(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و سیو دوم💛
#محسن
کاش میمردم و این صحنه رو نمیدیدم
آخه چرا، چرا رسولم باید این همه درد داشته باشه؟
لباسا و اسباببازی های علیرضا رو کنارش چیده بود، خودشم بینشون دراز کشیده بود آروم دست میکشید به لباساش
اولین قطره اشک، دومین اشک و...
کاسه رو گذاشتم روی میز و خودمم کنارش نشستم
محسن:رسول بابا
رسول:گشتم بابا، هرجایی که بلد بودمُ گشتم ولی نبود، بابا بچم نبود، کسی که نفسم به نفسش وصله نبود،جیگر گوشهام نبود بابا
نمیدونستم چی بگم تا آروم بشه، اصلا مگه جمله هم هست که بتونه آرومش کنه؟
دست کشیدم به موهاش، اینجوری هیچ کدوم آروم نمیشدیم ولی خب، بهتر از هیچی بود
رسول:بابا توروخدا یه چیزی بگو، یهچیزی بگو تا آروم بشم، یه چیزی بگو تا امیدوار باشم بچم پیدا میشه، بگو بابا، یه چیزی بگو
چشم بستم، خدایا...
محسن:پیدا میشه
رسول:کی؟
محسن:زود
رسول:چند ساعت؟چند روز؟
محسن:خیلی زود
رسول:خیلی زود یعنی کی؟
محسن:خیلی زود یعنی...
رسول:اگه،اگه، اگه ازم بگیرنش چی؟
اینو گفتو سرشو فرد کرد توی لباسای علیرضا و گریه کرد،
چندمین قطره اشک شد؟
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#روژین
ساموئل:خسته نشدی سه ساعته رفتی جلو آینه داری آرایش میکنی؟
روژین:واسه تو دارم آرایش میکنم عزیزم
ساموئل:من ولی چهره خودتو بیشتر دوست دارم
روژین:تو اصلا چهره منو بدون آرایش دیدی سامی؟😂
ساموئل:از دست تو، حالا یه چیزی
روژین:جانم
ساموئل:جدی میخوای این پسره رو...
روژین:خیلی خوشگله سامی، اصلا به دلم نشسته، اصلا میخوام امشب پیش خودم بخوابه، البته ها چون هی نق میزنه به منصور میگم یه چیزی بهش بده بخوابه
ساموئل:از صبح همش داری بهش خوابآور میدی، یه چیزش میشه
روژین:هیچی نمیشه، نگران نباش، خب خوشگل شدم؟
ساموئل:عالی شدی عزیزم
روژین:میدونستم، خب من میرم پیش این بچهِ، راستی گفتم به بچه ها تا یه شماره تلفن از این آقا رسوله پیدا کنن، یکم زجرکش کردن اشکال نداره، اتفاقا جیگرمو خنک میکنه
ساموئل:باشه،
لبخندی زدم و از کنار سامی گذشتم
پله هارو بالا رفتم و در اتاقُ باز کردم
گوشه افتاده بود، از صبح هم کلا خواب بود ، یه دیقه بیدار میشه مخمو میخوره، پس همون بهتر که بخوابه
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#امیرحسین
#دوروزبعد
امیرحسین:آقای محترم، داری میگی شکایت داری، خب چشم بررسی میکنیم، میگی بچتو زدن، خب چشم بررسی میکنیم، ولی نه چهرهشون یادته، نه مدرکی داری، خب من چطوری شکایت نامه شما بنویسم و بررسی کنم پروندهتون رووو؟؟؟؟
آقا:چرا دارین داد میزدید، مثلا شما..
امیرحسین:ببین حوصله جر و بحث با شمارو ندارم، اگه چهره اوناییکه پسرتو زدن یادت هست بفرستمت چهره نگاری، وگرنه من نه وقت دارم واسه چرت و پرت شما حروم کنم نه حوصلشو
آنقدر روم فشار بود که دنبال یا جرقه بودم که منفجر بشم، هر چقدر میخواستم آروم رفتار کنم ولی نمیشد، صدام تو کل اتاق پیچیده بود
پرونده رو محکم کوبیدم روی میز جلوی مرده
که همون لحظه در با شدت بدی باز شد و چهره عصبی عمو نمایان شد
مهدی:چه خبره اینجا؟مگه سر آوردی سروان؟
آقا:نخیر اینجا همه باید با داد و فریاد جواب بدن، بیا کنار آقا، بدبخت ما که دلمون گرمه شماست
مهدی:من ازتون معذرت میخوام آقا، بفرمایید اینجا بچه ها به شکایتتون رسیدگی میکنن
آقا:لازم نکرده، از رفتار ایشون فیض بردیم
مهدی:من واقعا شرمندهام، اصلا خودم الان میام پیگیر شکایت شما میشم، بفرمایید اتاق انتهای راهرو
آقا:ممنون
مرده که رفت عمو باز برام اخم کرد،
من نمیدونم چرا هیچکس تو این دنیای لعنتی آدمو درک نمیکنه
واقعا چقدر اضافهام تو این دنیا،
اخه چقدر باید آدم دلش بشکنه تا این سرنوشت کوتاه بیاد؟؟؟
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:واقعا🙂💔
کسی نیست یکم آدمو درک کنه تو این دنیا🌱
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و سیو سوم💛
#امیرحسین
مهدی:چته؟ چرا گند کاریتو سر بقیه خالی میکنی؟؟
امیرحسین:....
مهدی:تو هنوز یاد نگرفتی وقتی مافوقت وارد اتاق میشه باید احترام بزاری؟ بهت صد بار گفتم مسئله شخصی و کاری رو نباید باهم درگیر کرد، بعد تو دق و دلیت رو سر مردم خالی میکنی؟حالا که دو روز بازداشتگاه موندی، اونوقت یاد میگیری که چطور رفتار کنی
هیچی از حرفاش نمیفهمیدم و فقط میدیدم لب هاش تکون میخوره،سرم در حال منفجر شدن بود،از طرفی بغضی که داشت خفهام میکرد، نفس کشیدن انگار فراموشم شده بود
پاهام توان نگه داشتنم رو نداشت، افتادم روی صندلی
مهدی:امیرحسین، چیشد خوبی؟
عمو اومد و جلوم نشست
مهدی:امیر صدامو میشنوی؟ خوبی؟
نه نه خوب نبودم، خوب نبودم وقتی قرار بود با رسول چشم تو چشم بشم،
خوب نبودم وقتی قرار بود شرمنده بشم
من خوب نیستم، خوب نیستم وقتی هنوز داشتم نفس میکشیدم، خدایا داداش رسولم. بابا محسن، ای خدا، چقدر من بدبختم آخه
نفسم تنگ تر میشد، هر چی تقلا میکردم اکسیژنی نبود، و این چقدر خوب بود،چقدر خوب بود شاید دیگه نیستم تو این دنیا...
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#مهدی
مهدی:کمیلللل.. کمیلللللل
کمیل:جانم آقا...یاخدا امیرحسین چیشده؟
مهدی:زود برو آرشُ صدا کن، زود باش
کمیل از کنارم بلند شد و رفت بیرون
امیرحسین هر لحظه بیحالتر میشد، دکمه های یونیفورمشو باز کردم تا شاید تونست نفس بکشه
آروم میزدم به صورتش،
مهدی:امیر، عمو جان صدامو میشنوی؟؟ نفس بکش قربونت برم
آرش:چیشده آقا
مهدی:یهو حالش بد شد
آرش منو کنار زد و خودش شروع کرد به معاینه، بچه ها تو اتاق جمع شده بودن
آرش:دورشو خلوت کنید، مگه نمیبینید نمیتونه نفس بکشه، کمیل زود باش زنگ بزن به آمبولانس بیاد، زودباش
کمیل:الان
آرش:امیرحسین صدای منو میشنوی؟ نفس عمیق بکش، آفرین نفس بکش هیچی نیست،خوب میشی
کمیل:تا چند دیقه دیگه میاد،حالش خوبه ارش؟
آرش:نه خوب نیست، نمیتونه راحت نفس بکشه، یکی بره آب نمک بیاره
سجاد:الان میارم واست
سجاد بیرون رفت و چند دیقه بعد برگشت
لیوانُ داد به آرش
آرش:کمیل بیا کمکم کن
کمیل امیرحسین رو به حالت نیمه نشسته گرفت، آرشم با قاشق کم کم بهش آب نمک میداد میخورد
ولی خب هیچ تغییری تو حالتش ایجاد نشد
سرباز:آمبولانس رسید قربان
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:نیستم تو این دنیا...(:
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی 💛
💛پارت دویست و سیو چهارم💛
#محسن
دو روز گذشته و هنوز ردی از علیرضا نزدیم، حتی از ساموئل
آنقدر گرفتاری داشتم این مدت که حتی سری به خونه نزدم، زینب که دیشب زنگ زد و متوجه شد که علیرضا رو گرفتن، اصلا دلم نمیخواست بهش زنگ بزنم، چون میدونستم زنگ بزنم میخواد گریه کنه
رفتم پایین، مثل روزای قبل رسول پشت سیستم نشسته بود تا ردی از بچهاش بزنه ولی خب..
کنارش رفتم و دست گذاشتم رو شونهاش
برگشت سمتم، چشماش پر بود، طاقت دیدنش رو تو این حال نداشتم
محسن:خوبی؟
رسول:نه
محسن:بیا برو نمازخونه یکم استراحت کن،
رسول:نه
محسن:آخه دورت بگردم اینجا نشستن و خودتو اذیت کردن که فایده نداره، بیا برو یکم استراحت کن، وقتی پیدا بشه تورو اینجوری ببینه که ناراحت میشه
رسول:یعنی، پیدا، میشه؟
محسن:آره قربونت برم، پیدا میشه، میاد کنار خودت،
رسول:خداکنه
سرشو گذاشت روی میزو شونههاش لرزید
آروم آروم شونه هاشو ماساژ دادم
گوشیم زنگ خورد، زینب بود
ای خدا، اینو کجای دلم بزارم الان
محسن:سلام زینب جان
زینب:سلام داداش، خوبی؟
محسن:الحمدلله
زینب:رسول چی؟خوبه؟
محسن:آره زینب جان اونم خوبه
زینب:پیدا نشد داداش؟دارم دق میکنم
محسن:خدانکنه عزیزم، یکم صبر کن پیدا میشه، غصه نخور
زینب:بمیرم براش الهی، علی از وقتی فهمیده همینجوری داره گریه میکنه بچم
محسن:بهش بگو پیدا میشه گریه نکنه، زینب من دیگه دلم پیش شما نمونهها
زینب:باشه داداش، اگه پیدا شد بهم بگو فقط
محسن:باشه قربونت برم، کاری نداری؟
زینب:نه برو خدا به همر..یه لحظه گوشی داداش
محسن:باش
صدای مضطرب حامد اومد که داشت با زینب حرف میزد
حامد:مامان مامان
زینب:جانم چیشده؟
حامد:دایی مهدی الان زنگ زد گفت امیرحسین حالش بد شده بردنش بیمارستان
چی داشت میگفت؟ امیرحسین چیشده
محسن:زینب امیرحسین چیشده؟
زینب:داداش
محسن:با تواااام
حامد:الو دایی
محسن:امیرحسین چیشده؟
حامد:آروم باش دایی، دایی مهدی الان زنگ زد بهم گفت امیرحسین یکم حالش بد شده بردنش بیمارستان
محسن:ادرس؟؟
حامد:دایی لازم نیست تو بیا..
محسن:گفتم آدررررس
حامد:میفرستم واست الان
گوشی رو پرت کردم رو میز
رسول بلند شد و نگران بهم چشم دوخت
رسول:داداش چی شده بابا؟
محسن:حالش بد شده بردنش بیمارستان
رسول:ای وای چرا؟
محسن:نمیدونم، رسول بابا تو همینجا بمون من برم
رسول:باشه، بهم خبر بدین از حالش
محسن:باشه، خدافظ
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:با شما این دفعه🥲❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و سیو پنجم💛
#مهدی
دکترا بالا سرش بودن، منم بزور کمیلُ راهی اداره کردم و خودم منتظر وایسادم
وای خدا، اگه واسش اتفاقی بیفته من جواب محسنُ چی بدم
روی صندلی های فلزی بیمارستان نشستم،
با صدای پای کسی سربلند کردم
ای دل قافل، محسن از کجا خبردار شد؟؟ ای خدا لعنتت نکنه حامد
بلند شدم و چند قدم سمتش رفتم
بمیرم الهی که این چند روز اندازه چندسال پیر شده، شکسته شده
مهدی:سلا..
محسن:بچم کو؟
مهدی:داداش اروم باش، دکتر بالا سرشه
محسن:چرا اینجوری شد؟
مهدی:بیا بشین یکم داداش آروم..
محسن:مهدی نمیخوام آروم باشم، این مدت آروم بودن واسم معنا نداره، زودتر بگو چیشده که قلبم داره میاد تو دهنم
مهدی:نمیدونم چیشد یهو نفسش گرفت، نتونست نفس بکشه، بعدم از حال رفت
محسن:چچی؟
از بازو هاش گرفتم و نشوندنش رو صندلی
زود رفتم آب آوردم و کنارش نشستم
مهدی:داداش به مرگ خودم حالش خوبه، نگران نباش. بیا این آبو بخور
لیوانُ از دستم گرفت و یکم خورد،
از استرس دستام داشت میلرزید، اگه اتفاقی واسه امیرحسین بیفته من میمیرم خدا
در اتاق باز شدو دکتر خارج شد
زود به سمتش رفتیم
محسن:حال پسرم چطوره؟
دکتر:حالش خوبه نگران نباشید، فقط پسرتون مشکل تنفسی دارن؟
محسن:نه
دکتر:تا به حال اینجوری شدن؟یا دچار تشنج؟
مهدی:نه دکتر، اولین باره،
دکتر:نگرانش نباشید حالش بهتره، تا نیم ساعت دیگه هم بهوش میاد، حمله تنفسی که بهش وارد شده از سر اضطراب و هیجانات ناشی از عصبانیت هست،تا فردا تحت نظر باشه اگه مشکلی پیش نیومد میتونید ببریدش، فقط تا اطلاع ثانوی از هیجان و استرس دور باشن، سعی کنید عصبی هم نشه،نیازی به دارو نیست فقط اگه خدایی نکرده این اتفاق تکرار شد حتما به یه متخصص مراجعه کنید، مورد بعدی اینکه ضعف شدیدی هست که داره، و افت فشارش،خیلی مراقبش باید باشین
تا یه مدت غذای چرب نخوره، هر سه وعده غذایی رو حتما بخوره، دستگاه فشار تهیه کنید و هر روز فشارش رو بگیرید، این کار تا ۵ الی ۷ روز تکرار بشه، اگه حالش بعد از گذشت ۷ روز مساعد نبود باز هم به متخصص مراجعه کنید
مهدی:حتما،ممنونم
محسن:میشه برم ببینمش؟
دکتر:بله حتما
محسن زودتر از من وارد اتاق شد
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#ساموئل
ساموئل:روژین بستههه، تو مگه این بچه رو دوست نداشتی؟؟ بعد الان داری کتکش میزنی؟؟
روژین:ولم کن سامی، حرف آدمیزاد حالیش نیست، اصلا غلط کردم گفتم دوستش دارم، الان ازش متنفرم
ساموئل:بسته پسره رو کشتی، بیا یکم بشین
روژین:منصورررر
منصور:بله خانم؟
روژین:این پسره رو خفه کن که اعصاب صداشو ندارم
منصور:چشم خانم
منصور رفت سمت پسره، منم دست روژین رو گرفتم و بردمش پایین، لیوان آبمیوه رو دادم دستش
ساموئل:اون تلفن چی بود که اینجوریت کرد؟
روژین:هیچی، بهم گفتن باید از شرش خلاص بشیم، گفتن باید یه ضربه بزنیم به اونا
ساموئل:آخه چرا با این بچه؟؟؟، ما جوره دیگه هم میتونیم اینکارو بکنم
روژین:من چه بدونم، اصلا از کجا میدونن ما این بچه رو دزدیدیم؟
ساموئل:خودت همون روز اول خبر دادی بهشون
روژین:لعنت بهم
منصور:خوابید خانم
روژین:کاری داری تو الان؟
منصور:باید برم اداره، وگرنه بهم شک میکنن
روژین:خیله خب برو، نادر چیشد؟
منصور:اصلا نمیشه سمتش رفت، حفاظتش چند برابر شده
روژین:اگه نمیشه آوردش، باید بکشی اونو
منصور:فعلا نمیشه خانم،ممکنه بهم شک کنن،زمان میخوام
روژین:خیله خب
منصور:بااجازه
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:الهی بمیرم، زدنش🥺💘
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و سیو ششم💛
#محسن
دستی به سرش کشیدم، بمیرم الهی، رنگ پریده و ماسک روی صورتش، سرمی که بهش وصل بود، چشمایی که بسته بود، ترکیب جالبی نبود
مهدی:کارای بستریشو انجام دادم داداش
محسن:دستت درد نکنه، مهدی
مهدی:جانم
محسن:دکتر برای چی گفت اضطراب و نگرانی؟ اصلا چرا ضعف داره، چرا حالش بد شد، میشه بگی؟
مهدی:راستش از اون روز امیرحسین خودشو مقصر میدونه،نه غذایی خورد و نه استراحتی، خودشو با کارش مشغول کرد، ولی خب
محسن:حداقل بهم میگفتی میومدم باهاش حرف میزدم
مهدی:چی میگفتم بهت اخه، الانم نمیخواستم تو بیای اینجا، گرفتاریت بابت علیرضا و حال رسول..
محسن:ولی نمیتونستم راجبه سلامتی امیرحسینم بیتفاوت باشم
مهدی:معذرت میخوام، فقط نخواستم نگران نشی
محسن:به زینب زنگ بزن بگو حالش خوبه، یه وقت نیاد
مهدی:الان بهش زنگ زدم داداش، نمیاد فقط به حامد گفتم بیاد شب پیش امیرحسین بمونه، من باید برم اداره
محسن:خودم هستم
مهدی:آخه برادر من توام باید یکم استراحت کنی
محسن:نیازی نیست،
در اتاق باز شد و حامد اومد تو
حامد:سلام سلام
مهدی:علیک، تو چرا انقدر زود اومدی؟
محسن:سلام دایی
حامد:من همون موقع که واسه دایی محسن آدرس فرستادم خودم راه افتادم، حالا اینارو ولش، حالش چطوره؟
مهدی:خوبه نگران نباش
حامد:خب خداروشکر، احسان و رسول میدونن؟
محسن:رسول میدونه ولی احسان نه
مهدی:احسان چیکار میکنه؟
محسن:همشون مشغول پیدا کردن سوژهان
مهدی:منم خیلی دنبال ردی..
محسن:بیدار شدی بابا؟ حالت خوبه؟
حامد:برم بگم دکتر بیاد
مهدی:صبر کن منم میام
دوتاشون که رفتن بیرون، منم برگشتم سمت امیرحسین
محسن:خوبی بابا؟
آروم سری تکون داد، به آنی چشماش پر شد
محسن:قربونت برم، چرا اینجوری میکنی باخودت؟
با دستی که آنژیوکت بهش وصل بود ماسک رو پایین کشید
محسن:بزار باشه بابا
امیرحسین:خخوبم، بابا
محسن:جانم؟
امیرحسین:علیرضا رو پیدا کن
محسن:باشه بابا،باشه عزیزم
امیرحسین:اگه پیدا نشه من..
محسن:پیدا میشه، نگران نباش، به چیزی فکر نکن حالت بدتر نشه
از گوشه چشم قطره اشکی افتاد
با انگشت پاک کردم
در اتاق زده شد و بعد دکتر و مهدی وارد شدن
از جام بلند شدم
دکتر کنار تخت رفت
ماسک رو گذاشت روی صورتش
دکتر:نباید ماسکُ برداری، فعلا باید رو صورتت باشه، خب سرگیجه، حالت تهوع نداری؟
امیرحسین سری به نشونه نه تکون داد
دکتر با چراغ قوه چشماشو دید
دکتر:چشمات سیاهی نمیره؟
امیرحسین:نه
دکتر:خیله خب
دکتر آمپولی داخل سرم خالی کرد و رفت
مهدی:خوبی؟
جواب نداد،
مهدی:جون به جونت کنن آدم بشو نیستی
محسن:چیشده؟نکنه باز تو دعواش کردی.؟
مهدی:توقع داشتی دعواش نکنم؟البتهها نصفه موند
محسن:از دست تو، صد بار بهت گفتم امیرحسین بیا و انتقالی بگیر برو یه اداره دیگه، حرف گوش نمیدی که
مهدی:باوجود عموی خوشتیپ و خوشگلی مثل من، معلومه انتقالی نمیگیره
محسن:نخیر جناب اعتماد به نفس، بخاطر رفیقاشه
مهدی:جدی؟؟ امیرحسین بابات راست میگه؟
تمام این حرفارو داشتیم میزدیم تا یکم حال و هواش عوض بشه ولی اون دریغ از اینکه حتی حرفای مارو گوش بده
سرشو سمت مخالف ما کرده بود
مشت شدن دستش نشون از حال بدش میداد،
دستاشو گرفتمو بوسهای روش زدم
برگشت سمتم که لبخندی زدم
ولی اون انگار حالش خیلی خرابتر از چیزی بود که فکر میکردم
در اتاق باز شد و حامد با یه نایلون پر از خوراکی اومد
حامد:آخ جون عشق و حال و همراه بیمار بودن😂
مهدی:سیزدهبدر تشریف آوردی؟
حامد:آخ آخ سه ماه دیگه عیده آخ جووون
مهدی:خجالت بکش، اینجا بیمارستانه
حامد:مگه من گفتم قبرستونه😐
محسن:عه حامد
حامد:خب ببخشید دایی، امیرحسین بلند شو که تا احسان نیست همگی باهم یه دلی از عزا دربیاریم
امیرحسین:نمیخورم، میشه بریم؟
محسن:باید تا فردا بمونی بابا
امیرحسین:نه بریم
محسن:لجبازی نکن دیگه، نزار فکرم پیشتوام باشه،
امیرحسین:باش
محسن:آفرین بابا، امیرحسین من برم بابا؟
امیرحسین:برو بابا
محسن:مراقب خودت باش،کاری داشتین زنگ بزنید
مهدی:باش داداش
خم شدم و بوسهای به سرش زدم
آروم تو گوشش گفتم
محسن:میخوام پسرم قوی بمونه، باشه؟
کمجون سری تکون داد
لبخندی زدم و از بچه ها خدافظی کردم،
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:میخوام پسرم قوی بمونه...(:❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و سیو هفتم💛
#رسول
هیچی نبود، هیچی
خسته شدم دیگه،جون ندارم
بچم نیست، نفسم نیست، تو این شهر درندشت علیرضا کجاست خدا؟
میدونم داری امتحانم میکنه، ولی دیگه این بنده گناهکارت جون نداره، دیگه نمیتونه سربلند از پس امتحانات بر بیاد
میشه این دفعه هم کمکم کنی؟؟
میشه بچمو بهم برگردونی؟؟ پاهام توان وایسادن نداره، پاهام جون نداره که برم دنبالش بگردم، نشستن پشت این میز که اثری نداره،خدایا اصلا نذر میکنم وقتی پیدا شد یه دیگ آشرشته درست کنیم پخش کنیم، قول میدم
فقط بچم کنارم باشه، جیگر گوشهام پیشم باشه
بلند شدم و رفتم بیرون
الان فقط دلم عاطفه رو میخواست
جوری رفتم بیرون که کسی نبینتم، بارون داشت میومد، این مدت همش بارون میبارید ولی بارون بدون عاطفه؟
با سرعت روندم سمت بهشت زهرا
وقتی رسیدم رفتم سر مزارش
روی زمین خیس نشستم، بارون زده بود به سنگ قبرشو تمیز کرده بود
رسول:شرمندتم، نتونستم از امانتی که بهم دادی به خوبی مراقبت کنم، ببخش منو، عاطفه قربونت برم، من تازه داشتم یکم اون لبخندامو از ته دل میکردم، تازه میخواستم یکم به زندگیم امید و خنده ببخشم،ولی علیرضا رو گرفتن، من بدون اون میمیرم عاطفه، دلخوش بودم به علیرضا اما الان چی؟ نیست، پیداش نمیکنم، عاطفه دلم گرفته، تو تنها کسی هستی که میتونم باهاش حرف بزنم، میتونم خودمو خالی کنم،
اشک هام روی صورتم ریخت، با بارون قاطی شده بودن
خنده دار شده بود وضعیتم، توی این بارون حتی حیوونا هم بیرون نیستن، ولی من..
رسول:عاطفه خستم، بیا یکم قوت قلبم شو، بیا عاطفه، توروخدا بلند شو بگو همه چیز خوابه، پاشو بیا بیدارم کن، بابا آخه من..
از جام بلند شدم، حتی اینجا موندنم دیگه نمیخواستم، شروع کردم به قدم زدن، با خیال راحت گریه کردم،دیگه واسم غرور مهم نبود، الان فقط مهم علیرضا بود، مهم بچم بود، مهم نبود مردم راجبم چطوری فکر میکنن،
خدایا یه سوال، این دنیا به کی وفا کرده؟
آنقدر راه رفتم که نفهمیدم کی به اون خیابون رسیدم، نفهمیدم کی رسیدم به همونجایی که عاطفه رو اولین بار دیدم،
تند تند از اون خیابون گذاشتم، میخواستم تاکسی بگیرم تا زودتر از اینجا برم ولی خب خیابون خلوت بود، با این سر و روی خیس هم بهتر بود نگیرم،
______
دیگه هوا تاریک شده بود که رسیدم به سایت
مستقیم رفتم نمازخونه حداقل نماز بخونم تا آروم بشم
وضو که گرفتم برگشتم، این مدت هیچی نخورده بودم، اصلا هم برام مهم نبود
بچه ها داشتن استراحت میکردن
صدای پیام گوشیم بلند شد
دیدم ناشناسِ،صفحه چت رو باز کردم
یه فیلم بود،
زدم تا دانلود بشه، بدنم خیلی داغ بود، میدونستم تب کردم، ولی به کسی چیزی نگفتم،
تا دانلود بشه لباسامو عوض کردم، دیدم فیلم دانلود شد زدم روش،
با ثانیه به ثانیه فیلم جون دادم، اون بچه من بود که داشتن میزدنش،
مگه بچم بی کسه و کاره که میزنیدش
دستم رو گرفتم به ستون تا تعادلم حفظ بشه
دلم داد میخواست، میخواستم داد بزنم تا بمیرم، بمیرم و گریه بچم به گوشم نخوره
بچه ها با صدای گریه علیرضا اومدن سمتم
سعید گوشی رو از دستم کشید
زانو هام خالی کرد افتادم،
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:بمیرم الهی...(:💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و سیو هشتم💛
#سعید
گوشی رو از دستش گرفتم و پرت کردم یه سمتی
نشستم کنارش
سعید:آروم باش داداش، این فیلمه اصلا الکیه، واسه اذیت کردنت فرستادن،
رسول:ببچم
بغلش کردم، سرشو گذاشت رو سینهام
چشم بستم، دیگه هیچ کس طاقت نداره
دیدم احسان داره داره فیلمو نگاه میکنه
عصبی شدم، داداشش اینجا حالش بد شده بعد باز داره فیلمو نگاه میکنه
سعید:احسااان، اون وامونده رو بزار کنار، نمیبینی حالش بده؟؟؟
فرشاد و محمدامین اومدن کنار نشستن، فرشاد شونه های رسول آروم ماساژ میداد و باهاش حرف میزد تا آروم بشه
سعید:برو براش آب قند بیار، وایساده اینجا
احسان:بباش
فرشاد:داداش،قربونت برم هیچی نیست، نگران نباش اون فیلم الکیه قربونت برم، آروم باش داداش
احسان زود با یه لیوان آبقند اومد، زود کنارش نشست و سعی میکرد بهش بده
زود از نمازخونه خارج شدمو رفتم سمت اتاق آقامحمد
در زدم و وارد شدم
خداروشکر عماد هم اونجا بود
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#محمد
لیوان چایی رو گذاشتم جلوش
عماد:ممنونم
محمد:نوش جان، خب آقا عماد راه گم کردی
عماد:شرمنده دیگه، کارام توی بیمارستان زیاد بود، ولی دیگه الان راحت شدم میتونم کلا اینجا پیشتون باشم
محمد:خوبه دیگه
عماد:راستی از بچهها شنیدم علیرضا چی شده، متاسفم،
محمد:هی، دعا کن زودتر پیدا بشه
عماد:انشاءالله، حال رسول چطوره؟
محمد:توقع داری حالش چطور باشه؟
عماد:ای بابا، باید باهاش حرف بزنم
محمد:انقدر این مدت باهاش حرف زدیم و دلداریش دادیم ولی خب، انگار کر شده، هیچی از حرفامون رو نمیفهمه
عماد:چیزی میخوره؟
محمد:نه
عماد:خانواده همسرش خبر دارن؟
محمد:نه، هیچ کس خبر نداره،
در اتاق زده شد و سعید اومد تو
محمد:چیشده سعید؟ چرا انقدر پریشونی؟
سعید:آقا برای رسول یه فیلم از علیرضا فرستادن
با ضرب از رو صندلی بلند شدم
محمد:بگو ندیده
سعید:دیده، حالش بده الان
عماد:کجاست الان؟
سعید:نمازخونه
عماد زود رفت بیرون،
محمد:گوشیش کجاست؟
سعید:نمازخونه
محمد:بریم
زود با سعید رفتیم نمازخونه،
احسان:داداش توروخدا بیا یکم بخور
رسول:ولممم کننن
بچه ها کنار زدم رفتم جلوش نشستم، بیحرف بغلش کردم
دست کشیدم به کمرش
داغ بود، تب داشت، عماد که دستش رو گرفت فهمید و بلند شد رفت بیرون
محمد:رسول
رسول:....
محمد(اروم):غصه نخور داداش،
پیداش میکنم، قسم میخورم، به جون بچم که هنوز بهدنیا نیومده پیداش میکنم، خیلی زود میارمش پیشت، فقط یکم آروم باش، یکم قوی بمون، باشه؟
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:به جون بچهام که هنوز به دنیا نیومده🥲💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و سیو نهم💛
#عماد
سِرُمو به دستش وصل کردم، تبش بالا بود
آمپول تب بر هم نداشتم اینجا
نگاهی بهش کردم که خواب بود، البته توسط آرامبخش خوابیده بود، سرم رو تنظیم کردم
کتمو برداشتم و بلند شدم
همون لحظه آقامحمد اومد
محمد:کجا میری؟
عماد:باید برم داروخونه، آمپول تببر میخوام، اینجا نیست
محمد:تو نرو بده خودم میرم، تو کنارش باش
عماد:دستتون درد نکنه،اسم دارو هایی که نیاز دارم براتون میفرستم
محمد:باشه، خدافظ
عماد:خدانگهدار
آقامحمد که رفت دوباره نشستم کنارش
چند دیقه گذشت که داوود اومد
اونم اومد و کنارم نشست
داوود:سلام
عماد:سلام آقا داوود
داوود:از فرشاد شنیدم چیشده، حالش خوبه الان؟
عماد:میبینی که، نه
داوود:ای خدا، چرا پیدا نمیشه آخه
عماد:پیدا میشه نگران نباش، فقط حواستون به رسول باشه، میترسم ازش
داوود:اونقدرا هم کله خراب نیست که
عماد:😄 محض احتیاط
داوود:باشه، کی بیدار میشه؟
عماد: بیدار بشه که باز بشینه گریه کنه؟، دعا کن فعلا بیدار نشه
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#مهدی
نی رو زدم به پاکت آبمیوه و گذاشتم رو میز
سمت امیرحسین رفتم که خواب بود
حامد هم که رفته بود بیرون، خوبه بهش گفتم عجله دارم باید برم
مهدی:امیرحسین، عمو بلند شو
چشم باز کرد،ماسک رو از صورتش برداشت کمکش کردم بلند بشه
مهدی:بهتری عمو؟
امیرحسین:آره
مهدی:بیا این کیک و آبمیوه رو بخور
امیرحسین:میل ندارم، یه کاری کن زودتر بریم از اینجا عمو، بخدا حالم داره از بوی الکل بههم میخوره
مهدی:وقتی دکتر میگه..
امیرحسین:دکتر غلط کرده گفته
مهدی:چه طرز حرف زدنته؟؟
امیرحسین:عمو ولم کن، میخوام برم خونه
مهدی:شرمنده، محسن کلی سفارش کرد که نزارم بری تا دکترت نگفته
امیرحسین:اَه
دوباره دراز کشید
روی صندلی نشستم
مهدی:درکش کن، میدونی که چقدر بهت وابستهاست، چرا شماها یکم درک ندارین، اون بنده خدا الان نگران علیرضاست، از یه طرف رسول، یه طرفی هم تو، خوب عزیز عمو یکم به خودت برس، باور کن سکته میکنه
امیرحسین:میگی چیکار کنم؟میخواستی بهش خبر ندی، میخواستی منو نمیآوردی بیمارستان تا بمیرم
مهدی:نه، انگار داری تو گوش خر یاسین میخونی
در باز شد و دکتر داخل اومد، کنار رفتم
دکتر:خب حالتون خیلی...
امیرحسین:این سرم رو دربیارید
دکتر:شما تا فردا باید..
امیرحسین:من حال خودمو بهتر میشناسم تا شما، الانم میگم سرمو دربیارید میخوام برم
دکتر:اما اینسری من بهتر حالتون رو میفهمم
امیرحسین:گفتم من میخوام برم از این خراب شدهههه
مهدی:چه خبرته پسر، آروم باش
امیرحسین:عمو من میخوام برم، یه لحظه هم نمیمونم
مهدی:نمیشه
امیرحسین:میشه
سرمو از دستش کند، پاک دیوونه شده انگار
دکترم همینجوری هاج و واج بهش نگاه میکرد
از تخت پایین اومد و رفت بیرون
ای بابا، وسایلم رو برداشتمو رفتم دنبالش
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:بیدار نشه...💔🥲
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و چهلم💛
#عماد
یک ساعت گذاشت، سعی کردم با دستمال خیس گذاشتن روی پیشونیش تبش رو یکم پایین بیارم
ولی فایده نداشت
محمد:سلام
سربلند کردم
عماد:سلام آقا، چیشد؟
محمد:بیا اینم همونایی که گفته بودی
عماد:دستتون درد نکنه
محمد:حالش چطوره؟
عماد:فعلا که تبش بالاست
محمد:ای بابا، من باید برم کار دارم، کاری نداری؟
عماد:نه ممنون
آقامحمد که رفت بیرون پشت بندش سعید و محمدامین اومدن
بی حرف نشستن، خستگی از سر و صورتشون میبارید
حرفی نزدم، اگه روزای دیگه بود کلی سرشون غر میزدم که استراحت کنن ولی الان شرایط فرق کرده، هیچ کدومشون حال ندارن، پس همون بهتره که سکوت کنم
آمپول رو زدم به سرم
خداکنه اثر کنه و تبش پایین بیاد
دیدم آروم چشم هاشو داره باز میکنه
عماد:خوبی؟
دوباره چشم بست و سرشو مخالفم چرخوند
منصور:سلام
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#محمد
وقتی رفتم تو اتاقم، همون لحظه محسن رسید
ای وای اینو دیگه کجای دلم بزارم، چیمیشد زودتر میفرستادمش بره اداره خودشون
محمد:سلام
نشست روی صندلی و فقط سری تکون داد
براش آب ریختم و کنارش وایسادم، دست گذاشتم رو شونهاش
محمد:خوبی؟
محسن:اگه بگم آره که دروغ گفتم، پس همون نه
محمد:بیا این آبو بخور، خیلی رنگت پریده، کجا بودی؟
محسن:بیمارستان
با تعجب نشستم رو صندلی کنارش و گفتم
محمد:بیمارستان برای چی؟
محسن:امیرحسین حالش بد شده بود، همش خودشو مقصر میدونه، آنقدر این دوروز بهش فشار اومده بود که نفس نمیتونست بکشه
محمد:الان خوبه حالش؟
محسن:آره،
محمد:کجاست الان؟
محسن:تا فردا باید بمونه بیمارستان، راستی رسول چطوره؟اون فیلم چیه که پشت تلفن گفتی
محمد:چیز مهمی نبود،
محسن:محمد میگم چی بود
محمد:ای بابا، یه فیلم از علیرضا
محسن:و؟
محمد:و نداره
محسن:محمد اصلا فیلمو بهم نشون بده
محمد:خیله خب، علیرضا رو زدن
محسن:چی؟
محمد:زدنش بعد فیلم گرفتن
محسن:رسول اون فیلمو دیده؟محمد بگو نه
محمد:آره
محسن:ای خدا
محمد:بیا بریم نمازخونه، کنارش باش، منم با عماد کار دارم
محسن:باش
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#منصور
آمپول رو گرفتم سمتش
منصور:میبخشید، آقامحمد گفتن که اینو بهتون بدم، گویا فراموش کردن بهتون بدن
عماد:چیه این؟
منصور:نمیدونم، گفتن که از خودتون گفتین تا بگیره
عماد:باشه ممنون
از نمازخونه بیرون اومدم، گوشهای وایسادم
دیدم محتویات آمپول رو خالی کرد توی سرم
نیش خندی زدم و زود رفتم پایین
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:اگه بگم آره که دروغ گفتم، پس همون نه💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و چهل و یکم💛
#عماد
سرنگ رو خالی کردم، باصدای آقامحمد برگشتم سمتشون
آقا محسن اومد و پیش رسول نشست، دست میکشید رو سرش
عماد:میگم آقامحمد من این آمپول رو نگفته بودم بگیرید، حالا مطمئنید واسه تب خوبه؟
محمد:کدوم آمپول؟من هر چی تو گفتی، گرفتم
عماد:همونی که دادین به منصور بیاره دیگه
محمد:مننن؟
عماد:بله گفت شما بهش دادین تا...
حرفم تموم نشده بود که رفت سمت رسولو سرمو از دستش کشید
صورت رسول جمع شد،دستش خون میومد، کنارش رفتم..
محسن:محمد چیکار میکنی
محمد:سعید زودباشین برین دنبال منصور، زوووود
سعید:چشم
سعید و محمدامین بدو رفتن بیرون، منم دست رسولو پانسمان کردم، بدجور جر خورده بود، حالا خداروشکر رگ دستش پاره نشده
محسن:میخوای بگی چیشده؟
محمد:من چیزی به منصور ندادم بیاره
محسن:منظورت اینکه..
محمد:مطمئن نیستم هنوز، خوبی رسول؟
رسول:بله
محمد:ببخشید ولی مجبور بودم،عماد تو زود رسولو ببر بیمارستان، باید ازش آزمایش بگیرن، دلم اینجوری آروم نمیگیره
رسول:خوبم آقا
محمد:من با شما بودم احیانا؟
عماد:چشم آقا الان میبرمش،
محمد:این سرم هم بده آزمایشگاه تا ببینن چی بوده
عماد:چشم
آقامحمد و آقامحسن زود رفتن بیرون،
به رسول نگاه کردم تو فکر بود
عماد:پاشو بریم
رسول:حال ندارم
عماد:پاشو بریم ممکنه محتویات اون سرنگ خطرناک باشه، پاشو
رسول:عماد ولم کن توروجدت
عماد:جواب محمدو تو میخوای بدی؟؟
رسول:آره، اصلا بهش میگیم رفتیم، از کجا میخواد بدونه آخه
عماد:پاشو لطفا
رسول:اَه، ای خدا سم تو بدنم باشه بمیرم
عماد:منم راحت میشم، پاشو
رسول:خیله خب
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#سعید
با محمدامین کل سایتو زیر و رو کردیم ولی خبری از منصور نبود
به علی گفتم دوربینارو چک کنه ببینه کجاست
فهمیدیم که همون لحظه سرنگ رو داده و از سایت خارج شده
محمدامین:خب از دوربین های شهری ببین میتونی پیداش کنی
علی:صبر کنید یه لحظه، ماشین سایت رو برداشته، میتونم از طریق ردیاب ماشین پیداش کنم، البته اگه برنداشته باشه
سعید:اون تازه یه ماه وارد اداره شده، چیزی از ردیاب ماشین ها نمیدونه
علی:خیله خب پس صبر کنید یه لحظه،
محمد:چیشد بچهها؟
سعید:داریم ردش رو میزنیم آقا
محمدامین:رسول خوبه آقا؟
محمد:به عماد گفتم ببرتش تا ازش آزمایش بگیرن، خداکنه نرفته باشه تو بدنش
سعید:فکر نکنم، قطره های سرنگ آروم میریختن، بعد هم شما زود اومدین
محمد:کار از محکم کاری عیب نمیکنه،
علی:پیداش کردم
محمد:کجاست؟
علی:در حال حرکته، لوکیشن میفرستم واستون الان
محمد:بریم دنبالشون، به فرشید و داوود هم بگو بیان سعید
سعید:چشم آقا
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:حالش خوب بود💛😂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و چهل و دوم💛
#محسن
رسیدیم به جایی که لوکیشن فرستاده بود علی
فقط ماشین اونجا بود، زیر یه پل
لعنت به این شانس
اعصابم خورد شد و رفتم نشستم تو ماشین
موبایلم رو برداشتمو زنگ زدم به مهدی
تو این وضعیت امیرحسین هم بهش اضافه شده
بوق...بوق...بوق
مهدی:جانم داداش؟
محسن:سلام، امیرحسین حالش خوبه؟
مهدی:آره داداش خوبه خوبه
محسن:چرا اینجوری حرف میزنی؟ چیزی شده؟
مهدی:راستش داداش..امیرحسین..
محسن:امیرحسین چی؟سکتم دادی بگو
مهدی:داداش بخدا چیزی نشده، امیرحسین خودشو مرخص کرده فقط
محسن:چه غلطی کرده؟؟؟
مهدی:ببین باور کن کلی جلوشو گرفتم، ولی گوش نکرد، الانم اومده اداره رفته تو اتاقش درم قفل کرده،
محسن:ای خدا از دست این پسر
مهدی:داداش این پسرت به کی رفته؟؟ اصلا درست تربیت نشده،
محسن:میدونستی بهترین زمان رو واسه این چرت و پرت ها انتخاب نکردی؟
مهدی:چیزی شده؟
محسن:خوردیم به بنبست
مهدی:ای بابا، داداش منو صدا میکنن، باید برم کاری نداری؟
محسن:نه فقط مراقب امیرحسین باش من خیالم بابت اون راحت باشه
مهدی:چشم، خدافظ
محسن:خدافظ
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#رسول
روی تخت دراز کشیدم،
دکتر اول معاینهام کرد و بعدش به پرستار گفت که ازم خون بگیره
عمادم بالا سرم وایساده بود و داشت با دکتر حرف میزد
انگار باهم خیلی رفیق بودن
بیخیال اونا شدم،
فکرم رفت سمت بچم، اون عوضیا بچه منو زدن؟ امانت عاطفه، ای خدا ، دیگه نمیکشم، وقت امتحان به پایان برسه، خستم خیلی هم خستم
دلم واسه صدا زدناش تنگ شده
دلم واسه اون لحظه ای که بابالسول صدام میزد تنگ شده،یعنی میشه یه بار دیگه صداشو بشنوم؟؟؟؟
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#روژین
روژین:خب بگو ببینم، کارشو یکسره کردی یانه؟
منصور:معلومه خانم، شما کاری ازم بخواید درست انجام ندم؟ اصلا مگه میشه
روژین:عالی بود، خب تو یه مدت برو یه جا پنهان شو، توی حسابت پول نمیریزم اسکناس میدم بهت، وقتی بهت نیاز داشتم خبرت میکنم
ساموئل:میتونه بره توی یکی از خونه های من
روژین:نه اونا خونهی ...
ساموئل:ادرس اونجارو ندارن، نگران نباش، میتونی بری اونجا، هم نزدیکه و مطمئن
روژین:خیله خب باشه برو همونجا
منصور:چشم خانم
لیوان قهوه رو به لب هام نزدیک کردم، این بوی قهوه که به مشامم میخورد بهم آرامش میداد
ساموئل:سیگار؟
روژین:آره بده....ممنون، راستی یکی رو پیدا کردم میتونه مارو از مرز رد کنه
ساموئل:مطمئنه؟
روژین:آره، یه لحظه وایسا
گوشی رو برداشتم و زنگ زدم اردشیر
اردشیر:جانم؟
روژین:ادرس میفرستم کارشو تموم کن، موبایل و مدارک شناساییش هم بیار،
اردشیر:چشم
موبایل رو گذاشتم روی میز و یه پک از سیگار کشیدم
ساموئل:کاره کیو میخوای تموم کنی؟
روژین:منصور خیلی اطلاعات داره، و دیگه بدردم نمیخوره
ساموئل:از دست تو روژین
روژین:بقیه واسم مهم نیستن عزیزم، تو فقط مهمی، چند رور صبرکنی منو تو و اون بچه باهم از مرز خارج میشیم
ساموئل:عالیه
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:وقت امتحان کی تموم میشه؟؟؟؟💔🙂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و چهل و سوم💛
#محمد
شب شده بود و هیچ کس حال و حوصله نداشت
بچه ها که الان چند روزِ استراحت نکردن
محسن از اونا بدتر
محمد:بچهها برین یکم استراحت کنید، خستهاید
داوود:نه آقا خسته نیستیم
محمد:اینجوری نمیشه که، برین، هم یکم استراحت کنید هم پیش رسول باشید، تنها نباشه
فرشاد:چشم آقا
محمد:احسان جان محسن باهات کار داره، برو پیشش، تو اتاق منه
احسان:چشم
محمد:شماهم نمازخونه، بیام ببینم نیستید من میدونم و شماها
سعید:چشم آقا میریم الان
فرشید:شما نمیآید آقا؟
محمد:یه سر باید برم خونه، خیلی وقته نرفتم
فرشید:اها
محمد:کاری داشتید زنگ بزنید، خدافظ
بچه ها خدافظی کردن
منم رفتم تو پارکینگ و سوار موتور شدم
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#محسن
در اتاق زده شد و احسان اومد داخل
این مدت اصلا حواسم به احسان نبود
محسن:بیا بشین بابا
اومد و روی صندلی کنارم نشست
احسان:کارم داشتین بابا؟
محسن:نمیتونم با پسرم یکم خلوت کنم؟
احسان:چرا میتونید
محسن:ببخشید بابا، این مدت خودت دیدی چقدر گرفتار بودم، هم پرونده و هم رسول از طرفی امیرحسین خب منم..
احسان:امیرحسین واسه چی بابا؟
محسن:هیچی بابا
احسان:چیزی شده بابا؟
محسن:مثلا گفتم بیای تا یکم خلوت کنیم،ول کن دیگه
احسان:بابا
محسن:جان بابا؟
احسان:دلم واسه علیرضا تنگ شده بابا
بغض توی گلوش رو دیدم
دست انداختم و کشیدم تو بغلم
دیگه چقدر باید محکم بمونم؟
دیگه نمیتونم مثل کوه باشم، دیگه نمیتونم محکم باشم، خدایا یکم بهم صبر بده، ازت خواهش میکنم
دست میکشید به کمرش
سعی میکردم حرفی بزنم که دل نااروم خودمو هم آروم کنم
محسن:پیدا میشه بابا، به خدا سپردیش، ناامید نمیکنه بندهشو، یکم فقط صبر کن زود علیرضا میاد پیشمون، صحیح و سالم
گوشی احسان که زنگ خورد از بغل هم بیرون اومدیم، اشک هاشو پاک کرد و جواب داد
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#احسان
تماس رو وصل کردم
احسان:سلام داداش
امیرحسین:سلام بابا کجاست؟چرا گوشیشو جواب نمیده
احسان:بابا اینجاست، یه لحظه صبر کن
گوشی رو فاصله دادم و به بابا گفتم
احسان:داداش میگه چرا گوشیتو جواب نمیدی؟
محسن:تو نمازخونه، گذاشتم شارژ، چیکار داره حالا
دوباره گوشی رو چسبوندم به گوشم
احسان:کاری داری؟
امیرحسین:گوشی رو بده به بابا
احسان:با شما کار داره
بابا موبایل رو ازم گرفت
محسن:جانم بابا؟
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:ناامید نمیکنه بندهشو🥲❤️