eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
872 دنبال‌کننده
224 عکس
110 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت سیصد و بیست و یکم💛 مهدی با اخم وارد شد محسن:میشه ما یه بار صورت خندون شما رو ببینیم؟ مهدی:تو دهن اون پسرتو گِل بگیر واست عروسی میگیرم محسن:میشه ازتون خواهش کنم،التماس بکنم ساکت باشید؟دیوونه شدم از دست شماها مهدی:خب داداش تو الان خودت قاضی شو،کی مقصره؟این عوضی رو نگاه هی آدمو میترسونه امیرحسین:خب حال میده دیگه😂 چشمامو بستم، یکم که گذشت رفتم ظرفای شامو روی میز چیدم محسن:اگه بهتون بر نمیخوره، اگه افتخار میدین، لطفا احسان و حامدُ صدا کنید مهدی:افتخار که نمیدم ولی خب چشم😂 مهدی که رفت بیرون امیرحسین هم نشست و دستشو مالش داد رسولم که مشغول کشیدن غذا بود محسن:درد میکنه؟ امیرحسین:آره، بدبختی همون دستیه که تو تصادف آسیب دید محسن:دستتو قشنگ میتونی تکون بدی امیرحسین:آره بابا،ولی خب درد میکنه دیگه علیرضا:بده به من توبش تونم رسول:خوبش کنم، نه توبش کنم علیرضا:عههه گیل نده رسول:چشم عزیز دل بابا😂 احسان و حامد که اومدن همه نشستیم پشت میز،مهدی هم اَد رفت کنار امیرحسین نشست محسن:الان شما دوتا چرا باید کنار هم بشینید؟ احسان:دیگه بابا جان، عمو... مهدی:دهن بسته رسول:خب خواهش میکنم دیگه خشم و حرفای بدُ و اینجوری چیزا رو بزارید کنار، شام بخورید که خیلی زحمت کشیدم براش مهدی:قله قافُ مگه فتح کردی؟ رسول سینی برنجُ گذاشت روی میز و روبه مهدی گفت رسول:پختن غذای مورد علاقه شما که بعد از عملیات به شدت سخت صورت گرفته، از فتح قله قاف هم سخت‌تره مهدی بلند زد زیر خنده مهدی:بهترین کار امشب‌تون همین قسمتِ رسولم خندید و صندلی کنارمو عقب کشید نشست علیرضا هم که همون جای اولش روی میز نشسته بود پاهاشو هی تکون میداد یکم برنج کشیدم و خورشت ریختم روش آروم فوت میکردم و قاشق قاشق بهش میدادم بخوره محسن:علی چطوره حامد؟ حامد:خوب،امشبم قرار بود بره گچ پاشو باز کنه محسن:رضا میبرتش؟ حامد:اره دیگه،وای صبح میگه دیگه امشب راحت شدم، میگم چرا، اونم میگه از دستت عصبی بشم دیگه لازم نیست از فحشُ بد و بیراه استفاده کنم، از راه فیزیکی استفاده میکنم مهدی:😂خب جواب تو چی بود؟ حامد:منم گفتم که بشین تا توفیقت بشه،تو باید بری سونوگرافی تا بتونی یه سانت پاتو تکون بدی احسان:ولی جدا از شوخی و خنده خیلی اذیت شد،هم علی هم شما‌ها حامد:اره واقعا، باید یه مدت خدا بهمون مرخصی بده،مریض نشیم امیرحسین:حالا فردا حامد تو میفتی رو تخت بیمارستانا😂 محسن:خدانکنه امیر، عه حامد:راست گفتی اینو مهدی:دهنتونو ببندید دیگه علیرضا:باباجون محسن:جان دلم علیرضا:صب با عمو علی بازی تَلدیم بعد من بُلدَم، قَلاله عمو وتی که خوف شد منو بِبَلِ شینما محسن:الهی من دور اون حرف زدنت بگردم عزیزم، رفتی منم میبری؟ علیرضا:آله خواستم چیزی بگم که یهو رسول به سرفه افتاد آروم به پشتش میزدم مهدی زود آب ریخت تو لیوان و داد دستش مهدی:نمیری، بخور اینو محسن:خوبی بابا؟چیشد یکم که سرفه‌اش بهتر شد زود دستای علیرضا رو گرفت رسول:دوباره بگو علیرضا:تیو؟ رسول:نه یکم حرف بزن محسن:چرا؟ امیرحسین:وای خدایا شکرت، بابا داره بدون لکنت حرف میزنه همه‌مون ذوق کردیم، علیرضا دوباره گفت که قراره با علی بره سینما،رسولم محکم بغلش کرد مهدی:خفه شد بچه امیرحسین:وای اصلا کار خدا رو ببین،تصادف کردم زبونش باز شد،شوخی کردم لکنتش بهتر شد😂 احسان:الهی عمو فدات بشه،رسول بسه دیگه بچه رو کشتی علیرضا:اَه بابایی ولم تُن دیده رسول خندید و علیرضا رو از بغلش بیرون آورد رسول:حرف میزنی بابا یکم ذوق کنه؟؟ علیرضا:نوچ، میتام غذا بخولم همه:😂 مهدی:تخریب صد‌ درصد رسول:بخور دورت بگردم همه داشتن علیرضا رو نگاه می‌کردن بابت خوب شدنش خیلی خوشحال بودم احسان:خب رسول خیلی سریع وارد عمل میشی برای نذرت رسول:چشم امیرحسین:چه نذری؟ احسان:رسول نذر کرده بود اگه علیرضا پیدا بشه و حالش خوب، یه دیگ آش‌رشته بپزه امیرحسین:آخه آش‌رشته؟؟😕 رسول:چی دوست داشتی؟ امیرحسین:شله‌زرد خب نذر میکردی رسول:ببخشید،من آش‌رشته دوست داشتم آخه احسان:عه،آش به این خوشمزگی، رسول نظرته دوتا دیگ درست کنیم یکی واسه خودمون؟ رسول:😂چشم احسان:آفرین مهدی:خب حالا بشینید غذاتونو بخورید،اَه نمیزارید قشنگ تمرکز کنم تو خوردن که امیرحسین:بله بله بخور عمو جان که قراره شب بهمون کار بگی واسه تنبیه رسول:وای نه توروخدا، عمو یه غلطی کردیم شما ببخش، باور کن جون کار کردن ندارم مهدی:خیله خب بابا،واسه اینکه شام به این خوشمزگی درست کردی میبخشم، البته فقط امشب،یه روزی تنبیه میکنم بدجور رسول:شما امشب کاری باهامون نداشته باش فقط ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:حرف زد آخر...(:🙂❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت سیصد و بیست و دوم💛 مهدی:انگار شمرم میگه کاری باهامون نداشته باش امیرحسین:شما از شمر بدتری جانم مهدی:چییییی؟ احسان:عمو یه زری زد شما ببخش امیرحسین:خودت زر زدی بی‌ادب،فرهنگ نداره احسان:خب حالا بیا بخور منو محسن:حامد بنده خدا پشیمون شد احسان:نه بابا،اصلا پشیمون نشده،ولی حامد بهترین شبو برای اومدن انتخاب کردی😂 حامد:نمیدونم والا، شاید ولی خیلی خندیدم دمتون گرم مهدی:بابا خفه بشید دودیقه دارم غذا کوفت میکنم امیرحسین:وا عمو خب شما غذاتو کوف..نه یعنی میل کن مارو چیکار داری اخه؟ مهدی:خوشم نمیاد وسط غذا با دهن پر حرف میزنید اصلا هرکی حرف بزنه خره همه سکوت کردن آروم و بی‌صدا میخندیدم، امیرحسین و احسان و حامدم که معلوم بود بزور دارن جلوی خندشونو میگیرن، بابا هم که به شدت کلافه داشت به علیرضا غذا میداد عمو هم که قشنگ با خیال راحت و تند تند داشت غذا می‌خورد ولی از حق نگذریم خیلی خوشمزه شده،واسه اولین بار اونم دست تنها، عالی بود چند دیقه‌ای همینجوری گذشت که علیرضا گفت آب همه خندیدن مهدی:نه دیگه این قند عسل عمو اشکال نداشت حرف بزنه امیرحسین:خب علیرضا اشکال نداشت عمو،شما چرا حرف زدی🤣 عمو یکم فکر کرد بعد که دید بدجور سوتی داده، گلوشو صاف کرد همه خندیدن، حتی خودشم می‌خندید محسن:شما ها که طاقت ندارید حرف نزدنو، چرا اینجوری میگید؟ مهدی:هوی امیر بسه نخند امیرحسین:چرا فقط به من گیر دادی؟همه دارن میخندن،اون دوتا خرمالو رو نگاه؟پخش شدن تو غذا از خنده مهدی:من امشب با تو مشکل دارم فقط امیرحسین:مچکرم😐 ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ ساعت ۱۱ بود، امشب انقدر خندیدن اینا فکر کنم دل‌درد گرفتن رسولم که از بابت علیرضا خیلی خوشحال شده بود رفت بیرون و شیرینی گرفت مهدی:خب برم ظرفارو بشورم بیام چایی بخوریم رسول:نه‌نه شما بشینید خودم میشورم مهدی:تو شام پختی من ظرفارو میشورم دیگه رسول:نه بابا میشورم،شما بشینید مهدی که خوب میدونستم از خدا خواسته‌اس باشه‌ای گفت و نشست علیرضا داشت با پسرا بازی می‌کرد، بلند شدم رفتم تو آشپزخونه محسن:کمک نمیخوای؟ رسول:نه،راستی بابا محسن:جانم؟ رسول:فردا سرتون شلوغه؟ محسن:چطور؟ رسول:شما بگید محسن:نه زیاد کاری نداریم رسول شیر آبو بست برگشت کنار رسول:آقاجونم فردا شب دعوتتون کرده، هم مارو هم عمه‌اینارو ولی خب شماره شمارو نداشت که زنگ بزنه به من گفت، منم خب گفتم به شما بگم اگه کاری ندارید بریم محسن:فقط من نیستم که رسول:خب ظرفارو که شستم میریم به عمه‌اینا زنگ می‌زنیم میپرسیم ازشون،الانم به عمو و داداش میگیم دیگه محسن:نمیدونم بابا،رسول ولی اذیت میشن،دوتا پیرمرد و پیرزن شرایط مهمون سخته براشون خب رسول:نگران اون نباشید شما، من خودم فردا ظهر میتونم مرخصی بگیرم یه اوکی بهم بدی حله‌ها محسن:ببینیم چی میشه رسول:باش،فقط علیرضا تا اوکی نشدن قضیه چیزی نفهمه،اگه الان بفهمه میخواد گیر بده بریم محسن:خیله خب باشه 😂بزار بیام کمکت کنم زودتر تموم بشه رسول:نمیخواد کنارش وایسادم، شیر آبو باز کردم نذاشتم حرفی بزنه و باهم ظرفارو شستم، چون تند تند شستیم زود تموم شد رسول چندتا چایی ریخت و رفتیم پیش بقیه رسول:خب خب عمو جان و برادر گرام بزرگ،فردا چه کاره‌اید؟ مهدی:چطور؟ رسول:شب بیکارید؟ امیرحسین:من که آره مهدی:خب آره رسول:فردا قراره شام بریم جایی واسه همین گفتم،حامد یه زنگ به علی بزن حامد:چرا رسول:زنگ بزن باهاش حرف بزنیم مهدی:شام قراره کجا بریم؟ رسول دید علیرضا حواسش نیست رسول:آقاجونم دعوتمون کرده واسه همین میگم،حامد زنگ بزن شماهم دعوت کرده اگه قراره بیاید من زنگ بزنم بگم حامد:باش احسان:تصویری بگیر حامد:اونم به چشم حامد تماس تصویری گرفت ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:یه بارم مهدی ضایع بشه بد نیست😂👍
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت سیصد و بیست و سوم💛 بلاخره از شر این گچ راحت شدم ولی خب پاهام یکم ورم کرده بود که اونم دکتر گفت تا دوروز خوب میشه مامان برام اسپند دود کرد علی:الان با این وضع کی میخواد منو چشم بزنه آخه عزیزدلم؟ زینب:سکوت کن لطفا علی:چشم 😂 زینب:گشنه نیستی؟این بابات رفته یه بنزین بزنه، سه ساعت طول میکشه علی:صف بنزین خیلی شلوغ بود، مجبوری اومد منو رسوند رفت صدای گوشیم بلند شد دیدم حامد تصویری گرفته وصلش کردم علی:سلام حامد:سلام برادر جان چطوری؟ علی:خوبم،کی کنارته که داری مثل آدم باهام حرف میزنی؟😂 حامد:دایی محسن علی:پس بگو،سلام برسون بهشون حامد:چشم احسان:سلام چطوری علی:سلام خوبم،خوب جمع‌تون جَمعِ‌ها احسان:بیام دنبالت؟ علی:آره پاشو بیا احسان:نه دیگه حسش نیست علی:پس نظر نده برادر حامد:گچ پاتو باز کردی؟ علی:آره، ولی خب یکم ورم کرده پام حامد:راحتی دیگه علی:زیاد نمیتونم راه برم بابا،بازم به این عصاهای وامونده پناه آوردم امیرحسین:توقع داری یه روزِ معجزه بشه بلند بشی؟ حامد:اره دیگه باید چند جلسه سونوگرافی بری تا بتونی قشنگ پاتو تکون بدی علی:چی‌برم؟؟؟ حامد:سونوگرافی دیگه ترکیدم از خنده علی:آیییی بمیری الهی حامد که آبرو واسمون نذاشتی،احمق من باید برم فیزیوتراپی نه سونوگرافی حامد:عه راست میگیا🤣 مامانم چون نزدیکم بود شنید و داشت می‌خندید حامد:وای من سر شامم گفتم سونوگرافی چرا کسی ایراد نگرفت؟ امیرحسین:غرق خنده بودیم برادر، ولی خاک تو سرت حامد علی:این حامد از همون اول این دوتا رو باهم اشتباه میگرفت، حامد ،جان‌ عزیزت پیش دوتا غریبه نگو،حالا اینا آشنا هستن اشکال نداره حامد:خب بابا شبیه‌به همن دیگه علی:کجاش شبیه همه؟سونوگرافی و فیزیوتراپی، این دوتا کلمه فقط میشه گفت قافیه‌ان مهدی:زنگ زدید که درباره قافیه و کوفت و درد حرف بزنید؟ احسان:وای علی، چی‌میشد میومدی اینجا، عمو رو جوری ترسوندیم که نگو علی:آخه چه خاکی بریزم تو سر شما‌ها،اخلاق دایی رو نمی‌شناسید؟؟ احسان:ول کن بابا،تنبیه رو گذاشته واسه یه شبه دیگه علی:چیکار کردین باهاش؟ احسان:چند شبه پیش با امیرحسین و رسول نقشه کشیدیم که امیرحسین رو گریم کنیم که مثلا شیشه دستشو عمیق بریده، بعد عمو میاد و می‌ترسه و اینجور حرفا،ما قرار بود بریم بیمارستان اونجا بهش بگیم که کاری باهامون نداشته باشه ولی خب اصلا نشد جلوی خنده‌مونو گرفت علی:الهی بمیرم برات دایی، میبینی اینا چقدر حرصت میدن،پسر خوب فقط خودم مگه نه؟ مهدی:توام‌ لنگه اینایی علی:من کی از این کارا کردم؟؟ مهدی:ببین تو از اون آدمایی که تو ظاهر کاری رو انجام نمیدی،زیر زیرکی کاراتو پیش می‌بری علی:🤣 حامد:دقیقا راست گفتی دایی علی:دایی محسن کجاست یکم طرفداری کنه؟ احسان:اینجاست دوربین گوشی رفت سمت دایی سلام و احوالپرسی کردیم محسن:درد نداری دیگه؟ علی:نه فقط پاهام... احسان:یه بار شد یکی حالتو بپرسه بگی خوبم، میگه نه فقط یکم پاهام..خب بگو خوبی دیگه علی:خب وقتی تکون میدم چون خشک شده درد داره احسان:سیس بابا علی:میگم دایی بدجور امشب اعصابتو خط‌خطی کردن نه؟ محسن:بشدت علی:بمیرم الهی واست دایی محسن:خدانکنه دوربین رفت روی حامد حامد:یه خبر خوب علی:چی؟ حامد:این نقشه بچه ها هیچ چیزه خوبی نداشت ولی باعث یه اتفاق شد علی:چی؟ حامد:علیرضا حالش خوب شد علی:یعنی چی؟؟ حامد:علیرضا نگو رفته در اتاق امیرحسینُ باز کرده دستشو دیده ترسیده،بعد الان حرف زدنش دیگه بدون لکنتِ علی:جدی میگیییی؟وای خدایا شکرت،گوشی رو بده بهش حامد:رفته تو اتاقش صبر کن برم صداش کنم علی:باش زود فقط مهدی:زینب کجاست؟ علی:اینجا بود رفت آشپزخونه به غذا سر بزنه مهدی:شام نخوردید هنوز؟ علی:نه،بیمارستان شلوغ بود نوبت منم آخراش بود، واسه همین دیگه دیر شد الانم بابا رفته بنزین بزنه ولی اومدنی خیلی صفش شلوغ بود مهدی:اها رسول:عمو بگو بهش من برم ببینم علیرضا کجا موند ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:یکمم از خنگ بازی آقاحامد😂🙄
توی ناشناس درباره سن بچه ها گفته بودید امیرحسین ۳۴ سالشه علی ۳۳ سالشه حامد ۳۰ سالشه احسان ۳۰ سالشه رسول ۲۷ سالشه مهرداد ۳۶ سالشه کامران ۲۶ سالشه عاطفه تو سن ۲۲ سالگی با رسول ازدواج کرد، تو سن ۲۶ سالگی فوت کرد مهدی ۴۰سالشه
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت سیصد و بیست و چهارم 💛 رفتم تو اتاق دیدم علیرضا گوشه‌ای نشسته و حامدم کنارشه رسول:چیشده؟ حامد:دل‌درد داره رفتم پیشش، کنارش نشستم رسول:خوبی بابا علیرضا:دلم دلد میتونه🥺 رسول:خب الان برای چی بغض کردی؟؟انقدر که امشب خوراکی خوردی واسه همینه دیگه حامد:چایی نبات بده بخوره خوب بشه رسول:😂باش، بیا بریم بابا بغلش کردمُ رفتیم بیرون بچه ها هنوز مشغول حرف زدن بودن رفتم آشپزخونه علیرضا رو، روی میز نشوندم یه لیوان برداشتم آب‌جوش ریختم بعد هم نبات رو انداختم روی صندلی روبه‌روش نشستم تا یکم خنک بشه لیوانو گذاشتم کنار رسول:چرا گریه میکنی الان علیرضا:دلم دلد میتونه اشکاشو پاک کردم و به روش لبخند زدم رسول:خب من که بهت گفتم کم خوراکی بخور، حالا هم اشکال نداره دورت بگردم زود خوب میشی، راستی یه خبر خوب علیرضا:تی؟ رسول:قراره فردا بریم یه جایی علیرضا:توجا؟؟😍 رسول:دل‌دردت خوب شد نه؟😂 علیرضا:توجااا رسول:خب باشه بابا چرا عصبی میشی،قراره بریم پیش آقاجون و بی‌بی علیرضا:لاست میدییییی؟ رسول:کاستو بگیر ماست بگیر علیرضا:تی؟ رسول:هیچی،خوبی بابا؟دل‌دردت زیاده؟ علیرضا:آله🥺 رسول:ای بابا، من بهت گفتم قراره بریم که تو بغض نکنی مهدی:چیشده؟ عمو اومد کنارمون وایساد سوالی داشت نگاهم می‌کرد رسول:دلش درد میکنه مهدی:آخه آب‌جوش نبات مگه خوب میکنه رسول:تاریخ که اینو ثابت کرده عمو مهدی:خوشگل عمو خوبی؟ علیرضا:نه🥺 مهدی:لیوانو بده رسول:بفرمایید عمو صندلی رو کنار کشید، قاشق رو از محتویات لیوان پر کرد و آروم فوت، بعد هم گرفت سمت علیرضا علیرضا هم داشت می‌خورد صدای امیرحسین که داشت منو صدا می‌کرد اومد مهدی:پاشو برو ببین چیکارت داره،خودم کنارشم رسول:باش ممنونم اومدم بیرون، از روی میز لیوان چایی‌م رو برداشتم سرد شده بود ولی خب قابل خوردن بود رسول:جونم؟ علی:سلام چطوری گوشی رو از احسان گرفتم رسول:قربونت، بهتری؟ علی:آره خوبم خداروشکر،دیگه از شر گچ راحت شدم رسول:بسلامتی،میگم فردا میاید؟من زنگ بزنم خبر بدم تا نخوابیدن امیرحسین:آره میایم،وای خیلی دوست دارم خونتو‌نو ببینم احسان:ببین امیر نمیدونی چقدر خونشون خوشگله که، یه خونه باغ بزرگه بعد دوتا خونه هم داره، یکی واسه رسوله یکی هم واسه آقاجونش، بعد یه حوض خیلی خوشگل دارن، وااااااای اصلا محشره خونشون علی:اونجوری که تعریف کردیا دلم خواست الان برم😂 امیرحسین:واقعا رسول:خب پاشید بیاید بریم الان علی:ما یه چرتی گفتیم،تو چرا باور کردی رسول:من جدی گفتم برادر، میخواید الان بریم امیرحسین:نه بابا کجا بریم رسول:به هر حال هر ساعتی که دوست داشته باشید میتونید برید،اونجا خونه خودتونه علی:قربانت، چه خبر؟؟ رسول:سلامتی،راستی شیرینی خوب شدن پاهاتو کی میخوریم ان‌شاءالله؟ علی:فردا واستون شیرینی می‌خرم، اصلا میبرمتون بیرون بستنی میدم بهتون احسان:۴اسکوپ علی:😂آره امیرحسین:عه نه، تو این سرما کی بستنی میخوره،مریض بشیم و یه بدبختی دیگه، همون شیرینی رو بده بعدا بستنی علی:بابا بستنی تو سرما بیشتر حال میده که، بعدم نگران نباش، بستنی می‌خریم میایم پیش بخاری میخوریم خوبه؟ امیرحسین:باید فکرامو بکنم، آها اول باید از این دایی خانت اجازه بگیریم،پاره میکنه آدمو علی:کجاست اینجوری میگی پشتش؟ رسول:علیرضا دل‌درد داشت تو آشپزخونه کنار علیرضاست امیرحسین:عه چرا؟ رسول:هی دارم بهتون میگم بابا نزارید انقدر هله هوله بخوره، میگید نه یه شبه دیگه،بفرما امیرحسین:برو بابا رسول:😐 امیرحسین پاشد رفت آشپزخونه علی:عه بابا اومد، حامد نمیای امشب؟ حامد:چرا بابا الان میخوام بیام محسن:کجا خب بمون دیگه حامد:نه باید برم دایی علی:خب پس دیگه خدانگهدار رسول:خدافظ ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:تاریخ ثابت کرده😂👍
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت سیصد و بیست و پنجم💛 کش و قوسی به بدنم دادم آروم روی علیرضا رو کشیدم شب چند بار بلند شد و گریه کرد که بزور آرومش کردم ساعت ۷ بود،تا الان بابا و احسان باید رفته باشن از اتاق بیرون اومدم هیچ کس نبود، حتی عمو و داداش هم رفته بودن رفتم آشپزخونه،حس صبحونه خوردن نبود، فقط آب به صورتم زدم و بعدش هم مسواک زدم زود یه لباس مشکی برداشتم تنم کردم، شلوار مشکی‌مو هم همینطور بعد یه شونه زدم به موهام، وسایل علیرضا هم برداشتم، از دست این شیطون باید همیشه دو دست لباس می‌بردم کاپشن‌شو تنش کردم و بعد هم بغل زود رفتم بیرون، در عقبو باز کردم، این چند روز بابا و احسان با موتور میرفتن و ماشینو میذاشتن برای من،البته اینجوری خیلی خوب بود چون نمیتونستم وقتی علیرضا خوابه با موتور ببرمش یکم گاز دادم وقتی رسیدم زنگ زدم به عمه بوق..بوق زینب:جونم عمه رسول:سلام عمه من جلو درم زحمت می‌کشید درو بزنید زینب:آره عزیزم بیا رسول:ممنون دوباره علیرضا رو بغل کردم رفتم بالا عمه جلوی در بود رسول:سلام عمه زینب:سلام عزیز عمه خوبی؟ رسول:به خوبی شما زینب:بده من بچه رو دیرت نشه،صبحونه خوردی؟ رسول:نه دیرم شده میرم اونجا میخورم زینب:میخوای برات یه چیزی بیارم؟ رسول:نه نه، من برم دیگه،فعلا زینب:مواظب خودت باش خدافظ دستی تکون دادمو زود رفتم پایین ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ با بچه ها نشسته بودیم تو نمازخونه، دیشب مونده بودم اداره، حالا بماند که چقدر از فرشاد فحش خوردم واسه اینکه نرفتم خونه داوود:خب بچه ها بگیریم بخوابیم من خستم سعید همینجوری که داشت وزنه می زد گفت سعید:نیم ساعت دیگه محمد میاد، چطوری تو این زمان خوابت میبره؟ داوود:نامردا خب دیشب نذاشتید بخوابم فرشید:ما خوابیدیم؟ سعید:همینو بگو، ماهم بیدار بودیم،اون عوضی رسول خوابیده باورکن رسول:باز رسول چی؟ داوود:عه سلام صبح بخیر فرشید:سلام داداش سعید:سلام، داشتیم می‌گفتیم ما نخوابیدیم ولی خب شما خوابیدی رسول:دهنتونو ببندید خواهشا، سر جمع ۲ ساعت خوابیدم، علیرضا اذیتم کرد فرشید:باز تو خوبه همون ۲ ساعت رو خوابیدی سعید:بگیرید بخوابید خب، چرا غر میزنید رسول:مگه محمد نیومده؟ سعید:نه زنگ زد گفت دیر‌تر میاد، رسول:خب ماکه الان کاری نداریم،پرونده هم تو دست نداریم، بگیریم بخوابیم، من دو شبه قشنگ نخوابیدم امروز میخوام بی‌حال باشم سعید:شما کِی باحالی؟ رسول:همیشه😌 سعید:میبندی یا بیام؟ رسول:😂خب ول کنید اینارو بگیریم بخوابیم داوود:بالشت بده که بیهوش شدم رسول:قیافه هارو توروخدا، خوبه دیروز بهتون بنده خدا مرخصی داد فرشید:مرخصی داد ولی خب نرفتیم بخوابیم که داوود:راست میگه رفتیم یکم موتور سواری کردیم بعد هم که یه شام خوردیم اومدیم اداره، سعید و فرشید شیفت بودن، منم گفتم از دست این دریا برم خونه چیکار واسه همین اومدم اداره رسول:خب شب میخواب... سعید:بابا تا صبح نشستیم فک زدیم رسول:پس تقصیر خودتونه داوود:بابا بخدا تا الان خواب بودیم اگه حرف نمی‌زدید، رسول بهت میگم اون بالشتو بده خوابم میاد رسول:بفرما،بیا فرشید اینم واسه تو، سعید تو چی؟ سعید:آقا من گشنمه، بیاید یه چی بخوریم بعد بخوابیم رسول:بچه‌ها مطمئنید دیر میاد فرشید:نیم ساعت دیگه میاد سعید:چی چی نیم ساعت، گفت چند ساعت دیر‌تر میاد، شوخی کردم باهاتون داوود:پس بگیرید تخت بخوابید رسول:خب خیالم راحت شد، فقط یکی مسئولیت اینکه محمد اومد ،بیاد بیدارمون کنه رو به عهده بگیره داوود دراز کشید و روشو برگردوند سعید هم وزنه رو گذاشت رو زمین و اومد کنارمون بدون حرف خوابید رسول:خاک تو سرتون کنن انقدر که تنبل‌شدین،انسان گوشی رو ساخته واسه این روزا، الان زنگ میزارم فرشید:خوبه پیشنهاد خواب به سعید دادیم😂 رسول:واقعا😂...سعید خوابیدی؟ سعید:نمیزارید که همه:🤣 رسول:ولی خدایی من صبحونه نخوردم گفتم دیر شده داوود:بخواب بلند شدی باهم میخوریم، ماهم نخوردیم همه دراز کشیدن و خوابیدن منم کنارشون دراز کشیدم حتی حال اینکه بریم واسه خودمون پتو بیاریم هم نداشتیم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:آخ محمد بیاد توبیخ کنه😐😂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت سیصد و بیست و ششم💛 لباسامو عوض کردم، بعد هم سوئیچ موتور رو برداشتم محمد:خب این داروهاتو به موقع میخوریا عطیه:چشم، ببخشید بخاطر من از کارت زدی محمد:مهم نیست، این چند روز سرم خلوته عطیه:دیرت داره میشه ها، ساعت ۱۰ محمد:میرم،عطیه ناهارتو میخوریا، بیام ببینم نخورده باشی من میدونمو تو عطیه:توبیخ میکنی؟ محمد:معلومه عطیه:چشم فرمانده، میخورم محمد:آفرین، خب من برم هرچی لازم داشتی بهم بگو میگیرم عطیه:باش، مراقب خودت باش محمد:شما بیشتر،خدافظ عطیه:خدافظ زود بیرون اومدم، از عزیز هم خدافظی کردم موتورمو بردم بیرون، ______ رسیدم اداره هیچ کدوم از بچه‌ها پشت سیستم هاشون نبودن حتی رسول به ساعتم نگاه کردم نزدیک ۱۱ بود،دیگه تا الان باید به کارشون میرسیدن رفتم پایین پیش حامد حامد:سلام آقا محمد:سلام، بچه ها کجان؟ حامد:کدوم بچه ها محمد:بچه ها تیمم حامد:آها، آقا فکر کنم تو نمازخونه‌ان محمد:ممنون به سمت نمازخونه رفتم، دیدم گوشه‌ای خوابیدن علی:سلام آقا محمد:سلام علی،اینا کی خوابیدن؟ علی:آقا فکر کنم ساعت ۷،۷ونیم خوابیدن محمد:شب مگه نخوابیدن اینا؟ علی:رسول که شب نبود،صبح اومد، فرشید و سعید و داوود هم مونده بودن محمد:باش، علی برو بیدارشون کن بگو بیان کارشون دارم علی:چشم آقا به سمت اتاقم رفتم قبلش به اتاق آقاعبدی رفتم برای توضیح پرونده جدید پرونده سنگینی نبود ولی خب باید زودتر جمع میشد یک ربعی توی اتاق آقای عبدی بودم بعد هم بااجازه‌ای گرفتم بیرون اومدم خواستم وارد اتاقم بشم که صدای بچه ها اومد کناری وایسادم تا حرفاشون رو بشنوم رسول:ببینید بخدا بگید ساعت ۷ خوابیدیم من میدونم شما سعید:دهنتو ببند رسول، بگیم یا نگیم اون میخواد توبیخ بکنه رسول:بیخود، به من چه اصلا خودش گفت روزی ۴ساعت و نیم بخواب داوود:شما دیشب خواب بودی، الانم که ۴ساعت خوابیدی فرشید:ولی بچه ها دور از شوخی و توبیخ و اینجور حرفا، خیلی بهم چسبید رسول:الان محمد میاد یه توبیخی هم میکنه که قشنگ بهمون خوش بگذره امروز سعید:😂خدا به داد تو برسه، مثلا میخوای امروزم زودتر بری خونه رسول:اوه راست میگی،میخواستم مرخصی بگیرم، خاک تو سرم، حالا فردا هم گفتم مرخصی میگیریم بخاطر نذری داوود:🤣داداش شبم باید بمونی، البته مجبورت میکنه حفظ ظاهر کردمُ وارد شدم معلوم بود بزور دارن جلوی خودشونو میگیرن تا نخندن پشت میزم نشستم، بهم سلام کردن که جواب دادم محمد:خب،پرونده جدیدُ بهم دادن، ولی قرار نیست این پرونده با شما کار کنم رسول:چرااا؟ محمد:چرا داره؟؟نمیخوام تو این پرونده باشید سعید:چرا آقا،پرونده‌ای که الان دستمون نیست داوود:دیگه بهمون اعتماد ندارید آقا؟ پرونده رو روی میز گذاشتم،همینجوری که داشتم به سمت در میرفتم گفتم محمد:نیروی تنبل و خسته به دردم نمیخوره، خودتونو که درست کردید با شما کار میکنم خواستم برم بیرون که رسول اومد جلوم رسول:غلط کردیم محمد:به درد من میخوره؟ سعید:آقا باور کنید خسته بودیم برگشتم سمتشون محمد:تو و فرشید شیفت بودید باهاتون کار ندارم، ولی این دوتا چی؟آقاداوود دیشب کار که نداشتی، شیفت هم نبودی، بهتم مرخصی دادم، شما استاد، من بهتون مرخصی دادم تا خوب استراحت کنید که امروز خسته نباشید، بهتون گفتم تا من میام این پرونده باید کامل باشه پرونده‌ای که چند روز پیش به دستم دادنُ و دوروزِ تموم شد رو گرفتم بالا رسول:آقا خودتون گفتید بخوابیم، نیروی خواب‌آلود به دردتون نمیخوره محمد:گفتم بخوابید ولی نگفتم شب بیدار بمونید صبح خواب باشید، کارا هم بمونه داوود:میشه اینسری ببخشید؟ محمد:خیر رسول:آقا نگاه کنید ما الان بیکار که نمیتونیم تو سایت بمونیم محمد:نه چرا بیکار، من معذرت میخوام علی رو فرستادم بیدارتون کنه، برید به ادامه خوابتون برسید رسول:ای بابا، چیکار کنیم ببخشید؟ محمد:هیچ کار، برید میخوام به کارام برسم فرشید:عه آقا شما ببخش دیگه محمد:یه سوال، مگه من از دیروز ظهر بهتون مرخصی ندادم؟؟پس چرا تا الان باید خواب باشید؟؟ اونم با کاری که بهتون گفتم تا من میام انجام شده باشه رسول:من علیرضا نذاشت دیشب بخوابم،اینام که خوابیدن هوس کردم بخوابم محمد:چقدر خوبه که خدا بهت علیرضا رو داد تا بهونه‌اش کنی، من نمیدونم خودتون تصمیم بگیرید توبیخ یا.. سعید:توبیخ میشیم آقا داوود:چی چی توبیخ میشیم،آقا شما ببخش دیگه، میگن ببخش از بزرگان است، شماهم که بزرگی ببخش محمد:اخ بمیرم براتون که چقدر هم به حرف این آدم بزرگ گوش میدین، خیله خب برید به کارتون برسید رفتم بیرون که صدای رسول اومد رسول: آخ‌جون توبیخ نکرد،خدایا شکرت، حالا میشه مرخصی گرفت ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:🤣🤣🤣🤣
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت سیصد و بیست و هفتم💛 خنده‌مو پشت چهره جدی پنهون کردم رفتم تو اتاق، با برگشتنم شکه شدن بدون حرف رفتم پشت میزم، برگه‌ای برداشتم ۲ساعت کار سخت توی باشگاه رو براشون نوشتم، گرفتم سمت رسول محمد:تا ۵ دیقه دیگه باشگاه نباشید خودم اومدم سعید:عه آقا این یه زری زد به ما چه آخه فرشید:آقا باور کنید ناحقیِ رسول بشینه بنویسه ما بریم باشگاه محمد:نه نه اشتباه نکنید، همتون میرید باشگاه، اولین نفر هم استاد میرن داوود:ای درد بگیری رسول، بدبخت‌مون کردی بدون توجه به اونا اومدم بیرون ای خدا همه نیرو دارن منم نیرو دارم شکرت ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ محمد رفت بیرون، بچه ها شروع کردن داوود:خاک تو سرت کنن خب سعید:لال میشدی زر نزنی صبر کنی اون یکم دور بشه؟ فرشید:شاه میبخشه،وزیر نمیبخشه داوود:رسول من نمیدونم، خودت باید بری باشگاه رسول:همه رو نوشته اینجا سعید:دهنتو میبندی یا خودم بیام گل بگیرم رسول فرشید:رسول بخدا جون باشگاه ندارم، ای بمیری رسول:بابا من کف دستمو مگه بو کرده بودم که آقامحمد پشت دره داوود:ببند رسول،این توبیخی که گذشت اشکال نداره، ولی فردا من میدونم و تووو رسول:فردا که مرخصی دارم عقب عقب می رفتم اینا الان خیلی عصبانی‌ان رسول:خب بنظرم ۵دیقه داره تموم میشه بزن بریم، زود اومدم بیرون، اینا هم بدو اومدن دنبالم تو راه آقای شهیدی اومدن وایسادیم سلام دادیم شهیدی:کجا میرید؟ رسول:باشگاه شهیدی:برین بسلامت آقای شهیدی رفتن منم میخواستم زود در برم که سعید دستامو گرفت سعید:باهم میریم داشتیم میرفتیم ولی چه رفتنی، هر قدمی که برمیداشتیم یه نیشگون میگرفتن ازم وقتی رسیدیم، آقای شریفی مسئول باشگاه می‌دونست توبیخ شدیم که قشنگ دعوتمون کرد سراغ وسایل سنگین ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ ۲ساعت مثل چی فقط داشتیم ورزش میکردیم اَه تف به این شانسی که ما داریم قشنگ از خستگی افتاده بودیم رو هم شریفی:چرا وا رفتید، یه تمرین دیگه مونده، بلند بشید ببینم فرشید:توروخدا ولمون کن، خسته‌ایم شریفی:آقامحمد میاد برای من مسئولیت داره، یه تمرین مونده انجام بدین بعد وا برید داوود:محمد که نمی‌فهمه،ول کن شریفی:آقایون بلند شید اینجا دوربین داره رسول:لعنت خدا بر شیطون، بلند شید بچه ها داوود:لعنت خدا به تو، همش تقصیره توعه،رسول میدونی دلم میخواد نصفت کنم از وسط رسول:بابا به من چه آخه داوود:دهنتو ببند، میزنم فک‌تو... شریفی:اوه آقامحمد اومد بلند شید جوری از زمین بلند شدیم که پام گیر کرد به پای رسول و افتادم محمد:اومدید اینجا تمرین کنید یا اینکه به استراحت‌تون ادامه بدین سعید:استراحت کجا بود آقا، داشتیم تمرین میکردیم دیگه تو دلم فقط داشتم به رسول فحش میدادم،عوضی سرشو انداخته بود پایین هی می‌خندید، البته آروم وگرنه الان محمد وارد عمل میشد محمد:داوود تو چرا ولو شدی؟ بلند شدم، دیدم سعید و فرشیدم قرمز شدن داوود:ولو نشدم آقا، پام گیر کرد افتادم محمد:خوبی الان؟ داوود:بله محمد:خیله خب،کامل رفتن؟ شریفی:بله آقا کامل رفتن محمد:خیله خب، حالا میتونید بیاید اتاقم تا پرونده رو براتون توضیح بدم بعد از حرف زدنش رفت خدا خیرش بده شریفی رو، اگه میگفت یه تمرین مونده قطعا آقامحمد دوتا هم اضافه می‌کرد سر و وضعمو درست کردم، بچه ها از خنده پهن شدن رو زمین خدایا از نعمت عقل چرا محروم شدن اینا؟؟ هیچی نگفتم و رفتم بالا ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:توبیخشون کرد😂👍
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت سیصد و بیست هشتم💛 مشغول کار بودیم،وقتی پرونده رو برامون توضیح داد آقامحمد کارو شروع کردیم ساعت ۴ عصر بود،خداروشکر آقامحمد بهم مرخصی داد، حتی فردا هم مرخصی داد هوف خدا خیرش بده کارام که تموم شد، بلند شدم رفتم بالا در اتاق آقامحمدُ زدم، محمد:بله رسول:سلام آقا، بفرمایید، تمام شد کارام محمد:دستت درد نکنه،برو دیگه دیرت شد رسول:کاره دیگه‌ای ندارید؟ میتونم انجام بدما محمد:نه برو کار داری، سلام برسون رسول:چشم،فردا شما نمی‌آید؟ محمد:فکر نمی‌کنم رسول:چرا؟ محمد:ماشاالله همتون دارید میرید بمونم کارارو انجام بدم رسول:شما غصه کارارو نخور، همه رو انجام شده بدون محمد:چطوری اونوقت رسول:چون سوژه اصلی توی تهرانِ و محل اقامتش رو پیدا کردیم محمد:خب؟ رفتم پشت سیستم و فایل رو آوردم رسول:بفرمایید ایناهاش محمد:اینکه عالیه، رسول ادرسشو بده به سعید و داوود، بگو برن سراغش رسول:چشم محمد:بعدش میتونی بری رسول:حالا عجله‌ای نیست، بااجازه اومدم بیرون زود رفتم سمت سیستم سعید رسول:سعید الان واست یه آدرس میفرستم، با داوود برید برای شناسایی اون محل سعید:باش،داوود... منتظر نموندم رفتم پشت سیستم نشستم سریع لوکیشنُ براش فرستادم بعد هم نزدیک‌ترین پرنده رو فرستادم تو محل محمد:چیشد؟ رسول:رفتن آقا، یه پرنده هم فرستادم تو محل محمد:خوب کردی یک ربعی گذشت که رسیدن به لوکیشن سعید:رسیدیم هدفونو گذاشتم روی گوشم رسول:اطرافُ چک کن،ببین دوربین داره یا نه سعید:یه لحظه... داوود:دوربین داره جلوی خونش رسول سعید:یه خونه دو طبقه، که یکیش انگار خالیه، پرده نداره ولی خب بازم چک میکنم رسول:باش محمد:بهشون بگو فعلا اونجا مستقر بشن تا بهشون بگم رسول:چشم حرفایی که آقامحمد گفته بود رو به سعید گفتم سعید:باش هدفونو گذاشتم رو میز محمد:خب خسته نباشی، پاشو برو رسول:چشم آقامحمد رفت،منم زود بلند شدم رفتم بیرون تو راه همه وسایل آش رو گرفتم، یکم توی سبزی اذیت شدم ولی خب.. همه وسایل رو گذاشتم صندق و رفتم سمت خونه ____ نیم ساعت طول کشید که رسیدم بنظرم به باباحسن و مهرداد‌اینا هم بگم بیان بهتره البته سه ساعت باید روی علیرضا کار کنم که اگه ازش پرسید راستشو نگه، وگرنه که مهرداد قشنگ با ده روش سامورایی نصفم میکنه در خونه رو باز کردم بی‌بی توی حیاط بود رسول:سلام بی‌بی بی‌بی:سلام پسرم خسته نباشی رسول:قربونت، بدجور به زحمت انداختم بی‌بی:این چه حرفیه مادر، بیا تو خسته‌ای رسول:واسه فردا خرید کردم هرچی دیروز گفتی رو خریدم،الان برم اونارو بیارم بی‌بی:باش،کمک میخوای؟ رسول:نه بابا، خودم میارم، بعدم بی‌بی شما چرا تو این سرما بیرونید؟ بی‌بی:بلاخره که باید یکم به حیاط برسم دیگه مامان جان، خیلی کثیف بود رسول:خب دورت بگردم بزار وقتی رسول مرد اونموقع تو پاشو بیا حیاطُ تمیز کن بی‌بی:عه، خدانکنه، میدونی بَدَم میاد از این حرفا رسول:چشم ببخشید، توروخدا برید خونه، مریض میشید بی‌بی:قسم نخور رفتم پسرم رسول:مرسی بی‌بی که رفت داخل خودمم وسایلو آوردم، خب خداروشکر که فردا هوا خوب بود وسایلو بردم داخل تا خراب نشن رسول:بی‌بی بس میشه؟کم نیاد بی‌بی:نه مامان جان،فقط رسول اون سیر و پیازا رو بریز تو آب، تلخی‌شونو بگیره،منم بیام سبزی رو پاک کنم رسول:باش، میگم بی‌بی، آقاجون کجاست؟ بی‌بی:خوابیده رسول:اها،میگم به بابا حسن‌اینا هم بگم؟ بی‌بی:آقاجونت زنگ زد گفت واسه شام بیان رسول:خب پس، من برم اول لباسامو عوض کنم بعد بیام کمک بی‌بی:برو عزیزم رفتم تو خونه خودم، اول در اتاق علیرضا رو قفل کردم، قبلش هم چندتا اساب‌بازی آوردم که بهونه نگیره، والا دیگه جون ندارم اتاقشو مرتب کنم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:با خودتون🥲😊
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی 💛 💛پارت سیصد و بیست و نهم💛 ساعت ۷ونیم بود که بلاخره بابا و عمه‌اینا اومدن رفتم تو حیاط،البته من جلو در وایسادم بی‌بی و آقاجون جلو رفتن برای خوش‌آمد گویی علیرضا بعد از یه بغل مفصل بی‌بی و آقاجون اومدُ و پرید بغلم رسول:سلام نفسم علیرضا:شلام بابایی، توجا بودی؟ رسول:اینجا علیرضا:بلا تی منو نیاولدی؟ رسول:بابا کار داشتم دیگه نیاوردمت، ببخشید سلام خوش‌اومدید محسن:سلام بابا با بقیه هم سلام کردم و راهنمایی‌شون کردم داخل وقتی رفتیم داخل، علیرضا همون لحظه رفت سمت اتاقش علی‌هم چون زیاد راه رفته بود باید زود می‌شست بابا اونو برد روی مبل نشست علیرضا وقتی دید در باز نمیشه با پا محکم میزد به در و می‌گفت علیرضا:دلو چلا بشتی؟باز تُن رسول:دورت بگردم اسباب‌بازی هایی که دوست داری رو گذاشتم اون گوشه علیرضا:باااز تُنننن رفتم کنارش نشستم رسول:میخوای چیکار؟خب برات اساب‌بازی گذاشتم دیگه علیرضا:باز تُن،عمو بیا عمو مهدی بیا مهدی:جونم؟ علیرضا:بابا دلو باز نمیتونه مهدی:خب باز کن دیگه رسول:بابا من باز کنم، میخواد اتاقو فقط کثیف کنه، حال ندارم مهدی:باز کن بزار بازی کنه، عه رسول:ای خدا، توام خوب بلد شدی کیو صدا کنی علیرضا:😝 رسول:لا اله الا الله مجبوری درو باز کردم، آقاجون که اومد داخل علیرضا دوباره رفت بغلش رسول:من الان برای چی درو باز کردم؟؟ علیرضا:عهههه آقاجون:اذیت نکن بچمو رسول:چشم بزرگترا مشغول حرف زدن بودن منم رفتم تو آشپزخونه چایی ریختم شیرینی هایی که توی ظرف چیدم رو برداشتم رسول:علیرضا، بابا یه لحظه میای چتد لحظه گذشت که اومد علیرضا:هوم؟ رسول:اول بگو بله علیرضا:بله رسول:آفرین، این ظرفُ تو میبری؟من چایی بیارم؟ علیرضا:من تایی میالم رسول:الهی دورت بگردم من شما هنوز بچه‌ای، وقتی بزرگ شدی چایی رو تو ببر علیرضا:عههه من بزلد شدم رسول:بله شما بزرگی، ولی خب اگه اجازه بدی من بیارم سرد شد چایی علیرضا:نوموخوام، اصلا باهات قهلم بدون اینکه ظرفو برداره رفت بیرون، همه بچه دارن منم بچه دارم، هعی سینی چایی رو بردم بیرون، به همه تعارف کردم بعد هم خودم رفتم شیرینی رو آوردم وقتی از آشپزخونه بیرون رفتم همون لحظه علیرضا اومدُ یه شیرینی برداشت بعد هم زبونشو واسم بیرون آورد رسول:دارم برات صبر کن علیرضا:بلو بابا ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:......(:
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت سیصد و سی‌ام💛 علیرضا:بلو بابا رسول:من اون کسی که این حرفو بهت یاد داده میدونم باهاش چی کار کنم علیرضا:تی کال میتونی؟ رسول:حالا بماند رفتم پیش بقیه اول پیش‌دستی رو گذاشتم بعد هم شیرینی تعارف کردم امیرحسین:حرف زدی باهاش؟ رسول:با کی؟ نشستم پیش بابا امیرحسین:همون برادر خانمت دیگه رسول:اها، اصلا یادم نبود، الان میان اونام، با خودش حرف بزن مهدی:با کی حرف بزنه؟راجع‌به چی؟ امیرحسین:این بنده خدا برادر خانمش، کارخونه داره بعد شریکش تمام سود کارخونه که توی یه حساب دو امضا بوده رو برمی‌داره و فرار میکنه،الان یه ماهه که دنبالش‌ن، گفتم باهاش حرف بزنه پرونده رو ما بگیریم مهدی:مگه نباید امضا رو دونفر میزدن، پس چرا... رسول:امضای مهرداد خیلی آسونه، جعل کرده مهدی:خب مگه پرونده‌اش دست کسی نیست؟ رسول:چرا ولی خب سرگردی که پرونده دستشه روی یه پرونده سنگین متمرکزِ واسه همین زیاد نمیتونن واسه مهردادُ رسیدگی کنن مهدی:بیاد باهاش حرف بزنیم، شاید تونستم پرونده رو بگیرم ازش منو عمو و امیرحسین مشغول حرف بودیم بقیه هم باهم، علیرضا هم پیله کرده بود به علی که برن اتاق علیرضا رو ببینن زینب:عزیز عمه پاهاش درد میکنه یکم بشینه بعد علیرضا:دیگه دلد نمیتونه، خوب شد دیده زینب:آره عزیزم خوب شده ولی خب یه کوچولو درد میکنه پاهاش علیرضا:قلص بخوله علی:باشه عمو جون، کجا بریم؟ علیرضا:بلیم اتاقمو ببین علی:باش علیرضا دست علی رو گرفتُ باهم بلند شدن رسول:کمکت کنم علی؟ علیرضا:من دالم تُمک میتونم دیده رسول:چقدر خوبه که ک اولشو نمیگیری ولی ک دوم رو میگی احسان:😂وای، من یه روز فدای این حرف زدنت میشم عمو محسن:برین دیگه، زیاد سرپا نمون علی علی:چشم علی آروم آروم راه می‌رفت، ولی این علیرضا دستشو گرفته بود هی میخواست بدوعه که نمیشد احسان:نذری فردا اوکی شد؟ رسول:آره، بیارم کمک کنید؟😂 امیرحسین:کمک چی؟ رسول:داداشا شب باید بیدار بمونیدا، سبزی باید پاک کنیم، پیاز و سیر باید پوست بکنیم خورد کنیم، سرخ کنیم، سبزی هارو هم بشوریم و خورد کنیم احسان:چرا ماااا ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:🤷🏼‍♀🤷🏼‍♀🤷🏼‍♀🤷🏼‍♀
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت سیصد و سی‌ویکم💛 احسان:چرا ماااا رسول:پس کی؟بی‌بی که گفته فقط میخواد بپزه، مردا باید کاراشو بکنن احسان:چرا اخه محسن:غر نزن دیگه😂حاج‌خانم کار بسیار شایسته‌ای کردن حامد:اونکه بعله، ولی خب من کار دارم فردا رسول:به بچه ها گفتم بیان کمک چنان به فحش بستن که نگو حامد:کدوم بچه‌ها؟ رسول:سعید و داوود و فرشید، همکارام احسان:چرا به فحش بستن؟ رسول:بابا امروز بخاطر من توبیخ شدن، البته منم شدم احسان:چرا؟؟خوب شد ما رفتیما رسول:آره واقعا خوب شد رفتید محسن:باز چیکار کردی که توبیخ شدین؟ رسول:صبح من ساعت ۷و۴۰ دیقه‌اینا رسیدم اداره بعد دیدم بچه ها هی دارن میگن خوابمون میاد، خب منم دیشب کم خوابیدم علیرضا نذاشت دیگه، منم گفتم خوابم میاد، از طرفی آقامحمد زنگ زده گفته که چند ساعت دیر میاد بعد نگو گفته ما کارارو انجام بدیم تا بیاد احسان:خب بعدش؟ رسول:هیچی من احمق گفتم بیاید بخوابیم نیم ساعت، گوشیمو گذاشتم زنگ نگو به جای ۳۰ دیقه من ۳۰ ساعت زنگ گذاشتم احسان:خاک تو سرت کنن😂 رسول:آره بعد علی اومد بیدارمون کرد گفت محمد عصبیه برید پیشش، رفتیم تو اتاق دیدیم ساعت ۱۱و نیمِ بعد که خودش اومدگفت نمیخوام با شما کار کنم، بعد ما هنگ آقا سه ساعت منت بکش و اینجور حرفا آخرش گفت نه که نه، رفت بیرون بعد نگو هنوز جلو دره منِ احمق گفتم خوب شد توبیخ نکرد میتونیم مرخصی بگیریم، بعد اومد ۲ساعت تمرین سخت توی باشگاه برامون نوشت احسان:🤣 رسول:نخندا محسن:واقعا ۲ساعت تمرین کردید یا مثل چند سال پیش باز دوربینارو دست کاری کردید؟ رسول:نه بابا، مسئولش مثل عقاب اومده بود بالا سرمون، ولی خدا خیرش بده یه تمرین رو نتونستیم بکنیم خسته شدیم محمد اومد گفت تموم شده، بنده خدا گفت آره محسن:از دست تو،خب جلوی زبونتو بگیر توبیخ نشی رسول:دیگه از فردا بچه هاچسب میزنن به دهنم امیرحسین:کار خوبی میکنن دیگه علی:به چی می‌خندید؟ حامد:دیر رسیدی برادر مهدی:علیرضا کو علی:رسول این داره کمدشو خالی میکنه‌ها رسول:نگو توروخدا علی:میگه میخواد عکساشو بهم نشون بده، دنبال آلبوم میگرده رسول:ای خدا بگم چیکارت نکنه علیرضا، اَه بلند شدم رفتم تو اتاقش، امیرحسین هم اومد باهام دیدم تمام لباساشو ریخته وسط اتاق، بعد هم اساب‌بازی‌هاشو قشنگ دود داشت از سرم بیرون می‌اومد، امیرحسینم که فقط می‌خندید علیرضا:بابایی عکسای من تووو؟ رسول:عکسات سر قبر باباته، خب؟؟برو بردار امیرحسین:دهنتو ببند رسول:بیا برو بیرون ببینم، هی میگم درو باز نکنم، می‌اومدی میگفتی بهت میدادم دیگه علیرضا:آبوم بده رسول:چی بدم؟آبوم دیگه چیه علیرضا:عکسامو بده رسوع:بگو آلبوم علیرضا:آبوم رسول:هوف، توی اتاقم،کشو دومی،به‌هم بریزی من میدونم و تو علیرضا:باس رسول:ای خدا تازه تمیز کرده بودما امیرحسین:غر نزن برادرجان،بعدا جمع میکنم خودم رسول:جمع بشه باز میخواد بیاد بریزه،وقتی خوابید باید جمع کنم صدای آیفون بلند شد رسول:اومدن بلند شدم رفتم درو زدم بعد هم رفتم حیاط برای استقبال ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:کم حرص بده باباتو، علیرضا😂😂