« 𝘱𝘳𝘰𝘭𝘰𝘨𝘶𝘦 »
نگاه یاد گرفتنی نیست، نگاه از روز میلادمان با ما درآمیخته.
ما روزی برای اولین بار چشمهایمان را گشودیم، پیش از اینکه بتوانیم لب به سخن باز کنیم با نگاه از روی لبهای مادرمان کلمه هارا هجی کردیم، قبل از اینکه عشق راهش را به قلبمان باز کند در قعر نگاهی پرت شدیم، قبل از اینکه از ملکالموت بهراسیم، وحشت را در نگاه معشوق یافتیم.
این چشمها بودند که قبل از کلمات سخن میگفتند. این چشمها بودند که ما را به هم پیوند میدادند و اگرنه ما چه بودیم جز یک مشت کلمهٔ توخالیِ بیصدا؟
چشمها حقیقیترین فریادها را سر میدهند، زخمها پشت پردهای از یک نگاه خسته معنا میگیرند و نفسها به یُمن تماشای کسی دوام مییابند.
چشمها گاه بیگناهی را افشا میکنند و گاه بزرگترین صحنهٔ جرم میشوند، گاه ظلم میکنند و گاه، عقبهای دارند پر از رنج.
آری! این داستان، داستانِ چشمهاست.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 1 #Ep •
بعد از تشکر کوتاهی، چمدانش را به دنبال خود کشید و همزمان با حرکت کردن ماشین به سمت درِ خانهٔ ویلاییای برگشت که لوکیشنش را بدون هیچ حرفی برایش فرستاده بود.
انگشتش را روی زنگ فشرد و هنوز به ثانیه نکشیده بود که در با صدایی ضعیف باز شد.
دسته چمدانش را فشرد و بعد از انداختن نیم نگاهی به کوچه تاریک، وارد حیاط شد.
طبق عادت همیشگیاش، هنگام وارد شدن به جایی جدید همه چیز را دقیق بررسی میکرد.
آجرفرشِ زیر پایش را از نظر گذراند و نگاهش روی درخت انار گوشه حیاط ثابت ماند. زیرلب زمزمهای کرد و با همان لبخند محوی که روی صورتش جا خوش کرده بود خواست به راهش ادامه دهد اما چیزی که از گوشه چشم دید او را سرجایش متوقف کرد. ایستاد و آن سوی حیاط را نگاه کرد.
موتوری که از سر و رویش صفر بودن میریخت و مشخص بود که هنوز استارت آنچنانیای نخورده. اول خانه، بعد هم موتور، نمیتوانست به این فکر کند که داخل خانه چه چیزهای دیگری انتظارش را میکشند، البته جز کسی که معلوم بود کله شق بودنش دوبرابرِ قبل شده.
با تاسف سر تکان داد و قدم هایش را تا پشت در ورودی کشید، دستش را بالا آورد و تقهای به در کوبید که با حرکت کردنش فهمید باز بوده، انتظار استقبال گرمتری داشت.
حداقل بعد این همه ساعتی که در پرواز بود و با وجود خستگیای که جانش را نشانه رفته بود، لایق یک سلام گرم نبود؟
دسته کناریِ چمدانش را گرفت و وارد راهروی کوتاهی شد که یک کمد دیواری بزرگ در آن جا خوش کرده بود.
در آینه روی در کمد نگاهی به خودش انداخت و چمدان را روی زمین گذاشت.
همه چیز عادی بود تا اینکه دست از وارسی کردن مبلها و لوسترها برداشت و سمت چپش را نگاه کرد. خانه بود یا باشگاه ورزشی؟
ناخودآگاه ابروهایش بالا پریدند و سری تکان داد. نمیتوانست به جای این کارها برود باشگاه؟ حتماً باید یک دست کامل ست دستگاه ورزشی را درست وسط خانهاش هوار میکرد؟
تاسف انقدر در چشمهایش رنگ گرفته بود که حس کرد دلش میخواهد دمبلهای روی هم چیده شده را روی سرش خراب کند.
با بیرون دادن نفسش دست به کمر زد و با چشمهایش هر طرف خانه را کاوید، پس خودش کجا بود؟
قدمی به جلو برداشت و به در نیمه بازی نگاه کرد که دقیقا روبهرویش بود، با فکر اینکه شاید در اتاقش است قدمهایش را تند کرد و در را بیشتر باز کرد. اما چیزی که دید چند پیمانه بیشتر به حرص و تعجب درونش افزود.
دیوارها با نردبان های سوئدی پوشیده شده بودند و یک میله بارفیکس که به بالای نردبان متصل بود. در این خانه دقیقاً چه غلطی میکرد؟
تخت مرتب بود و تنها چیزهایی که روی پاتختی کنارش خودنمایی میکردند یک آباژور کوچک و یک قاب بود که انگار افتاده بود.
خم شد و قاب را برداشت، فکر کرد شاید عکسی از خودش یا خودشان باشد اما با دیدنِ لوح رسمیای که نام او رویش نوشته شده بود نگاهش رنگی از تحسین گرفت، و البته کنجکاوی.
" بدینوسیله از آقای امیرعلی.. "
- خووش برگشتی مهندس!
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 1 #Ep • بعد از تشکر کوتاهی، چمدانش را به دنبال خود کشید و ه
پ.ن : هنوز واسه خوش آمدگوییِ اصلی زوده.
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 1 #Ep • بعد از تشکر کوتاهی، چمدانش را به دنبال خود کشید و ه
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 2 #Ep •
با صدای بلندی که از پشتش آمد چشم
هایش گرد شد و همزمان با برگشتنش به سمت منبع صدا پایش به تخت گیر کرد و افتاد رویش.
از نردبان آویزان شده بود و داشت با لبخند نگاهش میکرد، اولین چیزی که به دستش رسید را برداشت و محکم پرت کرد به سمتش.
قبل از اینکه بالشت روی صورتش فرود بیاید پایش را روی میله پایینی گذاشت و سرش را دزدید.
+ زهرمار مرتیکه دلقک!
با خشم گفت و او فقط خنده بلندی در جوابش سر داد.
+ تو پات به زمین بخوره حلال خدا حروم میشه؟ همش باید از درودیوار آویزون باشی بچه؟ جاذبه برات تعریف نشده؟
- یکم نفس بگیر مرد..
از روی نردبان پایین پرید.
- منو باش گفتم خان داداش ما هم خسته راهه هم دلتنگمونه قراره بهتر برخورد کنه، ولی انگار اخلاق گندش زودتر از خودش از هواپیما پیاده شده ک-
داشت همینطور ادامه میداد که با قیافهای جدی و با تکان دادن قاب در دستش میان حرفش پرید :
+ دو دقیقه چرت و پرت نگو،
بگو ببینم این چیه ؟
چشمهایش را ریز کرد و خیره به نگاه منتظرش گفت :
- بلاد کفر بهت ساختهها فارسیت یادت رفته، خب بخون ببین چیه دیگه
+ این بار شما که فارسی بلدی برامون ترجمه کن!
نوچی کرد، میمُرد یکم لطیف تر برخورد میکرد؟
مضطرب از واکنشی که قرار بود دریافت کند دستی به پشت گردنش کشید و پاسخ داد :
- لوح تقدیره، تازه گرفتم..
در چشمهایش دقیق شد.
+ تو هنوز تو این شغلی؟
همان طور که فکر میکرد خبری از تحسین نبود، سعی کرد ظاهرش را حفظ کند تا از هم نپاشد.
سری تکان داد و همانطور که جوابش را میداد راهش را به سمت در اتاق کج کرد.
+ مگه قرار بود تو شغل دیگهای باشم؟
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 2 #Ep • با صدای بلندی که از پشتش آمد چشم هایش گرد شد و همز
پ.ن¹ : پسرمون جاذبه براش تعریف نشده 👀
پ.ن² : انگار سرش بره شغلش نمیره.
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 2 #Ep • با صدای بلندی که از پشتش آمد چشم هایش گرد شد و همز
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 3 #Ep •
از روی تخت بلند شد و به دنبالش راه
افتاد.
- نه قرار نبود، ولی فکر میکردم حداقل سر عقل اومده باشی.
امیرعلی وارد آشپزخانه شد، او همان جا جلوی اُپن ایستاد و نگاهش کرد.
بعد از کمی مکث، دوباره لب زد :
- خیلی خطرناک بود که اینو بهت دادن؟
طوری که انگار چیزی نشنیده در یخچال را باز کرد و مشغول به گشتن بین مواد غذایی داخلش شد.
کمی که از جواب نگرفتنش گذشت اخمهایش درهم رفت.
- با توام امیرعلی!
قامتش را راست کرد و دستش را به در یخچال گرفت، با حالتی کلافه نگاهش کرد.
+ آره خیلی خطرناک بود، انقدر که جز من هیچکس دیگه جرئت نکرد انجامش بده. همینو میخواستی بشنوی؟ راضی شدی؟
به این فکر افتاد که هیچکس جز این پسر انقدر در یک مدت کوتاه نمیتواند خشم را در وجودش بیدار کند، قاب را با غیظ گذاشت روی اُپن.
- بگو هیچکس دیگه جز من انقدر احمق نبود که انجامش بده، تو آدم نمیشی علی؟
مغزش پر بود از چیزهایی که میخواست در جوابش بگوید، اما فقط در یخچال را بست و مستقیم نگاهش کرد.
+ پروازت چندساعت بود؟ حتما خیلی خستهای، تو برو بشین من برات یه چیزی درست کنم بخور بعدش بخواب.
درست بود، خیلی خسته بود. خیلی دلتنگ بود و خیلی هم کلافه. کلی سوال داشت بپرسد که همهشان هم به این ختم میشد که چرا؟ چرا خانهاش را جدا کرده بود؟ چرا دست از بچه بازیهایش برنمیداشت؟ چرا اینطوری زندگی میکرد؟ چرا فکر میکرد حتما باید قهرمانی چیزی باشد؟
- آره خستهم ولی نه از پرواز! از مسخره بازیای تو.
این را گفت و بدون اینکه نگاهی دوباره به چهرهاش بیاندازد برگشت و به سمت نشیمن رفت.
مغز امیرعلی پر بود از احساسات ضد و نقیض، هم دلش پر میکشید برای بغل کردنش و هم با این حرفهای تکراریای که دوباره بعد این همه مدت شنیده بود دلش میخواست تا جای ممکن از او دوری کند تا دیگر مجبور نشود حرف بشنود.
یک قدم به جلو برداشت و کف دو دستش را به سنگ کابینت تکیه داد، سرمای سنگ داشت کمی از التهاب سردرگمیِ درونش میکاست که با صدایی از پشت سرش از جا پرید. به سمت صدا برگشت و با دوباره دیدنِ اخمش با وحشت گفت :
+ دیگه چیشده؟ بچه جن پیدا کردی تو خونهم؟
- این چه کوفتیه دیگه؟
گوشیِ در دستش را برگرداند و عکس پس زمینهاش را نشانش داد.
چندبار پلک زد تا موقعیت را هضم کند و بعد بدون توجه به اینکه قرار است چه واکنشی دریافت کند با کمی تعلل و نگرانیِ تصنعیای که در لحن و چشمهایش مشاهده میشد پاسخ داد :
+ خب ببین داداش..
انگشت هایش را درهم قفل کرد و قدمی جلو آمد.
+ میخواستم زودتر بهت بگم ولی-
- چه غلطی کردی علی؟
با صدای سرزنشگرش سرش را پایین انداخت.