(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و چهل و سوم💛
#محمد
شب شده بود و هیچ کس حال و حوصله نداشت
بچه ها که الان چند روزِ استراحت نکردن
محسن از اونا بدتر
محمد:بچهها برین یکم استراحت کنید، خستهاید
داوود:نه آقا خسته نیستیم
محمد:اینجوری نمیشه که، برین، هم یکم استراحت کنید هم پیش رسول باشید، تنها نباشه
فرشاد:چشم آقا
محمد:احسان جان محسن باهات کار داره، برو پیشش، تو اتاق منه
احسان:چشم
محمد:شماهم نمازخونه، بیام ببینم نیستید من میدونم و شماها
سعید:چشم آقا میریم الان
فرشید:شما نمیآید آقا؟
محمد:یه سر باید برم خونه، خیلی وقته نرفتم
فرشید:اها
محمد:کاری داشتید زنگ بزنید، خدافظ
بچه ها خدافظی کردن
منم رفتم تو پارکینگ و سوار موتور شدم
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#محسن
در اتاق زده شد و احسان اومد داخل
این مدت اصلا حواسم به احسان نبود
محسن:بیا بشین بابا
اومد و روی صندلی کنارم نشست
احسان:کارم داشتین بابا؟
محسن:نمیتونم با پسرم یکم خلوت کنم؟
احسان:چرا میتونید
محسن:ببخشید بابا، این مدت خودت دیدی چقدر گرفتار بودم، هم پرونده و هم رسول از طرفی امیرحسین خب منم..
احسان:امیرحسین واسه چی بابا؟
محسن:هیچی بابا
احسان:چیزی شده بابا؟
محسن:مثلا گفتم بیای تا یکم خلوت کنیم،ول کن دیگه
احسان:بابا
محسن:جان بابا؟
احسان:دلم واسه علیرضا تنگ شده بابا
بغض توی گلوش رو دیدم
دست انداختم و کشیدم تو بغلم
دیگه چقدر باید محکم بمونم؟
دیگه نمیتونم مثل کوه باشم، دیگه نمیتونم محکم باشم، خدایا یکم بهم صبر بده، ازت خواهش میکنم
دست میکشید به کمرش
سعی میکردم حرفی بزنم که دل نااروم خودمو هم آروم کنم
محسن:پیدا میشه بابا، به خدا سپردیش، ناامید نمیکنه بندهشو، یکم فقط صبر کن زود علیرضا میاد پیشمون، صحیح و سالم
گوشی احسان که زنگ خورد از بغل هم بیرون اومدیم، اشک هاشو پاک کرد و جواب داد
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#احسان
تماس رو وصل کردم
احسان:سلام داداش
امیرحسین:سلام بابا کجاست؟چرا گوشیشو جواب نمیده
احسان:بابا اینجاست، یه لحظه صبر کن
گوشی رو فاصله دادم و به بابا گفتم
احسان:داداش میگه چرا گوشیتو جواب نمیدی؟
محسن:تو نمازخونه، گذاشتم شارژ، چیکار داره حالا
دوباره گوشی رو چسبوندم به گوشم
احسان:کاری داری؟
امیرحسین:گوشی رو بده به بابا
احسان:با شما کار داره
بابا موبایل رو ازم گرفت
محسن:جانم بابا؟
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:ناامید نمیکنه بندهشو🥲❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و چهل و چهارم💛
#محسن
محسن:جانم بابا؟
امیرحسین:سلام بابا میشه یه خواهشی ازت بکنم؟
محسن:چی؟اتفاقی افتاده؟
امیرحسین:نه هیچی نشده، فقط ازتون میخوام که... چیز بدین
محسن:چی بدم بهت؟خب درست حرف بزن متوجه بشم
امیرحسین:میشه عکس سوژه پروندهتون و اسم بیمارستانی که بستری بود رو بهم بدین؟
محسن:حالت خوبه باباجان؟ چرا من باید اینارو بهت بدم
امیرحسین:بابا خواهش میکنم بهم بده، توروخدا
محسن:امیرحسین قسم نخور نمیتونم بدم بهت
امیرحسین:چرا میتونی،بابا خواهش میکنم
محسن:متوجه هستی من الان کجام؟؟؟و هیچ اختیاری ندارم که این اطلاعات رو بدم به تو
امیرحسین:خب تو بده کسی نمیفهمه
محسن:اصلا حالت خوب نیست، باید برگردی بیمارستان فکر کنم
امیرحسین:بابااا
محسن:نمیتونم امیرحسین نمیتونم بابا، اصلا واسه چی میخوای؟؟
امیرحسین:خب برو از فرماندهای،چیزی، اجازه بگیر خواهش میکنم
محسن:نه اصلا حرف منو نمیفهمی
امیرحسین:چرا بابا، ولی کارم واجبه، اصلا اسم بیمارستان رو الان یادم افتاد میدونم، شما فقط یه عکس بدین بهم، اصلا عکس هم نمیدین یکم همینجوری پشت خط بهم بگین چطوریه، چندتا نشونه از چهرهاش بهم بدین
محسن:میخوای چیکار؟امیرحسین من نمیتونم اطلاعات بدم دستت، شر درست نکن خواهشا
امیرحسین:بابا بخدا دارم از عذاب وجدان دق میکنم، نمیتونم دست رو دست بزارم، این گندیِ که خودم به بار آوردم، باید یه کاری کنم دیگه، خواهش میکنم ازت، یه عکس تار، یا یه بهم مشخصات بگو، مرگ من بگو
محسن:قسم نخور بابا، نمیتونم
امیرحسین:بابا،برو از مافوقی چیزی اجازه بگیر، اصلا نمیخواد عکس بدی، نمیخواد هیچی بدی، بهم بگو طبقه چند اتاق چند، بستری بود، همین بابا
محسن:از دست تو من چیکار کنم؟
امیرحسین:مرگ من
محسن:یه بار دیگه مرگ خودتو..
امیرحسین:غلط کردم باشه؟
محسن:صبر کن ببینم چیکار میتونم بکنم، قول نمیدم بهتا
امیرحسین:همینم خوبه
محسن:خیله خب، حالا اینارو ولش، تو چرا سرخود از بیمارستان رفتی بیرون؟
امیرحسین:حالم اونجا بدتر میشد
محسن:برو خونه، یه چیزی بخور بعد استراحت کن
امیرحسین:اداره یه چیزی خوردم،استراحت هم لازم ندارم الان
محسن:از دست تو،باشه مراقب خودت باش
امیرحسین:چشم، شماهم همینطور
محسن:کاری نداری؟
امیرحسین:نه فقط زود بهم خبر بدین
محسن:باشه، خدافظ
امیرحسین:خدافظ بابا
تماس رو قطع کردم گوشی رو دادم به احسان
سوالی و با تعجب داشت بهم نگاه میکرد
لبخندی بهش زدم و گفتم
محسن:یکم فشارش پایین بود فقط
احسان:همین؟
محسن:میدونی که بهت دروغ نمیگم
احسان: و میدونم که کلش رو نمیگید
محسن:آفرین پسر باهوش بابا
احسان:😂
محسن:برو یکم بخواب
احسان:خوابم نمیاد
محسن:اگه خوابت هم نمیاد برو یکم چشم هاتو ببند،
احسان:چشم
احسان رفت بیرون، بلند شدم رفتم اتاق آقای عبدی،
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#امیرحسین
کمیل اومد تو اتاقم
کمیل:مجوز گرفتم، فقط آقامهدی بفهمه میدونی چه بلایی سرمون میاره؟
امیرحسین:تو قرار نیست اینجا باشی که دعوات کنه
کمیل:دهنتو ببند، من گفتم باهات هستم یعنی هستم، میخوام کمکت کنم
امیرحسین:تو فقط دعا کن پیدا بشه
کمیل:پیدا میشه داداش من، بیا یکم غذا بخور من به آقامهدی گفتم خوردی، بیا بخور تا دروغ نشه
امیرحسین:ببین اصلا غذا میبینم حالم بد میشه، پس ولم کن
کمیل:از دست تو، خب از بابات گرفتی؟
امیرحسین:نهبابا مگه الکیه
کمیل:یعنی هیچی به هیچی؟
امیرحسین:بهش گفتم حداقل طبقه و شماره اتاقش رو بهم بده گفت باید اجازه بگیره،
بابا بنده خدا هم حق داره، از اونجا مگه میشه چیزی به آدم بگه
کمیل:حالا عیب نداره، میتونم از یه راه دیگه برسم بهش، بدون اینکه کسی چیزی بفهمه
امیرحسین:چجوری؟
کمیل:گنگم بالاست
امیرحسین:ببند دهنو توروخدا،
کمیل:خیله خب، حداقل بزار فشارتو بگیرم، آقامهدی کلی سفارش کرد
امیرحسین:خودش کجاست؟
کمیل:جایی کار داشت رفت، دستت
امیرحسین:بیا
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:باشما❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و چهل و پنجم💛
#رسول
یکم تو نمازخونه نشستم تا حالم بهتر بشه، فکرم فقط پیش علیرضا بود
خداکنه چیزیش نشده باشه، آخه نامردا یه بچه رو چطوری میزنید؟؟
دست به پشتی گرفتم و آروم بلند شدم،
پتوی روی بچهها رو مرتب کردم و رفتم پایین
دوباره نشستم پشت سیستم، چرا نمیتونم پیداش کنم؟ چرا همه چیزو که ازم میخواستن پیدا میکردم، الان که بچمو گم کردم چرا نمیتونم پیداش کنم؟
خدایا، فقط امیدم به خودته و بست
دستم حس نداشت، حس نداشت تا روی کیبورد بزنه شاید بچهام پیدا بشه
نفس عمیقی کشیدم
با هر زوری بود شروع کردم به کار،
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#امیرحسین
با صدای زنگ موبایلم چشم باز کردم
من کی خوابم برد؟
هنوز هنگ بودم، موقعیتم رو یکم تحلیل رفتم، روی میز کارم خوابم برده بود
چشم هامو مالش دادم با دست ازادم موبایلم رو برداشتم، بدون نگاه انداختن به اینکه کیه وصل کردم
امیرحسین:بله🥱
محسن:سلام پسر خوابالو بابا
امیرحسین:عه بابا شمایید، سلام
محسن:ببخشید بیدارت کردم
امیرحسین:اشکال نداره، اصلا نمیدونم چطوری خوابم برد
محسن:اگه میدونستم خوابی که زنگ نمیزدم، میذاشتم بخوابی
امیرحسین:وای نه، اگه زنگ نمیزدی که تا صبح گردن نمیموند برام، رو میز خوابم برده بود
محسن:خسته نباشی، خب عزیز من بیا برو خونه راحت بگیر بخواب
امیرحسین:بابا گیر نده خواهشا، آها راستی، چیشد؟میتونید بهم بدین؟
محسن:بخاطر همون زنگ زدم، ببین امیرحسین من با آقای عبدی حرف زدم، براش توضیح دادم، فقط فقط میتونم عکسش رو دراختیارت بزارم اونم شرط داره
امیرحسین:چه شرطی؟
محسن:نمیتونم اینجا بگم، بیا بیرون تو ماشین نشستم
امیرحسین:اینجایید؟؟
محسن:میخوای برم؟
امیرحسین:نه نه اومدم،
زود تماس رو قطع کردم، یونیفورممو پوشیدم گوشیمو برداشتم رفتم پایین
سرباز نگهبانی بهم احترام گذاشت
امیرحسین:ببین دارم میرم جایی، چند دیقه دیگه میام، اگه کسی باهام کار داشت بگو زنگ بزنن
سرباز:چشم آقا
دستی به شونهاش زدم
چشم چرخوندم تا ماشینو بابا رو پیدا کنم،
با صدای بوق ماشینی به سمت راست سر کج کردم شیشه رو داد پایین و علامت داد که برم پیشش
زود رفتم سوار ماشین شدم
امیرحسین:سلام بابا
محسن:علیک سلام
امیرحسین:خب چیشد؟
بابا ماشینو روشن کرد و راه افتاد،
محسن:باید هرکاری که میکنی مجوز داشته باشی
امیرحسین:گرفتم
محسن:باید یکی هم کمکت کنه
امیرحسین:کمیل و سجاد هستن،اینا ولی شرطهای خودتون هستااا
محسن:توقع نداشته باش بزارم تنها..
امیرحسین:بله توقع ندارم، خب حالا شما امر کنید
محسن:این شماره آقای عبدیِ، هرکاری که کردین یا میخواستین بکنید باید بهش خبر بدین، من خودم اصلا نمیخواستم تو اینکارو انجام بدی، حتی وقتیکه آقای عبدی گفت هم مخالفت کردم ولی خب متقاعدم کرد، ببین امیرحسین پرونده علیرضا دست شماست،فقط بخاطر همین بهت اجازه دادن،نباید مشخصاتش رو پیدا کنی، نباید اون عکس رو به کسی غیر از سه نفر خودتون نشون بدی،
اگه چیزی پیدا کردین نباید سرخود عمل کنید، متوجهی که چی میگم؟
امیرحسین:بله میدونم بابا، ولی گفتم شاید بتونیم یه ردی بزنیم، منو کمیل صبح تمام دوربین های شهربازی رو دیدیم، اون فرد رو با دوربین های شهری هم پیداش کردیم، ولی زیر یه پل....
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:زیر پل...💖
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و چهل و ششم💛
#محسن
تا به پل رسید سکوت کرد، برگشتم سمتش ترسیدم نکنه باز نفسش گرفته باشه
محسن:خوبی؟
امیرحسین:بابا دور بزن، بابا زود باش دور بزن
محسن:چرا؟چیزی شده؟
امیرحسین:بابا دور بزن توروخدا، چقدر احمق بودم
زود دور زدم و به سمت ادارهشون حرکت کردم
زیاد دور نشده بودیم، وقتی رسیدیم
زود پیاده شد، منم ماشینو خاموش کردم و پشتش رفتم
تند تند پلههارو بالا میرفت،
وقتی به اتاقش رسید درو چنان باز کرد که صداش تو اتاق پیچید، زود رفت پشت سیستم
محسن:میشه بگی چیشده امیرحسین؟؟
امیرحسین:چرا زودتر نفهمیدم، چرا
محسن:چیو نفهمیدی؟؟
امیرحسین:بابا بیا، بیا اینو نگاه کن
کنارش رفتم،
امیرحسین:بابا ببین منو کمیل گفتم تمام دوربین های شهربازی و شهری رو دیدیم،نگاه اینجا زیر پل، اینجا که رسید توقف کرده ولی چون دوربین نداشته نمیدونیم چه اتفاقی اونجا افتاده، ولی اینجا رو نگاه کن.. این ماشین، این پاترول انگار خیلی وقته زیر پلِ، آخه نرفته الان زیر پل
محسن:منظور؟
امیرحسین:الان یه لحظه
چند لحظه با سیستم کار کرد، ضربان قلبم خیلی بالا بود، به سمت پارچ روی میز رفتم و برای خودم یکم آب ریختم، داشتم میخوردم که با زدن امیرحسین روی میز، ترسیدم و آب پرید تو گلوم، چندتا سرفه کردم
محسن:چته بچه ترسیدم
امیرحسین:بابا بخدا پیداش کردم، به قرآن دارم راست میگم، پیداش کردم
همینجوری که داشت میگفت اشکهاش هم ریختن
زود کنارش رفتم،
امیرحسین:نگاه، این پاترول دقیقا ۲ساعت و ۲۳ دیقه پیش از این جاده عبور میکنه، ولیخب زیر پل که میره ولی دیگه تو تصاویر نیست، یعنی اینکه وایساده زیر پل
اومد بغلم، دست کشیدم پشت کمرش
محسن:آروم بابا، فعلا معلوم نیست
با تعجب از بغلم بیرون اومد و گفت
امیرحسین:چیچی معلوم نیست بابا، ایناهاش، وقتی ماشین این یارو که علیرضا رو برده میره زیر پل، چند دیقه بعد این پاترول حرکت میکنه، بچه های خودمون وقتی میرن اینجا میبینن که ماشین گوشهای پارکه
محسن:زودتر این تصاویر رو ببین، زودباش ببین پاترولِ کجا رفته
امیرحسین:الان
با ذوقی که تو صداش بود نشست رو صندلی و زوم شد رو سیستم
کف اتاق رو داشتم متر میکردم
زیر لب صلوات میفرستادم، خدایا پیدا بشه امشب
آنقدر که راه رفتم سرم گیج رفت، نشستم روی صندلی
سرمو با دست گرفتم
در اتاق زده شد و مهدی اومد
مهدی:امی..عه داداش سلام،تو..
امیرحسین:اخ جووون
مهدی:هوووی، چته
زود بلند شدم رفتم سمتش
محسن:کجا رفت؟
امیرحسین:تو این خونه
محسن:لوکیشن برام بفرست
امیرحسین: الان
مهدی:چیشده؟
امیرحسین:موقعیت علیرضا رو پیدا کردم عمو
مهدی:جدی میگی؟؟
مهدی هم زود اومد کنارم،
لوکیشن که برام فرستاده شد
زود با محمد تماس گرفتم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:موقعیت علیرضا رو پیدا کرد...😊💛
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و چهل و هفتم💛
#محمد
سرمو تکیه داده بودم به دیوار و چشم هامو بسته بودم
پاهام درد میکرد، اروم داشتم مالش میداد
با صدای عطیه چشم باز کردم
سینی چایی رو ازش گرفتم، کنارم نشست
محمد:شرمندتم عطیه
عطیه:دشمنات شرمنده باشن آقامحمد
محمد:هعی، این مدت انقدر گرفتاری داشتم نشد بیام پیشت
عطیه:مهم نیست، همینکه حالت خوبه برامون بسته، راستی بابامحمد
خندهای کردم، واقعا این لحظه همین کلمه بود که میتونست آرومم میکنه
محمد:جانم؟
عطیه:اووم، یه چی بگم؟
محمد:دوتا بگو
عطیه:راستش بچمون، چیزه
محمد:جنسیت بچه چیه؟
عطیه:حدس بزن
محمد:پسر؟
عطیه:دختر مامان ولی ایمان داشت باباش یکم باهوشِ
خندیدم،
محمد:خدایا شکرت
عطیه:بفرمایید دهنتونو شیرین کنید بابامحمد
با اینکه اصلا میل نداشتم ولی یه شیرینی برداشتم، نصف کردم
یه تیکه رو دادم به عطیه، تشکری کرد
فقط لبخندی زدم،
خواستم بخورمش که گوشیم زنگ خورد
محسن بود، به ساعت نگاه کردم، خیلی دیر وقت بود، استرس گرفتم
تماس رو وصل کردم
اصلا نذاشت چیزی بگم که گفت
محسن:موقعیت علیرضا رو پیدا کرد امیرحسین، دارم میرم اونجا،لوکیشن میفرستم بیاید،
محمد:واقعا؟
محسن:آره زود باش
محمد:تنها نرو خطر داره
محسن:دور وایمیستم، تا بیاید
محمد:خیله خب
زود گوشی انداختم، اَه لعنتی، چرا لباسامو عوض کردم آخه
زود جورابامو پوشیدم
عطیه:چیشده محمد؟
محمد:موقعیت علیرضا رو پیدا کردن
عطیه:خب خداروشکر
لباسامو که پوشیدم، سوئیچ و گوشیم رو برداشتم
کفش پوشیدم و رو به عطیه گفتم
محمد:مراقب خودت باش، شاید نتونم بیام یه مدت
عطیه:چشم، توام مراقب خودت باش
محمد:چشم خانم
زود درو بستمو رفتم بیرون
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#رسول
گوشیمو برداشتم، صوت زیارت عاشورا رو واسه خودم پلی کردم
کسی نبود و راحت میتونستم بدون اینکه از هندزفری استفاده کنم، زیارت عاشورا رو گوش بدم
زیر لب داشتم زمزمه میکردم که صدای قدم های تند کسی اومد برگشتم دیدم آقامحمدِ
صوتُ قطع کردم رفتم سمتش
رسول:چیزی شده آقا؟
محمد:رسول، موقعیت علیرضا پیدا شده
یه لحظه متوجه حرفی که زد نشدم
ناباور پرسیدم
رسول:چی؟
محمد:گفتم میدونیم علیرضا کجاست الان، باید بریم، بچه ها کجان؟؟
رسول:نمازخونه خوابیدن
محمد:زود برو بیدارشون کن
رسول:چچشم
بدو رفتم بالا، تو راهپله چند بار خوردم زمین، ولی مهم نبود،
خدایا شکرت، خدایا عاشقتمممم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:خدایا شکرت..(:😄❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و چهل وهشتم 💛
#امیرحسین
مثل مرغ سرکنده فقط داشتم تو سالن اداره راه میرفتم
تیم عملیات رو عمو آماده کرد
خودمم که زودتر آماده شدم
مهدی:بریم
نگاهی بهش کردم، بازم اسلحه برنداشته بود
امیرحسین:جناب سرگرد؟
عمو برگشت سمتم و سوالی منو دید
دستم رو گذاشتم روی اسلحهام، متوجه منظورم شد، بدون هیچ جواب رفت بیرون
از دست این عموی کل شق من،زود رفتم بیرون
دوست نداشتم سوار ماشین بشم، واسه همین موتور رو برداشتم و سوار شدم
ماشین عمو که حرکت کرد ما هم پشت سرش رفتیم
خدایا هیچیش نشده باشه التماس میکنم
صحیح و سالم برسه دست باباش،
اصلا نذر میکنم اگه پیدا بشه، یه ختم قرآن میگیرم، تنها،
سرعتم رو بردم بالا، دلم طاقت نمیبرد
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#محمد
توی موقعیت بودیم، مهدی و تیمش هم رسیده بودن،
رفتم نشستم تو ماشین محسن، رسولم که پشت نشسته بود
محمد:خب الان میریم داخل، رسول تو اینجا میمونی
رسول:عه آقا،دیوار کوتاهتر من پیدا نکردین؟شرمنده من نمیتونم اینجا بمونم
محمد:گفتم همینجا میمونی یعنی میمونی، حرف اضافه هم نشنوم، وگرنه همین الان برت میگردونم اداره رسول
رسول:آخه چرا آقا، بخدا نمیتونم
محمد:الان لطفا این حس پدر بودنتو بزار کنار
علی توی ونِ ولی توام برو پیشش، نمیخواد کاری بکنی، کنارش باش فقط
رسول:چشم
محمد:بریم
محسن:باشه
پیاده شدیم، وقتی مطمئن شدم رسول رفت تو ون، با هماهنگی وارد شدیم
وقتی بچه ها درو باز کردن مسلح داخل خونه رفتیم
چون دیر وقت بود و خواب بودن، کارمون راحتتر میشد
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#محسن
وارد که شدیم
خونه تاریک بود با چراققوه هامون همه جا رو دیدیم، کسی نبود، نگاهم کشیده شد سمت بالا
اول خودم رفتم بالا، بعد بچه ها اومدن بالا
آروم در اتاقی رو باز کردم،کسی نبود داخلش
آروم و بیصدا رفتم سمت اونیکی اتاق در اتاقو باز کردم دیدم ساموئل روی تخت خوابیده
محمد بهم لب زد که دنبال علیرضا بگردم
عقب رفتم و به سمت اتاقای دیگه حرکت کردم
چندتا اتاق داشت اینجا،
در یکی از اتاقهارو خواستم باز کنم قفل بود،اشاره کردم به سعید که بیاد
اونم زود اومد کنار
محسن(اروم):درو باز کن
سعید:چشم آقا
نشست و مشغول باز کردن شد
دیدم که صدای شلیک اومد
برگشتم دیدم از اتاق ساموئلِ
محسن:سعید دنبال علیرضا بگرد
سعید:چشم
زود رفتم سمت اتاق
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:عملیات🔫..🌱
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و چهل و نهم💛
#محسن
رفتم سمت اتاق، با صدای تیر اندازی یه خانم هم از یه اتاق بیرون اومد، اولش با دیدنمون ترسید و برگشت تو اتاقش، بچه ها رفتن سمتش
سریع از اتاق بیرون اومد و شروع کرد به تیر اندازی
از پشت دیدم مهدی داره به ساموئل نزدیک
تو یه حرکت زد تو سرش ولی ساموئل سرسختتر از این حرفا بود که به همین راحتی تسلیم بشه
با مهدی درگیر شده بود
دست بردم سمت گوشم
محسن:علی به خانم محمودی بگو بیان داخل
علی:چشم آقا
خواستم برم کمک مهدی که صدای آخ کسی اومد
برگشتم دیدم احسان افتاده زمین،
نگاهم فقط به احسانی بود که افتاده بود زمین، به شکم خم شده بود و درد میکشید
زود به سمتش رفتم
زنه دیگه نتونست مقاومت کنه، تیر هم تموم کرده بود، خانم محمودی به سمتش رفت و دستبند زد
از طرفی هم مهدی به ساموئل دستبند زده بود
زود رفتم سمت احسان
از بازو هاش گرفتمو بلندش کردم
نگاهی بهش کردم دستش روی شکمش
بود
احسان:آخ
سرشو تو بغلم گرفتم، مهدی اومد وقتی دید حالشو زود درخواست آمبولانس کرد
محسن:دردت به جونم بابا،الان آمبولانس میرسه، میریم بیمارستان خوب میشی، یکم تحمل کن باشه
احسان:آیی
مهدی:عمو سعی کن نخوابی خب؟...محسن بیدار نگهدارش، الان میام
بچه ها اومدن کنارش، بمیرم الهی درد داشت، چشم هاشو محکم روی هم فشار میداد
محسن:بچه ها کنارش باشین، آمبولانس رسید باهاش برین باشه؟
محمدامین:چشم آقا
محسن:احسان بابا، من برم دنبال علیرضا، تو خوبی دیگه قربونت برم؟
احسان:آر..آییی
محسن:دستو بزار رو زخمش فرشاد، کمتر خون بره ازش
فرشاد:چچشم آقا
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#سعید
آروم بغلش کردم، چندبار صداش زدم ولی بیدار نمیشد
صدای تیراندازی هم بدتر تو مخم بود
سعید:عموجان، علیرضا چشماتو باز کن قربونت برم
هرکاری میکردم بیدار نمیشد، پاهاش یکم کبود بود، بمیرم الهی، رسول ببینتش داغون میشه
در باز شد و قامت آقامهدی جلو در نمایان
با دیدن علیرضا زود اومد سمتم
دست کشید رو سرش
مهدی:حالش چطوره؟
ظرف شربت(دارویی) رو جلوش گرفتم
سعید:خوابآوره، حالش خوبه فقط پاهاش
آقامهدی با این حرفم اخم کرد و زود شلوارش رو داد بالا کبودی پاهاشو که دید اخمش بیشتر شد
مهدی:آمبولانس الان میاد، علیرضا هم بفرست بره
سعید:آمبولانس برای چی؟برای کسی اتفاقی افتاده؟
مهدی:احسان تیر خورده
سعید:حالش خوبه؟
مهدی:نه زیاد، زود ببرش بیرون سعید،
سعید:چشم
همینجوری که بغلم بود بلند شدم، اسلحهام رو زمین بود خواستم خم بشم ولی آقامهدی خم شد و بهم داد تشکری کردم،
زود رفتم بیرون که همون لحظه آقامحسن اومد
دستاش و یکمم از لباسش خونی بود، این مدت چقدر موهاش سفیدتر شده بود
چند قدم به سمتش رفتم،
آروم و بدون حرف علیرضا رو ازم گرفت
خودمم زود رفتم سمت احسان
سعید:خوبی احسان؟؟
جوابمو نداد خیلی بیحال بود
محمدامین:نخوابی احسان؟ باشه داداش،
احسان:آییییییی
سعید:آروم فشار بده دیگه فرشاد،
الان امیرحسین کجا رفته؟
محمدامین:اون بیرون بود،برو صداش کن
یه سرباز با عجله اومد و پشت بندش تکنسینهای اورژانس اومدن
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:پاهای کبودشُ ببینه داغون میشه🥲💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و پنجاهم 💛
#رسول
انقدر که ناخنامو جویده بودم دستم خون میومد
علی لیوان آبی دستم داد
علی:بگیر بخور، سکته داری میکنی
رسول:چرا خبری نمیشه؟؟؟
علی:بخور هیچی نمیشه،
دستشو پس زدم و بلند شدم خواستم برم که نذاشت
علی:بشین واسه من شر به پا نکن رسول
رسول:توروخدا بزار برم، خودت خوب میدونی اگه واسه علیرضا اتفاقی بیفته جواب خالتو(مادر زنش،رخساره) نمیتونم بدم
علی:هیچی نمیشه رسول،آروم باش بیا بشین، هیچی نمیشه نگران نباش برادر من
صدای تیراندازی که بلند شد، حالم بدتر شد، خدایا بچم، خدایا علیرضام
علی:بخدا حالش خوبه، یکم آروم باش
رسول:نمیتونم لعنتی نمیتونم درک کن علی،بزار برم، محمد الان سرش شلوغه منو بیخیال شده خواهش میکنم بزار برم
در حال بحث با علی بودم که صدای آژیر اورژانس اومد، انگار روح از تنم رفت
قلبم انقدر ضربان داشت که فکر میکردم الان از سینم بزنه بیرون
علی رو پس زدم و زود درو زدم،
پیاده شدمو زود خودمو رسوندم بالا،
ساموئل و یه خانم رو داشتن میاوردن بیرون، توجهی نکردم و دویدم سمت خونه
تکنسین های اورژانس زودتر از من رسیده بودن
وقتی رسیدم دیدم احسان خونی افتاده زمین،
یاخدایی زمزمه کردم رفتم کنارش نشستم
حالش خیلی بد بود، رنگش مثل گچ دیوار سفید شده بود
کنارش نشستم، دستشو گرفتم
رسول:بمیرم الهی برات، خخوبی داداشم؟
حرفی نزد و فقط درد میکشید
دستی دور بازوم حلقه شد و بلندم کرد، آنقدر بیجون بودم که یه بچه هم میتونست بلندم کنه
یاد علیرضا افتادم برگشتم دیدم سعید بازومُ گرفته
رسول:علعلیرضا
صدام میلرزید، نمیتونستم درست حرف بزنم ولی مهم نبود، فدای یه تار موی بچم
سعید:اوناهاش،پیش آقامحسن
رد دستش رو دنبال کردم، با دیدن جیگر گوشهام تو بغل بابا جون گرفتم، دویدم سمتش
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#محسن
نگرانی بابت احسان کم بود، علیرضا هم اضافه شد
دیدم رسول داره میاد سمتم، الهی بمیرم براش
وقتی اومد زود علیرضا رو بغل گرفت و نشست، پاهاش توان نداشتن،
خودمم کنارش نشستم
رسول:بابا چرا بیدار نمیشه؟؟
محسن:قربونت برم بابا، خوابه، با دارو خوابوندنش، نگران نباش بیا بریم،
رسول:نه، علیرضا بابا بلندشو قربونت برم، بیدار شو دیگه
علیرضا رو از بغلش گرفتم،
محسن:بیا بریم، الان میبریمش بیمارستان، تا مطمئن بشی، پاشو بابا
خودم از جام بلند شدم ولی رسول نه،
داوود و صدا کردم که اومد پیشم
داوود:جانم آقا
محسن:رسولو کمک کن بیارش بیرون
داوود:چشم آقا
رفتم بیرون، تحمل اونجا برام سخت بود
علیرضا دادم دست یکی از بچهها و خودم سمت آمبولانس رفتم
محسن:حالش چطوره؟
تکنسین:زیاد خوب نیست باید سریع منتقل بشه بیمارستان
محسن:کدوم بیمارستان میرید؟
اسم بیمارستان رو داد، رفتم نشستم تو ماشین
چند دیقه بعد داوود رسولو آورد
محمدامین هم علیرضا رو اورد و گذاشت عقب کنار رسول
سریع روشن کردم سمت بیمارستان روندم
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#امیرحسین
وقتی وارد خونه شدیم با جسد مردی مواجه شدیم
سجاد رفت سمتش
امیرحسین:مرده فکرکنم
دست گذاشت روی شاهرگ گردنش
سجاد:تموم کرده
سیدحسین:آقا
امیرحسین:چیشد؟
سیدحسین:آقا استعلام کسی که تماس گرفته بود رو گرفتم، از یه باجه تلفن عمومی بوده
امیرحسین:خیله خب، تونستید با سرگرد ارتباط بگیرید؟
سجاد:بیسیمشو جواب نمیده، به کمیل الان خبر میدم
امیرحسین:زود باش،سیدحسین زنگ بگو بیان برای بررسی جسد و انگشتنگاری
سیدحسین:چشم آقا الان
به سمت جسد رفتم، اصلا چهرهاش برم آشنا نبود
روشو با پارچه سفید کشیدن
بلند شدم، دوست داشتم بدونم اونا چیکار کردن ولی خب نمیتونستم از ماموریتی که سرهنگ بهم داد سر،باز بزنم
نشستم توی ماشین سجاد
سرمو تیکه دادم به صندلی
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:جون تو بدنش نیست...(:🥲💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و پنجاه و یکم💛
#محسن
رسیدیم بیمارستان، احسان که وسط راه از حال رفته بود رو بردن اتاق عمل،
با رسول، علیرضا رو بردیم به دکتر اطفال نشون دادیم
اومدیم بیرون، یه لیوان آب برای رسول ریختم، رنگش پریده بود
از توی جیبم یه شکلات برداشتم
نشستم کنارش
محسن:بیا این آبو بخور، بعدش این شکلات رو بخور، یکم حالت جا بیاد
دستمو پس زد، هی پاهاشو تکون میداد از استرس
محسن:آروم باش بابا
گوشیم زنگ خورد، مهدی بود
محسن:جانم؟
مهدی:چیشد؟حالشون خوبه؟
محسن:احسان تو اتاق عملِ،علیرضا رو هم دکتر داره معاینه میکنه
مهدی:باش،منم دیگه اینجا کاری ندارم، میام پیشت، اول این پسر احمقتو پیدا کنم
محسن:چیشده؟؟کجا رفته؟
مهدی:نمیدونم، ببین پیداش بکنم میخوام بزنمش، راضی هستی،نیستی هم بهم ربطی نداره
محسن:ازدست تو، بهش یه وقت نگی احسان زخمی شده،هول میکنه
مهدی:لوسه دیگه
محسن:مزه نریز مهدی، هر خبری شد بهم بگو
مهدی:باش، خدافظ
محسن:خدافظ
تماس رو قطع کردم که دکتر اومد بیرون
رسول زود بلند شد رفت سمتش، منم پشتش رفتم
رسول:حال بچم چطوره؟
دکتر:بیاین داخل، بیدار شده، بیتابی شما رو میکنه
رسول زود رفت تو اتاق منو دکترم رفتیم
رسول علیرضا رو بغل کرده و بود هی قربون صدقهاش میرفت
رسول:دورت بگردم بابا خوبی؟پاهات درد نمیکنه؟چرا گریه میکنی علیرضا، غلط کردم بابا،ببخشید تنهات گذاشتم،
علیرضا حرفی نمیزد و ترسیده تو بغل رسول بود
نزدیک رفتمو گفتم
محسن:خوبی بابا؟؟
بازم جواب نداد، نگرانیم صد برابر شد
رسول:علیرضا بابا چرا حرف نمیزنی؟
دکتر:میشه باهاتون حرف بزنم
برگشتیم سمت دکتر، رفت پشت میزشو نشست، عینکش رو گذاشت رو صورتش و روی برگه چیزی نوشت و بعد مُهر زد
محسن:چیزی شده دکتر؟این بچه چرا حرف نمیزنه
دکتر:حرف نزدنش بخاطر شُکی هست که بهش وارد شده، این یه مورد ،طبیعی هست تو این مسئله
رسول:یعنی چی طبیعیه؟؟؟بچم حرف نمیزنه میگید طبیعییی؟؟
محسن:آروم باش بابا
رسول:چیچی آروم باشم، علیرضا بابا یه کلمه حرف بزن بابا دارم سکته میکنم قربونت برم
ولی علیرضا همچنان سکوت کرده بود،
دکتر:آروم باشید لطفا، بهم گفتین گروگان گرفتنش، اونجا خب معلوم نیست چی بهش گفتن، چیکارش کردن که ترسیده، شُکه شده، جای هیچ نگرانی نیست، زبونش باز میشه،فقط باید یکم صبوری کنید
رسول:چی داری میگییییی، علیرضام حرف میزنه
به سمت رسول رفتم و بغلش کردم،سعی میکردم آرومش کنم، ولی مگه میشد؟
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#امیرحسین
بچه هامون برای انگشتنگاری اومده بودن
منم دیگه اونجا کاری نداشتم، سوار موتورم شدم، باید میرفتم اداره تا گزارش بدم به سرهنگ
وسط راه گوشیم زنگ خورد
همینجوری که داشتم میرفتم سرعت رو کم کردم و هندزفری گذاشتم
تا خواستم حرفی بزنم غرغرهای عمو شروع شد
مهدی:کدوم گوری رفتی تووو؟؟ میمیری یه خبر بدی، بگی دارم میرم این قبرستون؟؟؟
امیرحسین:سلام
مهدی:خفه، زودتر بیا بیمارستان
با این حرفش فقط یکی اومد تو ذهنم، علیرضا..نکنه براش اتفاقی افتاده باشه
مهدی:مردی بسلامتی؟؟
امیرحسین:چچرا
مهدی:چرا داره؟؟؟ احسان تیر خورده حالش بده، علیرضا رو بردن بیمارستان، حرف نمیزنه، یعنی نمیتونه حرف بزنه، بعد میگی چرااااااا
موتورم رو گوشهای پارک کردم، هندزفری رو از گوشم کشیدم، یعنی چی که احسان تیر خورده؟یعنی چی که علیرضا نمیتونه حرف بزنه؟؟
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:یعنی چی که نمیتونه حرف بزنه؟..(:💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و پنجاه و دوم💛
#مهدی
تماس قطع کردم، تمام بدنم نبض میزد
روی صندلی های پشت اتاق عمل فرود اومدم
چرا این شب نحس تموم نمیشه؟؟؟
چرا این زندگی تموم نمیشه؟
سرمو با دستام گرفتم، دلم به حال محسن میسوخت، تازه داشت یکم از زندگی لذت میبرد ولی با این همه فشار تو زندگیش مگه میتونست طاقت بیاره؟؟
دوست نداشتم ناراحتی داداشمو ببینم
دوست نداشتم شکستنشُ ببینم، دوست ندارم
با حس اینکه کسی کنار نشست سر بلند کردم
سرشو تیکه داده بود به دیوار و چشم بسته بود
مهدی:رسول چطوره؟
محسن:بد
مهدی:کجاست؟میرم باهاش حرف میزنم شاید آروم شد
محسن:پیش علیرضاست، هرکاری میکنه حرفی نمیزنه
مهدی:میزنه داداش، نگران نباش، زود خوب میشه
محسن:انشاءالله، امیرحسینُ تونستی پیدا کنی؟
مهدی:آره الان بهش زنگ زدم برداشت، گفتم بیاد بیمارستان
محسن:نگفتی که..
مهدی:گفتم
محسن:آخه چرا،بنده خدا..
مهدی:لازم بود بهش بگم، بعدم برادر بزرگتر شده واسه جرز دیوار؟؟ پاشه بیاد بره کنار رسول یکم بمونه
محسن:چقدر اون کنار رسول بمونه
مهدی:لوسه دیگه، یکم براشون اخم کنی و دوتا درشت بارشون کنی، اینجوری نمیشن
محسن:تو براشون اخم میکنی بسه دیگه
مهدی:من منظورم...عه رسول اومد
محسن برگشت سمت رسول، علیرضا رو بغل گرفته بود اومد کنارمون نشست
لبخندی به علیرضا زدم، چقدر دلم براش تنگ شده بود،
دستامو به سمتش بردم
مهدی:میای بغل عمو؟
هیچی نگفت و سرشو بیشتر فرو برد تو سینه رسول
بلند شدم و رفتم سمت بوفه بیمارستان، باید گشنه باشه،
از جایی که خیلی با علیرضا رفته بودم بیرون و میدونستم چه خوراکی هایی دوست داره برداشتم،
چوبشور،بادومزمینی، پفیلا،شکلات تختهای،چندتا کیک با مزه های مختلف،پاستیل و پشمک هم گرفتم، علیرضا خیلی پشمک دوست داره،
شیرکاکائو، و آبمیوه پرتقال هم برداشتم، بستنی لیوانی برداشتم
همه رو گذاشتم روی میز تا حساب کنه، همینجوری چشم میچرخوندم توی مغازه تا ببینم چیزه دیگهای هم هست که بخرم، یه سمت رفتم پچپچ برداشتم، دیگه فکر کنم بسه
مهدی:دیگه نیست،ممنون همه رو حساب کنید
فروشنده:چشم
همه رو گذاشتم توی نایلون، کارتم رو دادم
وقتی که حساب کردم اومدم بیرون
محیطُ دید زدم، شاید امیرحسین اومده باشه
دیدم نیست، گوشیمو برداشتم دوباره شمارهاش رو گرفتم
تا آخرین بوق تماس منتظر موندم ولی برنداشت، همینجوری که میرفتم داخل بیمارستان،دوباره شمارهاش رو گرفتم بعد از چندتا بوق برداشت
صداش میلرزید، از پشت تلفنم معلوم بود داره گریه میکنه، عصبی داد کشید
امیرحسین:چیهههه، زنگ زدی باز یه چی بگی و قطع کنییی؟؟ خب نامرد چرا آشوب میندازی تو دلم و قطع میکنییی، چرا تلفنتو جواب نمیدیییی؟هااااا، من دربهدر تو این شهر درندشت کدوم بیمارستان برم تا داداشمو پیدا کنم؟؟خیلی نامردی، خیلیییییی
چشمامو بستم، تازه یادم افتاد بهش نگفتم کدوم بیمارستان، گوشیمم سایلنت بود
ای خدا، بمیرم براش که داشت گریه میکرد
روی نزدیکترین صندلی نشستم
مهدی:ببخشید عمو، الان میام دنبالت، تو گریه نکن، میام الان
تماسُ قطع کرد، خب من الان از کجا بدونم تو کجایی
زنگ زدم به سعیدی
سعیدی:جانم آقا
مهدی:رد موبایل امیرحسینُ بزن، بهم لوکیشن بده زودباش
سعیدی:چشم آقا الان چند لحظه
چند دیقه گذشت که لوکیشن رو برام فرستاد
زود رفتم سوار ماشین شدم
نزدیک بود، یکم گاز دادم تا زودتر برسم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:چرا این شب نحس تموم نمیشه؟؟؟!
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و پنجاه و سوم💛
#محسن
مهدی رفت بیرون
نزدیک رسول رفتم،
محسن:میخوای برو خونه یکم استراحت کن بابا
رسول:نه، نگران احسانم، میمونم پیشش
محسن:علیرضا خوابش میاد آخه
نگاهی به علیرضا کرد و گفت
رسول:خوابید میبرمش نمازخونه،
محسن:باشه بابا
گوشیم زنگ خورد محمد بود
محسن:سلام
محمد:سلام، چیشد؟احسان چطوره؟
محسن:فعلا که بردنش اتاق عمل،
محمد:علیرضا خوبه؟
محسن:تقریبا
محمد:چرا تقریبا؟؟
محسن:میگم بهت حالا، چیشد؟
محمد:هیچی منتقل شدن بازداشتگاه، راستی امیرحسین کجاست؟کارش دارم
محسن:نیومده هنوز،چیکارش داری؟
محمد:دارم میام اونجا
محسن:باش
تماسُ قطع کرد
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#مهدی
نگاهی بهش کردم که سرشو تکیه داده بود به شیشه و حرفی نمیزد
خیلی سعی کردم باهاش حرف بزنم تا آروم بشه ولی نشد که نشد
وقتی دیدمش اولین حرفش علیرضا بود
این پسر تازه واسه پیدا شدن علیرضا داشت یکم ذوق میکرد، ولی الان چی
دوباره میخواد خودشو مقصر بدونه
رسیدیم، امیرحسین پیاده شد و رفت داخل
نایلون خوراکی هارو برداشتم رفتم داخل
به سمت آسانسور رفتم دیدم امیرحسین داره با پلهها میره بالا، کلا مریض بود این بشر
دنبالش رفتم، بلاخره رسیدیم، دوطبقه بود ولی خیلی فاصله بین پله ها زیاد بود، نفسم گرفت
امیرحسین زود رفت پیش بقیه
محسن داشت راه میرفت،
علیرضا هم کنارش بود، رسولم نمیدونم کجا رفته نیست
محمدم روی صندلی نشسته بود
امیرحسین زود کنار علیرضا زانو زد و با بغضی که تو گلوش بود داشت باهاش حرف میزد
سری واسه محمد به نشونه سلام تکون دادم که متقابل همین کارو کرد
امیرحسین:خوبی دورت بگردم؟
انگار علیرضا بدجور از امیرحسین میترسید رفت پشت محسن
خم شدن کمرشو دیدم،
زود رفتم سمتشون. محمدم از جاش بلند شد،
دست علیرضا رو گرفتم کشیدمش کنار
محسن کنار امیرحسین نشست و بغلش کرد، شونه های امیرحسین لرزید
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:ترسید...🥺💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و پنجاه و چهارم💛
#محسن
یه ساعتی گذشت ولی هیچ خبری از احسان نشد
امیرحسین خیلی بیحال بود، نگرانش بودم
من نمیدونم باید نگران کی باشمو استرس بکشم، از یه طرف احسان، از طرفی علیرضا، امیرحسینم که الان تو دلش غوغایی برپاست، گوشهای روی زمین نشسته بودیم، امیرحسین سرشو تکیه داده بود به شونمُ چشمش به علیرضا بود
نمیتونستم از جام تکون بخورم،
آروم به مهدی اشاره که بیاد پیشم
از جاش بلند شد اومد کنارم
آروم گفت
مهدی:جانم داداش؟
محسن:علیرضا رو ببر بیرون، اینجا نباشه بهتره، الان میان گیر میدن بهمون محیطشم واسه علیرضا خوب نیست
اشارهای به امیرحسین کردم که مهدی سری تکون داد
مهدی:باشه داداش
مهدی رفت پیش علیرضا، اونم هی سرشو تکون میداد، الهی بمیرم برات بابا،
رسول:بیا بریم بابا بیرون، بریم پیش آقاجون و بیبی؟
با حرف زدن رسول و محمد بلاخره تونستن علیرضا رو ببرن بیرون
مهدی اومد جلوی امیرحسین نشست
مهدی:رنگت خیلی پریده عمو، خوبی؟
برگشتم سمتش، راست میگفت، این مدت چرا امیرحسین اینجوری شده بود آخه
محسن:مهدی ببرش اورژانس، یه سرمی بهش وصل کنن، حالش بده
مهدی:باشه، پاشو عمو
امیرحسین:خوبم
محسن:خوب نیستی بابا، عمل احسان معلوم نیست کی تموم بشه،پس لجبازی نکن برو یه سرم بهت بزنن، حالت جا بیاد یکم بابا
مهدی:پا میشی یا برم پرستار رو صدا بزنم با تخت بیان ببرنت
محسن:مهدی جان
مهدی:مهدی نداره که محسن، حالش بده من این پسرتو میشناسم، صبح بهم گفته غذا خورده، ولی معلومه که نخورده، پاشو بهت میگم،
از بازو هاش گرفتم بلندش کردم
محمد اومد سمتم
محمد:چیشده؟
مهدی:حالش خوب نیست ببریمش اورژانس یه سرم بهش بزنن
محمد:من میبرمش، شما اینجا باشید، بیا بریم امیرحسین جان
محسن:دستت درد نکنه
محمد:خواهش میکنم، بیا
محمد دستشو گرفت و باهم رفتن پایین
روی صندلی نشستم،
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#رسول
توی ماشین با علیرضا بودیم
دستی پای چشمم کشیدم و اشکهامو پاک کردم
عاطفه کجایی؟بیا یه بزن زیر گوشم بگو چرا از امانتیم خوب مراقبت نکردی، بیا بزن
توی بغلم آروم خواب رفته بود
کجا میبردمش، کجا رو داشتم آخه، کجا رو داشتم که یکم آرامش بهم بده
الان فقط دلم بغل آقاجونمُ میخواد، صداشو میخواد، لبخندشو میخواد
فقط عطر تنشو میخواد، همینُ بس
با صدای راننده اسنپ چشم از علیرضا برداشتم
راننده:بفرمایید آقا رسیدیم
رسول:ممنون، اینترنتی پرداخت کردم
راننده:مچکر
از ماشین پایین اومدم، آروم درو باز کردم، ساعت ۶ صبح بود، خداکنه بیدار نباشن، اگه بیدار بودن چه جوابی داشتم بدم
رفتم داخل،برقا خاموش بود
با اینکه خیلی دلم بغلشو میخواست ولی خواب باشه بهتره
سمت خونه رفتم، کفش هامو درآوردم،
داخل که رفتم علیرضا رو آروم خوابوندم روی کاناپه، از اتاقش یه پتو آوردم کشیدم روش
آشپرخانه رفتم، در یخچالُ باز کردم،هیچی نبود،فقط یه بطری آب، باید برم خرید کنم،
آبو سر کشیدم، باقی مونده رو هم ریختم رو سرم
خیلی یخ بود ولی آتیش درونمُ خنک میکرد
صدای گریه علیرضا بلند شد، بطریشیشهای از دستم افتاد و چند تیکه شد
بیخیال شدم رفتم بیرون، علیرضا رو بغل کردم
تو هوا تکونش میدادم و سعی میکردم آرومش کنم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:نگران کی باشم خدایا؟؟❤️🥺