بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت³⁴♡
#رسول
رسول:اها،دنبالکنندهها و کسایی که دنبال میکنه هم دیدم چیزی که به درد ما بخوره پیدا نکردم،فقط سلبریتیها و بلاگر هارو دنبال میکنه، البته چند نفر هم بودن که صفحهشون شخصی بود فکر میکنم از رفیقاش باشن
محمد:خب استاد رسول از این همکلاسیهاش شاید بشه یه اطلاعاتی پیدا کرد، همینطور از این چندنفری که الان گفتی
ببین میتونی چیزی از اینا دربیاری یا نه، از بچههای سایبری کمک بگیر تا شاید بتونن پست هایی که حذف کرده رو پیدا کنند، تو لازم نیست زیاد متمرکز بشی روی این موضوع سعی کن اطلاعات زیادی راجعبهش پیدا کنی مخصوصا جایی که اقامت داره، رفیقاش یا هرکی که بتونه مارو به یه چیز مهم برسونه،آها سعید توام کمکش کن،امکان نداره تلفن همراه نداشته باشه مهم نیست به اسمش باشه یانه، اینو حتما پیدا کنید تا بتونیم مجوز شنود از تماس هاشو داشته باشیم، قطعا میشه به چیزی رسید
سعید:چشم آقا
تلفن زنگ خورد گویا آقایعبدی بود که خواستن آقامحمد بره دفترشون
وقتی رفت برگشتم سمت سعید
سعید:خب استاد رسول سریع مشغول شو که به شدت کار دارم
رسول:خب آقا داماد سریع دهنتو ببند باهم میریم پایین کمک میکنی وگرنه گزارش میدم هم کتبی هم شفاهی
سعید:منم چهارتا استخون که دارم چهارتا دیگه قرض میگیرم میزنم تو دهنت
رسول:جرأت داری؟
سعید:دهنتو ببند بیا بریم پایین وقت نیست
رسول:😂بریم
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#دانیال
چند دیقهای ولو بودم
بعدش بلند شدم با خط سفیدم زنگ زدم به همایون
همایون:بله؟
دانیال:کجایی؟
همایون:کجا میخواستی باشم؟پی بدبختی، تو پاساژم دارم...
دانیال:نه، برگرد همایون عملیات عقب افتاده
همایون:چیییی؟ میفهمی چی میگی؟؟ کلی زحمت نکشیدم که یه روز مونده به عملیات بگی عقب افتاده
دانیال:چرا سر من غر میزنی؟دستور از بالا اومده
همایون:اَی بر پدر اون رئیس که منو اسیر خودش کرده
دانیال:بیخیال پاشو بیا اینجا حالم خوب نیست،یکمم بیار برام
همایون:تفریحی تفریحی شدی معتادا
دانیال:دهنتو میبندی؟
همایون:شب میام،شامم میگیرم،باید برم اون بمبُ غیر فعال کنم
دانیال:خیلی مواظب باش کسی دنبالت نباشه
همایون:میدونم نمیخواد بگی،اَه همش دردسر دارید برام
دانیال:من دردسر دارم برات؟
همایون:همتون
دانیال:زودتر بیا
تماس رو قطع کردم
برای خودم یه قهوه درست کردم
بعدم نشستم پایه لپتاپم
اول هر کاری مثل همیشه یکم بازی کردم
بعدم یه فیلم گذاشتم تا ببینم
یکم برای خودم تخمه آوردم و مشغول فیلم دیدن شدم
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:عملیات عقب افتاد😕
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت³⁵♡
#مهدی
تو جلسه با سرهنگ بودم
در زده شد و کمیل اومد داخل
کمیل:ببخشید سرهنگ مزاحم جلسهتون شدم ولی واجب بود
مهدی:چیشده کمیل؟
کمیل:آقا گزارش یه سرقت دیگه تو این محله رو دادن
مهدی:دوباره؟؟
کمیل:بله آقا
مهدی:ببخشید سرهنگ اجازه میدین برم...
سرهنگ:میتونی بری سرگرد
زود از اتاق با کمیل بیرون اومدیم
مهدی:این بار کجارو زدن؟
کمیل:یه خونه رو زدن آقا که زن و مردی که اونجا زندگی میکردن سفر بودن وقتی برگشتن دیدن خونه بههم ریختهاس
زود رفتم سوار ماشین شدم
چون تو همین محل بود زود رسیدیم
پیاده شدم و داخل رفتم
کلاهمو از سرم برداشتم و یکم موهامو مرتب کردم
خونه ویلایی بزرگی بود
تا یکم نزدیک تر شدم زن و مردی به سرعت سمتم اومدن
زنه تا رسید شروع کرد به ناله زدن و با گریه توضیح دادن که اصلا نمیفهمیدم چی میگفت
مهدی:خانم آروم باشید لطفا
زن:چطوری آروم باشم جناب سرهنگ؟یه دو روز رفتم سفر برگشتم خونه زندگی واسم نذاشتن هرچی داشتم و نداشتن بردن
مهدی:اولا من سرهنگ نیستم بعدم یکم آروم توضیح بدین تا متوجه بشم حداقل
مرد:من توضیح میدم بهتون سرگرد بفرمایید
همراه با اون مرده وارد خونه شدیم
مهدی:شما آقای؟
مرد:وحیدی هستم
مهدی:خب آقای وحیدی میشه از اول بهم توضیح بدین چیشده
وحیدی:ببینید ما چند روز برای سالگرد مادر خانمم مجبور شدیم بریم شهرستان،خانمم عادت داره هر وقت میخوایم بریم مسافرت خونه رو تمیز میکنه،امروز وقتی برگشتیم دیدیم در خونه بازه رفتیم داخل دیدیم همه جا بههم ریخته گاوصندوق هم خالی شده بود
مهدی:چی داشتین تو خونه؟
واحدی:من یکم دلار داشتم با طلاهای خانمم، ۲تا سکه داشتیم که بردن
مهدی:چیزه دیگهای نداشتین تو گاوصندوق
واحدی:من یه سری سند و مدارک مهم داشتم که سرجاشه
کمیل:جناب سرگرد به بچهها گفتم تمامی دوربین های این خیابونُ بررسی کنن
مهدی:خب؟
کمیل:متاسفانه صورتشونُ پوشونده بودن
مهدی:چند نفر بودن؟
کمیل:دونفر وارد خونه شدن یه نفر تو ماشین پشت فرمون بوده
بیسیم زدم بچهها برای انگشتنگاری بیان
مهدی:اینجا سرایدار نداره؟
وحیدی:چرا داره
مهدی:خب اون متوجه نشده چند نفر وارد خونه شدن؟
وحیدی:اونم یه روز قبل از اینکه ما بریم مسافرت گفت باید چند روزی بره جایی واسه همین خونه خالی بوده
مهدی:به جایی دست نزدید؟
وحیدی:فقط به درهای ورودی و گاوصندوق
مهدی:خیله خب،شما با خانمتون برای تنظیم شکایتنامه باید تشریف بیارید کلانتری،کمیل دونه به دونه اجناس سرقتی رو ثبت کن و بزار تو پرونده
کمیل:چشم آقا
بیرون اومدیم،بچهها رسیدن و رفتن داخل برای انگشتنگاری
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:یه سرقت دیگه🥷🙄
سلام عزیزان
عیدتون مبارک باشه❤️
انشاءالله سالی پر از اتفاقات خوب و بزرگ براتون بیفته
انشاءالله به حق امام رضا(ع) امسال تمام آرزوهاتون برآورده بشه🙏🏻🙂
زیر سایه آقا صاحب الزمان نفس بزنید ☺️
همیشه سلامت و تندرست و موفق باشید💛
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت³⁶♡
#امیرحسین
با سجاد مشغول صحبت راجبه پرونده بودیم
در سالن باز شد و عمو به همراه کمیل اومدن
امیرحسین:خسته نباشید
سجاد:سلام آقا
مهدی:سلام
امیرحسین:چیشد؟
مهدی:یه چی خیلی عجیبه
کمیل:چی عجیبه آقا
مهدی:تو طول ۱۰ روز ۴تا سرقت داشتیم تو این محل اصلا سابقه نداشته یه ردی هم از خودشون نمیزارن
سجاد:انگشتنگاری شده؟
کمیل:بچهها دارن انجام میدن
امیرحسین:گزارش بار قاچاق هم داشتیم
مهدی:کجا؟کِی؟
سجاد:یه آقایی نیم ساعت پیش تماس میگیره میگه که خونه بغلیشون رفتار مشکوک داشته،میگه رفته خونه گشته دیده کلی مواد غذایی و دارو اونجا هست
امیرحسین:بعدم میگفت دیده که به جز این کارتون ها بسته های مشکی رنگی هم بردن داخل خونه ولی اونارو پیدا نکرده
مهدی:رفته تو خونه؟؟نفهمیدن؟
سجاد:نه خداروشکر هیچ اتفاقی نیفتاده، شمارشو گرفتیم و همینطور آدرس،گفتیم شما بیاین ببینیم چیکار کنیم
مهدی:به مرده زنگ بزنید بگید بیاد باید باهاش حرف بزنم،آها مجوز میگیرم دونفر با لباس شخصی برن به اون آدرس تا ببینیم چی میشه
سجاد:چشم
مهدی:امشب کی گشت باید بره؟
سجاد:مجتبی
مهدی:خیله خب،امیرحسین بیا تو اتاقم کارت دارم شماهم برید به کارتون برسید
کمیل و سجاد:چشم آقا
با عمو رفتیم تو اتاقش
امیرحسین:اَمر بفرما عمو جان
مهدی:چه زِری زدی؟مگه اینجا آگاهی نیست
امیرحسین:عمو خداوکیلی برات نذر باید بکنم تا یکم خوش دهن شی😐
مهدی:من تورو صدا کردم تا باهات راجبه پرونده حرف بزنم الاغ
امیرحسین:پسرته
مهدی:با پسر نداشته من درست حرف بزنا
امیرحسین:خودت میگی نداشته
مهدی:میدونی که الان سگ اخلاقم
امیرحسین:الان فهمیدم جناب سرگرد
مهدی:😐من چه خری هستم که تورو گفتم بیای تا حرف بزنم باهات
امیرحسین:🤣
مهدی:کوفت
امیرحسین:میخواستی نگی عمو جان
مهدی:آخ خدا محسن من سر پل صراط حلالت نمیکنم، خودم چوب میکنم تو آستینت،بچه تربیت کرده واسه من
امیرحسین:عمو حالا اگه قرار شد تک به تک از پل صراط عبور کنیم چی؟
مهدی:دهنتو میبندی؟؟
امیرحسین:چش😂
مهدی:راستی یه زنگ بزنم به محسن بهم زنگ زده بود
امیرحسین:برای اون بنده خدا غر نزنی، بزار یه بار ازت حرف خوش بشنوه
مهدی:شب باهم هستیم دیگه
امیرحسین:تا اونموقع امیدوارم شهید بشم
مهدی:سه نقطه نخور
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:این پ.ن با شما😂
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت³⁷♡
#رسول
بعد از چند ساعت پیگیری اطلاعاتی بدست آوردیم که زیاد به دردمون نمیخورد
رسول:آقا بچههای سایبری بررسی کردن گفتن که پست های حذف شده داشته اونارو برگردوندن، عکس از عروسیش بود از این عکسا هیچ چیزی نتونستیم بدست بیاریم از کسایی که دنبال میکنه هم هیچی
محمد:همکلاسی هاش؟
رسول:از تمام دوستای صمیمیش به یه نفر برخورد کردیم که هنوزم باهم ارتباط دارن،صفحه پیج اون طرف هم پیدا کردیم فقط میدونیم اسمش دانیالِ، هیچ پستی هم نذاشته
محمد:تونستید شمارهای ازش پیدا کنید؟
رسول:اونو سعید داره روش کار میکنه
محمد:سعید
سعید:جانم آقا
محمد:شمارشو تونستی پیدا کنی؟
سعید:نه آقا
محمد:بجنب سعید عقبیم
سعید:چشم آقا
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#همایون
بعد از رفتن به خونه امن و غیر فعال کردن بمب راه افتادم سمت خونه دانیال، وسط راه دوتا پیتزا و نوشابه گرفتم
انقدر اعصابم خورد بود که دلم میخواست سر یکی خالی کنم، اون همه زحمت کشیدم آخرم هیچی به هیچی، مثل گوسفند براش کار میکنیم بعد میگه شما ها هیچکاری بلد نیستید، اسکل بلد بودی خودت میومدی، از ترسش رفته اونور دنیا داره زندگی میکنه بعد به ما گیر میده
به خونش که رسیدم ماشینو یه گوشه پارک کردم بعد هم پیاده شدم زنگ دو زدم که در باز شد
رفتم بالا در خونه رو باز گذاشته بود
همایون:کجایی دانیال
دانیال:سلام چیشد
همایون:آبشو گرفتی چلو شد،چی میخواستی بشه
جعبه و با نایلون نوشابه رو دادم دستش رفتم ولو شدم رو مبل
همایون:چرا زر زر میکنه یه روز میگه کار بزارید یه روز میگه نه عقب بندازید ماموریتُ
دانیال:ولم کن تورو به همون خدایی که میپرستی،من کم بدبختی دارم اینم اضافه شد
همایون:تو چرا چیشده؟
دانیال:زِر پشت زِر،فکرم شده کمند
همایون:چرا کمند؟
دانیال:میگن باید بره اونور
همایون:اها واسه این پسره
دانیال:کدوم پسره؟
همایون:سر این بمب گذاری قبلی که منفجر نشد اونجا از امنیتی هایی که اونجا بودن بچههامون عکس گرفتن،دونفرشون رو شناسایی کردن
دانیال:خب چه ربطی به کمند داره؟
همایون:حالا میگم بهت ولی اینکه کمند بره بازم برمیگرده نگران نباش اونارو به دنده لج ننداز، ولشون کن بزار هر غلطی میخوان بکنن
دانیال:بیخود
همایون:دانیال، منو تو هیچ کارهایم، فقط اینجا داریم بهشون فحش میدیم جلوشون همچین جرأتی نداریم پس ولشون کن من میدونم گذشته به تو کمند چی گذشت،ولی باید قبول کنی که فعلا دور، دورِ اوناست
دانیال:تو یه چی میدونی و بهم نمیگی
همایون:فعلا وقتش نشده بهت بگم تا همینجا هم مَرام کردم گفتم حالا هم پاشو بریم پیتزا بخوریم که گشنمه، گور باباشون بابا پاشو
دانیال:بخور من میل ندارم
همایون:یعنی چی میل ندارم؟پاشو بیا بخور حالا بعدا بهت میگم
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:شناسایی🙄🙄
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت³⁸♡
#مهدی
ساعت ۹ونیم شب بود ولی دیگه چشمام باز نمیشد دیشبم که کم خوابیده بودم امروزم خیلی شلوغ بودم دیگه جون تو بدنم نبود
لیوان چاییم رو برداشتم با اینکه سرد شده بود ولی خب بازم خوردم
گوشیم زنگ خورد محسن بود
مهدی:بهبه جناب آقای برادر خان
محسن:علیک سلام جناب سرگرد، تشریف نمیارید منزل؟
مهدی:منت سرتون نمیزارم دیگه
محسن:😂یه امشب افتخار بده منت به دیده ما بزار تشریف بیار منزل
مهدی:چون شما گفتید چشم افتخار میدم تشریف میارم
محسن:مهدی دیگه داری پرو میشیا، زود بیاید خونه شام نخوریدم هنوز احسان از گشنگی نزدیکه بیاد ماهارو بخوره
مهدی:کجایید؟
محسن:خونه رسول
مهدی:😂به احسان بگو اگه گرسنهاس بره علف بخوره
محسن:بیشعور، چه طرز صحبت کردنه
مهدی:برو بابا، خب راست میگم دیگه،اصلامحسن ما انسان ها حیوانات ناطق هستیم دیگه، اون ناطق رو سانسور بگیر میشیم حیوان البته فقط خانواده خودمونو میگما😂
محسن:من نمیدونم بابا چرا تو تربیت تو کم کاری کرد،یکم ادب داشته باش برادر من پس ۱۲سال چی درس خوندی؟بهترین ثروت انسان همین ادبِ
مهدی:محسن از بالای منبر بیا پایین لطفا، حالا واسه من فلسفی حرف بزن شده
محسن:شما مؤدب صحبت بکن بعد منم پام قلم بشه یه بار دیگه برم رو منبر،خوبه؟
مهدی:خدانکنه
صدای در باعث قطع صحبت هامون شد
گوشی رو فاصله دادم
مهدی:بله
در باز شد و امیرحسین اومد داخل
مهدی:آه بفرما محسن خان تربیت شمارو هم دیدیم، آدم باید ادب داشته باشه، اول بیا اینارو به پسرای احمقت بگو بعد نوبت به من برسه، بیشعور انگار وارد طويله شده یه احترام نمیزاره
امیرحسین:وا عمو،چشمات مشکل پیدا کردهها
مهدی:چی گفتییی؟
محسن:ای خدا باز این دوتا شروع کردن،اصلا غلط کردم زنگ زدم
مهدی:محسن شام نخوریدااا،خوشم نمیاد تنها غذا بخورم،بزار بیام بعد
محسن:اَمر دیگه ندارید قربان؟
مهدی:خیر فقط غذا چی هست؟
محسن:غذای مورد علاقه شما
مهدی:راست میگییییی😍
محسن:یعنی یه غذا انقدر ذوق داره
مهدی:وای خدا انقدر واسه این ذوق میکنم که واسه بدنیا اومدن بچه هات نکردم
امیرحسین:چه بهتر
مهدی:چه زری زدی تو؟
محسن:مهدی جاااان
مهدی:محسن به این پسرت یه چی بگوهااا،از صبح تو مخ من داره پلانک میزنه
امیرحسین:عموجان پلانک با اینکه سخته ولی تو مخ رفتن نداره بدنو رو دستات نگه میداری، البته تعریف گستردهتری داره ولی برای شما همینم کافیه،جمله صحیح اینکه بگی داره رو مخم رژه یا به زبان شما یورتمه میره
محسن:🤣
مهدی:آخ خدا امشب یا من شهید بشم یا امیرحسینُ با دستای خودم خفه میکنم،احمق،واسه من کلاس درس گذاشته بیشخصیت،برو باباتو مسخره کن،محسن نخنداااا، بعد به من میگه ادب نداری، پسرتو دیدم، گاو تحویل جامعه دادی به جا پسر
محسن:خیله خب خیله خب،هر دوتاتون دهنتونو ببندید،یکی از یکی بدتر دیگه چیکار کنم من،اینم از بخت سیاهِ منه
مهدی:لا اله الا الله
امیرحسین:😂
مهدی:کوفت، بیشعور حیف که بابات داره میشنوه وگرنه چنان با فحش های آبدار ازت پذیرایی میکردم که..
محسن:منتظرتونم،خدانگهدار
مهدی:خدافظ
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:دلم به حال محسن سوخت😂😂
تصویری از فوج پهپادهای ایران بر فراز کربلا
این یک خبر است و نه تحلیل:
پهپادها عامدانه و برنامهریزی شده از فراز کربلا و بینالحرمین عبور کردند.
✨راه قدس از کربلا میگذرد......
@alghadir_balade
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت³⁹♡
#امیرحسین
امیرحسین:یاد یه جملهی ارزشمندی افتادم عمو
عمو داشت وسایلشُ جمع میکرد یه نگاهی بهم کردوگفت
مهدی:چی؟
امیرحسین:ادب را از که آموختی؟از بیادبان
مهدی:ارزشمند بود واقعا
امیرحسین:😂حال میکنی با وجود من عمو
مهدی:دهنتو ببند بریم که گشنمه
امیرحسین:یه چیز جدید بگو
مهدی:اعصاب ندارم امیرا
امیرحسین:چشم میبندم😂، تو ماشین منتظرم
اومدم بیرون اول رفتم لباسم رو عوض کردم بعد یه آبی به صورتم زدم رفتم تو ماشین
تا عمو بیاد گوشیم رو برداشتم یکم بازی کردم، من نمیدونم تا مرحله ۷۰ اومده بودم ولی این مرحله پدر منو درآورد
در ماشین باز شد عمو سوار شد
امیرحسین:خب اول بریم خونه بعد بریم اونجا یا مستقیم بریم اونجا
مهدی:خونه بریم چیکار؟
امیرحسین:صبح گفتی میخوای بری حموم واسه این گفتم
مهدی:نه دیگه فردا میرم حسش نیست
امیرحسین:چشم
چند دیقه به سکوت گذشت عمو که داشت بیرونُ نگاه میکرد منم حواسم به رانندگی بود
امیرحسین:عمو خوبی؟چرا ساکتی
مهدی:مگه هرکی ساکت باشه یعنی خوب نیست؟
امیرحسین:منظورم این نبود
مهدی:پس چی بود
امیرحسین:آخه همیشه تو ماشین حرف میزدی
مهدی:امروز خستم
امیرحسین(آروم):روزا خسته میشدی دیگه
مهدی:چی؟؟؟
امیرحسین:هیچی باخودم بودم
مهدی:بگو جرأت نداشتم بلند بگم
امیرحسین:😂آفرین،میگم عمو یه چی بگم تیکه تیکه نمیکنی منو؟
مهدی:سوراخ سوراخت میکنم
امیرحسین:پس نمیگم
مهدی:کار خوبی میکنی
امیرحسین:نه میگم،چون خیلی جملهمو دوست دارم
مهدی:بگو ببینم میتونی امشب یه کاری کنی محسن با جنازه بچهاش روبهرو بشه یانه
امیرحسین:🤣
مهدی:کوفت
امیرحسین:نه روبهرو نمیشه انشاءالله
مهدی:بگو دیگه
امیرحسین:میگم فکر نکنم تو شهید بشی عمو چون انقدر که بد دهنی خدا هم مونده تورو چرا آفریده،خدا با خودش میگه اینو چرا فرستادم رو زمین
مهدی:تموم شد؟
امیرحسین:ادامه هم داره ولی دیگه میترسم😂
مهدی:حیف که امشب تا آمپر رسیدم
امیرحسین:تا آمپر جواب دادن؟
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#مهدی
وقتی رسیدیم دیدم علیرضا داره با رسول بحث میکنه تو حیاط
علیرضا:دوست نداااالم
رسول:به جهنم بیادب
مهدی:سلام چیشده
علیرضا تا متوجه من شد دوید اومد سمتم
نشستم روی پاهام و بغلش کردم
مهدی:چیشده خوشگلم،چرا گریه میکنی؟
علیرضا:باباییُ دعوا کُن
مهدی:اونکه چشم ولی چرا؟
علیرضا:نمیزاله من ماشینمُ ببلم تو خونه
مهدی:وا رسول مریضی؟چرا نمیزاری بچه ببره ماشینشو تو خونه
رسول:سلام عمو جان
مهدی:علیک، چرا اذیت میکنی یچهرو
رسول:وا عمو
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:یکمم دعوای این پدرو پسرو بخونیم😂😂
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁴⁰♡
#مهدی
مهدی:وا عمو کوفت، چرا نمیزاری؟
رسول:عمو جان، عزیز دلم لاستیک ماشین گِلی شده خونه رو کثیف میکنه
مهدی:خب احمق جان لاستیک هاشو تمیز کن ببر تو خونه
رسول:مشکل اینجاست که نمیزاره تمیز کنم
مهدی:تو برو خونه خودم تمیز میکنم، امروز همتون تو مخ مَنید
رسول:من تو مخم؟
مهدی:نیستی؟
محسن:سلام
مهدی:سلام برادر جان عزیز،چطوری
محسن:به خوبی شما
مهدی:خوب نیستم، این پسرات تو مخ من دارن رژه میرن
محسن:یه امشبُ خواهش میکنم آدم باشید
مهدی:مگه حیوونیم؟
محسن:دور از جون حیوون
مهدی:😐بعد میگی آبرو داری کنم؟
محسن:خجالت بکش بیا تو
مهدی:چشم اینو اول تمیز کنم میام تو
رسول:خودم تمیز میکنم عمو خستهاید برید تو خونه
مهدی:لازم نکرده تو اگه میخواستی تمیز بکنی،میکردی
امیرحسین:بیا بریم رسول این عمو مواد بهش نرسیده امشب،بزار بیام به ساقی تو پارکش زنگ بزنم ببینم چیزی داره یا نه البته فکر کنم الان ته جنسشه بدرد نمیخوره ولی خب واسه عموی ما بس میشه
مهدی:😡
محسن:امیرحسین خب ببند دهنتو دیگه باباجان
عمو شلنگ کنار حوض رو برداشت و آبو باز کرد افتاد دنبالم از بخت سیاه منم شلنگ خیلیی دراز بود
کل تن و بدنم خیس آب شده بود
عمو علاوه بر خیس کردن مارو مورد عنایت فحشهاش قرار میداد
بابا هم بنده خدا داشت عمو رو دعوت به آرامش میکرد
چند بار نزدیک بود بیفتم ولی بزور خودمو نگه داشتم آخرم دویدم سمت ته حیاط که عمو دیگه شلنگش نرسید اونو انداخت خودش اومد دنبالم
احسان:مار بزنه اون زبونتو امیرحسین که نمیتونی دهنتو ببندی
امیرحسین:غلط کردممممم
مهدی:دهنتو ببند بیشعور، من مواد میزنم؟؟خالت مواد میزنه، احمق باید ببرنت تيمارستان بستریت کنن
امیرحسین:خودم میرم میخوابم تو تيمارستان ولم کن جان جدت
مهدی:تا نزنمت آروم نمیشم
محسن:بس کن مهدی
مهدی:نمیخواااام
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#امیرحسین
روی تشک افتادم،پتو رو کشیدم رو سرم
انقدر خسته بودم که خدا میدونه
علیرضا هم امشب انگار قصد خواب نداره رسولم که از من بدتر خسته بود میخواست بخوابه ولی علیرضا نمیذاشت
عمو خانَم که بعد از مسواک اومد کنارم دراز کشید
مگه ما باهم قهر نبودیم؟خوبه چند ساعت پیش مثل سگ و گربه افتاده بودیم بههم😐
امیرحسین:جناب سرگرد اشتباه نیومدی؟
محسن:امیرحسین اصلا اعصاب جنجال دیگه ندارما
مهدی:میبینی تقصیر کیه؟؟دهنتو ببند سرم داره منفجر میشه میخوام....
رسول:عه علیرضا خستم کردی بخواب دیگه
احسان:با بچه درست حرف بزن
رسول:ولم کنیدا، بگیر بخواب دیگه اَه چی میخوای این وقت شب
محسن:رسول سر بچه داد نزن، علیرضا بابا بیا پیش خودم بخواب
علیرضا:باهات قهلم بیشعول
رسول:میدونستی امشب خیلی دارم سعی میکنم عصبی نشم
علیرضا:جهنم
امیرحسین:بیا اینجا دیگه اون به عموش رفته عصبی بشه بدبختیم
بابا یه نگاه چپ بهم کردُ بعدم رفت علیرضا رو آورد پیش خودش
رسول زیر لب یه چیزایی داشت میگفت که فقط احسان میشنید اونم چون نزدیک بود، احسانم به یه چرت نگویی بسنده کرد
عمو پاشد رفت تو آشپزخونه بعد از چند لحظه اومد
مهدی:رسول مسکن میخوام کجاست
محسن:چته؟خوبی؟
مهدی:سرم درد میکنه
رسول:الان میارم برات عمو
مهدی:دوتا بیار
محسن:نقل و نباتِ مگه
مهدی:نمیتونم تحمل کنم محسن ولم کن
رسول:بفرما
مهدی:ممنون
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:دلم برای مهدی میسوزه ولی😐
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقت استراحت رسید سید جان😔
به دل، تلاطم داریم و حالِمان خوش نیست درست مثلِ شب جمعه، ساعتِ یک و بیست 💔
┅✿💠❀🇮🇷❀💠✿┅
🌐 به #پایگاه_خبری_مرصاد بپیوندید👇
https://eitaa.com/joinchat/2273706174C80227ca04c