تیـام.
حرفی حدیثی نظری فح- هرچی بود درخدمت هستم 🫶🏻 - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_j0m68
از آیدا بدم میاد خداحافظ.
.
چراا ☹️ زود نتیجه گیری نکن شاید خوشت اومد بعداً
تیـام.
حرفی حدیثی نظری فح- هرچی بود درخدمت هستم 🫶🏻 - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_j0m68
میدونستی تیام پین ایتای منه؟
.
عزیزمم :)) ^^
تیـام.
حرفی حدیثی نظری فح- هرچی بود درخدمت هستم 🫶🏻 - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_j0m68
ممنون ازت نیوشا ..
ممنون برای خلق امیرعلی و صدرا:))))))))
.
:))))) من و فاطیما باهم خلقشون کردیم.
تیـام.
حرفی حدیثی نظری فح- هرچی بود درخدمت هستم 🫶🏻 - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_j0m68
کاش من جای آرش بودم😔🙏🏻
.
دیدی نمیتونی جای امیرعلی باشی رو آوردی به این بنده خدا؟ 😞
تیـام.
حرفی حدیثی نظری فح- هرچی بود درخدمت هستم 🫶🏻 - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_j0m68
https://eitaa.com/TiamMan/118
بله بله ببخشید ..
ممنونم از هردوتون :)
خیلی نازید🩵
.
عا قربونِ شما 😭🫶🏻
تیـام.
حرفی حدیثی نظری فح- هرچی بود درخدمت هستم 🫶🏻 - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_j0m68
خیلی عالی بودددد
راستی گپ سین داری نیوشا؟😭
.
ماچ ❣️نهه ندارم
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 21 #Ep • بعد از نشان دادن و سرکشی به تمام طبقات، آزمایشگاه و تح
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 22 #Ep •
آرش برگشت و با حالتی که انگار آتش به انبار باروتش خورده گفت :
- البته. ماشاءالله هزار ماشاءالله شما از بدو ورود خوب حد و حدود همه رو بهشون فهموندید. راستش بنده هم قصد بی احترامی به مهندس رستگاری بزرگ و نداشتم. فقط چند لحظه فراموش کردم اینجا شرکته شما هم رئیسش، منم یه کارمند ساده و نباید بپرم بغلتون و حرف نامربوط بزنم. این شما و این شرکتت.
بگیر خودت هرجور دوست داری و صلاح میدونی مدیریت کن. من از این بهتر نمیتونستم.
بعد هم دستش را کشید و به سمت در رفت که دوباره اسیر صدرا شد.
+ تو چرا جنی شدی؟ من خیلیم ممنونم ازت، شاید اگه خودم بودم نمیتونستم این همه کار کنم.
آرش سری تکان داد و با حرص گفت :
- آره ممنون بودنت و دیدیم.
جلو اون همه آدم ضایعمون نمیکردی خیلی بهتر میدیدیم.
+ من که نخواستم تورو ضایع کنم، میخواستم اون پسره رو ادب کنم که پرروبازی در نیاره.
آرش سری تکان داد و همانطور که چهرهاش فریاد میزد ″ ولمکن بابا ″ زبانش هم گفت :
- باشه، حالا ولم کن.
+ کجا میخوای بری الان؟
آرش با حرص بیشتر به رویش غرید :
- هرجا که تو نباشی.
صدرا نیشخند حرصدراری زد و شانه بالا انداخت.
- خیلی خب، برو!
چشم های آرش گشاد شد. کارد میزدی خونش در نمیآمد. واقعا کمی مهربانی و دلجویی انتظار زیادی بود؟
کمی با تعجب به صدرا خیره شد که او تازه فرصت کرد چشمان گود افتاده و تار های سفید شده کنار شقیقهاش را بهتر ببیند.
آرش دندان هایش را چفت کرد و مشت های محکمش را تخت سینه صدرا کوبید.
+ تو دیگه چه آدم آشغال و بیچشم و رویی هستی، صدرا خیلی خری برات متاسفم و برای خودمم متاسفم که دلتنگ همچین الاغی شدم.
یک دستش یقهاش را گرفته بود و با دست دیگر سمت چپ سینهاش کوبید.
+ یذره احساس اینجا نداری سنگه سنگ!
بعد انگشت اشارهاش را روی شقیقه صدرا گذاشت.
+ انقد ازش کار کشیدی که داره دود ازش بلند میشه!
سوختی میفهمی صدرا جان؟ موتورت سوخته.
انقد با این غربیای بی احساس کمرنگ چرخیدی که مثل همونا شدی!
میگفت و میزد و صدرا عقب عقب میرفت و لبخندش پررنگتر میشد.
آرش که لبخند و چشم های پر از شیطنتش را دید محکم تخت سینهاش کوبید و روی مبل پرتش کرد.
+ نخند عوضی!
صدای قهقهه صدرا و نفس نفس زدن های آرش همزمان بالا رفت.
آرش چشمغرهای نثارش کرد، یقهاش را ول کرد و صاف ایستاد.
+ گاوِ بیشعور.
و خواست برود که برای بار صدم صدرا دستش را گرفت و در او را در آغوشش کشید.
- نوکرتم بخدا..
آرش کمی مکث کرد و انگار که بلاخره پناهگاهی برای درد هایش پیدا کرده باشد، با صدای آرامی گفت :
+ خسته شدم صدرا. خیلی سخت بود این دو سال. نمیدونم خودت قبلا چجوری اینجا رو میچرخوندی ولی لقمه بزرگی واسه دهن من بود. همه تلاشم و کردم که مدیونت نشم. ولی-
- ولی نداره.
از آغوش هم بیرون آمدند که صدرا با لحنی مصمم گفت :
- من تونستم چون تو بودی.
دوتایی بودیم. باهم میگذروندیم، همه بار رو دوش یه نفر نبود. تو این دو سال من تنهات گذاشتم و میدونم خیلی سخت گذشته..
لبخند تلخی زد و گفت :
- من رفتنی موی سفید نداشتی..
دستش را با گرمی رو شانهاش گذاشت و فشرد. بعد با ذوق و اعتماد به نفس ادامه داد :
- ولی دست پر اومدم. میدونی اگه این طرح به ثمر برسه میترکونه. میزنیم تو دهن این داخلیای گیر و کور و کچل که بی هیچ سوادی نخبه میسوزونن و هم تو دهن این غربیای کمرنگ!
بیجان خندیدند که صدرا دست های سرد او را گرفت و با اطمینان ادامه داد :
- قول میدم. شیرینی اون موقع همه این سختیهارو میشوره و میبره.
به چشمان خستهاش نگاه کرد و گفت:
- هستی دیگه؟
کمی مکث کرد و بعد با خنده خستهای پاسخ داد :
+ نباشم چیکار کنم؟
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 22 #Ep • آرش برگشت و با حالتی که انگار آتش به انبار باروتش خو
پ.ن¹ : گفتم صدرا یه نازکشی افتاده 🙂↔️
پ.ن² : عاشق فحشای آرش شدم :)
پ.ن³ : اصلاً صدرا چیکارهست که ایدهش انقدر قراره بگیره؟
تیـام.
بدون عضویت نخونید لطفا خوشگلا، رضایت نیست 🫴🏻
اگر نمیتونید عضو بشید ایرادی نداره. 🫶🏻
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 22 #Ep • آرش برگشت و با حالتی که انگار آتش به انبار باروتش خو
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 23 #Ep •
صدرا خندید و با ذوق گفت :
- خوبه.
و بعد از جا بلند شد و به سمت میزش رفت.
+ حالا نمیخوای بیشتر توضیح بدی چی تو سرته؟
نگاهش را به اسمش روی میز دوخت و بعد بین لوح های روی دیوار و لوگوی شرکت که وسطش قرار داشت گردش داد. تازه داشت پی میبرد که اگر ماندنش در بلادکفر کمی بیشتر طول میکشید، تعداد لوح های روی دیوار از دستش در میرفت.
- میگم به وقتش.
چشمانش از شوق ایده ناب در سرش میدرخشید و حالتی عجیب گرفته بود که صدسال یکبار افتخار دیدنش نصیب آرش میشد. آرام قدمی برداشت و روی صندلی نشست. دوباره همان حس و حالِ قدیمی را داشت. همان حسی که هربار با دیدنِ دیوارهای طوسی و دو ردیف کتابخانهٔ پشت سرش داشت، همان حسی که وقتی نیم ساعت مانده به اتمام ساعت کاری روی مبل های عزیز اتاقش مینشست و احتمالاً چند دقیقهای را هم با امیرعلی حرف میزد.
آرش خندهای کرد و با ریشخند گفت :
+ اوهوه! سیسش و ببین. خلفا رو مسند خلافت اینجوری نمینشستن.
- دو دقیقه بذار از میز قشنگم لذت ببرم تو که میدونی از فردا من با روپوش سفید کلم تو اون آزمایشگاهه.
آرش کمی سکوت کرد و بعد یک ضرب از جا بلند شد.
+ صدرا میدونی تو الان چی کم داری؟
- چی؟
چشمهایش را ریز کرد و دست به سینه زل زد در تخم چشمان صدرا.
- یه دختر خوشگل سانتیمانتال که از این در بیاد تو و مخ رئیس جوون و پولدارشو بزنه.
صدرا خنده مسخرهای کرد و همانطور که دستش را در هوا تکان میداد رویش را گرفت.
- برو گمشو.
- نه جدی، نمیخوای آستین بالا بزنی؟
دوباره نگاهش کرد. خود آرش سال ها پیش ازدواج کرده بود و میدانست نمیتواند با این حربه مهارش کند.
- آقا چیه همتون گیر دادین به من،
نکنه یه جلسه اختصاصی با مامانم داشتین؟
آرش قدمی جلو گذاشت و نصیحتوار لب زد :
- بخاطر خودت میگیم. پس فردا با بچت میری بیرون طرف میگه بابابزرگته؟
بچت میگه نه بابامه فقط خیلی درس خونده.
صدرا چشم هایش را ریز کرد و با دهنکجی گفت :
- نه بابا؟
- والا بخدا باور کن. سنت که رفت بالا تنها شدی گریه کن لب گور نداشتی حسرت خوردی که چرا خانواده نداری بهت میگم.
- الان یعنی تو بچههاتو گریه کن لب قبرت میبینی؟
آرش کلافه اه بلندی سر داد.
- تو چرا فیل و به فنجون ربط میدی؟
لیاقت خوبی نداری بابا من رفتم.
ساعت کاریم تموم شده همه دارن میرن. توهم انقد بمون اینجا به در و دیوار نگاه کن و ذوق کن که بپوسی. مونگول آفریقایی.
صدرا که از عصبانیت بامزه او خندهاش گرفته بود تازه داشت درک میکرد چقدر دلش برای او و مسخره بازی هایش که در اوج جدیت انجام میدهد تنگ شده.
- نمیمونم اینجا زنگ میزنم به داداشم بیاد دنبالم.
آرش برگشت و یک تای ابرویش را بالا انداخت.
- عه؟ برادر گرامی شما از این کارام بلده؟
صدرا چشمانش را بست، سرش را کج کرد و کشیده گفت :
- خیییلی کارای دیگه هم، بلده.
تکیهاش را از پشتی صندلی گرفت و آرنج دو دستش را روی میز گذاشت، انگشتهایش را برحسب عادت در هم قفل کرد.
- در ضمن! من خانواده دارم.
آرش اینبار با جدیت پرسید :
- خانوادهات اون یدونهس؟
صدرا تیز و عمیق نگاهش کرد، از موشکافی بیش از حد احساساتش بدش میآمد.
- فقط چون عزیزی بهت جواب میدم و بحث تموم!
آره، خانواده و همه چیزم اون بچهست.
سال هاست که همینه. به هیچکس دیگهای هم نیاز ندارم.
آرش میدانست منظورش از کس دیگر، زن و بچه است. میدانست صدرا علاقه بیش از حدی به امیرعلی دارد که حاضر نمیشود هیچ کس دیگری را برای خود مهم کند. او حاضر نبود هیچکس را بیش از او دوست بدارد. او نمیخواست راه مادرش را برود. نمیخواست بعدا بخاطر این وابستگی شدید بازخواست شود و احساس خالصش تبدیل به یک منجلاب بشود که رهایی از آن ممکن نیست.
- خیلی خب. پس من رفتم، گوشیم روشنه کاری داشتی زنگ بزن.
- دمت گرم. به سلامت..
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 23 #Ep • صدرا خندید و با ذوق گفت : - خوبه. و بعد از جا بلند
پ.ن : خانواده و همهچیزش، امیرعلیه. تمام.