(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و نود و یکم💛
#احسان
محسن:خب اینم از پانسمان شما
احسان:دستت درد نکنه بابا، میگم
محسن:جانم؟
احسان:نمیشه فردا بیام اداره؟حالم خوبه خوب شده
محسن:آخه..
احسان:بابا خواهش میکنم، حوصلم سر رفته تو خونه، علیرضا که حرف نمیزنه، داداشم نمیاد خونه شما و رسولم که همش سرکارید، عمو هم پیش امیرحسینِ زیاد، خب من اینجا موندم تک و تنها 🥺
محسن:خیله خب نمیخواد آبغوره واسم بگیری علیرضا رو میبرم پیش زینب توام بیا اداره
با ضرب از رو تخت بلند شدمو بابا رو محکم بغل کردم
محسن:احسان زخمت
احسان:خوبم،وایی بابایی عاشقتم من فدای بهترین بابای دنیا بشممم
محسن:نشی فعلا که لازمت دارم
احسان:😂
محسن:پاشو بریم بچه ها منتظرن
احسان:اطاعت فرمانده
بابا خندهای کرد و رفت، منم چون باید لباس گرم میپوشیدم واسه این زخمم یکم طول کشید آماده شدنم
از اتاق که بیرون اومدم، دیدم علیرضا کولهای که پر از اسباببازی کرده رو داره میکشه
احسان:سنگینه دورت بگردم بده به من میارم
اونم از خدا خواسته زود بهم داد و رفت
گوشیمو که برداشتم به سمت در رفتم دیدم علیرضا با کفش هاش درگیره،
کفش هارو اشتباه پوشیده
کنارش نشستم، زخمم تیر کشید،ولی نادیده گرفتم و کفش هاشو درست پاش کردم
با یه دستم کولهاش و با یه دست دیگه دستشو گرفتم رفتیم پایین
بابا و رسول مشغول گذاشتن وسایل توی ماشین بودن
احسان:تو این سرما قراره کجا بریم؟؟؟
رسول:کجا سرده احسان، خودم از هواشناسی شنیدم امشب هوا خوبه،پس انقدر غر نزن
احسان:بارون بگیره چی؟
رسول:مادربزرگ غر نزن لطفا
محسن:خب دیگه حرف بسه بیاید بشینید بریم
احسان:عمو و داداش نیومدن که
رسول:عه علیرضا کو
محسن:رفت بیرون خب احسان جان بابا..
صدای بدی از خیابون مانع از ادامه حرفای بابا شد
هر سه مات فقط به دروازه نگاه میکردیم
دیدم علیرضا بدو اومد کنار رسول وایساد
علیرضا:عععمو
هنگ کردم، حرف زد؟مگه میشه؟
رسول و بابا از من بدتر بودن، رسول هی صداش میزد و ازش میخواست دوباره حرف بزنه، اشکای رسول دوباره راه افتاده بودن، علیرضا فقط کلمه عمو رو اونم با لکنت صدا میزد،
بابا زود رفت بیرون، پشت بندش رسول، کنار علیرضا نشستم
احسان:یه بار دیگه بگو
علیرضا:عععمو
احسان:الهی من دورت..
با صدای داد عمو مهدی که میگفت زنگ بزن به اورژانس نگران بلند شدم رفتم بیرون
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#رسول
این چند روز سخت گذشت بهم، ولی به هر حال سعی کردم حالمو خوب نشون بدم،
شبا دوباره پناه برده بودم به قرصام تا حداقل شب بتونم یه خواب آروم داشته باشم
هر روز مرخصی میگرفتم چند ساعت علیرضا رو میبردم پیش دکتر، سعی میکرد باهاش حرف بزنه ولی هیچ تغییری تو حالتش دیده نمیشد
قشنگ ناامید شده بودم
بابا هر شب باهام حرف میزد و دلداریم میداد
امروز قرار بود بریم بیرون، تنها نگرانیم بابت داداش بود، میترسیدم نیاد و بابا بیشتر ناراحت و نگران باشه
در پارکینگ رو باز گذاشتم که زودتر بریم، چون کارام مونده بود باید آخر شب انجام میدادم
صدای بدی از بیرون اومد
خواستم برم ببینم چهخبره که علیرضا بدو اومد پیشم و کلمه عمو رو تکرار میکرد
از اینکه حرف زده هم شکه بودم و هم خوشحال، اشکام بازم راه خودشونو پیدا کردن و ریختن، خواستم بغلش کنم که با دست به بیرون اشاره کرد و کلمه عمو رو دوباره تکرار کرد،چشماش پر بود و این نگرانیمو زیاد میکرد
بابا زود رفت بیرون منم پشت سرش رفتم
با دیدن امیرحسین و عمو توی اون لحظه یه لحظه پاهام بیحس شد و همونجا وایسادم
یاخدایی که بابا گفت به خودم آوردتم
سریع کنارشون نشستم
رسول:داداش خوبی؟صدامو میشنوی؟
عمو مهدی که از چهرهاش معلوم بود چقدر نگران و عصبیه بلند داد زد که آمبولانس کو
امیرحسین فقط آه و ناله میکرد
سعی میکردم باهاش حرف بزنم تا از هوش نره، سرش آسیب دیده بود
رسول:داداش قربونت برم، سعی کن نخوابی خب..آفرین
صدای آژیر اورژانس اومد
بلند شدم دیدم احسان جلوی در رو زانو نشسته
سریع به سمتش رفتم،اون هنوز زخمش خوب نشده و نباید به خودش فشار بیاره
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:پناه بردم به قرصام واسه یه شب آروم💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و نود و دوم💛
#رسول
احسانو بلند کردم،عمو با آمبولانس رفت
بابا زود علیرضا رو بغل کرد نشوند تو ماشین
منم دست احسانو گرفتم نشستیم
بابا سریع پشت آمبولانس راه افتاد
آخه چرا اینجوری شد؟؟
مثلا قرار بود بهمون خوش بگذره
احسان خیلی نگران بود،سعی میکردم با حرفام آرومش کنم
سرشو گذاشت روی شیشه
دستی روم نشست برگشتم دیدم علیرضاست
بغلش کردم، دست میکشیدم روی کمرش، محکم به خودم فشارش دادم
زیر گوشش آروم گفتم
رسول:میدونی خیلی دوست دارم؟
علیرضا:اوهوم
رسول:عمو هم خیلی دوست داره، نترس دورت بگردم هیچی نمیشه حالش خوب خوب میشه،دیگه نبینم چشمات تر بشه،باش؟
علیرضا:ببباش
صورتشو غرقِ بوسه کردم
سرمو چسبوندم به سرش
و توی دلم هر چی سوره بلد بودم گفتم تا داداشم حالش خوب بشه
چند دیقه گذشت که رسیدیم
من که نمیتونستم برم بخاطر علیرضا، بچه راهنمیدادن
مجبوری تو ماشین نشستم و به بابا فقط گفتم از حالش باخبرم کنه
تو ماشین نشستم و علیرضا رو روی پاهام گذاشتم
در ماشینم باز گذاشتم
دست به موهاش کشیدم، بعید میدونستم ترسش از امیرحسین ریخته باشه ولی با این حال میخواستم باهاش حرف بزنم
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆☆
#محسن
مهدی فقط داشت راه میرفت
احسانم که نشسته بود و از استرس پا میکوبید به زمین
محسن:بسه دیگه، این از این ور راه میره،اون از این ور پا میکوبه، سرسام گرفتم از دستتون
مهدی:نگرانم میفهمی
محسن:نگران چی آخه؟حالش خوبه
مهدی:یعنی من پدر اون...
محسن:مهدییی
مهدی:اَه
دوباره به راه رفتنش ادامه داد
خواستم بشینم که در اتاق باز شد و دکتر با یه پرستار خارج شد،
مهدی زود رفت کنارش منو احسانم بهشون ملحق شدیم
مهدی:حالش چطوره؟
دکتر:نسبتی دارین باهاشون؟
مهدی:خب اگه نسبت نداشتم غل...
محسن:مهدیییی...من پدرشم دکتر،حالش خوبه؟
دکتر:بله خداروشکر حالش خوبه،پیشونیش چندتا بخیه خورد،برای اطمینان میگم از سرش عکس بگیرن تا خیالمون راحت بشه
خداروشکر ماشین موقع برخورد سرعت رو کم کرده و آسیب شدیدی بهشون وارد نشده
فقط دست چپشون آسیب دیده که اونم نگران نباشید جدی نیست، کوفتگی بدنشون هم با پماد حل میشه،الانم درد داشتن بهشون مسکن تزریق کردیم، ولی میتونید ببینیدش
محسن:خیلی ممنونم دکتر،تا کی باید اینجا بمونه؟
دکتر:تا فردا مهمون ما هستن،اگه وضعيتشون نرمال بود مرخص میشن، و اینکه سعی کنید زیاد خستهشون نکنید
محسن:مچکر،چشم،خسته نباشید
دکتر:خواهش میکنم
دکتر که رفت احسان و مهدی رفتن داخل
از جلو در دیدمش،خیالم که ازش راحت شد رفتم بیرون تا رسولم از نگرانی در بیارم
دیدم علیرضا رو بغل گرفته و داره باهاش حرف میزنه
محسن:فکر کنم باید کل بیمارستانُ شیرینی بدم
رسول:چرا؟
نزدیک رفتمو علیرضا رو بغل گرفتم
محسن:خوشگل من چطوره؟خوبی عزیز دلم؟
سری تکون داد
محسن:حرف نمیزنی بابا محسن یکم ذوق کنه؟
علیرضا:بببابا،ججو،ن
محسن:الهی فدات بشم من
رسول:بابا حال داداش خوبه؟
محسن:آره بابا نگران نباش خوبه،میخوای برو ببینش
رسول:کجاست؟
محسن:طبقه اول،انتهای راهرو اتاق ۱۰
رسول:باش مرسی
رسول که رفت منم ماشینو قفل کردم
یه قسمت بیمارستان وسایل بازی بود
به سمتش رفتم، علیرضا صحنه تصادفُ دیده میترسیدم اینبارم روی روحیهاش تاثیر بزاره،بااینکه این تصادف باعث شد بهش شک وارد بشه ولی خب،باید یکم مراعات کرد
محسن:میخوای بازی کنی؟
علیرضا:ننه
محسن:خب پس چیزی میخوری واست بگیرم؟
علیرضا:ببلیم.پپیش.ععمو
محسن:الهی دورت بگردم باشه میریم،فقط اینکه باید جوری بریم که پرستار تورو نبینه..اوووم،آها من میرم حواس این پرستار رو گرم میکنم توام زود خم شو برو سمت پله ها،وایسا تا خودم بیام،باش؟
علیرضا:بباش
گذاشتمش زمین،دستمو به نشونه بزن قدش بالا اوردم اونم محکم زد به دستمو خندید
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن: حرف بزن بابا محسن ذوق کنه☺️❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و نود و سوم💛
#رسول
رسول:خب بیا باهم حرف بزنیم،اگه دوست نداشتی حرف نزن باشه بابا؟
علیرضا:بباش
رسول:عزیز بابا ،عمو خیلی دوستت داره،میدونی بعضی وقتا میگم اونقدر که تورو دوست داره منو نداره،نمیدونم تو از چی میترسی،از اینکه عمو تورو دوباره ببره شهربازی تا..
(دوستان علیرضا لکنت زبون گرفته برای من سخته اینجوری نوشتن و وقت میگیره واسه همین مثل قبل حرفاشو مینویسم شما با لکنت زبون بخونید😊🙏🏻)
علیرضا:بابایی
رسول:جونم؟
علیرضا:اون زنه به من دُفت که عمو میخواد منو بزنه، میدُفت اگه من بلم پیشش منو مُحتَم میزنه
رسول:آخه چرا عمو باید تورو بزنه؟اون دروغ گفته بهت
علیرضا:دُفت عمو تولی بچه زده
رسول:آخه اون بنده کی کلی بچه زده؟اون پلیسه،یه جورایی مثل عمو محمد،مگه عمو محمد بچه ها رو میزنه؟
سری به نشونه نه تکون داد
رسول:خب دورت بگردم عمو خیلی مهربونه، اون تورو دوست داره، اصلا تورو نمیزنه، اون زنه بهت دروغ گفت میخواست تو با عمو قهر کنی، الانم ازش نترس باشه؟ اون اصلا تابه حال دست رو کسی بلند نکرده پس هیچ مشکلی نیست،الانم وقتی حالش خوب شد باهاش خوب میشی باشه بابا؟
علیرضا:لاست میدی؟
رسول:معلومه که راست میگم عزیز بابا، خب بیا...عه باباجون اومد
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#مهدی
مهدی:بهتری؟
امیرحسین:خوبم عمو
احسان:دوستان دوستان یه خبر
امیرحسین:چیه؟
احسان:اول مشتلق
امیرحسین:چی میخوای؟
احسان:پول،زود باشید بهم پول بدین تا بگم
مهدی:خبرت حالا ارزش داره؟
احسان:خیلی زیاد ارزش داره،عمو پول
امیرحسین:من که پول نقد ندارم برادر
احسان:مرخص شدی شماره کارت میدم،خب عمو جان شما نقد میدی یا کارت به کارت میکنی؟
مهدی:از دست تو، بیا
عمو یه تراول ۲۰۰تومنی بهم داد
احسان:کمه
مهدی:چرت نگو دیگه،بگو حرفتو
احسان:نوچ،کمه
مهدی نفسشو با حرص بیرون داد و دوباره یه تراول ۲۰۰ تومنی داد بهم
دستمو سمتش دراز کردم و لبخندی زدم
احسان:یکی دیگه عمو جان
مهدی:بیا،فقط احسان میخوام خبرت مهم نباشه،دو برابر اون پولو میگیرم
احسان:یکی دیگه
مهدی:وای بیا،با اینا میشه یه تومن،بسه دیگه پول نقد ندارم تموم شد
احسان:خب بسه،مزد امشب دراومد، فردا از امیرحسین یه چند میلیونی میگیرم
امیرحسین:برو بابا ۵۰ تومن میزارم کف دستت،البته اگه خبرت مهم نباشه همونم میگیرم
احسان:چقدر خسیس شدین،خب من چند روز نرفتم سرکار بیپولم،باید خرج خودمو دربیارم
مهدی:میگی یا..
صدای در بلند شد،رسول اومد داخل
رسول:سلام
مهدی:علیک
امیرحسین:سلام داداش
رسول:بهتری؟درد نداری داداش؟
امیرحسین:خوبم داداش
مهدی:رسول میدونی این خبری که احسان از ما یه تومن مشتلق گرفت چیه؟
رسول:بله میدونم
احسان:رسول نمیگیا هنوز بیپولم،تو نمیخوای؟😂
رسول:نه برادر واسه خودت
امیرحسین:بگید دیگه،آها خبرتون خوبه یا بد؟
احسان:هم خوب داریم هم بد، کدومو بگم؟
رسول:مگه..
احسان:رسول یه لحظه هیس،خب کدوم؟
مهدی:بد
احسان:خبر بد اینکه...آقای برادر خان بزرگ چونکه بنده رو هی مسخره میکرد واسه خونه موندن،باید خودشون چند روزی تو خونه بمونن
امیرحسین:بیخوددد
مهدی:هیس،امیر بیمارستانِ ها،بعدم احسان بخاطر این ازم پول گرفتی؟
احسان:عمو چقدر خسیس شدی؟خبر خوبم اینکهههه، علیرضا یه چیزش شده
مهدی:علیرضا چی شده؟رسول چیشده؟
رسول:نگران نباشید بابا،اتفاق خوبی افتاده
امیرحسین:زیر لفظی میخواید تا حرف بزنید؟؟سکته کردم خب بگید
احسان:آره آره داداش زیر لفظی بده توروخدا
امیرحسین:دهنتو ببند،زودتر بگو
احسان:علیرضا حرف زد
امیرحسین یه ضرب از تخت بلند شد که دردش اومد
خندهای کردم،رسول منو کنار زد رفت کنارش
رسول:بخواب برادر من
امیرحسین:راست میگید؟
مهدی:جدی؟دروغ که نمیگی احسان؟
احسان:چرا دارم دروغ میگم،آخه عمو جان چرا من باید مسئلهای به این مهمی رو دروغ بگم؟
امیرحسین:راست میگی🥺
رسول:آره داداش راست میگه،آها یه چیزی به جز این خبر خوب،یه خبر دیگه هم واست دارم
امیرحسین:هیچ خبری خوب تر از این واسم نیست
رسول:چرا هست
مهدی:نکنه توام مشتلق میخوای؟
رسول:دیگه پول نقد نداری که عمو
مهدی:تعارف نکن،شماره کارت بده
رسول:تو خونه انشاءالله😂
امیرحسین:چی بگو دیگه؟
رسول:با علیرضا حرف زدم، البته علیرضا اونجور که مثل قبل حرف میزد،نمیزنه لکنت گرفته ولی خب بازم بهتر از هیچه،و اینکه درباره ترسش از تو حرف زدم اونم بهم گفت چیشده،متقاعدش کردم و الانم هیچ ترسی نداره ازت
امیرحسین:واقعا؟
رسول:آره داداش واقعا، نمیشه بچه آورد به این بخش وگرنه...
در اتاق باز شد و بابا و علیرضا بدو اومدن داخل
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:لکنت گرفته🥲❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و نود و چهارم 💛
#احسان
محسن:سلام سلام
رسول:بابا چطوری علیرضا رو اوردین؟؟
محسن:یکم منم قانونمند نباشم ضرر نداره
احسان:😂ایول داری بابا
عمو جلوی علیرضا نشست و صورتشو نوازش کرد
مهدی:اینا راست میگن که حرف زدی؟
علیرضا:آ.آ.آله
مهدی:ای جون دلم
عمو محکم علیرضا رو بغل کرد
به امیرحسین نگاه کردم چشماش پر بود ولی خب محکم دست چپشو فشار میداد
کنارش رفتم و آروم بهش گفتم
احسان:خوبی داداش؟درد داری؟
آروم تر از خودم جواب داد
امیرحسین:هیچی نگو
احسان:خوب نیستی،یهو بلند شدی خب دردت اومده دیگه
امیرحسین:خوبم
احسان:برم به..
امیرحسین:احسان میگم خوبم،به کسی چیزی نگو
احسان:خیله خب باش
آروم پشتشو ماساژ میدادم، سرش پایین بود و ملافه روی تخت رو توی مشتش فشار میداد،درکش میکردم، این وضعیت واقعا بده
رسول انگار فهمیده بود که بهم با لبخونی پرسید چیشده، منم با تکون دادن سری اکتفا کردم که چیزی نیست
بابا و عمو خداروشکر متوجه امیرحسین نشده بودن
احسان:فقط دستت درد میکنه؟
امیرحسین:کل بدنم درد میکنم
احسان:خب پس الان...
امیرحسین:گفتم نه
محسن:چیشده شما دونفر باهم پچپچ میکنید؟
امیرحسین:ههیچی
محسن:خوبی بابا؟رنگت خیلی پریده
امیرحسین:آر..
احسان:آره و زهرمار،بابا حالش خوب نیست درد داره نمیزاره برم به دکتر بگم بیاد
مهدی:غلط کرده ،برو دکترو صدا کن
رسول:الان من میرم،علیرضا بابا بیا اینجا نمون
علیرضا:ببباش
رسول و علیرضا رفتن بیرون،عمو عصبی که بود الان بدتر شد، اصلا عمو رو نگاه کنی کلمه عصبانیت از چهرهاش خونده میشه،فکر کنم عصبانیت از عمو شروع شده
مهدی:تو موقع مرگ هم میخوای بگی خوبم آره؟
احسان:عمو الان...
مهدی:تو خفه،واسه من الان راستگو شده
امیرحسین:چیزی..نشده.که، خخوبم
مهدی:از این صدای ناقصت معلومه
در اتاق باز شدو دکتر اومد داخل
دکتر:مگه نگفتم نباید بلند بشی؟
مهدی:دکتر جان عزیزت یه چیزی به این بزن چند روزی فلج بشه بیفته گوشه خونه
دکتر:بله؟
محسن:هیچی دکتر،این برادر من یکم مشکل اعصاب داره،واسه همین داره این چرت و پرتارو میگه،ما میریم بیرون شما کارتو بکن،
بابا اخمی واسه عمو کرد که عمو نفسشو با عصبانیت بیرون داد رفت بیرون
منو بابا هم رفتیم بیرون
محسن:چته تو؟یه تصادف کرده،انقدر شلوغ کاری داره؟همه...
مهدی:محسن خودت خوب میدونی،میدونی چقدر وابسته امیرحسینم،دلم نمیخواد درد بکشه،این واقعا درخواست زیادیه؟دلم نمیخواد کسی که..
محسن:با این اخم و تخم مهدی؟من نمیدونم تو چرا ابراز علاقههات فقط با داد و عصبانیتِ
عمو هیچی نگفت و هردوتاشون ساکت شدن
زخمم دوباره دردش شروع شده بود،اینم وقت گیر آورده بودا
رفتم نشستم، علیرضا هم اومد کنارم
بغلش کردمو کنارم نشوندمش،
احسان:از اینجا میترسی عمو؟میخوای بریم بیرون؟
علیرضا:عععمو
با دست اتاقو نشون داد،لبخندی زدمو گفتم
احسان:عمو که حالش خوبه، دیدی که ،بیا جلو...میخواد عمو مهدی رو اذیت کنه،وگرنه که حالش خوبه
علیرضا:😂
احسان:ای جانم،تو همیشه بخند باش؟
علیرضا:باش
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#رسول
خواستم بشینم که گوشیم زنگ خورد
یکم ازشون دور شدمو جواب دادم
رسول:سلام آقا عماد گل
عماد:سلام چطوری؟
رسول:الحمدلله، چه عجب شما به ما زنگ زدین
عماد:کارت داشتم
رسول:جانم؟
عماد:ببینم سرگیجه هات بهتر شد؟ بهم گفتی سرگیجه داری؟
رسول:آره بهتر شد،جواب آزمایش اومده؟
عماد:آره، خداروشکر منفیِ من از این سرگیجه های تو میترسیدم که نکنه ربطی به اینا داشته باشه ولی خب نداره
رسول:خب خداروشکر خیالم راحت شد
عماد:قرصاتو که میخوری؟
رسول:آره بابا
عماد:خوبه،هر وقت که بیکار بودی برو پیش دکترت، یه ببینتت، انقدر زیاد قرص نخور بابا، البته تو توی این چند ماه حساب کنی کلا یک ماه رو قرص خوردی
رسول:😂
عماد:درد،مگه من با تو شوخی دارم؟؟ بهت گفتم این رفیقم کارش درسته، هر چی میگه انجام بده کو گوش شنوا، حال و روزت اینه الان
رسول:مگه چمه
عماد:چت نیست،رسول بخدا اگه تا هفته دیگه نری پیشش و نزاری معاینهات کنه،رفتم پیش محمد و بهش گفتم
رسول:تو اینکارو نمیکنی
عماد:بسه بسه،خرم کردی این مدت ولی الان دیگه گول حرفاتو نمیخورم
رسول:خیله خب،حرص نخور میرم پیشش
عماد:خدافظ
نذاشت خدافظی کنمو قطع کرد
رسول:اعصاب نداریا
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:قانونمند نباشم ضرر نداره🤣🌱
(ღ˘⌣˘)بسم الله الرحمان الرحیم(ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و نود و پنجم💛
#رسول
کنار احسان رفتمو نشستم
دکتر بیرون اومد،بابا و عمو رفتن سمتش
منم بلند شدمو چند قدم عقبتر وایسادم
دکتر:بهش دوباره مسکن زدم،فقط نزارید تا فردا از جاش بلند بشه،این سری شانس آورد
محسن:ممنون،سرش چی؟
دکتر:نگران نباشید سرمشون که تموم شد واسه عکس میبریم
محسن:مچکرم
دکتر رفت عمو دوباره رفت داخل
محسن:رسول جان،علیرضا و احسانو ببر خونه، خسته شدن
احسان:من نمیرما
محسن:ببین احسان، اعصاب ندارم بابا جان، زخمت...
احسان:یکم بمونم،بعد میریم
محسن:خیله خب باش
علیرضا:عععمو
محسن:چی میخوای بابا؟
علیرضا:بلیم پیش عمو
محسن:ای جانم، بیا بریم
بابا دست علیرضا رو گرفت رفتن داخل
احسان:رسول بیا
رسول:جانم؟
احسان:بیا یه زنگ بزن به بچه ها بگیم بهشون
رسول:بازم مشتلق میخوای بگیری؟
احسان:اونا خسیسن نمیدن ولی خب امتحان میکنیم
رسول:حله بیا
شماره سعید رو گرفتم
سعید:به به سلام آقا رسول، چه عجب یادی از ما کردی
زدم روی بلندگو و گفتم
رسول:علیک سلام اخوی، دیگه چه کنیم دل تنگی امونمُ برید، گفتم یه زنگ بزنم
سعید:اوه، دل تنگی؟؟اونم تو؟برو خودتو سیاه کن داداش،باز کجا لنگ موندی زنگ زدی
رسول:😂دهنت سعید،من یه بار بیرون بودم و کارم لنگ بود بهت زنگ زدم دیگه تا آخر قیامت ول کن نیستی؟؟
سعید:نه دیگه خب تو کلا وقتی کارت گیر باشه زنگ میزنی
رسول:از دست تو،کجایی؟
سعید:راستشو بخوای با برادرای گرام اومدیم سواحل هاوایی
رسول:چیزی زدی سعید امشب؟
سعید:😂مواد بهم نرسیده رسول،حالم بده
رسول:چی میزنی؟واست گیر بیارم؟صنعتی یا سنتی؟
سعید:ساخته دست اخوی رسول
احسان:ساخته دست منو نمیزنی؟؟؟
سعید:سلام احسان،چرا واسه توام یه تست میکنیم
احسان:خب حالا اینارو ولش..کجایید؟
سعید:نمازخونه
احسان:بچه ها درچه حالن
سعید:محمدامین و داوود درحال خوردن شام هستن چون باید زود برن تمیم، فرشاد درازکش شده و فرشید بدبخت داره مالش میده،آقامحمد هم توی اتاقشه، منم که چهارچرخ هوا کردم دارم آبمیوه میخورم دلت بسوزه
احسان:😂راست میگه رسول،یه چی زدی امشب
سعید:رسول گفت مواد بهم نرسیده
احسان:خب حالا،گوشی رو بزار رو بلندگو
سعید:باش..خب بگو
احسان:خب برادران عزیز،سلام و احوالپرسی بمونه واسه فردا که میام اداره،
محمدامین:باز چیشده
احسان:ببین یه خبر دارم خب میفروشم
داوود:خبرو مگه میفروشن؟
احسان:آره من میفروشم، خب ببینید خبرم خوبه، قیمتش هم ۳تومن، یعنی ۳میلیون حالا کی میخره؟
سعید:برو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه داداش،هنوز حقوقهارو نریختن
احسان:عه سعید،کم نمک بریز،بگید دیگه میخرید؟
داوود:ارزش داره؟
احسان:خیلی زیاد
داوود:باش من میخرم
احسان:خب پس شماره کارت واست میفرستم تا آخر شب ۳تومن میریزی
داوود:چشم،حالا خبرت؟
احسان:علیرضا حرف زد
یهو همه باهم گفتن"جدی"
منو احسان اینور از خنده افتاده بودیم رو هم
فرشید:واقعا میگی احسان
احسان:آره بخدا حرف زد
سعید:گوشی رو بده بهش
احسان:رفته تو اتاق پیش امیرحسین
داوود:مگه ترسش ریخت
احسان:آره بابا
فرشاد:چطوری؟بابا احسان گوشی رو بده به رسول تو عین آدم تعریف نمیکنی
محمدامین:راست میگه گوشی رو بده به رسول
احسان:دارم واسه شما دوتا صبر کن...بیا رسول جونشون
رسول:😂حالا قهر نکن من مثل عمو پول ندارم بدما
احسان:همتون خسیس شدین،من از امیرحسین فردا پول میگیرم مگه الکیه،عمرا بزارم سوژه به این مهمی و خوبی از دست بره
فرشاد:احسان دهنتو ببند خب؟رسول بگو دیگه
رسول:بابا قرار بود بریم بیرون بعد امیرحسین داشته از خیابون رد میشده ماشین زده بهش، خداروشکر اتفاق خاصی نیفتاده،بعد علیرضا میبینه و بهش شک وارد میشه حرف میزنه،البته هنوز مثل قبل نمیتونه حرف بزنه، با لکنت حرف میزنه😔
سعید:خب اینکه غصه نداره،خداروشکر حرف زده مهم اینه،حال امیرحسین چطوره
رسول:خوبه نگران نباشید
محمدامین:میخوای بیایم
احسان:نهکجا بیاین اخه؟؟بابا داره مارو میفرسته خونه
فرشاد:خب بیا بخور،بیا ببر مارو
احسان:نه خوردنی هستی نه تمایلی دارم به اینکه ببرمت
فرشاد:میکشمت احسان
فرشید:میشه شما دوتا سکوت کنید
محمدامین:آقامهدی میدونه؟
رسول:آره میدونه
سعید:رسول دارن صدامون میکنن باید بریم،بعدا حرف میزنیم خدافظ
رسول:خدافظ
گوشی رو گذاشتم تو جیبم
احسان:با هم صداشون میکنن؟
رسول:دیدی که اول گفت بچه ها دارن میرن تمیم، سعید هم امشب شیفت بود
فرشید هم باید گزارشارو آماده میکرد،زیاد کار دارن نمیتونن همش تو نمازخونه باشن
احسان:اها،ولی خب خداروشکر ۳تونم به جیب زدم
رسول:😂داوودُ نشناختی هنوز، اون به این جور چرت و پرتا پول نمیده
احسان:بیخود
رسول:باور کن، ندیدی لحنش به خنده میخورد
احسان:نه
رسول:گیجی دیگه چیکار کنم
احسان:دهنتو ببند
رسول:چشم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:🙈🤷♀🤦🏻♀
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و نود و ششم💛
#مهدی
مهدی:بیا اینجا ببینم چقدر خوشگل شدی
علیرضا:لاست میدی؟
مهدی:معلومه که راست میگم،بزار این عموخانت از بیمارستان مرخص بشه بعد باهم میریم بیرون دور دور بیا نزدیکتر...هیچکسم نمیبریم فقط دوتایی باش؟
علیرضا:باش😍
مهدی:الهی من فدای شما خوشگله بشم
محسن:مهدی پاشو برو خونه،رسول و احسانم ببر
مهدی:اون دوتا نمیرن باید بیای انگشت بزاری رو من؟
محسن:بله، بهت میگم پاشو
مهدی:من میمونم تو برو
محسن:لازم نکرده،خستهای برو استراحت صبح بیا اینجا من باید برم اداره
مهدی:من صبح که نمیتونم مرخصی بگیرم،این مدت زیاد مرخصی گرفتم داداش
محسن:یکی حالا میاد پیشش
علیرضا:بلیم عمو
مهدی:بریم؟
محسن:آره برید
مهدی:خیله خب باش،اگه حالش بد شد بهم بگیا
محسن:باش بیا این سوئیچ،رسول و احسان پایین نشستن
مهدی:خیله خب خدافظ
محسن:بسلامت، خدافظ بابا
علیرضا:👋🏻
علیرضا رو بغل کردم اومدیم بیرون
این وسط خداروشکر نگهبان مارو ندید
دیدم احسان و رسول با صدای بلند هی میخندن، لبخندی روی لبم اومد
خدایا شکرت این بچههام یکم خوشحالن
نزدیکشون رفتیم
مهدی:بسه انقدر خندیدید، پاشید بریم
رسول:پس بابا چی؟
مهدی:شوتیا، یکی باید کنار امیرحسین باشه دیگه
رسول:اها😅
احسان:خب زودتر بریم که روده کوچیکه، روده بزرگهرو خورد
مهدی:باشه بابا نمیری یه وقت،بیاین بریم یه رستورانی چیزی غذا بخوریم
احسان:اخجون، عمو من هرچی بخوام سفارش میدما
مهدی:خب هرچی دوست داری سفارش بده،فقط باید حواست به جیب خودت باشه دیگه
احسان:چرا من؟؟؟
مهدی:😂چون من پولامو دادم به تو دیگه
احسان:عمو یه تومن شد،پول؟؟😢
مهدی:خب حالا آویزون نکن خودتو،مهمون من
رسول:اصلا مهمون من،امشب باید شیرینی حرف زدن پسرمو بدم دیگه
احسان:اونو که میدی،ولی بابا و داداشم باشن بعد، امشب عمو مهمون میخواد بکنه
مهدی:چه پرویی تو،یه تعارف کردما
احسان:تعارف اومد،نیومد داره دیگه عمو خان
مهدی:از دست شماها، بیاین بریم
رسول:سوئیچُ بدین من میشینم
مهدی:خدا خیرت بده بیا
رسول نشست پشت فرمون، منم جلو نشستم
احسانو علیرضا هم پشت
توی راه کلی احسان دلقک بازی درآورد و آهنگ گذاشتن و اَدای خواننده رو در میاورد، رسولم فقط میخندید، علیرضا هم که حکم تماشاچی داشت انگار،فقط دست میزد و میخندید و البته وقتی آهنگ تموم میشد میگفت دوباره
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#رسول
شب خوبی بود
خوب بود که پسرم حرف میزد
حالا دیگه میتونستم سرمو پیش عاطفه بلند کنم
حالا دیگه هیچ غمی جز نبود عاطفه تو دلم نیست
احسان با اینکه درد داشت ولی سعی کرد بهترین شبو واسه همه بسازه، و من واقعا مدیونش بودم، کم وقت میذاشتم واسه خوشگذرونی علیرضا،ولی خب خدا به علیرضا عموهایی داده که بهتر از من میتونن حالشو خوب کنن و کنارش باشن
حالا دیگه مطمئنم اگه یه روزی قسمت شد و نبودم تو این دنیا کسایی هستن که مراقب بچه منو عاطفه باشن
پتو رو کشیدم روی احسانو علیرضا
رفتم تو هال، ساعت ۱ بود و همه از خستگی بیهوش شده بودن، ولی خب من اگه خسته هم باشم باید کارامو انجام بدم
لپتاپُ روشن کردم، برای خودم قهوه درست کردم تا حداقل بتونم چند ساعتی بیدار بمونم تا به کارام برسم
_______
"چند ساعت بعد"
لپتاپُ خاموش کردم،دستامو کشیدم
آخيش، لعنتی این چه حرکتیِ،خستگی آدمو از تنش درمیاره
نگاهی به ساعت روی دیوار کردم،اوه اوه نزدیک ساعت ۳ونیم بود
روی میز پر شده بود کاغذ
همه رو جمع کردم گذاشتم داخل پوشه، لپتاپ شارژ نداشت زدم به شارژ
برای اذان گوشیمو زنگ گذاشتم
روی کاناپه دراز کشیدم پتو هم کشیدم روم
چشم هامو بستم، از خستگی همون لحظه خوابم برد
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:شب خوبی بود خلاصه...(:🙂❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و نود و هفتم💛
#محمد
صبح بعد از صبحونه خوردن با عطیه
آماده شدم، عطیه هم مشغول جمع کردن سفره بود
کاپشنم رو که تنم کردم رفتم پیشش کمکش کردم
عطیه:خودم جمع میکنم
محمد:باهم جمع کنیم به شماهم کمتر فشار میاد
عطیه:دست شما درد نکنه
لبخندی زدمو ظرفارو بردم
عطیه:میگم محمد
محمد:جانم؟
عطیه:تو ماه دوم تو انقدر مراقبمی،ماه آخر میخوای چیکار کنی؟؟
محمد:😂دربست مخلص شماییم دیگه
عطیه:نه بابا؟؟واقعا؟
محمد:بله پس چی
عطیه:آهان، ولی بنظرم قول ندی بهتره،با این موقعیت شغلی که شما داری بهتری قول ندی
محمد:از دست تو
عطیه:بیا بریم که دیر شد
محمد:باش
عطیه:برسونمت یا با موتور میری؟
محمد:نه من با مترو میرم امروز کار دارم جایی،تو برو مراقب خودتم باش
عطیه:خیله خب پس من رفتم خدافظ
محمد:بسلامت
عطیه که رفت منم از عزیز زود خدافظی کردم رفتم بیرون
با مترو خودمو رسوندم به اداره
اول رفتم تو اتاق خودم
سیستمُ راه انداختم
در اتاق زده شد
محمد:بله؟
علی:سلام آقا صبح بخیر
محمد:سلام علی،چه خبر؟
علی:آقا راجعبه چیزی که گفتید تحقیق کردم
محمد:خب؟پیدا کردی؟
علی:بله آقا،این آدرس کمپی هست که برادر رادوین یا همون محمدحسینمختاری
محمد:هنوز اونجاست؟
علی:نه آقا هفته پیش دراومده، پاک شده
محمد:پدرش؟
علی:آقا محمدحسین میگفت که پدرش فوت کرده البته اونا بهش گفتن،ولی بررسی کردم خداروشکر زندهان، دو سال پیش بیماریشون خوب شده
محمد:آدرس خونه؟
علی:بفرمایید، اینم آدرس محل کار پدرش، برادرش فعلا کاری نداره
محمد:خیله خب ممنون،راستی علی حالش چطوره؟
علی:خوبه آقا،بردنش تو سلولش
محمد:دیگه حرفی نزد؟
علی:نه آقا هیچ حرفی نزد، آها فقط گفت که رسولو میخواد ببینه
محمد:رسولو؟
علی:بله چند بار گفته ولی خب گفتم که اجازه همچین کاری نیست واسه همین مطرح نکردم معذرت میخوام
محمد:میگفتی هم نمیشد،شرایط رسول جوری نبود که بتونه باهاش حرف بزنه،اون همینجوری مشغله داره
علی:بله
محمد:خیله خب دستت درد نکنه علی
علی:خواهش میکنم وظیفست،امری نیست؟
محمد:نه برو به کارت برس
علی:با اجازه
علی که رفت نشستم پشت میزم
کاغذ هایی که آورده بود رو برداشتم و شروع به خوندن کردم
گوشیمو برداشتم شماره محسنُ گرفتم
محسن:جانم؟
محمد:سلام کجایی؟
محسن:تو راهم دارم میام
محمد:خیله خب گوشی رو بده به رسول
محسن:رسول پیشم نیست محمد، من دارم از بیمارستان میام
محمد:بیمارستان واسه چی؟
محسن:میگم بهت حالا
محمد:خیله خب، زود بیا دیگه خدافظ
محسن:باش، خدافظ
تماس قطع کردم، ساعت ۸ بود تازه
زوده پس برای حرف زدن با محمدحسین
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#رسول
عمو زود صبحونه خورد رفت
احسانم که ماشاالله انگار دوکیلو بهش قرص خواب دادن، مگه بیدار میشه
مثلا مامور امنیتی، من نمیدونم اینو چطوری واسه عملیات های یهویی بیدار میکنن؟توپ میزنن پیشش فکر کنم
دوباره رفتم تو اتاق
رسول:احسان پاشو دیر شده
احسان:😴
رسول:احسان بیدار شو دیگه، مگه کوه کندی انقدر میخوابی
علیرضا:بابایی حلف نزن
رسول:😂باشه بابا ببخشید بخواب قربونت برم
پتو روی علیرضا رو مرتب کردم
یدونه هم پس گردنی مهمون احسان کردم
به ساعت که چشمم خورد یدونه هم محکم زدم تو سر خودم
زود رفتم تو آشپزخونه
دیرم شده بودم، دوتا لقمه سرپایی خوردم چایی که واسه خودم ریخته بودم هم خالی کردم تو سینگ
زود لباسامو عوض کردم
یه شونه الکی هم به موهام کشیدم
نگاهی به اتاق کردم دیدم هنوز خوابه
من امشب تکلیفمو روشن میکنم باهات
دیشب هی میگفت نرو صبح باهم بریم بعد الان گرفته خوابیده، جای من بود خدایی چیکار میخواست بکنه؟
کیف لپتاپ رو برداشتم پوشه رو گذاشتم داخلش،هارد و سیم لپتاپ با خودشو گذاشتم داخلش
میزِ صبحونه رو هم الکی جمع کردم رفتم پایین
سوار موتورم شدم راه افتادم سمت سایت
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:۲کیلو قرص خواب خورده انگار😂👍🏻
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و نود و هشتم💛
#محمد
مشغول کارام بودم که در زده شد
محسن:سلام
محمد:سلام،صبح بخیر
محسن:صبح توام بخیر
محمد:بیمارستان واسه چی بودی؟رسول بازم حالش بد شده؟
محسن:نه بابا،دیشب امیرحسین تصادف کرد
محمد:حالش خوبه الان؟
محسن:آره بهتره
محمد:آسیب شدیدی دیده؟
محسن:نه خوبه، رفیقش اومد پیشش من اومدم غروب مرخص میشه دیگه
محمد:خب خداروشکر
محسن:چه خبر؟
محمد:خبر که زیاده، آها..
در اتاق دوباره زده شد
محمد:بله
رسول:سلام آقا
محمد:سلام استاد رسول
محسن:سلام
محمد:چه عجب شما تشریف اوردین
رسول:معذرت میخوام،راستی امیرحسین حالش خوبه؟
محسن:آره خوبه،احسان نیومد باهات؟
رسول همینجوری که میومد پیشم پشت میز و مشغول باز کردن کیف لپتاپش بود گفت
رسول:نه، بابا این احسان شبا قرص خواب میخوره؟؟انقدر که صداش کردم صبح علیرضا بیدار شده میگه حرف نزن
محسن:😂نه نمیخوره
رسول:وای اصلا تو مغزم نمیره یکی انقدر خوابش سنگینه، بگو یه تکون کوچیک که دلم خوش باشه هم نکرد، دیر اومدنم هم بخاطر همین احسان بود، داشتم بیدارش میکردم
محسن:اشکال نداره، این احسان کلا از بچگی خوابش سنگینه
رسول:واسه چی گذاشتید مامور بشه؟
محسن:والا حسودی رسول جان،امیرحسین رفت کنار مهدی،احسانم اومد پیش من
رسول:هوف..بفرمایید آقا
محمد:ممنون، چرا دیشب واسم نفرستادی؟گفتم که بهت واسم بفرست
رسول:آخه دیگه ساعت ۳ونیم اینا بود تموم کردم واسه همین گفتم شاید خوابید
محمد:تا ساعت ۳ونیم بیدار بودی؟؟دیروز چقدر خوابیدی؟
رسول:اوووم.. یک ساعت
محمد:خسته نباشی
رسول:سلامت باشی،آقا خب کار داشتم دیگه سرم خلوت بشه میرم میخوابم، این مدت..
محمد:بار دیگه تکرار بشه رسول من میدونمو تو
رسول:چشم
محمد:الان چه کارهای؟
رسول:باید برم بخش معاونت، اونجا کارام مونده
محمد:چند ساعت طول میکشه؟
رسول:۲،۳ساعتی
محمد:خیله خب برگشتی میتونی بری پیش رادوین؟
رسول:آره حتما،خودمم خیلی دلم میخواست باهاش حرف بزنم
محمد:خب پس،کارات تموم شد برو
رسول:چشم، بااجازه
محمد:کجا، این چرا ناقصه؟
رسول:کدوم؟
محمد:این
رسول:نه آقا کاملش کردم صبح، توی این پوشهاس،بفرمایید
محمد:ممنون
رسول:بااجازه
سری تکون دادم که رفت بیرون
محسن:خب چی میخواستی بگی؟
محمد:اون پرونده آبی رو بردار
محسن:چیه این؟
محمد:چیزایی که میخواستی درباره خانواده مختاری
محسن:اهان، مرسی
محمد:میخوای یکم بری استراحت کنی؟خستهای
محسن:نه بابا،این مدت اصلا نرسیدم به کارام، یه سر هم باید برم اداره خودمون
محمد:هرجور راحتی
محسن:من برم دیگه
محمد:باش
محسن هم رفت تو اتاق خودش
پوشه رو باز کردمو مشغول خوندن شدم
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#احسان
با صدای زنگ مزخرف این هشدار گوشی چشم باز کردم
بزور چشمامو باز نگه داشتم
گوشیمو برداشتم با دیدن ساعت چشمام اندازه گردو باز شد
سریع از جام بلند شدم که زخمم تیر کشید
احسان:آخخخ
ای خدا لعنتت کنه احسان،میمیری اینجوری بلند نشی
علیرضا از هال بدو اومد سمتم
با همون لکنت گفت
علیرضا:خوفی عمو؟دلدت دِلِفت؟
احسان:خوبم عزیزم، کی بیدار شدی؟
علیرضا:الان
احسان:خب پس برو من بیام باهم صبحونه که چه عرض کنم ناهار بخوریم
علیرضا:باش
علیرضا که رفت بیرون
بلند شدم رفتم سرویس، لباسم رو زدم بالا، اوه اوه دیشب پانسمانش رو عوض نکردم
بیرون رفتمو از اتاق وسایل پانسمان رو برداشتم در اتاق رو بستم تا علیرضا نیاد یهدفعه
زود پانسمان رو عوض کردم به هر زوری بود
یهدونه هم مسکن خوردم
گوشیمو برداشتم شماره رسولو گرفتم
عوضی چرا صبح بیدارم نکرد
اولین بوق که خورد دیدم قطع کرد
پس حتما جایی بند بود
بیخیال شدم رفتم بیرون
احسان:خب خوشگل عمو،بیا بریم دستو صورتمونو بشوریم بعد باهم یه ناهار درست کنیم
علیرضا:باش
زود دست و صورت خودمو علیرضا رو شستم
رفتیم آشپزخونه، یخچالو دیدم، یکم قارچ داشتیم، دیدم سس هم داریم
خب خوبه، ماکارانی شکل دار هم که داریم، فقط میمونه سوسیس و فلفل دلمه و هویج که نداریم واسه سالاد ماکارانی
احسان:میای بریم بیرون خرید؟
علیرضا:بلیم
احسان:هوا سرده برو لباس گرم بپوش بیا
علیرضا:باش
علیرضا رفت منم کاپشنمو تنم کردم دیشب از خستگی حتی لباسامو عوض نکردم
علیرضا که لباس پوشید منم رفتم بیرون
ماشینو که عمو خان برد موتورم رسول،پس باید پیاده بریم
دستشو گرفتم رفتیم سمت فروشگاه
۲۰۰ متری فاصله داشت، حال تاکسی گرفتن هم نبود البته مشکل اینکه پول نیاوردم فقط کارت آوردم، پس همین پیاده بریم 😂
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:چشماش اندازه گردو شد😂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و نود و نهم💛
#رسول
کارام که تموم شد رفتم سایت
اول به سمت اتاق آقامحمد رفتم
رسول:آقا میتونم الان برم پیش رادوین؟
محمد:یه لحظه بیا
رسول:جان؟
محمد:مشخصات مجید توسی رو درآوردی؟
رسول:بله آقا، این عکس پاسپورتش، چیزه دیگه هم ازش پیدا نکردم جز یه خط تلفن که اونم سوخته بود
محمد:خیله خب... علیرضا چطوره؟؟
رسول:😁
محمد:چیه؟
رسول:خدایی صبح نفهمیدید؟
محمد:چیو؟
رسول:من گفتم که موقع احسانو بیدار کردنی علیرضا بلند شد گفت حرف نزن بابا
محمد:علیرضا حرف زد؟؟
رسول:آره😃
محمد:جدی میگی؟یا بازم شوخیه؟
رسول:به جون خودم راسته راسته
محمد:خدایا شکرت
رسول:البته..
محمد:چیشده؟
رسول:با لکنت حرف میزنه،آقا میترسم،میترسم دیگه حرف..
محمد:رسول تازه بهم یه خبر خوب دادی دیگه واسم این قیافه رو نگیر،بعدم همینجوری که خدا علیرضا رو بهت داد، اونم صحیح و سالم، الان نگران نباش، بهتر میشه، یادت که نرفته اون روزا رو؟
رسول:مگه میشه یادم بره؟
محمد:خب،رسول اونموقع ها دکتر بهت گفته بود علیرضا سالم به دنیا نمیاد، یادته بهت چی گفتم؟گفتم تا وقتی خدا هواتو داره نباید نگران باشی،یادته متوسل شدی به کی؟خب دوباره متوسل شو به خوده آقا ابوالفضل(ع) مطمئنم جوابتو میده
رسول:چشم🥺
محمد:حالا میتونی بری
رسول:بااجازه
اومدم بیرون، به سمت سرویس رفتم، چند مشت آب پاشیدم رو صورتم، یکم که حالم بهتر شد رفتم بیرون
به سمت اتاق بازجویی رفتم و به مامور مراقب رادوین گفتم که بیارتش
صندلی رو کنار کشیدم، فکر و ذکرم فقط علیرضا بود
خدایا میشه لکنت زبونش هم خوب بشه؟؟میگن از شما باید زیاد بخوابیم تا زیاد بهمون بدی،میدونم بد کردم،میدونم گناه کردم ولی تو بزرگی کن،بچم درست حرف بزنه
سرمو با دستام گرفتم،چند دیقهای تو همون حالت بودم که در باز شد،مامور همینجوری که دستای رادوین رو گرفته بود داخل شد
لبخندی زدمو بلند شدم به مامور اشاره کردم بره
وقتی درو بست به سمتش رفتم محکم همدیگرو بغل کردیم
رادوین:خوبی؟
از بغلش بیرون اومدم،به سمت صندلی هدایتش کردم
وقتی نشستم لبخندم عمیقتر شد
رسول:خوبم،تو چطوری؟شنیدم حالت بد شده
رادوین:عادی شده واسم،تو بهتری؟پسرت خوبه؟
رسول:خداروشکر
گوشیم زنگ خورد دیدم احسانِ قطع کردمو برگشتم سمت رادوین
رسول:شنیدم خیلی کمک کردی،ممنونم ازت
رادوین:کاری نکردم که
رسول:یه خبر خوب
رادوین:چی؟
رسول:سه روز دیگه دادگاه داری،و من مطمئنم که حکم خیلی..
رادوین:اگه قراره حکم اعدام بدن بهم بگو
رسول:اعدام؟واسه چی اعدام،با اون همه کمکی که کردی حتما تخفیف..
رادوین:من به اون آقای بازجو که قبلا میومد هم گفتم،به قاضی نگید که من کمک کردم
رسول:دیوونه شدی رادوین؟
رادوین:اولا رادوین نه و محمدحسین،دوما خودم میخوام،زوری که نیست
رسول:وقتی یه مادر داری که چشم بهراهراهته،یه پدر داری که منتظره پسرشه،یه برادر داری که دلش میخواد داداشش زنده باشه و بره کنارش آره زوریِ،زندگی زوریِ
رادوین:بببابام؟
رسول:آره پدرت
رادوین:کم دروغ بگو
رسول: دروغ؟من مگه مریضم درباره پدرت دروغ بگم؟ محمدحسین اونا بهت دروغ گفتن، نادر بهت دروغ گفته،اونا با یه سری عکس و فیلم بهت نشون دادن که پدرت فوت شده، ولی اون زندست
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#محسن
محسن:محمدمن برم دیگه
محمد:میری اداره خودتون؟
محسن:آره کار دارم اونجا،بعدش هم یه سر به امیرحسین میزنم میام
محمد:باشه
محسن:راستی رسول رفت با رادوین حرف بزنه؟
محمد:آره،بهش گفتم که درباره پدرش هم بهش بگه
محسن:خوب کردی،باز رسول بهتر میتونه بگه
محمد:آره
محسن:خب پسمن رفتم
محمد:بسلامت
اومدم بیرون،زود به سمت پارکینگ رفتمو سوار ماشین شدم
تو راه زنگ زدم به احسان ببینم این بلاخره از خواب بیدار شد یا نه
چند بوق خورد که جواب داد
احسان:سلام بابا
محسن:علیک سلام خوش خوابِ بابا
احسان:😂
محسن:خنده داره احسان؟برو دعا کن من نبودم، رسول خیلی کنترلت کرده
احسان:باور کن اصلا نفهمیدم رسول کی رفت،کی صدا کرد،هیچی نفهمیدم
محسن:بعله
احسان:راستی امیرحسین خوبه
محسن:آره،احسان کجایی که صدا هی قطع و وصل میشه
احسان:یه لحظه بابا....خب خوبه الان
محسن:آره، کجایی؟
احسان:با علیرضا اومدیم فروشگاه
محسن:اها رفتی اون یه تومنو آب کنی
احسان:وای بابا نخندون بیرون زشته،ولی خب کارت آوردم الان،پول عمو جان رو گذاشتم وقتی از شما و رسول و امیرحسینم گرفتم یکم زیاد شد برم آب کنم
محسن:من نمیدونم تو چرا باید مشتلق بگیری؟
احسان:عه بابا مثلا تهتغاری توام
محسن:احسان فکر کنم حالت خوب نیست و قرصاتو نخوردی،الان دیگه تهتغاری من رسوله شما دیگه الان پسر وسطی منی😂
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:بمیرم الهی🤣🌱
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِمََََِِ اََََِِلََََِِلََََِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََحََََِِِِمََََِِِِاََََِنََََِِ اََََِلََََِِِِرََََِِحََََِیََََِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت سیصدم💛
#محسن
با صدای بلند خندیدم
از پشت تلفن هم میتونستم قیافه آویزون احسانو ببینم
احسان:بابااا
محسن:هیس مگه نمیگی فروشگاهی،آبرومو نبری احسان
احسان:میگم بابا نظرت چیه شناسنامهام رو با رسول عوض کنم هوم؟اینجوری من میشم تهتغاری
محسن:شناسنامه رسول به اسم من نیست که
احسان:عه وا، راست میگیدا،عوض نمیکنید؟
محسن:نمیخوام چیزی بهش بگم، اگه خودش خواست میرم ثبتاحوال
احسان:اینجوری که نمیشه،اون بچه شماست باید اسمش تو شناسنامه شما باشه
محسن:ول کن بابا، علیرضا چطوره؟اون کی بیدار شد؟
احسان:زودتر از من بیدار شده این، حالشم خیلی خوبه،اصلا مگه میشه یکی پیش من باشه و حالش بد؟
محسن:اصلا، میگم احسان تو که زحمت کشیدی رفتی خرید، هرچی واسه خونه لازمه بگیر من وقت نمیکنم دیگه برم
احسان:باشه، شما کجایید الان؟
محسن:دارم میرم اداره بعدش هم برم پیشامیرحسین یه سر
احسان:اها باش
محسن:کاری نداری بابا؟
احسان:نه به بچه ها سلام برسون
محسن:چشم
احسان:خدافظ
محسن:خدافظ بابا
تماس رو قطع کردم
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#رسول
لیوان آبو گذاشتم جلوش
از وقتی حرفامو شنید حالش خوب نبود
سرش روی میز بود و هی گریه میکرد
رسول:بسه دیگه،باید خوشحال باشی
رادوین:میخوام برم سلولم
رسول:باش،این آبو بخور یکم بهتر شدی میری
حرف نزد و آروم آبو خورد
دو تا دستاشو گرفتم و لبخند زدم
رسول:نمیدونم چقدر بهم اعتماد داری،ولی بهت قول میدم که زود میری پیش خانوادهات،قول میدم خودم میرم باهاشون حرف میزنم و میگم که داستان از چه قراره
رادوین:نه نگو
رسول:وا چرا؟
رادوین:ازم متنفر میشن
رسول:نمیشن،یکم پیاز داغشو زیاد میکنم غصه نخور😂
رادوین:مرسی
رسول:این هیچی از لطفی که تو در حقم کردی رو نمیگیره
رادوین:اون که وظیفه بود
رسول:اینم وظیفه منه
رادوین:😄
رسول:خوبی دیگه؟مطمئن باشم؟میخوای به پزشک بگم بیاد
رادوین:نه بابا خوبم رفیق
رسول:خداروشکر
رادوین:حال پسرت خوبه؟شنیدم که روژین اونو گرفته
رسول:خوبه، چیزی راجعبه روژین میدونی؟
رادوین:فقط اینکه نامزد ساموئلِ همین،چیزی ازش نه من میدونم نه نادر
رسول:خب ولش،من کار دارم باید برم،فقط اینکه میرم پیش خانوادهات،نگران نباش
رادوین:ممنونم ازت
رسول:خواهش میکنم،کاری نداری؟
رادوین:نه
از دوربین اشاره کردم که بیان داخل
همون لحظه در باز شد مامورش وارد شد
لبخندی بهش زدمو سر تکون دادم
اونم جوابمو با یه لبخند داد
رادوینو که بردن منم پاشدم رفتم بیرون
زود پایین رفتمو نشستم پشت سیستمم
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#مهدی
یه ساعت مرخصی گرفتم تا برم امیرحسینُ ببینم
واقعا رکورد زده تو یه ماه دوبار تصادف کرده تو خانواده ما
در اتاقو باز کردم وارد شدم، تختهای بغلش هم دوتا مرد رو بستری کرده بودن، ولی خب پرده ها کشیده شده بود
دستش روی سرش بود و چشمهاش هم بسته بود
مهدی:بیداری؟
دستشو برداشت،لبخندی زد
امیرحسین:سلام عمو
مهدی:سلام عزیز عمو، چطوری؟
امیرحسین:خوبم چه خبر؟
مهدی:هیچ، ماموری که فرستادم تا مراقبت باشه کو؟
امیرحسین:رفت نماز بخونه، علیرضا خوبه حالش؟
مهدی:آره خوبه
امیرحسین:کجاست؟پیش عمه؟
مهدی:نه احسان موند
امیرحسین:اون که میگفت میخواد بره اداره
مهدی:چرت گفته،بنده خدا رسول به غلط کردن افتاده بود،مگه بیدار میشد، انگار مرده بود
امیرحسین:دور از جونش
مهدی:خب حالا،گفتم انگار،بعدم دیگه من عجله داشتم نتونستم وارد عمل بشم
امیرحسین:امروزو بهش حال دادین
مهدی:آره دیگه گفتم امروز یکم خوش باشه با خواب،از فردا جوری بیدارش میکنم که به غلط کردن بیفته و خوابشو درست کنه
امیرحسین:عمو، بابا تو این ۳۰ سال نتونست اینو درست کنه، تو چجوری میخوای یه شبه خوابشو درست کنی؟معجزه میکنی؟
مهدی:نوچ،بشین و تماشا کن بلایی به سرش بیارم که دیگه اصلا نخوابه😂
امیرحسین:از دست شما😂
مهدی:خنده بسه،درد نداری امیر؟
امیرحسین:درد که،نه زیاد ولی خب
مهدی:خب چی؟
امیرحسین:دستم خیلی درد میکنه،سردردم دارم
مهدی:به دکتر گفتی
امیرحسین:صبح اومد معاینهام کرد بهش گفتم،اونم گفت طبیعیه
مهدی:خب پس چیزی نیست خوب میشی
در اتاق زده شد و بعد محسن وارد شد
مهدی:عه داداش تو اینحا چیکار میکنی؟
محسن:علیک سلام
مهدی:ببخشید سلام
محسن:اومدم یه سر به امیرحسین بزنم،خوبی بابا
امیرحسین:بله خوبم،میشه مرخصم کنید؟حالم بههم خورد از اینجا
مهدی:تا دو دیقه پیش عمه من بود نمیگفت درد دارم
محسن:کجات درد میکنه بابا؟
مهدی:دست،سر
امیرحسین:طبیعیه بابا،خوبم
محسن:فعلا که دکترت نیست،مرخص هم نمیتونم بکنمت،عصری دکتر میاد معاینهات میکنه بعد مرخصی،اونموقع من نمیتونم بیام مهدی تو هستی؟
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:اوه اوه بیچاره احسان😂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت سیصد و یکم💛
#مهدی
مهدی:نه بابا داداش من یه ساعت مرخصی گرفتم کلا
محسن:خیله خب باشه،به حامد میگم بیاد
امیرحسین:نمیخواد بابا، حامد بفهمه که دنیا میفهمن چیشده
مهدی:راست میگه، به یکی از بچه ها میگم بیاد
محسن:خب پس
امیرحسین:پروندهتون کی تموم میشه؟
محسن:چطور؟
امیرحسین:همتون دارید کنار هم کار میکنید خب😕
محسن:داره تموم میشه، ولی حسودی اصلا بهت نمیاد امیرحسین
مهدی:به این هیچی نمیاد
امیرحسین:عمو هم هموهای قدیم
یه مشت زدم به بازوش که اخم هاش رفت تو هم و صدای اعتراض محسن بلند شد
محسن:مهدییی،نمیبینی درد داره
مهدی:ولم کن تورو جدت محسن، اولا زدم به بازوی دست راستش،بعدم این همه بهش محبت کردم الاغ هیچ کدومو نمیبینه
محسن(آروم):آبرو واسه من نذاشتی مهدی،مریض اینجا خوابیده،الاغ یعنی چی آخه
مهدی:الاغ حیوونیاست که ازش برای حمل و نقل بار استفاده میکردند،البته فکر کنم الانم استفاده میکنن
محسن:😐
مهدی:چیه؟
محسن:چرا بابا واسه تربیت تو وقت نذاشت؟؟
مهدی:حیف که دستش از این دنیا کوتاهه وگرنه میپرسیدم
محسن:امیر چرا از خنده قرمز شدی بابا؟خنده داره واقعا این وضعیت؟
امیرحسین:میشه تموم کنید؟🤣
مهدی:نمیری از بیاکسیژنی؟؟
محسن:دودیقه نمیتونم باشما دوتا تنها باشم،کل شرفم میره
مهدی:عه؟کجا رفت؟بگو برم دنبالش
محسن:خاک تو سر من با این برادر داشتنم
مهدی:وا، داداش داری به این ماهی، تکم من، برو تو مسجد نماز شکر بخون
محسن:حتما اینکارو در اسرعوقت میکنم
مهدی:آفرین
به همدیگه نگاه کردیمو زدیم زیر خنده
لامصب خیلی حال میداد حرص دادن محسن
مهدی:داداش یعنی انقدر که اذیت کردن تو بهم مزه میده، هیچی نمیده
محسن:مهدی میشه یه روز ازم دور باشی؟
مهدی:من آخر چیکار کنم داداش؟میرم ماموریت عصبی میشی چرا رفتی نمیرم میگیبرم؟
محسن:گفتم یه روز،بعدم شما والا وقتی ماموریت میری اون ماسماسکو جواب بدی اوکیم
دست به کمر وایسادمو سکوت کردم،نگاهی به امیرحسین کردم که قشنگ لبو شده بود
مهدی:هوی الاغ نخند
محسن:مهدی میگم این واژه رو نگو
مهدی:واژه نمیگم که من میگم الاغ، بعدم الاغ به این حیوون خوبی،نجیبه
محسن:الاغ نجیبه؟
مهدی:مگه به الاغ نمیگن نجیب؟
امیرحسین:وای خدا🤣
محسن:😂حالت خوبه مهدی؟نگرانتم،میترسم تو به جای امیرحسین تصادف کرده باشی مغزت جابه جا شده باشه
مهدی:دست شما درد نکنه
با زنگ خوردن گوشیم از اتاق بیرون اومدم و تماسو وصل کردم
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#امیرحسین
امیرحسین:آخيش، چقدر خندیدم
محسن:خداروشکر،درد نداری بابا؟
امیرحسین:نگران نباش بابا،خوبم،این دردا که چیزی نیست
محسن:از دست تو من چیکار کنم؟آخه چرا حواستو یکم جمع نمیکنی
امیرحسین:باور کن نفهمیدم چیشد اصلا،داشتم میومدم سمت خونه دیدم علیرضا داره بهم نگاه میکنه فکر کردم ازم ترسیده نخواستم اذیتش کنم واسه همین یه قدم عقب رفتم که ماشین زد بهم
محسن:مهم نیست،خداروشکر الان هم تو حالت خوبه هم علیرضا
امیرحسین:ولی اونکه درست نمیتونه حرف بزنه..بابا اگه تا آخرش اینجوری موند من چه خاکی تو سرم بریزم
مهدی:خاک رس
عمو اومد کنارم و دوباره اون قیافه اخمو رو به خودش گرفت
مهدی:علیرضا خوب میشه،حالا معلوم نیست زمانش کیِ ولی مهم اینکه خوب میشه،بار دیگه ببینم خودتو مقصر میدونی جور دیگهای باهات رفتار میکنم فهمیدی یا دوباره بگم؟
امیرحسین:ببخشید
مهدی:من باید برم اداره خدافظ
محسن:بسلامت
امیرحسین:خدافظ
عمو رفت بیرون بابا گوشه تخت نشست و دوباره از اون لبخندای مهربون که واسش جونمو هم میدادم زد
محسن:نگران نباش،بعدم مهم اینکه ترسش ازت ریخته
امیرحسین:😊خداروشکر
محسن:خب چند دیقه صبر کن برم یه چی بخرم بیام
امیرحسین:نمیخواد بابا
محسن:من میخوام ولی
بابا هم رفت بیرون
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:چقدر خوبه که یکی هست که همیشه حواسش بهت هست🙂🌹
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت سیصد و دوم💛
#رسول
تا شب مشغول بودیم،با اینکه تموم سوژه ها دستگیر شده بودن ولی خب بازم سرمون شلوغ بود
پروندههای کوچیک و بزرگی که بهمون میدادن کارام توی معاونت هم بود قشنگ جونمو میگرفت
این بچه های نامرد هم چون این مدت زیاد تو سایت نبودم داشتن تلافی میکردن هرچی کار داشتنو نداشتن دادن من انجام بدم
خدایی این کار ناحقی نیست
تمام گزارشاتو برداشتم رفتم بالا
یکی دیگه از معضلها هم این پلههای سایتِ
در اتاق رو زدم
رسول:آقا بفرمایید اینم گزارشا
محمد:بزارش رو میز، رسول اینام برو پیگیری کن واسم بفرست
رسول:چشم
محمد:راستی رسول کارت تموم شد با سعید برین سراغ اون مجید توسی
رسول:بله چشم
محمد:بسلامت
دوباره رفتم پایینو نشستم پشت سیستم، ۱۰دیقهای کارم طول کشید زود همه اطلاعات رو فرستادم رو سیستم آقامحمد،
وسایلم رو جمع کردم و زنگ زدم به بچه های فنی و گفتم دسترسی رو ببندن
داوود:سلام بر داداش رسول
رسول:علیک سلام، چه عجب شما ها پیداتون شد،به جون خودت عصر تمام کارایی که انداختید بهم تموم شد
داوود:🤣
رسول:درد
فرشاد:سلام سلام،وا داوود چته
رسول:هیچی،سعید کجاست؟
فرشاد:نمازخونه
رسول:با سیستمم که کاری ندارید؟میخوام برم
فرشاد:نه داداش
رسول:پس خدانگهدار
داوود دستی رو شونم زد و دوباره نیشش شل شد
اخمی براش کردمو مرضی زیر لب گفتم
زود رفتم تو نمازخونه
رسول:فرشید
فرشید:جانم؟
رسول:سعید کو؟
فرشید:اونا ها خوابه
رسول:مرسی
به سمتش رفتم
رسول:سعید، سعید پاشو
سعید:جان؟
رسول:پاشو باید بریم سر موقعیت
سعید:تو برو من میام
رسول:تو ون منتظرم
سعید:باش،یه لیوان آب بخورم میام
رسول:اوکی
رفتم پایین سوار ون شدم
رسول:سلام حسین آقا
حسین:سلام آقا رسول خسته نباشی
رسول:ممنون
حسین:کجا برم؟
رسول:میگم حالا
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#سعید
به صورتم آب زدم یه لیوان آب سرد خوردم تا خوابم بپره، رفتم پایین
نشستم تو ون
حسین راه افتاد
سعید:چیکار باید کنیم؟
رسول:باید بریم اونجا، بچه هامون وارد عمل بشن برای کار گذاشتن شنود و دوربین
سعید:خب پس
تا رسیدن هیچ حرفی نزدیم
وقتی جای امنی مستقر شدیم رسول به بچه ها زنگ زد و گفت که میتونن وارد عمل بشن
منم به همراهشون رفتم داخل تا کمکشون کنم
توی یه خونه ویلایی کوچیک زندگی میکرد
زود کارمون رو انجام دادیم و رسول تست کرد
هیچ مشکلی وجود نداشت
داشتم وسایل رو جمع میکردم که صدای رسول تو گوشم پیچید
رسول:داره وارد کوچه میشه سریع بیاید بیرون
نگاهی به هم انداختیم و زود رفتیم تو حیاط
درو آروم باز کردمو سرکی کشیدم هنوز به این سمت نزدیک نشده بود رفتیم
بیرون
ما که در اومدیم و پیچیدیم تو یه کوچه فرعی اونم وارد خونه شد
زود سوار ون شدم
سعید:چیشد؟
رسول:فعلا هیچی
سعید:تا کی باید اینجا باشیم؟
رسول:چطور؟خوابت میاد هنوز؟
سعید:نه بابا، خواب چیه،پرید
رسول:😂فعلا که اینجاییم
سعید:میگم از مهرداد چهخبر؟
رسول:اخ اخ دست رو دلم نزار سعید،چند روز پیش زنگ زد نزدیک بود از ترس سکته کنم
سعید:چرا؟
رسول:هی میگفت گوشی رو بده به علیرضا،منم پیچوندمش دیگه گفتم مریض شده خوابه،دو روز پیشم زنگ زده بود مجبوری گفتم با احسان و امیرحسین رفته بیرون
سعید:ای بابا،میگم میخوای بهش بگو
رسول:شوخیت گرفته سعید؟تو مهردادُ نمیشناسی؟اون خط رو علیرضا بیفته پدر منو درمیاره
سعید:حالا میخوای چیکار کنی؟بلاخره که همش نمیتونی بهش بگی خوابه یا رفته بیرون شک میکنه
رسول:فقط دعا کن،دعا کن زودتر حالش خوب بشه
سعید:بردی پیش دکتر؟منظورم بعد از حرف زدنشِ
رسول:بنظرت وقت کردم سعید،صبح به دکترش زنگ زدمو براش توضیح دادم چیشده، اونم گفت نگران نباش خوب میشه، دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره
سعید:خب دکتر گفته خوب میشه دیگه
رسول:آره خوب میشه ولی زمانش مهمه،اگه فردا مهرداد یهو گفت علیرضا رو بیار چه خاکی تو سرم بریزم، این مدت زیاد پیچوندم دیگه نمیشه
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:دکتر گفته خوب میشه..(:🥲❤️