم که اصلا انگار تو هوا بودن، هیچ متوجه همسایه نشده بودن و بازم صداشون میومد
بابا درو که بست رفت کنارشون و با عصبانیت بهشون گفت
محسن:بسته دیگه، خجالت نمیکشید شما؟؟
مثل سگ و گربه افتادین بههَم، از بچه چهارساله هم بدترین
احسان:با..
محسن:هیس، ساکت، حال ندارید بشورید خب چرا باهم جنگ میکنید، میدونید که متنفرم کسی میاد بهم تذکر میده
امیرحسین:معذرت میخوایم ببخشید
مهدی:داداش حرص نخورد قرمز شدی، بیا بشین،خودم تنبیه میکنم اینارو
محسن:لازم نکرده
مهدی:وا داداش، به تربیت من شک داری؟
محسن:به شدت
دیدم احسان و امیرحسین بهزور جلوی خودشون رو گرفتن تا از خنده منفجر نشن
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:عصبانیت محسن😂👍
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت دویست و دوازدهم💛
#رسول
بابا رفت تو اتاق، عمو هم دوباره اخم کرد و برگشت سمتمون
مهدی:زود کارتون رو تموم کنید، وحشی بازی هم درنیارید، زود کارتونُ تموم کنید، واسه نماز بلند بشم ببینم کارا مونده اون روی مهدی رو میبینید
احسان:اَه، عمو بخدا خستهایم، شما به این امیرحسین مرخصی دادی، پس منو رسول چی؟
مهدی:بهش مرخصی دادم ولی از صبح میفرستمش توی باشگاه
احسان:جدی؟
رسول:یه لحظه، احسان جان ببخشیدا ولی شما که تا میرسیم کاراتو میریزی روی سر منو ناپدید میشی، بعد میشه الان بگی شما چطوری خسته میشین؟؟
احسان:خفه بابا
مهدی:اشپزخونه
امیرحسین:چشم
عمو دست علیرضا رو گرفتُ رفتن تو اتاق
هر سه نگاهی به هم انداختیم
امیرحسین شونهای بالا انداختُ رفت سر ظرفا
منو احسانم رفتیم کمک
........
تا چند ساعت مشغول کار بودیم
احسان و امیرحسین که خیلی زود خسته شدن و رفتن خوابیدن، من بودم که کارارو تموم کردم، خسته بودم خیلی، صبحم توی اداره کلی کار دارم، آبی به صورتم زدمُ، با یادآوری قرصم به سمت اتاقم حرکت کردم
این روزا با نخوردنش حالم خیلی بدترشده بود
واسه اینکه کسی نفهمه قایم کرده بودمش، یه دونه درآوردم و خوردم، از پارچ روی میز یکم آب واسه خودم ریختمُ خوردم
یک ساعت مونده بود به اذان، ارزش نداشت بخوابم، باید اون تصاویر رو بررسی میکردم
پشت میزم نشستم، روی میز هنوز اون ظرف بیسکویت بود یدونه برداشتمو بخورم
لپتاپُ روشن کردم و مشغول شدم
نمیدونم چقدر زوم بودم روی لپتاپ که صدای بارون حواسمو پرت کرد، نگاهم کشیده شد سمت پنجره، آروم بلند شدمو رفتم سمتش، پنجره رو باز کردم که صدای بارون بیشتر شد، تازه یادم افتاد که وارد فصل زمستون شدیم
دستم بیاختیار رفت زیر بارون، آنقدر بارون شدید بود که خیلی سریع دستام خیس شد
عاطفه چقدر بارون دوست داشت
عاشق بارون بود، و منی که از بارون خوشم نمیاومد رو عاشق بارون کرد،
شلپ...شلپ..شلپ، صدای بارون
دوباره اون بغض لعنتی مهمون گلوم شد
بهزور آب دهنم رو قورت دادم، قرار بود هروقت که بارون میومد بریم بیرون و زیر بارون قدم بزنیم، زیر این بارونی که تمام دعاها برآورده میشه،
یادمه اون سالو، همون سالی که زیر بارون بهترین خبر عمرم رو شنیدم، اون از دهن کسی که دیوانهوار عاشقش بودم
اون یکی دستم هم رفت بیرون، حالا اونم داشت خیس میشد
چقدر دلم میخواست برم بیرون، بدی این آپارتمانها همینه،نمیشه وقتی بارون اومد زود بریم بیرون، مثل همون خونهای که از بچگی بزرگ شدم، وقتی دلم حیاط میخواست زود میرفتم، وقتی دلم بارون میخواست میرفتم توی حیاط، اینجا این صفا رو نداره، ولی خب هر جا یه صفایی داره، اینجا چیزی داره که اون خونه نداره، و اون خونه چیزی داشت که اینجا نداشت،
دوست داشتم الان عاطفه کنارم بود تا بهم پیله میکرد بریم بیرون، زیر بارون قدم بزنیم ولی، هه این فکرو خیالات شده واسم آرزو،
اولین قطره اشک، دومی... سومی..و، کی میخواد این چشمه اشک هام تموم بشه؟ فکر کنم تا وقتی که باورکنم نیست، یا شاید آخر عمرم؟آره من نمیتونم، من اون رسول سابق نیستم،
دوست داشتم همین زیر بارون، قدم زنان برم سمت اون خیابون، همونی که نفسمو ازم گرفت، برم اونجا تا نفس منم اون خیابون بگیره
بارون شدت گرفت، این شدت بارون منو یاد اون زمان انداخت
چشم بستم و همینجوری که دستام زیر قطرات شلاقی بارون بود به گذشته رفتم،
گذشتهای که حاضر بودم تموم زندگیمو بدم ولی یک دیقهش برگرده
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:تموم زندگی در ازای یک دیقه گذشته در کنار عشقت🥲❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت دویست و سیزدهم💛
#رسول
#فلشبک
چشمم به برنامه تلویزیون بود،
عاطفه توی آشپزخونه مشغول ظرف شدن بود
رسول:عاطفهخانم بیا که فیلم داره شروع میشه
عاطفه:صبرکن چندتا مونده، بشورم میام
رسول:باشه عزیزم
چند دیقه منتظر موندم که عاطفه با سینی چایی اومدُ کنارم نشست
لیوان چایی رو برداشتمُ به لب هام نزدیک کردم
عاطفه:داغه رسول
رسول:چون شما آوردین،داغشم خوشمزست
عاطفه:میسوزی عزیز من
رسول:مهم نیست
داشتیم چایی میخوردیم و فیلم نگاه میکردیم که یهو برقا رفت
عاطفه:ای تف به این شانس
رسول:😂
عاطفه:به چی داری میخندی؟ برو یه چراغ بیار
رسول:گوشی پس واسه چیه عزیز من
عاطفه:منظور منم گوشی بود، ولی گوشی شما توی شارژ روی اپنِ
رسول:ای بابا،
خواستم بلند بشم که صدای بارون از بیرون اومد
عاطفه دست هامو گرفت و گفت
عاطفه:رسول جانم
رسول:باز چیه؟
عاطفه:عشقم، عزیزم
رسول:😂عاطفه چی میخوای؟
عاطفه:میشه بریم بیرون؟
رسول:چیکار کنیم؟
عاطفه:زیر بارون قدم بزنیم
رسول:دیوونهایم مگه
عاطفه:وا، خب چی میشه بریم؟
رسول:سرما میخوری
عاطفه:نمیخورم قول میدم
رسول:مگه دسته توعه؟
عاطفه:اصلا لباس گرم میپوشم
رسول:آخه بارونه دیگه، مگه ذوق کردن داره
عاطفه:رسول خواهش میکنم، توروخدا، من بارون دوست دارم
رسول:آخه بارون دوست داشتن داره؟
عاطفه:جیغ میکشما
رسول:از دست تو، باشه برو لباس بپوش
عاطفه:فدات
رسول:خدانکنه، فقط صبر کن برم..
هنوز حرفم تموم نشده بود برقا اومد، زیر لب صلواتی فرستادیم
عاطفه هم زود رفت تو اتاق
منم بلند شدمُ رفتم سمت در
عاطفه:بیا سویشرت بپوش رسول
رسول:نمیخوام،
عاطفه:خودت سرما بخوری چی
رسول:یه پرستار خوشگل دارم که ازم مواظبت میکنه
عاطفه:عمراً
رسول:مگه دست توعه؟
عاطفه:پس چی
رسول:😂 بیا بریم عاطفه خانم، فقط برو خداتو شکر کن که آقاجون و بیبی نیستن، وگرنه نمیذاشتن
عاطفه کنارم وایساد و گفت
عاطفه: تو راضیشون میکردی دیگه
رسول:اونکه بعله، گردن ما از مو باریکتره در برابر شما
عاطفه:بریم الان بارون تموم میشه
رسول:تموم میشه؟🤣
عاطفه:عه نخند، خب اشتباهی گفتم
رسول:فدا سرت بیا بریم
از خونه بیرون اومدیم، عاطفه گیر داده بود که
باید بریم خیابون راه بریم، از دست این بچه بازی عاطفه
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:بارون آخه چی داره؟🥲❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت دویست و چهاردهم💛
#رسول
خیابونا خلوت بودن، هیچ ماشینی رد نمیشد،
معلوم بود ساعت۱ شب بود، بارون نم نم میبارید، عاطفه عین بچه ها ذوق میکرد
دستامو توی جیبم گذاشتم،
عاطفهام بازوهامو گرفت
عاطفه:بریم توی اون پارکه؟
رسول:امشب حرف حرف شماست
عاطفه:فقط امشب؟
رسول:همیشه
عاطفه:این شد
بدون هیچ حرفی رفتیم توی پارک، خلوته خلوت بود، معلوم بود هیچکس توی این بارون که هر لحظه شدیدتر میشد، نمیومد پارک
بارون روی صورتم میخورد و بهم انرژی میداد، خنکی قطرات بارون، گرمای وجودم رو پس میزد،
یهو بارون شدت پیدا کرد، جوری که یه لحظه فکر کردم داره تگرگ میباره،
زود رفتیم سمت درخت بزرگی که اونجا بود
زیر اون پناه گرفتیم تا کمتر خیس بشیم
یکم که وایسادیم عاطفه دستاشو جلو برد تا بارون به دستاش بخوره
بدون حرف خیره شده بودم به حرکاتش
عاطفه:میگن بارون که بباره اگه دعا کنی برآورده میشه
رسول:میدونم
عاطفه:بیا یه دعا کنیم
رسول:چه دعایی؟
عاطفه:دعا کنیم این درخت عشقی که چندماهِ کاشتیم همینجوری جوونه بزنه، هیچوقت قطع نشه، دعا کنیم که این خوشبختی و خنده روی لبهامون همیشگی باشه، بیا دعا کنیم که درختی که کاشتیم هیچ وقت خشک نشه، میوه بده
رسول:دعا کردم
عاطفه:کِی؟
رسول:من همون شبی که واسه خودم شدی دعا کردم
عاطفه:خیلی دوست دارم
رسول:و الان من واقعا عاشق بارون شدم، میدونی چرا
عاطفه:چرا؟
رسول:چون باعث شد اعتراف کنی به اینکه دوستم دارم
عاطفه:من که همیشه بهت میگم
رسول:این خیلی به دلم نشست
عاطفه:اینارو ول کن، میگم رسول میشه سال بعد هم سه نفری بیایم اینجا
رسول:هر روز میارمت
عاطفه:دستت درد نکنه که قراره سه نفری بیاریم اینجا
رسول:صبر کن صبرکن چرا سه نفری؟
کیو باز میخوای به دُم ببندی؟
عاطفه:میزنمتا
رسول:آخه عاطفه،
عاطفه:رسول برام نمیخوای هدیه بخری؟
رسول:به چه مناسبت؟
عاطفه:هدیه خریدن مگه مناسبت میخواد؟
رسول:نه خب، فردا برات میگیرم
عاطفه:یادت نره؟
رسول:نه عزیزم یادم نمیره
عاطفه:من برات ولی یه هدیه گرفتم
برگشتم سمتش، و سوالی نگاهش کردم،
عاطفه:بفرمایید
نگاهی به کاغذ کادو کردم، که بچگونه بود، چیزی نگفتم شاید جز این پیدا نکرده بود
لبخندی زدمُ خواستم بگیرم که عقب کشید
عاطفه:چشم بسته
رسول:یاقرآن، چی گرفتی؟ ترسناک نباشه؟من نتونم شب بخوابم
عاطفه:ترسناک نیست ولی خب نمیتونی شب بخوابی
رسول:چیه؟
عاطفه:گفتم چشم بسته
رسول:خب چشمامو ببندم چطوری کاغذ کادو رو باز کنم؟
عاطفه:منم کمکت میکنم
رسول:باشه
چشم هامو بستم و دستامو جلو بردم، با کمک عاطفه کاغذ کادو رو باز کردم، با لمس چیز نرم یه لحظه ترسیدم، خواستم چشم باز کنم که عاطفه جیغ زد
عاطفه:عههه، باز نکن، حدس بزن چیه
رسول:خب، دیوونه چرا جیغ میزنی، سکته کردم
عاطفه:زودباش
رسول:باش
با لمس کردنی خواستم بفهمم چیه ولی خب استرس اینکه عاطفه سرما نخوره نمیتونستم خوب فکر کنم، ولی یه چیز نرم و کوچیک بود
عاطفه:خب بگو چیه؟
رسول:نمیدونم
عاطفه:چشم باز کن ببین
آروم چشمهامو باز کردم، با دیدن جورابای کوچیک و بامزه توی دستم هنگ کردم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:جوراب❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت دویست و پانزدهم💛
#رسول
این چی بود دیگه؟
چرا باید این هدیه رو واسم میگرفت؟
عاطفه:خوشت نیومد بابارسول؟
جوری سرمو بلند کردم که فکر کنم مهرههای گردنم جابه جا شد
رسول:چچیگفتی؟
عاطفه:گفتم خوشت نیومد بابارسول
رسول:عاطفه، تتو
عاطفه:هعی انگار آرزومون برآورده شد، راستی قرار گذاشتیم سال دیگه سه نفری بیایم، یعنی با بچمون
خندیدم، مثل دیوونه ها بلند خندیدم، رفتم زیر بارون، سرمو بلند کردم و همینجوری میچرخیدم،
عاطفه هم مثل من بلند میخندید
دیدم که اونم مثل من اومد زیر بارون، دست از چرخیدن برداشتم، با دوتا دستام دو طرف صورتشو گرفتم
رسول:ممنونم، ممنونم عاطفه
عاطفه:باورت میشه چند ماه دیگه قراره بابا بشی؟
اشکام زیر قطرات بارون روی صورتم قایم شده بودن، قابل تشخیص نبود ولی میدونستم که تا آخر عمر مدیون خدام، مدیون کسی که این زندگی رو برام ساخت،
دلم میخواست داد بزنم، داد بزنم تا صدام به گوش خدا برسه که چقدر نوکرشم، بشنوه که تا اَبَدو دَه غلامش
رسول:میشه داد بزنم؟
عاطفه:راحت باشه رسولم
داد زدم، داد زدمو خودمو خالی
داد زدم و گفتم که عاشقتم، گفتم که نوکرتم
نشستم روی زمین و چشمام از شدت خوشحالی باریدن، انگار داشتن با، بارون مسابقه میدادن
عاطفه روبه روم زانو زد
عاطفه:نشین مریض میشی
و بعد از حرفش سویشرتی که پوشیده بود رو درآورد و انداخت روی شونههام، کلاهش رو گذاشت روی سرم
عاطفه:مریض میشی بابارسول
رسول:باورم نمیشه
عاطفه:گفتم که امشب نمیخوابی
زود از جام بلند شدم و دست عاطفه رو گرفتم
رسول:بریم خونه، مریض میشی
عاطفه:بخاطر بچه میگی یا خودم؟
رسول:عشق ابدی من تویی، یادت نره
عاطفه:گفتی یادم نمیره
رسول:بریم خونه
عاطفه:نه، میگم رسول صدای بارونو میشنوی؟شلپ..شلپ..شلپ. خیلی دوست دارم
رسول:شلپ؟
عاطفه:اوهوم، رسول جانم
رسول:جان دلم؟
عاطفه:میشه کفشهامو دربیارم؟
رسول:چرا؟
عاطفه:بدواَم
رسول:خیر، مریض میشی
عاطفه:نمیشم، دربیارم؟
رسول:نه
عاطفه:باهم دربیاریم؟چند دیقه
رسول:فقط تا برسیم به سر خیابون
عاطفه:باشه عشقم
عاطفه خم شد و کفشهاشو درآورد، از دستش گرفتم تا اذیت نشه
اون یکی دستم که خالی بود رو گرفت
شروع کردیم به راه رفتن، واسمون مهم نبود شدت بارون، این بارون فرق داشت با همه بارونهایی که تموم این سالها میبارید، این بارون طعم عشق داشت، چون اولین باری بود که عاشق بارون شدم
رسول:ممنونم ازت
عاطفه:چرا؟
رسول:چون منو عاشق رحمت خدا کردی
عاطفه:یعنی بارون دوست نداشتی،
رسول:اینکه زیر بارون قدم بزنم و خیس بشم رو دوست نداشتم ولی الان..
عاطفه:عاشق بارون شدی
رسول:البته عشق سوم دیگه
عاطفه:اول و دوم کیه؟🤨
آروم سرمو خم کردمو توی گوشش گفتم
رسول:اولی تو، دومی اون بچهای که قراره بهم بگه بابا
عاطفه لبخندی زد که هیچ وقت یادم نمیره اون لبخندُ
______
پتورو مرتب کردم روی عاطفه و بعدم کنارش دراز کشیدم
موهاشو آروم پشت گوشش انداختم،
حسابی خسته شده بود،
به قول خودش امشب نمیتونم بخوابم، فکر اینکه قراره یکی دیگه هم به این خانواده اضافه بشه قند تو دلم آب میکرد
دوست داشتم زمان رو به عقب برگردونمُ دوباره زیر بارون اون خبرو بشنوم
خدایا این همه لطف در حقم کردی، بچم سالم به دنیا بیاد، جز این چیزه دیگهای آرزوم نیست
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:عاشق بارون شدم💦❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت دویست و شانزدهم💛
#رسول
#حال
زانوهام توان نگه داشتن وزنم رو نداشتن
ولی نذاشتم خم بشن، نباید میذاشتم
دیگه بارون بدون عاطفه رو میخوام چیکار؟
پنجره رو باز گذاشتمُ روی تخت دراز کشیدم
از وضعیت خودم دیگه خسته بودم ولی این وضعیتم بود که آرومم میکرد، نمیتونستم به همون رسول قبل برگردم، پس باید خودمو تحمل کنم،
سوزش هوا لرزه به تنم مینداخت ولی خوب بود، آتیش درونمُ خاموش میکرد
چشم بستم ولی همون لحظه از گلدسته های مسجد صدای اذان بلند شد
حس و حال نداشتم حتی از سرجام بلند بشم
سرم خیلی درد میکرد، با یادآوری گذشته هم این لعنتی بیشتر شده بود
صدای در اومد،زود چشمامو بستم تا متوجه بیدار بودن نشن
محسن:رسول بابا، رسول جان بلند شو اذانه
رسول:سلام
محسن:علیک سلام، بلند شو
رسول:چشم الان
بابا رفت بیرون، به هر زوری بود بلند شدم و رفتم بیرون،
رسول:سلام عمو
مهدی:سلام، این دوتا کی خوابیدن؟
نخواستم بگم که زود خوابیدن چون میدونستم عمو تا خونه تکونی نکنیم ول کن نیست
رسول:تازه خوابیدن،یک ساعتی میشه
مهدی:خب باشه، احسان، امیرحسین بلند شید نماز
هیچ کدوم بیدار نشدن حتی تکون هم نخوردن
عمو رفت بالا سرشون نشست و دوباره صداشون کرد
ولی دریغ از یه حرکت
مهدی:مُردن انگار
محسن:دور از جون بچههام
مهدی:باشه بابا، تو اینارو لوس کردی محسن
محسن:احسان بابا، امیرحسین بلند شید نماز بخونید بعد بخوابید
بلاخره امیرحسین یه تکون ریزی به خودش داد و به پهلو شد
عمو قشنگ کلافه شده بود محکم زد به پاهاش
امیرحسین:اَه ولم کنید بابا
مهدی:پاشو نماز
احسان:نماز چیه، ول کنید بابا
مهدی:خاک تو سرتون که همیشه خدا خنگید، پاشید ببینم، الان بیدار نمیشید صبح میخواید غر بزنید چرا بیدارم نکردید
احسان:عموجان،عموی نامرد تا الان داشتیم مثل یه حیوون کار میکردیم، ول کن
مهدی:نماز
امیرحسین:خوندیم
مهدی:به جهنم، فقط میخوام صبح غر بزنید من میدونم و شما
رسول:😂
مهدی:نخندا
محسن:بسته بابا، رسول جان زودتر نمازتو بخون یکم بخواب، دیر خوابیدی فردا توی اداره خسته نشی
رسول:چشم
محسن:چشمت بیبلا
بابا رفت تو اتاقش منم وضو گرفتمو بعد از سر زدن به علیرضا رفتم تو اتاق، بعد از نماز زیارت عاشورا هم خوندم، چون جمعه بود دعای ندبه هم خوندم
ساعت ۶ونیم بود، دیر شده واسه خوابیدن ولی خب نیم ساعت هم نیم ساعته
یه قرص مسکن خوردم و روی تخت دراز کشیدم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:بارون بدون عاطفه؟؟؟💘🥲
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت دویست و هفدهم💛
#رادوین
نمیدونستم چیکار کنم،
روبهرو با آدمی که این ۳ سال برام جهنم ساخت برام سخت بود
دلم واسه خنده های مامانم تنگ شده،
واسه غرغر کردن بابام که چرا انقدر کار میکنم
واسه مزه ریختن داداشم رسول
چقدر دلم واسه خانوادهام تنگ شده
لعنت بهت نادر که منو انداختی توی این بازی کثیف
خدایا خودت خوب میدونی همه کارایی که کردم بخاطر خانوادهام بود،
خدایا میدونم حرفام پیشت ارزش نداره ولی منم یه بنده گناهکار، میگن تو حرفای آدمای گناهکار رو میشنوی،
نمیدونم واسه منم میشنوی یا نه، ولی باید بگم ،
خودت خوب میدونی قبلا چطوری بودم،ولی این ۳ سال با هر بدی یه خوبی داشت، اونم این بود که بشناسمت، یاد بگیرم باهات حرف بزنم،
این سه سال فهمیدم هستی که مراقب خانوادهام باشی،
و من تا آخر عمر ممنونم که سر راهم این ماموران پلیس رو قرار دادی،
میدونم پروندهام پیشت خیلی سیاه، ولی کمکم کن،کمک یعنی اینکه بتونم خانوادهام رو یه بار دیگه ببینم،ببینم حال خوبه برادرم رو،
______
از روی تخت بلند شدم و لیوان آب روی میز رو سر کشیدم
همون موقع در باز شد
محمد:سلام
رادوین:سلام
محمد:چیشد، فکراتو کردی؟چند روز گذشته
رادوین:بله، چی کار باید بکنم؟
محمد:بهت میگم
و رفت بیرون
خدایا کی منو اعدام میکنن تا از این زندگی چندش راحت بشم؟
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#محسن
محسن:حالا میخوای چیکار کنی؟
محمد:توی ون روبهرو میشن،
محسن:مطمئنی محمد؟ ریسک این کار خیلی زیاده، تو میخوای اونارو فراری بدی، میدونی یعنی چی؟
محمد:آره میدونم
محسن:محمدددد
محمد:چیه؟
محسن:چرا انقدر ارومی؟ سرتو از اون پرونده ها بیرون بیار، جواب منو بده
محمد بلاخره از اون پرونده ها دلکند
محمد:برادر من، گفتم باید سر راه یه کاری کنیم که...
در با شدت باز شد و چهره نگران رسول نمایان شد
محمد:چه خبرته؟مگه کاروان سرا...
رسول:سا...
نفس نفس میزد، بلند شدم و کنارش وایسادم
محسن:نفس بگیر بعد حرف بزن
ولی با همون نفس نفس زدنا گفت
رسول:سساموئل..
محمد:ساموئل
رسول:خودکشی کرده
محمد:چیییی؟
رسولو کنار زدمُ رفتم سمت بازداشتگاه
محمد و رسولم پشتم اومدن
وقتی رسیدم به سلولش دکتر و چندتا از بچه ها بالا سرش بودن
محسن:حالش چطوره؟
دکتر:باید بره بیمارستان،مقدار زیادی مواد خورده، باید معدهشو شستو شو بدن
محمد:سریع آمبولانسُ بگین بیاد(واسه خوده سایت)
رسول:چشم
محسن:زنده میمونه؟
دکتر:اگه زود برسه به بیمارستان
تکنسین ها زود اومدنُ ساموئل رو بردن
سعید با آمبولانس رفت
محمد:بیا بریم محسن، رسول تو بررسی کن که کی براش مواد آورده
رسول:چشم
با محمد رفتیم سمت پارکینگ و سوار ماشین شدیم راهی بیمارستان
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:رسول بیچاره شد بنظرم😂👍
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت دویست و هجدهم💛
#محمد
پشت در اتاق منتظر اومدن دکتر بودیم
همش داشتم پشت در راه میرفتم
نگران بودم، اگه بمیره تموم پرونده سوخت میشه
محسن:سرم گیج رفت محمد
محمد:نگرانم محسن با من کاری نداشته باش
محسن:پس کِی با شما کار داشته باشیم؟
محمد:امروز نه
محسن خواست جواب بده که در اتاق باز شدُ دکتر اومد،
محمد:چیشد؟حالش چطوره؟
دکتر:خیلی بد، اگه دیر رسونده بودین مرده بود، معدهشو شست و شو دادیم ولی خب باید چند روزی مهمون ما باشن
تشکری کردم و رفتم داخل اتاق، محسنم رفت تا دکتر راجبه امنیت اینجا حرف بزنه
هنوز بهوش نیومده بود، به سربازی که توی اتاق بود نگاهی کردم
محمد:دستبند بهش بزن، هر کی داخل اتاق شد اول کارت شناسایی، اگه دکتر بود یا پرستار اول دارو هایی که بهش میدن رو چک کن، فهمیدی؟
سرباز:بله
از اتاق خارج شدم که سعید اومد
سعید:چیشد؟
محمد:زنده موند
سعید:یعنی ممکنه کی بهش مواد رسونده؟
محمد:نمیدونم، به رسول زنگ بزن ببین کی پشت دوربینا نشسته بود، یا نه ولش کن، الان میریم اداره معلوم میشه
سعید:چشم
محمد:محسن
محسن:جانم؟
محمد:بیا بریم اداره
محسن:باشه بریم
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆☆
#محسن
وقتی به اداره رسیدیم محمد رسولو خواست تا بیاد توی اتاق
چند دیقه گذشت که اومد
رسول:سلام
محسن:سلام
محمد:علیک، خب چه خبر؟
رسول:راستش باید یه چیزی رو بگم بهتون
محمد:چی؟
رسول:من، من میدونستم
محسن:چیو؟
محمد:نگو که..
رسول:دوروزی هست که خبر دارم یه ننفوذی د.داریم توی سایت
هنگ کردم، رسول میدونست و نگفت؟
محمد انگار خون به مغزش نرسید و با صدای بلند که شبیه داد بود گفت
محمد:میدونی چه غلطی کردی؟؟
میدونی اگه ساموئل بمیره همه چیز میفته گردن تو؟؟؟ میدوونیییی. چرا فکر نکرده کاری میکنییی، اصلا عقل داری تووو
محسن:محمد آروم باش
محمد:چطوری آروم باشم، این آقا دوروزِ خبر داره،میدونی اگه ساموئل چیزیش بشه چه بلایی سرت میاااد، میدونی رسووول
رسول:بباید...
محمد:خفه شو رسول، فهمیدییی
محسن:محمدجان آروم باش، نگا قرمز شدی،بیا این لیوان آبو بخور
محمد نشست روی صندلی و سرشو با دستاش گرفت
نگاهی به رسول کردم که شرمنده سرشو انداخته بود پایین،دستاش میلرزید
محمد راست میگفت، اگه ساموئل بمیره برای رسول بد میشه
کلافه نشستم روی صندلی
همون لیوان آبو سر کشیدم، یکم که آروم شدم رو به رسول گفتم
محسن:به جز تو کسه دیگهای هم میدونه؟
رسول:ح حافظ
محمد همون لحظه سر بلند کرد زنگ زد به حافظ
محمد:حافظ بیا اتاقم کارت دارم
تلفنو با با شدت پرت کرد روی میز
تابه حال انقدر عصبی ندیده بودمش
در اتاق زده شد و حافظ اومد داخل
حافظ:سلا...
انگار اونم دید وضعیت قرمزه دیگه چیزی نگفت
محمد:بشینید
رسول و حافظ نشستن، مثل دوتا بچه بودن که خرابکاری کردن و الان منتظر تنبیه باباشونن
محمد:توضیح
رسول:آقا.
محمد:من با حافظ بودم، قضیه شما فرق میکنه، بعدا باهم صبحت میکنیم، آقا حافظ توضیح بده
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:یا خدا😱😂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت دویست و نوزدهم💛
#محسن
حافظ:راستش آقا چند روز پیش متوجه شدم که دوربینای سلول ها دستکاری شده،
یکم که بررسی کردم دیدم فقط دوربین سلول ساموئله، چون اختیارات زیادی ندارم اومدم به رسول گفتم که ماجرا از چه قراره،اون بنده خدا هم کمک کرد تا بفهمیم کی بوده ولی...
محمد:خیله خب فهمیدم، برو بیرون
حافظ:چشم
حافظ بلند شد و رفت بیرون
گوشیم زنگ خورد، امیرحسین بود، رد تماس دادم
محمد:خب آقا رسول،توضیح
رسول:حافظ..
محمد:حافظ گفته که گفته، میخوام از تو بشنوممم
رسول:خب یکم آرو..
محمد:نمیخوام آروم باشممم
رسول:چشم الان میگم، همون حرفای حافظ، فقط فقط اینکه هنوز نفهمیدم کیه، خیلی حرفهای عمل کرده، ردی ازش..
محمد:حرفهای عمل کرده؟؟؟ بگو من حرفهای نیستم، بگو من..
محسن:محمد بسته دیگه، حالا این یه کاری کردی، کوتاه بیا دیگه
محمد:چطوری کوتاه بیام؟
محسن:رسول برو بیرون، به کارات برس
رسول:آ..
محسن:بیروون
رسول:ببخشید، بااجازه
رفت بیرون و درو بست
محسن:چت شده محمد، یکم آرامش خودتو حفظ کن، کاریه که شده،میخواستن مدرک جمع کنن تا بهت بگن
محمد:ازشون باید تقدیر و تشکر کنم بخاطر پیدا کردن مدارک مهمشون
محسن:ای بابا، هر چی من میگم نرِ تو میگی بدوش
محمد:یکم درکم کن محسن، خودت شنیدی دکتر چی گفت،اگه دیر رسونده بودنش، اگه میمرد، میدونی موقعیت رسول...
محسن:خب خداروشکر اتفاقی نیفتاده الان که
محمد:وای، اعصابم اصلا بههَم..
با صدای زنگ گوشیش حرفش ناقص موند،
محمد:بله حسین
حسین:....
محمد:چییییی
محمد با ضرب بلند شد، زود رفتم کنارش
محسن:چیشده؟
دستشو بالا برد یکم
محمد:حسین پس شما اونجا چه غلطی میکردیننن، مگه دستبند نداشتتتت، اونهمه آدمو اونجا گذاشتم به عنوان مترسکککک
حسین:...
محمد گوشیش رو پرت کرد رو زمین که چند تیکه شد، خدا عاقبت امروز رو بخیر کنه
محسن:چیشده؟
محمد:فرار کرده
محسن:کی؟
محمد:کی میخواستی فرار کنه؟ بابام از گور بلند شده بعد فرار کرده
محسن:محمد توروخدا آروم باش، الان سکته میکنی، چت شده امروز
محمد:ساموئل فرار کرده، نفوذی داریم توی سایت، دونفر میدونستن و هیچی نگفتن، الان معلوم نیست با فرار ساموئل چه توبیخی واسه رسول و حافظ بِبُرن، بعد تو میگی آروم باشم؟چطووورییییی اخهههه
محسن:الان میریم بیمارستان همه چی معلوم میشه، خب
محمد اسلحهاش رو از کشو برداشت و رفت بیرون
امروز چرا همش داریم بد میاریم آخه،
خدا به دادمون برسه امروز با این اخلاق محمد
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:ساموئل فرار کرد😂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت دویست و بیستم💛
#محسن
محمد با سرعت روند سمت بیمارستان
وقتی رفتیم نیروهایی که گذاشته بودیم اونجا مراقب اومدن سمتون
محمد:معلومه شما ها اینجا چیکار میکنید؟؟ یعنی از پس یه نفر بر نیومدید؟؟؟
حسین:آقا شرمنده، ما هیچ کسُ ندیدم که حتی شبیه ساموئل باشه،
وقتی پرستار میره برای تزریق داروهاش، میبینه و به سرباز جلوی در اطلاع میده
داوود:آقا اون سرباز هم غیب شده
محسن:محمد ردیاب...
محمد:نه نذاشتیم، خیر سرم میخواستم نقشهام رو عملی کنم که اینجوری...ننادر
محسن:چی؟
محمد:زنگ بزن به رسول بگو بره پیش نادر، بگو همونجا بمونه، بگو نزاره چیزی بخوره یا کسی بره پیشش
محسن:چیزی شده؟
محمد:ساموئل قطعا نادرُ میخواد و واسه رسیدن بهش هر کاری میکنه، نفوذی هم که توی سایت داریم
محسن:خیله خب
از بچهها یکم دور شدمُ شماره رسولو گرفتم
رسول:جانم ؟
محسن:رسول برو توی سلول نادر، کنارش باش، نه بزار کسی بیاد داخل سلولش نه چیزی بخوره
رسول:اتفاقی افتاده؟
محسن:میام توضیح میدم، فقط رسول
رسول:بله؟
محسن:تو و حافظ نباید از سایت خارج بشید
رسول:بله میدونم، خدافظ
حتی نذاشت جواب بدم و قطع کرد،
صداش خیلی ناراحت بود، امروز بدجور غرورش زیر پا له شد
محسن:اِی خدایا شکرت
محمد:چیشد؟
برگشتم سمتش
محسن:هیچی
محمد:بریم اداره، اینجا کاری از دستمون بر نمیاد
محسن:باش
رفتیمُ سوار ماشین شدیم
محمد پشت فرمون بود، حس و حال هیچیُ نداشتم
ای بابا مثلا قرار بود این پرونده بسته بشه بریم اداره خودمون، اونجا هم حسابی کار داشتم، بنده خدا بچه ها تا الان فکر کنم کارارو کردن ولی خب،
محسن:محمد
محمد:جان
محسن:ارومی الان؟
محمد:آره
محسن:از لحنت معلومه
محمد:😂خوبم میگم محسن
محسن:با رسول و حافظ چیکار میکنن
لبخند از روی صورتش رفت و چند لحظه سکوت کرد
محمد:توبیخ
محسن:توبیخی که داری ازش حرف میزنی فرق داره با توبیخی که تو..
محمد:نگران نباش، فوق فوقش..
محسن:فوقشو نمیخوام، اصلشو میخوام
محمد:شاید خلع درجه بشن، یا اینکه یه مدت از کارای سایت دور بشن
محسن:آها
حرفی نزدم، صدای گوشیم بلند شد، امیرحسین بود، اصلا یادم نبود بهش زنگ بزنم
محسن:جانم بابا؟
امیرحسین:سلام بابا
محسن:سلام
امیرحسین:بابا من علیرضا رو کجا ببرم؟تنها که نمیتونم بزارمش توی خونه، باید برم سرکار
محسن:مگه مهدی نگفت تا دوروز نری
امیرحسین:چرا ولی خب..
محسن:بابا اگه میتونی کنارش باش، اگه نه که ببرش پیش زینب
امیرحسین:چیزی شده بابا؟ ناراحتی انگار
محسن:نه بابا چیزی نشده، فقط ممکنه امشب نیایم خونه
امیرحسین:باشه، کارم اونقدر مهم نیست، میمونم کنارش
محسن:دستت درد نکنه بابا، کاری نداری ؟
امیرحسین:نه، فقط مراقب خودتون باشید
محسن:چشم، خدافظ
امیرحسین:خدانگهدارتون
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:خلع درجه🥺❤️