(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و چهل و پنجم💛
#رسول
احسان ماشینو که نگه داشت اروم علیرضا رو نشوندم کنارم و بهش گفتم
رسول:اینجا بمون من الان میام
علیرضا:منم میام🥺
رسول:نگاه میخوام برم اون مغازه زود میام
با همون بغضش دستم رو گرفت
محسن:اشکال نداره ببرش
رسول:باشه بیا بغلم بریم بابا
محسن:صبر کن بیام درو برات باز کنم
رسول:ممنون
بابا پیاده شد و اومد درو باز کرد
منم همینجور که علیرضا بغلم بود پیاده شدم
با، بابا همقدم شدیم سمت گلفروشی
خوبه که اومد چون نمیدونستم چه گلی بخرم
وارد گلفروشی که شدیم عطر گل به مشامم خورد
بعد از سلام و درخواست گل مورد نظر
به سمت گل های مجلسی رفتم تا یکی رو انتخاب کنم
رسول:علیرضا، بابا کدوم قشنگه؟
علیرضا:اون
اشاره کرد به گل های نرگس که عاطفه خیلی دوست داشت
رسول:از اون گل برات میخرم تو اول بگو از بین این گلا کدوم قشنگه؟
علیرضا:اووووم، این
محسن:خوشگله من چقدر باسلیقهاست
علیرضا:😍
محسن:الهی دورت گردم، بیا بغل من بابایی خسته شد
علیرضا از خدا خواسته رفت بغل بابا
خیلی بابامحسنو دوست داشت و این منو خوشحال میکرد
گلی که علیرضا انتخاب کرده بود رو به فروشنده گفتم اونم برام آورد کارتم رو از جیبم درآوردم که بابا پیشدستی کردو کارتش رو داد
محسن(اروم):خودم حساب میکنم
رسول:ولی آخه پدر من اینجوری که نمیشه
محسن:از این به بعد جیب منو شما نداره استاد
رسول:اینجوریه پس؟
محسن:بله اینجوریه، بفرمایید آقا
فروشنده:قابل نداره
محسن:مچکرم
حساب که کرد بابا دسته گل رو برداشتم و اومد بیرون
رسول:چرا؟
محسن:چی چرا؟
رسول:چرا نذاشتین خودم حساب کنم؟
محسن:دوست داشتم خودم حساب کنم مگه جرمه؟
رسول:باباا
محسن:خیابون زشته گل پسر بیا بریم
رسول:چیزه دیگه ای نگیریم؟
محسن:همینم زیاد بود
رسول:وا
محسن:وا نداره رسول جان، زینب کلا دوست نداره ما چیزی بگیریم
رسول:چرا؟
محسن:چون باید خونه اونارو، خونه خودمون فرض کنیم
رسول:شرمندهِ اخلاق ورزشی من نمیتونم
محسن:عادت میکنی
علیرضا:خولاتی
رسول:چی؟
علیرضا با دست اشاره کرد به یه سوپرمارکت
رسول:بعدا میشه برات بگیرم..
محسن:تو برو پیش احسان تا منو علیرضا برگردیم
رسول:غلط کردم اصلا خودم میرم براش..
محسن:چند بار یه حرفو تکرار میکنن؟
رسول:😐
محسن:علیرضا دوست داری با من بری یا با رسول؟
علیرضا:با تو
رسول(اروم):آدم فروش
محسن:😂ماشین استاد
رسول:متاسفم واسه خودم
محسن:حالا الان تاسف نخور بعدا بخور، بیا بریم من واسه نوه خوشگلم خوراکی بخرم
علیرضا:بلیم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:یکم آدم فروشی از جانب علیرضا خان😐😂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و چهل و ششم💛
#رسول
بابا و علیرضا رفتن سمت سوپرمارکت، منم رفتم سوار ماشین شدم
احسان:چه گل خوشگلی
رسول:اگه گفتی سلیقه کیه؟
احسان:سخته
رسول:یه حدس میتونی بزنی فقط
احسان: خب.. اوووم، خودت؟
رسول:خیر اشتباه گفتی علیرضا انتخاب کرده
احسان:من فکر میکردم باید بین تو و بابا انتخاب کنم
رسول:چرا؟
احسان:فکر کردم علیرضا بخوابید تو بغلت
رسول:آها نه، حالا بگو چرا بین منو بابا، منو انتخاب کردی؟
احسان:چون بابا همیشه برای عمه زینب گل مریم میگرفت
رسول:گل مریم دوست داره؟
احسان:عمه همه گلهارو دوست داره ولی چون مامان مرضیه گل مریم رو خیلی دوست داشت واسه همین بابا برای عمه گل مریم میگیره
رسول:آها، میگم احسان؟
احسان:جان دلم؟
رسول:اسم من قرار بود چی باشه؟
احسان:اسمت که رسوله
رسول:مزه نریز دوست دارم بدونم که اسمو چی میخواستین بزارین
احسان:اسمت رو مامان انتخاب کرد، خیلی هم راضی بودیم از اسمت
رسول:زیر لفظی میخوای تا حرف بزنی؟
احسان: قرار بود اسمت بشه امیررضا
رسول:نگوووو
احسان:چرا؟
رسول:من واقعا از اسم رسول راضیم، بهم میاد، امیررضا فکرشو بکن، حالا چرا امیررضا؟
احسان:دیگه مامان دوست داشت اسمت بشه امیررضا، چون اول اسم منو با داداش الف داره
رسول:واقعا باید بگم خداروشکر که اسمم رسول شد
احسان:زر نزنا، الان اول اسمت" ر"داری به هیچ کدوم نمیای
رسول:شوخی کردم تو چرا به دل میگیری
احسان:تکرار نشه، عه اومدن
در ماشین باز شد و بابا و علیرضا نشستن
رسول:بابا، علیرضا رو بدین بهم جلو ممکنه پلیس ببینه
محسن:رسول جان دیگه داریم میرسیم نگران نباش
احسان:پس ما چی؟
محسن:بفرمایید
بستنی که سمتم گرفته شد و گرفتم
اصلا بستنی دوست نداشتم دلمم نمیخواست دست بابا رو رد کنم
خداروشکر که بستنی لیوانی بود هم لباس علیرضا دیگه کثیف نمیشد و هم اینکه من میتونستم یکم بخورم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:آقا امیررضا😐🤣
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و چهل و هفتم💛
#علی
بوی قرمه سبزی و مرغ پیچیده بود توی خونه و آدمو مست میکرد
خیلی گشنه بودم البته این معده بدبخت ما حق داره از صبح هیچی نخوردم جز ۲ تا قرص مسکن
این وامونده پاهام خوب بشه ها عروسیم میشه انگار
علی:به به مامان خوشگلم چه خوشتیپ شده
زینب:پس چی، برادر زادهام قراره بیاد
علی:واسه ماهم اینجوری میکنی؟
زینب:بله که میکنم
علی:منظورم این دسر و غذا های خوشمزه و سالادِ
زینب:چقدر تو نامرد شدی علی، من واسه شما اینجوری غذا درست نمیکنم؟
علی:😂چرا چرا میکنی مامان جان ببخشید
زینب:این حامد کجا موند؟زنگ بزن ببین کجاست
علی:چشم عزیزم
گوشیم رو برداشتم و شماره حامد رو گرفتم
حامد:جونم؟
علی:کجایی؟رفتی یه کاهو بگیریا
حامد:خب به من چه مغازه بسته بود مجبور شدم برم اون یکی مغازه میوه فروشی
علی:با ماشین میرفتی دیگه
حامد:گفتم یکم پیادهروی کنم، زود میام
علی:مراقب خودت باش
حامد:اطاعت داداش علی
علی:خدافظ
حامد:خدانگهدار
گوشی رو کنار گذاشتم و به مامان گفتم
علی:رفته پیش رفیقاش
زینب:ولی شنیدم گفت رفته...
علی:مامان این پسرتو خودم بزرگ کردم اون میگه اومدم پیادهروی یعنی اینکه با رفیقاش پیچونده
زینب:از دست این بچه، من الان میخوام سالاد درست کنم
علی:مگه سالاد شیرازی درست نکردی؟دیگه کاهو نمیخواد
زینب:ساکت ساکت، دوست ندارم سفرم چیزی کم داشته باشه امشب
علی: خدایا منم غیب میکردی چند سال بعد به آغوش پر مهر خانواده برمیگشتم دیگه
زینب:علی میام میزنمتااا از این حرفا میزنی
علی:خب غلط کردم، حالا میگم مامانییی
زینب:جان
علی:اون حلزونی که از سبزی پیدا کردی کو؟
زینب:بچه شدی علی؟حلزون میخوای چیکار؟
علی:مامان بده دیگه
زینب:از دست تو، گذاشتم توی گلدون، الان میارمش
علی:فدات
زینب:خدانکنه
مامان رفت تو آشپزخونه و برگشت
حلزون رو گذاشت توی دستم، تشکر کردم و با صدف حلزون وَر رفتم
زینب:علی مامان جان چیزی میخوری برات بیارم؟
علی:چی مثلا؟
زینب:میخوای سالاد ماکارانی بیارم؟آمادست
علی:اگه زحمت نمیشه
زینب:چه زحمتی عزیز مامان، الان میارم برات
علی:ممنون
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:یکم علی بچه شده فقط😂😐😐
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و چهل و هشتم💛
#علی
مامان برام سالاد ماکارانی آورد منم شروع به خوردن کردم
خیلی سخت بود که از صبح تا شب بمونی خونه
میتونم بگم از وقتی که پاهام رو گچ گرفتم موندم خونه و نمیتونم برم بیرون
این درد لامصب هم که ولم نمیکرد
خیلی حوصلم سر میرفت تو خونه، بابا که سرکار بود از صبح تا شب، حامدم که میرفت باشگاه مگه دل میکند از اون باشگاه
فقط مامانه که همیشه کنارمه و من میتونم تحمل کنم خونه موندن رو
در خونه باز شدو بابا اومد دستش پر بود
بمیرم الهی امروز انقدر رفته بود بیرون خسته شد
علی:سلام بابا
رضا:سلام، زینب؟
زینب:جانم.. سلام خسته نباشی
رضا:سلام سلامت باشی، اینم از خریدتون، امر دیگه؟
زینب:دیگه هیچی بیا بشین برات چایی بیارم خستگیات دَر بره
رضا:دست شما درد نکنه
بابا اومد کنارم نشست و مامانم وسایل رو برداشتو رفت آشپزخونه
رضا:آقا علی ما چطوره؟
علی:عالی
رضا:اونکه بعله بایدم خوشحال باشی علیرضا میخواد بیاد
علی:وای بابا خیلی ذوق دارم، اصلا من نمیدونم چرا انقدر بچه دوست دارم
زینب:خب تو که بچه دوست داری ازدواج کن، بچه دار شو، هم تو به آرزوت میرسی هم من و بابات
علی:مامان جان کی به من زن میده
زینب:تو همین الان بگی بهم میخوام ازدواج کنم تا فردا برات دختر جور کردم
علی:مامان مگه میخوای ماست بگیری که میگی تا فردا
رضا:😂 حالا مثال گفت
علی:عزیزان، بزرگواران اصلا نگران نرسیدن به آرزوی من نباشید چون قراره نوه داییم بیاد راحت، بعد مامان جان نوه داداشت رو فکر کن نوه خودته، والا
زینب:از دست تو
خندم تو کل خونه پخش شده بود
رضا:خانم بچت چیزی مصرف کرده؟
زینب:نمیدونم
علی:دست شما درد نکنه آقای پدر
رضا:خواهش میکنم
صدای زنگ گوشیم مانع از ادامه حرفامون شد
دیدم احسانه
علی:جونم؟
احسان:سلام
علی:علیک سلام
احسان:ریموت رو بزن ماشین رو پارک کنم تو پارکینگ
علی:رسیدین مگه؟اصلا چرا اروم حرف میزنی؟
احسان:آره رسیدیم که زنگ میزنم دیگه،بعدم علیرضا خوابه آروم حرف میزنم
علی:باشه الان باز میکنم
تماس رو قطع کردم و به بابا گفتم
علی:بابا، احسان میگه ریموت رو بزن تا ماشین رو بیاره تو
رضا:الان
بابا بلند شد و رفت پایین
مامانم که قشنگ ذوق و شوق تو صورتش موج میزد برای استقبال رفت دم در وایساد
و منی که چلاق افتادم رو مبل،
عصا هارو زیر بغلم گذاشتم و به کمکشون بلند شدم
چند قدم رفتم ولی بیشتر نتونستم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:یکم خنده قرض بدیم به اون لب هاتون😉🌹
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و چهل و نهم💛
#رضا
رفتم پایین و ریموت رو زدم
وقتی ماشین رو پارک کردن
محسن پیاده شد و باهام دست داد
رضا:خوش اومدی
محسن:ممنون، زحمت دادیما
رضا: این چه حرفیه آخه، پسرت کو پس؟
محسن:تو ماشین😂 خجالت میکشه یکم
رضا:خب برو بیارش دیگه
محسن:الان
محسن در عقب رو باز کرد و بعد یه بچه رو که خواب بود بغل گرفتم
چقدر بچه ناز و قشنگی بود
لبخندی زدم و نزدیک شدم
آروم لپش رو بوسیدم و ماشاللهی زیر لب گفتم
رسول:سلام
برگشتم سمت صدا، پسری مو فر روبه روم قرار گرفت با همون لبخند رفتم سمتش و بغلش کردم
رضا:سلام آقارسول، خوش اومدی
از بغلم بیرون اومد و سرش رو پایین انداخت
رسول:خیلی ممنون
احسان:سلام عمو رضا
رضا:سلام آقااحسان گل، خوبی؟
احسان:عالی
رضا:خداروشکر، بفرمایید بریم بالا
داشتیم میرفتیم بالا که صدای در اومد برگشتم دیدم حامدِ
حامد:سلاااام
محسن:حامد یواش بچه بیدار میشه
حامد:بزار ببینمش دایی، وای خدااا نفففس چقدر خوشگله
احسان:ما اینجا برگ چغندریم؟
حامد:برو بابا، دایی بده بغلم ببینمش
محسن:بفرما،(باصدای اروم) رسول پشتته
#حامد
خیلی ذوق زده شدم وقتی علیرضا رو دیدم
دایی آروم بهم گفت رسول پشتمِ
برگشتم با دیدنش رفتم سمتشو محکم بغلش کردم
حامد:سلاااام خیلی خیلی خوش اومدی
از بغلش بیرون اومدم
رسول:سلام، خیلی ممنونم
حامد:چقدر خجالتی هستی تو
احسان:بزار ۵ دیقه بگذره بعد بگو خجالت نکشه
حامد:شما سکوت
بفرمایید بریم بالا
دست گذاشتم پشت کمرش و هدایتش کردم سمت پله ها
حامد:بفرمایید بالا
محسن:یکم یواش حامد جان
حامد:چشم
رضا:بفرمایید بریم بالا، خوش اومدین
رفتم سمته دایی و هم قدم شدم باهاش
بابا هم چند قدم جلوتر بود
دیدم رسول و احسان هنوز نیومدن خواستم صداشون کنم ولی دایی آروم بهم گفت
محسن:ولشون کن میان باهم
حامد:وا چرا
محسن:یکم خجالت میکشه، میخواد با احسان بیاد
حامد:آها
پله هارو رفتیم بالا، نمیدونم چه ظلمی در حق طبقه اول ساختمون هاست که آسانسور نمیتونن استفاده کنن
البته میتونن ولی براشون هیچ جذابیتی نداره، همین که در بسته شد، باز میشه دیگه
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:خیلی خوبه حامد🤣🤣🤣🤣
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و پنجاهم💛
#حامد
حامد:دایی بده بغلم
محسن:بفرما، فقط توام مثل احسان نباشی، بیدارش کنی
حامد:نه بابا، وای خدا چقدر نفسه
رضا:محسن حتما رفتیم بالا به زینب بگو اسپند دود کنه براش
محسن:واقعا
حامد:چشمام شوم نیستا
رضا:😂 مگه من گفتم شومه؟
حامد:منظورتون همین بود
رضا:تو مراقب بچه باش لازم نیست منظور دیگران رو بفهمی
حامد:چششم
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#احسان
دسته گل رو برداشتم رفتم سمت رسول
احسان:خب بریم؟
رسول:اینا کی بودن؟
احسان:بیا در راه توضیح میدم،(در حال رفتن به بالا) اونیکه اول اومد و یکم سنش بالا میخورد عمو رضاست، شوهر عمه، اونی هم که جوون بود و بعد اومد حامد پسرعمه شماست، بریم بالا خانمی که میبینی عمه زینبه، و اون پسری هم که پاهاش گچ گرفته شده علی پسر بزرگ عمه زینبه
رسول:دیگه نه در اون حد معرفی 😂
احسان:دیگه گفتم بالا معرفی نکنم
رسول:دست شما درد نکنه
احسان:برو بالا برو
رسول:طبقه چنده؟
احسان:اول
رسول:میگم احسان
احسان:هوم؟
رسول:هیچی ولش کن
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#علی
اول دایی و بعدش بابا وارد شدن سلام کردم که دیدم حامد اومد
با دیدن بچه توی بغلش لبخند زدم، علیرضا خواب بود
مامان اروم نزدیکش رفتو بوسش کرد، و فهمیدن اینکه الان مامان داره گریه میکنه کاره سختی نیست
محسن:زینب جان باز برای چی داری گریه میکنی؟ نگاه اوردمشون دیگه
زینب:هیچی داداش، چقدر نازه ماشاالله، پس رسول کجاست؟
محسن:الان میاد
صدای احسان اومد که داشت میگفت
احسان:رسول، علیرضا کی بیدار میشه؟میخوام باهاش بازی کنم، امروز کلا خواب بود
و صدای کسه دیگه ای اومد که اونم فهمیدنش سخت نبود
رسول:چقدر گذاشتی بخوابه بچه
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:گریه زینب...!(:🥲❤️🩹
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و پنجاه و یکم💛
#علی
احسان:سلام عمه
زینب:سلام عزیزم، بیا تو، خوش اومدی
احسان:فدات، بیا دیگه رسول
یه پسر که سرش پایین بود داخل شد
مامان رفت سمتشو بغلش کرد
حامد:وا.. مگه نامحرم نیستن؟
محسن:من دستم به اونی که گفته حلال زاده به داییش میره، برسه میدونم باهاش چیکار کنم
حامد:آخه چرا
محسن:باهوش خان رسول میشه برادرزادهاش
حامد:اهااا اصلا یادم نبود
محسن:هیس، بچه بیدار میشه
علی:ببرش بزار رو تخت تا بخوابه
حامد:باشه الان
احسان:عه عمه بسته دیگه، دریاچه ارومیه رو پر کردی با اشکات
زینب:ببخشید، خوش اومدی عزیزم
رسول:مممنون
محسن:دَم در چرا وایسادین، بیاین تو، هوا سرده
زینب:آره آره بیا تو عزیزم
مامان دست گذاشت پشت رسولو هدایتش کرد داخل
رسولم اومد پیشمو باهم سلام و احوالپرسی کردیم
محسن:بیا بشین بابا
رسول:چشم
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#رسول
چقدر بغلش آرامش داشت
انگار داشتم مادرم رو بغل میکردم که البته من طعم بغل مادرانه، مامان مرضیه رو نچشیدم ولی بغلش با همه فرق میکرد
خیلی حس خوبی بهم داده بود
و حتی یکم از اون خجالت بیجا کم شده بود
نشستم کنار بابا،
حامد:علیرضا رو بردم تو اتاق بخوابه
محسن:دستت درد نکنه، فقط درو باز بزار بیدار شد نترسه
حامد:باشه
محسن:کاپشنت رو دربیار اینجا هوا خوبه اذیت نشی
رسول:چشم
کاپشنم رو درآوردم و گذاشتم کنارم
خیلی دوست داشتم الان آقاجون کنارم بود تا از این استرس کم بشه
چند تا صلوات فرستادم تا آروم بشم
صدای بابا منو به خودم آورد
محسن:خواهر من بسته دیگه
زینب:ببخشید نمیتونم جلوی خودمو بگیرم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:و چه قشنگه اول دیدار🥲❤️🩹
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و پنجاه و دوم💛
#احسان
یک ساعتی بود که رسیدیم
تا الان ۱۰ بار از رسول، منو علی پرسیدیم که علیرضا کی بیدار میشه
امروز اصلا پیشش نبودم کلا خواب بود البته نامردی نکنم همش خودم بیدارش میکردم
از وقتی اومدیم انگار رسول روزه گرفته بود هیچی نمیخورد با اخم و اشاره بابا یه چایی خورد فقط
هنوز دوروز هم نگذشته که من کم آوردم
کِی رسول قراره بشه همون رسول که آرزوشو دارم ببینمش؟
حامد:میگم رسول، این علیرضا کی بیدار میشه؟
محسن:وای خسته شدم از دست شما سه تا
بیدار میشه دیگه بچه
رضا:آخ بیدار بشه و تحویل نگیر شمارو
احسان:منو میگیره😝
محسن:دوبار
احسان:بابااا
محسن:احسان میدونستی اگه یه بار دیگه علیرضا رو بیدار کنی رسول چیکارت میکنه؟
نگاهی به رسول کردم که داشت با لبخند بهم نگاه میکرد خنده ای کردمو گفتم
احسان:جرأت نداره، بزرگتری گفتن، کوچیکتری گفتن، والا
زینب:رسول جان روزه گرفتی شما؟
رسول:نه
زینب:پس آخه عزیز من چرا چیزی نمیخوری؟ دوست نداری؟
رسول:نه ممنون من نمیخورم
زینب:نمیشه که اینجوری، داداش از رسول که آبی گرم نمیشه، خودت براش میوه پوست بکن بخوره
رسول:نه من نمیخورم، یعنی نمیتونم
رضا:اذیتش نکن زینب جان، بزار راحت باشه
زینب: چی بگم والا، باش
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#محسن
زینب دیگه چیزی نگفت
خودمم زیاد دوست نداشتم رسول اینجوری باشه
یه سیب از میوه خوری برداشتم، شروع کردم به پوست کندن حالا شاید فرجی شد و یکم خورد
احسان و حامد داشتن باهم حرف میزدن و میخندیدن
محسن:بسته دیگه، به چی میخندین؟مسواک گرونه ها
احسان:ای بابا، بزار بخندیم دیگه، میگن بخند تا دنیا به روت بخنده
محسن:دیگه نه به چرت ترین چیز ها هم شما بخندین
حامد:دایی ول کن توروخدا چیکار کردیم مگه، خندیدیم، باز گیر داد بهمون
تیکه ای از سیب رو برداشتم پرت کردم سمتش که قشنگ خورد به هدف
حامد:آخخخخ، داییییی دردم اومد
علیرضا:😭
احسان:اخ جون بیدار شد
احسان دوید تو اتاق و بعد با علیرضا اومد
علیرضا:بابا لسول😭
رسول:جونم بابا، احسان بیارش اینجا
احسان، علیرضا رو آورد داد به رسول
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:بعد از تو هیچی از گلوم پایین نمیره🥲🙃
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و پنجاه و سوم💛
#رسول
علیرضا رو از احسان گرفتم
نشوندمش روی پاهام، عرق کرده بود و حسابی ترسیده بود
رسول:دورت بگردم من، گریه نکن من اینجام
محکم چسبیده بود بهم
بابا کنارم بود، یکم نزدیکتر شد و دست کشید روی سر علیرضا
محسن:عزیزم گریه نکن خوشگلم، احسان برو براش یه لیوان آب بیار
احسان:چشم
رسول:بابایی گریه نکن دیگه،ببین کنارتم
علیرضا:چلا، پیشم نبودی؟تلسیدم🥺
رسول:الهی بمیرم، ببخشید بابا
سرش رو بیشتر فرو کرد تو سینم
احسان با یه لیوان آب اومد
بابا لیوان رو گرفت، آروم آروم آب بهش داد خورد
محسن:خوبی بابا؟
علیرضا:اوهوم
محسن:اشکاتو پاک کن دیگه قربونت برم
علیرضا:تَشم
محسن:الهی فدای اون چَشم گفتنت بشم
رسول:خدانکنه
احسان:بده بغلم
رسول:بابا، بیا برو بغل عمو
علیرضا:نمیتام
بازم خودشو چسبوند بهم
احسان یکم اخم کرد که باعث شد آروم بخندم،
دم گوش علیرضا، جوری که کسی نشنوه گفتم
رسول:با عمو برو دستو صورتتو بشور
علیرضا:نمیتام
رسول:برو دیگه، ببین صورتت خوابه، آب که به صورتت بخوره سرحال میشی
علیرضا:باته
رسول:احسان جان
احسان:جونم؟
رسول:میشه یه آبی به دستو صورت علیرضا بزنی؟
احسان:آره، بیا بغلم قربونت برم
علیرضا رو دادم بهش
زینب:میخوای بهش آب طلا بدی؟ترسیده
رسول:هر موقع میخوابه، بیدار بشه ببینه کسی کنارش نیست میترسه، عادی شده واسش
حامد:تکبیر ما صدای شماهم شنیدیم
محسن:چِشم نزنید الان دوباره ساکت میشه ها
همه:😂
احسان:به چی میخندین؟ من عقب موندم
علی:چه سعادت بزرگیه که عقب موندی
احسان:میاما
علیرضا:بابا.. بابا🥺
احسان:حالا دو دیقه بغل من بمونی چی میشه؟
حامد:ببر بده به باباش انقدر فسفر هدر نده
احسان:زر نزن
محسن:احسان..¿
احسان:خب حالا بابا.. بیا بریم پیش بابا رسول
احسان، علیرضا رو آورد داد بهم
دستی به موهاش کشیدم و مرتب کردمشون
دوباره آروم بهش گفتم
رسول:سلام چرا ندادی؟
علیرضا:نوموخوام
رسول:زشته قربونت برم
علیرضا:بِلَم چی بلام میخلی
رسول:باج میگیری بچه؟
علیرضا:تی؟
رسول:برو قشنگ سلام بکن، نگاه اون خانمه آبجی بابا محسنِ
علیرضا:لاست میگی؟
رسول:قربون اون ذوق کردنت بشم من، برو دیگه
علیرضا:باته، تی میخلی؟
رسول:کارتم دست تو اصلا
علیرضا:لفتم پس
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:وابسته بودن....(:
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و پنجاه و چهارم💛
#محسن
حرفاشونو میشنیدم
خدایا چقدر این علیرضا بامزهست،
دیدم که علیرضا پاشد رفت سمت زینب
و چه باحال بود که دستش رو دراز کرد و گفت
علیرضا:شلام، علیلضام
همه زدن زیر خنده، بمیرم الهی بچه ترسید
رسول:نترس قربونت برم چیزی نیست که
احسان:آره تو ادامه بده😂
محسن:احسان؟
احسان:اوکی خفه میشم
محسن:باباجون چیزی نیست، نترس
زینب آروم علیرضا رو تو بغلش گرفت
زینب:الهی من فدات بشم خوشگل عمه، خوبی دورت بگردم؟
علیرضا:خوفم،من،بِلَم؟
زینب:برو عزیزم
علیرضا بلند شد رفت سمت رضا
بازم دستش رو دراز کرد سمتش که رضا باهاش دست داد
و جالب اینجا بود که بازم خودشو معرفی کرد
علیرضا:اشمت تیه؟
رسول:علیرضا منو نگاه.. اسمتون چیه
رضا:ایرادی نداره رسول جان، اسم من رضاست
همینجوری که بغلش میکرد، روی پاهاش نشوند
رضا:خوبی؟
علیرضا:آله
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#علی
وقتی علیرضا بیدار شد انگار دنیا رو بهم دادن
خیلی ذوق کردم
ولی حیف که نمیتونم برم و بغلش کنم
واقعا پا قلب دوم آدمه، نباشه انگار وجود خارجه نداره
علیرضا:بابایی.. بابا
رسول:جانم؟
علیرضا:بَدَل
رسول:تو بغل عمو رضایی دیگه
علیرضا:نوموخوام🥺
رضا:بیا بریم بغل بابا، بغض نداره که این
بابا، علیرضا رو برد داد به رسول
آدم نیستیم مگه ما؟چرا پیش منو حامد نیومد؟
البته من که زیاد به روی خودم نیاوردم
ولی خب حامد قشنگ هکرفیس بود
انگار دایی متوجه شد که زد زیر خنده
منم خندم گرفت
محسن:😂 بمیرم براتون الهی
زینب:خدانکنه، چرا؟
محسن:قیافه آقا حامد رو یه نگاه بکنی فهمیدی
حامد:دایی😐
محسن:چیه؟مگه دروغ میگم؟
حامد:خیر
محسن:پس سکوت کن
ریز داشتم میخندیدم
احسان:نظرتون چیه بریم هیئت؟امشب هیئت هفتگی هستا
حامد:پایه جمع منم، بزن بریم
احسان:ساعت ۱۰ شب هنوز زوده، علی تو نمیتونی بیای یعنی؟
علی:داداش من یه ماه تو خونم،بعد الان بیام هیئت؟
احسان:ای بابا،رسول تو چی؟
رسول:من چی؟
احسان:شوتیا
رسول:شرمنده داشتم با علیرضا حرف میزد
احسان:میگم میای بریم هیئت؟
رسول:هیئت کجا؟
احسان:چندتا خیابون اونطرفتر
رسول:نمیتونم بیام داداش، شرمنده
احسان:وا چرا؟
رسول:نمیتونم دیگه
احسان:آخه....
محسن:احسان جان نمیتونه بیاد دیگه اذیتش نکن
احسان:چشم
علیرضا:من موخوام
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:شما بگین...(:
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و پنجاه و پنجم💛
#علی
رسول:چی میخوای؟
علیرضا:منم بِلَم
رسول:نه قربونت برم، دیگه نمیرن که
احسان:نه اتفاقا قراره بریم
رسول:احسان نمیرین دیگه
احسان:وا میگم میخوایم بریم
علیرضا:منم میلَم
رسول:نه دیگه
علیرضا:میلَم.. میلَم.. میلَم
رسول:بیا بغلم
علیرضا:نوموخوام، میلَم
علی:چرا نمیزاری بره؟
رسول:این تازه از خواب بیدار شده تا دیر وقت بیدار میمونه ،دیگه کسی نمیتونه نگه داره اینو
احسان:پیش من میونه دیگه
رسول:نمیتونی برادر من
احسان:میتونم بگو چشم
رسول:باشه ببرش،ولی اگه اذیتت کرد لطفا تقصیر من ننداز
احسان:باشه
علیرضا:بلیم
احسان:هنوز زوده عمو جون،ساعت۱۰ شب
علیرضا:نه، الان بلیم
محسن:بابا جون بیا بغلم
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#رسول
بابا، علیرضا رو بغل کرد دست میکشید رو سرش
محسن:عزیز بابا، شب میرین دیگه، الان هیچ کس نیست
علیرضا:من حوشلم سَل لَفته
محسن:میخوای تلویزیون رو روشن کنم؟
علیرضا:نوچ
محسن:میخوای برم از خونه اسباب بازی هاتو بیارم بازی کنی؟
علیرضا:آله
رسول:عه علیرضا، بابا نمیخواد بری
زینب:داداش تو انباری یکم اسباببازی هست میرم میارم الان
علی:آره دیگه مامان اسباببازی های منو حامد رو نگه داشته
رضا:من میرم میارم
علیرضا:منم میلَم
زینب:برو عزیزم، با عمو برو
علیرضا:میسی😍
آقارضا و علیرضا رفتن بیرون
گوشیم رو درآوردم
داوود بهم پیام داده بود
داوود:سلام، چیشد؟
براش تایپ کردم
رسول:سلام چی چیشد؟
چون آنلاین نبود از صفحه چت خارج شدم
محسن:بفرما
نگاهم برگشت سمت بابا که داشت اشاره میکرد به بشقاب
آروم بهش گفتم
رسول:میل ندارم
محسن:بهت یاد ندادن دست کسی رو برنَگردونی؟
رسول:چرا یاد دادن بهم
محسن:پس دیگه حرفی نمیمونه
تیکهای از سیب برداشتمو خوردم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:نگرانم،،،
نگران از اینکه،این خوشی پایانی داشته باشد🌱🙃
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و پنجاه و ششم💛
#رسول
چند دیقهای گذشت که اومدن
علیرضا ذوقزده اومد سمتمو گفت
علیرضا:بابایی، نداه تُن
رسول:نگاه کن درستتر
علیرضا:بلو بابا
همه:😂
علیرضا اومد و دستش رو سمتم دراز کرد به معنای بغل کردن
رسول:بازی کن دیگه
علیرضا:بَدَل کن
رسول:چَشم
بغلش کردم که دستش رو انداخت دور گردنم و مجبورم کرد خم بشم، دَم گوشم گفت
علیرضا:اون پِسَله تیه؟
رسول:کدوم پسره؟
با دست اشاره کرد به علی
رسول:چطور؟
علیرضا:پاش تی شده؟
رسول:برو از خودش بپرس
علیرضا:نوموخوام
رسول:منم نمیدونم
علیرضا:میلم پیشش
رسول:برو بابا
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#علی
داشتم با محمدامین چت میکردم
که روی گچ پام احساس سنگینی کردم
دیدم علیرضا پاهامو گرفته
انقدر ذوق کردم که نگو
علیرضا:پات تی سُده؟
علی:خوردم زمین
علیرضا:تلا؟
علی:از بلندی پاهام لیز خورد افتادم
علیرضا:دلد میتونه؟
علی:کم درد میکنه
علیرضا:این ماسینه بلا توعه؟
علی:بله
علیرضا:چطولی بازی تونم؟
علی:میای کنارم بشینی تا بهت بگم؟
علیرضا:آله
آروم بغلش کردم و کنارم خودم نشوندمش
ماشینو از دستش گرفتم
علی:ببین این ماشینه درش باز میشه، نگاه
علیرضا:دَشَندِه
علی:قشنگه؟
علیرضا:آله
علی:نگاه کن چراغش هم روشن میشه
علیرضا:بازی تُنَم؟
علی:معلومه خوشگلم بازی کن
علیرضا:توام بیا بازی تُن
علی:من نمیتونم بشینم زمین
علیرضا:چلا؟
علی:پاهام درد میگیره دیگه
علیرضا:پس تیتار کنیم؟
علی:نمیدونم
زینب:میخواین میزو بیارم پیشتون تا روش بازی کنید؟
علیرضا:آله
زینب:چشم عزیزم
علی:حامد پاشو کمک کن
حامد:باشه
مامان اول روی میزو خالی کرد و وسایل رو برد تو آشپزخونه
بعد با حامد میز رو آوردن سمتم
حامد:حالا باهم بازی کنید
علیرضا:توام بیا بازی تونیم
حامد: عزیزم من باید برم بیرون ببخشید
علیرضا:باش، زود بیا
حامد خم شد و بوسش کرد
حامد:چشم قربونت برم
علیرضا:خدافش
حامد:خدافظ
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#محسن
محسن:کجا به سلامتی آقا حامد؟
حامد:یه سر برم باشگاه بیام دایی
احسان:صبرکن منم بیام پس
حامد:زود حاضر شو
احسان:حاضرم فقط جوراب بپوشم بیام
حامد:باش، رسول تو نمیای؟
رسول:نه ممنون
احسان:بیا بریم دیگه، اینجا نشستی نه حرفی میزنی نه کاری
با سر بهم اشاره کرد که نمیخواد بره
روبه حامد و احسان گفتم
محسن:نمیاد شما برین
احسان:بابا خیلی داری لیلی به لالاش میزاریا
محسن: خوش بگذره آقا احسان
احسان:هی خدایا بازم شکرت
محسن:😂 برو احسان برو نمک نریز پدر صلواتی
احسان:خیارم کو تا نمک هدر نره دیگه، بریزم روش
همه:😂
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:.............لبخند¿¿!!🥲