(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت سیصد و دوم💛
#رسول
تا شب مشغول بودیم،با اینکه تموم سوژه ها دستگیر شده بودن ولی خب بازم سرمون شلوغ بود
پروندههای کوچیک و بزرگی که بهمون میدادن کارام توی معاونت هم بود قشنگ جونمو میگرفت
این بچه های نامرد هم چون این مدت زیاد تو سایت نبودم داشتن تلافی میکردن هرچی کار داشتنو نداشتن دادن من انجام بدم
خدایی این کار ناحقی نیست
تمام گزارشاتو برداشتم رفتم بالا
یکی دیگه از معضلها هم این پلههای سایتِ
در اتاق رو زدم
رسول:آقا بفرمایید اینم گزارشا
محمد:بزارش رو میز، رسول اینام برو پیگیری کن واسم بفرست
رسول:چشم
محمد:راستی رسول کارت تموم شد با سعید برین سراغ اون مجید توسی
رسول:بله چشم
محمد:بسلامت
دوباره رفتم پایینو نشستم پشت سیستم، ۱۰دیقهای کارم طول کشید زود همه اطلاعات رو فرستادم رو سیستم آقامحمد،
وسایلم رو جمع کردم و زنگ زدم به بچه های فنی و گفتم دسترسی رو ببندن
داوود:سلام بر داداش رسول
رسول:علیک سلام، چه عجب شما ها پیداتون شد،به جون خودت عصر تمام کارایی که انداختید بهم تموم شد
داوود:🤣
رسول:درد
فرشاد:سلام سلام،وا داوود چته
رسول:هیچی،سعید کجاست؟
فرشاد:نمازخونه
رسول:با سیستمم که کاری ندارید؟میخوام برم
فرشاد:نه داداش
رسول:پس خدانگهدار
داوود دستی رو شونم زد و دوباره نیشش شل شد
اخمی براش کردمو مرضی زیر لب گفتم
زود رفتم تو نمازخونه
رسول:فرشید
فرشید:جانم؟
رسول:سعید کو؟
فرشید:اونا ها خوابه
رسول:مرسی
به سمتش رفتم
رسول:سعید، سعید پاشو
سعید:جان؟
رسول:پاشو باید بریم سر موقعیت
سعید:تو برو من میام
رسول:تو ون منتظرم
سعید:باش،یه لیوان آب بخورم میام
رسول:اوکی
رفتم پایین سوار ون شدم
رسول:سلام حسین آقا
حسین:سلام آقا رسول خسته نباشی
رسول:ممنون
حسین:کجا برم؟
رسول:میگم حالا
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#سعید
به صورتم آب زدم یه لیوان آب سرد خوردم تا خوابم بپره، رفتم پایین
نشستم تو ون
حسین راه افتاد
سعید:چیکار باید کنیم؟
رسول:باید بریم اونجا، بچه هامون وارد عمل بشن برای کار گذاشتن شنود و دوربین
سعید:خب پس
تا رسیدن هیچ حرفی نزدیم
وقتی جای امنی مستقر شدیم رسول به بچه ها زنگ زد و گفت که میتونن وارد عمل بشن
منم به همراهشون رفتم داخل تا کمکشون کنم
توی یه خونه ویلایی کوچیک زندگی میکرد
زود کارمون رو انجام دادیم و رسول تست کرد
هیچ مشکلی وجود نداشت
داشتم وسایل رو جمع میکردم که صدای رسول تو گوشم پیچید
رسول:داره وارد کوچه میشه سریع بیاید بیرون
نگاهی به هم انداختیم و زود رفتیم تو حیاط
درو آروم باز کردمو سرکی کشیدم هنوز به این سمت نزدیک نشده بود رفتیم
بیرون
ما که در اومدیم و پیچیدیم تو یه کوچه فرعی اونم وارد خونه شد
زود سوار ون شدم
سعید:چیشد؟
رسول:فعلا هیچی
سعید:تا کی باید اینجا باشیم؟
رسول:چطور؟خوابت میاد هنوز؟
سعید:نه بابا، خواب چیه،پرید
رسول:😂فعلا که اینجاییم
سعید:میگم از مهرداد چهخبر؟
رسول:اخ اخ دست رو دلم نزار سعید،چند روز پیش زنگ زد نزدیک بود از ترس سکته کنم
سعید:چرا؟
رسول:هی میگفت گوشی رو بده به علیرضا،منم پیچوندمش دیگه گفتم مریض شده خوابه،دو روز پیشم زنگ زده بود مجبوری گفتم با احسان و امیرحسین رفته بیرون
سعید:ای بابا،میگم میخوای بهش بگو
رسول:شوخیت گرفته سعید؟تو مهردادُ نمیشناسی؟اون خط رو علیرضا بیفته پدر منو درمیاره
سعید:حالا میخوای چیکار کنی؟بلاخره که همش نمیتونی بهش بگی خوابه یا رفته بیرون شک میکنه
رسول:فقط دعا کن،دعا کن زودتر حالش خوب بشه
سعید:بردی پیش دکتر؟منظورم بعد از حرف زدنشِ
رسول:بنظرت وقت کردم سعید،صبح به دکترش زنگ زدمو براش توضیح دادم چیشده، اونم گفت نگران نباش خوب میشه، دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره
سعید:خب دکتر گفته خوب میشه دیگه
رسول:آره خوب میشه ولی زمانش مهمه،اگه فردا مهرداد یهو گفت علیرضا رو بیار چه خاکی تو سرم بریزم، این مدت زیاد پیچوندم دیگه نمیشه
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:دکتر گفته خوب میشه..(:🥲❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت سیصد و سوم💛
#رسول
سعید:میخوای بهش بگو خانوادهام علیرضا رو بردن مسافرت
رسول:یه چی میگیا، نمیشه
سعید:میخوای بهش یه شک دیگه وارد کنید
رسول:به دکترش گفتم، گفت شاید جواب نده ۵۰درصد روی ادما تاثیر داره،میترسم
سعید:حالا زیاد بهش فکر نکن، درست میشه
رسول:خداکنه
چند دیقهای سکوت بینمون حکم کرد،چشمم به تصاویر خونه توسی بود و همه حواسم پی عاطفه، چقدر دلم تنگ شده واسش،خیلی وقته نرفتم پیشش،البته وقت نداشتم و مطمئنم ناراحت نیست از دستم
سعید:به چی فکر میکنی؟
رسول:کیو دارم بهش فکر کنم آخه
سعید:پاشو،خودم میشینم تو برو سراغ اونیکی سیستم
باشهای گفتمو جامو عوض کردم
سعید:خب این الان گرفته خوابیده، کی حکم دستگیریش میاد؟
رسول:نمیدونم، فعلا چند روزی باید روش سوار باشیم، این سوژه مهمیه
____
دوساعت بعد
تو این دوساعت هیچ کاری نکرده بود جز تلویزیون دیدن و خوردن و سیگار کشیدن
چشم هامو ماساژ دادم
گوشی سعید زنگ خورد
حواسم رفت سمت اون
سعید:جانم آقا؟
محمد:...
سعید:بله آقا،رسولم کنارمه
محمد:...
سعید:هستیم آقا
محمد:...
سعید:چشم آقا، بچه ها که اومدن ماهم میایم
محمد:...
سعید:خدانگهدار
رسول:چی گفت؟
سعید:قراره ما بریم اداره، دوتا از بچه ها بیان اینجا
رسول:خداروشکر
سعید:😂چطور؟
رسول:بابا چشمام داره میسوزه
سعید:نیم ساعتم تحمل کنی تمام
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#محسن
ساعت ۱۰ شب بود و ما هنوز مشغول بودیم
کاغذای جلوم رو گذاشتم توی پوشه بردم تو اتاق محمد
محسن:چه خبر؟
محمد:بچه ها شنود و دوربین کار گذاشتن تو خونه توسی
محسن:بهتر نبود زودتر دستگیری رو شروع کنیم؟
محمد:نه هنوز،خادمی تمام اطلاعات رو فرستاده واسه این آقای توسی،باید بفهمیم واسه کی ارسال میکنه و رابط هاش کیا هستن
محسن:خسته شدم دیگه
محمد:تموم میشه
محسن:امیدوارم
در اتاق زده شد برگشتم سمت در دیدم رسول و سعید اومدن
رسولوسعید:سلام آقا
محمد:سلام خسته نباشید
محسن:سلام
محمد:خب چیشد؟
سعید:شنود و دوربین هارو وصل کردیم
رسول:از وقتی هم که رفته خونهش کاری نکرده جز خوردن و خوابیدن
محمد:ممنون بچهها، برید یکم استراحت کنید، امشب کدومتون شیفته؟
سعید:داوود
محمد:خب پس شما میتونید برید خونه، صبح بیاید
سعید:چشم بااجازه
سعید رفت بیرون و رسول موند
محمد:خب استاد رسول چی کار کردی؟
رسول:تمام اطلاعاتی که قرار بود بعضی ها براتون پیدا کنن رو آوردم
محمد:😂خسته نباشی، بزار رو میز بعدا میبینم
رسول:هعی، چشم
محسن:چیشده؟
رسول:هیچی این نامردا همه کاراشونُ ریختن سر من بعد ادای خستههام در میارن
محسن:حالا حرص نخور
محمد:اگه اونا کار نمیریختن سرت خودم میریختم، اصلا نگران اون نباش، اتفاقا برو خداروشکر کن که اونا کار ریختن سرت
رسول:چقدر من بدبختم
محمد:برو رسول، برو که به شدت کار دارم و وقت این حرفا الان نیست
رسول:کمک کنم؟
محمد:خیر،لازم نیست بدو برو استراحت کن که نیروی خسته بدرد من نمیخوره
رسول:باش
رسولم رفت بیرون
محمد:چه کارهای محسن؟
محسن:چطور؟
محمد:هیچی،با رسول برید خسته شدین
محسن:تو نمیری؟
محمد:یه ساعتی کار دارم
محسن:محمدد
محمد:چرا جوش میاره برادر میرم حالا
محسن:همین الان
محمد:به قول بعضی ها گیر دادیا
محسن:محمد تو الان باید کنار زنت باشی،کل روز که سرکاری حداقل شبا زود برو، مردن که نیست
محمد:میرم برادر، یه ساعت دیگه میرم
محسن:از دست تو پیر شدم این مدت، فقط دعا دعا میکنم زودتر جمع کنم برم اداره خودمون تا کمتر حرص بخورم
محمد:😂من دعا میکنم دیرتر برید
محسن:چرا اونوقت؟
محمد:تو فکر کن دلم تنگ میشه واست
محسن:اونو نگو که اصلا باورم نمیشه
محمد:محسن تو امشب با من بدجور لج کردی،برو الان منم میرم
محسن:تو که امروز ماشین نیاوردی،پاشو میرسونمت
محمد:میرم با تاکسی
محسن:پایین منتظرتم
محمد:محسن من...
محسن:خدانگهدار
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:کلکل دوتا فرمانده😂😉
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت سیصد و چهارم 💛
#محسن
رسولو صدا کردمو باهاش رفتیم پارکینگ
رسول نشست پشت
منم وایسادم تا محمد بیاد
چند دیقهای گذشت که بلاخره آقا اومدن
محسن:نمیومدی؟
محمد:برگردم؟
محسن:محمد بشین
محمد:😂چشم
محمد هم نشست جلو و منم پشت فرمون
حرکت کردم سمت خونه محمد
تو راه هم کلی حرف زدیم
رسول:آقامحمد
محمد:بله؟
رسول:بچه معلوم نشد دختره یا پسر؟
محمد:نه برادر من، تو هر روز باید بپرسی اینو و منم یه جواب باید بدم
رسول:خب ذوق دارم
محمد:دوهفته صبر کنی معلوم میشه
رسول:امیدوارم
گوشی رسول زنگ خورد،
با دیدن پشت خط رسول یدونه محکم زد تو سرش
رسول:بدبخت شدم
محسن:چیشده؟
رسول:بابا بیا جواب مهردادُ بده بگو رسول نیست
محسن:رسول من چی بگم آخه تابه حال باهاش حرف نزدم
رسول:وای،آقامحمد توروخدا بیا تو جواب بده، این الان میخواد بگه گوشی رو بدم به علیرضا
محمد:بده
رسول:مرسی
محمد گوشی رو گرفت و جواب داد
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#مهرداد
شامو که خوردیم مامان و آرزو مشغول ظرف شستن شدن البته خوردن که چه عرض کنم، بهتره بگم بازی با غذا کردم فقط
کامرانم رفت سراغ شطرنج و با،بابا بازی کرد
بلند شدم رفتم تو اتاق
این مدت رسول بدجور رو اعصابم رژه میرفت، مطمئنم اتفاقی افتاده و نمیخواد بهم بگه
خوبه نزدیک ۲۰ ساله باهم رفیقیم،بگه سلام میدونم چی تو دلشِ
شماره خونشو گرفتم چند بوق که خورد یادم اومد اونجا نیست
شماره خودشو گرفتم
قشنگ پتانسیل خفه کردن رسولو داشتم
نزدیک بود قطع کنم که بلاخره جواب دادم
خواستم دوتا فحش بارش کنم که صدای آقامحمد تو گوشم پیچید
محمد:سلام مهرداد جان
مهرداد:سلام آقا محمد، خوبید؟
محمد:الحمدلله، چه خبر خانواده خوبن؟
مهرداد:ممنون، رسول کنارتونه؟
محمد:رسول نمیتونه باهات حرف بزنه الان،بعدا خودش زنگ میزنه
مهرداد:اها باش،میگم آقامحمد
محمد:جانم؟
مهرداد:اتفاقی افتاده؟این چند وقت رسول خیلی تغییر کرده نگرانم
محمد:نه نگران نباش، چیزی نشده،یکم سرمون شلوغه
مهرداد:آها، باشه،ببخشید مزاحمتون شدم خدانگهدار
محمد:خدافظ
تماسو قطع کردم، سرمو با دستام گرفتم
چرا اینجوری داره پیش میره زندگی؟
سرم دوباره درد میکرد، این مدت انقدر روم فشار بود که فقط پناه برده بودم به یه دفتر و هر چی دقو دلی داشتم روش خالی میکردمو اونم با خطخطی
در اتاق زده شد و کامران اومد داخل
کامران:چیشده؟
مهرداد:هیچی
کامران:دمقی
مهرداد:دمق نباشم؟اومدم سربار بابا و مامان و تو شدم،دمق نباشم
کامران:این چه حرفیه که میزنی، سربار چیه مهرداد، تو پسر بزرگ این خونهای
مهرداد:هع، بزرگ؟ به چه درد میخوره،وقتی یه جو آبرو واسم نمونده
کامران:مهم اینکه چطوری اون آبروی رفته رو برگردونی همین
مهرداد:چطوری آخه
کامران خواست حرفی بزنه که بابا صدامون کرد
مهرداد:برو بگو مهرداد حالش خوب نبود خوابید
کامران:اما.
مهرداد:شب بخیر
روی تخت دراز کشیدمُ ساعد دستمو هم گذاشتم رو پیشونیم
صدای در اومد، و بعدش صدای کامران که داشت میگفت خوابیدم
به پهلو شدمو پتو رو تا گردن کشیدم روم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:خطخطی دفتر🙂💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت سیصد و پنجم💛
#رسول
آقامحمد و رسوندیم و بعدش هم سمت خونه خودمون رفتیم
آنقدر خسته بودم که تو ماشین خوابیدم
با صدا زدنای بابا چشم باز کردم
محسن:پاشو بابا،بریم بالا بخواب
رسول:باش بریم
از ماشین پیاده شدمو بابا هم ماشینو قفل کرد باهم به سمت آسانسور رفتیم
محسن:رسیدی شامتو میخوری بعد میخوابی
رسول:چشم
محسن:ناهار خوردی رسول
رسول:اگه بگم نه چیکارم میکنی بابا
محسن:گوشتو میپیچونم
رسول:خب پس خوردم
محسن:رسول؟؟🤨
رسول:😅خب ببخشید،وقت نشد بخورم که
محسن:خسته نباشی،فقط امیدوارم که شام بخوری و بهانهای نداشته باشی
رسول:اتفاقا بابا انقدر گشنمه که نگو
آسانسور که رسید سوار شدیم بابا هم طبقه مورد نظر رو زد
محسن:فقط خداکنه این گشنگی شما تاثیری روی وزن و قاشقات داشته باشه
رسول:😂بستگی داره دیگه
محسن:به چی اونوقت
رسول:به اینکه شام چی داریم
محسن:مهدی رسیده باشه شام خوب داریم، وگرنه اگه احسان درست کرده باشه پیشنهاد میکنم نون پنیر بخوریم
رسول:🤣راست میگی بابا؟یعنی انقدر دست پختش تو آفسایدِ؟
محسن:شوخی کردم،دستپختش خوبه
رسول:حرف اولو باور کردم بیشتر
محسن:البته اگه برای خودش درست کرده باشه خوشمزه میشه وگرنه..
رسول:همون نون پنیر
محسن:دقیقا
خندهای کردیم آسانسور که رسید بیرون اومدیم
بابا درو باز کرد منم کفش هامو در آوردم گذاشتم جاکفشی،بابا هم بعد از باز کردن در کنار رفت که کفش ها شو دربیاره
وارد شدم همون لحظه علیرضا بدو اومد سمتم،رو زانو هام نشستم ودستامو بازکردم که پرید بغلم
رسول:سلام نفس بابا خوبی؟
(حرفای علیرضا با لکنت)
علیرضا:شلام بابایی،خوفی
رسول:نفس بابا حالش خوب باشه منم هستم
علیرضا:من که خوفم
رسول:منم خوبم پس،ولی خوفم نه و خوبم بگو
علیرضا:خوبم
رسول:آفرین،تو که بلدی و قبلا هم درست میگفتی پس چرا الان اشتباه میگی
احسان:من اینجوری بهش یاد دادم،سلام
رسول:علیک سلام،بابا احسان عادت میکنه
احسان:خب بکنه،اینجوری که خوبه،قشنگ حرف میزنه
محسن:سلام
علیرضا از بغلم دراومد و رفت پیش بابا
احسان:سلام بابا، خسته نباشی
محسن:ممنون، سلام عزیز بابا بیا بغلم ببینم...آخيش،تموم خستگی بابا دمشو گذاشت روکولش ودر رفت
علیرضا:😂
بابا،علیرضاروبلندکردو رفتن نشستن
منم رفتم تو آشپزخونه و یه لیوان آب خوردم
روی گاز هیچی نبود،خدایا همون غذای بدمزه هم راضی بودم درست کنهها
رفتم بیرون
رسول:احسان خب محض رضای خدا حداقل یه قابلمه خالی میذاشتی رو گاز دلم خوش باشه
محسن:😂گفتم باید نون پنیر بخوریم
احسان:چی چی نون پنیر،ناهار کلی سالاد ماکارانی گذاشتم،جوری گذاشتم که تا۳روز میشه هر شب خورد
رسول:حالا خوشمزه گذاشتی که زیادم هست
احسان:نخور خب
رسول:گشنمه حیف
محسن:ول کنید اینارو،امیرحسینُ کی مرخص کرد
احسان:خوده عمو، گفت مجبوری مرخصی گرفت حالا قراره اضافه کاری وایسه
محسن:خب کجان
احسان:امیرحسین رفت بالا دوش بگیره،عمو هم گفت این تنها باشه یه بلایی باز سرش میاد رفت بالا اونم😂
محسن:از دست این مهدی،به من میگه نمیتونم مرخصی بگیرم بعد گرفته
احسان:دیگه چه کنیم، عمو جانه دیگه
بیخیال صحبت هاشون شدم رفتم سراغ یخچال
ظرف سالاد ماکارانی رو برداشتم یکم واسه خودم ریختم
بعد هم ظرف رو برداشتم رفتم بیرون
احسان:اون واسه شامهها
نشستم کنار بابا و لپ علیرضا رو کشیدم
رسول:گشنمه برادر جان
احسان:جان من؟برم صدقه بدم
رسول:دوبله بده
احسان:حتما
به بابا تعارف کردم که گفت نوش جان
ولی علیرضا خم شد و چنگال رو زد به ماکارانی ها و یکم خورد
خندهای کردم و گفتم
رسول:الهی من قربون تو بشم عزیزکم بیا بخور نوش جونت
علیرضا: بشه
رسول:همون یهزره؟همه رو بخور دیگه
علیرضا:بده
احسان:خوشم میاد به خودم رفته،تعارف اصلا تو کارش نیست
رسول:دقیقا
محسن:احسان برو یکمم بیار واسه رسول
رسول:نه نمیخورم، حالا سر سفره میخورم
احسان:میخواستی هم نمیاوردم،خودت باید میرفتی
رسول:الان چایی هم خودم باید برم
احسان:صد در صد، توی کابینت پایین بیسکویتم هست بیار
بلند شدم و همینجوری به سمت آشپزخونه میرفتم گفتم
رسول:امر دیگه
صدای در اومد و بعدش هم سلام و حرف های همیشگی، میون این حرفا صدای احسان اومد
احسان:دوتا بیشتر بریز
رسول:حتما
۵تا لیوان چایی ریختم، یکی رو برداشتم
یکم نمک و فلفل و پودر قهوه ریختم توش
سینی رو برداشتم رفتم بیرون
سلامی کردمو جویای احوال امیرحسین هم شدم
امیرحسین:خوبم داداش
رسول:خداروشکر
سینی رو گذاشتم روی میز
جوری تنظیم کردم که لیوان با محتویاتشسمت احسان بره
احسان:پس بیسکویت کو
رسول:چند تا دست دارم برادر؟چایی ریختم الان میرم میارم دیگه
احسان:زود تند سریع
رسول:چش
رفتمو ظرف بیسکویت هم آوردم
کنار عمو نشستم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:بخیر بگذره امشب😂
(ღ˘⌣˘)بسم الله الرَحمانَ الََََِِرَحیمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت سیصد وششم💛
#رسول
کنار عمو نشستم،نگاهی به لیوان توی دست احسان انداختم لبخندی زدم
علیرضا رو نگاه کردم که داشت سالادُ میخورد
رسول:خوشمزست؟
علیرضا:اوهوم، بابایی منم کمک کلدم
رسول:جدی میگی؟؟پس این غذا بهترین غذاییِ که من میخورم
علیرضا:لاست میدی؟😍
رسول:الهی بابارسول فدای اون ذوق کردنت بشه عمرم،معلومه که راست میگم
مهدی:علیرضا عمو بیا اینجا،بابارو ول کن دودیقه
علیرضا از بغل بابا بلند شد رفت کنار عمو
دیدم احسان داره چاییشو میخوره
وا چرا این حالش طبیعیه،
کی برداشته پس
بابا و امیرحسین هم خوردن
میترسیدم بخورم، یه چایی من مونده بود یه عمو
خدایا عمو نباشه، بدبخت میشم اینجوری
مهدی:امروز عمو اذیتت کرد؟
علیرضا:نه،تولی باهم بازی تلدیم
مهدی:خوبه دیگه، حالا برو اساببازی هاتو بیار باهم بازی کنیم
علیرضا:باس
علیرضا بدو رفت
یکم از چایی خوردم، نه این نیست
وای بدبخت شدم، احسان خدا خیرت نده ایشالا میمردی اون لیوانُ برمیداشتی
عمو لیوان به دهنش نزدیک کرد من آب دهنو قورت دادم، قشنگ تو این یه دیقه با کلی استرس میتونم بگم چند کیلو کم کردم
عمو یکم از چایی خورد و بعدش دستشو گرفت رو دهنش رفت سمت سرویس
محسن:مهدی، چیشد؟
بابا زود بلند شد رفت پیشش
منم زود بلند شدم واسه خطرات احتمالی پناه گرفتم پشت امیرحسین
اون بنده خداهم ترسیده بود از حال عمو و بلند شد
امیرحسین:چیشده رسول؟عمو خوبی؟؟
رسول:وای داداش یه غلطی کردم که نباید میکردم
عمو اومد بیرون،واییییییییییی چرا دستش رو شکمشه
نگاه عصبی بهم کرد
رسول:عمو ببین بزار توضیح بدم واست، عههه چطوری بگم، آهاا ببین من، یعنی احسان، نه.اَه من میخواستم اون لیوانُ احسان بخوره که اشتباهی شما خوردی.. بعد عمو گه خوردم تو بیخیال شو، جون رسول
احسان:تو بیخود میکنی اصلا ترکیبُ واسه من درست کردی،عمو از..
حرفاحسان تموم نشده بود عمو بدو اومد سمتم
منم زود جیم زدم
وای خدایا عمو رزمی بلده بدبخت شدم
تنها جایی که میتونستم پناه بگیرم پیش بابا بود
رفتم پشتش
رسول:عمو غلط کردم دیگه
مهدی:تو به گور جد و آبادِ شمر خندیدی تو چایی من کوفت و زهرمار ریختی،ببین یا میای چند تا کتک میخوری تا اروم بشم یا اگه خودم بگیرم راهی سرد خونه میشی
احسان:عمو جای منم بزنیا
امیرحسین:وقت گیر آوردی احسانا،عمو حالا بدبخت یه اشتباهی کرد، شما ببخش
مهدی:شما دوتا دهنتونو میبندید یا بیام خودم ببندم
احسان:قفل زدیم خودمون شما زحمت نکش
محسن:مهدی جان ول کن تو، این میخواست انتقام پرویی احسانو بگیره که شانس باهاش یار بود شما چایی رو خوردی،ول کن دیگه برادر، همسایه ها..
مهدی:گور...لا اله الا الله،رسول میای یا..اصلا چرا من دارم باهات با ملایمت حرف میزنم.
رسول:ملایمتت اینه وای به حال بقیهاش
محسن:🤣وای رسول میبینی عصبیه چرا حرف میزنی آخه
مهدی:چه زری زدی هاااان
عمو دوباره اومد، یاخدایی گفتم دویدم
هر جا میرفتم عمو هم میومد و هر چی فحش بلد بودو نبود بهم میبست
دیگه جون از بدنم رفته بود، خدایا غلط کردنو گذاشتن واسه همین الان دیگه
محسن:مهدی بسه دیگههه، اعصاب واسم نذاشتی
مهدی:برو بابا،رسول به خدا وندی خدا صبر نکنی بگیرمت بد میزنمتا
رفتم دوباره پشت امیرحسین قائم شدم
رسول:غلط کردم عمو ببخش دیگه
عمو هم انگار خسته شده بود
نشست رو مبل
مهدی:خیلی احمقی
رسول:خب چیکار کنم، به من چه آخه میخواستم احسان بخوره شما خوردی، من تنظیم کرده بودم احسان بخوره
مهدی:بیا بخور، یالا
رسول:چی؟؟
مهدی:یا لیوانو سر میکشی یا من میدونمو تو
رسول:با خوردن اون بیخیال میشی؟
مهدی:آره بخور
رسول:باش
محسن:چی چی باشه، ناهارم نخوردی معدهات خالیه
مهدی:به من چه
رسول:بابا من ترکیبای سمی تر از اینم خوردم،
مهدی:عه؟؟پس خوردی، الان برمیگردم
رسول:یا خدا، عمو باور کن یه قطره هم نمیتونم از ترکیبای سمی شما بخورم 😂
مهدی:چرا میخندی؟؟
رسول:پوزش
مهدی:درد
علیرضا:باباییُ نزن
مهدی:میخوام بزنمش
علیرضا:نزن
مهدی:یه کوچولو
علیرضا:عهه نه، باهات قهل میتونم
مهدی:هی خدا، باش، هوی رسول اونو نخوری ول کن نیستما
رسول:😂دست شما درد نکنه
مهدی:میگم نخند، دِهَع
رسول:عمو خب این دوتا دارن میخندن منم خندهام میگیره
احسان:به ما چه🤣
محسن:میشه تموم کنید؟چه غلطی کردم اومدما،تو اداره میموندیم دیگه
امیرحسین که از خنده قرمز شده بود احسان از اون بدتر، این مگه زخمی نیست؟اونم که دیشب تصادف کرد، چطوری میخندن؟
رفتم نشستم،خوبه همسایه ها نریختن تو خونه
مهدی:بخور دیگه
رسول:عمو صبر کن یکم نفسم بالا بیاد بعد دیگه
مهدی:تو نخور من میدونمو تو
رسول:باش
امیرحسین:🤣آیی خدایا میشه بس کنید، به خدا درد دارم
مهدی:مگه گرفتیمت؟؟وای خدا رسول تا نزنمت آروم نمیشم
عمو باز بلند شد اومد سمتم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:فقط بخندیم😂😂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی 💛
💛پارت سیصد و هفتم💛
#رسول
عمو باز بلند شد اومد سمتم
زود لیوانو برداشتم سر کشیدم
مزه زهرمار میداد، باز صد رحمت به زهرمار
حالم داشت بد میشد
نزدیک بود بالا بیارم، اَه اَه چقدر مزهاش بده
بدبخت عمو حق داره خدایی بیاد بزنه شَلوپَل کنه
رسول:دیدی که خوردم عمو،بیخیال شو
مهدی:خاک تو سرت،همه رو چرا خوردی احمق،یکم گفتم
رسول:دیگ...
صدای زنگ گوشیم اومد
حالم که داشت بههم میخورد اینم وقت گیر آورده بلند شدمو گوشیمو برداشتم، سعید بود
رسول:جانم،
سعید:زود بیا اداره
رسول:چرا چیشده؟
سعید:توسی داره از کشور خارج میشه واسه همیشه،آقای عبدی دستور دادن دستگیرش کنیم
رسول:الان میام
سعید:باش
رسول:محمد میدونه
سعید:آره تو راهه
رسول:خب ببین سعید واسه چی من بیام اداره، از همینجا میام فرودگاه
سعید:باش زود بیا، به آقامحسنم بگو
رسول:خیله خب
تماسو قطع کردم
سریع سوئیچُ برداشتم
رسول:بریم بابا
محسن:کجا؟
رسول:فرودگاه،سعید گفت سوژه راه میره
محسن:بریم
علیرضا:نه،نه بابایی نلو
نشستم جلوش، دست کشیدم روی سرش
رسول:بابا قربونت بره،زود میرم زود میام
علیرضا:🥺نلو
رسول:دورت بگردم کار دارم باید برم زود میام،قول میدم که صبح بیدار که شدی کنارت باشم،باشه،
علیرضا:نه
علیرضا شروع به گریه کرد، نگاهی به احسان انداختم که فهمید و اومد علیرضا رو تو بغلش
گرفت
زود رفتیم بیرون صدای گریه علیرضا هم تا راهرو به گوشم میخورد و عذابم میداد
ولی خب کار مهمتر بود
با بابا سریع نشستیم تو ماشین و حرکت کردیم سمت فرودگاه
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#محسن
وقتی رسیدیم، محمد بهم زنگ زد و گفت که از ماشین پیاده نشیم
برگشتم دیدم ۱۵،۲۰ متر پایینتر از ما ماشینشون وایساده
چند دیقه گذشت که محمد از ماشین پیاده شد اومد تو ماشین ما نشست
محمد:سلام سلام
رسول:سلام آقا
محسن:سلام،چیشد؟
محمد:فعلا که نرسیده، پروازش ۱ساعتو نیم دیگهاس، ما قبل از رسیدنش مستقر شدیم
محسن:چطور متوجه شدین واسه همیشه میخواد بره؟
محمد:تماس تلفنی که با یه نفر توی دوبی داشت
محسن:اها
رسول:اون نیست
محمد:چرا خودشه،پیاده شید
از ماشین پیاده شدیم بچه هم همینطور
داشت چمدون هاشو از صندق برمیداشت
محمد:آقا مجید توسی
یکه خورد ولی سعی کرد خونسردی خودشو حفظ کنه
مجید:بفرمایید
محمد:طبق این حکم شما بازداشتید
مجید:چی؟؟به چه جرمی؟
محمد:با ما تشریف بیارید معلوم میشه، بچهها دستبند
مجید:چی چی دستبند آقا، من الان پرواز دارم به چه جرمی میخواید منو بگیرید
محمد:عرض کردم معلوم میشه
نگاهی به دستاش کردم که رفت پشت لباسش،اسلحهشو بیرون کشید
محمد زودتر از اون وارد عمل شد و اسلحه روش کشید
بچه هام که مسلح شدن، کاری نمیتونست بکنه واسه همین اسلحهشو انداخت
داوود بهش دستبند زد و بچههام بردنش
فرشاد و رسولم چمدون هاشو بردن تو ماشین
محمد:بریم اداره
مجیدُ که بردن ما هم سوار ماشین هامون شدیم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:بدبخت از ترس کتک لیوانُ سر کشید😐😂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت سیصد وهشتم 💛
#محمد
بچه ها مجید رو بردن تو سلولش
رفتم پیش علی
محمد:خسته نیستی؟
علی:نه آقا جانم در خدمتم
محمد:ببین میتونی بفهمی مجید قبل از اومدن به فرودگاه با کی تماس داشته؟موقعیت اون فرد رو میخوام
علی:آقا چون از خارج کشور بوده نمیشه،مگر اینکه یه تماس داشته باشه تا بتونم ردشو بگیرم
محمد:امشب که نمیشه،حالا بعدا راجعبهش حرف میزنیم
علی:چشم
دستی به شونهاش زدم رفتم سمت اتاقم
محسن:آخه من از دست تو چیکار کنم؟خب درد داری بیا بریم درمانگاه
رسول:نه بابا چیزی نیست خوبم
وارد اتاق شدم
رسول نشسته بود روی صندلی و دستش رو شکمش بود و خم شده بود محسن که اخم کرده بود و بالا سرش وایساده بود
محمد:چیشده؟
محسن:هیچی معدهاش درد میکنه
محمد:چرا؟
محسن:هیچی شوخی کرده با عموش اینم شده وضعیتش
محمد:خب پاشو برو یه درمانگاه
رسول:نمیخواد خوبم
محسن:آخه من به تو چی بگم؟بیماری بچه رفتی تو چایی ادویه ریختی
محمد:بازم اینکارو شروع کردی؟
رسول:متاسفانه عملیات با شکست مواجه شد
محمد:واسه کی درست کردی؟
رسول:توی چایی احسان نمک و فلفل و پودر قهوه فراوون ریختم بعد عمو خورد
محمد:جدی میگی؟؟رسول از اینکارا میکنی با مهدی نکن😂
رسول:به من چه آخه، عمو خودش لیوانو برداشت،بعدم اومد منو بزنه و کلی فرار و اینجور حرفا، آخرش از ترسم لیوانو سر کشیدم
محسن:بهتره بگی با معده خالی، نه ناهار خوردی نه شام خوردی،وای من نمیدونم چند روز دیگه به چه امیدی تورو ول کنم برم اداره خودمون
محمد:رسول منو نگاه
رسول:به جان داداش کارم زیاد بود
محمد:از دست تو
سمت تلفن رفتمو شماره عمادُ گرفتم
عماد:سلام آقا
محمد:سلام کجایی؟
عماد:ادارهام آقا هنوز نرفتم کاری دارین؟
محمد:یه لحظه بیا پیشم
عماد:چشم اومدم
تلفن رو گذاشتم
رسول:به کی زنگ زدین؟
محمد:به عماد
رسول:عه آقا حالم خوبه بخدا، اصلا من برم به کارام برسم
محسن:بیخود بشین ببینم
رسول:چشم
در اتاق زده شد و عماد اومد داخل
عماد:سلام سلام
محمد:سلام عماد جان خسته نباشی
محسن:سلام
عماد:اتفاقی افتاده؟
محمد:آقا رسول معده درد دارن
عماد:علیک سلام استاد
رسول:سلام
عماد:یه بار شد بهم زنگ بزنیم واسه صرف چای؟
محمد:مزه نریز عماد
عماد:خدایی خب راست میگم دیگه،رسول تو چرا همیشه مریضی؟؟مگه اومدنی تو کار نباید سلامت کامل باشی؟
رسول:دیگه شما ببخشید، بعدم مگه من بهت گفتم بیای که منت میزاری رو سرم
عماد:خیر کسی بهم گفت که نمیشه روشو زمین بزنم، چی کوفت کردی معده درد داری؟
محسن:ببین برادر جان،از صبح هیچی نخورده و الانم چایی با ترکیبات ادویه خورده
عماد:خاک تو سرت کنن الهی، تو کی میمیری من راحت بشم؟؟ببین تو بمیری من یه نفس راحت میکشم،اصلا نگران خرج و مخارج ختم و کفنُ و دفن نباش،اصلا نذر دارم خودم پول بدم
محمد:عماد تورو صدا کردم خوب کنی حالشوها
عماد:والا آقامحمد من معجزه بلد نیستم
این سهنقطه باید یه چی کوفت کنه تا اینجوری واسه من آه و ناله نکنه
رسول:کی آه و ناله کردم جلو تو؟؟
عماد:قیافت زاره،منم با عرض معذرت هیچ کاری باهات ندارم، هر غلطی دلت میخواد بکن،
عماد بلند شد و همینجوری اخمشو حفظ میکرد، دست تو جیبش کردو گفت
عماد:رفتی؟
رسول:الان وقت این حرفاست؟
عماد:بهت گفته بودم نری دهنمو باز میکنم
رسول:وقت داشتمو نرفتم؟
عماد:پس پاشو الان بریم، بیکارم که هستی
رسول:میبینی که خوب نیستم
عماد:تا دودیقه پیش خوب بودی، تا دوروز بهت وقت میدم رسول
رسول:کلا دوست داری..
عماد:آره دوست دارم
محمد:میشه بگید چیشده؟چرا اینجوری حرف میزنید باهم؟دوروز دیگه چه خبره؟
عماد:هیچی آقا، پاشو برو یکم عرق نعنا بخور، بهتر میشی، خوب نشدی برو بیمارستان معدهتو شستو شو بده،درضمن اونجا هم میری
رسول:خیله خب چشم میرم،آبرو واسم نذاشتی
عماد:نری که بدترم میکنم
رسول:دست شما درد نکنه
عماد:سر شما درد نکنه، ببخشید آقا،بااجازه
عماد رفت بیرون، معنی این حرفا و کاراشون رو نمیفهمیدم
محسن:وا چرا اینجوری شد
رسول:هیچی، بهم گفته یه جایی برم ولی نرفتم عصبی شده،این کلا اخلاقش همینه،از مهرداد بدتر اینه
محمد:پاشو برو نمازخونه یکم استراحت کن
رسول:چشم، بااجازه
رسول رفت بیرون و محسن هم نشست
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:😐😐
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت سیصد و نهم💛
#احسان
ساعت ۱۲ شب بود ولی بابا و رسول نیومده بودن
چون گشنه بودیم شامو خوردیم دیگه منتظر نشدیم
علیرضا هم که تازه خوابیده بود
روشو پتو کشیدم رفتم بیرون
احسان:عمو یه ساعت دیگه فوتبال لیگ برتر آلمان رو نشون میده،هر دو تیمش واسه کشوره آلمانِ، میبینی؟
مهدی:انتظار داری نبینم؟
امیرحسین:عمو ،بابا بزور میزاره تو فوتبال ایران رو ببینی بعد توقع داری واسه آلمان رو بزاره؟
مهدی:اونا دیگه نیومدن صبح میان
امیرحسین:الان به بابا پیام دادم گفت رسول یکم حالش خوب نیست دیر میان ولی میان امشب
احسان:چرا خوب نیست؟
مهدی:وا چرا
امیرحسین:من چه بدونم
احسان:اون از صبح هیچی نخورده توی اداره هم اگه رفیقاش و فرماندهاش زورش نکنن غذا نمیخوره، بعد این چایی هم سر کشید واسه همین معده درد داره الان فکر کنم
مهدی:اها
امیرحسین:من میرم بخوابم،خستم
مهدی:چقدر میخوابی آخه
امیرحسین:خستم آخه، بدن درد دارم اصلا
مهدی:بیام ماساژ بدم
امیرحسین:آره بیا
مهدی:برو بابا،تعارف زدم
احسان:برو دراز بکش الان میام ماساژت میدم
امیرحسین:دستت طلا،مسواک بزنم بعد
مهدی:میگم احسان پاشو بریم بالا فوتبال ببینیم،محسنم گیر نمیده
احسان:آره،دیگه راحت عمو قشنگ تا صبح بیدار میمونیم، حالا اینارو ول کن بابا رفته تخمه خریده، لامصب انقدر خوشمزهاست که نگو، مزه بهشت میده
مهدی:عه؟خب یه کاسه بردار بزار بمونه اینجا بقیه رو ببریم بالا
احسان:حله، میگم اینجا چایی هست، دیگه بالا درست نکنیم، بریزم تو فلاسک ببریم؟
مهدی:آره بالا هیچی نداریم، من یخچالو از برق کشیدم😂هرچی فکر میکنی نیازه بردار
امیرحسین:زیاد زحمت نکشید، آنتن تلویزیون بالا مشکل داره باید عوضش کنیم،نشون نمیده هیچی
احسان:قضیه منتفی شد که
مهدی:ول کن بابا،محسن بیاد میخواد چیکار کنه؟؟
احسان:بابا که بیاد نمیزاره، اونسری دیگه نخواست پیش عمه و عمو رضا چیزی بگه وگرنه که الان بیاد نمیزاره
امیرحسین:عمو جان قید فوتبالُ بزن، بعدم این تکراره قراره شبکه ورزش نشون بده، ۱_۱ مساوی
مهدی:اِی درد بگیری امیر، کوفت بخوری ایشالا،زشت بشی ایشالا، میمیری زر نزنی؟اَه مزه فوتبالُ ریخت،عوضی،گمشو برو بخواب
امیرحسین:وا😐خب الان اگه میدیدی هم میخواستی کلی غر بزنی که بازی بلد نیستن مساوی کردن، بعدم ناراحت عمو جان بشین فوتبال دیگه ببین
مهدی:کوری؟؟نمیبینی داره شبکه ورزش بسکتبال نشون میده
امیرحسین:خب بشین همینو ببین
مهدی:دهنتو ببند، اصلا احسان پایهای فوتبال چند سال پیش رو دانلود کنم ببینیم؟
امیرحسین:بیکارید؟؟
مهدی:امیر تو میری بخوابی؟؟یا من با روش دیگه وارد عمل بشم
امیرحسین: شب بخیر
احسان:الان میایم
امیرحسین:باش
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#امیرحسین
مسواک زدم بعدش هم رفتم پیش علیرضا، آروم کنارش دراز کشیدم
دستامو حرکت دادم تو موهاش
تو خواب چقدر خوشگلتر و مظلومتر میشه
احسان:چرا اینجا خوابیدی
امیرحسین:میخوام پیش علیرضا باشم
احسان:رسول اومد کجا بخوابه؟
امیرحسین:حالا چی میشه یه شب من بخوابم پیشش؟
احسان:خب بیا منو بخور داداش😂
امیرحسین:هیس بیدار میشه
احسان:چشم، برگرد ماساژ بدم
برگشتم و به پهلو شدم،آروم آروم ماساژ میداد، آخيش، یکی از بهترین ساخته بشر ماساژِ، البته ساخته که نه بهتره بگم ایده بشر
اصلا آدم انگار تو فضاست
چشمامو بستم، دست علیرضا هم گرفتمو گذاشتم زیر گردنم، خیلی حس خوبی بهم میداد،احسان دستام،پاهام،کمرم و شونه هامو ماساژ میداد
امیرحسین:میگم احسان
احسان:جانم؟
امیرحسین:میخواستم بهت دستمزد بدم واسه ماساژت،بعد یادم افتاد کارتمو خالی کردی
احسان:توقع داری خالی نکنم؟مشتلق گرفتم دیگه
امیرحسین:خدایی من خبر فتح قدس هم بهت بدم تو هزار تومن مشتلق به من نمیدی
بعد از من این همه پول گرفتی؟؟احسان من که راضی نیستم،حرومه اون پول
احسان:دهنتو ببند بابا، خدایی ۵ میلیون فقیرت کرد؟؟تازه من رمز دوم کارت اصلیتو نداشتم
امیرحسین:خداروشکر،وگرنه که قشنگ بدبختم میکردی
احسان:برو بابا،ولی ۲تومن تو کارتت موند، البته یک میلیون ششصد و هفتاد و پنج هزار تومن
امیرحسین:ماشاالله، احسان من الان اگه خودم پول لازم داشته باشم چی؟؟
احسان:برادر من این کارتُ تو گذاشتی واسه دکور
امیرحسین:من به گور جد و آباد عمر خندیدم
احسان:ببین دارم ماساژت میدم،پس سکوت کن،همین ماساژ خودش قیمت داره
امیرحسین:فردا نیای بهم بگی من پول میخواما
احسان:باش،حالا هم سکوت اجاره کنیم علیرضا بیدار میشه
دیگه هیچی نگفتم و فقط یه لبخند خیلی عمیق رو لبم اومد
چشم بستم و احسانم به کارش ادامه داد
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:بدبخت امیرحسین😐😂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت سیصد و دهم 💛
#امیرحسین
چند دیقهای گذشتو احسانم مشغول ماساژ دادنم شد
منم تو این فرصت آروم آروم صورت علیرضا رو نوازش میکردم
احسان:بسه؟
امیرحسین:آره بسه دستت درد نکنه،برو پانسمانتُ عوض کن
احسان:میرم حالا،چه ناز خوابیده
امیرحسین:خیلی
احسان:باهات حرفی نزد امشب؟
امیرحسین:زیاد نه ولی خب در حد چند کلمه که حالت خوبه، درد داری، اینو میخوری و اینجور حرفا
احسان:حالا حرف میزنه
امیرحسین:اصلا برام مهم نیست با من حرف بزنه، مهم اینکه درست حرف بزنه، بدون هیچ لکنتی
احسان:خوب میشه حالا، نگران نباش
در خونه باز شد صداش اومد
احسان:بابا و رسولم اومدن
امیرحسین:😂فکر نکنم عمو امشب بتونه فوتبال ببینه
احسان:دقیقا
داشتیم آروم میخندیدم که رسول اومد
رسول:سلام
احسان:سلام چطوری
امیرحسین:سلام داداش،بهتری؟
رسول:آره خوبم،بابا شلوغش کرده
امیرحسین:معده درد داشتی
رسول:یه کوچولو
احسان:شام خوردین
رسول اومد و کنارمون نشست اول بوسه ای روی سر علیرضا زد و بعدش رو به احسان با صدای آرومی گفت
رسول:آره خوردیم
امیرحسین:بابا کو؟
رسول:داره با عمو بحث میکنه
احسان:جدی؟پس بریم که دیدن داره
امیرحسین:یه لحظه وایسا، میگم بچه ها نظرتونِ یکم کرم بریزم؟
احسان:پایهام
رسول:چه کرمی؟؟فقط جان عزیزت موقعی که عمو نباشه، حال و حوصله ظرف شستنُ ندارم
امیرحسین:اتفاقا کرم بریزیم سر عمو
احسان:امیر به عواقب بعدش هم فکر کردی؟؟
امیرحسین:بابا دوتا کتکِ دیگه فوقش
رسول:چی چی دوتا کتکه،بخدا چند ساعت فقط معده دردو تحمل کردم، جون ندارم دیگه
امیرحسین:بابا فقط لب و دهنه..
مهدی:کی لب و دهنه
ترسیده برگشتیم سمت عمو
وای خدا شِکر خوردم گفتم لب و دهنه، اصلا عمو حرف میزنه آدم دو کیلو وزن کم میکنه از ترس
احسان:ههیچی عمو داشتیم شوخی میکردیم
مهدی:ببینم فرفری بهتری تو؟
رسول:بله خوبم
مهدی:خیلی لوسیا، مگه نگفتی بدتر از ایناهم خوردی؟
رسول:خوردن که آره بدترشو خوردم، ولی خب دیگه اون همه دویدیم بعد هم که گشنه بودم یکم معده درد گرفتم ولی چیز مهمی نبود
مهدی:پاشید بیاید بیرون حرف بزنید اون بچه بیدار نشه
امیرحسین:چشم اومدیم
عمو رفت بیرون، هر سهتامون نفس هامونُ بیرون فرستادیم
احسان:دهنت سرویس امیر،از ترس سکته کردم،آخه عقل کل با عمو میشه شوخی کرد؟
رسول:ولی بچه ها بنظرم یکم اشکال ندارهها، دلم هیجان میخواد
امیرحسین:آفرین داداش خودم،پس بیاید جلو تا بهتون بگم چیکار کنید
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#محسن
محسن:تو باز بند و بساط فوتبالُ راه انداختی؟؟؟
مهدی:چی میشه مگه
محسن:امشبو خواهشا نه،حوصله سر و صدا ندارم
مهدی:باش، امشب بخاطر تو کوتاه میام
محسن:چه عجب
مهدی:این پسر الدنگت گفت نتیجه بازیو میخوام چیکار خب
محسن:دستش درد نکنه😂
مهدی:رسول چش بود
محسن:هیچی یکم معدهاش درد میکرد
مهدی:خوب شد؟
محسن:آره، رفیقاش با دعوا و فحش و بزن بزن یکم بهش غذا دادن خورد بهتر شد
مهدی:رفیقاشم از اون رفیقانا
محسن:😂نه بابا، ولی خب عصبی بشن از دستش فرمانده و سایت و اینجور چیزا رو نمیبینن
مهدی:نه خوشم اومد ازشون، حتما باید ببینمشون
محسن:میبینی،شام خوردین؟
مهدی:آره،چایی تازه دمِ واسه خودت بریز من برم ببینم این سه تا چیکار میکنن
محسن:باش،راستی علیرضا کو
مهدی:خواب،راستی داداش
محسن:جانم؟
مهدی:نمیدونم بایر از تو تشکر کنم،از اون آقا محمدتون یا کی،ولی خب خیلی خوشحالم علیرضا و رسول اومدن پیشمون
محسن:چرا از ما،باید از اون بالا سری تشکر کنی،نه تو،بلکه همه
مهدی:من نوکر اون بالا سری که هستم
محسن:برو بگو بیان چایی بخورن،الان میریزم
مهدی:چشم
مهدی رفت تو اتاق منم رفتم تو آشپزخونه
چندتا چایی ریختمو برگشتم تو هال
محسن:کم کن صدای تلویزیونو دیگه
مهدی:وا هنوز بیداریم که
محسن:کم کنی چی میشه؟
مهدی:گربه سوار خر میشه
محسن:چقدر تو نمک شدی جدیداً
مهدی:ای بابا داداش ما نمک بودیم شما دیر متوجه شدی
محسن:از دست تو
بچه ها اومدن بیرون، سلامی دادن که جواب دادم
بعد هم رفتن سه تایی رو مبل نشستن
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:باز چه کرمی ریختن؟؟؟😂😐
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت سیصد و یازدهم💛
#احسان
سه تایی نشستیم روی مبل سه نفره
نقشه امیرحسین خوب بود ولی خب خطر احتمال مرگ هم داشتیم دیگه
آروم زیر گوش امیرحسین گفتم
احسان:عمو تورو خیلی دوست داره پس بنظرم نقشه رو روی تو پیاده کنیم
امیرحسین:رسول تو چی میگی؟
رسول:منم میگم تو بهترین گزینه هستی
احسان:از یه نظر دیگه هم بهتره اینجوری
امیرحسین:از چه نظر
احسان:خطر مرگ منو رسول کمتر میشه
رسول:نه بابا،اگه به عمو باشه همه رو ترور میکنه
خنده آرومی کردیم همه حرفامون آروم بود میشه گفت پچپچ میکردیم
مهدی:چی دارین میگید زیر گوش هم؟بلند بگید خب ماهم بشنویم
امیرحسین:صحبت های برادرانه
احسان:عمو مگه تو حرفایی که با داداشت میزنی رو به ما میگی؟ماهم نمیگیم دیگه
مهدی:عجب بچه پرو هایی هستيدا
محسن:چیکارشون داری آخه،بزار راحت باشن
مهدی:خیلی داری لوس میکنی اینارو
محسن:من که از تربیت بچه هام راضیم
مهدی:متاسفانه من ناراضی هستم،این چه وضعیه،احترام به بزرگتر بلد نیستن
امیرحسین:یه سوال، اگه میخواستید ازمون ایراد بگیرید چرا بهمون گفتید بیایم؟؟
مهدی:دهنتو ببند،بچه پرو،چایی کوفت کن
امیرحسین:من چایی کوفت نمیکنم عمو جانم،من چایی میل میکنم
مهدی:دهنتو میبندی یا پاشم امیر😂
دیگه هیچی نگفتیم،فقط خنده ریزی به این کلکل بچگانه عمو و امیرحسین زدیم
و دوباره ما سه تا نزدیک به هم شدیم و پچپچ شروع شد
احسان:من میگم فردا انجام ندیم،الان هیج کدوم پتانسیل اینو نداریم
رسول:وا چرا
احسان:بابا من که تیر خوردم،امیرحسینم که تصادف کرده بدنش کوفته شده،توام که کلا مریضی
رسول:😂درد
احسان:😂دیگه به کوچیکی خودتون ببخشید،آره داشتم میگفتم، بنظرم بمونه واسه چند روز بعد
امیرحسین:حالا روزش مهم نیست،من با یکی از رفیقام که گریمورِ حرف میزنم،فقط کدوم ناحیه باشه
رسول:بعدا راجعبهش حرف میزنیم،فقط موافقید به بابا بگید، نترسه؟
احسان:بابا مهربونه،بعد اگه بهش بگیم میخواد بگه نه و اینجور حرفا،وقتی نقشه عملی شد یه معذرت خواهی میکنیم تمام
امیرحسین:راست میگه بابا هیچی نمیگه،البته یکم دعوارو میکنهها
احسان:که اونم پیش دعوا های عمو هیچه
امیرحسین:الانم زیاد حرف نزنیم شک میکنن، عمو باهوشه
رسول:خب دستتون درد نکنه من برم بخوابم خستم
امیرحسین:رسول جونم
رسول:جانم؟
امیرحسین:میشه من امشب پیش علیرضا بخوابم؟؟خواهش میکنم
رسول:باش بخواب داداش منم رو زمین میخوابم پیشش
امیرحسین:باش
احسان:میگم یه چیزی
مهدی:🥱چی
احسان:میشه همه باهم تو هال بخوابیم،خیلی کیف میده
امیرحسین:موافقم
مهدی:پیشنهاد خوبیه،پاشید برید رخت خواب بیارید که خستم
محسن:ایشون نبودن میخواستن فوتبال ببینن،؟
امیرحسین:😂حالا بابا نبودی میخواست فوتبال دانلود کنه
محسن:مهدی؟؟؟
مهدی:حالا که نکردم داداش
محسن:نه توروخدا بیا بکن
مهدی:فردا ایشالا،خب پاشید دیگه
احسان:وا عمو جان خیر سرم تیر خوردم،شکمم سوراخ شده، دکتر بهم گفته استراحت مطلق
امیرحسین:منم که تازه تصادف کردم همینجوری که در جریانید
رسول:الان پا میشم برادرا، بخدا لازم نیست بگید چقدر بدبختید،انگار کورس گذاشتن که هر کی بیشتر بگه بدبختم
همه:🤣
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#رسول
با کمک بابا همه رخت و خواب هارو پهن کردم
امیرحسین زود رفت تو اتاق و علیرضا رو آورد گذاشت وسط
یه سمتش احسان خوابید یه سمتش هم امیرحسین
الهی بابا فداش بشه، چقدر ناز خوابیده
عمو رفت گوشهای خوابید منو بابا هم کنار هم
لباس عضو کردمو آروم دراز کشیدم
یه سمتم امیرحسین بود یه سمتم بابا
امشب از اون شبایی بود که خوابم نمیبرد، با اینکه چند ساعت پیش داشتم بیهوش میشدم ولی الان نه
برقا که خاموش شد آروم دراز کشیدم
دوباره تمام حواسم رفت پی گذشته که الان واسم شده خاطره شیرین و تلخ
ترکیب جالبیه، ولی ای کاش کسی تجربه نکنه
کسی مزه تلخ و شیرینُ باهم نبینه
مزه شیرین خوبه ولی وقتی مزه تلخ کنارش میشینه جالب نمیشه،ولی برای من میشه، برای منی که درد دارم جالبه
چشم بستمو رفتم سمت خاطره هامون
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:تلخ و شیرین🥲💔
(ღ˘⌣˘)بسم الله الرحمنالرحیم(ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت سیصد و یازدهم 💛
#رسول
#فلش_بک
خسته از سر کار اومده بودم
عروسکی که واسه بچه گرفته بودم دستم بود
خیلی ذوق داشتم واسه به دنیا اومدنش، البته دختر میخواستم ولی خب، مهم اینکه سالم به دنیا بیاد، پسر و دختر بودنش فرقی نداره
عاطفه:بفرما آقا
لبخندی زدمو از سینی یه لیوان چایی برداشتم
رسول:خودت چی؟
عاطفه:میخوام موهامو شونه کنم،بعدش میریزم واسه خودم
رسول:میشه بدی من؟
عاطفه:موهام درد بگیره...
رسول:نه آروم شونه میکنم
عاطفه:خیله خب باشه
رسول:پس بیا اینجا پشت بهم بشین تا موهای خوشگلتونُ شونه کنم
عاطفه:دیوونه
رسول:خب دیوونه شماییم دیگه
عاطفه:لوس
رسول:😂بیا بشین عاطفه
عاطفه:بزار واسه خودم آلوچه بیارم، فسقله ولش میخواد
رسول:یعنی اون همه پول که من میدم به آلوچه،اگه جمع میکردم الان ثروتمندترین آدم شهر بودیم
عاطفه:وااا،من الان هوس آلوچه کردم خب
رسول:باشه عزیزم، ببخشید بیا بشین
عاطفه:اومدم بعدش موهامو باز بزار
رسول:اونم به روی تخم چشمام
عاطفه:رسول؟
رسول:جان رسول؟
عاطفه:بیشتر منو دوست داری یا این بچه توی شکممُ؟
رسول:دوست داری کدومو بگم؟
عاطفه:معلومه خودمو
رسول:بچه رو دوست دارم
عاطفه:رسووول بخدا زندهات نمیزارم
رسول:صبرکن صبرکن، من بچه بدون تورو میخوام چیکار؟؟بچه رو دوست دارم چون تو دوستش داری، بچه رو دوست دارم چون...
عاطفه:چون؟
رسول:هیچی ولش کن، میگم فردا بریم سفارش تخت و کمد و وسایل خوابش رو بدیم؟
عاطفه:تو کار نداری مگه؟
رسول:میتونم چند ساعت مرخصی بگیرم، اگه نشد میتونی با مهرداد و مادرت بری
عاطفه:باش
رسول:ببافم برات؟
عاطفه:آره
رسول:خرگوشی دیگه؟
عاطفه:مگه بچم؟؟😂
رسول:واسه من بعله، بعدم من هر جور که دوست داشته باشم واست میبافم
عاطفه:نامردی دیگه آقا
رسول:دو دیقه صبر کنی تمومه
عاطفه:میشه خرگوشی نبافی؟؟مگه بچم
رسول:نه
عاطفه:خب
رسول:من اینجوری دوست دارم،میگم عاطفه شب بریم بیرون؟
عاطفه:عزیز من،چجوری بیام من وقتی وضعیتم اینه؟؟بابا خجالت میکشم با این قیافه بیام بیرون، این ۳ ماه هم تموم بشه بعد میریم
رسول:تموم بشه هم اون زلزله نمیزاره که
عاطفه:هوی با بچه من درست صحبت کنا
رسول:راستی قرار بود اگه بچه پسر شد بهم یه شام خوشمزه بدی
عاطفه:تا الان مگه بدمزه دادم؟؟
رسول:والا شما الان چند وقته به من غذا ندادی
عاطفه:رسول میزنمتا،با این وضعم چطوری توقع داری برات غذا بپزم؟بعدم هرشب که بیبی بنده خدا داره شام خوشمزه درست میکنه پس سکوت
سرمو نزدیک بردمو زیر گوشش گفتم
رسول:حرف حق جواب نداره،گردن ما پیش شما از مو باریکتره
عاطفه:باید همینطور باشه،شک داشتی مگه؟
رسول:مطمئن شدم الان
خندهای کردم بوسهای روی موهاش زدم
بعد یکم عقب رفتم دوباره خرسُ برداشتم
عاطفه:خسته نشدی؟
رسول:نه
عاطفه:باور کن فکر کردم اگه بهت بگم پسره کلی ناراحت میشی،آخه اون همه عروسک و لباس دخترونه با ذوق و شوق خریده بودی
رسول:شاید اوایل برام مهم بود که دختر باشه ولی خب الان که دارم فکر میکنم مهم اینکه سالم باشه، فرقی نمیکنه جنسیت بچه
عاطفه:پس بهتره بگی با حرف های آقاجون نظرم تغییر نکرد
رسول:😂آره، خب حالا هم پاشو بریم کنارشون که خیلی گشنمه
عاطفه:باش،صبر کن برم یه لباس گشاد بپوشم، اینجوری روم نمیشه
رسول:منتظرم
عاطفه بلند شد رفت تو اتاق،چند دیقه گذاشت که اومد دیدم شال انداخته رو سرش
با اخم بلند شدمو رفتم سمتش
عاطفه:چیشده؟
شالو از سرش برداشتم و انداختم رو مبل
موهاشو که دو طرف بافته بودم رو دست گرفتم و باهاشون بازی کردم
عاطفه:😂وقتی بچهای هنوز واسه چی باید باور کنم ۳ماه دیگه پدر میشی
مثل خودش خندیدم و دستشو گرفتم
برقارو خاموش کردم رفتیم بیرون
عاطفه آروم راه میرفت، پا قدمش شدمُ تا رسیدن به خونه آقاجون حرف زدیم
رسول:حداقل بزار اسم بچه رو من انتخاب کنم؟خواهش
عاطفه:دیگه چی؟۹ماه من تو شکمم تحملش کنم بعد تو اسم واسش انتخاب کنی؟بیخود
رسول:خب چی میشه
رسیده بودیم به در خونشون، در زدیمو وارد شدیم
بیبی اومد سمتمون و دست گذاشت پشت کمر عاطفه و بردش نشوند
عاطفه:آقاجون میشه یکم پسرتو نصیحت کنی؟
آقاجون:این پسر من باز چیکار کرده؟
عاطفه:میگه اسم بچه رو اون انتخاب کنه
رسول:مگه چی گفتم آخه؟خیر سرم پدرم
آقاجون:پدر باشی، عروس گلم باید خودش انتخاب کنه اسم نوهمو
رسول:خدا بده شانس، طرفداری فقط عروس گلتون؟
بیبی:خب دورت بگردم مادر، هردوتون به یه نتیجهای برسید دیگه
عاطفه:ترکیب اسممون چطوره؟
رسول:چی مثلا؟
عاطفه:علیرضا.. ببین کلا ۳ تا حروف از اسممون رو نداره خوبه ها مگه نه آقاجون،بیبی خوبه دیگه؟
آقاجون:آره دخترم قشنگه
بیبی:انشاءالله زیر سایه پدر و مادر بزرگ بشه
عاطفه:مرسی، خب اسم نفس مامان شد علیرضا
رسول:😐
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:ترکیب اسم...(:
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی 💛
💛پارت سیصد و دوازدهم💛
#رسول
#فلش_بک
عاطفه:چرا اونجوری نگاه میکنی
رسول:علیرضا چه ربطی داره به ترکیب اسم منو تو؟؟
عاطفه:خب حالا کم ضایع کن،رسول اسم علیرضا قشنگه دیگه، توروخدا اسمش باشه علیرضا
رسول:چرا قسم میخوری خب دیوونه، هر چی تو بگی
عاطفه:آفرین، شوهر حرف گوش کنیا
رسول:بودم😂وای بیبی بوی این قرمه سبزی که راه انداختی دارم منو مست میکنه،
بیبی:نیم ساعتم تحمل کنی آماده میشه
آقاجون:چقدر شکمو شدی تو
رسول:خب گشنمه، این عروستون توی خونه هیچی به من نمیده، صبحونه هم نمیده گشنه میرم سرکار
آقاجون:دستش درد نکنه
رسول:😐
عاطفه:چشمات در نیاد ایشالا با این وضعم صبح زود بیدار میشم تا یه چی آماده کنم کوفت کنی گشته نری، بعد میگی هیچی نمیدم؟؟اصلا از این به بعد خودتو بکشی هم نمیدم
رسول:میام اینجا😂
آقاجون:بیخود،اگه راه دادمت بعد نقشه بکش
بیبی:اذیت نکن پسرمو حاجآقا
رسول:الهی رسول فدای بهترین مادر دنیا بشه قربونت برممممم
بیبی:خدانکنه
به عاطفه نگاه کردم که هنوزم اخم داشت، خندهای کردمو لیوان چایی رو به لب هام نزدیک کردم
_____
#حال
سرمو تکون دادم
آروم برگشتم سمت بابا، خواب بود، معلومه اونقدر که امروز سرپا بود خسته شده
دوباره به حالت قبل برگشتم روی کمر خوابیدم دستامو گذاشتم زیر سرم
امیرحسین(اروم):چرا نمیخوابی
رسول:خوابم نمیبره
امیرحسین:معدهات درد میکنه بازم؟
رسول:نه بابا
امیرحسین:پس چی؟
رسول:هیچی، تو چرا نخوابیدی
امیرحسین:انقدر که این پسرت تو خواب ناز میشه و دل میبره، نمیتونم بخوابم
رسول:دل میبره؟😄
امیرحسین:خیلی،میگم رسول
رسول:جانم؟
امیرحسین:ازت معذرت میخوام، نشد بعد از اون اتفاق درست حسابی ازت عذرخواهی کنم
به پهلو شدمو برگشتم سمت امیرحسین، اونم همینکارُ کرد
رسول:د...
امیرحسین:یه لحظه،غفلت من باعث اون اتفاق شد،اگه من یکم حواسمو بیشتر جمع میکردم شاید الان علیرضا همون علیرضای قبلی بود
رسول:چرا خودتو مقصر میدونی؟مگه تو میخواستی که این اتفاق بیفته؟تو نمیخواستی داداش، اصلا مقصر نیستی، پس چرا خودتو اذیت میکنی؟من باید معذرت بخوام که بخاطر علیرضا خونه نمیومدی و کلی درد رو تحمل کردی تو اداره میموندی پس من مقصرم، حتی اگه تو علیرضا رو نمیبردی شهربازی بازم اون عوضیا علیرضا رو میگرفتن، پس غصه نخور
امیرحسین:ولی من مقصر..
مهدی:دهناتونو میبندید یا پاشم؟؟اصلا هر دوتون غلط اضافه کردید بگیرید بخوابید اَه
امیرحسین:😂چشم
آروم خندیدم
امیرحسین:بگیر بخواب یه کلمه دیگه بگیم عمو بلند شده چندتا فن رومون پیاده میشه
رسول:😂شب بخیر
امیرحسین شب بخیر آرومی گفتو برگشت سمت علیرضا
پتو رو کشیدم روی سرم،چشم بستم تا شاید خوابم برد
اگه نمیخوابیدم صبح حتما کسل میشدم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆☆
پ.ن:بدخواب شد بنده خدا مهدی😂🌱