eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
873 دنبال‌کننده
223 عکس
110 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت دویست و سی‌و نهم💛 سِرُمو به دستش وصل کردم، تبش بالا بود آمپول تب بر هم نداشتم اینجا نگاهی بهش کردم که خواب بود، البته توسط آرامبخش خوابیده بود، سرم رو تنظیم کردم کتمو برداشتم و بلند شدم همون لحظه آقامحمد اومد محمد:کجا میری؟ عماد:باید برم داروخونه، آمپول تب‌بر میخوام، اینجا نیست محمد:تو نرو بده خودم میرم، تو کنارش باش عماد:دستتون درد نکنه،اسم دارو هایی که نیاز دارم براتون میفرستم محمد:باشه، خدافظ عماد:خدانگهدار آقامحمد که رفت دوباره نشستم کنارش چند دیقه گذشت که داوود اومد اونم اومد و کنارم نشست داوود:سلام عماد:سلام آقا داوود داوود:از فرشاد شنیدم چیشده، حالش خوبه الان؟ عماد:میبینی که، نه داوود:ای خدا، چرا پیدا نمیشه آخه عماد:پیدا میشه نگران نباش، فقط حواستون به رسول باشه، میترسم ازش داوود:اونقدرا هم کله خراب نیست که عماد:😄 محض احتیاط داوود:باشه، کی بیدار میشه؟ عماد: بیدار بشه که باز بشینه گریه کنه؟، دعا کن فعلا بیدار نشه ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ نی رو زدم به پاکت آبمیوه و گذاشتم رو میز سمت امیرحسین رفتم که خواب بود حامد هم که رفته بود بیرون، خوبه بهش گفتم عجله دارم باید برم مهدی:امیرحسین، عمو بلند شو چشم باز کرد،ماسک رو از صورتش برداشت کمکش کردم بلند بشه مهدی:بهتری عمو؟ امیرحسین:آره مهدی:بیا این کیک و آبمیوه رو بخور امیرحسین:میل ندارم، یه کاری کن زودتر بریم از اینجا عمو، بخدا حالم داره از بوی الکل به‌هم میخوره مهدی:وقتی دکتر میگه.. امیرحسین:دکتر غلط کرده گفته مهدی:چه طرز حرف زدنته؟؟ امیرحسین:عمو ولم کن، میخوام برم خونه مهدی:شرمنده، محسن کلی سفارش کرد که نزارم بری تا دکترت نگفته امیرحسین:اَه دوباره دراز کشید روی صندلی نشستم مهدی:درکش کن، میدونی که چقدر بهت وابسته‌است، چرا شما‌ها یکم درک ندارین، اون بنده خدا الان نگران علیرضاست، از یه طرف رسول، یه طرفی هم تو، خوب عزیز عمو یکم به خودت برس، باور کن سکته میکنه امیرحسین:میگی چیکار کنم؟میخواستی بهش خبر ندی، میخواستی منو نمی‌آوردی بیمارستان تا بمیرم مهدی:نه، انگار داری تو گوش خر یاسین میخونی در باز شد و دکتر داخل اومد، کنار رفتم دکتر:خب حالتون خیلی... امیرحسین:این سرم رو دربیارید دکتر:شما تا فردا باید.. امیرحسین:من حال خودمو بهتر میشناسم‌ تا شما، الانم میگم سرمو دربیارید میخوام برم دکتر:اما اینسری من بهتر حالتون رو میفهمم امیرحسین:گفتم من میخوام برم از این خراب شدهههه مهدی:چه خبرته پسر، آروم باش امیرحسین:عمو من میخوام برم، یه لحظه هم نمیمونم مهدی:نمیشه امیرحسین:میشه سرمو از دستش کند، پاک دیوونه شده انگار دکترم همینجوری هاج و واج بهش نگاه می‌کرد از تخت پایین اومد و رفت بیرون ای بابا، وسایلم رو برداشتمو رفتم دنبالش ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:بیدار نشه...💔🥲
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت دویست و چهلم💛 یک ساعت گذاشت، سعی کردم با دستمال خیس گذاشتن روی پیشونیش تبش رو یکم پایین بیارم ولی فایده نداشت محمد:سلام سربلند کردم عماد:سلام آقا، چیشد؟ محمد:بیا اینم همونایی که گفته بودی عماد:دستتون درد نکنه محمد:حالش چطوره؟ عماد:فعلا که تبش بالاست محمد:ای بابا، من باید برم کار دارم، کاری نداری؟ عماد:نه ممنون آقامحمد که رفت بیرون پشت بندش سعید و محمدامین اومدن بی حرف نشستن، خستگی از سر و صورتشون می‌بارید حرفی نزدم، اگه روزای دیگه بود کلی سرشون غر میزدم که استراحت کنن ولی الان شرایط فرق کرده، هیچ کدومشون حال ندارن، پس همون بهتره که سکوت کنم آمپول رو زدم به سرم خداکنه اثر کنه و تبش پایین بیاد دیدم آروم چشم هاشو داره باز میکنه عماد:خوبی؟ دوباره چشم بست و سرشو مخالفم چرخوند منصور:سلام ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ وقتی رفتم تو اتاقم، همون لحظه محسن رسید ای وای اینو دیگه کجای دلم بزارم، چی‌میشد زودتر می‌فرستادمش بره اداره خودشون محمد:سلام نشست روی صندلی و فقط سری تکون داد براش آب ریختم و کنارش وایسادم، دست گذاشتم رو شونه‌اش محمد:خوبی؟ محسن:اگه بگم آره که دروغ گفتم، پس همون نه محمد:بیا این آبو بخور، خیلی رنگت پریده، کجا بودی؟ محسن:بیمارستان با تعجب نشستم رو صندلی کنارش و گفتم محمد:بیمارستان برای چی؟ محسن:امیرحسین حالش بد شده بود، همش خودشو مقصر میدونه، آنقدر این دوروز بهش فشار اومده بود که نفس نمیتونست بکشه محمد:الان خوبه حالش؟ محسن:آره، محمد:کجاست الان؟ محسن:تا فردا باید بمونه بیمارستان، راستی رسول چطوره؟اون فیلم چیه که پشت تلفن گفتی محمد:چیز مهمی نبود، محسن:محمد میگم چی بود محمد:ای بابا، یه فیلم از علیرضا محسن:و؟ محمد:و نداره محسن:محمد اصلا فیلمو بهم نشون بده محمد:خیله خب، علیرضا رو زدن محسن:چی؟ محمد:زدنش بعد فیلم گرفتن محسن:رسول اون فیلمو دیده؟محمد بگو نه محمد:آره محسن:ای خدا محمد:بیا بریم نمازخونه، کنارش باش، منم با عماد کار دارم محسن:باش ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ آمپول رو گرفتم سمتش منصور:می‌بخشید، آقامحمد گفتن که اینو بهتون بدم، گویا فراموش کردن بهتون بدن عماد:چیه این؟ منصور:نمیدونم، گفتن که از خودتون گفتین تا بگیره عماد:باشه ممنون از نمازخونه بیرون اومدم، گوشه‌ای وایسادم دیدم محتویات آمپول رو خالی کرد توی سرم نیش خندی زدم و زود رفتم پایین ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:اگه بگم آره که دروغ گفتم، پس همون نه💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت دویست و چهل و یکم💛 سرنگ رو خالی کردم، باصدای آقامحمد برگشتم سمتشون آقا محسن اومد و پیش رسول نشست، دست می‌کشید رو سرش عماد:میگم آقامحمد من این آمپول رو نگفته بودم بگیرید، حالا مطمئنید واسه تب خوبه؟ محمد:کدوم آمپول؟من هر چی تو گفتی، گرفتم عماد:همونی که دادین به منصور بیاره دیگه محمد:مننن؟ عماد:بله گفت شما بهش دادین تا... حرفم تموم نشده بود که رفت سمت رسولو سرمو از دستش کشید صورت رسول جمع شد،دستش خون میومد، کنارش رفتم.. محسن:محمد چیکار میکنی محمد:سعید زودباشین برین دنبال منصور، زوووود سعید:چشم سعید و محمدامین بدو رفتن بیرون، منم دست رسولو پانسمان کردم، بدجور جر خورده بود، حالا خداروشکر رگ دستش پاره نشده محسن:میخوای بگی چیشده؟ محمد:من چیزی به منصور ندادم بیاره محسن:منظورت اینکه.. محمد:مطمئن نیستم هنوز، خوبی رسول؟ رسول:بله محمد:ببخشید ولی مجبور بودم،عماد تو زود رسولو ببر بیمارستان، باید ازش آزمایش بگیرن، دلم اینجوری آروم نمیگیره رسول:خوبم آقا محمد:من با شما بودم احیانا؟ عماد:چشم آقا الان میبرمش، محمد:این سرم هم بده آزمایشگاه تا ببینن چی بوده عماد:چشم آقامحمد و آقامحسن زود رفتن بیرون، به رسول نگاه کردم تو فکر بود عماد:پاشو بریم رسول:حال ندارم عماد:پاشو بریم ممکنه محتویات اون سرنگ خطرناک باشه، پاشو رسول:عماد ولم کن توروجدت عماد:جواب محمدو تو میخوای بدی؟؟ رسول:آره، اصلا بهش میگیم رفتیم، از کجا میخواد بدونه آخه عماد:پاشو لطفا رسول:اَه، ای خدا سم تو بدنم باشه بمیرم عماد:منم راحت میشم، پاشو رسول:خیله خب ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ با محمدامین کل سایتو زیر و رو کردیم ولی خبری از منصور نبود به علی گفتم دوربینارو چک کنه ببینه کجاست فهمیدیم که همون لحظه سرنگ رو داده و از سایت خارج شده محمدامین:خب از دوربین های شهری ببین میتونی پیداش کنی علی:صبر کنید یه لحظه، ماشین سایت رو برداشته، میتونم از طریق ردیاب ماشین پیداش کنم، البته اگه برنداشته باشه سعید:اون تازه یه ماه وارد اداره شده، چیزی از ردیاب ماشین ها نمیدونه علی:خیله خب پس صبر کنید یه لحظه، محمد:چیشد بچه‌ها؟ سعید:داریم ردش رو میزنیم آقا محمدامین:رسول خوبه آقا؟ محمد:به عماد گفتم ببرتش تا ازش آزمایش بگیرن، خداکنه نرفته باشه تو بدنش سعید:فکر نکنم، قطره های سرنگ آروم میریختن، بعد هم شما زود اومدین محمد:کار از محکم کاری عیب نمیکنه، علی:پیداش کردم محمد:کجاست؟ علی:در حال حرکته، لوکیشن میفرستم واستون الان محمد:بریم دنبالشون، به فرشید و داوود هم بگو بیان سعید سعید:چشم آقا ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:حالش خوب بود💛😂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت دویست و چهل و دوم💛 رسیدیم به جایی که لوکیشن فرستاده بود علی فقط ماشین اونجا بود، زیر یه پل لعنت به این شانس اعصابم خورد شد و رفتم نشستم تو ماشین موبایلم رو برداشتمو زنگ زدم به مهدی تو این وضعیت امیرحسین هم بهش اضافه شده بوق...بوق...بوق مهدی:جانم داداش؟ محسن:سلام، امیرحسین حالش خوبه؟ مهدی:آره داداش خوبه خوبه محسن:چرا اینجوری حرف میزنی؟ چیزی شده؟ مهدی:راستش داداش..امیرحسین.. محسن:امیرحسین چی؟سکتم دادی بگو مهدی:داداش بخدا چیزی نشده، امیرحسین خودشو مرخص کرده فقط محسن:چه غلطی کرده؟؟؟ مهدی:ببین باور کن کلی جلوشو گرفتم، ولی گوش نکرد، الانم اومده اداره رفته تو اتاقش درم قفل کرده، محسن:ای خدا از دست این پسر مهدی:داداش این پسرت به کی رفته؟؟ اصلا درست تربیت نشده، محسن:میدونستی بهترین زمان رو واسه این چرت و پرت ها انتخاب نکردی؟ مهدی:چیزی شده؟ محسن:خوردیم به بن‌بست مهدی:ای بابا، داداش منو صدا میکنن، باید برم کاری نداری؟ محسن:نه فقط مراقب امیرحسین باش من خیالم بابت اون راحت باشه مهدی:چشم، خدافظ محسن:خدافظ ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ روی تخت دراز کشیدم، دکتر اول معاینه‌ام کرد و بعدش به پرستار گفت که ازم خون بگیره عمادم بالا سرم وایساده بود و داشت با دکتر حرف میزد انگار باهم خیلی رفیق بودن بیخیال اونا شدم، فکرم رفت سمت بچم، اون عوضیا بچه منو زدن؟ امانت عاطفه، ای خدا ، دیگه نمیکشم، وقت امتحان به پایان برسه، خستم خیلی هم خستم دلم واسه صدا زدناش تنگ شده دلم واسه اون لحظه ای که بابالسول صدام میزد تنگ شده،یعنی میشه یه بار دیگه صداشو بشنوم؟؟؟؟ ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ روژین:خب بگو ببینم، کارشو یکسره کردی یانه؟ منصور:معلومه خانم، شما کاری ازم بخواید درست انجام ندم؟ اصلا مگه میشه روژین:عالی بود، خب تو یه مدت برو یه جا پنهان شو، توی حسابت پول نمی‌ریزم اسکناس میدم بهت، وقتی بهت نیاز داشتم خبرت میکنم ساموئل:میتونه بره توی یکی از خونه های من روژین:نه اونا خونه‌ی ... ساموئل:ادرس اونجارو ندارن، نگران نباش، میتونی بری اونجا، هم نزدیکه و مطمئن روژین:خیله خب باشه برو همونجا منصور:چشم خانم لیوان قهوه رو به لب هام نزدیک کردم، این بوی قهوه که به مشامم می‌خورد بهم آرامش میداد ساموئل:سیگار؟ روژین:آره بده....ممنون، راستی یکی رو پیدا کردم میتونه مارو از مرز رد کنه ساموئل:مطمئنه؟ روژین:آره، یه لحظه وایسا گوشی رو برداشتم و زنگ زدم اردشیر اردشیر:جانم؟ روژین:ادرس میفرستم کارشو تموم کن، موبایل و مدارک شناساییش هم بیار، اردشیر:چشم موبایل رو گذاشتم روی میز و یه پک از سیگار کشیدم ساموئل:کاره کیو میخوای تموم کنی؟ روژین:منصور خیلی اطلاعات داره، و دیگه بدردم نمیخوره ساموئل:از دست تو روژین روژین:بقیه واسم مهم نیستن عزیزم، تو فقط مهمی، چند رور صبرکنی منو تو و اون بچه باهم از مرز خارج میشیم ساموئل:عالیه ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:وقت امتحان کی تموم میشه؟؟؟؟💔🙂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت دویست و چهل و سوم💛 شب شده بود و هیچ کس حال و حوصله نداشت بچه ها که الان چند روزِ استراحت نکردن محسن از اونا بدتر محمد:بچه‌ها برین یکم استراحت کنید، خسته‌اید داوود:نه آقا خسته‌ نیستیم محمد:اینجوری نمیشه که، برین، هم یکم استراحت کنید هم پیش رسول باشید، تنها نباشه فرشاد:چشم آقا محمد:احسان جان محسن باهات کار داره، برو پیشش، تو اتاق منه احسان:چشم محمد:شماهم نمازخونه، بیام ببینم نیستید من میدونم و شماها سعید:چشم آقا میریم الان فرشید:شما نمی‌آید آقا؟ محمد:یه سر باید برم خونه، خیلی وقته نرفتم فرشید:اها محمد:کاری داشتید زنگ بزنید، خدافظ بچه ها خدافظی کردن منم رفتم تو پارکینگ و سوار موتور شدم ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ در اتاق زده شد و احسان اومد داخل این مدت اصلا حواسم به احسان نبود محسن:بیا بشین بابا اومد و روی صندلی کنارم نشست احسان:کارم داشتین بابا؟ محسن:نمیتونم با پسرم یکم خلوت کنم؟ احسان:چرا میتونید محسن:ببخشید بابا، این مدت خودت دیدی چقدر گرفتار بودم، هم پرونده و هم رسول از طرفی امیرحسین خب منم.. احسان:امیرحسین واسه چی بابا؟ محسن:هیچی بابا احسان:چیزی شده بابا؟ محسن:مثلا گفتم بیای تا یکم خلوت کنیم،ول کن دیگه احسان:بابا محسن:جان بابا؟ احسان:دلم واسه علیرضا تنگ شده بابا بغض توی گلوش رو دیدم دست انداختم و کشیدم تو بغلم دیگه چقدر باید محکم بمونم؟ دیگه نمیتونم مثل کوه باشم، دیگه نمیتونم محکم باشم، خدایا یکم بهم صبر بده، ازت خواهش میکنم دست می‌کشید به کمرش سعی می‌کردم حرفی بزنم که دل نااروم خودمو هم آروم کنم محسن:پیدا میشه بابا، به خدا سپردیش، ناامید نمیکنه بنده‌شو، یکم فقط صبر کن زود علیرضا میاد پیشمون، صحیح و سالم گوشی احسان که زنگ خورد از بغل هم بیرون اومدیم، اشک هاشو پاک کرد و جواب داد ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ تماس رو وصل کردم احسان:سلام داداش امیرحسین:سلام بابا کجاست؟چرا گوشیشو جواب نمیده احسان:بابا اینجاست، یه لحظه صبر کن گوشی رو فاصله دادم و به بابا گفتم احسان:داداش میگه چرا گوشیتو جواب نمیدی؟ محسن:تو نمازخونه، گذاشتم شارژ، چیکار داره حالا دوباره گوشی رو چسبوندم به گوشم احسان:کاری داری؟ امیرحسین:گوشی رو بده به بابا احسان:با شما کار داره بابا موبایل رو ازم گرفت محسن:جانم بابا؟ ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:ناامید نمیکنه بنده‌شو🥲❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت دویست و چهل و چهارم💛 محسن:جانم بابا؟ امیرحسین:سلام بابا میشه یه خواهشی ازت بکنم؟ محسن:چی؟اتفاقی افتاده؟ امیرحسین:نه هیچی نشده، فقط ازتون میخوام که... چیز بدین محسن:چی بدم بهت؟خب درست حرف بزن متوجه بشم امیرحسین:میشه عکس سوژه پرونده‌تون و اسم بیمارستانی که بستری بود رو بهم بدین؟ محسن:حالت خوبه باباجان؟ چرا من باید اینارو بهت بدم امیرحسین:بابا خواهش میکنم بهم بده، توروخدا محسن:امیرحسین قسم نخور نمیتونم بدم بهت امیرحسین:چرا میتونی،بابا خواهش میکنم محسن:متوجه هستی من الان کجام؟؟؟و هیچ اختیاری ندارم که این اطلاعات رو بدم به تو امیرحسین:خب تو بده کسی نمی‌فهمه محسن:اصلا حالت خوب نیست، باید برگردی بیمارستان فکر کنم امیرحسین:بابااا محسن:نمیتونم امیرحسین نمیتونم بابا، اصلا واسه چی میخوای؟؟ امیرحسین:خب برو از فرمانده‌ای،چیزی، اجازه بگیر خواهش میکنم محسن:نه اصلا حرف منو نمیفهمی امیرحسین:چرا بابا، ولی کارم واجبه، اصلا اسم بیمارستان رو الان یادم افتاد میدونم، شما فقط یه عکس بدین بهم، اصلا عکس هم نمیدین یکم همینجوری پشت خط بهم بگین چطوریه، چندتا نشونه از چهره‌اش بهم بدین محسن:میخوای چیکار؟امیرحسین من نمیتونم اطلاعات بدم دستت، شر درست نکن خواهشا امیرحسین:بابا بخدا دارم از عذاب وجدان دق میکنم، نمیتونم دست رو دست بزارم، این گندیِ که خودم به بار آوردم، باید یه کاری کنم دیگه، خواهش میکنم ازت، یه عکس تار، یا یه بهم مشخصات بگو، مرگ من بگو محسن:قسم نخور بابا، نمیتونم امیرحسین:بابا،برو از مافوقی چیزی اجازه بگیر، اصلا نمیخواد عکس بدی، نمیخواد هیچی بدی، بهم بگو طبقه چند اتاق چند، بستری بود، همین بابا محسن:از دست تو من چیکار کنم؟ امیرحسین:مرگ من محسن:یه بار دیگه مرگ خودتو.. امیرحسین:غلط کردم باشه؟ محسن:صبر کن ببینم چیکار میتونم بکنم، قول نمیدم بهتا امیرحسین:همینم خوبه محسن:خیله خب، حالا اینارو ولش، تو چرا سرخود از بیمارستان رفتی بیرون؟ امیرحسین:حالم اونجا بدتر میشد محسن:برو خونه، یه چیزی بخور بعد استراحت کن امیرحسین:اداره یه چیزی خوردم،استراحت هم لازم ندارم الان محسن:از دست تو،باشه مراقب خودت باش امیرحسین:چشم، شماهم همینطور محسن:کاری نداری؟ امیرحسین:نه فقط زود بهم خبر بدین محسن:باشه، خدافظ امیرحسین:خدافظ بابا تماس رو قطع کردم گوشی رو دادم به احسان سوالی و با تعجب داشت بهم نگاه می‌کرد لبخندی بهش زدم و گفتم محسن:یکم فشارش پایین بود فقط احسان:همین؟ محسن:میدونی که بهت دروغ نمیگم احسان: و میدونم که کلش رو نمیگید محسن:آفرین پسر باهوش بابا احسان:😂 محسن:برو یکم بخواب احسان:خوابم نمیاد محسن:اگه خوابت هم نمیاد برو یکم چشم هاتو ببند، احسان:چشم احسان رفت بیرون، بلند شدم رفتم اتاق آقای عبدی، ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ کمیل اومد تو اتاقم کمیل:مجوز گرفتم، فقط آقامهدی بفهمه میدونی چه بلایی سرمون میاره؟ امیرحسین:تو قرار نیست اینجا باشی که دعوات کنه کمیل:دهنتو ببند، من گفتم باهات هستم یعنی هستم، میخوام کمکت کنم امیرحسین:تو فقط دعا کن پیدا بشه کمیل:پیدا میشه داداش من، بیا یکم غذا بخور من به آقامهدی گفتم خوردی، بیا بخور تا دروغ نشه امیرحسین:ببین اصلا غذا میبینم حالم بد میشه، پس ولم کن کمیل:از دست تو، خب از بابات گرفتی؟ امیرحسین:نه‌بابا مگه الکیه کمیل:یعنی هیچی به هیچی؟ امیرحسین:بهش گفتم حداقل طبقه و شماره اتاقش رو بهم بده گفت باید اجازه بگیره، بابا بنده خدا هم حق داره، از اونجا مگه میشه چیزی به آدم بگه کمیل:حالا عیب نداره، میتونم از یه راه دیگه برسم بهش، بدون اینکه کسی چیزی بفهمه امیرحسین:چجوری؟ کمیل:گنگم بالاست امیرحسین:ببند دهنو توروخدا، کمیل:خیله خب، حداقل بزار فشارتو بگیرم، آقامهدی کلی سفارش کرد امیرحسین:خودش کجاست؟ کمیل:جایی کار داشت رفت، دستت امیرحسین:بیا ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:باشما❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت دویست و چهل و پنجم💛 یکم تو نمازخونه نشستم تا حالم بهتر بشه، فکرم فقط پیش علیرضا بود خداکنه چیزیش نشده باشه، آخه نامردا یه بچه رو چطوری می‌زنید؟؟ دست به پشتی گرفتم و آروم بلند شدم، پتوی روی بچه‌ها رو مرتب کردم و رفتم پایین دوباره نشستم پشت سیستم، چرا نمیتونم پیداش کنم؟ چرا همه چیزو که ازم میخواستن پیدا میکردم، الان که بچمو گم کردم چرا نمیتونم پیداش کنم؟ خدایا، فقط امیدم به خودته و بست دستم حس نداشت، حس نداشت تا روی کیبورد بزنه شاید بچه‌ام پیدا بشه نفس عمیقی کشیدم با هر زوری بود شروع کردم به کار، ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ با صدای زنگ موبایلم چشم باز کردم من کی خوابم برد؟ هنوز هنگ بودم، موقعیتم رو یکم تحلیل رفتم، روی میز کارم خوابم برده بود چشم هامو مالش دادم با دست ازادم موبایلم رو برداشتم، بدون نگاه انداختن به اینکه کیه وصل کردم امیرحسین:بله🥱 محسن:سلام پسر خوابالو بابا امیرحسین:عه بابا شمایید، سلام محسن:ببخشید بیدارت کردم امیرحسین:اشکال نداره، اصلا نمیدونم چطوری خوابم برد محسن:اگه میدونستم خوابی که زنگ نمیزدم، میذاشتم بخوابی امیرحسین:وای نه، اگه زنگ نمیزدی که تا صبح گردن نمی‌موند برام، رو میز خوابم برده بود محسن:خسته نباشی، خب عزیز من بیا برو خونه راحت بگیر بخواب امیرحسین:بابا گیر نده خواهشا، آها راستی، چیشد؟میتونید بهم بدین؟ محسن:بخاطر همون زنگ زدم، ببین امیرحسین من با آقای عبدی حرف زدم، براش توضیح دادم، فقط فقط میتونم عکسش رو دراختیارت بزارم اونم شرط داره امیرحسین:چه شرطی؟ محسن:نمیتونم اینجا بگم، بیا بیرون تو ماشین نشستم امیرحسین:اینجایید؟؟ محسن:میخوای برم؟ امیرحسین:نه نه اومدم، زود تماس رو قطع کردم، یونیفورم‌مو پوشیدم گوشیمو برداشتم رفتم پایین سرباز نگهبانی بهم احترام گذاشت امیرحسین:ببین دارم میرم جایی، چند دیقه دیگه میام، اگه کسی باهام کار داشت بگو زنگ بزنن سرباز:چشم آقا دستی به‌ شونه‌اش زدم چشم چرخوندم تا ماشینو بابا رو پیدا کنم، با صدای بوق ماشینی به سمت راست سر کج کردم شیشه رو داد پایین و علامت داد که برم پیشش زود رفتم سوار ماشین شدم امیرحسین:سلام بابا محسن:علیک سلام امیرحسین:خب چیشد؟ بابا ماشینو روشن کرد و راه افتاد، محسن:باید هرکاری که میکنی مجوز داشته باشی امیرحسین:گرفتم محسن:باید یکی هم کمکت کنه امیرحسین:کمیل و سجاد هستن،اینا ولی شرط‌های خودتون هستااا محسن:توقع نداشته باش بزارم تنها.. امیرحسین:بله توقع ندارم، خب حالا شما امر کنید محسن:این شماره آقای عبدیِ، هرکاری که کردین یا میخواستین بکنید باید بهش خبر بدین، من خودم اصلا نمیخواستم تو اینکارو انجام بدی، حتی وقتی‌که آقای عبدی گفت هم مخالفت کردم ولی خب متقاعدم کرد، ببین امیرحسین پرونده علیرضا دست شماست،فقط بخاطر همین بهت اجازه دادن،نباید مشخصاتش رو پیدا کنی، نباید اون عکس رو به کسی غیر از سه نفر خودتون نشون بدی، اگه چیزی پیدا کردین نباید سرخود عمل کنید، متوجه‌ی که چی میگم؟ امیرحسین:بله میدونم بابا، ولی گفتم شاید بتونیم یه ردی بزنیم، منو کمیل صبح تمام دوربین های شهربازی رو دیدیم، اون فرد رو با دوربین های شهری هم پیداش کردیم، ولی زیر یه پل.... ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:زیر پل...💖
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت دویست و چهل و ششم💛 تا به پل رسید سکوت کرد، برگشتم سمتش ترسیدم نکنه باز نفسش گرفته باشه محسن:خوبی؟ امیرحسین:بابا دور بزن، بابا زود باش دور بزن محسن:چرا؟چیزی شده؟ امیرحسین:بابا دور بزن توروخدا، چقدر احمق بودم زود دور زدم و به سمت اداره‌شون حرکت کردم زیاد دور نشده بودیم، وقتی رسیدیم زود پیاده شد، منم ماشینو خاموش کردم و پشتش رفتم تند تند پله‌هارو بالا می‌رفت، وقتی به اتاقش رسید درو چنان باز کرد که صداش تو اتاق پیچید، زود رفت پشت سیستم محسن:میشه بگی چیشده امیرحسین؟؟ امیرحسین:چرا زودتر نفهمیدم، چرا محسن:چیو نفهمیدی؟؟ امیرحسین:بابا بیا، بیا اینو نگاه کن کنارش رفتم، امیرحسین:بابا ببین منو کمیل گفتم تمام دوربین های شهربازی و شهری رو دیدیم،نگاه اینجا زیر پل، اینجا که رسید توقف کرده ولی چون دوربین نداشته نمیدونیم چه اتفاقی اونجا افتاده، ولی اینجا رو نگاه کن.. این ماشین، این پاترول انگار خیلی وقته زیر پلِ، آخه نرفته الان زیر پل محسن:منظور؟ امیرحسین:الان یه لحظه چند لحظه با سیستم کار کرد، ضربان قلبم خیلی بالا بود، به سمت پارچ روی میز رفتم و برای خودم یکم آب ریختم، داشتم میخوردم که با زدن امیرحسین روی میز، ترسیدم و آب پرید تو گلوم، چندتا سرفه کردم محسن:چته بچه ترسیدم امیرحسین:بابا بخدا پیداش کردم، به قرآن دارم راست میگم، پیداش کردم همینجوری که داشت میگفت اشک‌هاش هم ریختن زود کنارش رفتم، امیرحسین:نگاه، این پاترول دقیقا ۲ساعت و ۲۳ دیقه پیش از این جاده عبور میکنه، ولی‌خب زیر پل که میره ولی دیگه تو تصاویر نیست، یعنی اینکه وایساده زیر پل اومد بغلم، دست کشیدم پشت کمرش محسن:آروم بابا، فعلا معلوم نیست با تعجب از بغلم بیرون اومد و گفت امیرحسین:چی‌چی معلوم نیست بابا، ایناهاش، وقتی ماشین این یارو که علیرضا رو برده میره زیر پل، چند دیقه بعد این پاترول حرکت میکنه، بچه های خودمون وقتی میرن اینجا میبینن که ماشین گوشه‌ای پارکه محسن:زودتر این تصاویر رو ببین، زودباش ببین پاترولِ کجا رفته امیرحسین:الان با ذوقی که تو صداش بود نشست رو صندلی و زوم شد رو سیستم کف اتاق رو داشتم متر میکردم زیر لب صلوات می‌فرستادم، خدایا پیدا بشه امشب آنقدر که راه رفتم سرم گیج رفت، نشستم روی صندلی سرمو با دست گرفتم در اتاق زده شد و مهدی اومد مهدی:امی..عه داداش سلام،تو.. امیرحسین:اخ جووون مهدی:هوووی، چته زود بلند شدم رفتم سمتش محسن:کجا رفت؟ امیرحسین:تو این خونه محسن:لوکیشن برام بفرست امیرحسین: الان مهدی:چیشده؟ امیرحسین:موقعیت علیرضا رو پیدا کردم عمو مهدی:جدی میگی؟؟ مهدی هم زود اومد کنارم، لوکیشن که برام فرستاده شد زود با محمد تماس گرفتم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:موقعیت علیرضا رو پیدا کرد...😊💛
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت دویست و چهل و هفتم💛 سرمو تکیه داده بودم به دیوار و چشم هامو بسته بودم پاهام درد میکرد، اروم داشتم مالش میداد با صدای عطیه چشم باز کردم سینی چایی رو ازش گرفتم، کنارم نشست محمد:شرمندتم عطیه عطیه:دشمنات شرمنده باشن آقامحمد محمد:هعی، این مدت انقدر گرفتاری داشتم نشد بیام پیشت عطیه:مهم نیست، همینکه حالت خوبه برامون بسته، راستی بابامحمد خنده‌ای کردم، واقعا این لحظه همین کلمه بود که میتونست آرومم میکنه محمد:جانم؟ عطیه:اووم، یه چی بگم؟ محمد:دوتا بگو عطیه:راستش بچمون، چیزه محمد:جنسیت بچه چیه؟ عطیه:حدس بزن محمد:پسر؟ عطیه:دختر مامان ولی ایمان داشت باباش یکم باهوشِ خندیدم، محمد:خدایا شکرت عطیه:بفرمایید دهنتونو شیرین کنید بابامحمد با اینکه اصلا میل نداشتم ولی یه شیرینی برداشتم، نصف کردم یه تیکه رو دادم به عطیه، تشکری کرد فقط لبخندی زدم، خواستم بخورمش که گوشیم زنگ خورد محسن بود، به ساعت نگاه کردم، خیلی دیر وقت بود، استرس گرفتم تماس رو وصل کردم اصلا نذاشت چیزی بگم که گفت محسن:موقعیت علیرضا رو پیدا کرد امیرحسین، دارم میرم اونجا،لوکیشن میفرستم بیاید، محمد:واقعا؟ محسن:آره زود باش محمد:تنها نرو خطر داره محسن:دور وایمیستم، تا بیاید محمد:خیله خب زود گوشی انداختم، اَه لعنتی، چرا لباسامو عوض کردم آخه زود جورابامو پوشیدم عطیه:چیشده محمد؟ محمد:موقعیت علیرضا رو پیدا کردن عطیه:خب خداروشکر لباسامو که پوشیدم، سوئیچ و گوشیم رو برداشتم کفش پوشیدم و رو به عطیه گفتم محمد:مراقب خودت باش، شاید نتونم بیام یه مدت عطیه:چشم، توام مراقب خودت باش محمد:چشم خانم زود درو بستمو رفتم بیرون ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ گوشیمو برداشتم، صوت زیارت عاشورا رو واسه خودم پلی کردم کسی نبود و راحت میتونستم بدون اینکه از هندزفری استفاده کنم، زیارت عاشورا رو گوش بدم زیر لب داشتم زمزمه می‌کردم که صدای قدم های تند کسی اومد برگشتم دیدم آقامحمدِ صوتُ قطع کردم رفتم سمتش رسول:چیزی شده آقا؟ محمد:رسول، موقعیت علیرضا پیدا شده یه لحظه متوجه حرفی که زد نشدم ناباور پرسیدم رسول:چی؟ محمد:گفتم میدونیم علیرضا کجاست الان، باید بریم، بچه ها کجان؟؟ رسول:نمازخونه خوابیدن محمد:زود برو بیدارشون کن رسول:چ‌چشم بدو رفتم بالا، تو راه‌پله چند بار خوردم زمین، ولی مهم نبود، خدایا شکرت، خدایا عاشقتمممم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:خدایا شکرت..(:😄❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت دویست و چهل وهشتم 💛 مثل مرغ سرکنده فقط داشتم تو سالن اداره راه میرفتم تیم عملیات رو عمو آماده کرد خودمم که زودتر آماده شدم مهدی:بریم نگاهی بهش کردم، بازم اسلحه برنداشته بود امیرحسین:جناب سرگرد؟ عمو برگشت سمتم و سوالی منو دید دستم رو گذاشتم روی اسلحه‌ام، متوجه منظورم شد، بدون هیچ جواب رفت بیرون از دست این عموی کل شق من،زود رفتم بیرون دوست نداشتم سوار ماشین بشم، واسه همین موتور رو برداشتم و سوار شدم ماشین عمو که حرکت کرد ما هم پشت سرش رفتیم خدایا هیچیش نشده باشه التماس میکنم صحیح و سالم برسه دست باباش، اصلا نذر میکنم اگه پیدا بشه، یه ختم قرآن میگیرم، تنها، سرعتم رو بردم بالا، دلم طاقت نمی‌برد ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ توی موقعیت بودیم، مهدی و تیمش هم رسیده بودن، رفتم نشستم تو ماشین محسن، رسولم که پشت نشسته بود محمد:خب الان میریم داخل، رسول تو اینجا میمونی رسول:عه آقا،دیوار کوتاه‌تر من پیدا نکردین؟شرمنده من نمیتونم اینجا بمونم محمد:گفتم همینجا میمونی یعنی میمونی، حرف اضافه هم نشنوم، وگرنه همین الان برت می‌گردونم اداره رسول رسول:آخه چرا آقا، بخدا نمیتونم محمد:الان لطفا این حس پدر بودنتو بزار کنار علی توی ونِ ولی توام برو پیشش، نمیخواد کاری بکنی، کنارش باش فقط رسول:چشم محمد:بریم محسن:باشه پیاده شدیم، وقتی مطمئن شدم رسول رفت تو ون، با هماهنگی وارد شدیم وقتی بچه ها درو باز کردن مسلح داخل خونه رفتیم چون دیر وقت بود و خواب بودن، کارمون راحت‌تر میشد ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ وارد که شدیم خونه تاریک بود با چراق‌قوه هامون همه جا رو دیدیم، کسی نبود، نگاهم کشیده شد سمت بالا اول خودم رفتم بالا، بعد بچه ها اومدن بالا آروم در اتاقی رو باز کردم،کسی نبود داخلش آروم و بی‌صدا رفتم سمت اون‌یکی اتاق در اتاقو باز کردم دیدم ساموئل روی تخت خوابیده محمد بهم لب زد که دنبال علیرضا بگردم عقب رفتم و به سمت اتاقای دیگه حرکت کردم چندتا اتاق داشت اینجا، در یکی از اتاق‌هارو خواستم باز کنم قفل بود،اشاره کردم به سعید که بیاد اونم زود اومد کنار محسن(اروم):درو باز کن سعید:چشم آقا نشست و مشغول باز کردن شد دیدم که صدای شلیک اومد برگشتم دیدم از اتاق ساموئلِ محسن:سعید دنبال علیرضا بگرد سعید:چشم زود رفتم سمت اتاق ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:عملیات🔫..🌱
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت دویست و چهل و نهم💛 رفتم سمت اتاق، با صدای تیر اندازی یه خانم هم از یه اتاق بیرون اومد، اولش با دیدنمون ترسید و برگشت تو اتاقش، بچه ها رفتن سمتش سریع از اتاق بیرون اومد و شروع کرد به تیر اندازی از پشت دیدم مهدی داره به ساموئل نزدیک تو یه حرکت زد تو سرش ولی ساموئل سرسخت‌تر از این حرفا بود که به همین راحتی تسلیم بشه با مهدی درگیر شده بود دست بردم سمت گوشم محسن:علی به خانم محمودی بگو بیان داخل علی:چشم آقا خواستم برم کمک مهدی که صدای آخ کسی اومد برگشتم دیدم احسان افتاده زمین، نگاهم فقط به احسانی بود که افتاده بود زمین، به شکم خم شده بود و درد می‌کشید زود به سمتش رفتم زنه دیگه نتونست مقاومت کنه، تیر هم تموم کرده بود، خانم محمودی به سمتش رفت و دستبند زد از طرفی هم مهدی به ساموئل دستبند زده بود زود رفتم سمت احسان از بازو هاش گرفتمو بلندش کردم نگاهی بهش کردم دستش روی شکمش بود احسان:آخ سرشو تو بغلم گرفتم، مهدی اومد وقتی دید حالشو زود درخواست آمبولانس کرد محسن:دردت به جونم بابا،الان آمبولانس میرسه، میریم بیمارستان خوب میشی، یکم تحمل کن باشه احسان:آیی مهدی:عمو سعی کن نخوابی خب؟...محسن بیدار نگه‌دارش، الان میام بچه ها اومدن کنارش، بمیرم الهی درد داشت، چشم هاشو محکم روی هم فشار میداد محسن:بچه ها کنارش باشین، آمبولانس رسید باهاش برین باشه؟ محمدامین:چشم آقا محسن:احسان بابا، من برم دنبال علیرضا، تو خوبی دیگه قربونت برم؟ احسان:آر..آییی محسن:دستو بزار رو زخمش فرشاد، کمتر خون بره ازش فرشاد:چ‌چشم آقا ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ آروم بغلش کردم، چندبار صداش زدم ولی بیدار نمیشد صدای تیراندازی هم بدتر تو مخم بود سعید:عموجان، علیرضا چشماتو باز کن قربونت برم هرکاری میکردم بیدار نمیشد، پاهاش یکم کبود بود، بمیرم الهی، رسول ببینتش داغون میشه در باز شد و قامت آقامهدی جلو در نمایان با دیدن علیرضا زود اومد سمتم دست کشید رو سرش مهدی:حالش چطوره؟ ظرف شربت(دارویی) رو جلوش گرفتم سعید:خواب‌آوره، حالش خوبه فقط پاهاش آقامهدی با این حرفم اخم کرد و زود شلوارش رو داد بالا کبودی پاهاشو که دید اخمش بیشتر شد مهدی:آمبولانس الان میاد، علیرضا هم بفرست بره سعید:آمبولانس برای چی؟برای کسی اتفاقی افتاده؟ مهدی:احسان تیر خورده سعید:حالش خوبه؟ مهدی:نه زیاد، زود ببرش بیرون سعید، سعید:چشم همینجوری که بغلم بود بلند شدم، اسلحه‌ام رو زمین بود خواستم خم بشم ولی آقامهدی خم شد و بهم داد تشکری کردم، زود رفتم بیرون که همون لحظه آقامحسن اومد دستاش و یکمم از لباسش خونی بود، این مدت چقدر موهاش سفید‌تر شده بود چند قدم به سمتش رفتم، آروم و بدون حرف علیرضا رو ازم گرفت خودمم زود رفتم سمت احسان سعید:خوبی احسان؟؟ جوابمو نداد خیلی بی‌حال بود محمدامین:نخوابی احسان؟ باشه داداش، احسان:آییییییی سعید:آروم فشار بده دیگه فرشاد، الان امیرحسین کجا رفته؟ محمدامین:اون بیرون بود،برو صداش کن یه سرباز با عجله اومد و پشت بندش تکنسین‌های اورژانس اومدن ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:پاهای کبودشُ ببینه داغون میشه🥲💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت دویست و پنجاهم 💛 انقدر که ناخنامو جویده بودم دستم خون میومد علی لیوان آبی دستم داد علی:بگیر بخور، سکته داری میکنی رسول:چرا خبری نمیشه؟؟؟ علی:بخور هیچی نمیشه، دستشو پس زدم و بلند شدم خواستم برم که نذاشت علی:بشین واسه من شر به پا نکن رسول رسول:توروخدا بزار برم، خودت خوب میدونی اگه واسه علیرضا اتفاقی بیفته جواب خالتو(مادر زنش،رخساره) نمیتونم بدم علی:هیچی نمیشه رسول،آروم باش بیا بشین، هیچی نمیشه نگران نباش برادر من صدای تیراندازی که بلند شد، حالم بدتر شد، خدایا بچم، خدایا علیرضام علی:بخدا حالش خوبه، یکم آروم باش رسول:نمیتونم لعنتی نمیتونم درک کن علی،بزار برم، محمد الان سرش شلوغه منو بیخیال شده خواهش میکنم بزار برم در حال بحث با علی بودم که صدای آژیر اورژانس اومد، انگار روح از تنم رفت قلبم انقدر ضربان داشت که فکر میکردم الان از سینم بزنه بیرون علی رو پس زدم و زود درو زدم، پیاده شدمو زود خودمو رسوندم بالا، ساموئل و یه خانم رو داشتن میاوردن بیرون، توجهی نکردم و دویدم سمت خونه تکنسین های اورژانس زودتر از من رسیده بودن وقتی رسیدم دیدم احسان خونی افتاده زمین، یاخدایی زمزمه کردم رفتم کنارش نشستم حالش خیلی بد بود، رنگش مثل گچ دیوار سفید شده بود کنارش نشستم، دستشو گرفتم رسول:بمیرم الهی برات، خ‌خوبی داداشم؟ حرفی نزد و فقط درد می‌کشید دستی دور بازوم حلقه شد و بلندم کرد، آنقدر بی‌جون بودم که یه بچه هم میتونست بلندم کنه یاد علیرضا افتادم برگشتم دیدم سعید بازومُ گرفته رسول:عل‌علیرضا صدام می‌لرزید، نمیتونستم درست حرف بزنم ولی مهم نبود، فدای یه تار موی بچم سعید:اوناهاش،پیش آقامحسن رد دستش رو دنبال کردم، با دیدن جیگر گوشه‌ام تو بغل بابا جون گرفتم، دویدم سمتش ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ نگرانی بابت احسان کم بود، علیرضا هم اضافه شد دیدم رسول داره میاد سمتم، الهی بمیرم براش وقتی اومد زود علیرضا رو بغل گرفت و نشست، پاهاش توان نداشتن، خودمم کنارش نشستم رسول:بابا چرا بیدار نمیشه؟؟ محسن:قربونت برم بابا، خوابه، با دارو خوابوندنش، نگران نباش بیا بریم، رسول:نه، علیرضا بابا بلندشو قربونت برم، بیدار شو دیگه علیرضا رو از بغلش گرفتم، محسن:بیا بریم، الان می‌بریمش بیمارستان، تا مطمئن بشی، پاشو بابا خودم از جام بلند شدم ولی رسول نه، داوود و صدا کردم که اومد پیشم داوود:جانم آقا محسن:رسولو کمک کن بیارش بیرون داوود:چشم آقا رفتم بیرون، تحمل اونجا برام سخت بود علیرضا دادم دست یکی از بچه‌ها و خودم سمت آمبولانس رفتم محسن:حالش چطوره؟ تکنسین:زیاد خوب نیست باید سریع منتقل بشه بیمارستان محسن:کدوم بیمارستان میرید؟ اسم بیمارستان رو داد، رفتم نشستم تو ماشین چند دیقه بعد داوود رسولو آورد محمدامین هم علیرضا رو اورد و گذاشت عقب کنار رسول سریع روشن کردم سمت بیمارستان روندم ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ وقتی وارد خونه شدیم با جسد مردی مواجه شدیم سجاد رفت سمتش امیرحسین:مرده فکرکنم دست گذاشت روی شاهرگ گردنش سجاد:تموم کرده سیدحسین:آقا امیرحسین:چیشد؟ سیدحسین:آقا استعلام کسی که تماس گرفته بود رو گرفتم، از یه باجه تلفن عمومی بوده امیرحسین:خیله خب، تونستید با سرگرد ارتباط بگیرید؟ سجاد:بی‌سیم‌شو جواب نمیده، به کمیل الان خبر میدم امیرحسین:زود باش،سیدحسین زنگ بگو بیان برای بررسی جسد و انگشت‌نگاری سیدحسین:چشم آقا الان به سمت جسد رفتم، اصلا چهره‌اش برم آشنا نبود روشو با پارچه سفید کشیدن بلند شدم، دوست داشتم بدونم اونا چیکار کردن ولی خب نمیتونستم از ماموریتی که سرهنگ بهم داد سر،باز بزنم نشستم توی ماشین سجاد سرمو تیکه دادم به صندلی ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:جون تو بدنش نیست...(:🥲💔