(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و هفتاد و دوم💛
#محمد
ظهر شده بود، رسولم از وقتی اومده بود پشت میزش بود
خداروشکر بعد از پیدا کردن علیرضا یکم حالش خوب بود، البته نگرانی بابت حرف نزدنش اعصابشو خورد میکرد
بلند شدم رفتم پایین، محسن کنار رسول بود
محمد:چه خبر استاد رسول
رسول برگشت خواست بلند بشه نذاشتم
محمد:چی پیدا کردی؟
رسول:یه چیز خوب که کمکمون میکنه
محمد:خب
رسول:آقا گفتید که بررسی کنم کی به آگاهی زنگ زده برای جسد منصور
محمد:خب آره
رسول:آقا اینجارو نگاه کنید،من دوربین یه مغازه که نزدیک این باجه تلفن بود رو هک کردم، دقیقا ساعتی که به آگاهی تماس گرفتن برای خبردادن جسد، این آقا توی باجه بوده،
محسن:چهرهاش معلومه؟
رسول:خیر
محمد:این بود اون چیزه خوب که کمکمون میکنه؟؟
رسول:نه،این آقا تموم دوربین های اون محل رو میشناخته، و چهرهشو نشون نداده، پیاده وارد میدون میشه، اونجا از پیادهرو که میخواسته عبور کنه ناخواسته سرشو بلند میکنه و دوربین های شهری چهرهشو ثبت میکنه
محمد:خب این تصویرُ توی دیتا..
رسول:ولی این چهره خودش نیست آقا که من شناسایی کنم
محسن:رسول کار داریم
رسول:آقا من وقتی به این مرحله رسیدم خواستم مشخصاتش رو پیدا کنم ولی خب هیچ جا نتونستم پیدا کنم، گفتم بزار ادامه تصاویرو ببینم شاید تونستم یه سرنخ ازش پیدا کنم
محمد:کردی؟
رسول:بعله، آقا اینجا وارد اتوبوس میشه،و توی این ایستگاه پیاده میشه،وارد مترو و بعد از پلهبرقی پایین میره اینجا وارد قطار میشه،توی انقلاب از قطار پیاده میشه
حالا میاد میره این سوپری، وارد میشه
محسن:خب اونجا چیکار داره؟
رسول:یه لحظه آقا صبر کنید متوجه میشید
به تصاویر داشتم نگاه میکرد هیچ کس با اون ظاهر خارج نشد
محمد:خارج نشد که، بعدم توی سوپری دوربین نیست؟
رسول:چرا آقا، ولی اون آقا خارج شده،ببینید
به فردی که رسول رو زوم کرده بود نگاه کردم، ولی اون فرد نبود
محسن:این،اون نیست که
رسول:چرا همونه، لباساش، کفش هاش و همینطور خالکوبی روی گردنش، همونه، ماسک لاتکس زده بود،از اینجا که بیرون رفت دنبالش کردم رسیدم به خونهاش
محمد:الان تو خونهشه؟
رسول:داوود
داوود اومد سمتون.
داوود:جانم؟
رسول:تصاویری که بهت دادم،اون از خونه کسی بیرون نیومد؟
داوود:نه
محمد:مطمئنی داوود؟؟
داوود:آقا کسی از خونه بیرون نرفته، احتمال اینکه در پشتی داشته باشه هم خیلی کمه، اینجور خونه های ویلایی ۴۰ متری در پشتی فکر نکنم داشته باشه
محمد:اگه حرف تو درست باشه ۹۹ درصد راه خروجش فقط همین در باشه و اگه همون ۱درصد الان فرار کرده چی؟نباید به ظاهر خونه توجه کرد، میریم اونجا، رسول مشخصات و لوکیشن خونه رو بفرست تو تبلت، حکم قضایی هم فراموش نشه
رسول:چشم آقا
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#حامد
از وقتی علیرضا اومده همینجوری یه گوشه مبل جمع شده
علی هم که باز درد پاهاش شروع شده بود مسکن خورد و خوابید، در ثانی علیرضا رو نمیتونست توی این حال ببینه
رفتم بیرون براش پشمک گرفتم
برگشتم خونه، کنارش نشستم
حامد:خوشگلم ببین چی واست خریدم؟پشمک که دوست داشتی بیا بخور دورت بگردم
سری به نشونه نه تکون داد
آروم بغلش کردمو نشوندمش روی زمین خودمم جلوش نشستم،
حامد:خب پس اگه نمیخوری یه کاره دیگه باهاش میکنیم😜
یکم از پشمک رو برداشتم و واسه خودم سبیل سفید درست کردم
حامد:😂بامزه شدم؟
دیدم لبخندی زد، خب پس دارم خوب پیش میرم
بلند شدم آینه آوردم گذاشتم کنارمون
به خودم توی آینه نگاه کردم ترکیدم از خنده
دیدم علیرضا هم خم شده از آینه بهم نگاه میکنه، واسش یه چشمک زدمو خندیدم
یکم دیگه پشمک برداشتم گذاشتم روی موهام
حامد:بابا نوئل شدم رفتا😂
علیرضا خندید، خداروشکر که بلاخره خندید
یکم دیگه برداشتمو اینبار گذاشتم رو موهای علیرضا
زود اومد جلوی آینه خودشو که دید خندید
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:بلاخره خندید😃😍
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و هفتاد و سوم💛
#حامد
زود اومد جلوی آینه خودشو که دید خندید
حامد:بیا اینجا واست سبیل هم بزارم توام بشی بچه یا نوهی بابانوئل
با ذوق اومد جلوم نشست
پشمکو میچسبوندم به صورتش ولی نمیچسبید به پوستش، بلند شدم رفتم تو آشپزخونه، مامان مشغول درست کردن ناهار بود صداش کردم وقتی برگشت یه لحظه بهم نگاه کرد بعد زد زیر خنده
زینب:حامد چرا خودتو اینجوری کردی؟بچه شدی😂
حامد:وای مامان علیرضا خندید، دارم خودم و خودشو اینجوری میکنم تا یکم شاد بشه و ذوق کنه،
زینب:خدا خیرت بده، یکم اون بچه رو بخندون شاید علی هم یکم ذوق کنه بچم
حامد:چشم دورت بگردم من
جلو رفتمو صورت مامانو بوسیدم
مامان آروم هولم داد
زینب:حامد کثیفم کردی
حامد:😂مامان میخوای توام بکنم زن بابانوئل؟؟
زینب:حامد بیا برو کنار اون بچه کم نمک بریز فکم درد گرفت
حامد:ای به چشم فدات بشم منننننن
زینب:خدانکنه،یکم آرومتر مامان،علی بیدار میشه
حامد:نگران نباش مامان جان، بیدار نمیشه، خب من رفتم
زینب:چیزی میخورید واستون درست کنم؟
حامد:نه ممنون،فقط مامان یه پارچه بزرگ میدین من بندازم زیرمون تا فرش کثیف نشه
زینب:صبر کن الان میارم.....بیا مامان جان
پارچه رو گرفتم، توی کاسه یکم آب ریختم رفتم بیرون، دیدم پشمکارو داره میریزه تو سرش
حامد:نکن علیرضا بزار اینو بندازم زیرمون فرش کثیف بشه مامان از راه فیزیکی وارد عمل میشه😂
با خنده سری به نشونه باشه تکون داد
خودش آینه و ظرف پشمک رو برداشت کناری رفت
پارچه رو پهن کردم،یکم پشمک که ریخته بود رو فرش هم برداشتم
نشستم علیرضا هم جلوم نشست
دستمو خیس کردم مالیدم به صورتش،بعد پشمکو چسبوندم به صورتش
حامد:🤣وای خدای من، تو چه نفسی شدی
زود آینه رو برداشتو خودشو دید
خندید، با خندیدنش منم خندیدم
مامان از آشپزخونه اومد و کنارمون نشست
مامان لبخند زده بود، حاضر بودم تموم زندگیمو بدم ولی این لبخند از روی لب هاش نیفته
زینب:چقدر ناز شدی عزیز عمه
علیرضا سرشو تند تند تکون داد که همه پشمکا ریخت، البته کامل نریخت، روی صورتش که بخاطر خیس بودنش کم ریخت موهاشم لابه لاش گیر کرده بودن
حامد:بزار بمونه خوشگل،منم گذاشتم مونده، بعد میریم حموم، اهااان، علیرضا میخوای بریم یکم کرم بریزم سر علی؟
زینب:نکن حامد ناراحت میشه
حامد:نه بابا، بریم؟؟
با ذوق سری تکون داد ظرف پشمکو برداشتم، گوشیمو هم برداشتم تا عکس بگیریم
زود رفتیم تو اتاق، خداروشکر بخاطر پاهاش نمیتونست به پهلو بخوابه همش صاف میخوابید،
کنارش نشستم
آروم به علیرضا گفتم
حامد:تو روی موهاش کار کن منم صورتش، باشه؟
دوباره سر تکون داد
با خنده گفتم
حامد:بیا یه برادرِ بابانوئل درست کنیم😂
کلی پشمک ریختم روی صورتش، بخاطر خیسی دستم خوب میچسبید
مامان هم جلوی در وایساده بود سری از روی تاسف تکون میداد
این کار باعث میشد خندم بیشتر بشه، یه دستمو گذاشتم روی لپ هام تا خندم بلند نشه
کارم که تموم شد دیدم علیرضا هم خیلی خوب موهاشو پر کرده از پشمک، ولی خدایی برکت داشت تموم نمیشد پشمکه
حامد:علیرضا کنارش دراز بکش، عکس بگیرم
همون کاری که گفتم انجام داد،
خودمم اون سمتش دراز کشیدم و چند تا عکس انداختم
ولی نه، چشماش بستهاس خوب نمیافته
فکری به سرم زد، یه دستمال کاغذی از روی برداشتمو لول کردم
مامان خواست بره که آروم صداش کردم
زینب:جانم؟
حامد:مامان بیا این دستمالو، باهاش پای علی رو قلقلک بده، چشم باز کرد من عکس بگیرم
زینب:نه مامان جان
حامد:مامان تروخدا، خواهش میکنم، جون من
زینب:خیله خب بچه قسم نخور، بده دستمالو
دستمالو دادم به مامان
مامان لبشو گاز کرد و استغفار کرد
کنارش خوابیدم، آماده شدم که بیدار بشه تا عکس بگیرم
مامان شروع کرد به قلقلک دادن
اول پاهاشو جمع میکرد و اَهی زیر لب گفت
مامانم دوباره قلقلکش داد
علی:اَه حامد نکن
خواست سرشو برگردونه که نذاشتم
چشم باز کرد منم از فرصت استفاده کردمو تند تند چندتا عکس گرفتم
چند لحظه بعد تازه علی به خودش اومد
علی:یاخدااا، این کیه؟؟منمممم؟
با صدای بلند زدم زیر خنده
زود عصا هاشو پرت کردم گوشهای تا نتونه بزنه
علی:بهقرآن زندهات نمیزارم حاممممد
حامد و زینب:🤣
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:بمیرم الهی واسه علی🤣👍
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلیپ قشنگ از عمو و برادرزاده
کپی ممنوع❌
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و هفتاد و چهارم💛
#حامد
دوتا پا داشتم دوتا دیگه قرض گرفتم و الفرار
تازه یادم افتاد علی نمیتونه دنبالم بیاد
ولی خب صدای فحش دادنش تا اون سر خیابون فکر کنم میرفت
علیرضا هم بدو بدو اومد پیشم
حامد:تو چرا فرار کردی، باتو کاری نداره😂
از بازو هاش گرفتم و نزدیک خودم کردم
علی نمیتونه هیچ چیزو پرت کنه سمتم وقتی علیرضا کنار باشه
جلوی خودم کشیدمش باهم رفتیم بیرون
علی وایساده بود و با اخم بشدت غلیظ ترسناک نگاهمون میکرد
حامد:خوب خوابیدی داداش؟😂
علی:درد نیشتو ببند، مریضی آیا؟سکته کردم،
اینه چیه ریختی روم
بعد پشمکارو از روی سرو صورتش برداشتو ریخت زمین
حامد:خودت جمع میکنی دیگه
علی:خفه شو حامد، من نمیتونم با این پای وامونده تند تند برم حموم توام هی کرم بریز
حامد: مُشما خب..
علی:دهنتو ببند حامد خب
زینب:عزیز مامان چیزی نشده،
علی:موهامو نگا مامان، دوست ندارم اینجوری خب
حامد:داداش خوشگل شدی که،منو علیرضا رو نگاه، والا سه تا کله پوک البته منو علیرضا رو فاکتور بگیر
علی:دهنتو ببند
علیرضا آروم دستمو کشید
کنارش زانو زدم
حامد:جانم؟
با سرش داشت چیزی بهم میگفت ولی خب نمیفهمیدم
حامد:نمیفهمم من، مامان چی میگه؟
علی:احمق داره میگه صورتمو بشور
حامد:آها، بیا عشقم بریم حموم آب بازی، این داداشِ بابانوئل هم که نمیتونه بره حموم، عجب روزگاری شده😝
علی خم شدو از روی زمین بالشتمو برداشت محکم زد بهم، آخ آخ عوضی چه نشونهگیر خوبیه
زیر لب دوتا فحش نثارش کردم که باز عصبی شد، اینسری خواست عصا پرت کنه که زود علیرضا رو بغل کردم رفتیم حموم
درو که بستم زدم زیر خنده، علیرضا آروم و بیصدا خندید
لگن بزرگ توی حموم رو برداشتم پر آب کردم، آب ولرم ریختم تا اذیت نشه
بدون اینکه لباسامو دربیارم فقط پاچه شلوارمو دادم بالا، اول سر و صورت خودمو شستم
همش شیرینی پشمک توی دهنم میومد، منم خب خوشم نمیومد هی تف میکردم
میدیدم علیرضا میخنده واسه همین تف کردنَمو بیشتر کردم
شامپو صورتمو برداشتم صورتمو شستم
روی لب هام کف بود، واسه همین باهاشون حباب درست کردم
دوباره خندید، خداروشکر باهام حال کرده، پس تا آخر امروز کارمون دراومد
اومدم برم صورتمو بشورم که پاهام روی شامپو که ریخته شده بود کف حموم رفت و با مخ خوردم زمین
آخ آخ خدا لعنتت کنه علی،آهِ تو بود
سرمو ماساژ دادم، کمرم خورد شد آیی، میگن زیاد نخند بلا به سرت میاد حکایت منه
علیرضا زود اومد کنارم، از دستام گرفت الهی میخواست کمکم کنه بلند بشم
واسه اینکه نترسه خندیم و گفتم
حامد:شامپو از طرف علی به حسابم رسید😂
اونم مثل من خندید
بزور از جام پاشدم، واقعا یه لحظه فکر کردم مهرههام جابه جا شدن
صدای در اومد و بعدش صدای نگران مامان اومد
زینب:حامد مامان چیشد؟
حامد:هیچی مامان خوردم زمین
زینب:خوبی الان؟
حامد:آره آره
زینب:باش
فکر کنم مامان رفت منو علیرضا هم شروع کردیم به آب بازی
اون آب میریخت روی من، من میریختم روش
حالا بماند که چند بار خوردم زمین، البته علیرضا جاش خیلی خوب بود نشسته بود توی لگن و کلی آب میریخت روم، خطر افتادنم نداشت
با هربار افتادنم علیرضا میخندید، و آب میریخت روم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:بنده خدا حامد، فکر کنم جنازهاش بیاد بیرون از حموم😂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و هفتاد و پنجم💛
#محسن
شب شده بود، محمد که زود رفت خونه بخاطر خانمش
وسایلمو جمع کردم و بعد از خاموش کردن برق اتاق رفتم پایین
کنار رسول قرار گرفتم
محسن:رسول
برگشت سمتم،لبخندی زد
رسول:جانم؟
محسن:کارت تموم نشد بریم؟
رسول:چرا تموم شد،بریم
محسن:تو ماشین منتظرم
رسول:الان میام
از بچه ها خدافظی کردمو رفتم پارکینگ سوار ماشین شدم،
گوشیمو برداشتم زنگ زدم به خونه زینب
چند بوق خورد که برداشت
زینب:بله؟
محسن:سلام زینب جان
زینب:سلام داداش خوبی؟
محسن:شکر، چهخبر؟علیرضا خوبه؟
زینب:آره خداروشکر حالش خیلی خوبه، با حامد بازی میکنه
محسن:خب خداروشکر، میگم امادهاش کن الان میایم میبریمش
زینب:چی چی، شام درست کردم باید بیاید، چند دیقه پیش به مهدی زنگ زدم گفتم بیاید،میخواستم برنجُ آبکش کنم بعد بهت زنگ بزنم که خودت زنگ زدی
محسن:نه آبجی،بچه ها حال و حوصله ندارن،بعدا میایم
زینب:چرا حوصله ندارن؟ظهر رفتم دیدم احسان، حالش خوبه خوب بود،علیرضا هم که امروز خیلی حالش خوبه، از صبح با حامد فقط دارن بازی میکننُ میخندن
محسن:میخنده؟؟جدی میگی؟
زینب:آره بابا، خیلی حالش بهتر شده، بیاین اینجا
محسن:خیله خب باشه
زینب:منتظرتونم خدافظ
محسن:خدافظ
تماس رو قطع کردم در باز شد و رسول نشست
رسول:ببخشید دیر شد
محسن:فدا سرت
ماشینو روشن کردم راه افتادم
تو راه راجعبه پرونده حرف زدیم
رسول:بابا
محسن:جان دلم
رسول:میشه بریم بیمارستان؟احسان حتما خیلی از دستم ناراحته
محسن:چشم میریم،ولی خب بهش توضیح دادم که نمیتونی بری، ولی از این به بعد راحتی، با دستگیری اون مردِ اسمش چی بود؟
رسول:دانیال فتح
محسن:آره همون، الان دیگه راحتی
رسول:پس بریم؟
محسن:باشه بابا
رسول:مرسی، فقط سر راه صبر کنید یکم واسش خوراکی بخرم
محسن:نزدیکای بیمارستان سوپری هست اونجا میخرم، راستی
کنجکاو برگشت سمتم، لبخندی زدم
محسن:زینب الان بهم زنگ زده بود
رسول:علیرضا چیزیش شده؟
محسن:آره
رسول:یاخدا، چیشده؟حالش بد شده؟
محسن:آروم باش بابا، آروم باش،نه اتفاق خوب براش افتاده
رسول:چچی؟حرف زده؟بابا توروخدا بگو حرف زده
دستشو گرفتمو گفتم
محسن:نه متاسفانه حرف نزده، ولی خب زینب میگفت از صبح داره حامد بازی میکنه و میخنده
رسول:جدی میگی؟خندیده؟
محسن:آره
رسول:وای خداروشکر،راست میگی بابا؟
محسن:بله،علیرضا خندیده تو انقدر ذوق کردی، میخوام ببینم وقتی حرف بزنه چیکار میکنی
رسول:اونموقع از ذوق سکته میکنم
محسن:خدانکنه، خب رسیدیم،چیمیخوای بخرم؟
رسول:نه من خودم میرم
محسن:روز اولم بهت گفتم جیب منو تو نداره پس بگو چی بخرم
رسول:دفعه پیشو شما حس..
محسن:همون باید قیافه حق به جانب محمدو بگیرم تا حرف گوش کنی؟
رسول:اوه اوه نه😂 هرچی دوست داره من که نمیدونم احسان چی دوست داره
محسن:احسان همه چیز دوست داره، جز گلابی همین
رسول:متاسفانه همه چیز که نمیشه واسش خرید پرو میشه
محسن:از دست تو رسول، برو پیش احسان من برم بگیرم هم باید برم پیش دکترش طول میکشه بیام
رسول:باشه چشم
از ماشین پیاده شدیم،رسول رفت داخل منم بعد از پارک کردن ماشین به سمت بوفه بیمارستان رفتم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:حرف بزنه از ذوق سکته میکنم🥲❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و هفتاد و ششم💛
#رسول
از پرستار اتاق احسانو پرسیدم
آروم درو باز کردم دیدم خوابیده به سقف نگاه میکنه
رسول:اتاق آقای برادر بزرگتر اینجاست؟
برگشت سمتم، خندهای کرد
احسان:خیر اشتباه اومدید
رسول:😂خب اگه اشتباهم اومدم ولی خستم میخوام اینجا بمونم
احسان:از دست تو
جلوتر رفتمو پیشونیشو بوسیدم
رسول:سلام داداش حالت خوبه؟
احسان:سلام،بهترم خداروشکر
رسول:دلخوری ازم؟
احسان:نه برای چی
رسول:شرمندتم، نمیتونستم بیام پیشت، فکرو ذکرمم پیش علیرضا بود اصلا یادم رفت زنگ بزنم ببخشید
احسان:اشکال نداره داداش، چهخبر از پرونده؟از بچه ها
صندلی رو یکم جلو کشیدم نشستم روش، بعدم دستشو گرفتم تو دستام
رسول:منصور رو کشتن،بعد از اینکه زدنش یکی زنگ میزنه به آگاهی و میگه که یه جسد پیدا کرده
منم امروز رد اونکه زنگ زده رو زدم و گرفتیمش، فعلا که درحال بازجوییِ
احسان:خب خوبه، بچه ها چیکار میکنن؟
رسول:اونام مشغولن دیگه، کسی پیشت نبود راستی؟
احسان:نه ظهر فرشاد رفت، بعد عمه اومد دوساعت کنارم بود بعدش رفت
رسول:از اون موقع بیکاری؟ببخشید
احسان:نه بابا خواب بودم، واسه نماز بیدار شدم
رسول:تونستی بخونی؟
احسان:بزور
رسول:الهی بمیرم خیلی درد داری؟
احسان:خدانکنه، زیاد نه
در اتاق زده شد و بعد بابا اومد داخل
نایلون آبمیوه و کمپوت و یهسری هم کیک رو گذاشت روی میز
احسان:سلام بابا
محسن:سلام گل پسر
بابا نزدیک احسان شدو سرشو بوسید
محسن:خوبی؟
احسان:بله خوبم
محسن:دو،سه روزم تحمل کنی مرخص میشی
احسان:واقعا؟زودتر نمیشه؟
محسن:نه، خداروشکر به اندامهای داخلی بدنت آسیبی نرسیده، فقط باید خیلی خیلی مواظب خودت باشی
احسان:چشم
بابا دوتا لیوان یکبارمصرف برداشت و آبمیوه ریخت
بعد اومد تختو یکم بالا اوردم
یه لیوان داد دست منو یه لیوانم احسان
رسول:خودتون چی؟
احسان:بابا آبمیوه کارخونه نمیخوره که، فقط طبیعی یا شربت میخوره
رسول:آهان راستی بهم گفته بودید😅
محسن:بخورید نوشجان
احسان:من نمیدونم چرا آدم مریض میشه واسش کمپوت میبرن؟خب چیپسی،پفکی چیزی،اَه
محسن:خب کمپوت واسه مریضه
احسان:من تیر خوردم آخه
محسن:ببین والا از قدیم هرکی مریض میشد واسش کمپوت میبردن، چه کسی که جراحی کرده چه کسی که فقط دستشو بریده، نمیدونم فکر کنم بین ایرانیا رسم شده
همه:😂
رسول:خیلی خوبی بابا
محسن:معلومه که خوبم،تازه فهمیدی؟متاسفم برات
احسان:وای توروخدا منو نخندونید،این فرشاد انقدر منو خندوند که دردم شروع شد، شما دیگه نه
محسن:خیله خب بابا،خوبی بهت نیومده احسانا
احسان:بابااا
محسن:هیس بیمارستانِ اینجا، خیله خب ببخشید
احسان:بابا من حوصلم بدجور اینجا سر میره، مرخصم کن، قول میدم تو خونه بمونم خواهش میکنم
محسن:دوروزِ دیگه بابا
احسان:نمیتونم آخه
محسن:ای بابا خیله خب پاشو بریم
احسان:چیییی؟؟
محسن:هیس احسان یواش، با دکترت حرف زدم مرخصی
احسان:جدییی؟اخ جونم
رسول:راست میگی بابا؟؟
محسن:آره دیگه، مرخصِ رسول کمک کن لباساشو بپوشه، من برم کارای ترخیصشو بکنم
رسول:چشم
بابا رفت بیرون،لباسای احسانو از کولهاش درآوردم، کمکش کردم بشینه، بعد دکمه های لباسشو باز کردم
سعی میکردم بهش فشار وارد نکنم
به هر زوری بود لباساشو پوشوندم
دراتاق باز شد و دکتر و بابا اومدن
دکتر:انقدر عجله داشتی؟خب صبر میکردی اول میومدم معاینهات میکردم بعد
احسان:خب بابا گفت بپوشم
دکتر:شوخی کردم پسر جون، خواب که بودی دیدمت،مرخصی به شرط اینکه خوب خوب استراحت کنی،چیز سنگین بلند نکنی،تحرک هم زیاد نداشته باش، پانسمانت روزی دوبار عوض بشه،تا دوروز حموم نرو نباید آب به زخمت بخوره فعلا، داروهاتو مرتب بخور، لباس تنگ هم نپوش که به زخمت فشار وارد نشه، همینا، آهان غذای سنگین هم نخور که هضمش برات سخت باشه
احسان:چشم قول قول میدم
دکتر:خوب پس،خوشاومدید،امیدوارم دیگه راهتون بهاینجا باز نشه
محسن:انشاءالله،ممنونم
دکتر:وظیفه بود،بااجازه
محسن:خدافظ
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:سورپرایزو عشق کردید😂❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و هفتاد و هفتم💛
#محسن
با رسول از بازوهاش گرفتیم، نمیتونست خوب راه بره،
محسن:میخوای بغلت کنم ببرمت؟
احسان:خیلی شوخی خوبی بود😖
محسن:شوخی چیه جدی میگم
احسان:نه خوبه
محسن:رسول ماشین دورِ،بیا این سوئیچ برو بیارش اینجا اذیت نشه
رسول:چشم
رسول که رفت به خودم نزدیکش کردم
وزنشو انداختم روی خودم تا راحتتر وایسه
چند دیقه گذشت که رسول اومد
در عقبو باز کردم
آروم نشوندمش
محسن:دراز بکش اذیت نشی
احسان:نه خوبه
محسن:مطمئنی؟
احسان:آره خوبه
درو بستم، ماشینو دور زدم و در عقبو باز کردم کنار احسان نشستم
نزدیکش رفتم
محسن:سرتو تکیه بده به من، راحتتر باش
همون کاری که گفتم انجام داد
رسولم بعد از مطمئن شدن از حال احسان حرکت کرد،آروم میرفت تا موقع دستانداز به احسان فشار نیاد
رسول ظبطُ روشن کرد، کم کرد فقط درحدی که سکوت ماشینو بشکنه
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#محمد
بعد از سلام و احوالپرسی از عزیز زود رفتم بالا
در خونه رو باز کردم
محمد:سلااام، کسی خونه نیست؟
عطیه:سلام تو اتاقم
کاپشنمو درآوردمو آویزون کردم روی چوبلباسی
بعد رفتم تو اتاق، داشت از روی تخت بلند میشد
محمد:بخواب راحت باش
تکیه داد به بالشت تکیه داد
عطیه:خوبه
محمد:بهتری؟
عطیه:الحمدلله
محمد:شرمندتم، باید کنارتم میبودم ولی خب کار واجب داشتم تو اداره
عطیه:دشمنات شرمنده باشن آقامحمد، فدا سرت نیازی نبود از کارت بزنی، خوبم بابا
محمد:نرفتی دکتر برای تشخیص جنسیت بچه؟
عطیه:دکتر گفت دوهفته دیگه بیا
محمد:هروقت حالت بد شد بهم..
هنوز حرفم تموم نشده بود که دستشو گذاشت روی دهنش بدو رفت سمت سرویس
پشت سرش رفتم
درو بست، ولی صداش میومد
چند دیقه منتظر موندم بعد در زدم
محمد:عطیه؟حالت خوبه؟
در باز شدو بیرون اومد، رنگش پریده بود،داشت صورتشو خشک میگرد
عطیه:خوبم نگران نباش
محمد:چیچی نگران نباش،رنگت خیلی پریده، میخوای بریم بیمارستان؟
عطیه:نه محمد جان، خوبم باور کن
محمد:خیله خب، بیا برو بشین اذیت نشی
عطیه:باش،شام خوردی؟
محمد:تو خوردی؟
عطیه:وای بوی غذا بهم میخوره حالت تهوع میگیرم، خودت غذا گرم کن بخور
محمد:یعنی هیچی نخوردی؟
عطیه:نه
محمد:یعنی چی نه؟باید یه چیزی بخوری خب
عطیه:نمیتونم
محمد:یعنی همه غذا ها حالتو بد میکنه؟
عطیه:نه بابا،بنده خدا عزیز قرمه درست کرد نتونستم بخورم
محمد:خب میخوای الان یه چیزی درست کنم واست؟
عطیه:نه نمیخواد، میخوام بخوابم یکم، وای خداکنه حالم تا فردا خوب بشه بتونم برم سرکار
محمد:آخه تو این هاگیرواگیر فکر سرکاری عطیه
عطیه:بله
محمد:از دست تو،فکر کنم حالت خیلی بهتر شده نه؟
عطیه:گفتم که خوبم
محمد:پس برو بشین یه چیزی درست کنم واست بیارم
عطیه:محمد
محمد:جان
عطیه:میدونی وقتی گیر میدی،تا حرفتو به کرسی نشونی ول نمیکنی؟تازه به این نتیجه رسیدم
محمد:😂دیر به نتیجه رسیدی ولی خب تبریک میگم
عطیه:از دست تو،میگم حالا که ول کن نیستی من هوس املت کردم
محمد:املت اخه؟مرد خونه خسته،کوفته بیاد خونه املت بخوره؟خدایی زور داره عطیه
عطیه:وا خب تو واسه من درست کن، بعد قرمه تو یخچال هست گرم کن بخور
محمد:خیله خب،شوخی کردم امشب به حرف شما عمل میکنیم املت میخوریم
عطیه:خیلی مچکرم آقای خسته و کوفته خونه
محمد:😂ای بابا، با این الفاظ خیلی قشنگ و عاشقانهتون شرمنده میکنید مارو
عطیه:همینه که هست
محمد:ای خدا،فکر کنم این چند ماه قراره بدجور..
عطیه:یه املت میخوای بهم بدیا، چقدر نامردی،چندماه دیگه مثلا یکی میخواد بهت بگه بابا،واسه اونم همینجوری میکنی؟
محمد:واسه اون دیگه املت درست نمیکنم
عطیه:جانمممم؟محمد بخدا تبعیض قائل بشی از همین حالا برخورد میکنما؟
محمد:چشم شما عصبی نشو،ما تا آخر عمر نوکر شماییم
عطیه:مزه نریز آقای خسته
محمد:دیگه سوژه کردی دیگه
عطیه:پس چی،یه عمر تو همه رو سوژه کردی،یه بارم من
محمد:دیگه چیکار کنیم،شب خاستگاری به پدر گرامیتون گفتم غلامی قبول کنید،فکر کنم باور کردی
عطیه:🤣محمد جان عزیزت برو من از خنده حالم بد نشه دوباره
محمد:مگه من دلقکم که میخندی؟اصلا بنظرم تو حالت خوبه باید بری سرکار
عطیه:چشم آقامحمد میریم
محمد:خب دیگه من برم املت درست کنم
عطیه:باش
خندهای کردمو به سمت آشپزخونه رفتم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:محمد و عطیه فقط🤣👌🏻
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و هفتاد و هشتم💛
#علی
خنده علیرضا رو که میدیدم خوشحال میشدم،
انقدر که به این بچه وابسته شده بودم خدا میدونه، اگه یه ساعت عکسشو توی گوشیم نمیدیدم آروم نمیشدم
ولی الان که اینجاستُ کنارمه نیازی به عکس نبود، الانم که تو اتاق بود
ولی تنها چیزی که آزارم میداد حرف نزدنش بود، بدجور ناراحت بودم جوری که مامان و بابا هم فهمیده بودن، سعی میکردم تو اتاق باشم تا نببینمش، ولی خب دلتنگی نمیذاشت و میومدم تو هال میشستم
حامد از اتاق اومد بیرون، بوی تند ادکلنش بهم خورد
علی:درد نگرفته صد بار گفتم این ادکلنو نزن بَدَم میاد
حامد:وا، نخریدم که بزارم جلو آینه بمونه
علی:حداقل باهاش دوش نگیر،نمیشه بری یه ادکلن دیگه بخری؟بابا بوش خیلی تنده،خودت واقعا اذیت نمیشی؟
حامد:اذیتم بشم باید بزنم نامرد چند میلیون پولشو دادم
علی:خریدنی کور بودی آخه؟وای خیلی بوش تنده، پاشو برو پنجره هارو باز کن
حامد:ایش،بو به این خوبی
علی:وقتی من خونم نزن لطفا
حامد:توکه کلا خونهای داداش😂
علی:حوصله ندارم حامدا
رضا:چیشده باز شما دوتا؟
حامد:ادکلن زدم علی گیر میده
رضا:خب توکه میدونی اذیت میشه چرا میزنی، علیرضا کجاست؟
حامد:تو اتاق علی،داره با وسایلش بازی میکنه
رضا:برو بیارش اینجا دیگه
حامد:چشم
سرمو تکیه دادم به مبل، لعنتی باید یه ماه دیگه این وامونده تو پام بمونه
حس کردم کسی کنارم نشست ولی چشم باز نکردم
بعد از چندلحظه دست نرمی روی صورتم نشست چشمامو باز کردم
دیدم علیرضاست، ساعتی که مامان خریده بود واسم دستش بود
علی:خوشت اومده ازش؟
سری تکون داد
از دستش گرفتم، روشنش کردم بستم به دور دستش،بزرگ بود ولی خب خیلی به دستش میومد
علی:چقدر به دستت میاد خوشگلم،وقتی از شر این گچ خلاص بشم میرم واست میخرم باش؟
با ذوق پرید تو بغلم
محکم به خودم چسبوندمش
تلفن خونه زنگ زد،مامان که آشپزخونه بود،بابا هم رفت نماز بخونه، این حامد که رفت تو اتاق مگه در میومد
علی:دورت بگردم میری تلفنُ واسم بیاری؟
سری تکون داد،زود رفت واسم آورد،
شماره دایی بود جواب دادم
علی:سلام دایی
محسن:سلام عزیز دایی،خوبی؟
علی:بله،کجایین؟
محسن:جلو در،باید ماشینو بیاریم تو احسان نمیتونه راه بره زیاد
علی:مگه احسان مرخص شد؟
محسن:آره،بزن درو
علی:چشم
تماس رو قطع کردم
رضا:محسن چی میگه؟
علی:بابا درو بزن ماشینو بیارن داخل، احسانم آوردن
رضا:باش
بابا ریموتُبرداشت رفت پایین
علیرضا هم جلوی در منتظر موند
عصا هامو برداشتم،دکتر گفته بود چون ضربه بدی به پاهام خورده بود نباید زیاد راه برم
ولی خب کل روز نشستن و خوابیدن خستم میکرد
آروم آروم به سمت آشپزخونه رفتم تا قرصم بخورم،مامان بنده خدا سرش شلوغ بود
وارد که شدم دیدم داره سالاد درست میکنه
علی:مامان
زینب:جانم؟چرا بلند شدی آخه دورت بگردم،باز بخوری زمین چه خاکی تو سرم بریزم آخه
نزدیک رفتمو روی صندلی نشستم
علی:من فدای مامان خوشگلم بشم،نگران نباش،مواظبم،اومدم قرصمو بخورم
زینب:ای وای،یادم رفت،الان میارم برات
علی:فدا سرتون
مامان قرصمو با یه لیوان شربت کنارم گذاشت
لبخندی زدمو تشکر کردم
شربت رو یکم خوردم خیلی شیرین بود
علی:چقدر شیرینِ
زینب:غر نزن بخور،از صبح هی میگم فشارت پایینِ یه چیزی بخور نمیخوری مجبورم شربت شیرین بدم بهت
علی:دست شما درد نکنه
قرصمو با شربت خوردم،البته نصف شربت،اونم بزور و اخم مامان
صدای دایی اومد
مامان زودتر رفت بیرون منم دوباره این دوتا علم یزیدو دست گرفتم رفتم بیرون
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:کل کل این دوتا تو مخ😂👍
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و هفتاد و نهم💛
#علی
(توی ماشین به احسان گفتن که علیرضا نمیتونه حرف بزنه من دیگه ننوشتم)
دیدم بابا و دایی کمک احسان میکنن
علیرضا هم چسبیده به رسول
احسان که رو مبل نشست،
مامان سمتش رفت
علی:سلام
احسان:سلام علی
محسن:سلام دایی جون،بهتری؟
علی:خداروشکر خوبم دایی،سلام رسول
رسول:سلام علی جان،خوبی؟
علی:الحمدلله
رسول:علیرضا اذیتتون نکرد امروز؟
زینب:نه عمه جون،بیا بشین خسته شدی،محسن بیا بشین دیگه
محسن:نه برم داروهای احسانو بیارم یادم رفت
رسول:من میرم بابا
علیرضا دستشو کشید دایی خندید و گفت
محسن:نمیخواد کنار این خوشگله باش، خوبی باباجون؟
علیرضا سری تکون داد،
دایی که رفت منم نزدیکترین مبل بهم بود نشستم
عصا هامو کنار گذاشتم
علی:درد داری احسان؟میخوای دراز بکش نمیتونی بشینی
احسان:نه خوبه،بابا یه گلولهاس دیگه چرا شلوغش میکنی
علی:آخه زود مرخص شدی،باید چند روز میموندی خب
احسان:برو بابا،همین دوروزم دیوونه شدم،اَه اَه بوی الکل و آمپول،عق
علی:😂از دست تو
حامد از اتاق اومد بیرون، رسول و علیرضا هم کنار احسان نشسته بودن
حامد بعد از سلام و احوالپرسی اومد کنارم نشست
همون موقع هم دایی اومد،کاپشنشو درآورد و آویزون کرد، بعد اومد نشست
مامان رفت چایی بیاره
بابا هم یه نمازش مونده بود رفت بخونه
دوباره بوی تند ادکلن بهم خورد
بینیمو با دستام گرفت
علی:پاشو برو یه جا دیگه بشین
حامد:اَه درد
علی:پاشو ببینم،حالم بد شد
حامد:میشه بگی تو کی حالت خوبه؟
علی:بهتوچه؟
محسن:باز شروع کردین شما؟من نمیدونم وقتی نیستم چطوری باهم کنار میاید؟
علیوحامد:به سختی
احسان:دهنتون... چه هماهنگی 😂
حامد با غر پاشد رفت کنار احسان
احسان:چه بویی میدی مگه؟
حامد:هیچی ادکلن زدم خوشش نمیاد آقا
احسان:بیا نزدیکتر
حامد یکم نزدیکش شد، احسانم از من بدتر بوی تند دوست نداشت
احسان:اَه،راست میگه دیگه این چه ادکلنیِ تو زدی؟حال بههم زن
حامد:لا اله الا الله
رسول:😂بیا اینجا داداش،هیچکس گردنت نمیگیره،بیا پیش خودم که خیلی بوی ادکلنتُ دوست دارم
حامد:ای قربونت برم رسول
رسول:خدانکنه
حامد زبونی واسه منو احسان درآورد و رفت کنار رسول
علی:علیرضا اذیت میشه حامد پاشو برو لباستو عوض کن
حامد:داداش میخوای باز بگم بهتو..
محسن:حاااامد
حامد:چشم ببخشید
مامان با سینی چایی اومد
به همه تعارف کرد، علیرضا کلا بغل رسول بود
نگاهش به من، لبخندی بهش زدم و اشاره کردم بیاد کنارم
از پای رسول بلند شد اومد پیشم
بغلش کردمو روی پاهام نشوندمش
هنوز ساعتم دستش بود
دستاشو گرفتمو و دستشو به بازی گرفتم
آروم زیر گوشش زمزمه کردم
علی:این ساعت خیلی برام عزیزه، مامان زینب واسم خریده، خیلی دوستش دارم،وقتی هم که تو حرف بزنی و منم گچ پامو باز کنم باهم میریم یه ساعت خوشگل واست میخرم، قبوله؟
با ذوق سریتکون داد،
محسن:شنیدم باز بلا سرت خودت آوردی؟بیکاری علی؟
علی:دایی اتفاق بود
محسن:آره ،اتفاقا اگه تو مینشستی سرجات این گچ یه ماه هم اضافه مهمونت نمیشد
علی:آخ آخ دایی دست رو دلم نزار که خونِ
دایی واسم سری از روی تاسف تکون داد باباهم از اتاق اومد بیرون
رضا:مهدی و امیرحسین کی میان؟
محسن:خبر ندارم ازشون از صبح
زینب:من زنگ زدم به مهدی سرش شلوغ بود ولی گفت میاد
محسن:اصلا نمیدونم اون لجباز چیزی خورد،نخورد
حامد:نگران نباش،دایی مهدی کنارشه
محسن:واقعا اون نبود از نگرانی سکته میکردم،نمیدونم چرا این چند وقت اینجوری شده،همش لجبازی میکنه
رضا:چیزی نگفتین که ناراحت بشه؟
محسن:نه چی گفتیم مگه
زینب:امیرحسین از اولم اینجوری بود،اگه مهدی نبودا از این بدتر میشد
حامد:ولش کنید بابا،جوونه بزارید عشق و حال کنه
محسن:کاش عشق و حال میکرد
زینب:نگران نباش داداش،درست میشه
محسن:خداکنه
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:کاش عشق و حال میکرد❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی 💛
💛پارت دویست و هشتادم💛
#مهدی
از اتاق بازجویی بیرون اومدم
بلاخره اعتراف کرد
مهدی:با پروندهاش صبح راهی دادگستری بشه
سجاد:چشم
مهدی:امیرحسین کو؟
سجاد:با کمیل تو اتاقشِ فکر کنم
مهدی:باشه ممنون
رفتم سمت اتاقش،در زدم و وارد شدم
کمیل:سلام آقا
مهدی:سلام
امیرحسین:چیشد؟اعتراف کرد؟
مهدی:آره،کاری نداری بریم خستم
امیرحسین:شما برین من میخوام برم بیمارستان پیش احسان
مهدی:خیله خب،مراقب خودت باش،کمیل توام خستهای برو خونه پیش زن و بچهات
کمیل:چشم آقا،فعلا که کار دارم بعدا میرم
امیرحسین:عمو شما برو من کمک کمیل کنم کارش تموم بشه بعد میرم بیمارستان
مهدی:خیله خب خدافظ
امیرحسین:سلام برسون،خدافظ
کمیل:خدانگهدار
از اداره اومدم بیرون
باید میرفتم خونه تا لباسامو عوض کنم یونیفورمم تنم بود ولی خب حال اینکه برم خونه لباس عوض کنم بعد بیام برم خونه زینب رو نداشتم،پس همینجوری برم بهتره
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#امیرحسین
عمو رفت منم کمک کمیل کردم کار هارو زودتر انجام دادیم
کمیل:از علیرضا چه خبر؟حرف زد یا نه؟
امیرحسین:نه هنوز،ازم خیلی میترسه،دلم تنگ شده واسه اینکه بغلش کنم
کمیل:میگم امیرحسین عجیب نیست یکم؟
امیرحسین:چی عجیبه؟
کمیل:ببین علیرضا تورو خیلی دوست داشت،و بخاطر اینکه فقط تو اونو بردی شهربازی امکان نداره ازت بترسه،علیرضا پسر ترسویی نیست اونجور که تو ازش تعریف میکردیو من دیدمش
امیرحسین:منظورت چیه؟
کمیل:ببین تو رفتی براش پشمک بخری،اون بدو میره سمت وسایل بازی،اونجا یه مرد با یه ماسک شکل دار میاد و میبرتش،خب تو اینجا هیچ کاره بودی دلیلی نداره ازت بترسه
امیرحسین:خب برا چی ازم فراریه؟
کمیل:بنظرم اونجا یه چی درباره تو بهش گفتن و ترسوندنش
امیرحسین:مثلا چی؟
کمیل:هرچیزی امکان داره گفته باشن بهش،حتما حتما باید بره پیش یه روانشناس
امیرحسین:رسول میخواد ببرتش
کمیل:بهش بگو حتما حتما قضیه توام بهش بگه
امیرحسین:خداکنه زودتر خوب بشه،دلم واسه حرف زدنش تنگ شده
کمیل:برادر من نگران نباش خوب میشه،یه دعایی بکن
امیرحسین:اصلا نذر میکنم زودتر خوب بشه
کمیل:چه نذری؟دوکیلو به داداش کمیل شیرینی زبون میدی نه؟
امیرحسین:وای،کمیل خسته نشدی انقدر شیرینی زبون خوردی؟
کمیل:ببین من توی این دنیا بهم بگن فدایی کی میشی میگم شیرینی زبون،خیلی دوست دارم اصلا عاشقشم
امیرحسین:تو که انقدر عاشق شیرینی زبونی،خب اسم بچتم میزاشتی شیرینی زبون دیگه
کمیل:حیف،حیف که زنم اسم بچه رو گذاشت ایلیا،وگرنه این کارو حتما میکردم
امیرحسین:دهنتو ببند کمیل😂اسم به این قشنگی،منم بچه داشته باشم اسمشو میزارم ایلیا الهی قربونش بشممم
کمیل:قربون کی؟
امیرحسین:بچه نداشته خودم
کمیل:اخ بمیرم که تو چقدرم ازدواج میکنی داداش
امیرحسین:تو الان زن گرفتی چیشد؟والا
کمیل:از دست تو امیر
خندهای کردیمو به کارمون رسیدیم
ساعت ۹و نیم بود که بلاخره تموم شد
بلند شدم بعد از خدافظی با بچه ها سوار موتورم شدم و به سمت بیمارستان حرکت کردم
توی راه صدای پیام گوشیم بلند شد ولی خب محل ندادم
پشت چراغ قرمز وایسادم
به کنارم نگاه کردم یه پسر بچه خوشگل سرشو از شیشه بیرون آورده بود
لبخندی بهش زدم
دست تو جیبم بردم یه شکلات کاکائویی که کمیل عصری بهم داد تا بخورم رو درآوردم
گرفتم سمتش
اونم لبخند دندون نمایی زد و ازم تشکر کرد
چراغ سبز شد منم گاز داد تا زودتر برسم
۱۰ دیقهای رسیدم،موتورمو گوشهای پارک کردم رفتم داخل
از بوفه بیمارستان یکم خوراکی خریدم و بعد وارد شدم
به سمت ایستگاه پرستاری قدم برداشتم
امیرحسین:سلام خانم خسته نباشید
پرستار:سلام ممنون بفرمایید
امیرحسین:اتاق آقای محمدی کجاست؟احسان محمدی
پرستار:چند لحظه...ایشون مرخص شدن
امیرحسین:مرخص شده؟مطمئنید؟
پرستار:بله ایشون چند ساعت پیش مرخص شدن
امیرحسین:کی مرخص کرده؟اصلا قرار بود چند روز بمونه
پرستار:بنده اطلاعی ندارم تازه شیفتم شده ولی ایشون مرخص شدن
امیرحسین:خیلی ممنون
از بیمارستان بیرون اومدم گوشیمو برداشتم زنگ زدم به بابا
محسن:سلام آقا امیر گل
امیرحسین:سلام بابا چرا احسان بیمارستان نیست
محسن:مهدی که بهت پیام داد
امیرحسین:چه پیامی؟حالش خوبه مگه
محسن:آره خداروشکر حالش خوب بود دکتر مرخصش کرد بیمارستانی بابا؟
امیرحسین:اوهوم،اومدم گفتن مرخص شده
محسن:آره عصری مرخص شد،بیا خونه عمهاینا
امیرحسین:نه دیگه میرم خونه خستم
محسن:کجا بری خونه،اعصاب منو خورد نکن امیرحسین،همین الان میای
امیرحسین:بابا خودت میدونی چرا نمیام،علیرضا ازم میترسه.
محسن:گفتم میای
امیرحسین:ولی..
محسن:ولی نداره امیرحسین،تمام
تماس رو قطع کرد هوف سوار موتور شدم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:دلش تنگه حرف زدنشه🥲❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و هشتاد و یکم💛
#مهدی
محسن تو اتاق بود داشت با امیرحسین حرف میزد
بلند شدم رفتم پیشش
پشت سرم درو بستم کنارش روی تخت نشستم
مهدی:چیشده داداش؟
محسن:کِی این روزا میگذره؟کِی برمیگردیم به همون خانواده که شاد بودن کنار هم؟
مهدی:برمیگردیم نگران نباش،امیر چی گفت؟
محسن:هیچی پیامتو نخونده رفته بیمارستان،بهم زنگ زد بهش گفتم بیا اینجا ولی میگه میره خونه
مهدی:بیخود کرده بره خونه،خودم میرم میارمش
محسن:نمیخواد الان داره میاد،نذاشتم بره
مهدی:کار خوبی کردی
محسن:بعضی وقتا میگم امیرحسین حق داره قرص بخوره بخوابه تا بهش گیرندیم بیاد کنارمون،یا حتی الان که بزور داره میاد، نمیخواد علیرضا ازش بترسه
مهدی:علیرضا زود خوب میشه،دیدی که رسول گفت فردا میبرتش پیش یه دکتر
محسن:ولی ترسش از امیرحسین چی؟
مهدی:باهاش حرف میزنیم نگران نباشید
محسن:خودت اخلاق امیرحسینُ میدونی،میدونی چه عادت هایی داره،تو حتی بهتر از من اونو میشناسی،میدونی که عذاب وجدان بگیره چجوری بهش آسیب میزنه،میدونی سر همه چیز خودشو مقصر میدونه،امیرحسین خیلی علیرضا رو دوست داره،قبل از این اتفاقا میگفت چیمیشد زودتر میرفتید اون اداره تا از اول بچگی میدیدمش،میگفت سه سال عقب افتادم،بهم گفت اگه توی عملیات شهید بشم چی؟من تازه علیرضا رو دیدم دلم نمیخواد دور بشه ازم،هعی الان چی
مهدی:درست میشه برادر من نگران نباش،امیر بچه منطقیِ باهاش حرف میزنم،شرایطُ درک میکنه حتما
محسن:درک میکنه ولی به ازای آسیب زدن به خودش؟
مهدی:غلط کرده نگران نباش نمیزارم
محسن:ببینیم چه میکنی دیگه
مهدی:ولی جدی میخوام یه چی بهت بگم محسن
محسن:چی؟
مهدی:اصلا رو تربیت بچههات وقت نذاشتی نگو نه
محسن:والا اونقدری که امیرحسین کنار شما بود من اصلا وقت نکردم تربیتش کنم،پس تربیت امیرحسین پای شما بوده
مهدی:از دست تو محسن،حالا پاشو بریم،پاشو من چاییم یخ کرد
محسن:برو میام
مهدی:کم فکر و خیال کن،لطفا
محسن:چشم
مهدی:آفرین،من رفتم زود بیا
محسن:باش میام
اومدم بیرون
کنار رضا نشستم و مشغول حرف زدن شدیم
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#محسن
خواستم برم بیرون که گوشیم زنگ خورد
دیدم محمده
دوباره نشستم روی تخت
تماس رو وصل کردم
محسن:سلام محمد جان
محمد:سلام خوبی؟
محسن:الحمدالله چیزی شده؟
محمد:نه،فقط اینکه الان آقای شهیدی از این پسره فتح یه آدرس گرفته الان بچهها رفتن سراغ اون لوکیشن ولی کسی نبود
محسن:خب؟
محمد:این پسره راجعبه یه مردی حرف زده که تمام کارای ساموئل رو انجام میداده
محسن:اسمش؟
محمد:مجید توسی،ولی خب بچه ها هیچ مشخصاتی ازش نکردن
محسن:برو سراغ رادوین،اون حتما میدونه
محمد:فعلا که نمیشه
محسن:چرا؟
محمد:دوباره حالش بد شده،الان بهداریه،آقای عبدی گفتن فعلا باهاش حرف نزنیم تا یکم بهتر بشه
محسن:چیشده باز بهش؟
محمد:نمیدونم،باید برم با دکتر حرف بزنم
محسن:باشه،از حالش باخبرم کن
محمد:خیله خب، صدام میکنن باید برم
محسن:کارم داشتی زنگ زدی؟
محمد:آره ولی فردا بهت میگم الان کار دارم خدافظ
محسن:بسلامت
تماس رو قطع کرد
بلند شدم رفتم بیرون کنار علی نشستم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:رادوین حالش بد شد🥲💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و هشتاد و دوم💛
#مهدی
ساعت ۱۰ونیم بود
بچه ها گفتن صبر کنید امیرحسین هم بیاد بعد شام بخوریم
منم مشغول دیدن اخبار بودم
حامد:دایی بسه دیگه اخبار دیدی،شبکه۶ همه خبرهاش تکراریه ول کن
مهدی:بیام تورو ببینم؟
حامد:اره،وای دایی صبح نبودی ببینی علی چجوری شده بود
محسن:باز اذیتش کردی؟
حامد:دایی محسن از عصبانیت قرمز شده بود اصلا لبو شده بود
علی:ببین حامد بگی این عصارو افقی میزنم تو دهنت عمودی در بیاد
محسن:علییی،
علی:خب دایی نبودی ببینی صبح چه بلایی به سرم آورد
احسان:چیکار کردی حامد اگه خندهدارِ بزار امیرحسینم برسه..
هنوز حرفش تموم نشده بود صدای آیفون بلند شد چه عجب اومد،دیگه داشتم نگرانش میشدم
درو زدم براش،بعد در هال هم باز کردم
نشستم
احسان:دهنم فال بودا
حامد:خب پس بزار بیاد میگم
احسان:باش
بلاخره آقا افتخار دادن اومدن
امیرحسین:سلام
زینب به استقبالش رفت
همه جواب سلامش رو دادن،نگاهم کشیده شد سمت علیرضا که زود رفت بغل رسول سرشو فرو برد تو بغلش
سرمو برگردونم،محسن و امیرحسینم نگاهشون سمت علیرضا بود،
زینب:بیا بشین دورت بگردم
امیرحسین:ممنون،بفرمایید
احسان:واسه من خریدی داداش؟
امیرحسین:دوتا مریض تو خونه افتادن واسه اونا خریدم
احسان:خب منم جز اون دونفرم دیگه،عه امیرحسین چرا آبمیوه پرتقال گرفتی؟؟خسته شدم آنقدر پرتقال خوردم بابا انار بگیر دیگه
امیرحسین:نمیدونستم،بعدا واست میخرم
حامد:عه پشمک هم گرفته که😍
علی:حامددددد
محسن:علی چته؟مگه چی گفت
علی:دایی تو نبودی ببینی امروز با این پشمک چه ریختی واسه من درست کرده بود
حامد:بابا واسه خودمو علیرضا هم درست کردم دیگه
احسان:چی میگید؟
حامد:بابا صبح رفتم واسه علیرضا پشمک گرفتم،از اون بزرگا بعد دیدم نمیخوره،منم کرم درونم فعال شد گفتم بیا بازی
آقا پشمکو ریختم تو موهای خودمو علیرضا،بعد واسه خودمون سبیل و ریشم درست کردم،خیلی خندیدیم باهام،بعد علی هم خواب بود رفتیم اونم درست کردیم چندتا تو خواب ازش عکس گرفتم
بعد دیدم نمیشه به مامان گفتم پاهاشو قلقلک بده این بیدار که شد من عکس بگیر
آقا مامانم پایه شد قلقلک داد این بیدار شد منم عکس گرفتم،بعد عصبی شد جالب اینجا بود که نمیتونست دنبالم بیاد من راحت فرار کردم🤣
احسان:دهنت🤣عالی بودی
حامد:پس چی،دایی یه عکسمون خیلی قشنگ شده،خوام ببرم تابلو بگیرم،خیلی خوشگل شدیم
احسان:بیا عکسارو نشون بده
حامد:بیا
حامد رفت کنار احسان
اصلا هیچی از حرفاش نفهمیدم،فقط به امیرحسین و محسن فکر میکردم
بچه ها در حال بحث بودن
محسنم یکم خندید و غر زد سرشون
رسولم هی قربون صدقه علیرضا میرفت
حامد:بیا ببین امیرحسین
امیرحسین:حالا میبینم برم نماز بخونم میام
و رفت تو اتاق
هرکی ندونه خوب میدونم امیرحسین چرا نرفت کنار بچه ها
بعدم اون نمازشو اول وقت خوند
وقتی دید علیرضا ترسید رفت تو اتاق
بچه ها فهمیده بودن حال علیرضا رو سعی میکردن یکم شادش کنن
بلند شدم رفتم تو اتاق
دیدم گوشهای نشسته و سرش تو گوشیشِ
مهدی:چیکار میکنی؟
امیرحسین:دارم به سجاد میگم چند دیقه دیگه بهم زنگ بزنه و بگه بیام اداره،پاشم برم
گوشی رو از دستش کشیدم و اخم کردم
مهدی:امیرحسین عصبی نکن منو
امیرحسین:چیز بدی مگه گفتم؟الانم فقط واسه خاطر احسان اومدم که ببینمش الانم کاری..
مهدی:دهنتو ببند تا اون روی سگم بلند نشده فهمیدی؟
امیرحسین:عمو علیرضا ازم میترسه،اون بچه الان یکم حالش خوبه واسه چی باید حالشو بد کنم؟برم کارامو هم انجام میدم
مهدی:خبرت میای بیرون،واسم مهم نیست کسی ازت میترسه یانه،فهمیدی؟؟؟
امیرحسین:عمو اون بچه ازم میترسه،خدارو خوش نمیاد بیام بیرون ازم بترسه، ول کن
اصلا برو بگو امیرحسین خوابید
مهدی:میای بیرون
امیرحسین:عمو من بیرون نمیام،
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:بمیرم🥺💔