(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت چهلم💛
#مهرداد
دکتر داشت رسول رو معاینه میکرد
چندتا از بخیه های دستش پاره شده بود
جای انگشتام روی صورتش معلوم بود
راست میگفت عاطفه الان چطوری میخوام باهاش چشم تو چشم بشم
گوشه ای وایساده بودمو فقط چشم دوخته بودم به جای انگشتام
از روز اول رفاقتمون که وقتی کلاس اول بودیم تا الان از ذهنم گذشت
شاید رسول حق داشت البته شاید نه اون واقعا حق داره
چیزی نشده که عاشق شده
منم یه روزی عاشق ارزو شدم و تا الانم عاشقش موندم
پس رسول هیچ حرف خلاف شرعی نگفته
دکتر بهش آرامش بخش زد انقدر که درد داشت
وقتی کار دکتر و پرستار تموم شد رفتن
منم آروم رفتم کنار رسول
بیدار بود ولی چشم هاشو بسته بود
آروم لب زدم
مهرداد:داداش
چشم هاشو باز کرد
نمیدونست من اینجام از دیدنم تعجب کرد
رسول:تو
مهرداد:خوبی؟درد نداری؟
رسول:نه
صندلی کنار اتاق رو کشیدم کنار تختش و نشستم
دستش رو گرفتم و گفتم
مهرداد:شرمنده ام داداش
دستم بشکنه..لال بشم که
رسول:کارینکردی داداش تقصیر من بود من شرمنده ام نباید اون حرفو میزدم
مهرداد:بخشیدی منو؟
رسول:آیییی...آره
مهرداد:درد داری؟
رسول:الان که خواستم تکون بدم تیر کشید
مهرداد:خب تکون نخور مجبوری
رسول:😐
مهرداد:ها؟ فکر کردی تا آخر عمرم نازتو میکشم
تو اصلا غلط میکنی منو نبخشی مگه دست خودته..والا حاج آقا و حاج خانم که از گل نازک تر بهت نگفتن یه سیلی بخوری اشکال نداره
رسول:رو که نیست سنگ پا قزوینه
مهرداد:از خداتم باشه
رسول:هست
مهرداد:خب حالا من برم یه چیزی برات بگیرم دو روز دیگه برامون حرف درنیارن چیزی نخریدی
رسول:مهرداد😐
مهرداد:بخواب بینم بابا
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#رسول
مهرداد خره مگه نه؟
پاشد رفت بیرون دستی که سالم بود ولی سرم بهش وصل بود رو گذاشتم روی پیشونیم
چشم هامو بستم
هنوز به دیقه نکشیده بود که صدای باز شدن در اومد
فکر کردم مهرداده گفتم
رسول:نرفته برگشتی که آقای پرو
دیدم جواب نداد چشم باز کرد
دیدم عاطفه خانمه
زود پاشدم که دستم تیر کشید دوباره
لبم رو گاز گرفتم
عاطفه:سلام
رسول:سلام
عاطفه:حالتون خوبه
رسول:ممنون..شما خوبین
عاطفه:الحمدالله
رسول:اوووم راستش من بابت حرفام معذرت میخوام ازتون حلالم کنید
عاطفه:نیومدم اینجا راجب این باهاتون حرف بزنم..اومدم اینجا ازتون تشکر کنم
من جونمو بهتون مدیونم
واقعا نمیدونم اگه نبودین چه بلایی سرم می یومد ممنونم
رسول:خواهش میکنم..وظیفه ام بود
عاطفه:مهرداد گفت میره چند دیقه دیگه می یاد
اگه کاری بود من بیرون اتاقم
رسول:ممنون
رفت بیرون قلبم تند تند میزد
آروم زیر لب گفتم
رسول:اینجوری نکوب به سینه ام دیگه باید فراموشش کنی حالا چه بخوای چه نخوای
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:مگه قلب آدم هم میتونه چیزی رو فراموش کنه؟🥲💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت چهل و یکم💛
#مهرداد
#فلش_بک_۵سال_پیش
رفتم یه سه تا ساندویچ گرفتم
معده ام سوراخ شد
وقتی برگشتم دیدم عاطفه از اتاق رسول اومد بیرون
رفتم کنارش
مهرداد:چیشد؟
عاطفه:چی چیشد؟
مهرداد:میگم رفتی تو اتاق چیشد
عاطفه:آها رفتم ازش تشکر کنم زشت بود نمیرفتم
مهرداد:خوبه..بیا اینو بخور
عاطفه:میل ندارم داداش
مهرداد:بگیرببینم
با اکراه از دستم گرفت و گذاشت کنارش
مهرداد:میری خونه؟
عاطفه:الان برم خونه نمیگن کجا بودی؟ چرا سرو وضعت خاکیه؟
مهرداد:چرا میگین😅صبر کن دکتر گفت میتونه مرخص بشه رسول فقط قبلش سرمش تموم بشه بعد
عاطفه:اشکال نداره
مهرداد:بیا این سوئیچ ماشین برو بشین تو ماشین
عاطفه:باشه ممنون..خدافظ
مهرداد:به سلامت
عاطفه که رفت منم رفتم تو اتاق
دیدم رسول نشسته رو تخت
مهرداد:چرا نشستی
رسول:خوبم..میشه بری مرخصم کنی؟
مهرداد:مرخصی ولی اول سرمت تموم بشه
رسول:بیا این کارتم رو بگیر
مهرداد:واسه چی؟
رسول:خب هزینه بیمارستان
مهرداد:جرأت داری یه بار دیگه بگو
رسول:خب باید خودم حساب کنم دیگه
مهرداد:لازم نیست تو بخاطره خواهر من اینجایی
رسول زیر لب چیزی رو آروم گفت ولی خب شنیدم
رسول:به خاطر قلب خودم بود
نقاب نشنیدن به خودم گرفتم
نایلون توی دستم رو گذاشتم روی میز و کنارش روی تخت نشستم آروم بغلش کردم جوری که
به دستش فشار نیاد
مهرداد:من با عاطفه حرف میزنم اگه قبول کرد بهت زنگ میزنم اگه هم که نه شرمنده
رسول:...
مهرداد:هیچ وقت نترس رسول من باهاتم❤️
رسول:میشه برم از اینجا،؟
مهرداد:میبرمت
رسول:نه مزاحمت نمیشم خودم میرم فقط بزار برم
مهرداد:باش الان میگم پرستار بیاد
زیر لب ممنونی زمزمه کرد از بغلم جداش کردم و رفتم بیرون نظرم به کل عوض شده بود
انگار اون موقعی که رسول بهم گفت عاشق عاطفه شده شیطون شده بودم
شیطون بهم دستور میداد
ولی الان نه..الان دیگه کسی جز قلب رسول بهم دستور نمیده
جز حال رسول بهم دستور نمیده
به پرستار گفتم اونم سرم رسول رو درآورد
رسول میخواست تنها باشه و من هیچ حرفی جز باشه نمیتونستم بزنم
وقتی رسول رفت منم رفتم سوار ماشین شدم
عاطفه:چرا اومدی؟
مهرداد:رسول رفت ماهم بریم دیگه
عاطفه:وا کجا رفت
مهرداد:گیر نده رفت دیگه
عاطفه هم چیزی نگفت
چند دیقه ای تو راه بودیم که زدم کنار
کمربند رو باز کردم کامل چرخیدم سمت عاطفه
مهرداد:رسولو دوست داری؟
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#رسول
دو روز گذشته و مهرداد بهم زنگ نزده
دیگه قشنگ نا امید شده بودم ساعت ۹ شب بود
توی خونه بودم
حال سایت موندن نبود
کنار حوض نشسته بودم
گوشیم زنگ خورد حال جواب دادن نبود
ولش کردم اصلا نفهمیدم کیه
البته مهم هم نیست
دوباره زنگ خورد کلافه شدم و بدون نگاه کردن به شماره جواب دادم
رسول:هااااا
مهرداد:ها زهرمار
با صدای مهرداد تنم یخ کرد از استرس
خدایا یعنی الان میخواد بگه نه؟ معلومه
رسول:ببخشید
مهرداد:اشکال نداره..میخواستم بهت راجب عاطفه بگم
رسول:خب
مهرداد:شرمنده داداش
دیگه تموم نمیخواستم چیزی بشنوم
خواستم گوشی رو قطع کنم که با ادامه حرفش هنگ کردم
مهرداد:شرمنده داداش این آبجی خل و چله ما تا آخر عمر قراره وَر دلت باشه🤣🤣 این دو روزم خواستم یکم اذیتت کنم خبر ندادم
حرفی که زد واقعا برام غیر باور بود
از خوشحال بود یا هر چیزی پریدم تو حوض
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:آدم باید بعضی موقع ها به دستور قلب کسه دیگه ای گوش کنه نه قلب خودش بلکه قلب اون طرف اول😊❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت چهل و دوم💛
#رسول
#زمان_حال
اشک روی گونه ام رو پاک کردم
فکر کردن به گذشته قلبم رو به درد می آورد
با اینکه شش ماه از فوت عاطفه میگذشت ولی انگار واسه من همین دیروز بود
همین دیروز بود که زنگ زدن گفتن بیا بیمارستان
بیا که عاطفه ات تصادف کرده
تصادف؟
تصادف؟
اسمی که وقتی ۵ سالم بود شنیدم و همین تصادف بود که عزیزانم رو ازم گرفت
آخه چقدر درد باید بکشم
چقدر زجر باید بکشم آخه خدایا
فقط ۵ سال زندگی با عاطفه؟
من هنوز سیر نشده بودم
از نگاهش سیر نشده بودم
از خنده هاش از همه چی عاطفه سیر نشده بودم
به علیرضا نگاه کردم که خیلی راحت خوابیده
عاطفه خانم این علیرضا فقط زمان بچگیش راحت میخوابه
وقتی بزرگ بشه به دوستاش توی مدرسه بگه مادرم فوت کرده؟
بزرگ بشه و ببینه بچه ها با مادراشون میرن پارک
میرن خرید میرن مدرسه
ولی علیرضا چی؟
من تا یه حدی میتونم جای تورو براش پر کنم
بقیه اش چی؟
میدونی عاطفه،علیرضا از وقتی تو رفتی شبا بلند میشه اگه کنارش نباشم گریه میکنه
میدونی چرا؟ آخه فکر میکنه منم تنهاش گذاشتم
عاطفه روز های اولی که نبودی و از پیشمون رفتی علیرضا انقدر گریه میکرد که نگو
منم نمیتونستم آرومش کنم فقط میگفت مامان
شبا همش خواب تورو میدید
توکه میدونستی علیرضا به مادرش وابسته اس
توکه میدونستی علیرضا شبا اگه مادرش کنارش نبود نمی خوابید پس چرا تنهاش گذاشتی
آخه لعنتی چراااااا
چرا انقدر زود ازم خسته شدی
چرا صبر نکردی بیام پیشت
چرا بدون خدافظی تنهام گذاشتی
چرااااااااا😭💔
انقدر بد بودم که زود رفتی از پیشم
من خاطره هاتو میخوام چیکار؟
من تورو میخوام فقط فقط تورو
اشکام دوباره روونه شدن
این چند ماه سرخود شدن این اشک ها
هی دم به دیقه می باره
به ساعت نگاه کردم ۳ بود
دو ساعت دیگه باید میرفتم دنبال فرشید و فرشاد
اشک هامو پاک کردم البته برای صدمین بار
جالبه مگه نه عاطفه؟
قبل خوابیدن به مهرداد نگاه کردم
دوباره همون لبخندهای تلخ اومد روی لبم
چی میشد دوباره برگردم به زمان قبل
توام هر چقدر دوست داری منو بزن
فقط عاطفه نفس بکشه
این تنها آرزومه🥺
که البته هیچ وقت برآورده نمیشه
چندتا نفس عمیق کشیدم
برگشتم سمت علیرضا و خوابیدم
آروم بغلش کردم و به خودم چسبوندمش
تنها آرامشم علیرضا بود
پتو رو روش مرتب کردم
چشمامو بستم
فکر و خیال عاطفه نمیذاشت بخوابم
نمیدونم چند دیقه بیدار بودم که خوابم برد
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:گذشته بعضی ها شیرینه بعضی ها تلخ
گذشته تلخ بدجور توی ذهن و قلب آدم میمونه
جاش میمونه و درد میکنه
ولی گذشته های شیرین زیاد یادمون نمی یاد
این خصلته سرنوشته💔🖤
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت چهل و سوم💛
#رسول
با ویبره گوشیم بیدار شدم
آروم دستم رو از زیر سر علیرضا برداشتم و گوشیم رو خاموش کردم
به علیرضا نگاه کردم دیدم آروم خوابیده
اول رفتم و وضو گرفتم مهرداد و بابا حسنم بیدار شده بودن این کامرانم که همیشه خدا ۱۰ دیقه مونده آفتاب طلوع کنه پا میشه نماز میخونه
بعد خوندن نماز
بلند شدم رفتم تو اتاقم لباسامو عوض کردم
لباسایی که تنم بود رو بردم انداختم تو ماشین تا بعدا روشن کنم
خواستم برم بیرون که گریه علیرضا بلند شد
زود رفتم کنارش و بغلش کردم
ولی همچنان داشت گریه می کرد
بابا حسن زود اومد کنارم
حسن:چی شده رسول جان؟!
رسول:چیزی نیست بابا یکم ترسیده فقط
حسن:از چی آخه؟
رسول:یه مدتیه شبا اگه کنارش نباشم گریه می کنه الانم داشتم می رفتم سر کار بیدار شد دیده نیستم گریه میکنه
حسن:اگه دیرت شده بده من آرومش می کنم تو برو
رسول:آره بابا حسن دیرم شده اگه بشه علیرضا رو نگه دارین
حسن:بده من بابا جان برو به کارت برس
علیرضا رو دادم به بابا
دستی به سرش کشیدم و بلند شدم
خوبه دیشب ماشین رو بردم بیرون وگرنه الان همه همسایه ها رو بیدار می کردم
سوار ماشین شدم و راه افتادم سمت خونه فرشید
وسط راه بهش پیام دادم آماده بشن نزدیکم
خیلی خسته بودم و با زور خودمو بیدار نگه داشتم
خیابونا خلوت بود برای همین زود رسیدم
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#فرشاد
دیشب اومده بودم خونه فرشید
دلم برای مامان و بابا تنگ شده بود
از کی بود نرفته بودم سر خاکشون
مامان من بالاخره اومدم پیش داداش
بابا از داداش معذرت خواستم بابت دعوای دو سال پیش
لطفا شما هم منو ببخشید
ببخشید که داداشو تنها گذاشتم🙃
فرشید:رسول نزدیکه پاشو آماده شو
فرشاد:چرا رسول انقدر زود میادددد
فرشید:عادتشه پاشو
زود آماده شدیم و رفتیم پایین
همون موقع رسول رسید
پیاده شد و باهامون دست داد
رسول:فرشید بیا خودت بشین من خوابم میاد
فرشید:باز تو نخوابیدی؟
رسول:چرا خوابیدم ولی کم
فرشید:تا برسیم بخواب پس
رسول:باشه
رسول رفت عقب نشست
فرشید پشت فرمون نشست منم جلو
دیشب یادم رفت از فرشید درباره رسول بپرسم
برگشتم پشت دیدم خوابیده
آروم لب زدم
فرشاد:داداش
اونم مثل خودم آروم جواب داد
فرشید:جانم؟
فرشاد:چرا نخوابیده؟
فرشید چیزی نگفت و فقط یه لبخند زد فکش می لرزید
آخه چرا؟!
فرشید آروم می رفت تا رسول یکم بیشتر بخوابه
سرمو تکیه دادم به شیشه
چشم هامو بستم زیر لب ذکر صلوات رو زمزمه کردم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:خیلی خسته ای؟میدونم ،تحمل کن
همه چیز تمام میشه
این زندگی تلخ تموم میشه🙃💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت چهل و چهارم💛
#محسن
دیشب توی اداره مونده بودم با محمد
احسان هم فرستادم خونه
دیگه تا الان باید می یومد
رفتم پایین که دیدم
فرشید و فرشاد و رسول رسیدن
رفتم جلو با لبخند بهشون دست دادم
رسول:سلام آقا صبح بخیر
محسن:سلام رسول صبح توام بخیر
فرشید و فرشاد:سلام آقا
محسن:سلام برادرای گل..آقافرشاد دیشب خوش گذشت؟😂
فرشاد:نه بابا اصلا خوشم نگذشت آقامحسن این بیشعور فرشید کلا حموم بود
محسن:🤣
رسول:فرشید لااقل یکم به برادرت احترام میزاشتی یه شام میدادی به بدبخت
فرشاد:شامم بهم نداد رسول
فرشید:چشمات دربیان ندادم؟
فرشاد:املت شد شام آخه
رسول:خاک تو سرت فرشید لااقل حال نداشتی درست کنی از بیرون غذا میگرفتی
فرشاد:میبینی مثلا خیر سرم بعد از دوسال رفتم خونش
فرشید:برو خداروشکر کن که گشنه نموندی
رسول:گشنه میموند که بهتر بود
فرشاد:دقیقا
محسن:بسته حالا شاید بنده خدا حوصله نداشته چیزی بهتر درست کنه بعدم آقا فرشاد همون چیزی که درست کرده رو باید بخوری و بگی دستت درد نکنه ناشکری چرا میکنید آخه
فرشید:والا حالا یه روز به همتون شام میدم از اون خوشمزه ها
فرشاد:دیشب باید میدادی
رسول:ای بابا خسته شدم بسته دیگه
فرشید:بی اعصاب
رسول:آقامحسن شما مگه خسته نشدی؟
محسن:چرا..میگم رسول بیا ما بریم این دوتا به دعواشون ادامه بدن
رسول:آره آقا بریم بریم😂خدافظ دعوایی ها
فرشاد:بیشعور
با رسول رفتیم بالا
ریز ریز میخندید
خنده هاش حس خوبی بهم میداد
وقتی زندگی رسول رو شنیدم ناراحت شدم
از سرنوشت گله میکردم
چرا باید یه جوون لبخندهاش الکی باشه
یه جوون اون همه درد باید داشته باشه
ولی خب وقتی میخنده حالم خوب میشه
حسی که نسبت به رسول دارم تا به حال به هیچ کدوم از بچه ها نداشتم
به رسول انگار خیلی وابسته شدم
اما من فقط یه روز دیدمش
دیروزم که مرخصی بود پس چرت انقدر واسم حالش مهم بود
آنقدر بهش وابسته شدم
آنقدر خنده هاش بهم آرامش میده
با رسول وارد اتاق محمد شدیم
رسول:سلام آقا
محمد:سلام استاد رسول چطوری؟
رسول:خوبم آقا..شما خوبین
محمد:الحمدلله..خوش گذشت دیروز؟
رسول:آره جای شما خالی..وای آقامحمد دیشب کامران اومد خونمون
محمد:جدی میگی
رسول:آره بابا خودم هنگ کردم وقتی مهرداد گفت دارن می یان کامران آنقدر مهربون بود باهام که نگو
محمد:تلسم شکست خداروشکر
رسول:آره دیگه راحت شدیم
محمد:خب دیگه چه خبر
رسول:آها شرمنده دیروز نبودم کارا همه افتاد گردن شما
محمد:کاری نبود دیروز بچه هام زود رفتن خونه
رسول:شانس منه دیگه وقتی هستم کلی کار داریم وقتی نیستم ماشالله کار خوابید
محمد:😂میخوای امروزم بهت مرخصی بدم
رسول:نه بابا
محمد:مگه حاج آقا و حاج خانم قرار نیست امروز بیان
رسول:چرا ولی سهیل باهاشونه
بعدم بابا حسن اینا موندن خونه نذاشتم برن
محمد:آها.. علیرضا موند خونه
رسول:آره دیگه موند
محمد:خب باشه..استاد استراحت بسته
رسول:چشم الان میرم سر کارم
محمد:آفرین بدو
رسول:بااجازه..بااجازه آقامحسن
محسن:😊
رسول رفت روی صندلی نشستم
محمد:چیشده؟
محسن:هیچی
محمد:بگو دیگه
محسن:نمیدونم چرا رسول با بقیه بچه ها برام فرق داره..انگار خیلی وقته میشناسمش
محمد:خواب میبینی خیر باشه
تو اونو از کجا دیدی آخه
محسن:نمیدونم
محمد:بیخوابی فشار آورده به مغزت برو بخواب
محسن:نه خوابم نمی یاد به کارام میرسم
محمد:باش
با اینکه همه فکر و ذکرم درگیر بود ولی بازم به کارام رسیدم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:از سرنوشت گله نکنیم بهتره
چون سرنوشت هر آدم دست خودشه
خودش سرنوشت رو مینویسه😊💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت چهل و پنجم💛
#رسول
امروز سوژه قرار داشت
ت.میم براش گذاشتم ولی طبق گفته بچه ها چون دیروز شک کرده پرنده فرستادم به موقعیت تا گمش نکنم
انگار قرارش بیرون از شهر بود
فرشاد تماس گرفت
رسول:جانم فرشاد؟
فرشاد:این داره از شهر خارج میشه امکان داره منو ببینه،چیکار کنم؟
رسول:برگرد فرشاد مراقبشم
فرشاد:باشه
تلفن رو برداشتم شماره علی سایبری رو گرفتم
علی:جانم رسول؟
رسول:بیا پایین کارت دارم
علی:اومدم
چند دیقه ای طول کشید تا اومد
علی:جانم؟
رسول:ببین میتونی یه جوری از طریق تلفن همراهش صداشون رو شنود کنی
علی:آره پاشو
باشه ای گفتم و از جام بلند شدم
علی زود نشست
علی:شماره اش رو میدی؟
رسول:صبرکن..بیا
علی:مرسی
یک ربعی طول کشید که یه دفعه زد روی میز و گفت ایول
منم یه پس گردنی مهمونش کردم و گفتم
رسول:تیکه کلام دزد نشو
علی:دستم درد نکنه زحمت کشیدم
رسول:خب حالا دستت درد نکنه حالا پاشو زود باش کار دارم
علی:خیلی آدم بیشعوری هستی
رسول:وقت دنیارو نگیر پاشو
علی:چشم
خنده ای کردم و علی پاشد رفت
هدفون رو گذاشتم روی گوشام
کلا صدای آهنگ بود
یکم صدا رو کم کردم
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#ساموئل_اسکات
امروز با یکی از بچه ها قرار داشتم
توی کرج
یک ساعتی توی راه بودم که رسیدم
توی خونه قرار داشتیم
زنگ در رو زدم وقتی باز شد
رفتم بالا هومن جلوی در بود
هومن:خوش اومدین آقا
ساموئل:مهمونا اومدن؟
هومن:بله آقا
رفتم تو خونه دو نفر که قرار بود بیان و اطلاعات رو با خودشون ببرن
دلار هایی که آورده بودن خیلی زیاد بود
ساموئل:اینم از اطلاعات
مرده ۱:باید تایید بشه
ساموئل:از قبل تایید شده😠
مرده۱:خب پس اینم از دلار ها
ساموئل:خوبه
قرارمون خیلی زود به پایان رسید و اونام رفتن
بچه پررو میگه باید تایید بشه
بزنم جرش بدم راحت بشم
فقط صبر کن بالاخره که میام نیویورک پدرتو در میارم
سوار ماشین شدم و راه افتادم سمت تهران
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:لایک کنید❤️😊
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://nazarbazi.timefriend.net/16795969300850
این لینک برای رمان نعمت اللهی هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت چهل و ششم💛
#رسول
وقت ناهار بود
دلم برای علیرضا تنگ شد البته همه بچه ها
داوود کنارم نشسته بود گفت
داوود:چرا گذاشتی خونه بمونه؟
رسول:می آوردم مهرداد جرم می داد
فرشید:اونقدری که تو از مهرداد می ترسی از ما هم می ترسیدی غم نداشتیم
رسول:من مثل چی از مهرداد می ترسم
نمی دونم چرا ولی می ترسم
محمدامین:مهرداد کیه؟
سعید:رفیق بچگی رسول
به سعید نگاه کردم لبخندی تحویلم داد
اونم می دونست اگه بگه برادر زنمه یادش میوفتم
ولی هیچ کس نمیدونه من نفس کشیدنم عاطفه جلو چشممِ
آب می خورم عاطفه رو می بینم
علیرضا رو می بینم انگار عاطفه رو دیدم
همه چیز من عاطفه شده
من همه چیز رو عاطفه می بینم پس چرا مراعاتم رو می کنی داداشم
محمدامین:وا انقدر از رفیقت میترسی که بچت رو نیاوردی گذاشتی پیش رفیقت؟
رسول:به جز رفیقم برادر زنم هم هست الان خونه ما هستن مادر و پدرمم ظهر از مشهد میان انشالله قسمت خودت باشه برای همین موندن خونه ما علیرضا هم پیش داییش و پدر و مادربزرگش موند
محمدامین:آها زیارتشون قبول باشه
احسان:همسرت اهل تهرانه؟
دوباره
دوباره اون بغض مهمون گلوم شد
به اومدن بی وقتش عادت کردم
فرشید اصلا نذاشت جواب بدم زود بحث رو عوض کرد
فرشید:عه داوود برو ببین آقا محمد و آقا محسن کجان..صبحونه ام نخوردن زود باش برو صداشون کن
داوود:باشه باشه
فرشید:وای بچه ها زودتر این پرونده تموم بشه راحت بشیم
فرشاد:الان ناراحتی از وجود ما
فرشید:نه به جان داداش
سعید:منظورش این نبود بابا زود بهش بر میخوره
فرشاد:پس چی بود آخه
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#احسان
چرا سوالم بی جواب موند؟!
چرا زود بحث رو عوض کردن؟!
بدبختیه ها خب بیاین مثل آدم جواب بدین دیگه اَه
این سه تا داشتن با هم بحث می کردن
که آقا محمد و آقا محسن اومدن
نگاهی به رسول کردم
سرش پایین بود و فقط داشت با غذاش بازی میکرد
محمد:چه خبر؟
احسان:هیچ خبری نیست
محسن:خوبی رسول جان؟
رسول:...
رسول حواسش اصلا نبود به بابا
آقا محمد رفت کنارش و دست گذاشت روی شونه اش
به خودش اومد
محمد:خوبی رسول؟
رسول:بله آقا
محمد:حواست کجاست تو باغ نیستی
رسول:ببخشید
محسن:خب بشینید غذاتونو بخورید دیگه چرا سرپا هستین
محمدامین:هیچی این آقا فرشید شما ناراحته از اینکه ما اینجا حضور داریم
محمد:عه فرشید
فرشید:به جان داداش منظورم این نبود..گفتم زودتر این پرونده تموم بشه خلاص بشیم همین
محمد:😂 در کل این آقا فرشید دل مهربونی داره دوست نداره شما ها برین فقط می خواد پرونده تموم بشه و شما برین
همه خندیدن بلندم خندیدن
ولی رسول فقط یه لبخند کم جون زد
احسان:وای رسول تو چرا شدی برج زهرمار یکم بخند
رسول:به چی بخندم؟
احسان:الان همه ما خندیدیم😐
رسول:خوش باشین همیشه
احسان:کوفت
محسن:احسان ولش کن دیگه شاید دوست نداره بخنده
احسان:باشه ببخشید
رسول:😊
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:خیلی سخته همه چیزت کسی باشه که دوستش داری ولی اون دیگه کنارت نباشه
فقط خاطره ها کنارت هستن اونم خاطراتی که آتیش میزنه به قلب ناآرامت💔🥺
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت چهل و هفتم💛
#رسول
خدایا کی این زندگی من وایمیسته؟
نه واقعا من کی میمیرم؟
دیگه تحمل این دنیا رو بدون عاطفه ندارم
دیگه نمی خوام زنده بمونم
دیگه نمی خوام نفس بکشم
دلم می خواد کنار عاطفه باشم
دیگه از این دنیای لعنتی خسته شدم خیلی زیاد
از همه چیز خسته شدم
اگه علیرضا نبود تا الان میومدم کنارت
می دونم دارم کفر میگم ولی حالم بده
باید بگم، نگم روانی میشم
خدایی دلت اومد عاطفه، که تنهام بزاری
ببین همه دارن کاری میکنن من تو رو فراموش کنم .آقا محمد زیاد بهم کار میگه شاید حواسم پرت کارم بشه
بقیه هم منو سعی به خندوندن دارن
از هر چیزی که یاد عاطفه بیفتم منو فراری میدن
ولی اونا نمیفهمن چقدر حالم بده
خدایی نقاب زدن خیلی بده
نقاب زدن مخالف حال دلت خیلی سخته خیلی
فکرشو بکن قلبت درد میکنه
قلبت شکسته
خرد شده جوری که حتی تیکه هاشم به هم وصل نمیشن هیچ جوره
حواسم فقط به زندگی و قلب شکسته خودم بود
دستی روی شونه ام نشست دیدم آقا محسنه
از جام پاشدم
رسول:سلام آقا
محسن:علیک سلام..شما چرا هنوز سایتی؟
رسول:مگه ساعت چنده؟
محسن:ساعت ۹ شبه..مگه تو نگفتی پدر و مادرت از مشهد اومدن! مهمونم که داری خب بیا برو دیگه
رسول:چشم آقا
محسن:خوبی رسول؟
خوب نبودم
حالم خیلی بد بود
معنی خوب بودن رو رسول دیگه نمی فهمید
هیچ وقت دیگه نمی فهمید
محسن:رسول..رسول
رسول:ببله؟
محسن:چندبار صدات کردم کجایی
رسول:ببخشید
محسن:پاشو بریم خودم می رسونمت
رسول:نه ممنون خودم میرم
محسن:وقتی میگم می برمت بگو چشم
تا ۵ دیقه دیگه پایین منتظرم به احسان هم گفتم
زود
رسول:چشم
نمی تونستم رو حرف آقا محسن حرف بزنم
وسایلم رو جمع کردم دیدم احسان داره میاد سمتم
احسان:بریم رسول؟
رسول:آره بریم
از بچه ها خداحافظی کردیم و رفتیم پارکینگ
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#احسان
بابا بهم توی جای خلوت گفت زیاد از رسول سوال نپرسم
فقط گفت به رسول بگم بیاد بریم
بابا می خواست برسونتش
با رسول رفتیم پارکینگ سوار ماشین شدیم
هر کاری کردم رسول جلو نَشست رفت عقب
منم رفتم عقب کنارش نشستم
بابا ماشین رو روشن کرد
رسول تو مسیر کلا چشم دوخته بود به خیابون ها و اصلا حواسش نبود به حرفای منو بابا
محسن:خب آقا رسول آدرست رو لطف می کنی؟
ولی رسول جواب نداد یعنی حواسش نبود که بابا چی گفت
بابا از آینه به عقب نگاه کرد و با یه حالت ناراحت کننده ای چشم از رسول برداشت
نزدیکش رفتم و دست گذاشتم روی شونه اش
رسول:جانم؟
احسان:بابا آدرست رو خواست
رسول:ببخشید آقا..من همین بغل پیاده میشم
محسن:آدرست؟
رسول ناچار آدرس رو داد
وقتی که داد سرش رو گذاشت روی شونه ام
چقدر حس قشنگی داره
انگار داداشم سرش روی شونه هامه
البته رسول مثل داداشمه
هیچ چیزی برام کم نذاشته تو این چند روز
خیلی دوستش دارم خیلی
بابا از آینه بهمون نگاه کرد و لبخندی زد
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:هیچ کس،هیچ وقت متوجه حال قلبت نیست
دیگران فقط چهره ات رو میبینن و تنها کسی که از حال دلت خبر داره خداست🙃
به خدا ایمان داشته باش تا قلب بی قرارت آروم بشه💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت چهل و هشتم💛
#رسول
سرم رو گذاشتم روی شونه احسان
چقدر حس قشنگیه
خوش به حال آقامحسن بچه هاش کنارشن
خانواده کنارشن
ولی من چی ؟
من خانواده ای ندارم
خانواده من عاطفه بود
خدایا آخه چقدر من بدبختم
چرا باید عاطفه ام رو ازم بگیری
به من یکم خوشبختی نیومده؟
چرا باید یه تصادف بتونه تمام خانواده من رو ازم بگیره اونکه از وقتی ۵ سالم بود
اینم از الان خدایا خودت میدونی دارم زیر این همه فشار شونه خالی میکنم
دیگه جونی برام نمونده خدایا
خدایا خودت میدونی جونم به جون عاطفه بند بود
چرا باید یه تصادف لعنتی عشقم رو ازم بگیره💔
نفسم رو زیر خروارها خاک بزاره💔
دیگه جونی نداشتم انگار جون از نتم رفته بود
نفسم بالا نمی اومد
آره نفس من عاطفه بود الان نیست
دیگه عاطفه نیست پس رسول هم نباید باشه
وقتی عاطفه نیست رسولم نباید باشه
رسولم نباید نفس بکشه هیچ وقت💔
چشم هامو بستم
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆☆
#محسن
رسول آدرس رو داد از اینه دیدم که سرش روی شونه احسانِ
خدایا این بچه چقدر باید درد داشته باشه
فکرشو بکن همسرت رو یه شبه از دست بدی
اونم دقیقا روز سالگرد ازدواجشون
یه تصادف لعنتی همه چیزو از هم بپاشه
مرضیه من وقتی فوت کرد حالم خیلی بد بود هم بچمو از دست دادم هم زنمو
درد داشتم ولی درد رسول خیلی زیاده
رسول بهترین روز زندگیش شد بدترین روز زندگیش
رسول خیلی غم داره
ولی نمیتونه این غم رو تقسیم کنه روی دوش بقیه
رسول فقط فقط غمشو خودش داره به دوش میکشه
بمیرم براش چقدر حالش بده
برادراش سعی دارن حالش رو خوب کنن ولی خوب بودن برای رسول دیگه هیچ معنی نداره
رسول
خنده هاش الکیه
حال خوبش الکیه
همه چیزیش الکیه
بعد از چند دقیقه رسیدیم به جایی که رسول گفت
ماشین رو نگه داشتم
برگشتم سمت رسول
محسن:رسول جان..رسول
احسان از شونه هاش گرفت و آروم صداش میکرد ولی جواب نمیداد
یعنی انقدر خوابش سنگینه؟
ولی من فهمیده بودم که رسول خوابش سبکه یعنی چی
محسن:رسول..رسول جان
احسان تکونش میداد ولی بیدار نمیشد
سر رسول افتاد روی پاهاش
یا خدایی گفتم و از ماشین پیاده شدم
در عقب رو باز کردم
احسان ترسیده بود همش داشت رسول رو صدا میکرد
دست رسول رو گرفتم سرد بود
محسن:اون آبو بده احسان
با دستای لرزون آب رو بهم داد یکم ریختم روی صورت رسول ولی هیچ واکنشی نشون نداد
درو محکم بستم و سوار ماشین شدم
پاهامو گذاشتم روی گاز و به سمت نزدیک ترین بیمارستان روندم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:بعضی وقتا انقدر از دست سرنوشت خسته ای که دوست داری بمیری
ولی این راهش نیست
تا وقتی خدا هست مردن هیچه😊💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت چهل و نهم💛
#محسن
رسیدیم بیمارستان
زود از ماشین پیاده شدم و رفتم پرستار رو خبر کردم
با برانکارد اومدن و رسول رو بردن اتاق معاینه
روی صندلی های سرد بیمارستان نشستم
احسانم که فقط راه میرفت و ذکر میگفت
محسن:بیا بشین احسان نگران نباش
احسان:اگه چیزیش بشه چی
محسن:چیزی نمیشه نگران نباش بیا بشین دیگه سرم گیج رفت
اومد کنارم نشست ولی پاهاشو هی میکوبید زمین از استرس
چیزی نگفتم فقط منتظر بودم دکتر از اون اتاق بیاد بیرون و خبر خوبی بهم بده
بگه حال رسول خوبه
به ساعتم نگاه کردم اینم خیلی عجیبه
وقتی میخوایم ساعت زود بگذره انقدر کند میگذره که کلافه میشی و دلت میخواد هر چی دم دستت هست رو بزنی نابود کنی
ولی وقتی میخوای ساعت دیر بگذره مثل یه فرفره میگذره
الان هنوز ۵ دیقه نشده که رسول رو بردن توی اتاق ولی خب برای ما اندازه چند ساعت داره میگذره
احسان:بابا؟
محسن:جانم
احسان:رسول حالش خوب میشه
محسن:معلومه خوب میشه
احسان:نمیدونم چرا یه حس بدی دارم
میترسم اتفاقی برای رسول..
محسن:نترس قربونت برم رسول حالش خوبه
فقط فشارش بالا و پایین شده همین
دیگه چیزی نگفت
نمیدونستم به محمد زنگ بزنم یا نه
اون بنده خدا دیشبم نخوابیده الان هم حتما خونست پس نگرانش نکنم بهتره
نیم ساعتی با هر سختی بود تموم شد و در اتاق باز شد
دکتر اومد بیرون زود رفتیم سمتش
محسن:سلام دکتر حالش چطوره
دکتر:سلام..شما نسبتی باهاشون دارین؟
محسن:پدرشم
نمیدونم چرا ولی یه حسی بهم میگفت که بگم پدرشم
دکتر:حالش خوبه فشار عصبی روش بوده و همینطور اکسیژن خونش پایین اومده بود
فعلا بهش اکسیژن وصل کردیم تا زمانی که شرایطش یکم نرمال بشه مهمون ما هستن
محسن:خیلی ممنون
احسان:میشه ببینمش؟
دکتر:آره حتما...فقط شما میشه یه لحظه همراهم بیاین
محسن:بله
احسان رفت داخل اتاق
منم چند قدم با دکتر از اتاق دور شدیم،
محسن:چیزی شده دکتر؟
دکتر:نه نگران نباشید حال پسرتون خوبه فقط از این به بعد بیشتر حواستون بهش باشه حال روحی خوبی نداره و فشار های زیادی روشه و ممکنه باعث افسردگی یا حتی بیماری های روانی هم بشه
محسن:یعنی چی
دکتر:گفتم که نگران نباشید چیزیش نشده خداروشکر
فقط این همه فشار روی ادمی به هم سن و سال پسر شما خطرناکه
بیشتر مراقبش باشید دورش رو شلوغ کنید و نزارید به چیزایی که دوست نداره یا حتی فکر کردن بهش حالش رو بد میکنه فکر کنه
محسن:حتما..خیلی ممنون
دکتر:وظیفست بااجازه
به رفتن دکتر نگاه کردم
گوشیم زنگ خورد نگاه کردم دیدم امیرحسینه
محسن:بله
امیرحسین:سلام بابا خوبین
محسن:علیک سلام..چه عجب آقا یادی از ما کردن
فکر کنم یادت رفت یه پدرم داری
امیرحسین:دورت بگردم من شرمنده سرمون شلوغ بود
محسن:بله..اون مهدی چیکار میکنه؟
امیرحسین:اینجا نشسته داره چایی میل میکنه
محسن:که داره چایی میخوره؟
امیرحسین:بابا از دستمون بد شکاریا
محسن:نباشم؟ معلوم نیست چند روزه کجا رفتین
مگه نگفتم هر جایی میرین لااقل یه پیام بدین تا مطمئن بشم حالتون خوبه
مهدی:داداش حرص نخور پیر میشیا
محسن:حیف که الان کار دارم وگرنه یه حرص نخوری بهت نشون میدادم مهدی
صدای پذیرش بیمارستان اومد
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
تابه حال شده از چیزی زده بشی؟
بعضی ها از زندگی و این دنیا زده میشن💔
حواسمون باید به این افراد بیشتر باشه
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت پنجاهم💛
#محسن
امیرحسین:بابا بیمارستانی؟
چیزی شده؟احسان حالش خوبه؟
محسن:آروم باش پسرم چیزی نشده
یکی از همکارا حالش بد شد آوردیمش بیمارستان
امیرحسین:کدوم؟
محسن:تو نمیشناسی از اداره جدید
امیرحسین:آها ترسیدما...الان حالش خوبه
محسن:هی بگی نگی بهتره
امیرحسین:خداروشکر
مهدی:به اون بابای بی معرفتت بگو ما سرمون شلوغه تو که خلوتی چرا زنگ نمیزنی
محسن:عه عه مهدی ساکت شو بابا
صد دفعه بهتون زنگ زدم..گوشیت خاموشه پیام که می یاد یه ببین
امیرحسین:ولی راست میگه مهدی ۳۶ دفعه بهم زنگ زده
مهدی:چه خبره محسن؟
محسن:نگرانی تو نمیفهمی چیه
مهدی:در این حد؟ نه بابا خوشم اومد
محسن:الان کار ندارین آخه یه وقت مزاحمتون نشم دوروز دیگه بیاین بگین داشتیم با تو حرف میزدیم اضافه کاری خوردیم
مهدی:😂نه بابا نگران نباش الان همه خوابن جز ما
محسن:بیکارین دیگه
امیرحسین:بابا احسان کجاست؟
محسن:کنار رسوله
امیرحسین:رسول کیه دیگه
محسن:همون که حالش بده
امیرحسین:آها
مهدی:محسن جان ما دیگه بریم شرمنده بخدا ببخشید نگرانت میکنیم
محسن:اشکال نداره شماها خوب باشین برام یه دنیاست
مهدی:نوکرتم خدافظ
امیرحسین:بابا خدافظ
محسن:خدا پشت و پناهتون باشه
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆☆
#رسول
توی دنیای سیاهی غرق بودم
و تنها یک نقطه نورانی بود که به چشمم میخورد
آروم آروم نزدیکش رفتم
هر چی بیشتر میرفتم روشنایی بیشتر میشد
از جایی به بعد دور تا دورم رو نور گرفت و خبری از اون سیاهی نبود
سرگردون داشتم دور برم رو نگاه میکردم
جای ناآشنایی بود
ولی یه صدای آشنا به گوشم خورد
صدایی که آرزوی شنیدنش رو داشتم
عاطفه:سلام آقای مرد
برگشتم خودش بود
کسی که نفس به نفسش بند بود
کسی که دیوانه وار عاشقش بودم و هستم
رسول:تو
عاطفه:چیه؟مگه ارزو نمیکردی دوباره منو ببینی
وای رسول نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده
رسول:پس دل من چی
عاطفه:میدونم توام دلت برام تنگ شده
ولی عزیزدلم دنیا به آخر نرسیده
تو خیلی هارو داری
تو علیرضا رو داری..آقاجون و بی بی رو داری
تو برادرات رو داری و از همه مهمتر تو خدارو داری
پس چرا میگی تنهام..تو تنها نیستی من همیشه کنارتم
رسول:ولی بی تو دنیام سیاهِ
بدون تو انگار تنهام
عاطفه:گفتم که تنها نیستی الانم دیگه باید برم فقط اینکه از علیرضا خیلی دوری
حواست بهش باشه دوست ندارم بی مادری رو احساس کنه خیلی داری از خودت دورش میکنی هواشو داشته باش
رسول:نرو عاطفه توروخدا نرو
عاطفه:دوست دارم رسول..خداحافظ
صداش کردم خیلی ولی رفت اون ازم دور شد خیلی دور💔
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆☆
#احسان
ساعت ۱۱بود ولی هنوز رسول بهوش نیومده بود
دوست نداشتم روی تخت بیمارستان ببینمش
ماسک روی صورتش و سرم توی دستش اعصابم رو خورد میکرد
بابا یکم اون طرف تر نشسته بود داشت با گوشیش کار میکرد
منم که از سر بیکاری سرم رو گذاشته بود کنار سر رسول
چشمام داشت هر لحظه بسته تر میشد
بلاخره زورم بهشون نرسید و خوابم برد🙃
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:هیچ وقت فکر نکن جایی که هستی زمانی که هستی دنیا به آخرش رسیده
دنیا هیچ وقت به آخر نمیرسه
دنیا بیرحم تر از این حرفاست💔🖤