بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²⁴♡
#مهدی
مهدی:محمد دودیقه محسنُ ول کن بیا اینجا کارت دارم
محمد:چشم الان یه لحظه صبر کنی اومدم
مهدی:یه لحظه شد
محمد:یک دقیقه
مهدی:همینه دیگه محسن منو انداخته پیش این بچههای پرو بعد خودش راحت
محسن:شما بفرما اینجا من بیام جای تو
مهدی:نه دیگه الان محمد میاد...محمد یهدیقه تموم شد بیا
محمد:جونم اومدم
محمد کنارم نشست، آروم جوری که فقط خودش و بچهها بشنون گفتم
مهدی:این برادر و خواهر زادههای من به کنار، بقیه رو چطوری تحمل میکنی تو اداره؟
محمد:دوست داری چی بگم؟
مهدی:یه چی بگی که جیگرم حال بیاد
محمد:😂من باهاشون کنار میام
مهدی:این الان چیزی بود که حال کنم؟
محمد:خب من باهاشون کنار میام،مشکلی ندارم خب
مهدی:بقیه بچهها خوبن باز البته من شناخت زیادی ندارم نمیتونم قطعی بگم ولی اون مدتی که احسانو تحمل کردی خدایی بگو تو دلت میگفتی کاش زودتر برن؟
محمد:نه
مهدی:چرت نگو میگفتی
محمد:وا میگم نه دیگه
مهدی:پاشو بریم حیاط کارت دارم
محمد:زشته الان
مهدی:چه زشتی آخه
محمد:یه چند دیقه بشین مهدی،الان میخوان بگن صداش کرد و رفتن بیرون مارو تنها گذاشتن
مهدی:کی میگه مثلا
محمد:کسه خاصی رو نگفتم ولی ادب حکم میکنه بشینیم
مهدی:ایش،حالا واسه من باادب شده،محمد چقدر اینارو تنبیه میکنی؟
محمد:چه گیری دادی به این آخه
مهدی:سواله برام خب
محمد:اگه لازم باشه
مهدی:همینه که پرو شدن
محمد:تو محل کار مورد پسند من هستن
مهدی:نه بابا؟مورد پسند
محمد:😂
کیک هارو گذاشتم رو بشقاب، رسول چایی رو پخش کرد احسان و کاوه هم کیک هارو بردن دادن
منم با محمد مشغول حرف زدن شدیم، بچه هام رفتن بیرون
مهدی:یه پرونده گرفتم ولی..
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:ولی......
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²⁵♡
#مهدی
مهدی:یه پرونده گرفتم ولی..
محمد:ولی چی؟
مهدی:نمیخوام امیرحسین توی پرونده باشه بعد حالا لج کرده که نه،بدبختی اول پرونده دست امیرحسین بوده از ماموریت اومدم دیگه خودم گرفتم
محمد:چرا نمیخوای باشه
مهدی:بزار جای نگرانی های..
محمد:نه دیگه،نمیزارم مهدی، امیرحسین بچه نیست توام آدمی نیستی بین بچههات تبعیض قائل باشی، نزار بین نیروهات اختلاف بیفته سر این موضوع
مهدی:همهشون برام عزیزن محمد،اینایی که پرندهشو بهم دادن با من مشکل دادن،یه سری هم محموله های قاچاقشون رو پیدا کردم و ۵سال فرستادم زندان، از یه طرف مدارکی پیدا کردم که داداشش رو اعدام کردن
محمد:پس دیگه دردت چیه مهدی،قرار نیست سر هر پرونده تو امیرحسینُ بفرستی ماموریت،یا یه پرونده دیگه بهش بدی،من درکت میکنم چقدر به بچههای محسن وابستهای ولی دلیل نمیشه این حس توی کارتون هم تاثیر بزاره،مهدی محل کار،محل کارِ،نه خونه و کوچه و خیابون،تو محل کار نباید به چشم یه برادر زاده بهش نگاه کنی به چشم زیر دستت نگاه کن،به چشم یه نیرو بهش نگاه کن،بخاطر خودت میگم،تو داری اذیت میشی نه کسه دیگهای
مهدی:نمیتونم
محمد:مهدی که من میشناسم میتونه،بابا من از تو میترسم دیگه چه برسه این بچهها
مهدی:😂محمد مگه من غول دوسرم؟
محمد:قصد جسارت نداشتم برادر
مهدی:ایش
محمد:در کل مهدی اینکارارو نکن،بعدم تو اینسری اینجوری شدی، دفعه های قبل اینجوری نبودی که
مهدی:خودمم دیگه خودمو نمیشناسم، نمیدونم چرا اخلاقام انقدر عوض شده
محمد:خشنتر شدی؟
مهدی:😐
محمد:خیله خب ببخشید
مهدی:جنبه نداری جدی صحبت کنما
محمد:مهدی جان جدا از این حرفا،بزار رُک باهات حرف بزنم،تو تا آخر قرار نیست زنده بمونی،نه من نه تو نه هیچ کس دیگه، همه قراره برن، ماها زودتر، همین اَمسال امیرحسین بعد از ما میدونُ دست میگیرن پس نگران نباش
مهدی:یه دور از جون هم میگفتی به جایی بر نمیخورد
محمد:وقتی همه قراره بمیرن،چرا بگم خدایی نکرده؟انشاءالله تو زندگیت همیشه سربلند باشی و عاقبت بخیر بشی
مهدی:مچکر
محمد:دیگه چهخبر؟این حرفارو ولش
مهدی:هیچی،دارم به این فکر میکنم تنبیه آخر شبشون چی باشه
محمد:بعد مثلا نگرانی؟
مهدی:چه ربطی داره آخه
محمد:خیلی ربط داره،چاییت سرد نشه
مهدی:تو مگه میزاری
محمد:مهدی من نمیزارم؟خوبه خودت شروع کردی
در باز شد و احسان اومد کنارم نشست
احسان:عمو میای بازی؟
مهدی:بچهشدم؟
احسان:وا،مگه فقط بچهها بازی میکنن؟آقامحمد شماهم بیاید
مهدی:من بیرون نمیام به اونا بگو بیان
احسان:سرو صدا میکنیم زشته
مهدی:چقدر خوبه اخلاق گند خودتونو میشناسید
احسان:آقامحمد بیاید بریم
محمد:کجا بیام آخه
احسان:وا بازی کنیم دیگه،توروخدا
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:خشن تر شدی؟😂😐
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²⁶♡
#مهدی
احسان:وا بازی کنیم دیگه،توروخدا
محمد:قسم نخور احسان
احسان:آقامحمد قرار شده اگه بتونم شمارو راضی کنم بیاید بازی بچهها یه چی بهم بدن،خواهش میکنم بلند شید
مهدی:اونام میدونن محمد نمیاد واسه همین اینجوری شرط میزارن برات😂
محمد:نه اگه اینجوریه بریم،میخوام ببینم چی بهت میدن
احسان:ایول بریم
محمد:توام از اون داداشت یاد گرفتی؟
احسان:ببخشید یادم نبود شما به این کلمه آلرژی نه ببخشید از این کلمه بدتون میاد
مهدی:😂پاشید بریم
با محمد و احسان رفتیم بیرون
همهشون نشسته بودن رو فرش و صدای خندهشون میومد
احسان:خب آقارسول بفرما آقامحمدُ آوردم
رسول:عه؟خب دستت درد نکنه بیاید بازی
مهدی:چی بازی؟توپ داری فوتبال بازی کنیم؟
رسول:عمو من فوتبال دوست ندارم
مهدی:جهنم
علی:آقایون عزیز ما باید بیشتر از ۲۲ نفر باشیم که نیستیم
حامد:همون پناه ببریم به اسم فامیل خودمون
محمدامین:بیاید یه بازی جدید کنیم
مهدی:چی؟
محمدامین:قاشق بازی
فرشاد:وای آره هیجانش خیلی بالاست
احسان:پاسور نداری رسول؟
رسول:نه
محمد:پاسور بازی میکنید من برم،خوشم نمیاد
فرشاد:نه آقامحمد این بازی اینجوریه که دور هم به صورت دایره میشینیم بعد یکی پاسور هارو دست میگیره البته نمیبینه میزاره جلوش اونم پشت پاسور، بعد به هرکی ۴تا میده
اون نفر که همهی پاسور دستشه تند تند برگه هارو برمیداره میده به بغلی،اون کنارش میبینه برگهها رو بعد اگه لازم نداشت میده به نفر بعدی این کار باید تند تند انجام بشه
مثلا دست یکی باید چهار تا ۲ باشه، یا چهارتا سرباز و شاه و یاحتی تک، چهارتا شبیه هم، بعد هرکی اول بتونه چهارتاشو تکمیل کنه یه قاشق از وسط برمیداره،آها قاشق هایی که میزاریم وسط باید یدونه کمتر از تعداد بازیکنان باشه،وقتی اولین نفر گفت قاشق همه به سمت قاشقا هجوم میبرن و برمیدارن هرکی نتونست برداره میبازه،اگه سه تا نتونه اون فرد جریمه میشه،هستید؟
رسول:میگم پاسور ندارم
امیرحسین:با برگه هم میشه خب،برو بیار بنویسیم زود
رسول:باش
مهدی:بیاید بریم تو همه باهم بازی کنیم خانما هم باشن
حامد:اره اینجوری خیلی کیف میده
مهدی:پاشید بریم
احسان:نمیشه همین حیاط باشیم؟اونا بیان،خونه گرمه
مهرداد:چرا میشه اینجا فرش هست بیاید پهن کنیم
احسان:بریم
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:قاشق بازی کردین؟؟؟😉😂
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²⁷♡
#مهدی
بچهها فرش رو انداختن و همه اومدن نشستن
حتی حاجآقا و حاج خانمم رسول و رفیقاش بزور و اصرار آوردن
بازی رو شروع کردیم من اولین نفر داشتم کاغذ هارو میدادم،چون تعداد زیاد بود رسول زیاد برگههارو درست کرد تا کم نیاد
به همه ۴تا دادم و بعد باقی مونده هارو گذاشتم جلوم، زود زود میدادم این وسطا دوتا کاغذ باهم میومدن و اعصابمو خورد میکردن
ولی این اعصاب خوردگی باعث خنده بقیه میشد
به قول بچهها آنقدر هیجانش بالا بود که کلا داشتیم میخندیدم
احسان و حامد افتاده بودن رو هم و میخندیدن
داشتم تک هارو جمع میکردم ولی بدبختی یدونه پیدا نمیشد
همه ،حواسشون به قاشق ها بود این وسطا علیرضا هم شیطونیش گل کرده بود هی میگفت قاشق تا ما رو غافلگیر کنه
رسول:عه علیرضا نگو دیگه بابا
امیرحسین:راست میگه عمو نگو اینجوری بازی خراب میشه
علیرضا:عههه
یهو رسول گفت قاشق همه هجوم آوردن سمت قاشقا
جالبتر اینجا بود که به خود رسول قاشق نرسید و مردیم از خنده
کامران و احسان که قشنگ افتادن از خنده
نیم ساعت بیشتر همینجوری داشتیم بازی میکردیم آخر هم علیرضا با یه صورت به شدت عصبی اومد وسط و جلو رسول دست به کمر گرفت و گفت منم میخوام بازی کنم مثلا تولدمه
آخر سر مجبوری بازی رو عوض کردیم تا علیرضا هم بتونه بازی کنه
مهرداد توپ آورد و نشسته بههم هوایی میانداختیم،ولی خانما رفتن تو خونه
علیرضا که خداروشکر راضی شد به این بازی ماهم دیگه سراغ بازی دیگه نرفتیمُ همینو ادامه دادیم
یکم که بازی کردیم خسته شد و گفت یه بازی دیگه کنیم
قرار شد گروهی اسم فامیل بازی کنیم
من از همون اول محمدُ برداشتم خوب میدونستم محمد از رسول بدتر دستخط تندی داره واسه همین واسه همین گفتم پیش من باشه
محسنم سریع علی رو برداشت،سهیل و مهرداد هم کنار هم بودن
داوود و سعید
فرشید وفرشاد
محمدامینم با رضا
امیرحسین وعلی هم بودن
رسولم که سرش دعوا بود حامد میگفت من، احسان میگفت من
آخرم رسول و کامران باهم افتادن و حامد واحسان باهم
اول محمد گفت من بنویسم و قرار شد علی بگه از چه حروفی بشه، اونم نامردی کرد و گفت از ح بنویسیم
هر چی به ذهنم میرسید نوشتم و چندتا مونده بود که محمد بهم گفت ولی رسول و علی هم زمان گفتن استپ
مهدی:زهرمار، بیشعورا دو دیقه صبر کنید دیگه
رسول:عه عمو قانون بازی اینه دیگه، بعدم شما که خوب خوبهرو سوا کردین چرا عقب موندین؟
علی:والا،اول از همه میپرین وسط میگید آقامحمد واسه منه دیگه چرا غر میزنی
مهدی:علی من میدونم و تو صبر کن،واسه من بلبل شده،واسه توام دارم رسول خان
رسول:خب دیگه بیاین بگید تا امتیاز بگیم،آها هرکی کمترین امتیاز رو داشته باشه باید به همه جمع بستنی بده
کامران:آفرین
سهیل:رسول یدونه مونده بودما اَه
رسول:چی؟
مهرداد:حیوان
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:حیوان از ح چی داریم؟؟🤔
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²⁸♡
#مهدی
رسول:حیوان میشه حواصیل
مهدی:حلزونم میشه
مهرداد:عه وا راست میگنا
علی:حالا اشکال نداره خب بگین ببینیم
همه گفتن چی نوشتن و امتیاز بالا هم علی و رسول گرفتن چون مساوی شدن
سری بعدی رو احسان گفت اونم از الف
اینسری محمد نوشت که قشنگ زیر ۲۰ ثانیه همه رو نوشت و منم اینسری با افتخار خواستم اول بگم استپ که همزمان با علی و رسول گفتم
مهدی:یه بار شد تنها بگم استپ؟
حامد:چراااا؟خاک تو سرت کنن احسان،هی بهت دارم میگم اشیا بنویس آینه نمینویسی
احسان:خب همه مینوشتن آینه
حامد:بهتر از صفره که
محسن:دعوا نکنید حالا سر یه امتیاز
چند دست بازی کردیم آخرش هم تیم ما و رسول و علی برنده شده حامد و احسانم طبق معمول داشتن بحث میکردن چون آخر شده بودن و باید میرفتن تا بستنی بخرن
آرزو:آقایون تشریف بیارید داخل بسه بازی
مهرداد:اومدیم
مهدی:هوی حامد و احسان پاشید برید بخرید سریع
حامد:باش، همهرو بستنی لیوانی میگیریم دیگه
مهدی:بیخود،شاید من یه چی دیگه دلم خواست
احسان:ببخشید عمو جان که نمیتونیم سلفسرویس براتون آماده کنیم
مهدی:چه بیشعور،جواب منو میده
حامد:نکه دایی ما پسر نخست وزیره
دمپایی علیرضا که دم دستم بود برداشتم زدم تو کمرش دلم خنک شد
حامد:آخ آخ آخ،خدا خیرت نده دایی کمرم داغون شد
مهدی:جهنم،تا تو باشی که تیکه نندازی،محسن با اون محسن بودنش جرات نداره به من تیکه بندازه بیشخصیت
محسن:الان چه ربطی به من داشت؟؟
مهدی:حالا مثال زدم
محسن:همون مثال
احسان:آخ بابا خدا خیرت بده یکی باید روی عمو رو کم میکرد
اخمی واسش کردم خواستم اونیکی لنگه دمپایی رو بردارم که محمد ازم گرفت
محمد:احسان میخوای خدایی نکرده ناقص بشی؟
احسان:حامد پاشو بریم بستنی بگیریم الان جنازه تحویل خانواده میده
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#حامد
با احسان رفتیم بستنی خریدیم برگشتیم
احسان خواست حساب بکنه که نذاشتم خودم حساب کردم
وقتی برگشتیم بستنی هارو خوردیم
داوود و سعید و فرشید گفتن که میخوان برن از اونطرفم فرشاد و محمدامین قصد رفتن کردن
رسول کلی اصرار کرد که بمونن ولی رفتن
بعد از رفتن اونا فهمیدیم سهیل ساعت ۱ شب پرواز داره به نجف
رسول:من میگم،این شب ولادت امام حسین هر سال میره کربلا
مهرداد:خب نامرد زودتر میگفتی منم میومدم باهات
سهیل:نمیدونستم میای یانه،میخوای کنسل کنم بعد باهم بریم؟
مهرداد:نخیر لازم نیست
سهیل:شرمندهام نمیدونستم میخوای بیای وگرنه زودتر بهت میگفتم
مهرداد:سال بعد انشاءالله
حسن:انشاءالله پاشید بریم دیگه دیر وقته
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:کمر بنده خدا 😐😂
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²⁹♡
#امیرحسین
شب خوبی بود،با اینکه خیلی زود گذشت ولی خب وقتی رسول حالش خوب بود همه ما حالمون خوب میشد
ساعت نزدیکای ۱ مهمونا رفتن و ماهم به دستور عمه جان و زور کردن عمو مهدی مشغول تمیز کاری شدیم
رسول که دیشب کم خوابیده بود و الان قشنگ داشت بیهوش میشد ولی خب بازم داشت خونه رو جارو میکرد
محسن:بده من جارو میکنم تو برو یکم بخواب فردا هم میخوای بری سرکار
رسول:نه اشکال نداره،خونه رو که جارو کردم میرم میخوابم،خیلی کثیفه
محسن:بده من بچه حرف گوش کن
علی:وای رسول بیا برو این علیرضا رو بخوابون،اصلا نمیتونم بزارم رو پاهام
رسول:داره گریه میکنه؟
علی:نه همش داره تورو صدا میکنه پاشو برو خستم کرد
حامد:توکه بچه دوست داشتی
علی:الانم دارم ولی وقتی باباشو هی صدا میکنه و توجهی به من نمیکنه اعصابم خورد میشه
رسول:😂من معذرت میخوام
علی:تکرار نشه خواهشا
رسول رفت تو اتاق علی جاروبرقیُ دست گرفت
عمو هم که همیشه فاز فرماندههارو میداشت
مهدی:هوی حامد بیکار نمون برو پیش احسان ظرف بشور زودتر تموم بشه
امیرحسین:عمو جان یه سوال میشه بپرسم؟
مهدی:دهنتو ببند
محسن:صد بار گفتم درست حرف بزن
علی:دایی جان بنظر من باید از بیخ دست به کار بشی درست کنی
مهدی:علی جوری میزنم تو دهنت که تا دو روز خون بالا بیاریا
رضا:آقایون ساکت بچه داره میخوابه
مهدی:رضا دهن این پسرتو ببند
رضا:مهدی تو نتونستی چه توقعی از من داری؟
علی:🤣
مهدی:زهرمار
رسول از اتاق بیرون اومد علیرضا هم بغلش بود
محسن:چرا نخوابید؟
رسول:هیچی گیر داده میگه میخوام پیش عمو مهدی بخوابم
مهدی:آه بفرما،من میگم مهره مار دارم میگید نه،دورت بگردم من بیا بغلم باهم بریم بخوابیم
احسان:دلم میخواد بزرگ بشه ببینم این اخلاقش رو هنوزم داره یا نه
مهدی:احسان یه روزی تنها میشیما
محسن:مهدی بیا برو بخواب این بچه خسته شده
مهدی:بریم خوشگلم،شببخیر
علیرضا:شببخیل
زینب:شبتون بخیر
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:مهره مار داره😂🐍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت³⁰♡
#رسول
عمو و علیرضا که رفتن منم سمت سیم جارو برقی رفتم کشیدم
رسول:ولش کنید فردا از سرکار اومدم جمع میکنم،حامد جان،داداش ول کنید خسته شدین بیاید برید بخوابید، میخواید برید سرکار الان تشک براتون پهن میکنم
احسان:تموم شد دیگه
رسول:شرمنده به زحمت افتادید
حامد:زحمتی نبود
زود تشک هارو پهن کردم
احسان زود گرفت خوابید،ولی حامد و امیرحسین و علی نشسته بودن داشتن حرف میزدن
بابا و عمو رضا هم خوابیدن
تشک عمه بردم تو اتاق کنار علیرضا و عمو مهدی
پتوی عمو و علیرضا هم انداختم روش
گوشیمو برداشتم تا صبح صدای زنگ مزاحمشون نشه
در اتاق رو بستم کنار بابا دراز کشیدم
بچهها هنوز مشغول حرف بودن
رسول:بچه ها میخواین برم چایی بیارم براتون؟چیزی نمیخواید
رضا:چیچی چایی بیاری،بخوابید ببینم
علی:وا بابا ما خوابمون نمیاد
احسان:عمو فقط یه ساعت
محسن:مهدی رو صدا کنم؟
امیرحسین:شببخیر،بچهها بخوابید
محسن:😂خوشم میاد اسم مهدیام واستون ترسناکه
بچهها بعد از یکم صحبت و مسخره بازی خوابیدن منم دراز کشیدم و پتورو کشیدم روم
چشمام دیگه باز نمیشد
_______
با صدای زنگ مزخرف گوشی بیدار شدم
ساعت ۵ونیم بود بزور بلند شدم تو جام نشستم
دیدم بابا و عمو رضا داره نماز میخونه و عمو مهدی هم درگیر احسان بود تا بیدارش کنه
زینب:ولش کن مهدی
مهدی:چیچی ولش کن،پاشو ببینم هی گفتید ولش کن ولش کن نماز صبح خواب موند، اون دنیا چوب تو آستینش میکنن احسان پاشو،ایشالا بمیری هی پاشو
محسن:لازم نکرده تو بچههای منو بیدار کنی،هی من هیچی نمیگم اول صبحی مرگ و میر راه انداخته
مهدی:لا اله الا الله
امیرحسین:اول صبحی دعوا نکنید عزیزان،راه حل یه لیوان آبه
مهدی:آفرین امیر،الحق که به خودم رفتی بپر برو بیار
محسن:مهدییی
مهدی:مهدی نداره برادر من،خواب پسرتو درست کن تا آب نریزم
محسن:خجالت بکش الان خودم بیدارش میکنم
مهدی:برو بابا،روزمو میسازه بیدار کردن این پسرت
محسن:😐
رسول:سلام
علی:🤣
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:روزتونو چی میسازه؟؟؟😃🌱
سلام بچه ها
توی ناشناس گفته بودید که پاسور حرام و نباید بازی کرد و بعد که این پلیسن اصلا نباید بازی کنن
ببینید توی رمان فقط اسم پاسور اومد و بازی نکردن یعنی نداشتم
بعد باید بگم این بازی که گفتم یه بازی ساده و هیجان انگیزه که هیچ شرطی بسته نمیشه
بعله پاسور تو دین اسلام حرامه ولی وقتی شرط بندی صورت نگرفته و فقط واسه گذروندن وقت هست موردی نداره با پاسور حکم مورد داره بازی بشه
وگرنه بازی که من گفتم فقط با اعداد کار داشت .
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت³¹♡
#رسول
رسول:سلام
علی:🤣
زینب:هیس علی،بچه بیدار میشه
علی:وای رسول سه ساعته بلند شده همینجوری داره اینارو نگاه میکنه
مهدی:😂بدبخت چیکار کنه از دست شماها
محسن:از دست ما؟
مهدی:خب بابا از دست من،احساااان پاشو دیگه الاغ
زینب:مهدی
مهدی:خیله خب بابا این فسقله بچه هم طرفدار پیدا کرده واسه من
احسان:بخدا بیدار شدم ولم کنید دیگههههه
رسول:احسان احسان،بچم بیدار بشه من میدونم و تو
احسان:اَه
به هر زوری بود احسان پاشد نمازشو خوند
منم نمازمو خوندم رفتم تو اتاق تا آماده بشم برم اداره
هیچ لباس رنگی نداشتم اینی هم که بچهها گرفته بودن کثیف شده بود
از ته کمد بزور چمدونی که همه لباس هامو چندماه پیش گذاشته بودم درآوردم
یه لباس رنگ تیره برداشتم پوشیدم
شلوار مشکی هم تنم کردم
یه شونه الکی هم زدم وسایلم رو برداشتم رفتم بیرون
زینب:الان داری میری عمه جان؟
رسول:نه رفیقم گفت میاد دنبالم واسه همین صبر میکنم اون بیاد
زینب:پس یه چیزی برات درست کنم بخور بعد برو
رسول:نمیخواد عمه برو بخواب من صبحونه زیاد نمیخورم
مهدی:تو بیخود میکنی نمیخوری،الان میرم یه املت درست میکنم همه میخوریم بعد هرکی خواست بره سرکار میره،خواست بخوابه، میخوابه
محسن:نه بابا؟جدی میخوای املت بدی؟به کشتن نمیدی مارو؟
مهدی:محسن جاااان
محسن:😂 شوخی کردم برادر جان
رسول:عمو یه چی بگم؟
مهدی:چی؟
رسول:گوجه دیشب تموم شد، فقط سوسیس داریم عمو
علی:🤣
مهدی:زهرمار، اشکال نداره سوسیس تخممرغ درست میکنم خیلی هم خوشمزه
رسول:کمک کنم؟
مهدی:خیر،تو فقط نگو اینو نداریم اونو نداریم
رسول:چشم عمو جان نمیگم اون آشپزخونه در اختیار شما
مهدی:آفرین
عمو رفت آشپزخونه،گوشیمو برداشتم زنگ زدم به سعید
سعید:سلام رسول تازه بیدار شدم نماز بخونم یه ساعت دیگه میام
رسول:خسته نباشی، سعید،محمد توبیخ کنه من میدونم و تو
سعید:نمیکنه گفت ساعت ۷ اونجا باشیم دیر نمیشه که
رسول:سعید الان ساعت ۵ونیمه تو برسی شده ۶ونیم، نیم ساعتم راه
سعید:زود میام رسول،من یه دوش بگیرم بیام
رسول:از دست تو
سعید:خدافظ
گوشیو کنار گذاشتم
محسن:چیشد؟
رسول:هیچی آقا سعید تازه میخواد بره حموم
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#محمد
بعد از خوردن صبحونه راه افتادم سمت اداره
ساعت ۶ونیم بود که رسیدم
خیلی از پرونده عقب افتاده بودیم
بعد از سلام و صبح بخیر گفتن به بچههایی که اومده بودن رفتم تو اتاقم
هیچ کدوم از بچهها نیومده بودن
پشت میزم نشستم دوباره پرونده رو مرور کردم
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:سوسیس تخممرغ😂🍳
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت³²♡
#دانیال
از دیشبه پیش کمند بودم میترسیدم حالش بد بشه به این کاوه هم اعتمادی نمیشه کرد
لیوان آبپرتقال رو جلوش گذاشتم
دانیال:خب دیگه اینو بخور که برم کار دارم
کمند:حالم خوبه دانیال جان،نیازی نیست
کاوه:عق،چقدر شما چندش شدین
بعدم لیوان روی میزو برداشت سر کشید
دانیال:مگه واسه تو بود الاغ؟؟؟
کمند:ولش کن دانیال
کاوه:به به چقدر چسبید لامصب
دانیال:نبینمت کاوه
کاوه:برو بابا،شما دوتا اگه میخواید تنها حرف بزنید برید جای دیگه من میخوام تلویزیون ببینم
دانیال:متاسفانه همه جا هستی کدوم قبرستونی نیستی دقیقا؟
گوشی کاوه زنگ خورد با دیدن فرد تماس گرفته تلویزیونُ خاموش کرد به ما هم علامت سکوت نشون داد
کاوه:جانم رئیس؟
رئیس:.....
کاوه:بعله آقا خیالتون راحت آماده هستیم برای عملیات فردا قراره بمب توی یکی از بازار های...
رئیس:.....
کاوه:چچی؟چرا آقا؟
رئیس:....
کاوه:بله معذرت میخوام شما درست میفرمایید
رئیس:......
کاوه:چشم آقا عملیات رو میندازیم یه روز دیگه هرچی شما بگید
رئیس:.....
کاوه:نه آقا دانیال اینجا نیست تو خونه خودشه،فقط منو کمند هستیم
رئیس:.....
کاوه:چییییییی؟اما رئیس نمیشه اون...
رئیس:....
کاوه:آخه..چشم شما حرص نخور میفرستمش، بخاطر اینکه حالش خوب نشده هنوز واسه این گفتم
رئیس:....
کاوه:چشم آقا
گوشی رو فاصله داد
کاوه:یابو علفی،خب یه خدافظی کن
دانیال:چی گفت؟
کاوه:زر زر کرد فقط
فهمیدم بخاطر حضور کمند چیزی نمیگه
واسه همین سوال دیگهای نپرسیدم ولی قطعا چیز مهمی بود که اینجوری دمق شد
دانیال:میگم کمند نظرته ناهار بریم بیرون؟
کمند:من که نمیتونم بیرون بیام
دانیال:با یکم تغییر قیافه میتونی،موردی نداره
کمند:باش
دانیال:برو آماده شو پس
کمند:باش
کمند که رفت زود رفتم پیش کاوه نشستم آروم بهش گفتم
دانیال:چی گفت؟
کاوه:احمق یه روز مونده به عملیات میگه باید دست نگه داریم و کاری نکنیم،بعدم فکر کنم امیرسام گفته بهش که تو اینجا اومدی از اون بابتم عصبی بود
دانیال:چی؟گفته عملیات کنسل کنیم؟چرا؟میدونه چقدر زحمت کشیدیم؟
کاوه:الان چرا داری سر من غر میزنی؟؟بعدم گفت کمندُ با امیرسام بفرستیم
دانیال:چیییییی؟
کاوه:آروم دانیال، درکت میکنم ولی باید بره
دانیال:میفهمی چی میگی؟بفرستمش بره؟میدونی..
کاوه:همه چیو میدونم،میدونم چقدر برات مهمه ولی باید قبول کنی که نباید اینجا باشه، امیرسام هم میدونی که خله وچله، ماهم که بعد از عملیات قراره بریم اونور آب دیگه یکم آروم باش و بزار بره
دانیال:نمیتونم ،بفهم، اون این یه سال برام عزیز شده
کاوه:دانیال خودت خوب میدونی ما باید به دستورات این رئیس گوش بدیم، بخاطر خانوادههامون
دانیال:برام مهم نیست، الان فقط کمند مهمه برام
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:🤷🏼♀😕
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت³³♡
#دانیال
کاوه:ولی...
دانیال:نمیخوام چیزی بشنوم،دارم میرم خونه خودم
کاوه:مگه نمیخواستی ببریش بیرون؟
دانیال:خودت ببرش، باید برم به بچهها زنگ بزنم بگم عملیات کنسل شده
کاوه:کنسل نشده،گفت چند وقت دیگه
دانیال:خیله خب،من رفتم
کاوه:نگران نباش، یکی رو دارم توی ترکیه تا مراقبش باشه
دانیال:منظورت مژگانِ
کاوه:آره،به اون بگم حتما حرفمو گوش میده
دانیال:من برم تا نیومده
کاوه:کاری داشتی زنگ بزن
دانیال:باش
سوئیچ ماشینم رو برداشتم رفتم بیرون
تو خیابانا داشتم چرخ میزدم،اینم یکی از دستورات مزخرف اون رئیسِ که نه اسمشو میدونیم نه حتی دیدیمش
بعد از گشت زنی تو خیابون رفتم سمت خونه خودم
وای امیدوارم که اون دختر تو مخ منو نبینه که اعصابشو ندارم
از ماشین پیاده شدم رفتم داخل
خب خوبه که نیست
درو باز کردم خونه خیلی سرد شده بود ولی خب برای منی که سرما رو دوست داشتم خوب بود
سوئیچُ انداختم روی میز
خودمم ولو شدم روی کاناپه
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#رسول
همه مشخصاتی که اون فرد در اختیارمون گذاشته بود رو بررسی کردم
سعید:رسول اینو ببین
رسول:جونم؟
سعید:اینارو بررسی کردم فهمیدم که یه سند ماشین به نامشِ، هیچ خطی به نامش نیست آدرس خونهش رو هم نتونستم پیدا کنم یعنی هیچ خونهای به اسمش نیست
فقط تونستم بفهمم که این آقا هر روز میره این مرکز خرید که بنظرم عجیب بود،تصاویرش رو با علی بررسی کردیم همین بود فقط
رسول:دمت گرم،حالا بیا ببین من چی از این آقای همایون واشقی گیر آوردم
سعید:چی؟
رسول:بریم بالا پیش محمد توضیح بدم
سعید:باش
سریع رفتیم بالا و بعد از اجازه از آقامحمد وارد شدیم
رسول:آقا اطلاعاتی که از این واشقی خواسته بودید پیدا کردیم
محمد:خب؟
اول سعید توضیح داد و بعد من رفتم پشت سیستم آقامحمد و تصاویر رو آوردم
رسول:ایشون سال پیش یه سفر داشته به دبی، برای تفریح که اونم نمیشه گفت تفریح، اونجا با چند نفر قرار داشته، حالا اینجا جالبه که دوروز بعد از سفرش ۱۰۰ هزار دلاربه حسابش میریزن، البته حساب خارجش
سعید:برای چی؟
رسول:اونو دیگه نمیدونم برادر جان،
محمد:کسی که به حسابش ریخته شناسایی نشده؟
رسول:نه آقا
محمد:خب ادامه بده
رسول:ایشون دوبار ازدواج ناموفق داشته
سعید:بچه نداره؟
رسول:چرا از زن اولش یه دختر داره که اونم پیش مادرش آلمان زندگی میکنه
سعید:خب دیگه چی؟
رسول:ایشون توی دانشگاه آلمان درس خونده و مدرک گرفته
صفحه اینستاگرامش قفل بود با کمک بچههای سایبری باز کردیم،عکسهای اولیه که پست کرده بود رو دیدم بیشتر از دانشگاه و همدانشگاهیهاش بود،هیچ عکسی از زنهاش نذاشته البته شاید هم پاک کرده
عکس هایی که جدید گذاشته بیشتر از سگشِ این عکسا که اطلاعات مهمی بهمون ندادن
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:اطلاعات مهم...🙂
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت³⁴♡
#رسول
رسول:اها،دنبالکنندهها و کسایی که دنبال میکنه هم دیدم چیزی که به درد ما بخوره پیدا نکردم،فقط سلبریتیها و بلاگر هارو دنبال میکنه، البته چند نفر هم بودن که صفحهشون شخصی بود فکر میکنم از رفیقاش باشن
محمد:خب استاد رسول از این همکلاسیهاش شاید بشه یه اطلاعاتی پیدا کرد، همینطور از این چندنفری که الان گفتی
ببین میتونی چیزی از اینا دربیاری یا نه، از بچههای سایبری کمک بگیر تا شاید بتونن پست هایی که حذف کرده رو پیدا کنند، تو لازم نیست زیاد متمرکز بشی روی این موضوع سعی کن اطلاعات زیادی راجعبهش پیدا کنی مخصوصا جایی که اقامت داره، رفیقاش یا هرکی که بتونه مارو به یه چیز مهم برسونه،آها سعید توام کمکش کن،امکان نداره تلفن همراه نداشته باشه مهم نیست به اسمش باشه یانه، اینو حتما پیدا کنید تا بتونیم مجوز شنود از تماس هاشو داشته باشیم، قطعا میشه به چیزی رسید
سعید:چشم آقا
تلفن زنگ خورد گویا آقایعبدی بود که خواستن آقامحمد بره دفترشون
وقتی رفت برگشتم سمت سعید
سعید:خب استاد رسول سریع مشغول شو که به شدت کار دارم
رسول:خب آقا داماد سریع دهنتو ببند باهم میریم پایین کمک میکنی وگرنه گزارش میدم هم کتبی هم شفاهی
سعید:منم چهارتا استخون که دارم چهارتا دیگه قرض میگیرم میزنم تو دهنت
رسول:جرأت داری؟
سعید:دهنتو ببند بیا بریم پایین وقت نیست
رسول:😂بریم
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#دانیال
چند دیقهای ولو بودم
بعدش بلند شدم با خط سفیدم زنگ زدم به همایون
همایون:بله؟
دانیال:کجایی؟
همایون:کجا میخواستی باشم؟پی بدبختی، تو پاساژم دارم...
دانیال:نه، برگرد همایون عملیات عقب افتاده
همایون:چیییی؟ میفهمی چی میگی؟؟ کلی زحمت نکشیدم که یه روز مونده به عملیات بگی عقب افتاده
دانیال:چرا سر من غر میزنی؟دستور از بالا اومده
همایون:اَی بر پدر اون رئیس که منو اسیر خودش کرده
دانیال:بیخیال پاشو بیا اینجا حالم خوب نیست،یکمم بیار برام
همایون:تفریحی تفریحی شدی معتادا
دانیال:دهنتو میبندی؟
همایون:شب میام،شامم میگیرم،باید برم اون بمبُ غیر فعال کنم
دانیال:خیلی مواظب باش کسی دنبالت نباشه
همایون:میدونم نمیخواد بگی،اَه همش دردسر دارید برام
دانیال:من دردسر دارم برات؟
همایون:همتون
دانیال:زودتر بیا
تماس رو قطع کردم
برای خودم یه قهوه درست کردم
بعدم نشستم پایه لپتاپم
اول هر کاری مثل همیشه یکم بازی کردم
بعدم یه فیلم گذاشتم تا ببینم
یکم برای خودم تخمه آوردم و مشغول فیلم دیدن شدم
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:عملیات عقب افتاد😕