(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت دویست و بیستو سوم💛
#رسول
با همون سردردم به کارام رسیدم
صدای اذان گوشیم بلند شد، قطع کردم
بعد از جمع کردن وسایل، برگه های مهم رو گذاشتم توی کشوم، بعد قفل کردم
رفتم بالا، بچه هاهم طبق معمول نشسته بودن توی نمازخونه
احسان:رسول چرا ساموئل فرار کرد؟
رسول:دیگه ببخشید بهش دسترسی ندارم تا ازش بپرسم چرا فرار کرد
احسان:وا چته تو، آقامحمد زده به برجکت، چرا تو..
رسول:دهن بسته لطفا
احسان:لوس
رسول:ببین اینجا.
محمدامین:لطفا کَل کَل نکنید، خواهش میکنم
رسول:به این بگو
رفتم وضو گرفتم، یکی دیگه مسکن برداشتم، فکر کنم معده درد امروز پدرمو در بیاره
برگشتم پیش بچهها، گوشهای نشستم و نمازمو خوندم،
فکرم خیلی درگیر بود،از این ناراحت نبودم که قراره توبیخ بشم، ولی از اینکه بخاطر بیعرضگی من پرونده رو هوا مونده عصبی میشدم،
زود نمازمو خوندم، اصلا دلم نمیخواست به چرت و پرتای بچهها گوش کنم، کاری هم نداشتم، هندزفری رو گذاشتم توی گوشم و چشم بستم،
صدای موسیقی هم کشیدم بالا تا صدایی نشنوم
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#احسان
فقط فرشاد و محمدامین کنارم بودن،
رسولم که گوشهای نشسته بود، سرش روی پاهاش بود،
احسان:نگا نگا، من بمیرم این انقدر زانوی غم بغل نمیگیره که الان گرفته
فرشاد:انقدر بهش گیر نده احسان، الان حال و حوصله نداره
احسان:یعنی چی، عه، اعصاب نداره که نداره، به من چه
محمدامین:یکم درکش کن خب، معلوم نیست باهاش چیکار کنن، بعد توقع داری بیاد واست برقصه؟
احسان:نخیر
بلند شدمو رفتم کنارش
دست گذاشتم شونهاش، سر بلند کرد و هندزفری رو از گوشش بیرون کشید
رسول:جان؟
احسان:چرا حالت بده؟
رسول:چرا باید خوب باشه؟
احسان:عه رسول
رسول:خب دارم راست میگم دیگه، چرا باید حالم خوب باشه تو این وضعیت؟
احسان:اصلا چرا همون موقع نرفتی به آقامحمد بگی، الانم اینجوری نمیشد
رسول یکم صداش رفت بالا و عصبانیت گفت
رسول:احسان ولم کن، توروخدا، اگه همون روز میومدم میگفتم، ازم مدرک میخواستن، حتی توام...
محمد:وقتی خواستیم بعد بگو
هر دوتامون برگشتیم سمت صدا
بابا و آقامحمد چند قدمی ما بودن، چرا نفهمیدم
زود از جام بلند شدم و سلام کردم
رسولم بدون هیچ تغییری گفت
رسول:میگفتی آقامحمد، خودت ازم مدرک میخواستی، نگو نمیخواستی که..
محمد:حداقل امنیت ساموئلُ میبردم بالا، که الان فرار نکنه،که الان پرونده رو هوا نمونه
رسول بلند شد و خواست بره ولی برگشت و گفت
رسول: اشتباه کردم درست، تاوانشو میدم، توبیخ..
محمد:بسته رسول، الان اصلا بحث توبیخ نیست، بحث سر اینکه چند روز دیگه دادگاه تشکیل میشه، بعد من برم بگم ببخشید مجرم فرار کرد، اونم از کجا؟؟ از سازمان امنیت ، خندهدار نیستتت؟ بعد الان فقط مشکل و بدبختی ما توبیخی شماست؟؟
به جای اینکه اینجا بشینید برید پشت سیستمهاتون تا ساموئل پیدا کنید،
چند لحظه توی نمازخونه سکوت شد، اوه اوه باز آقامحمد عصبی شد که
رسول چشم بست و چند تا نفس عمیق کشید، بعد رفت پایین
کمکم بچه ها هم رفتن، بابا بهم اشاره کرد که برم پایین
به حرفش گوش دادم و رفتم پایین
بچه ها پای سیستم هاشون مشغول کار بودن
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:۳تا مسکن؟؟؟؟😢💊
اول اینکه درباره قرص گفته بودین،
باید بگم که بعضی از مسکن ها قوی هستن و بعضی ها هم نه،
رسول مسکن قوی نخورد که حالش بد بشه، یا حتی به قول یه دوست عزیز کما بره
بعد یه وقفهای ایجاد شده،
حالا اگه در حقیقت ۳تا مسکن که قوی هم نیست و به قول آبجیم ضعیفه، توی رمان اینجوری نیست که بلا سر کسی بیاره، نگران نباشید😊
دوم اینکه گفتین چرا رسول با محمد بد حرف زد
خب دوستان بد باهاش حرف نزد،بهتره یکم درک کنیم چون تحت فشار بوده،
همه بچه ها و حتی محسن و محمدم تحت فشارن،
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت دویست و بیستو چهارم💛
#امیرحسین
شب بابا و رسول و احسان که اومدن اصلا قیافهها همشون دمق بود
خیر سرم امشب میخواستم فیلم بزارم یکم بخندیم، این آقا رسول بی ذوق که تا رسید گفت سرش درد میکنه رفت توی اتاق
بابا هم رفت حموم
فقط احسان بود که اونم روی مبل دراز کشیده بود
روی زمین نشستم،
امیرحسین:چه خبر شده احسان؟ چرا همه کلافهان؟
احسان:هیچی، سوژه پرونده فرار کرده، همه تقصیرا افتاده گردن رسول، واسه همینه
امیرحسین:چرا رسول؟
احسان:زیاد نمیتونم بگم، ولی خب رسول از چند روز قبل خبر داشته که یکی توی اداره براش خبر میبره، ولی به کسی نگفته تا مدرک جمع کنه، الانم چون سوژه فرار کرده برای رسول بد شده
امیرحسین:ای بابا، ولی احسان تو که گفتی زیاد نمیتونی بگی
احسان:عه امیرحسین، حوصله ندارم، گشنمه
امیرحسین:خب حالا، خودتو لوس نکن،غذا نیم ساعته دیگه آماده میشه
احسان:چی درست کردی؟
امیرحسین:دماغت گرفته دادا؟؟
احسان:بو نمیاد آخه
امیرحسین:آها😅 راستی هودُ روشن کردم
کباب تابهای درست کردم
احسان:نه بابا، بلد بودی و رو نمیکردی؟
امیرحسین:من از این کارا بلدم؟ عمو درست کرده
احسان:کجه رفتن؟ نه علیرضا هست نه عمو
امیرحسین:رفتن خرید،علیرضا از صبح حوصلهاش سر رفته بود
احسان:یه برو به رسول سر بزن، امروز خیلی حرف شنیده،از صبحم چیزی نخورده
امیرحسین:باشه الان میرم پیشش
احسان:زیر چایی هم روشن کن
امیرحسین:اَمر دیگه
احسان:داداشیی
امیرحسین:زهرمار، چایی تازه دَمه، برو بریز واسه خودت، فقط زیرشو خاموش نکن باباهم بیاد بخوره
احسان:باشه
بلند شدم و رفتم تو اتاق رسول
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#رسول
روی تخت خوابیدم، دلم خواب میخواست
چقدر امروز خسته شدم
چشمامو روی هم انداختم، این مدت اصلا وقت نکردم برم به آقاجون و بیبی سر بزنم، فقط هر روز زنگ میزنم بهشون
قصد داشتم الان فقط به خواب فکر کنم، نه به چیزه دیگه
یه امشبو آرامش داشته باشم، از فردا بدبختیه، آخه ساموئل بتمرگ سرجات واسه منم شر به پا نکن دیگه
پتو رو کشیدم روی خودم، خداکنه بیدارم نکنن که بدخواب نشم
چشم بستم که همون لحظه صدای در اومد
ای بابا، بزارید حداقل نیم ساعت بگذره بعد
رسول:بله
در باز شدو امیرحسین اومد داخل
امیرحسین:خواب بودی؟
بلند شدمو نشستم
رسول:نه داداش، خواب نبودم
اومد و کنارم نشست
امیرحسین:نمیای بیرون؟
رسول:خیلی خستم داداش
امیرحسین:شرمنده دیشب ما خوابیدم همه کارا افتاد گردن تو
رسول:نه بابا، کاری نبود دشمنات شرمنده باشن
امیرحسین:پس نمیای؟
رسول:خوابم میاد
امیرحسین:باشه بخواب پس
رسول:راستی علیرضا کجاست؟
امیرحسین:با عمو رفته بیرون، آها راستی رسول فردا نه پسفردا من وقتم آزاده ببرمش شهربازی؟
رسول:زحمت نشه برات؟
امیرحسین:نه بابا این چه حرفیه
رسول:شب بخیر
امیرحسین:شبت بخیر
روی تخت دوباره دراز کشیدم
امیرحسین پتو روم کشید و بعد از خاموش کردن برق رفت بیرون
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:امیرحسین بنده خدا😂💛
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت دویست و بیستوپنجم 💛
#محسن
ساعت ۹ بود که بلاخره این مهدی و علیرضا اومدن
علیرضا دوید سمتم و گرفتم تو بغلم
محسن:خوبی بابا
علیرضا:آله، باباجون، عمو بلام پاشتیل دِلِفت
محسن:نوشجونت
علیرضا:بابالسول تو؟
محسن:تو اتاق، خوابه
علیرضا از پام بلند شدو رفت تو اتاق
پشت سرش زود رفتم تا نزارم بیدارش کنه
ولی علیرضا درو محکم هُل داد و رسولم ترسیده از جاش بلند شد و دست گذاشت رو قلبش،
از قیافهاش خندهام گرفت، بلند زدم زیر خنده
تعجبش بیشتر شد
علیرضا زود رفت تو بغلش
رسول:چیشده؟
رفتم کنارش روی تخت نشستم
دستی به موهای علیرضا که تو بغل رسول بود کشیدم
محسن:هیچی نشده
رسول:خوبی علیرضا؟
علیرضا:آله بابایی، چلا باهام باژی نتلدی؟
رسول:شرمنده بابا، بعدا باهم بازی میکنیم
علیرضا:ایان
رسول:خب چی بازی کنیم؟
محسن:علیرضاجان، الان بابا رسول خوابش میاد..
علیرضا:ایااااان
محسن:خب باشه عزیزدلم چرا عصبی میشی آخه
مهدی:سلام سلام
رسول:سلام عمو
مهدی:بسته دیگه خوابیدی، بیاین برین که...
محسن:باز شام امشب افتاد گردن جناب سرگرد؟بابا شرمنده میکنید
مهدی:دیگه چیکار کنیم،پاشین دیگه خسته شدم
علیرضا:عمو باهم بلیم بیلون باز؟
مهدی:حال میکنی با من میای بیرونا
علیرضا:آله😍
مهدی:😂الهی قربونت برم
امیرحسین:قبول نیست
برگشتیم سمت امیرحسین که دست به سینه کنار چارچوب در وایساده بود
مهدی:منظور؟
امیرحسین:خدایی ما بچه بودیم انقدر قربون و صدقهمون میرفتی؟
مهدی:نه دیگه، تورو جوری که خودم دوست داشتم تربیت کردم که اینجوری از آب دراومدی، اون احسانو میبینی، اونو بابات تربیت کرد شد این، علیرضا رو هم ۳ سال دستم نبوده ولی خب اشکال نداره، از الان مهمه، جوری تربیتش کنم که حظ کنید
محسن:احسان مگه چشه؟
مهدی:چش نیست، بیا برو بیرون ببین چطوری خوابیده، جوری دهنشو باز کرده که یه سوسک هم بره تو دهنش نمیفهمه
علیرضا:سوست تو؟
مهدی:چی؟
رسول:میگه سوسک کو
مهدی:اها، میرم فردا واست پلاستیکیشو میخرم، تا همه رو بترسونی
علیرضا:باس😍
محسن:بچمو چیکار داری آخه، خوابیده، خسته شده از صبح
مهدی:کوه کنده انگار
امیرحسین:حالا ول کنید، گشنمه بریم شام بخوریم
محسن:بریم، علیرضا بابا بیا بغلم بریم باهم
علیرضا:بلیم
محسن:رسول بابا پاشو بریم
رسول:میام الان، لباس عوض کنم خدمت میرسم
محسن:باشه
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#محمد
روی پله های سرد نشسته بودم
فکر درگیر پرونده بود، درگیر ساموئل، رسول و حافظ
ای بابا، تازه داشتم پرونده رو میبستم ولی این اتفاق افتاد
انقدر ذهنم درگیر بود که متوجه حضور عطیه نشدم
عطیه:محمدجان
محمد:جانم
عطیه:چرا اینجا نشستی؟سرما میخوری
محمد:هیچی، ذهنم درگیره، گفتم یکم هوا بخورم
عطیه:زیاد نخور رودل میکنی
خندهای کردم و بهش نگاه کردم
محمد:آخر معلوم نشد این فسقله دختره یا پسر؟
عطیه:خیررر
محمد:انشاءالله سالم بهدنیا بیاد، فرقی نمیکنه
عطیه:انشاءالله، بیا بریم استراحت کن یکم، خستهای
محمد:الان میام
عطیه:منتظرم
عطیه رفت، منم چند دیقه نشستم و بعدش بلند شدم رفتم داخل
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:تربیت مهدی🤣🌱
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت دویست و بیستو ششم💛
#ساموئل
از خواب که بیدار شدم دیدم روژین نیست
پتو رو کنار زدم و از تخت پایین اومدم، پله هارو پایین رفتم دیدم داره با تلفن حرف میزنه
روژین:آره آره، ببین من سالم میخوامش،
پشت خط:....
روژین:اشکال نداره فقط واسم بیارش، چطوری مهم نیست
پشت خط:....
روژین:تا آخر هفته واسم باید بیاریش،همینجا
پشت خط:....
روژین:گفتم همینجاااا
پشت خط:....
روژین:بای
تماس رو که قطع کرد برگشت سمتم
روژین:عه بیدار شدی عزیزم، خوب خوابیدی؟
ساموئل:آره، با کی داشتی حرف میزدی؟
روژین:حالا حالاها مونده تا منو بشناسی عزیز دلم، یه کاری میخوام بکنم کارستون،اصلا بفهمی چیهها هر چی داری به نامم میزنی
همینجوری که داشتم باقی پله ها پایین میرفتم بلند زدم زیر خنده
ساموئل:با چی میخوای سورپرایزم کنی؟
روژین:حالا
ساموئل:خب بگو دیگه
روژین:سورپرایزو میگن؟؟؟
ساموئل:😅خب باشه ببخشید
روژین:قهوه یا..
ساموئل:قهوه
روژین:شاید پیشنهاد بهتری بود بعدی
ساموئل:باز قهوه رو انتخاب میکردم، این مدت انقدر آب خوردم تمام آب بدنم رو پر کردم
روژین:🤣خیلی باحالی تو، الان واست یه قهوه تلخ تلخ میارم، جون بگیری
ساموئل:ممنون
روژین رفت تو آشپزخونه، منم جلوی تیوی نشستم
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#محمد
#دوروزبعد
زنگ زدم به سعید تا بیاد پیشم،
این محسنم هر روز یه جاش درد میکنه
محمد:سردردت بهتر نشد؟ تو چرا به رسول رفتی؟
محسن:اولا رسول به من رفته نه من به رسول، دوما سردرد رسول بخاطر اینکه پشت سیستم میشینه
محمد:و سردرد شما بخاطره؟
محسن:اعصاب
محمد:از دست تو محسن، میخوای واست قرص بیارم؟
محسن:دوساعت پیش خوردم، بهتر شده یکم
در اتاق زده شد و سعید اومد داخل
سعید:جانم آقا؟کارم داشتید؟
محمد:آره، ی جلسه برای عصر تشکیل بدین تا دوباره پرونده رو مرور کنیم
سعید:چشم آقا
محمد:اها بیا اینارو هم بده به رسول، بگو زود بررسی کنه واسم بیاره
سعید:چشم آقا، بااجازه
سری تکون دادم و رفت بیرون
دوتا چایی ریختم و گذاشتم روی میز، قندون هم برداشتم و گذاشتم رو میز، بعدم روبهروی محسن نشستم
محمد:اعصابت بخاطر پرونده بههم ریخته؟
محسن:نمیدونم، دلشوره دارم اصلا، هر لحظه ..
محمد:عملیات نداریم که،یا اصلا قرار نیست..
محسن:نمیدونم محمد، نمیدونم، حالم بده
محمد:نگران نباش برادر من،هیچ اتفاقی نمیافته
محسن:انشاءالله، خدا از دهنت بشنوه
دوباره صدای در اومد و رسول وارد شد
رسول:بفرمایید
محمد:تکمیل بود؟
رسول:آره فقط امضا نداشت که زدم
محمد:دست شما درد نکنه،سعید بهت گفت که..
رسول:بله بهم گفت جلسه داریم
محمد:خوبه
رسول:کاری ندارین باهام؟
محمد:نه، برو
رسول که بیرون رفت ما هم مشغول چایی خوردن و حرف زدن شدیم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:فعلا نشد هیجانی😂❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت دویست و بیستوهفتم 💛
#محسن
دور میز کنفرانس نشسته بودیم
رسول که کنارم بود داشت توی برگه چیزایی مینوشت
لپتاپی هم که جلوش بود، تصاویر مضنونی پرونده رو میآورد
محمد:رسول اون یکی تصویر رو بنداز
رسول:چشم
گوشی رسول زنگ خورد
با یه ببخشیدی قطع کرد، محمد دوباره مشغول صحبت شد،
محمد:خب ساموئل...
و دوباره صدای تماس رسول مانع صحبت شد
قطع کرد و بازم شرمنده ببخشیدی گفت
محمد بیخیال شد و خواست حرف بزنه که گوشی رسول دوباره زنگ خورد
رسول:ای تف به این شانس، هیچ وقت گوشیم زنگ نمیخوره جز الان..
محمد:پاشو برو بیرون جواب بده، شاید کار واجب داره
رسول:آخه امیرحسین الان با من چه کاره واجبی داره؟
محمد:رسول برو بیرون جواب بده
رسول با حرص بلند شد و رفت بیرون
تک خندهای کردم، محمدم سری تکون داد و مشغول حرفزدن شد
چند دیقهای گذاشت که در با شدت زده شد و بعد علی وارد شد
محمد:چهخبرههه
علی:ر.رسول
از جام بلند شدم و گفتم
محسن:رسول چی؟
علی:حالش بد شده، نمیدونم چرا
زود علی رو کنار زدم رفتم بیرون
دیدم رسول پای پله ها زانو زده
کنارش نشستم، بچه هام اومدن پیشم، محمد کنارم نشست
محسن:رسول بابا خوبی؟
ولی رسول خیره شده بود به گوشی
از دستش گرفتم و دیدم امیرحسین هنوز پشت خطه
محسن:الو امیرحسین
امیرحسین:بابا بدبخت شدیم😭
محسن:چرا داری گریه میکنی؟؟؟ چیشده؟
امیرحسین:با.با..
محسن:امیرحسین دودیقه گریه نکن بگو چیشده،
دیگه مخاطبم امیرحسین نبود، چند لحظه گذشت که صدای کمیل پیچید تو گوشم
کمیل:....
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#ساموئل
صدای گریهاش بدجور تو مخم بود
رو به روژین گفتم
ساموئل:این بچه کیه برداشتی اوردی،اعصاب واسم نذاشته
روژین در اتاقو بست
روژین:بچه همون آقا رسوله
ساموئل:چی؟اون پسره بچه داره؟؟؟پس چرا رادوین چیزی به من نگفته؟
روژین: کسی که این ۳ سال داشته مدرک جمع میکرده بر علیهت چه توقعی داری آخه
ساموئل:حالا میخوای چیکار کنی؟
روژین:یکم تحت فشار گذاشتن ایرادی نداره که
با صدای بلند خندید و از پله ها رفت پایین، واقعا من اینو هنوز نشناختم
روژین:منصور یه چیزی به این بچه بده کوفت کنه خفه بشه، اعصاب صداشو ندارم
منصور:چشم خانم
منصور رفت بالا،
منم کنار روژین که بیخیال نشسته بود و داشت قهوه میخورد نشستم
ساموئل:میدونی چیکار کردی؟؟؟ اینجوری همه...
روژین:هیچ اتفاقی نمیافته، بعدم تو به من اعتماد نداری؟
ساموئل:چرا عزیزم ولی...
روژین:ولی نداره، اصلا میخوام ببرمش کانادا واسه خودم
ساموئل:چیییی؟واسه خودت
روژین:اوهوم، بچه خوشگلیه، ببریم بشه بچه منو تو، هوم؟نظرته؟
ساموئل:عزیزم این اصلا شدنی نیست، اون بچه، بچهیِ یه ماموره، میدونی اگه بفهمن کار ما بوده که حتما میدونن برامون بد میشه
روژین:عه ساموئل، من این بچه رو میخوام
حرفی نزدم، آخه این چرا الان باید به سرش بزنه واسه بچه داشتن؟؟؟ ما هنوز ازدواج نکردیم
بلند شدم رفتم بالا، میخواستم یکم استراحت کنم، ولی قبلش رفتم سری به بچه زدم، دیدم خوابه
ساموئل:زیاد که بهش ندادی؟
منصور:نه بابا، یکم خوابآور ریختم تو حلقش تا خفهخون بگیره
ساموئل:از کجا دزدی؟
منصور:شهربازی
در اتاقو بستم رفتم تو اتاقم، روی تخت دراز کشیدم چشم بستم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:علیرضا رو دزدیدن🥺💘
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت دویست و بیستو هشتم💛
#محمد
باز یه مصیبت دیگه؟
وای خدایا، دلم میخواد بگیرم بخوابم وقتی بلند میشم این پرونده تموم شده باشه
صدای محسن میلرزید،
دستای رسول میلرزید و زل زده بود به زمین
احسان:رسول، دا.داش منو نگاه
ولی رسول هیچ توجهی نکرد، گوشی رو از دست محسن کشیدم
محمد:الو امیرحسین؟
کمیل:کمیلم آقا، بفرمایید
محمد:کجایید شما؟
کمیل:شهربازی هستیم الان
محمد:ببینید دوربین داره اونجا یا نه، تصویر کسی که علیرضا رو برده پیدا کن، همین الان
کمیل:چشم آقا
محمد:لوکیشن شهربازی هم بفرست به همین خط
کمیل:الان میفرستم واستون آقا،
تماس رو قطع کردم
دوباره نگاهم برگشت سمت رسول که بدجور شکه شده بود،
محمد:یه لیوان آب قند بیارین براش
فرشاد:چچشم آقا
محمد:رسول خوبی؟
و بازم هیچی... انگار زبونش قفل کرده
بلند شدم رو به محسن گفتم
محمد:باید بریم شهربازی
محسن:اونجا که چیزی نمیشه بدست اورد؟؟
محمد:تنها سرنخ اونجاست، باید بریم،احسان،فرشاد
احسان:بله
فرشاد:جانم آقا
نزدیک تر رفتم و آروم بهشون گفتم
محمد:رسولو ببرین نمازخونه،نزارید کسی نزدیکش بشه، حتی بچه های خودمون، تاکید میکنم هیچ کس جز شما دونفر نباید کنارش باشن، نزارید اون یکی موبایلش هم در دسترس باشه
فرشاد:چرا اخه؟
محمد:بچه ها ما هنوز نفوذی رو پیدا نکردیم، ممکنه بخوان به رسولم صدمه بزنن، مراقبش باشید، نزارید از سایت خارج بشه، متوجه شدید؟
فرشاد:بله آقا
احسان:بله
محمد:بریم
با محسن و بچه ها زود رفتیم پارکنیگ و سوار ماشین شدیم
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#کمیل
همه جا بههم خورده بود،
امیرحسین که توی ماشین نشسته بودم و همش گریه میکرد، انگار نه انگار که جلوی سربازا یکم باید غرور داشته باشه ادم، ولی این اصلا واسش مهم نیست
رفتم سمت ماشین امیرحسین، دستم رفت که درو باز کنم ولی خب بسته بود
یکم سرمو کج کردم دیدم سرش روی فرمونِ
شونه هاش میلرزید
زدم به شیشه ولی هیچ واکنشی نشون نداد
سرباز:ببخشید آقا
برگشتم که احترام نظامی گذاشت
کمیل:چشیده؟
سرباز:آقا از اداره امنیت اومدن
کمیل:خیله خب بریم، فقط تو برو آگاهی..
محسن:کمیل
کمیل:بعدا بهت میگم میتونی بری، سلام آقا
محسن:سلام چی شده؟
کمیل:آقا راستش منم چیزه زیادی نمیدونم، امیرحسین از همون اول رفته تو ماشین
محسن:علیرضا چی؟
کمیل:آقا یه مردی که نقاب داره علیرضا رو بغل میکنه، بهش به آبمیوه میده و میبرتش، پلاک ماشینشو استعلام گرفتیم، سرقتی بود
محسن:امیرحسین کجاست؟
کمیل:تو ماشین آقا، میشه یکم باهاش حرف بزنید؟حالش خیلی بده،
محسن:باشه
محمد:سلام، تصاویر دوربینا؟
آقا محسن نموند و رفت سمت ماشین،
منم با آقامحمد کنار رفتم تا بهش توضیح بدم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:شکه شده💘
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و بیستو نهم💛
#محسن
به شیشه زدم ولی خب سر بلند نکرد
فکر کرد کمیلم که همینجوری داد زد
امیرحسین:ولمممم کننن، میخوام بمیرم، ولم کن دیگهههه
سر بلند کرد که دید منم، زود اشک هاشو پاک کرد و درو باز کرد
سوار شدم، همینکه به سمتش برگشتم تو بغلم فرو رفت، دست کشیدم به کمرش تا خواستم حرفی بزنم، حرفمو قطع کرد
امیرحسین(باگریه): بخدا یه لحظه حواسم پرت شد، خودش گفت میخواد براش پشمک بگیرم، بابا بخدا بهش گفتم جایی نره و کنارم وایسا.. ولی دوید، طول کشید تا حساب کنم، بابا همه جارو گشتم دیدم نیست😭
انگار لال شده بودم واسه آروم کردنش، اصلا چطور میتونستم حرفی بزنم، وقتی که صدام میلرزید، وقتی بغض داشت خفهام میکرد
وقتی خودم از تو داغون بودم
چشم بستمو سرمو گذاشتم روی سرش
صدای گریهاش حالمو بیشتر خراب میکرد، ولی خودم چی؟ گریه میکردم تو این وضعیت؟ تو این وضعیتی که رسولم حالش بد بود، امیرحسینم خودشو مقصر میدونه، احسانم نگرانِ و دل تو دلش نیست، علیرضام معلوم نیست کجاست و حالش چطوره، چطوری گریه نکنم خدا؟آره پدرم، آره میدونم که باید کوه باشم ولی نه، دیگه نمیتونم کوه باشم، من پیر شدم جون ندارم، من واسه اینجور هیجانات پیر شدم، ضعیفم خدایا
زیر لب ذکر آقا اباعبدالله رو گفتم، شاید الان تو این وضعیت این ذکر میتونست آرامبخش باشه واسم
در سمتم باز شد، سرمو کج کردم دیدم مهدی با اخمهمیشگی رو صورتش داره بهم نگاه میکنه
مهدی:بسته دیگه، امیرحسین باتواممیگم بسته بلند شو، خجالت بکش، یه ساعته داره گریه میکنه، مگه عموت مرده؟ پیدا میشه، بلند شو دارم بهت میگم امیرحسینننن
امیرحسین:اگه بخاطر بیعرضگی من نبود الان همچین اتفاقی نمیافتاد، میگی چیکار کنم عمو؟عروسی بگیرم واسه خودم؟؟
من خر برداشتم آوردمش اینجا، اگه نمیآوردمش الان..
مهدی:این حرفا برات میشه علیرضا؟؟ برای محسن علیرضا؟ها؟ جواب منو بده. برات میشه علیرضا؟
امیرحسین:نه نه نمیشهههه ولی آروم که میشم،
مهدی:اول باید به دل ناآروم رسول فکر کنی بعدش به دل خودت، بسته دیگه خجالت بکش،به جای اینکه زانوی غم بغل بگیری بیا کمک کن تا پیداش کنیم، تا بتونی سرتو جلوی رسول بالا بگیری، باتوااام میگم بلند شو
محسن:مهدی جان یکم آروم باش
مهدی:میخوام آروم باشم ولی این پسرت میزارهههه، پاشو بهت میگم امیرحسینننن
امیرحسین ناچار از ماشین پیاده شد، منم همراهش پیدا شدم
مهدی:اشکاتو پاک کن، خیر سرت مَردی
امیرحسین:مگه مردا دل ندارن؟ مگه مردا غم و غصه ندارن؟ من از این جمله بدم میاد پس هی تکرار نک...
مهدی:نخیر، مردا اتفاقا دل دارن، دلی هم پر از غم و غصه دارن،ولی اسم روشه، مَرد، مَرد یعنی اینکه هر چی درد داره بریزه تو خودش و واسه دل بقیه یه کاری بکنه، پس توام الان مَرد باش و واسه آروم کردن دل داداشت، علیرضا رو پیدا کن
با زنگ خوردن گوشیم مکالمه بینشون تموم شد
دیدم احسانِ، استرس و نگرانیم ده برابر شد، نکنه واسه رسول اتفاقی افتاده باشه؟
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:تعریف مرد🥲💘
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و سیام 💛
#محسن
با ترس و لرز تماس رو وصل کردم
محسن:جانم بابا؟
احسان:بابا چیشد؟پیداش کردین؟
محسن:ن هنوز،چیزی شده؟رسول حالش خوبه؟
احسان:نه بابا، هنوز تو شکه، میترسم اتفاقی واسش بیفته
محسن:یکم باهاش حرف بزن، ببین میتونی..
محمد:محسن بیا
محسن:احسان بابا من کار دارم باید برم، مراقب رسول باش، اگه خبری شد خودم بهت زنگ میزنم
احسان:باشه، خدافظ
تماس رو قطع کردم و رفتم سمت محمد
محسن:چیشده؟
محمد:باید بریم اداره تا دوربین های شهری رو بررسی کنیم
سعید:آقا هیچ چیز مشکوکی اینجا نیست
محمد:خیله خب، اینجا چیزی گیرمون نمیاد باید بریم اداره
محمدامین:آقا ممکنه کار ساموئل باشه؟
محمد:هنوز نمیدونیم،ولی دوتا احتمال هست، یا اینکه کاره ساموئلِ یا میخوان از طریق علیرضا پول بگیرن
داوود:پیدا میشه دیگه؟
محمد:انشاءالله
بریم بچه ها..فقط مهدی جان چند لحظه بیا
مهدی:جانم
محمد:مهدی لطفا این پرونده رو...
مهدی:فعلا که معلوم نیست کاره کیه، پرونده این آدم ربایی هم دادن به من، اگه کوچیکترین ردی از سوژه های پرونده شما زدیم پرونده رو میدیم به خودتون، خودتم خوب میدونی محمد، این کار وظیفه شما نیست، قول میدم پیداش کنم
محمد:خیله خب، فقط اگه چیزی پیدا کردی حتما بگو، حالا ماهم میگردیم شاید یه چیزی پیدا کنیم
محسن:بهتره ما روی پیدا کردن نفوذی و ساموئل تمرکز کنیم، پیدا کردن علیرضا رو به عهده مهدی بزاریم
محمد:خیله خب
امیرحسین:شما که الان یه پرونده پیچیده تو دستتون دارین من..
مهدی:تو ساکت باش
کمیل:جناب سروان چند لحظه تشریف میارید
امیرحسین:اومدم
امیرحسین که رفت منم رفتم نشستم توی ماشین
خدایا تورو به سر بریده آقا اباعبدالله قسمت میدم، بچم سالم پیدا بشه، نزار دوباره رسولم گرفتار یه غم دیگه باشه
ازت خواهش میکنم،
چشم بستم و سرمو تکیه دادم به صندلی
چند دیقه گذشت که یکی سوار ماشین شد و راه افتاد
اصلا دلم نمیخواست چشم باز کنم
دوباره شروع کردم به ذکر گفتن، شاید یکم آروم میشدم
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#فرشاد
فرشاد:احسان جان بسته دیگه، سرگیجه گرفتم انقدر راه رفتی، این داداشت الان حالش خوب نیست، توام از اون بدتر
احسان:میگی چیکار کنم؟ اون از رسول که...
حرف احسان که ناقص موند رد نگاهش رو گرفتم رسیدم به رسول که داشت از نمازخونه خارج میشد، با احسان زود رفتیم دنبالش
فرشاد:رسول جان یهلحظه صبر کن داداش
ولی اون اهمیتی به صدا زدنهای ما نکرد
احسان:داداش، قربونت برم، آقامحمد گفته که..
رسول برگشت، بمیرم الهی که چشماش پر بود
رسول:میخوام برم دنبال بچم، نرم؟؟ محمد گفته نرم دنبال جیگر گوشهام؟؟؟
احسان:دورت بگردم ولی...
رسول:من بدون بچم یهروزم نمیتونم تحمل کنم، الانم باید برم دنبال بچم..شده تک تک خونه های این شهر رو میگردم ولی پیداش میکنم، زیر سنگم میگردم تا پیداش کنم، واسم مهم نیست محمد چی گفته، خب؟ پس دنبالم نیاید
تند تند از پلهها رفت پایین، نگاهی به احسان کردم که سرش رو انداخته بود پایین
فرشاد:چیشد؟؟بیا بریم دنبالش بابا، محمد پدرمونو درمیاره
زود با احسان رفتیم دنبالش
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:بمیرم الهی🥺💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و سیو یکم💛
#محمد
وارد که شدیم علی به سرعت سمتمون اومد
علی:آقا
محسن:چیشده علی؟
علی:آقا رسول رفته
محمد:چییی؟کجا رفته؟؟؟ مگه من بهتون..
علی:آقا نمیدونم کجا رفته، ولی از شک که خارج شد یهو پاشد رفت، احسان و فرشاد خیلی سعی کردن جلوش رو بگیرن ولی خب رسول رفت، الانم بچه ها رفتن دنبالش، ولی یک ساعته که رفتن، الان به احسان زنگ زدم گفت پیداش نمیکنن
محمد:لعنت بهتتتتت
انقدر این چند روز فشار روم بود که تمام بدنم نبض میزد
دیدم محسن داره میره
زود دستش رو گرفتمو سوالی بهش نگاه کردم
محسن:میخوام برم دنبالش، دیگه طاقت دوری رسولو ندارم محمد
محمد:پس صبر کن باهات بیام
محسن:نه نمیخواد، میخوام یکم تنها باشم
محمد:خیله خب، پیداش کردی بهم خبر بده
محسن:باش، فقط زنگ بزن به احسان و فرشاد بگو برگردن
محمد:خیله خب، باشه
محسن خدافظی آرومی کرد و رفت
منم رفتم تو اتاقم
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#محسن
ساعت ۹ شب بود، همه جایی که فکر میکردم شاید رفته باشه رو گشتم ولی خب، انگار آب شده رفته زمین
احسانم که چندبار زده زده و جواب ندادم، حتما تا الان کلی نگران شده
خسته شده بودم، از صبح پشت فرمون بودم
گوشیم زنگ خورد دیدم شماره خونه حاجآقا هست، صبح وقتی رفتم تنها بود و من تونستم با حاجآقا حرف بزنم و بگم که چیشده، بهش گفتم که وقتی اومد بهم زنگ بزنه، خداکنه خوش خبر باشه
تماس رو وصل کردم
محسن:سلام حاجآقا
آقاجون:سلام آقامحسن، خوبی پسرم؟
محسن:راستشو بگم نه، خوب نیستم، رسول اومد اونجا؟
آقاجون:آره پسرم نگران نباش، یه ربعی میشه اومده رفته تو خونش،
محسن:خب خداروشکر، فقط میشه من مزاحمتون بشم؟
آقاجون:این چه حرفیه، خونه خودته پسرم،
محسن:ممنونم، الان میام، خدانگهدار
آقاجون:بسلامت
تماس رو قطع کردم، روندم سمت خونشون، یکم ترافیک بود ولی خب زود باز شد و منم با سرعت ۹۰ رفتم و رسیدم
ماشینو قفل کردم
زنگ رو زدم که باز کردن
محسن:سلام حاجآقا
آقاجون:سلام پسرم خوشاومدی، بیا تو، رسول تو خونه خودشه
محسن:میتونم برم پیشش؟
آقاجون:معلومه، راحت باش، فقط محسن جان، میدونم الان از صبح چیزی نخورده، بیبی براش یکم سوپ درست کرده، ببر براش شاید تونستی راضیش کنی یکم غذا بخوره
محسن:حتما
آقاجون:الان میرم برات بیارم، خودتم میخوری؟
محسن:نه بابا حاجآقا، تو این وضعیت هیچی از گلوم پایین نمیره
آقاجون:نگران نباش، پیدا میشه، امیدت به خدا باشه
محسن:همیشه که امیدم بهش بوده و ناامیدم نکرده، انشاءالله که اینبار هم امیدارم میکنه
آقاجون:انشاءالله، الان میام
محسن:چشم، همینجا وایسادم تا بیاین
آقاجون:میدونم حال تعارف نداری، ولی رنگ به روت نمونده پسرم، بشین روی تخت تا بیام، اینجوری که خودتم نمیتونی رسولو آروم کنی
راست میگفتن، من نمیتونستم رسولو آروم کنم وقتی که خودم ناآروم بودم
حاجآقا رفتن داخل و چند دیقه بعد با سینی که داخلش یه لیوان شربت و یه کاسه سوپ بود خارج شد
سمتش رفتم
آقاجون:بیا پسرم، این شربتو بخور یکم حالت جا بیاد،
محسن:دست شما درد نکنه، زحمت دادم بهتون
آقاجون:این چه حرفیه
چند قلوب به زور خوردم و دادم بهشون،
کاسه رو برداشتم و دوباره تشکر کردم، رفتم سمت خونه
آروم درو باز کردم و وارد شدم، خونه تو تاریکی و سکوت فرو رفته بود
همه جا رو گشتم ولی دیدم در اتاقی بازه، رفتم سمتشو دیدم تو اتاق علیرضاست
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:رفته اتاق علیرضا....(:💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و سیو دوم💛
#محسن
کاش میمردم و این صحنه رو نمیدیدم
آخه چرا، چرا رسولم باید این همه درد داشته باشه؟
لباسا و اسباببازی های علیرضا رو کنارش چیده بود، خودشم بینشون دراز کشیده بود آروم دست میکشید به لباساش
اولین قطره اشک، دومین اشک و...
کاسه رو گذاشتم روی میز و خودمم کنارش نشستم
محسن:رسول بابا
رسول:گشتم بابا، هرجایی که بلد بودمُ گشتم ولی نبود، بابا بچم نبود، کسی که نفسم به نفسش وصله نبود،جیگر گوشهام نبود بابا
نمیدونستم چی بگم تا آروم بشه، اصلا مگه جمله هم هست که بتونه آرومش کنه؟
دست کشیدم به موهاش، اینجوری هیچ کدوم آروم نمیشدیم ولی خب، بهتر از هیچی بود
رسول:بابا توروخدا یه چیزی بگو، یهچیزی بگو تا آروم بشم، یه چیزی بگو تا امیدوار باشم بچم پیدا میشه، بگو بابا، یه چیزی بگو
چشم بستم، خدایا...
محسن:پیدا میشه
رسول:کی؟
محسن:زود
رسول:چند ساعت؟چند روز؟
محسن:خیلی زود
رسول:خیلی زود یعنی کی؟
محسن:خیلی زود یعنی...
رسول:اگه،اگه، اگه ازم بگیرنش چی؟
اینو گفتو سرشو فرد کرد توی لباسای علیرضا و گریه کرد،
چندمین قطره اشک شد؟
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#روژین
ساموئل:خسته نشدی سه ساعته رفتی جلو آینه داری آرایش میکنی؟
روژین:واسه تو دارم آرایش میکنم عزیزم
ساموئل:من ولی چهره خودتو بیشتر دوست دارم
روژین:تو اصلا چهره منو بدون آرایش دیدی سامی؟😂
ساموئل:از دست تو، حالا یه چیزی
روژین:جانم
ساموئل:جدی میخوای این پسره رو...
روژین:خیلی خوشگله سامی، اصلا به دلم نشسته، اصلا میخوام امشب پیش خودم بخوابه، البته ها چون هی نق میزنه به منصور میگم یه چیزی بهش بده بخوابه
ساموئل:از صبح همش داری بهش خوابآور میدی، یه چیزش میشه
روژین:هیچی نمیشه، نگران نباش، خب خوشگل شدم؟
ساموئل:عالی شدی عزیزم
روژین:میدونستم، خب من میرم پیش این بچهِ، راستی گفتم به بچه ها تا یه شماره تلفن از این آقا رسوله پیدا کنن، یکم زجرکش کردن اشکال نداره، اتفاقا جیگرمو خنک میکنه
ساموئل:باشه،
لبخندی زدم و از کنار سامی گذشتم
پله هارو بالا رفتم و در اتاقُ باز کردم
گوشه افتاده بود، از صبح هم کلا خواب بود ، یه دیقه بیدار میشه مخمو میخوره، پس همون بهتر که بخوابه
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#امیرحسین
#دوروزبعد
امیرحسین:آقای محترم، داری میگی شکایت داری، خب چشم بررسی میکنیم، میگی بچتو زدن، خب چشم بررسی میکنیم، ولی نه چهرهشون یادته، نه مدرکی داری، خب من چطوری شکایت نامه شما بنویسم و بررسی کنم پروندهتون رووو؟؟؟؟
آقا:چرا دارین داد میزدید، مثلا شما..
امیرحسین:ببین حوصله جر و بحث با شمارو ندارم، اگه چهره اوناییکه پسرتو زدن یادت هست بفرستمت چهره نگاری، وگرنه من نه وقت دارم واسه چرت و پرت شما حروم کنم نه حوصلشو
آنقدر روم فشار بود که دنبال یا جرقه بودم که منفجر بشم، هر چقدر میخواستم آروم رفتار کنم ولی نمیشد، صدام تو کل اتاق پیچیده بود
پرونده رو محکم کوبیدم روی میز جلوی مرده
که همون لحظه در با شدت بدی باز شد و چهره عصبی عمو نمایان شد
مهدی:چه خبره اینجا؟مگه سر آوردی سروان؟
آقا:نخیر اینجا همه باید با داد و فریاد جواب بدن، بیا کنار آقا، بدبخت ما که دلمون گرمه شماست
مهدی:من ازتون معذرت میخوام آقا، بفرمایید اینجا بچه ها به شکایتتون رسیدگی میکنن
آقا:لازم نکرده، از رفتار ایشون فیض بردیم
مهدی:من واقعا شرمندهام، اصلا خودم الان میام پیگیر شکایت شما میشم، بفرمایید اتاق انتهای راهرو
آقا:ممنون
مرده که رفت عمو باز برام اخم کرد،
من نمیدونم چرا هیچکس تو این دنیای لعنتی آدمو درک نمیکنه
واقعا چقدر اضافهام تو این دنیا،
اخه چقدر باید آدم دلش بشکنه تا این سرنوشت کوتاه بیاد؟؟؟
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:واقعا🙂💔
کسی نیست یکم آدمو درک کنه تو این دنیا🌱