(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی 💛
💛پارت سیصد و دوازدهم💛
#رسول
#فلش_بک
عاطفه:چرا اونجوری نگاه میکنی
رسول:علیرضا چه ربطی داره به ترکیب اسم منو تو؟؟
عاطفه:خب حالا کم ضایع کن،رسول اسم علیرضا قشنگه دیگه، توروخدا اسمش باشه علیرضا
رسول:چرا قسم میخوری خب دیوونه، هر چی تو بگی
عاطفه:آفرین، شوهر حرف گوش کنیا
رسول:بودم😂وای بیبی بوی این قرمه سبزی که راه انداختی دارم منو مست میکنه،
بیبی:نیم ساعتم تحمل کنی آماده میشه
آقاجون:چقدر شکمو شدی تو
رسول:خب گشنمه، این عروستون توی خونه هیچی به من نمیده، صبحونه هم نمیده گشنه میرم سرکار
آقاجون:دستش درد نکنه
رسول:😐
عاطفه:چشمات در نیاد ایشالا با این وضعم صبح زود بیدار میشم تا یه چی آماده کنم کوفت کنی گشته نری، بعد میگی هیچی نمیدم؟؟اصلا از این به بعد خودتو بکشی هم نمیدم
رسول:میام اینجا😂
آقاجون:بیخود،اگه راه دادمت بعد نقشه بکش
بیبی:اذیت نکن پسرمو حاجآقا
رسول:الهی رسول فدای بهترین مادر دنیا بشه قربونت برممممم
بیبی:خدانکنه
به عاطفه نگاه کردم که هنوزم اخم داشت، خندهای کردمو لیوان چایی رو به لب هام نزدیک کردم
_____
#حال
سرمو تکون دادم
آروم برگشتم سمت بابا، خواب بود، معلومه اونقدر که امروز سرپا بود خسته شده
دوباره به حالت قبل برگشتم روی کمر خوابیدم دستامو گذاشتم زیر سرم
امیرحسین(اروم):چرا نمیخوابی
رسول:خوابم نمیبره
امیرحسین:معدهات درد میکنه بازم؟
رسول:نه بابا
امیرحسین:پس چی؟
رسول:هیچی، تو چرا نخوابیدی
امیرحسین:انقدر که این پسرت تو خواب ناز میشه و دل میبره، نمیتونم بخوابم
رسول:دل میبره؟😄
امیرحسین:خیلی،میگم رسول
رسول:جانم؟
امیرحسین:ازت معذرت میخوام، نشد بعد از اون اتفاق درست حسابی ازت عذرخواهی کنم
به پهلو شدمو برگشتم سمت امیرحسین، اونم همینکارُ کرد
رسول:د...
امیرحسین:یه لحظه،غفلت من باعث اون اتفاق شد،اگه من یکم حواسمو بیشتر جمع میکردم شاید الان علیرضا همون علیرضای قبلی بود
رسول:چرا خودتو مقصر میدونی؟مگه تو میخواستی که این اتفاق بیفته؟تو نمیخواستی داداش، اصلا مقصر نیستی، پس چرا خودتو اذیت میکنی؟من باید معذرت بخوام که بخاطر علیرضا خونه نمیومدی و کلی درد رو تحمل کردی تو اداره میموندی پس من مقصرم، حتی اگه تو علیرضا رو نمیبردی شهربازی بازم اون عوضیا علیرضا رو میگرفتن، پس غصه نخور
امیرحسین:ولی من مقصر..
مهدی:دهناتونو میبندید یا پاشم؟؟اصلا هر دوتون غلط اضافه کردید بگیرید بخوابید اَه
امیرحسین:😂چشم
آروم خندیدم
امیرحسین:بگیر بخواب یه کلمه دیگه بگیم عمو بلند شده چندتا فن رومون پیاده میشه
رسول:😂شب بخیر
امیرحسین شب بخیر آرومی گفتو برگشت سمت علیرضا
پتو رو کشیدم روی سرم،چشم بستم تا شاید خوابم برد
اگه نمیخوابیدم صبح حتما کسل میشدم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆☆
پ.ن:بدخواب شد بنده خدا مهدی😂🌱
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت سیصد و سیزدهم💛
#رسول
#چهارروزبعد
پرونده بلاخره بسته شد، قرار بود بابا و بچه ها امروز برن
منو فرشید که مشکلی نداشتیم چون شب بلاخره همدیگرو میتونستیم ببینیم
ولی خب سعید و داوود کلی غر زدن و الانم که بزور ساکت شدن
منم که مشغول نوشتن گزارش کلی بودم که بزارم داخل پرونده و تمام
امضای آخر رو زدم و برگه هارو گذاشتم توی پرونده
دستی رو شونم نشست
برگشتم احسان بود
رسول:به داداش اسی خودم
احسان:اسی چیه؟
رسول:ببین دیشب که خواب بودی منو امیرحسین قرار گذاشتیم به تو بگیم اسی، به امیرحسین بگیم امی، به منم رسی
احسان:😂خب نامردا اینارو با منم هماهنگ کنید دیگه رسی جون
رسول:ولی خب از اونجایی که بنده میشم تهتغاری و خب قاعدتا بچه ها آخر یکم لوس تشریف دارن شما حق اینکه به من بگید رسی رو ندارید، ولی من میتونم بگم امی و اسی
احسان:چرا اونوقت؟گردنت کلفته؟؟
رسول:تو اینجوری فکر کن، آها از صبح کجا بودی؟
احسان:پیش امی
رسول:😂خب؟
احسان:قراره که امشب نقشه رو عملی کنیم به امید خدا، عمو از ماموریت برگشت
رسول:وای باور کن حال ندارم،ماشاالله عمو هم که قطعا تنبیه میکنه خستم
احسان:دهنتو ببندا،با امیر رفتیم با رفیقش حرف زدیم قراره عصری بیاد خونه، آمار گرفتم بابا کار داره تا ساعت ۹ اینا، عمو هم اونموقع ها میاد
رسول:من که نمیتونم عصر بیام
احسان:منو تو مهم نیستیم، امیرحسین باید باشه که هست
رسول:راست میگیا😂
احسان:خب حالا پاشو بریم
رسول:کجا؟
احسان:بریم اداره ما دیگه؟
محمد:چرا اونوقت
با صدای آقامحمد هر دوتامون برگشتیم،زود بلند شدم، بابا هم کنارش بود
احسان:وا خب با ما باید بیاد دیگه
محمد:باید؟؟
احسان:خب..
محسن:رسول کجا بیاد آخه احسان
احسان:یعنی چی خب با ما باید بیاد دیگه
سرمو انداختم پایین و خندیدم، خدایا میشه یه عقلی به داداش من بدی؟؟
محمد:چرا نیروی من باید بیاد اداره مفاسد اقتصادی؟
احسان:نمیشه؟😢
محمد:خیر
محسن:وای احسان، سرت مطمئنی به جایی نخورده؟؟رسول اینجا کار میکنه باید بمونه چرا با ما بیاد آخه
احسان:خب فکر کردم میاد
محمد:نه دیگه از این فکرا نکن احسان جان
احسان:ای بابا
بچه هام بهمون اضافه شدن،
محسن:بریم دیگه؟
محمدامین:بله آقا
محمدامین نزدیکم شد و محکم همدیگرو بغل کردیم
محمدامین:مارو نزاری رو تاقچه خاک بخوریم؟
رسول:این چه حرفیه برادر، شما تاج سری
محمدامین:نه بابا واقعا؟
رسول:بله پس چی
از بغل هم دراومدیم و خندیدم
بعد هم فرشاد اومد بغلم
فرشاد:دلم تنگ شد از الان
رسول:همدیگرو میبینیم بازم
محسن:دیر شد، بابا قرار نیست بریم بمیریم که
رسول:خدانکنه
سعید:راست میگن دیگه، بسه لوسا
داوود:خوبه داشتی تو نمازخونه غر میزدی چرا دارن میرن
سعید:نمازخونه فرق داره تا اینجا،بعدم دهنو ببند
محسن:بیاید بریم، کار دارم
فرشاد:چشم اومدیم، خب دیگه خوشحال شدم دیدمتون خدانگهدار
بچه ها خدافظی کردن رفتن،
بعد از رفتن اونا پرونده رو برداشتم دادم به آقامحمد
محمد:تموم؟
رسول:بله آقا
محمد:خب خسته نباشی
آقامحمد خواست بره که صداش زدم
محمد:بله؟
رسول:رادوین چی میشه؟
محمد:باید چند ماه زندان بره رسول
رسول:میتونم برم پیش خانوادهاش؟
محمد:تو نیازی نیست بری،قراره خودم برم براشون توضیح بدم
رسول:ممنون
آقامحمد که رفت منم وسایلمو جمع کردم
امروز رو قرار بودیم بریم خونه تا یکم استراحت کنیم، منم خب کاری نداشتمُ و دیشب موندم تمام کار هامو انجام دادم، قرار بود فردا یه پرونده دیگه بهمون بدن، واسه همین امروز رو قرار بود فقط با استراحت بگذره
نمیخواستم برم خونه،باید میرفتم سری به بیبی و آقاجون میزدم، این مدت خیلی بهشون زنگ میزدم بعضی وقتا هم میرفتم پیششون
ولی خب الان چند روزی میشه نرفتم
از بچه ها خدافظی کردم و راه افتادم سمت خونه، تو راه یکم خرید کردم
یکم طول کشید تا برسم
اذان ظهر رو داده بودن که رسیدم
درم باز کردم و رفتم داخل
آقاجون داشت کفش هاشو میپوشید
رسول:سلام
آقاجون:سلام پسرم،خسته نباشی
رسول:ممنونم، کجا میرید؟
آقاجون:مسجد بابا، چرا زحمت کشیدی
رسول:وظیفه بود دورت بگردم، برو التماس دعا
آقاجون:محتاجیم به دعا، برو الان حاجخانم هم میاد
رسول:کجا رفته؟
آقاجون:خونه همسایه
رسول:باش
آقاجون که رفت منم رفتم داخل
وسایل رو بردم تو آشپزخونه، زود به سمت قابلمه روی گاز رفتم،بهبه قیمه اخ جون
وسایل رو چیدم توی یخچال
بعد هم رفتم وضو گرفتمو نماز خوندم
بعد از تموم شدن نمازم بلند شدم واسه خودم چایی ریختم، تلویزیونُ روشن کردم
نشستم روی مبل و شبکه هارو بالا پایین کردم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:بدبخت احسان ضایع شد😐😂
(ღ˘⌣˘)بََََِِسََََِِمََََِِ اََََِِلََََلَََهََ اََََِلََََِِرََحََََِِِِمََََِِِِاَنََ اََََِِلََرََحََیَمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی 💛
💛پارت سیصد و چهاردهم 💛
#رسول
یک ربعی گذشت ولی خب حوصلم بدجور سر رفته بود
میدونستم اگه برم خونه خودم باز میخواد حالم بد بشه پس همون نرم،امروز حالم خیلی خوبه پس خرابش نکنم
گوشیمو برداشتم بنده خدا عمه هم زحمت علیرضا رو گردن گرفته
زنگ زدم به خونهشون
چند تا بوق خورد که حامد برداشت
حامد:بله
رسول:سلام پسرعمه خلم
حامد:علیک خل با کی بودی؟
رسول:قاعدتا با شما
حامد:کوفت،بزرگی گفتن،کوچیکی گفتن،احمق یکم تربیت نداره
رسول:چته تو،یه حقیقت رو به روت آوردما
حامد:لا اله الا الله
رسول:بگذریم،چه خبر؟علیرضا که اذیت نمیکنه؟میخوای بیام ببرمش
حامد:هووووی،پیاده شو باهم بریم، برادر جان من عمرا علیرضا رو بدم بهت، بعدم داره بهش خوش میگذره
رسول:نه بابا جدی؟
حامد:پس چی، آنقدر باهم بازی کردیمو خندیدم، یکمم حرص علی رو درآوردیم، کلا روز خوبی بود
رسول:😂خب خداروشکر، میگم علیرضا امروز وقت دکتر داره باید ببرمش
حامد:میشه من ببرمش؟
رسول:زحمت میشه آخه واست داداش، خودم میبرم
حامد:چه زحمتی بابا، میبرمش فقط بهم آدرس میدی؟
رسول:باشه دستت درد نکنه برات میفرستم، ساعت ۵
حامد:باش، تو چه خبر؟
رسول:سلامتی
حامد:کار نداری که؟
رسول:نه اومدم خونه خودم، فقط به علیرضا نگو که اگه بفهمه میخواد گریه کنه
حامد:آها باش
رسول:علی چطوره بهتره؟
حامد:اره خداروشکر خیلی بهتره،دیشب بابا برد دکتر، دوباره از پاهاش عکس گرفتن گفت که استخونش جوش خورده، نیازی نیست یه ماه دیگه بمونه
رسول:خب الان گچ پاهاشو باز کردید؟
حامد:شب قراره بابا بیاد ببرتش
رسول:خب خداروشکر راحت شد
حامد:نه بابا چی چی راحت شد، باید چند جلسه فیزیوتراپی بره تا بتونه پاهاشو خوب تکون بده
رسول:اشکال نداره دوماه تحمل کرده، این چند جلسه هم روش
حامد:اره خب
رسول:علیرضا کجاست
حامد:باعلی داره بازی میکنه
رسول:خب داداش مزاحمت نمیشم دیگه،فقط اگه اذیت کرد بهم زنگ بزن بیام ببرمش
حامد:دهنو میبندی؟
رسول:اوکی😂
حامد:خودم میبرمش دکتر از اونجا میارم خونهتون
رسول:من شب میرم خونه،امروز بابا محسن و بچه ها رفتن اداره خودشون
حامد:جدی؟
رسول:آره دیگه رفتن، وای این احسان سنتی میزنه یا صنعتی؟
حامد:😂چطور
رسول:داره با فرماندهام بحث میکنه میگه رسولم باید باهامون بیاد،آبرو واسم نذاشت
حامد:واای🤣دهنت سرویس احسان،خدایی راست میگی؟
رسول:به جان خودت
حامد:من همین الان بهش زنگ میزنم
رسول:نه بابا زنگ نزن، میخواد پدر منو دربیاره
حامد:باش،حالا فرماندهات چی گفت؟
رسول:هیچی میگفت که رسول چرا باید بیاد نیروی منه و اینجور حرفا
حامد:یعنی پسردایی من از داشتن عقل محرومِ
رسول:دقیقا
حامد:داداش خودتم پسردایی منی
رسول:چقدر نامردی تو حامد
حامد:میدونم داداش میدونم،عه علیرضا صبر کن منم بیام خب،رسول من برم بازی دارن میکنن اینا تنها تنها
رسول:سلام برسون خدافظ
حامد:خدافظ
گوشی رو انداختم رو مبل، باور کن بیبی بعد از نماز نشسته با همسایه ها داره حرف میزنه /:
یه نمیگه پسرم اومده پاشم برم پیشش هعی
رفتم تو آشپزخونه، در یخجالو باز کردم،یه سیب برداشتمو گاز گرفتم
دیگه این سکوت خیلی داشت اذیتم میکرد واسه خودم آهنگ گذاشتم
بعد هم رفتم تو حیاط
روی تاب نشستمُ آروم تکون میخوردم
همش خاطره ها میومد تو ذهنم ولی خب،قرار بود این مدت به سمت خاطره ها نرم و با خانواده جدیدم خاطره بسازم
پس یکم سرعتمُ بیشتر کردم تا فکرم نره سمت گذشته
برگ درختا خشک شده بود و وقتی پاهامو زمین میذاشتم صدای خشخش میداد و کلی کیف میکردم
در حیاط باز شد
تابُ نگه داشتم
دیدم بیبی و آقاجون اومدن
رفتم سمتشون
رسول:یه نگید پسرم اومده برم خونه تنهاست
بیبی:سلام پسرم
رسول:ببخشید سلام
آقاجون:سلام، خب توام میخواستی بیای
رسول:دیگه ببخشید
آقاجون:خواهش،چایی گذاشتی رسول؟
رسول:چایی هست
آقاجون:خب پس بریم خونه
همینجوری سه تایی باهم،هم قدم شدیم
رسول:میگم آقاجون این برگارو جمع کنم؟شلوغ شده
آقاجون:دیروز میخواستم جمع کنم کمرم درد میکرد دیگه نشد،امروز جمع میکنم
دست انداختم رو شونه هاشو چسبیدم بهش
رسول:وقتی پسرت مرد اونوقت بگو خودم جمع میکنم
آقاجون یه اخم ترسناک بهم کرد که خودم بدون اینکه اعتراض کنن بلند گفتم غلط کردم
وارد خونه شدیم،بیبی چادرشو درآورد و رفت نشست
آقاجون که نشست رفتم تو آشپزخونه سه تا چایی ریختم بعد هم از کابینت توت خشک برداشتم یکم ریختم تو ظرف،از اونجایی که آقاجون نمیتونست قند بخوره پس بهتره اینا کنار چایی باشه رفتم بیرون
بیبی:دستت درد نکنه مادر
رسول:نوش جونتون
بیبی:علیرضا چطوره؟
رسول:الحمدلله خوبه،ببخشید من از محل کارم اومدم نشد علیرضا رو بیارم
بیبی:اشکال نداره،همین که خوب باشه برام بسه
رسول:دورت بگردم من
بیبی:خدانکنه
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:خاطره بسازم با خانواده جدیدم...(:
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت سیصد و پانزدهم💛
#رسول
بعد از خوردن چایی و حرفای معمول
پاشدم میزو چیدم، نذاشتم بیبی پاشه اذیت نشه
خورشتُ ریختم توی ظرف و برنج هم همینطور
بیبی و آقاجون هم که اومدن نشستیم و شروع به خوردن کردیم
آقاجون:پدر و برادرات سرشون شلوغه؟
رسول:شلوغ که فقط روزا وگرنه شبا خونهایم
آقاجون:خب پس فردا بیاید اینجا
بیبی:آره مامان جان خیلی وقته میخوام دعوتشون کنم ولی خب گفتم از تو بپرسم بعد حاجآقا گفت فعلا دعوت نکنیم کار دارین
رسول:والا نمیدونم بهشون میگم خبر میدم
بیبی:خانواده عمهتو هم دعوت کنیا
رسول:خبر میدم بیبی، وای خدا چقدر خوشمزه شده
بیبی:نوش جان
رسول:میگم آقاجون از باباحسناینا خبری نداری؟
آقاجون:چند بار زنگ زدن
رسول:وای به منم زنگ زده مهرداد مجبوری بهش گفتم که علیرضا نیست یا مریض شده و اینجوری
آقاجون:بهشون میگفتی خب
رسول:چی بگم بهش آخه آقاجون؟میدونی که
بیبی:آخرش که چی پسرم؟خدایی نکرده اگه طول بکشه چی؟
قاشقُ گذاشتم روی روی ظرف و سرمو جواب دادم
رسول:دلم نمیاد نگرانشون کنم، اونا الان کلی مشغله دارن، دوست ندارم علیرضا هم اضافه بشه، بعدم دکترش میگه وضعیتش خیلی خوبه
بیبی:خداروشکر که خوب بشه، ولی بنظرم بگی بهتره، اگه بعدا بفهمن ناراحت میشن،حداقل به مهرداد بگو یا حسن آقا
رسول:به مهرداد که اصلا نمیتونم بگم بیبی،اون بنده خدا حالش خیلی بده بخاطر کارخونه پس همون به باباحسن بگم بهتره
آقاجون:بعد از ناهار برو پیشش، فعلا ناهارتو بخور
چشمی گفتمو قاشقمو به دست گرفتم، با غذا بازی میکردم، توی ذهنم جمله سازی میکردم تا چی بگم به باباحسن
با صدای بیبی از فکر و خیال بیرون اومدم، لبخندی زدمو مشغول خوردن شدم، فعلا به چیزی فکر نکنم بهتره
________
ساعت ۴عصر بود که زنگ زدم به بابا حسن
رسول:سلام بابا خوبید؟
حسن:سلام رسول، الحمدلله توخوبی؟علیرضا چطوره؟
رسول:خداروشکر خوبیم،چه خبر؟
حسن:سلامتی، پدرت خوبه؟
رسول:آره خوبه
حسن:اصلا یادم رفت بهت بگم شماره پدرتو بدی یه زنگ بزنم
رسول:حالا مهم نیست
حسن:چرا مهمه بابا
رسول:میگم باباحسن من بخاطر سلام و احوالپرسی زنگ نزدم راستش
حسن:اتفاقی افتاده رسول؟
رسول:اتفاق که افتاده، ولی نگران نباشید
حسن:چیشده؟
رسول:پشت تلفن نمیتونم بگم بابا،اگه میشه یه جایی که خونه نباشه همدیگرو ببینیم
حسن:یه آدرس میفرستم بیا،تا یه ساعت دیگه اونجام خوبه؟
رسول:بله ممنونم
بعد از خدافظی تماسو قطع کردم
وقتی آدرسو فرستاد دیدم خیلی نزدیکه، حدود یه ربع با اینجا فاصله داره
آقاجون و بیبی خواب بودن، منم که بشدت خسته ولی خب آدم نیم ساعت نمیتونست بخوابه حداقل چشمامو ببندم
هشدار ساعت رو گذاشتم واسه نیم ساعت دیگه و دراز کشیدم
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#مهدی
این سه روزی که ماموریت بودم میتونم بگم سختترین ماموریت بود
باز صد رحمت به ماموریتهای طولانی
این چند روز قشنگ جونمو گرفت
ورق مسکنُ برداشتم یدونه خوردم،خداکنه اثر کنه تا بتونم به کارام برسم
از این امیرحسین هم خبری نبود
بلند شدم رفتم سمت اتاقش
درو باز کردم نبود
سجادُ دیدم رفتم کنارش
مهدی:امیرحسین کجاست؟
سجاد:آقامرخصی گرفت امروزو، همین الان رفت بیرون، پیش پای شما
سری تکون دادن رفتم بیرون
دیدم داره سوار ماشین میشه
مهدی:کجا به سلامتی سروان
به سمتم برگشت تو چشماش یه لحظه ترسو دیدم ولی خب زود گذر بود انگار
امیرحسین:جانم؟
مهدی:کجا؟
امیرحسین:دارم میرم خونه،قبلش جایی کار دارم
مهدی:الان با این همه کار وقت مرخصیه؟نمیتونستی بعدا به اون کارت برسی؟
امیرحسین:عمو به جان خودم کار دارم، قول میدم فردا اضافه کاری وایسم
مهدی:خیله خب برو ولی مواظب خودت باش
امیرحسین:چشم،کاری نداره؟
مهدی:بسلامت
دستی تکون داد سوار ماشین شدُ بعدش رفت
وارد اتاق شدم و پرونده هارو رسیدگی کردم
ولی خب این سردرد کوفتی که امروز مهمونم شده خیلی کارمو کند کرده
یکم سرمو با دستام گرفتم و ماساژ دادم،
لعنتی بهتر نمیشد
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:اوه سردردم داره😂🌱
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت سیصد و شانزدهم💛
#امیرحسین
ساعت ۷ بود که بلاخره همایون کارش تموم شد
جوری درست کرده بود که خودم یه لحظه ترسیدم نکنه واقعا دستم زخمیِ
همایون:بفرما،اینم از دست شما،دیگه چی؟خوبه
امیرحسین:عالیه،عموم با دیدنش قشنگ حال میکنه
همایون:فقط امیدارم تو این حال خوبتون اسم منو نیاری،بزار عموت هرکاری میخواد با تو بکنه،من زن و بچه دارم
امیرحسین:😂چش،برم یه لیوانی چیزی بیارم بزنم بشکونم تا طبیعی جلوه کنه
همایون:حالا بابات میدونه؟
امیرحسین:نه فقط دوتا داداشام
همایون:راستی داداش جدیدت کو؟
امیرحسین:جدیده
همایون:خب آره
امیرحسین:دهنت همایون،فعلا که بیرونه،وای پسرش نمیدونی چه قندیِ
همایون:کو؟
امیرحسین:خونه عمم
همایون:ای بابا
صدای در اومد زود پتو رو برداشتم پیچیدم به خودم تا عمو نباشه
رسول:داداش
امیرحسین:داداش جدیدم اومد
همایون:😂
پتو رو انداختم و با همایون رفتم بیرون
رسول:سلام خسته نباشید
امیرحسین:سلام،خوب شده
رسول:عالیه
همایون:سلام
رسول:سلام خوش اومدید،رفیقی که تعریف میکردی ایشونن؟
امیرحسین:آره دیگه همایون یکی از بهترین گریمور ها
رسول:خوشبختم
همایون:منم همینطور
گوشی همایون زنگ خورد یکم فاصله گرفت تا حرف بزنه نزدیک رسول رفتم،دست چپمُ بالا اوردم
امیرحسین:قشنگ طبیعیه
رسول:میگفتی یه چیزه قرمز بریزه رو دستت فکر کنن خونِ
امیرحسین:بهم داده یکم که خودم بریزم، قراره چند دیقه قبل از شروع نقشه بریزم،راستی تو چرا زود اومدی
رسول:امروز قبل از ظهر کارم تموم شد،رفتم یه سر به آقاجون و بیبی بزنم
امیرحسین:حالشون خوب بود
رسول:خداروشکر
همایون:خب کاری نیست من برم؟
امیرحسین:کجا بشین میخوام برم چایی بیارم
همایون:نه داداش برم دیرم شده،امشب عروسی دعوتم خانمم هی زنگ میزنه میگه دیر شد
امیرحسین:عه عروسی کی
همایون:نوه عموی خانمم،زیاد مهم نیست ولی خب باید بریم دیگه
امیرحسین:خوش بگذره
همایون:قربونت،خوش حال شدم دیدمت رسول جان از طرف من اون پسر خوشگلتو ببوس
رسول:حتمامنم خیلی خوشحال شدم از دیدنتون
همایون:خب دیگه خدافظ
امیرحسین:بسلامت،فقط همایون بهم بگو چقدر بریزم به حسابت
همایون:نمیخواد بابا
امیرحسین:چی چی نمیخواد،نه بهم بگو بزنم
همایون:دیرم شده بعدا صحبت میکنیم،بعدم چون تویی مفت و مجانی حالشو ببر
امیرحسین:حال که قرار نیست بکنم ولی خب دمت گرم،به خانم و بچه ها سلام برسون
همایون:حتما خدافظ
امیرحسین:خدافظ
رسول:خدانگهدار
همایون که رفت،منو رسولم زود رفتیم تو اتاق
امیرحسین:خب ببین وقتی عمو اومد من که کلا تو اتاقم و نمیتونم بیام بیرون،عمو حتما ازتون میپرسه که من کجام و چیکار میکنم،بعد تو یا احسان میگید که یه ساعتِ رسیده و رفته تو اتاق،البته یه ساعت قبل از عمو،سوتی ندید
رسول:حواسم هست بابا
امیرحسین:آره،بعد اونیکیتون میگید که خیلی ناراحت بود بعد از اتاقش صدای شکستن اومد ما رفتیم گفت که بیرون بریم میخواد تنها باشه،بعد عمو میاد و دستمو میبینه نگران میشه
رسول:بابا چی؟
امیرحسین:خب اونم نگران میشه 😁
رسول:😐
امیرحسین:چیه؟
رسول:خدایی بابا از دستتون چی کشیده؟
امیرحسین:کِش
همه:😂
رسول:شوخی بسه،میگم بیا به عواقب بعد از کارمون هم فکر کنیم
امیرحسین:فوقش دوتا کتکِ دیگه
رسول:فقط کتک؟
امیرحسین:دیگه فوقِ فوقش شستن ظرف یا فرش
رسول:فقط همین چیزی که میگی؟؟
امیرحسین:بابا اصلا خونه تکونی و یه چند روز بساری شدن تو بخش مراقب های ویژه 😂
رسول:از دست تو
خندهای کردمُ رفتم سمت آشپزخونه دوتا چایی ریختم
امیرحسین:خب میموندی کنارشون دیگه حالا چند ساعت
رسول:نه باید میرفتم با، باباحسن حرف بزنم واسه همین از ساعت ۵ بیرونم
امیرحسین:باباحسن کیه؟
رسول:پدر خانمم
امیرحسین:اها، بهشون بگو بیان اینجا،خوش میگذره
رسول:الان شرایط مهمونی اومدنو ندارن، درگیر مسائل کارخونه و اینان
امیرحسین:چی شده این کارخونهشون؟
رسول:مهرداد با یکی شریک میشه و با سرمایه هردوشون یه کارخونه لوازم التحریر راهاندازی میکنن، الان چند سال میشه که خیلی خوب فعالیت داشتن چند برابر اون پولی که گذاشتن برای کارخونه و مواد اولیه رو تونستن دربیارن، کلی معروف شده بودن،ولی خب ماه پیش این شریک نامردش امضای مهردادُ جعل میکنه و تمام حسابهای کارخونه رو خالی میکنه فلنگُ میبنده مهرداد هم بنده خدا از این آگاهی به اون دادسرا، وکلی دنگ و فنگ، قشنگ پیر شده دیگه
امیرحسین:ردی ازش پیدا نکردن؟
رسول:دوبار ردشو زدن که فرار کرده
امیرحسین:پس هنوز ایرانه؟
رسول:آره ایرانه
امیرحسین:پروندهاش دست کیه؟
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:بنظرم این نقشه روی مهدی اثر نداره زیاد، نگران محسنم😐😂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت سیصد و هفدهم 💛
#امیرحسین
رسول:نمیدونم والا، ولی الان کسی که پروندهاش دستشه دوهفته میشه مشغول یه پرونده سنگینه بعد اصلا به پرونده مهرداد وقت نمیکنن رسیدگی کنن
امیرحسین:ببین میتونی آمار کسی که پرونده دستشه رو دربیاری؟
رسول:چی؟آمار کیو؟
امیرحسین:دیوونه منظورم اسمشه، شاید بتونم پرونده رو بگیرم، چون فعلا که دستمون پرونده نیست،البته دست عمو پرونده نیست، من سرم شلوغه
رسول:جدی میگی داداش؟
امیرحسین:آره
رسول:وایییییی خیلییی مرسی، زنگ میزنم به مهرداد میگم فردا بیاد آگاهی با خودتو عمو حرف بزنه
امیرحسین:قول فردا ندیا،بزار زنده بودنمون رو تضمین کنیم بعد😂
رسول:راست گفتی اینو
حرفی زده نشدُ چاییهامونو خوردیم
رسول:شام چی درست کنم؟
امیرحسین:بیا خورشت بامیه درست کن،عمو خیلی دوست داره اونو ببینه شاید یکم از تنبیهمون کم بشه
رسول:بلد نیستم که
امیرحسین:گوگل اختراع کردن پس واسه چی؟؟
رسول:مگه گوگل اختراعِ؟
امیرحسین:الان وقت بحث کردنه؟
رسول:خیر،بامیه داریم حالا؟
امیرحسین:تو فریزر هست
رسول:خب پس بریم از جناب آقای گوگل بپرسیم
امیرحسین:حالا از خانمش نمیپرسی؟خانما آشپزیشون خوبه
رسول:نه دیگه از آقا میپرسم تا شئونات اسلامی رعایت بشه
امیرحسین:🤣دهنتتت،خیلی خوبی،ولی خب مجازی بود اشکالی نداشت که
رسول:حالا شاید خانمش وقت آرایشگاه داره مزاحم نشیم بهتره
صدای خندهام تو خونه پیچیده بود،رسولم که از من بدتر بود
امیرحسین:خیله خب برو همون سراغ آقای گوگل،من برم دوتا لیوان بشکنم
رسول:یکی من یکی تو
امیرحسین:حله،تو لیوان بردار بیا
رسول:باش
رفتم تو اتاق رسول دوتا لیوان برداشت آورد، قشنگ حس میکردم دوتا بچه ۷ ساله هستیم داریم شیطونی میکنین
هر دوتامون باهم لیوانُ انداختیم زمین شکست
رسول:خب مواظب باش پاهات نره روی شیشه،یه چیزی هم بنداز روش کسی نبینه
امیرحسین:باش،فقط تو برو سراغ شام، شرمنده من با یه دست نمیتونم کاری بکنم
رسول:اتفاقا بهتر،خیلی بدم میاد وقتی دارم چیزی درست میکنم کسی تو دست و بالم باشه
امیرحسین:عالی
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#حامد
علیرضا که بردم دکتر برگشتنی ساکت تو ماشین نشسته بود
معلومه بازم ترسیده
دکتر سعی میکرد باهاش حرف بزنه،بازی کنه و بهش جایزه بده ولی خب وقتی از اونجا بیرون اومدیم حالش خیلی خوب بود بدبختی یادم رفت تو این مسیر شهربازی میبینیم و اومدم،از اون موقع ترسید و ساکت یه گوشه جمع شده
از رسول شنیده بودم که عاشق اینکه بره فروشگاه و خودش خوراکی برداره پس واسه همین کنار یه فروشگاه بزرگ نگه داشتم
پیاده شدم و عقب نشستم
موتوری که دکتر داده بود بهش رو برداشتم
حامد:چرا باهاش بازی نمیکنی؟
(لکنت زبون داره هنوز)
علیرضا:نمیخوام
حامد:چرا ناراحتی؟منم ناراحت میشما،ببین پاشو بریم تو این فروشگاه که میخوام امروز کلی واسه این خوشگلم خوراکی بخرم،اصلا کل فروشگاه رو واست جارو میکنم خوبه؟؟
علیرضا:لاست میدی؟
حامد:معلومه ولی شرط داره
علیرضا:تی؟
حامد:اول باید منو بوس کنی و بعد هم بخندی بعد بریم
جلو اومدُ لپمو بوسید محکم بغلش کردم
از بغلش که بیرون اومدم چشمکی زدمو گفتم
حامد:حالا خنده
آروم لبخند کم رنگی زد
حامد:نوچ این چه خندهایِ
بلند بخند بعد بپر بغلم بریم
بلاخره بلند خندید خودمم خوشحال شدم و بغلش کردم از ماشین پیاده شدیم بعد هم وارد فروشگاه
یه چرخ برداشتم علیرضا رو نشوندم روش
علیرضا به هر چی اشاره میکرد برمیداشتم
از چیپس و پفک بگو تا آبمیوه و شیرموز و شیر کاکائو
خلاصه که چرخ پر شده بود،
حامد:خب عموجون بریم حساب کنیم یا چیزه دیگه هم میخوای؟
علیرضا:نه،بلیم
باشه ای گفتم، بستنی برداشتم و باز کردم، دادم دستش
تا من وسایلو حساب میکردم علیرضا هم مشغول خوردن بود
وقتی حساب ها تموم شد اومدم بیرون
دستام داشت خورد میشد انقدر سنگین بود،چی گرفتم مگه خوب شد ماشین نزدیکه
وسایلو گذاشتم پشت علیرضا هم نشست
خودمم که پشت فرمون
زود استارت زدم و به سمت خونه دایی
تو راه رفتیم پارک و یه ساعت اونجا بودیم، خداروشکر حال علیرضا خیلی خوب بود
سعی میکردم جلو چشمش باشم تا نترسه، موقع سرسره بازی کنارش وایسادم و تشویق کردم
یا موقع تاب بازی خودم هل میدادم، در هر صورت کلی کیف کرد
حامد:بریم خونه دیگه؟
علیرضا:یه توچولو بازی تونم؟؟
حامد:باشه عمو جون
علیرضا:ملسی
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:همه خاطره خوب دارن از شهربازی ولی علیرضا خاطره بد..(:
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت سیصد و هجدهم💛
#رسول
ساعت نزدیکای ۹ بود که بابا و احسان اومدن،چند دیقه بعد هم که حامد اومد
علیرضا بدو اومد پرید بغلم
رسول:سلام نفسکم،خوبی؟
حامد:سلام سلام
محسن:سلام دایی جون،بیا تو
حامد:نه قربونت دایی، این خریدای علیرضا رو برم بیارم بعد برم
محسن:چه خریدی
حامد:خوراکی واسش خریدم آوردم الان میام
محسن:دستت درد نکنه
بلندش کردم و روی پاهام نشوندم
رسول:چی کار کردی امروز؟
علیرضا:تولی با عمو علی و حامد بازی تلدیم بعد لفتیم پیسِ دکتل بهم موتول داد
رسول:جدی؟کو موتورت؟
علیرضا:عمو میاله،بعد لفتیم فولوشگاه تولی خولاکی خلیدیم بعد لفتیم پالک
رسول:پس حسابی بهت خوش گذشته
علیرضا:آله،فلدام منو میبلی؟
رسول:معلومه
محسن:علیرضا بغل باباجون نمیای؟
علیرضا زود از پام پرید و رفت بغل بابا
احسان از وقتی اومده رفته تو اتاق امیرحسین،خوبه بهش گفتم نره
حامد:بفرما
رفتم نزدیک در
رسول:یا خدا،این همه خوراکی واسه کیه؟مهمونی دارید آیا؟
حامد:😂واسه علیرضا
رسول:چه خبره حامد،بخدا کاری میکنی دیگه نیارمش
حامد:بیخود
محسن:دستت درد نکنه دایی جان،بیا تو
حامد:نه دیگه برم
محسن:خونه منم تعارف میکنی؟بیا تو
رسول:آره بیا تو
با اصرار های منو بابا بلاخره اومد داخل
کنارش نشستم و گفتم
رسول:بگو چقدر شد قیمتش بزنم به حسابت
حامد:دهنو میبندی دادا؟
رسول:آخه حامد جان...
حامد:به تو چه اصلا من واسه علیرضا خریدم،کاری میکنی دهنمو باز کنم دیگه
رسول:دستت درد نکنه
حامد:خواهش
احسان از اتاق اومد و بعد هم که مشغول صحبت شدیم
نیم ساعت گذشت که عمو اومد،قشنگ منو احسان رنگمون پرید
خدایا خودمو و خانواده رو به تو سپردم
عمو اومد کنارمون نشست
مهدی:امیر کو؟
رسول:تو اتاقشِ
مهدی:وا بگو بیاد بیرون دیگه
رسول:الان...
یهو صدای جیغ علیرضا بلند شد
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:هعی روزگار/:
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی 💛
💛پارت سیصد و نوزدهم💛
#امیرحسین
چند ساعته تو اتاق بودم،وقتی عمو اومد
اون مایع رنگ خونی که همایون داده بود رو ریختم تو دستم خب خوبه
امیرحسین:وای چقدر طبیعی شده،انگار واقعا دستمو بریدم،
همایون صورتمو هم یکم سفید کرد که رنگم پریده مثلا
خواستم پاشم یکم آب بخورم که در بی هوا باز شد و علیرضا توی چهارچوب در نمایان شد
با دیدن دستم ترسید و شکه فقط داشت منو نگاه میکرد همین که آروم اسمشو گفتم جیغ کشید
رسول و بقیه بدو اومدن رسول که از قضیه باخبر بود بدون نگاه کردن به من علیرضا رو بغل کرد برد اونور
مهدی:ا.این.چیه؟
امیرحسین:هیچی
عمو جلو اومد خواست دستمو بگیره که نذاشتم و نشستم روی تخت
احسان بدبخت که هاج و واج داشت نگاه میکرد
اَه تف تو این شانس نقشه خراب شد
بابا هم با دیدن دستام نگران اومد کنارم
محسن:دستت چیشده؟خونریزی داره پاشو بریم بیمارستان
مهدی:آره آره پاشو،پاشو تا بدبختم نکردی زخمت عمیقه
محسن:پاشو دیگه بابا،نگاه رنگت پریده پاشو
اینجوری نمیشد باید به نقشه میرسیدم،
خودمو بیحال نشون دادم
احسان دستاشو گذاشته بود رو دهنش تا نخنده
وقتی دید نمیتونه جلوی خودشو بگیره زود رفت بیرون
پاهام از رو تخت آویزون بود عمو بنده خدا واسه اینکه تو پام نره هی شیشه هارو با دستش مینداخت اونور
یه لحظه دلم سوخت ولی خب زودگذر بود 😐
بابا از بازوم گرفت و بلندم کرد
دیدم دست عمو یکم زخم شده
وقتی رفتیم بیرون حامد هم انگار معلوم بود از قضیه خبر داره از خنده قرمز شده بود
عمو یه لحظه واسه اینکه بره سوئیچ رو بیاره از اتاق ازمون دور شد
دیگه نتونستم تحمل کنم نشستم زمینُ ترکیدم از خنده
حامد و احسان و رسولم که از من بدتر
بنده خدا بابا هنگ کرده بود
محسن:تو مگه دستات زخم نشده؟چرا...
عمو اومد بیرون با دیدن ما تو اون وضع یه لحظه شکه شد
محسن:چتون شده شماها؟؟
بلند شدم و یکم دورتر رفتم دستامو به نشونه تسلیم بالا بردم
امیرحسین:ببینید عزیزانم،میخواستم یکم کرم بریزم و شیطونی کنم که خداروشکر موفق هم شدم، دستم زخم نشده و فقط گریمِ
البته ناگفته نماند که رسول و احسان هم درجریان بودند و باهم مشارکت داشتیم
همینجوری تند تند داشتم میگفتم
چشمام بسته بود وقتی باز کردم با قیافه قرمز عمو که از عصبانیت بود مواجه شدم
محسن:این چه بازی که شما میکنید؟عقل ندارید؟نمیگید خدایی نکرده اگه اتفاقی افتاد چه خاکی تو سرم بریزم
امیرحسین:خب یکم شوخی...
محسن:ساکت امیر،هنوز بزرگ نشدید شما یکم خجالت بکشید
سرمو انداختم پایین ولی خب نه از خجالت و شرمندگی از خنده
الان بابا عصبی بود پس بهتره خنده رو نبینه وگرنه بدجور وارد عمل میشه
سر بلند کردم دیدم عمو تو یه حرکت ناگهانی دوید سمتم،یاخدایی گفتم و فرار کردم
قشنگ ۲۰ دور،دور خونه چرخیدیم
عمو هر چی فحش بلد بودُ نبود میگفت، این دوتا نامرداهم که هیچی نمیگفتن فقط میخندیدن از نفس افتاده بودم
زود رفتم پشت اپن وایسادم،
امیرحسین:یه لحظه وایسا عمو به مرگ خودم نفسم بالا نمیاد، آی خدا. عمو چرا فقط با من کشتی داری؟بخدا این عوضیا هم بودن
مهدی:اونا بعدا به حسابشون میرسم مفصل، اصل کاری تویی،حالا من میگم اینا عقل ندارن،تو چییی؟خاک تو سرت کنن داره ۳۵ سالت میشه،پسرای هم سن تو الان بچه دومُ بغل گرفتن بعد جنابعالی واسه من شیطونیهاش گل کرده،خب عوضی کثافت چرا اینجور شوخی باهام میکنید
امیرحسین:غلط کردم خب
مهدی:دقیقا به چه درد من میخوره این؟
امیرحسین:عمو قول میدم از این غلطا دیگه نکنم بیخیال شو
مهدی:چه توقعی ازم داری که ببخشم به همین سادگی؟
امیرحسین:ظرفا که تمیزه، فرشا هم میدیم به قالیشویی و...
مهدی:نه دیگه اینبار باید بزنم،وگرنه آروم نمیگیرم
عمو دوباره اومد سمتم و منم پا به فرار گذاشتم
در خونه رو باز کردم رفتم بیرون
آسانسور بدبختی بالا بود تا بیاد پایین عمو جنازهمو تحویل داده
از راه پله رفتم وقتی به طبقه دوم رسیدم پاهامو که روی پله گذاشتم خیس بود و منم که جوراب فقط پام بود لیز خوردم
امیرحسین:آخخ
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:چرا اینجوری شوخی میکنید باهام(:🌱
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت سیصد وبیستم 💛
#مهدی
سرم در حال انفجار بود، جوری که فکر میکردم مغزم الانه که متلاشی بشه
امیرحسین درو باز کرد رفت بیرون
امشب که من اعصاب نداشتم امیرحسینم بدشانسی آورده، یه طبقه رو پا برهنه رفتیم پایین، با خیسی پله ها فهمیدم که دستمال کشیدن، خوب شد جوراب نپوشیدم وگرنه که الان پخش زمین بودم
بدو رفتم پایین که صدای آخ امیرحسین اومد
سرعتمو زیاد کردم
دیدم افتاده
زود کنارش نشستم
مهدی:خوبی؟چی شده؟
کسی که واحد دوم میشست بیرون اومد،
آقای سلیمی:چیشده؟صدای چی بود؟
مهدی:خوبی عمو؟پله ها لیز بود امیرحسینم یکم عجله داشت واسه همین سر خورد، آقای سلیمی قرار بود یکی رو استخدام کنیم که هر دوهفته بیاد راهپله رو تمیز کنه،این پله ها چرا الان خیسه؟اگه خدایی نکرده سرش میخورد به جایی من چه خاکی تو سرم میریختم
سلیمی:من معذرت میخوام آقامهدی،عصر بچه های برادر زنم اومده بودن رو پلهها بستنی ریختن، خانمم تازه چند دیقه پیش تونست پله ها تمیز کنه شرمنده، امیرحسین جان حالت خوبه؟
امیرحسین:بله خوبم
از بازوش گرفتم و بلندش کردم، اخم کرده بودم
مهدی:دست شما درد نکنه اگه تمیز میکنید یه چیز خشک هم بکشید بد نمیشه
سلیمی:من معذرت میخوام ازتون،میخواین بریم..
مهدی:مچکر
به سمت آسانسور رفتم
حرصمو سر در آسانسور بدبخت درآوردمُ و محکم کوبیدم بههم
امیرحسین:آرو..
مهدی:چییییی؟
امیرحسین:گه خوردم
مهدی:چه مرگت شد؟
امیرحسین:دقیقا همین دستم که خودم زدم نفلهاش کردم تا بترسی،دقیقا خورد به لب پله درد میکنه
مهدی:جهنم، به اسفلسافلین
آسانسور که نگه داشت امیرحسین زود رفت بیرون
چند تا نفس عمیق کشیدم و بعد رفتم داخل
مهدی:مرده شور پسرتو ببرم محسن
محسن:خدانکنه،عه هرچی از دهنش درمیاد میگه
امیرحسین:والا
مهدی:چی گفتی؟؟؟تو دهنتو ببند امیر، نزار تو این سرما..
محسن:هردوتاتون خفه میشید یا خودم دست به کار بشم؟؟یکم خجالت بکشید،این از ایشون که هنوز بزرگ نشدن و اینم از تو که دهنتو باز کردی آبرو واسم نذاشتی
مهدی:به من چه الان؟من که از وقتی اومدم گفتم حالم خوب نیست و سرم درد میکنه، این پسر احمقتو درست کن
محسن:ساکت میشید؟
امیرحسین:آیی آقا خدایی راست بگید کدوم آه کشیدید؟دستم داره میشکنه از درد
مهدی:جهنم
امیرحسین:متاسفم واسه داشتن عمویی مثل تو
یه قدم الکی به سمتش برداشتم که ترسید و چند متر عقب رفت
مهدی:خاک تو سرت مثلا پلیسی😂،ولی ببین امیرحسین نگاه به خنده من نکن، من پدرتو در میارم خب؟ فردا چنان بفرستمت باشگاه و خودم بیام باهات مبارزه کنم هر چی دق و دلی دارم خالی میکنم روت صبر کن و تماشا کن
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#محسن
خدایا میشه یه بیابون بهم معرفی کنی که این دوتا بشر نتونن آدرسشو پیدا کنن؟برم یکم راحت بشم از دست اینا
نگاهی به علیرضا کردم که داشت آروم بهشون نگاه میکرد، انگار نه انگار این بچه ترسیده، آقا رسولم که از خنده پس افتاد
والا نمیدونم الان بابت خندهاش خوشحال باشم یا عصبی
به سمت علیرضا رفتم و آروم بغلش کردم
به سمت آشپزخونه رفتم و شیر آبو باز کردم
صورت علیرضا رو شستم
محسن:خوبی بابا؟
علیرضا:اوهوم
محسن:الهی دورت بگردم که ترسیدی،الکی بود عمو میخواست شوخی بکنه، نترسیا
علیرضا:باش
محسن:آفرین بیا بریم ببینیم این دوتا چیکار میکنن
سری تکون داد رفتیم بیرون
این دوتا هنوزم داشتن دعوا میکردن
محسن:میشه بس کنید؟امیرحسین پاشو اون دستتو بشور بچه میترسه
امیرحسین:چشم
امیرحسین اومد سمتون و صورت علیرضا رو بوسید
بعد هم رفت تو حموم
مهدی:هوی شما سهتا میزنم دیزاین صورتتونُ عوض میکنما
رسول:وای خدا عالی بود
حامد:بمیرم الهی واست دایی
مهدی:خفه،احسان نفس بکش مردی از خنده پسر
احسان:آی مادر پسرتو کشتن🤣
مهدی:چیمیشد شدنی بود اینکار
محسن:این چه بوییِ میاد؟
رسول:خاک بر سرم غذام سوخت
مهدی:خاک
محسن:مهدی
مهدی:پوزش
همینجوری علیرضا بغلم بود رفتم آشپزخونه
محسن:چیشد؟
رسول:یکم سوخته،البته برشته شده
محسن:اشکال نداره بابا،دستت درد نکنه
رسول:وظیفه بود، بابا بیا یه بخور ببین خوشمزه شده یا نه
محسن:چشم
رسول یکم ریخت تو ظرف علیرضا رو نشوندم روی میز
یه قاشق برداشتم، یکم از برنجُ فوت کردم گرفتم سمت دهن علیرضا
اونم خورد،رسول کنارمون وایساد
رسول:خوشگل بابا خوشمزه شده؟
علیرضا:خیلییی
رسول:ای جون دلم
علیرضا:توام بخول
قاشقو گرفت سمتم، چشمی گرفتم یکم خوردم
محسن:خوشمزه شده
رسول:نوش جان
امیرحسین:بابا،بابا به این داداشت یه چیزی بگو دیگه
امیرحسین اومد و پشتم وایساد
محسن:ای خدا سر به کدوم کوه و درهای بزارم از دست اینا
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:دوستان آدرس این بیابون رو ندارید؟😂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت سیصد و بیست و یکم💛
#محسن
مهدی با اخم وارد شد
محسن:میشه ما یه بار صورت خندون شما رو ببینیم؟
مهدی:تو دهن اون پسرتو گِل بگیر واست عروسی میگیرم
محسن:میشه ازتون خواهش کنم،التماس بکنم ساکت باشید؟دیوونه شدم از دست شماها
مهدی:خب داداش تو الان خودت قاضی شو،کی مقصره؟این عوضی رو نگاه هی آدمو میترسونه
امیرحسین:خب حال میده دیگه😂
چشمامو بستم، یکم که گذشت رفتم ظرفای شامو روی میز چیدم
محسن:اگه بهتون بر نمیخوره، اگه افتخار میدین، لطفا احسان و حامدُ صدا کنید
مهدی:افتخار که نمیدم ولی خب چشم😂
مهدی که رفت بیرون امیرحسین هم نشست و دستشو مالش داد
رسولم که مشغول کشیدن غذا بود
محسن:درد میکنه؟
امیرحسین:آره، بدبختی همون دستیه که تو تصادف آسیب دید
محسن:دستتو قشنگ میتونی تکون بدی
امیرحسین:آره بابا،ولی خب درد میکنه دیگه
علیرضا:بده به من توبش تونم
رسول:خوبش کنم، نه توبش کنم
علیرضا:عههه گیل نده
رسول:چشم عزیز دل بابا😂
احسان و حامد که اومدن همه نشستیم پشت میز،مهدی هم اَد رفت کنار امیرحسین نشست
محسن:الان شما دوتا چرا باید کنار هم بشینید؟
احسان:دیگه بابا جان، عمو...
مهدی:دهن بسته
رسول:خب خواهش میکنم دیگه خشم و حرفای بدُ و اینجوری چیزا رو بزارید کنار، شام بخورید که خیلی زحمت کشیدم براش
مهدی:قله قافُ مگه فتح کردی؟
رسول سینی برنجُ گذاشت روی میز و روبه مهدی گفت
رسول:پختن غذای مورد علاقه شما که بعد از عملیات به شدت سخت صورت گرفته، از فتح قله قاف هم سختتره
مهدی بلند زد زیر خنده
مهدی:بهترین کار امشبتون همین قسمتِ
رسولم خندید و صندلی کنارمو عقب کشید نشست
علیرضا هم که همون جای اولش روی میز نشسته بود پاهاشو هی تکون میداد
یکم برنج کشیدم و خورشت ریختم روش
آروم فوت میکردم و قاشق قاشق بهش میدادم بخوره
محسن:علی چطوره حامد؟
حامد:خوب،امشبم قرار بود بره گچ پاشو باز کنه
محسن:رضا میبرتش؟
حامد:اره دیگه،وای صبح میگه دیگه امشب راحت شدم، میگم چرا، اونم میگه از دستت عصبی بشم دیگه لازم نیست از فحشُ بد و بیراه استفاده کنم، از راه فیزیکی استفاده میکنم
مهدی:😂خب جواب تو چی بود؟
حامد:منم گفتم که بشین تا توفیقت بشه،تو باید بری سونوگرافی تا بتونی یه سانت پاتو تکون بدی
احسان:ولی جدا از شوخی و خنده خیلی اذیت شد،هم علی هم شماها
حامد:اره واقعا، باید یه مدت خدا بهمون مرخصی بده،مریض نشیم
امیرحسین:حالا فردا حامد تو میفتی رو تخت بیمارستانا😂
محسن:خدانکنه امیر، عه
حامد:راست گفتی اینو
مهدی:دهنتونو ببندید دیگه
علیرضا:باباجون
محسن:جان دلم
علیرضا:صب با عمو علی بازی تَلدیم بعد من بُلدَم، قَلاله عمو وتی که خوف شد منو بِبَلِ شینما
محسن:الهی من دور اون حرف زدنت بگردم عزیزم، رفتی منم میبری؟
علیرضا:آله
خواستم چیزی بگم که یهو رسول به سرفه افتاد
آروم به پشتش میزدم
مهدی زود آب ریخت تو لیوان و داد دستش
مهدی:نمیری، بخور اینو
محسن:خوبی بابا؟چیشد
یکم که سرفهاش بهتر شد زود دستای علیرضا رو گرفت
رسول:دوباره بگو
علیرضا:تیو؟
رسول:نه یکم حرف بزن
محسن:چرا؟
امیرحسین:وای خدایا شکرت، بابا داره بدون لکنت حرف میزنه
همهمون ذوق کردیم، علیرضا دوباره گفت که قراره با علی بره سینما،رسولم محکم بغلش کرد
مهدی:خفه شد بچه
امیرحسین:وای اصلا کار خدا رو ببین،تصادف کردم زبونش باز شد،شوخی کردم لکنتش بهتر شد😂
احسان:الهی عمو فدات بشه،رسول بسه دیگه بچه رو کشتی
علیرضا:اَه بابایی ولم تُن دیده
رسول خندید و علیرضا رو از بغلش بیرون آورد
رسول:حرف میزنی بابا یکم ذوق کنه؟؟
علیرضا:نوچ، میتام غذا بخولم
همه:😂
مهدی:تخریب صد درصد
رسول:بخور دورت بگردم
همه داشتن علیرضا رو نگاه میکردن
بابت خوب شدنش خیلی خوشحال بودم
احسان:خب رسول خیلی سریع وارد عمل میشی برای نذرت
رسول:چشم
امیرحسین:چه نذری؟
احسان:رسول نذر کرده بود اگه علیرضا پیدا بشه و حالش خوب، یه دیگ آشرشته بپزه
امیرحسین:آخه آشرشته؟؟😕
رسول:چی دوست داشتی؟
امیرحسین:شلهزرد خب نذر میکردی
رسول:ببخشید،من آشرشته دوست داشتم آخه
احسان:عه،آش به این خوشمزگی، رسول نظرته دوتا دیگ درست کنیم یکی واسه خودمون؟
رسول:😂چشم
احسان:آفرین
مهدی:خب حالا بشینید غذاتونو بخورید،اَه نمیزارید قشنگ تمرکز کنم تو خوردن که
امیرحسین:بله بله بخور عمو جان که قراره شب بهمون کار بگی واسه تنبیه
رسول:وای نه توروخدا، عمو یه غلطی کردیم شما ببخش، باور کن جون کار کردن ندارم
مهدی:خیله خب بابا،واسه اینکه شام به این خوشمزگی درست کردی میبخشم، البته فقط امشب،یه روزی تنبیه میکنم بدجور
رسول:شما امشب کاری باهامون نداشته باش فقط
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:حرف زد آخر...(:🙂❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت سیصد و بیست و دوم💛
#رسول
مهدی:انگار شمرم میگه کاری باهامون نداشته باش
امیرحسین:شما از شمر بدتری جانم
مهدی:چییییی؟
احسان:عمو یه زری زد شما ببخش
امیرحسین:خودت زر زدی بیادب،فرهنگ نداره
احسان:خب حالا بیا بخور منو
محسن:حامد بنده خدا پشیمون شد
احسان:نه بابا،اصلا پشیمون نشده،ولی حامد بهترین شبو برای اومدن انتخاب کردی😂
حامد:نمیدونم والا، شاید ولی خیلی خندیدم دمتون گرم
مهدی:بابا خفه بشید دودیقه دارم غذا کوفت میکنم
امیرحسین:وا عمو خب شما غذاتو کوف..نه یعنی میل کن مارو چیکار داری اخه؟
مهدی:خوشم نمیاد وسط غذا با دهن پر حرف میزنید اصلا هرکی حرف بزنه خره
همه سکوت کردن
آروم و بیصدا میخندیدم، امیرحسین و احسان و حامدم که معلوم بود بزور دارن جلوی خندشونو میگیرن، بابا هم که به شدت کلافه داشت به علیرضا غذا میداد
عمو هم که قشنگ با خیال راحت و تند تند داشت غذا میخورد
ولی از حق نگذریم خیلی خوشمزه شده،واسه اولین بار اونم دست تنها، عالی بود
چند دیقهای همینجوری گذشت که علیرضا گفت آب
همه خندیدن
مهدی:نه دیگه این قند عسل عمو اشکال نداشت حرف بزنه
امیرحسین:خب علیرضا اشکال نداشت عمو،شما چرا حرف زدی🤣
عمو یکم فکر کرد بعد که دید بدجور سوتی داده، گلوشو صاف کرد
همه خندیدن، حتی خودشم میخندید
محسن:شما ها که طاقت ندارید حرف نزدنو، چرا اینجوری میگید؟
مهدی:هوی امیر بسه نخند
امیرحسین:چرا فقط به من گیر دادی؟همه دارن میخندن،اون دوتا خرمالو رو نگاه؟پخش شدن تو غذا از خنده
مهدی:من امشب با تو مشکل دارم فقط
امیرحسین:مچکرم😐
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#محسن
ساعت ۱۱ بود، امشب انقدر خندیدن اینا فکر کنم دلدرد گرفتن
رسولم که از بابت علیرضا خیلی خوشحال شده بود رفت بیرون و شیرینی گرفت
مهدی:خب برم ظرفارو بشورم بیام چایی بخوریم
رسول:نهنه شما بشینید خودم میشورم
مهدی:تو شام پختی من ظرفارو میشورم دیگه
رسول:نه بابا میشورم،شما بشینید
مهدی که خوب میدونستم از خدا خواستهاس باشهای گفت و نشست
علیرضا داشت با پسرا بازی میکرد،
بلند شدم رفتم تو آشپزخونه
محسن:کمک نمیخوای؟
رسول:نه،راستی بابا
محسن:جانم؟
رسول:فردا سرتون شلوغه؟
محسن:چطور؟
رسول:شما بگید
محسن:نه زیاد کاری نداریم
رسول شیر آبو بست برگشت کنار
رسول:آقاجونم فردا شب دعوتتون کرده، هم مارو هم عمهاینارو ولی خب شماره شمارو نداشت که زنگ بزنه به من گفت، منم خب گفتم به شما بگم اگه کاری ندارید بریم
محسن:فقط من نیستم که
رسول:خب ظرفارو که شستم میریم به عمهاینا زنگ میزنیم میپرسیم ازشون،الانم به عمو و داداش میگیم دیگه
محسن:نمیدونم بابا،رسول ولی اذیت میشن،دوتا پیرمرد و پیرزن شرایط مهمون سخته براشون خب
رسول:نگران اون نباشید شما، من خودم فردا ظهر میتونم مرخصی بگیرم یه اوکی بهم بدی حلهها
محسن:ببینیم چی میشه
رسول:باش،فقط علیرضا تا اوکی نشدن قضیه چیزی نفهمه،اگه الان بفهمه میخواد گیر بده بریم
محسن:خیله خب باشه 😂بزار بیام کمکت کنم زودتر تموم بشه
رسول:نمیخواد
کنارش وایسادم، شیر آبو باز کردم
نذاشتم حرفی بزنه و باهم ظرفارو شستم،
چون تند تند شستیم زود تموم شد
رسول چندتا چایی ریخت و رفتیم پیش بقیه
رسول:خب خب عمو جان و برادر گرام بزرگ،فردا چه کارهاید؟
مهدی:چطور؟
رسول:شب بیکارید؟
امیرحسین:من که آره
مهدی:خب آره
رسول:فردا قراره شام بریم جایی واسه همین گفتم،حامد یه زنگ به علی بزن
حامد:چرا
رسول:زنگ بزن باهاش حرف بزنیم
مهدی:شام قراره کجا بریم؟
رسول دید علیرضا حواسش نیست
رسول:آقاجونم دعوتمون کرده واسه همین میگم،حامد زنگ بزن شماهم دعوت کرده اگه قراره بیاید من زنگ بزنم بگم
حامد:باش
احسان:تصویری بگیر
حامد:اونم به چشم
حامد تماس تصویری گرفت
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:یه بارم مهدی ضایع بشه بد نیست😂👍
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت سیصد و بیست و سوم💛
#علی
بلاخره از شر این گچ راحت شدم
ولی خب پاهام یکم ورم کرده بود که اونم دکتر گفت تا دوروز خوب میشه
مامان برام اسپند دود کرد
علی:الان با این وضع کی میخواد منو چشم بزنه آخه عزیزدلم؟
زینب:سکوت کن لطفا
علی:چشم 😂
زینب:گشنه نیستی؟این بابات رفته یه بنزین بزنه، سه ساعت طول میکشه
علی:صف بنزین خیلی شلوغ بود، مجبوری اومد منو رسوند رفت
صدای گوشیم بلند شد دیدم حامد تصویری گرفته
وصلش کردم
علی:سلام
حامد:سلام برادر جان چطوری؟
علی:خوبم،کی کنارته که داری مثل آدم باهام حرف میزنی؟😂
حامد:دایی محسن
علی:پس بگو،سلام برسون بهشون
حامد:چشم
احسان:سلام چطوری
علی:سلام خوبم،خوب جمعتون جَمعِها
احسان:بیام دنبالت؟
علی:آره پاشو بیا
احسان:نه دیگه حسش نیست
علی:پس نظر نده برادر
حامد:گچ پاتو باز کردی؟
علی:آره، ولی خب یکم ورم کرده پام
حامد:راحتی دیگه
علی:زیاد نمیتونم راه برم بابا،بازم به این عصاهای وامونده پناه آوردم
امیرحسین:توقع داری یه روزِ معجزه بشه بلند بشی؟
حامد:اره دیگه باید چند جلسه سونوگرافی بری تا بتونی قشنگ پاتو تکون بدی
علی:چیبرم؟؟؟
حامد:سونوگرافی دیگه
ترکیدم از خنده
علی:آیییی بمیری الهی حامد که آبرو واسمون نذاشتی،احمق من باید برم فیزیوتراپی نه سونوگرافی
حامد:عه راست میگیا🤣
مامانم چون نزدیکم بود شنید و داشت میخندید
حامد:وای من سر شامم گفتم سونوگرافی چرا کسی ایراد نگرفت؟
امیرحسین:غرق خنده بودیم برادر، ولی خاک تو سرت حامد
علی:این حامد از همون اول این دوتا رو باهم اشتباه میگرفت، حامد ،جان عزیزت پیش دوتا غریبه نگو،حالا اینا آشنا هستن اشکال نداره
حامد:خب بابا شبیهبه همن دیگه
علی:کجاش شبیه همه؟سونوگرافی و فیزیوتراپی، این دوتا کلمه فقط میشه گفت قافیهان
مهدی:زنگ زدید که درباره قافیه و کوفت و درد حرف بزنید؟
احسان:وای علی، چیمیشد میومدی اینجا، عمو رو جوری ترسوندیم که نگو
علی:آخه چه خاکی بریزم تو سر شماها،اخلاق دایی رو نمیشناسید؟؟
احسان:ول کن بابا،تنبیه رو گذاشته واسه یه شبه دیگه
علی:چیکار کردین باهاش؟
احسان:چند شبه پیش با امیرحسین و رسول نقشه کشیدیم که امیرحسین رو گریم کنیم که مثلا شیشه دستشو عمیق بریده، بعد عمو میاد و میترسه و اینجور حرفا،ما قرار بود بریم بیمارستان اونجا بهش بگیم که کاری باهامون نداشته باشه ولی خب اصلا نشد جلوی خندهمونو گرفت
علی:الهی بمیرم برات دایی، میبینی اینا چقدر حرصت میدن،پسر خوب فقط خودم مگه نه؟
مهدی:توام لنگه اینایی
علی:من کی از این کارا کردم؟؟
مهدی:ببین تو از اون آدمایی که تو ظاهر کاری رو انجام نمیدی،زیر زیرکی کاراتو پیش میبری
علی:🤣
حامد:دقیقا راست گفتی دایی
علی:دایی محسن کجاست یکم طرفداری کنه؟
احسان:اینجاست
دوربین گوشی رفت سمت دایی
سلام و احوالپرسی کردیم
محسن:درد نداری دیگه؟
علی:نه فقط پاهام...
احسان:یه بار شد یکی حالتو بپرسه بگی خوبم، میگه نه فقط یکم پاهام..خب بگو خوبی دیگه
علی:خب وقتی تکون میدم چون خشک شده درد داره
احسان:سیس بابا
علی:میگم دایی بدجور امشب اعصابتو خطخطی کردن نه؟
محسن:بشدت
علی:بمیرم الهی واست دایی
محسن:خدانکنه
دوربین رفت روی حامد
حامد:یه خبر خوب
علی:چی؟
حامد:این نقشه بچه ها هیچ چیزه خوبی نداشت ولی باعث یه اتفاق شد
علی:چی؟
حامد:علیرضا حالش خوب شد
علی:یعنی چی؟؟
حامد:علیرضا نگو رفته در اتاق امیرحسینُ باز کرده دستشو دیده ترسیده،بعد الان حرف زدنش دیگه بدون لکنتِ
علی:جدی میگیییی؟وای خدایا شکرت،گوشی رو بده بهش
حامد:رفته تو اتاقش صبر کن برم صداش کنم
علی:باش زود فقط
مهدی:زینب کجاست؟
علی:اینجا بود رفت آشپزخونه به غذا سر بزنه
مهدی:شام نخوردید هنوز؟
علی:نه،بیمارستان شلوغ بود نوبت منم آخراش بود، واسه همین دیگه دیر شد الانم بابا رفته بنزین بزنه ولی اومدنی خیلی صفش شلوغ بود
مهدی:اها
رسول:عمو بگو بهش من برم ببینم علیرضا کجا موند
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:یکمم از خنگ بازی آقاحامد😂🙄