eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
872 دنبال‌کننده
223 عکس
110 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت دویست و پنجاهم 💛 انقدر که ناخنامو جویده بودم دستم خون میومد علی لیوان آبی دستم داد علی:بگیر بخور، سکته داری میکنی رسول:چرا خبری نمیشه؟؟؟ علی:بخور هیچی نمیشه، دستشو پس زدم و بلند شدم خواستم برم که نذاشت علی:بشین واسه من شر به پا نکن رسول رسول:توروخدا بزار برم، خودت خوب میدونی اگه واسه علیرضا اتفاقی بیفته جواب خالتو(مادر زنش،رخساره) نمیتونم بدم علی:هیچی نمیشه رسول،آروم باش بیا بشین، هیچی نمیشه نگران نباش برادر من صدای تیراندازی که بلند شد، حالم بدتر شد، خدایا بچم، خدایا علیرضام علی:بخدا حالش خوبه، یکم آروم باش رسول:نمیتونم لعنتی نمیتونم درک کن علی،بزار برم، محمد الان سرش شلوغه منو بیخیال شده خواهش میکنم بزار برم در حال بحث با علی بودم که صدای آژیر اورژانس اومد، انگار روح از تنم رفت قلبم انقدر ضربان داشت که فکر میکردم الان از سینم بزنه بیرون علی رو پس زدم و زود درو زدم، پیاده شدمو زود خودمو رسوندم بالا، ساموئل و یه خانم رو داشتن میاوردن بیرون، توجهی نکردم و دویدم سمت خونه تکنسین های اورژانس زودتر از من رسیده بودن وقتی رسیدم دیدم احسان خونی افتاده زمین، یاخدایی زمزمه کردم رفتم کنارش نشستم حالش خیلی بد بود، رنگش مثل گچ دیوار سفید شده بود کنارش نشستم، دستشو گرفتم رسول:بمیرم الهی برات، خ‌خوبی داداشم؟ حرفی نزد و فقط درد می‌کشید دستی دور بازوم حلقه شد و بلندم کرد، آنقدر بی‌جون بودم که یه بچه هم میتونست بلندم کنه یاد علیرضا افتادم برگشتم دیدم سعید بازومُ گرفته رسول:عل‌علیرضا صدام می‌لرزید، نمیتونستم درست حرف بزنم ولی مهم نبود، فدای یه تار موی بچم سعید:اوناهاش،پیش آقامحسن رد دستش رو دنبال کردم، با دیدن جیگر گوشه‌ام تو بغل بابا جون گرفتم، دویدم سمتش ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ نگرانی بابت احسان کم بود، علیرضا هم اضافه شد دیدم رسول داره میاد سمتم، الهی بمیرم براش وقتی اومد زود علیرضا رو بغل گرفت و نشست، پاهاش توان نداشتن، خودمم کنارش نشستم رسول:بابا چرا بیدار نمیشه؟؟ محسن:قربونت برم بابا، خوابه، با دارو خوابوندنش، نگران نباش بیا بریم، رسول:نه، علیرضا بابا بلندشو قربونت برم، بیدار شو دیگه علیرضا رو از بغلش گرفتم، محسن:بیا بریم، الان می‌بریمش بیمارستان، تا مطمئن بشی، پاشو بابا خودم از جام بلند شدم ولی رسول نه، داوود و صدا کردم که اومد پیشم داوود:جانم آقا محسن:رسولو کمک کن بیارش بیرون داوود:چشم آقا رفتم بیرون، تحمل اونجا برام سخت بود علیرضا دادم دست یکی از بچه‌ها و خودم سمت آمبولانس رفتم محسن:حالش چطوره؟ تکنسین:زیاد خوب نیست باید سریع منتقل بشه بیمارستان محسن:کدوم بیمارستان میرید؟ اسم بیمارستان رو داد، رفتم نشستم تو ماشین چند دیقه بعد داوود رسولو آورد محمدامین هم علیرضا رو اورد و گذاشت عقب کنار رسول سریع روشن کردم سمت بیمارستان روندم ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ وقتی وارد خونه شدیم با جسد مردی مواجه شدیم سجاد رفت سمتش امیرحسین:مرده فکرکنم دست گذاشت روی شاهرگ گردنش سجاد:تموم کرده سیدحسین:آقا امیرحسین:چیشد؟ سیدحسین:آقا استعلام کسی که تماس گرفته بود رو گرفتم، از یه باجه تلفن عمومی بوده امیرحسین:خیله خب، تونستید با سرگرد ارتباط بگیرید؟ سجاد:بی‌سیم‌شو جواب نمیده، به کمیل الان خبر میدم امیرحسین:زود باش،سیدحسین زنگ بگو بیان برای بررسی جسد و انگشت‌نگاری سیدحسین:چشم آقا الان به سمت جسد رفتم، اصلا چهره‌اش برم آشنا نبود روشو با پارچه سفید کشیدن بلند شدم، دوست داشتم بدونم اونا چیکار کردن ولی خب نمیتونستم از ماموریتی که سرهنگ بهم داد سر،باز بزنم نشستم توی ماشین سجاد سرمو تیکه دادم به صندلی ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:جون تو بدنش نیست...(:🥲💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت دویست و پنجاه و یکم💛 رسیدیم بیمارستان، احسان که وسط راه از حال رفته بود رو بردن اتاق عمل، با رسول، علیرضا رو بردیم به دکتر اطفال نشون دادیم اومدیم بیرون، یه لیوان آب برای رسول ریختم، رنگش پریده بود از توی جیبم یه شکلات برداشتم نشستم کنارش محسن:بیا این آبو بخور، بعدش این شکلات رو بخور، یکم حالت جا بیاد دستمو پس زد، هی پاهاشو تکون میداد از استرس محسن:آروم باش بابا گوشیم زنگ خورد، مهدی بود محسن:جانم؟ مهدی:چیشد؟حالشون خوبه؟ محسن:احسان تو اتاق عملِ،علیرضا رو هم دکتر داره معاینه میکنه مهدی:باش،منم دیگه اینجا کاری ندارم، میام پیشت، اول این پسر احمق‌تو پیدا کنم محسن:چیشده؟؟کجا رفته؟ مهدی:نمی‌دونم، ببین پیداش بکنم میخوام بزنمش، راضی هستی،نیستی هم بهم ربطی نداره محسن:ازدست تو، بهش یه وقت نگی احسان زخمی شده،هول میکنه مهدی:لوسه دیگه محسن:مزه نریز مهدی، هر خبری شد بهم بگو مهدی:باش، خدافظ محسن:خدافظ تماس رو قطع کردم که دکتر اومد بیرون رسول زود بلند شد رفت سمتش، منم پشتش رفتم رسول:حال بچم چطوره؟ دکتر:بیاین داخل، بیدار شده، بی‌تابی شما رو میکنه رسول زود رفت تو اتاق منو دکترم رفتیم رسول علیرضا رو بغل کرده و بود هی قربون صدقه‌اش میرفت رسول:دورت بگردم بابا خوبی؟پاهات درد نمیکنه؟چرا گریه میکنی علیرضا، غلط کردم بابا،ببخشید تنهات گذاشتم، علیرضا حرفی نمیزد و ترسیده تو بغل رسول بود نزدیک رفتمو گفتم محسن:خوبی بابا؟؟ بازم جواب نداد، نگرانیم صد برابر شد رسول:علیرضا بابا چرا حرف نمیزنی؟ دکتر:میشه باهاتون حرف بزنم برگشتیم سمت دکتر، رفت پشت میزشو نشست، عینکش رو گذاشت رو صورتش و روی برگه چیزی نوشت و بعد مُهر زد محسن:چیزی شده دکتر؟این بچه چرا حرف نمیزنه دکتر:حرف نزدنش بخاطر شُکی هست که بهش وارد شده، این یه مورد ،طبیعی هست تو این مسئله رسول:یعنی چی طبیعیه؟؟؟بچم حرف نمیزنه میگید طبیعییی؟؟ محسن:آروم باش بابا رسول:چی‌چی آروم باشم، علیرضا بابا یه کلمه حرف بزن بابا دارم سکته میکنم قربونت برم ولی علیرضا همچنان سکوت کرده بود، دکتر:آروم باشید لطفا، بهم گفتین گروگان گرفتنش، اونجا خب معلوم نیست چی بهش گفتن، چیکارش کردن که ترسیده، شُکه شده، جای هیچ نگرانی نیست، زبونش باز میشه،فقط باید یکم صبوری کنید رسول:چی داری میگییییی، علیرضام حرف میزنه به سمت رسول رفتم و بغلش کردم،سعی میکردم آرومش کنم، ولی مگه میشد؟ ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ بچه هامون برای انگشت‌نگاری اومده بودن منم دیگه اونجا کاری نداشتم، سوار موتورم شدم، باید میرفتم اداره تا گزارش بدم به سرهنگ وسط راه گوشیم زنگ خورد همینجوری که داشتم میرفتم سرعت رو کم کردم و هندزفری گذاشتم تا خواستم حرفی بزنم غرغرهای عمو شروع شد مهدی:کدوم گوری رفتی تووو؟؟ میمیری یه خبر بدی، بگی دارم میرم این قبرستون؟؟؟ امیرحسین:سلام مهدی:خفه، زودتر بیا بیمارستان با این حرفش فقط یکی اومد تو ذهنم، علیرضا..نکنه براش اتفاقی افتاده باشه مهدی:مردی بسلامتی؟؟ امیرحسین:چ‌چرا مهدی:چرا داره؟؟؟ احسان تیر خورده حالش بده، علیرضا رو بردن بیمارستان، حرف نمیزنه، یعنی نمیتونه حرف بزنه، بعد میگی چرااااااا موتورم رو گوشه‌ای پارک کردم، هندزفری رو از گوشم کشیدم، یعنی چی که احسان تیر خورده؟یعنی چی که علیرضا نمیتونه حرف بزنه؟؟ ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:یعنی چی که نمیتونه حرف بزنه؟..(:💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت دویست و پنجاه و دوم💛 تماس قطع کردم، تمام بدنم نبض میزد روی صندلی های پشت اتاق عمل فرود اومدم چرا این شب نحس تموم نمیشه؟؟؟ چرا این زندگی تموم نمیشه؟ سرمو با دستام گرفتم، دلم به حال محسن میسوخت، تازه داشت یکم از زندگی لذت می‌برد ولی با این همه فشار تو زندگیش مگه میتونست طاقت بیاره؟؟ دوست نداشتم ناراحتی داداشمو ببینم دوست نداشتم شکستنشُ ببینم، دوست ندارم با حس اینکه کسی کنار نشست سر بلند کردم سرشو تیکه داده بود به دیوار و چشم بسته بود مهدی:رسول چطوره؟ محسن:بد مهدی:کجاست؟میرم باهاش حرف میزنم شاید آروم شد محسن:پیش علیرضاست، هرکاری میکنه حرفی نمیزنه مهدی:میزنه داداش، نگران نباش، زود خوب میشه محسن:ان‌شاءالله، امیرحسینُ تونستی پیدا کنی؟ مهدی:آره الان بهش زنگ زدم برداشت، گفتم بیاد بیمارستان محسن:نگفتی که.. مهدی:گفتم محسن:آخه چرا،بنده خدا.. مهدی:لازم بود بهش بگم، بعدم برادر بزرگتر شده واسه جرز دیوار؟؟ پاشه بیاد بره کنار رسول یکم بمونه محسن:چقدر اون کنار رسول بمونه مهدی:لوسه دیگه، یکم براشون اخم کنی و دوتا درشت بارشون کنی، اینجوری نمیشن محسن:تو براشون اخم میکنی بسه دیگه مهدی:من منظورم...عه رسول اومد محسن برگشت سمت رسول، علیرضا رو بغل گرفته بود اومد کنارمون نشست لبخندی به علیرضا زدم، چقدر دلم براش تنگ شده بود، دستامو به سمتش بردم مهدی:میای بغل عمو؟ هیچی نگفت و سرشو بیشتر فرو برد تو سینه رسول بلند شدم و رفتم سمت بوفه بیمارستان، باید گشنه باشه، از جایی که خیلی با علیرضا رفته بودم بیرون و میدونستم چه خوراکی هایی دوست داره برداشتم، چوب‌شور،بادوم‌زمینی، پفیلا،شکلات تخته‌ای،چندتا کیک با مزه های مختلف،پاستیل و پشمک هم گرفتم، علیرضا خیلی پشمک دوست داره، شیرکاکائو، و آبمیوه پرتقال هم برداشتم، بستنی لیوانی برداشتم همه رو گذاشتم روی میز تا حساب کنه، همینجوری چشم می‌چرخوندم توی مغازه تا ببینم چیزه دیگه‌ای هم هست که بخرم، یه سمت رفتم پچ‌پچ برداشتم، دیگه فکر کنم بسه مهدی:دیگه نیست،ممنون همه رو حساب کنید فروشنده:چشم همه رو گذاشتم توی نایلون، کارتم رو دادم وقتی که حساب کردم اومدم بیرون محیطُ دید زدم، شاید امیرحسین اومده باشه دیدم نیست، گوشیمو برداشتم دوباره شماره‌اش رو گرفتم تا آخرین بوق تماس منتظر موندم ولی برنداشت، همینجوری که میرفتم داخل بیمارستان،دوباره شماره‌اش رو گرفتم بعد از چندتا بوق برداشت صداش می‌لرزید، از پشت تلفنم معلوم بود داره گریه میکنه، عصبی داد کشید امیرحسین:چیهههه، زنگ زدی باز یه چی بگی و قطع کنییی؟؟ خب نامرد چرا آشوب میندازی تو دلم و قطع میکنییی، چرا تلفنتو جواب نمیدیییی؟هااااا، من دربه‌در تو این شهر درندشت کدوم بیمارستان برم تا داداشمو پیدا کنم؟؟خیلی نامردی، خیلیییییی چشمامو بستم، تازه یادم افتاد بهش نگفتم کدوم بیمارستان، گوشیمم سایلنت بود ای خدا، بمیرم براش که داشت گریه میکرد روی نزدیک‌ترین صندلی نشستم مهدی:ببخشید عمو، الان میام دنبالت، تو گریه نکن، میام الان تماسُ قطع کرد، خب من الان از کجا بدونم تو کجایی زنگ زدم به سعیدی سعیدی:جانم آقا مهدی:رد موبایل امیرحسینُ بزن، بهم لوکیشن بده زودباش سعیدی:چشم آقا الان چند لحظه چند دیقه گذشت که لوکیشن رو برام فرستاد زود رفتم سوار ماشین شدم نزدیک بود، یکم گاز دادم تا زودتر برسم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:چرا این شب نحس تموم نمیشه؟؟؟!
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت دویست و پنجاه و سوم💛 مهدی رفت بیرون نزدیک رسول رفتم، محسن:میخوای برو خونه یکم استراحت کن بابا رسول:نه، نگران احسانم، میمونم پیشش محسن:علیرضا خوابش میاد آخه نگاهی به علیرضا کرد و گفت رسول:خوابید میبرمش نمازخونه، محسن:باشه بابا گوشیم زنگ خورد محمد بود محسن:سلام محمد:سلام، چیشد؟احسان چطوره؟ محسن:فعلا که بردنش اتاق عمل، محمد:علیرضا خوبه؟ محسن:تقریبا محمد:چرا تقریبا؟؟ محسن:میگم بهت حالا، چیشد؟ محمد:هیچی منتقل شدن بازداشتگاه، راستی امیرحسین کجاست؟کارش دارم محسن:نیومده هنوز،چیکارش داری؟ محمد:دارم میام اونجا محسن:باش تماسُ قطع کرد ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ نگاهی بهش کردم که سرشو تکیه داده بود به شیشه و حرفی نمیزد خیلی سعی کردم باهاش حرف بزنم تا آروم بشه ولی نشد که نشد وقتی دیدمش اولین حرفش علیرضا بود این پسر تازه واسه پیدا شدن علیرضا داشت یکم ذوق میکرد، ولی الان چی دوباره میخواد خودشو مقصر بدونه رسیدیم، امیرحسین پیاده شد و رفت داخل نایلون خوراکی هارو برداشتم رفتم داخل به سمت آسانسور رفتم دیدم امیرحسین داره با پله‌ها میره بالا، کلا مریض بود این بشر دنبالش رفتم، بلاخره رسیدیم، دوطبقه بود ولی خیلی فاصله بین پله ها زیاد بود، نفسم گرفت امیرحسین زود رفت پیش بقیه محسن داشت راه می‌رفت، علیرضا هم کنارش بود، رسولم نمیدونم کجا رفته نیست محمدم روی صندلی نشسته بود امیرحسین زود کنار علیرضا زانو زد و با بغضی که تو گلوش بود داشت باهاش حرف میزد سری واسه محمد به نشونه سلام تکون دادم که متقابل همین کارو کرد امیرحسین:خوبی دورت بگردم؟ انگار علیرضا بدجور از امیرحسین می‌ترسید رفت پشت محسن خم شدن کمرشو دیدم، زود رفتم سمتشون. محمدم از جاش بلند شد، دست علیرضا رو گرفتم کشیدمش کنار محسن کنار امیرحسین نشست و بغلش کرد، شونه های امیرحسین لرزید ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:ترسید...🥺💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت دویست و پنجاه و چهارم💛 یه ساعتی گذشت ولی هیچ خبری از احسان نشد امیرحسین خیلی بی‌حال بود، نگرانش بودم من نمیدونم باید نگران کی باشمو استرس بکشم، از یه طرف احسان، از طرفی علیرضا، امیرحسینم که الان تو دلش غوغایی برپاست، گوشه‌ای روی زمین نشسته بودیم، امیرحسین سرشو تکیه داده بود به شونمُ چشمش به علیرضا بود نمیتونستم از جام تکون بخورم، آروم به مهدی اشاره که بیاد پیشم از جاش بلند شد اومد کنارم آروم گفت مهدی:جانم داداش؟ محسن:علیرضا رو ببر بیرون، اینجا نباشه بهتره، الان میان گیر میدن بهمون محیط‌شم واسه علیرضا خوب نیست اشاره‌ای به امیرحسین کردم که مهدی سری تکون داد مهدی:باشه داداش مهدی رفت پیش علیرضا، اونم هی سرشو تکون میداد، الهی بمیرم برات بابا، رسول:بیا بریم بابا بیرون، بریم پیش آقاجون و بی‌بی؟ با حرف زدن رسول و محمد بلاخره تونستن علیرضا رو ببرن بیرون مهدی اومد جلوی امیرحسین نشست مهدی:رنگت خیلی پریده عمو، خوبی؟ برگشتم سمتش، راست می‌گفت، این مدت چرا امیرحسین اینجوری شده بود آخه محسن:مهدی ببرش اورژانس، یه سرمی بهش وصل کنن، حالش بده مهدی:باشه، پاشو عمو امیرحسین:خوبم محسن:خوب نیستی بابا، عمل احسان معلوم نیست کی تموم بشه،پس لجبازی نکن برو یه سرم بهت بزنن، حالت جا بیاد یکم بابا مهدی:پا میشی یا برم پرستار رو صدا بزنم با تخت بیان ببرنت محسن:مهدی جان مهدی:مهدی نداره که محسن، حالش بده من این پسرتو میشناسم، صبح بهم گفته غذا خورده، ولی معلومه که نخورده، پاشو بهت میگم، از بازو هاش گرفتم بلندش کردم محمد اومد سمتم محمد:چیشده؟ مهدی:حالش خوب نیست ببریمش اورژانس یه سرم بهش بزنن محمد:من میبرمش، شما اینجا باشید، بیا بریم امیرحسین جان محسن:دستت درد نکنه محمد:خواهش میکنم، بیا محمد دستشو گرفت و باهم رفتن پایین روی صندلی نشستم، ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ توی ماشین با علیرضا بودیم دستی پای چشمم کشیدم و اشک‌هامو پاک کردم عاطفه کجایی؟بیا یه بزن زیر گوشم بگو چرا از امانتیم خوب مراقبت نکردی، بیا بزن توی بغلم آروم خواب رفته بود کجا می‌بردمش، کجا رو داشتم آخه، کجا رو داشتم که یکم آرامش بهم بده الان فقط دلم بغل آقاجونمُ میخواد، صداشو میخواد، لبخندشو میخواد فقط عطر تنشو میخواد، همینُ بس با صدای راننده‌ اسنپ چشم از علیرضا برداشتم راننده:بفرمایید آقا رسیدیم رسول:ممنون، اینترنتی پرداخت کردم راننده:مچکر از ماشین پایین اومدم، آروم درو باز کردم، ساعت ۶ صبح بود، خداکنه بیدار نباشن، اگه بیدار بودن چه جوابی داشتم بدم رفتم داخل،برقا خاموش بود با اینکه خیلی دلم بغلشو میخواست ولی خواب باشه بهتره سمت خونه رفتم، کفش هامو درآوردم، داخل که رفتم علیرضا رو آروم خوابوندم روی کاناپه، از اتاقش یه پتو آوردم کشیدم روش آشپرخانه رفتم، در یخچالُ باز کردم،هیچی نبود،فقط یه بطری آب، باید برم خرید کنم، آبو سر کشیدم، باقی مونده رو هم ریختم رو سرم خیلی یخ بود ولی آتیش درونمُ خنک می‌کرد صدای گریه علیرضا بلند شد، بطری‌شیشه‌ای از دستم افتاد و چند تیکه شد بیخیال شدم رفتم بیرون، علیرضا رو بغل کردم تو هوا تکونش میدادم و سعی میکردم آرومش کنم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:نگران کی باشم خدایا؟؟❤️🥺
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی 💛 💛پارت دویست و پنجاه و پنجم💛 از پشت شیشه نگاهی به تن بیجونش انداختم رنگ پریده‌اش بدجور رو اعصابم بود الهی بمیرم برات بابا،زودتر سرپا شو تا بیشتر کمرم خم نشه، باشه بابا؟ مهدی:داداش برگشتم سمتش، سوالی بهش نگاه کردم مهدی:نگران نباش حالش خوبه، الانم خوابه محسن:کی کنارشه؟ مهدی:محمد، داداش بیا برو نمازخونه یکم استراحت کن، یا بیا برو اداره، خیلی خسته‌ای، احسانم که فعلا ریکاوریِ،از پا در میای محسن:الانم در‌اومدم مهدی:داداش برو دیگه محسن:خوبم مهدی پیله نکن خواهشا مهدی:خب بیا حداقل یه چیزی بخور، الان احسان اینجوری امیرحسین و رسولم که اونجوری، دیگه تو لطفا اذیت نکن بیا یه چیزی بخور محسن:خیله خب بابا، چرا مظلوم میشی مهدی:چون شناختمت، اگه این قیافه رو نگیرم واست حرف گوش نمیدی محسن:از دست تو مهدی،باشه الان میام دوباره نگاهی به احسان انداختمُ با مهدی رفتیم بیرون محسن:بریم پیش امیرحسین مهدی:خیله خب، توبرو من برم یه ساندویچ بگیرم، چی دوست داری؟ محسن:هر چی میخوای بگیری بگیر فقط سرد نباشه مهدی:خب این نشد هر چی که نگاهی بهش کردم که خندید مهدی:خیله خب ببخشید،هر چی شما بگید پرده رو کنار زدم دیدم امیرحسین خوابه، محمدم داره با موبایل حرف میزنه سری تکون داد جلوتر رفتم و کنارش وایسادم محمد:آره آره، به دکتر شهیدی بگو فعلا دست نگه‌داره زوده الان‌ پشت‌خط:.. محمد:داوود جان فعلا زوده گفتم، من الان به آقای عبدی هم زنگ میزنم میگم پشت‌خط:... محمد:آره حالش خوبه لازم نیست بیاید اینجا، پشت‌خط:... محمد:داوود بیاید اینجا چیکار؟ به فرشاد و محمدامین هم بگو نگران نباشن حالش خوبه پشت‌خط:... محمد:نه هنوز بهوش نیومده،به بچه ها بگو برن خونه استراحت کنن، داوود بیام اداره ببینم اونجایید من میدونمُ شماها،مفهومه؟ پشت‌خط:... محمد:باشه خدافظ محسن:چی میگه؟دکتر شهیدی چیو نباید بکنه؟ محمد:بچه ها میگن الان بازجویی بشه گفتم نه، فعلا زوده محسن:آقای عبدی میدونه؟ محمد:آره بچه ها به ایشونم پیشنهاد دادن، گفته که به من خبر بدن محسن:فعلا یکم صبرکنیم بهتره محمد:آره،حداقل تاوقتی که احسان بهوش بیاد و یکم سرحال بشه محسن:خیله خب محمدجان، زحمت کشیدی، برو خونه خانمت تنهاست محمد:اولا وظیفست، دوما خونمم رفته خونه پدرش،عزیز هم رفته خونه فاطمه، برم خونه تنهام، بعدم توقع داری تنهات بزارم؟ محسن:آخه خسته‌ای برادر من، برو یکم استراحت کن محمد:نیازی به استراحت.. با زنگ خوردن دوباره موبایلش عذرخواهی کرد و رفت بیرون روی تخت نشستم از دست این بچه، هنوزم که هنوزه عادت های بچگیش رو ترک نکرده، اصلا من نمیدونم به چه امیدی گذاشتم بره پلیس بشه،آنقدر که روحیه نازکی داره محمد:محسن جان من باید برم محسن:چیشده؟ محمد:الان برادر‌زنم زنگ زد گفت عطیه حالش بد شده، من باید برم محسن:میخوای بیام؟ محمد:واسه چی بابا، نمیخواد، احسان بهوش اومد بهم زنگ بزن فقط، خدافظ محسن:بسلامت ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:حال عطیه هم بد شد🥲❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی 💛 💛پارت دویست و پنجاه و ششم💛 تا صبح خوابم نبرد عمو پیام داده بود که عملش تموم شده، ولی چرا هیچ خبری از بهوش اومدنش نمیدن آخه پتوی علیرضا رو کشیدم روش از جام بلند شدم وای خدا حالا چطوری به بی‌بی و آقاجون بگم در خونه رو باز کردم رفتم بیرون، این خونه امروز اصلا اون حال‌و هوای همیشگی رو نداشت، برام اصلا جذابیتی نداشت وقتی بچم نمیتونست حرف بزنه و می‌ترسید دیشب چندبار از خواب پرید، نمیدونم باهاش چیکار کردن که انقدر ترسیده و حالش بده، حتما باید ببرمش پیش یه مشاور رسول:سلام آقاجون برگشت سمتم، درد منو فقط اون می‌دونست، بغض توی صدامو اون فقط می‌فهمید، خداروشکر بی‌بی نبود واسه اولین بار خوشحال شدم که اون رفته واسه صبحونه خرید کنه آقاجون:خوبی رسولم؟ سرمو تند تند تکون دادم، اومد کنارم، اصلا توان نداشتم، کنار در روی زمین سر خوردم اومدم و روبه روم نشست آقاجون:چیشده بابا؟ رسول:علیرضا آقاجون بلند شد و درو باز کرد، با دیدن علیرضا نفس راحتی کشید و گفت آقاجون:پسرت که صحیح و سالم کنارته رسول:آره کنارمه، ولی.. آقاجون:ولی چی؟ رسول:... آقاجون:رسول داری سکتم میدی، حرف بزن دیگه رسول:ترسیده، شکه شده نمیتونه حرف بزنه، از امیرحسین می‌ترسه و وقتی می‌بینتش می‌ترسه و گریه میکنه، بدبخت شدم رفت آقاجون بغلم کرد، تو بغلش زار زدم اینجا گریه نمیکردم، کجا رو داشتم واسه خالی کردنم آقاجون:خوب میشه بابا، غصه نخور رسول:همیشه میگی خدا داره امتحانم میکنه، میگفتید که خدا همه بنده‌هاشو امتحان میکنه، ولی نگفتید کی این امتحان تموم میشه، خسته شدم، کم آوردم به قرآن آقاجون دست می‌کشید روی پشتم و سعی داشت آرومم کنه در حیاط باز شد، زود بلند شدمو رفتم داخل، حداقل بی‌بی منو تو این وضعیت نبینه خوبه ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ پرستار رو صدا زدم دوباره برگشتم پیش امیرحسین مهدی:حالا دودیقه کپه مرگت رو میذاشتی میمردی؟؟ امیرحسین:چه نذری بکنم تا این حرف زدنت درست بشه عمو؟ مهدی:چه زری زدی؟؟؟؟ پرده کنار رفت و پرستار وارد شد دیگه نتونستم چیزی بگم، ببین امیرحسین جوری پدرتو دربیارم که محسن بیاد بگه معذرت میخوام از طرفت، صبرکن تو فقط، من میدونم تورو چطوری ادب کنم که اگه ادبت نکردم مهدی نیستم چغندرم فهمیدی نگاهمون به هم گره خورد معلوم بود بزور داره خودشو کنترل میکنه، براش اخمی کردم که سرشو انداخت پایینو ریز خندید زیر لب عوضی نثارش کردم و رفتم بیرون گوشیم زنگ خورد دیدم رسوله محکم زدم تو سرم، وای چرا یادم رفت بهش بگم احسان بهوش اومده، ای خدا مهدی:سلام عموجان رسول:سلام عمو مهدی:بهتری؟علیرضا خوبه؟ رسول:بله خوبه، عمو مهدی:جانم؟ رسول:احسان حالش خوبه؟ مهدی:آره عمو نگران نباش، تازه بهوش اومده، من اومدم پیش امیرحسین تا ترخیصش کنم واسه همین یادم رفت بهت بگم ببخشید رسول:امیرحسین مگه چیشده بود؟ مهدی:هیچی یکم فشارش افتاده بود، بهش سرم وصل کردن همین رسول:مطمئن باشم؟ مهدی:آره عمو رسول:میخوای بیام؟ مهدی:نه بابا کجا بیای آخه، پیش علیرضا بمون، ببینم هنوز حرفی نزده؟ رسول:نه، عمو نگرانم مهدی:هیچی نمیشه، غصه نخور، کجایی الان؟تنهایی میخوای برو پیش زینب رسول:نه اومدم خونه خودم، اونجا برم عمه هم نگران میشه مهدی:خیله خب باشه،نیای اینجا ها، لازم نیست بیای، الانم محسن و امیرحسینُ راهی خونه میکنم رسول:بیان اینجا خب مهدی:نه بابا برن خونه یکم استراحت کنن رسول:بگو بیان اینجا، منم حوصلم سر رفته مهدی:رسول جان بهتره یه مدت علیرضا، امیرحسینو نبینه، می‌ترسه رسول:باهاش حرف میزنم نگران نباشید مهدی:حالا ببینم چی میشه خبر میدم بهت رسول:دستتون درد نکنه،کاری بود بهم بگین حتما مهدی:خیله خب باشه، من برم عمو؟ رسول:آره آره، خدانگهدار مهدی:خدافظ ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:تو این وضعیت هم دست برنمی‌دارند این عمو و برادر‌زاده😐😂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت دویست و پنجاه وهفتم 💛 محسن:خوبی بابا؟ احسان:آ.ره محسن:درد نداری؟ احسان:ی‌یکم محسن:قربونت برم بابا احسان لبخندی زد، دست می‌کشیدم روی سرش احسان:ب‌بابا محسن:جانم؟ احسان:ع‌علیر(سرفه) محسن:آروم بابا، زیاد حرف نزن دردت میگیره، حالش خوبه خوبه، منتظره عموی شکموشه که بره پیشش معترضانه اسممو صدا زد خنده‌ای کردم که در باز شدو امیرحسین زود اومد کنارم محسن:چیشده بابا؟ امیرحسین:عمو بدجور از دستم شکاره، عه داداش حالت خوبه؟ احسان سری تکون داد که مهدی هم اومد، اوه اوه خطری شده چقدر امروز محسن:چیزی شده؟میشه به منم بگید؟ مهدی:که واسه اخلاق من میخوای نذر کنی؟ امیرحسین:غلط کردم عمو مهدی:جلو پرستار میخندی بهم؟ امیرحسین:گه خوردم عمو مهدی:به درد من میخوره بنظرت؟ امیرحسین:نگاه تازه یکم حالم خوب شده مهدی:یه کاری میکنم تا یه ماه بخوابی رو تخت و از جات بلند نشی امیرحسین:عمو شکر خوردم دیگه مهدی:امیر یا از پشت محسن میای کنار یا خودم میام جوری میزنمت که فلج بشی محسن:مهدی جان یکم اروم، بیمارستانِ مهدی:جهنم، یکم واسه تربیت این بچه پرو وقت میذاشتی چی‌میشد داداش محسن:من از شما معذرت میخوام که وقت نذاشتم،حالام بیخیال بشید بابا اینجا بیمارستان، احسانم حالش خوب نیست، یکم درک کنید خب مهدی:نزنم آروم نمیشم محسن:یکم تحمل کن توخونه هرکاری دوست داری بکن امیرحسین:عه بابا، یعنی چی هرکاری، بدبختم میکنه ها مهدی:اهااا،خدا پدرومادرتو بیامرزه داداش، همینو میخواستم، مهدی انگشت اشاره‌اش رو به نشونه تحدید گرفت بالا و هی تکون میداد و با لحن به شدت عصبی گفت مهدی:بلایی به سرت بیارم که مرغای آسمون که سهله، تمام پرنده های این دنیا و اون دنیا به حالت خون گریه کنن امیرحسین:کسی به حال من حتی یه قطره اشک نمی‌ریزه، چه برسه به خون عمو 😂 مهدی:دهنتو ببند مهدی کنار احسان اومد و سرشو بوسید، مهدی:خوبی عمو دوباره سر تکون داد، دستای مشت شده‌اش و عرق روی پیشونیش نشونه دردش بود، بمیرم الهی از جام بلند شدم و رفتم بیرون محسن:ببخشید پرستار:بله بفرمایید محسن:بیمار اتاق ۱۳ درد داره گفتم یه مسکن بهش بزنید پرستار:همون که تیر خورده بود محسن:بله پرستار:الان به دکترشون اطلاع میدم محسن:ممنون برگشتم تو اتاق، باز این دوتا داشتن باهم بحث میکردن، یه نمیگن این بچه حالش بده محسن:میشه برید بیرون باهم دعوا کنید؟همه برادر و پسر دارن منم دارم، نوبرشو دارما مهدی:وا داداش محسن:درد، احسان بابا دردت خیلی زیاده هیچی نگفت و ملافه رو بیشتر تو دستاش فشار داد، امیرحسین اومد کنارش و سعی داشت آرومش کنه در اتاق باز شد و دکتر وارد شد ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ دکتر بعد از معاینه بهش مورفین زد، احسان که به خواب رفت اومدیم بیرون بابا هم واسه اینکه دیگه دعوایی صورت نگیره باهامون اومد، از تو داشتم منفجر میشدم از درد، ولی خب بابام چرا باید نگران منم باشه یادمه وقتی با مامان خونه تنها بودیم بهم میگفت تو قراره بشی عصای دست بابات، می‌گفت وقتی بابات درد داره میاد پیش تو تا آرومش کنی، می‌گفت تو بزرگی، بهتر میتونی درک کنی ولی نه، مامان وقتی تو بودی شاید میتونستم ولی الان نه، من تا مفهوم مادر رو فهمیدم تو رفتی از کنارم، چه توقعی ازم داری آخه، امیرحسین:من میرم بیرون زود میام، کاری داشتین زنگ بزنید محسن:کجا میری بابا؟ امیرحسین:زود میام محسن:لازم نیست بیای بعدش برو خونه یکم استراحت کن امیرحسین:باش از بیمارستان زدم بیرون من نمیدونم چرا فکر میکنن یه پسر ۳۴ ساله درد نداره، چرا فکر میکنن نباید بشکنه، متاسفم واسه این طرز فکر بعضی‌ها یه آدم ۸۰ ساله هم درد داره، چه برسه به من ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:کسی به حال من حتی یه قطره اشک نمی‌ریزه، چه برسه به خون🙂💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت دویست و پنجاه و هشتم💛 آقاجون و بی‌بی رفته بودن خونه همسایه پسر یکی از همسایه‌هامون فوت کرده اصلا حال و حوصله اینکه برم تشییع جنازه رو ندارم، همینجوری داغون هستم دیگه برم اونجا بدترم میشم برای علیرضا یکم پفک هندی درست کردم یه گوشه تو خودش جمع شده بود حتی تلویزیون هم روشن کردم ندید نشستم کنارش رسول:ببین واسه پسر خوشگلم چی درست کردم، به‌به پفک هندی، بخور نفسم نخورد، دیگه داشتم کم می‌آوردم اشکم دراومد رسول:آخه من چیکار کنم، چیکارت کردن که اینجوری میکنی، توروخدا بیشتر از این شرمنده عاطفه نکن دیگه علیرضا، یه چیزی بخور از صبح لب به غذا نزدی، منه بدبختم کم آوردم یکم درک کن خب پاهامو جمع کردم و گریه کردم دستی روی صورتم نشست و اشک هامو پاک کرد چشم باز کردم دیدم علیرضاست دست برد توی ظرف یه پفک برداشت گذاشت تو دهنش لبخندی زدم، یکی دیگه برداشت گرفت سمت دهنم دهنمو باز کردم گذاشت تو دهنم مظلوم داشت بهم نگاه می‌کرد اشک های مونده روی صورتم رو پاک کردم ولی حالم دلم چی؟اونو کی پاک می‌کرد ظرفو جلوتر کشیدم و موهاش بوسیدم رسول:بخور بابا، بعدش بریم واست خرید کنم؟ تند تند سری از روی نه تکون داد، چشم هاش پر شد، بمیرم الهی فکر کنم از بیرون می‌ترسه بغلش کردم، محکم فشارش دادم تو سینم رسول:باشه بابا، نمیریم، اصلا هرچی تو بگی، تو فقط حرف بزن، تو فقط نترس، تو یکم غذا بخور،حرف،حرف تو باشه بابا بازم هیچ صدایی ازش نشنیدم، خدایا میشه این آخرین امتحان باشه؟ خواهش میکنم، واسه بعدی جون ندارم دیگه ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ از سر قبر مامان بلند شدم آنقدر باهاش حرف زدم و غرغر کردم که خودم خسته شدم، به سمت ماشین حرکت کردم، از دفعه قبلی که اومدم کلی قبر دیگه اضافه شده بود خدایا کرم‌تو شکر، انگار هر ثانیه یه آدم میمیره، کی از یه دیقه بعد خودش خبر داره، شاید منم تو این روزا اومدم اینجا خوابیدم، البته اوردنم اینجا گوشیم زنگ خورد سجاد بود، وای خدا کار نگه بهم که سرمو میکوبم به همین درخت تماس رو وصل کردم امیرحسین:جانم سجاد؟ سجاد:سلام سروان امیرحسین:سلام چیشده؟ سجاد:اون پرونده هایی که بهم گفتی باید تحویل بایگانی بدم امیرحسین:خب سجاد:پیداش نمیکنم کجا گذاشتی؟ امیرحسین:توی میز اتاقم کشوی سوم زیر پوشه ها سجاد:آها دستت طلا،نمیای راستی؟کارا مونده، نه تو هستی نه سرگرد، جواب سرهنگ رو چی بدم آخه امیرحسین:واسه من مرخصی رد کن سجاد،اصلا این چندروز حال ندارم بیام، به سرهنگ بگو مریض شده نمیتونه بیاد سجاد:از دست تو امیر امیرحسین:چیکار کنم خب، الان اصلا تمرکز ندارم، بیامم نمیتونم هیچ کاری انجام بدم،سرگرد هم من نمیدونم خودت بهش زنگ بزن، آها سجاد سجاد:بله؟ امیرحسین:بهش چیزی راجبه من نگو، اگه پرسید بگو خبر ندارم سجاد:چقدرم اون باور کرد، اون عموی تو موی نداشته رو از ماست میکشه بیرون امیرحسین:حالا یه‌کاری بکن دیگه سجاد:خیله خب باشه،کاری نداری؟ امیرحسین:نه قربونت، خدافظ سجاد:خدافظ ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:آخرین امتحان باشه؟؟؟🙂💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت دویست و پنجاه و نهم💛 در خونه رو باز کردم، کفش هامو گذاشتم تو جاکفشی رسول:سلام داداش برگشتم، دیدم علیرضا پشت رسول قایم شده آخه دوباره؟ امیرحسین:سلام،کی اومدی؟ رسول:تازه رسیدم،احسان خوب بود؟ امیرحسین:آره خوبه جلو رفتم و کنار پاش نشستم امیرحسین:خوبی عمو؟ دوباره ازم فرار کرد، اینبار رفت تو اتاق رسول:شرمنده‌ام داداش از جام بلند شدم، بدون نگاه کردن بهش گفتم امیرحسین:تو چرا شرمنده‌ای، مقصر همه اینا منم، مقصر دزدیدنش، تیرخوردن احسان، حرف نزدنش رسول:ام.. امیرحسین:میرم حموم،دیر وقته یه چیزی بخورید،اونجا شماره یه رستوران هست، زنگ بزن غذا سفارش بده، واسه منم هیچی نگیر رفتم تو حموم با همون لباسام، آب سرد رو باز کردم لرز گرفته بودم ولی مهم نبود دوست داشتم همینجوری بمونم زیر آب ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ کنارش نشستم و گفتم رسول:خیلی کار بدی میکنی،عمو دوستت داره،دلشو چرا میشکونی؟ اون خیلی ناراحت میشه، میدونی حالش بد شده بود صبح؟بخاطر اینکه ازش دوری کردی؟تو مگه از سوزن و آمپول و سرم نمی‌ترسیدی؟ سری تکون داد، دستاشو گرفتمو مشغول بازی کردنشون شدم رسول:خب عمو بهش صبح سوزن زدن،الان که از حموم اومد باهاش سرد نباش و فرار نکن، باشه؟ سرشو گذاشت روی پام، _________ یه ساعتی گذشت ولی علیرضا نخوابید، منم هیچ حرفی بهش نزدم، فقط موهاشو به‌هم می‌ریختم، صدای در اومد، بلند شدمو علیرضا رو هم بغل گرفتم، رفتم بیرون دیدم باباست محسن:سلام رسول:سلام بابا بابا جلو اومد و صورت علیرضا رو بوسید محسن:خوبی دورت بگردم؟ سری تکون داد، خسته شدم از این سر تکون دادنا خدا محسن:چیزی خوردین؟ رسول:نه، محسن:الان یه چیزی آماده میکنم رسول:نه بابا شما خسته‌اید،الان زنگ میزنم از بیرون غذا میگیرم محسن:باشه بابا روی مبل نشست، خستگی از سر و صورتش می‌بارید، علیرضا رو گذاشتم کنارش و رفتم سمت تلفن تا زنگ بزنم محسن:امیرحسین اومده؟ رسول:آره رفته حموم محسن:کی اومد؟ رسول:یه ساعتی میشه، از همون موقع هم رفته حموم محسن:یه ساعت تو حمومه؟ رسول:آره بابا بلند شد رفت سمت حموم، با تردید پشتش رفتم رسول:چیزی شده؟ بابا چیزی نگفت و به در حموم زد وقتی دید امیرحسین جواب نمیده، محکم‌تر کوبید چندبار که زد به در آخر صدای آروم و کم‌جون امیرحسین اومد محسن:سکتم دادی پسر، چی‌میشد زودتر جواب بدی در حموم باز شد، امیرحسین با همون لباسا که الان خیس آب شده بود بدون حرف اومد بیرونو رفت تو اتاق احسانُ روی تخت نشست بابا رفت سمتش محسن:چرا با این وضع اومدی بیرون؟؟ تو چرا یخی بچه امیرحسین:خوبم بابا، میخوام بخوابم همین امیرحسین خواست دراز بکشه که بابا نذاشت محسن:پاشو لباساتو عوض کن،آنقدر حرصم نده امیرحسین:نیازی.. محسن:گفتم پاشو امیرحسین، نزار صدام بالا‌تر از این بره، نگاهم رفت سمت در که علیرضا داشت با تعجب و ترس نگاه می‌کرد رسول:بابا خواهش میکنم یکم آرومتر، داداش تورو جون من پاشو لباستو عوض کن بعد بگیر هرچقدر که دوست داری بخواب، خواهش میکنم محسن:پاشو بهت میگم،مگه من باتو نیستم امیرحسین:باش محسن:بیام ببینم عوض نکرده باشی من میدونم و تو فهمیدی سری تکون داد، اومدیم بیرون بابا رفت تو آشپزخونه، دنبالش رفتم دیدم داره دنبال چیزی میگرده رسول:بابا محسن:این قرص ژلوفن کجاست؟؟ رسول:تو کشو پایینی بابا یه قرص برداشت خورد محسن:میرم یکم بخوابم، کاری داشتی صدام کن، بعدم برو ببین این امیرحسین چیکار میکنه، رسول:چشم محسن:علیرضا کی بیدار شده؟ رسول:ساعت ۸ صبح محسن:من میبرم بخوابونمش رسول:ممنونم بابا رفت تو اتاق علیرضا رو هم برد ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:چقدر لجباز شده این😐🌱
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت دویست و شصتم💛 در اتاقو باز کردم امیرحسین همینجوری رو تخت نشسته بود رسول:چرا لباستو عوض نکردی داداش؟ امیرحسین بدون حرفی دراز کشید، از دست این، تازه میفهمم لجبازتر از خودمم هست تو دنیا جلو‌تر رفتمو رادیاتورُ روشن کردم، نشستم کنارش،چشم‌هاشو بسته بود امروز همه صورتشون خستگی میباره گوشیمو برداشتمو زیارت عاشورا رو آوردم، آروم خوندم وقتی تموم شد دیدم ریتم نفس‌هاش منظمه لباس افتاده روی زمین رو برداشتم خداروشکر روی کمر خوابیده بود، آروم دکمه های لباسشو باز کردم، بسته قرص روی میز رو دیدم برداشتم خواب‌آور بود رسول:از دست تو امیرحسین،چقدر تو احمقی آخه لباسشو درآوردمو اون یکی رو تنش کردم بعد هم بلند شدم لباسش رو بردم انداختم تو ماشین به سمت اتاق بابا رفتمو درو باز کردم هردوتاشون تو بغل هم خواب بودن لبخندی زدم، بزرگترین نعمت خوابه فکر میکنم،چون هیچی نمیفهمی، نه دردی داری نه غصه‌ای، البته از نظر من ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ مهدی:پاشو یه چیزی بخور،الان دکتر گفت میتونی بخوری احسان:عمو نمیتونم مهدی:پاشو ببینم،من نمیتونم حالیم نیس یکم تختُ بالا اوردم، رو تخت نشستمُ ظرف سوپ رو نزدیکش کردم قاشق رو به دهنش نزدیک کردم احسان:خودم میخورم مهدی:لازم نکرده، بخور آروم آروم بهش غذا دادم، چند قاشق بیشتر نخورد احسان:نمیتونم عمو مهدی:باید داروهاتو بخوری، معده خالی که نمیشه، از صبح‌هم چیزی نخوردی احسان:بعدا،خواهش میکنم مهدی:باش عمو، تشنه نیستی؟ احسان:نه ممنون موبایلمو در‌آوردم شماره زینب رو گرفتم احسان:به کی زنگ میزنی عمو؟ مهدی:زینب احسان:نگرانش نکن عمو.. صدای زینب که پیچید تو گوشم، دستمو به حالت سکوت بردم بالا بعد از سلام و حرفای همیشگی بهش گفتم که احسان تیر خورده بیمارستانه، وقتی گفت که الان میاد بیمارستان زود مخالفت کردم و گفتم بره خونه،اونا تنهان، زینبم زود قبول کرد، بنده خدا اونم مونده بود نگران کی باشه خدافظی کردم و موبایلو تو دستم چرخوندم احسان:چرا گفتی اخه مهدی:اونکه آخر میخواست بفهمه، دیرتر می‌فهمید ناراحت میشد، تو عمه‌تو نمیشناسی؟؟ احسان:چرا مهدی:خب پس سکوت، بگیر بخواب میخوای احسان:تازه بیدار شدم خوابم نمیاد مهدی:خب چیکار کنیم؟ احسان:نمی‌دونم مهدی:آها بیا یه با این رفیقات حرف بزن، مخ منو خوردن از صبح چندبار زنگ زدن،بزور نذاشتم بیان احسان:گوشیم کو؟ مهدی:نمیدونم، بیا با گوشی من زنگ بزن احسان:مرسی مهدی:من میرم بیرون با دکترت حرف بزنم ببینم تا کی باید اینجا باشی،توام راحت با رفیقات حرف بزن،راستی چیزی نمیخوای؟ احسان:نه عمو، مرسی لبخندی بهش زدم و از اتاق بیرون اومدم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:نعمت خواب....(:🥲❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِلهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِحََََِمََََِِِِاََََِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِرََََِحََََیََََِِمََََ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت دویست و شصت و یکم💛 دردم اونقدر نبود که عمو رو نگران کنم پس هیچی نگفتم بزور یکم سوپ خوردم عمو که رفت بیرون زود شماره فرشاد رو گرفتم دیگه داشت بوق‌های آخرو میزد که برداشت فرشاد:سلام آقامهدی احسان:چی‌میشد منم یه‌بار آقا احسان صدا کنی فرشاد:احسان خیلی دیوونه‌ای، حالت خوبه؟ احسان:آره خوبم خداروشکر محمدامین:بده من ببینم گوشی رو.. احسان احسان:سلام داداش محمدامین:زهرمار داداش، سکته کردیم عوضی احسان:خب چرا فحش میدی گوشی رو بلندگوعه؟ داوود:سلام آره احسان:سلام سلام به همه، چه خبر سعید:هیچ خبربهتری؟درد نداری؟ احسان:نه خوبم دردم کمه فرشید:میخوای بیام پیشت بمونم احسان:ممنون داداش،عمو‌م هست فرشاد:چطوری میتونی باهاش باشی با این حرفش زدم زیر خنده آنقدر خندیدم که نگو محمدامین:نمیری احسان احسان:وای خدا، خوشم میاد همه اخلاق عموی منو می‌شناسن داوود:نیستش؟ احسان:نه رفته با دکترم حرف بزنه فرشاد:پس بگو چرا میخندی محمدامین:اونم بدون ترس احسان:آره نیست یکم غیبتش کنیم داوود:فقط آقامهدی کنارته احسان:آره، بابا و رسول و امیرحسین رفتن خونه،راستی بچه‌ها شما از علیرضا خبر ندارید؟من هرچی به عموم میگم زنگ بزن باهاش حرف بزنم میگه نه همش بهونه میاره یه‌بار میگه خوابه،یه‌بار میگه شاید داره بازی میکنه،اصلا به حرفم محل نمیده داوود:حالش خوبه احسان:چرا صدات اینجوری شد؟ داوود:چجوری شد مگه؟ احسان:یه جور ناراحت،چیزی شده بچه‌ها؟اصلا رسولم نیومد پیشم،زنگم نزده فرشید:چیزی نشده احسان جان نگران نباش،علیرضا یکم ترسیده همین،رسول بنده‌خدا سرش با علیرضا گرمه واسه همین نتونست زنگ بزنه،نگران نباش احسان:مطمئن؟ فرشید:آره فرشاد:خب بگو ببینم کی بیایم پیشت؟ سعید:آره بگو کی،بیایم یکم بازم از دروغ‌هامون تعریف کنیم توبیخ بشیم داوود:اونموقع باید آقامحمدم باشه سعید:پس چی،اصلا لعنتی حال میده اون باشه،یه اخم میکنه واست قشنگ سکته ناقص رو میزنی محمدامین:😂نظری راجبه آقامحسن نداری؟ فرشید:آقامحسن ماهِ خدایی،این مدت اصلا توبیخ نکردش محمدامین:توی ماه بودنش که شکی نیست،ولی خب دوروز بیا اداره ما،اونجا از حرفت پشیمون میشی داوود:جدی؟ فرشاد:آره بابا،مگه نه احسان؟ فکرم درگیر علیرضا بود، چرا اینجوری حرف میزنن اخه؟ اصلا حواسم به حرفای بچه ها نبود فقط حرفشون رو تایید کردم فرشید:خوبی احسان؟ احسان:چی؟ببخشید حواسم به شما نبود فرشاد:پس تا الان داشتیم واسه دیوار حرف میزدیم؟ احسان:معذرت میخوام نگران علیرضام دلشوره افتاد به جونم سعید:احسان جان نگران نباش،گفتیم که فقط یکم ترسیده همین،دوروزِ ترسش میریزه و تمام،دلشوره نداره‌که،اصلا الان به رسول میگم بهت زنگ بزنه خوبه؟ احسان:نمیخواد داوود:پس انقدر ناراحت نباش احسان:باشه،ببخشید شماهم ناراحت کردم سعید:فدا سرت،وای احسان،رسول نیست،پ میزش خالیه،بنظرت خط بندازیم روش؟ خنده‌ای کردمو گفتم احسان:ازجونت سیر شدی حتما اینکارو بکن سعید:😂آخه خیلی کیف میده لامصب احسان:بچه‌ها بنظرمنم یه کوچولو اشکال نداره داوود:چرا داره،ناراحت میشه سعید:چرت نگو داوود،میگم بریم قشنگ توی دید رو خط بندازیم محمدامین:حال و حوصله توبیخ نداریم سعید سعید:من توبیخ میشم دیگه،البته به‌اضافه آقا‌احسان احسان:به من چه سعید:تو تایید کردی خب احسان:الان همه کاسه وکوزه‌ها سر من شکست؟ سعید:بله احسان:از دست تو سعید در اتاق باز شدو عمو اومد بی‌حرف رفت روی تخت بغلی دراز کشید احسان:دیگه چه‌خبر؟خیلی مزه‌ریختیم بنظرم داوود:والا که هیچ خبری نداریم،الانم تو اداره نیستیم ما احسان:اداره نیستید؟کجایید پس داوود:اومدیم خونه فرشید‌ احسان:خیلی نامردید فرشاد:چرا؟ احسان:چرا داره؟وقتی من هستم میگید کار داریم،بعد الان رفتید مهمونی فرشید:اولا اینا مهمون نیستن و خونه خودشونِ،دوما آقامحمد گفت که تو سایت نمونیم،بچه‌هام که گفتن حال خونه رفتن ندارن،واسه همین اوردیمشون اینجا فرشاد:بعدم داداش اصلا نگران نباش،قراره خونه‌رو عوض کنیم موقع اسباب‌کشی می‌آید کمک احسان:چقدر پرویی تو،بیام حمالی واسه تو؟ فرشاد:حمالی چیه داداش،بیا یه کمک بده ثواب داره احسان:ثواب نمیخوام، یه نمیگه... فرشاد:چرا چرا میگم داداش،وای احسان، خونه جدیده که گرفتیم خیلی نزدیکه خونه شماست احسان:جدی؟نزدیک خونه‌ماست؟ فرشاد:آره، دوتا خیابون باهاتون فاصله داریم احسان:آخ جون فرشاد:😂 آره دیگه، فرشید اصلا نمی‌دونست خونه رو دیده بود خوشش اومد بعد منم رفتم دیدم بهش گفتم نزدیک خونه شماست احسان:خوبه دیگه،از همین حالا گفته باشه با امیرحسین خونه‌تون پلاسیم فرشید:تو دعا کن جور بشه، اصلا بیا کلا بمون احسان:چرا جور نشه؟ ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:یکم خنده و شوخی💛😂