eitaa logo
تیـام.
41 دنبال‌کننده
19 عکس
0 ویدیو
0 فایل
- یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن ؛ چشم‌ها بیشتر از حنجره ها می‌فهمند.. - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_j0m68dt&btn=Tiam
مشاهده در ایتا
دانلود
تیـام.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 22 #Ep • آرش برگشت و با حالتی که انگار آتش به انبار باروتش خو
پ.ن¹ : گفتم صدرا یه نازکشی افتاده 🙂‍↔️ پ.ن² : عاشق فحشای آرش شدم :) پ.ن³ : اصلاً صدرا چی‌کاره‌ست که ایده‌ش انقدر قراره بگیره؟
تیـام.
بدون عضویت نخونید لطفا خوشگلا، رضایت نیست 🫴🏻
اگر نمی‌تونید عضو بشید ایرادی نداره. 🫶🏻
تیـام.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 22 #Ep • آرش برگشت و با حالتی که انگار آتش به انبار باروتش خو
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 23 • صدرا خندید و با ذوق گفت : - خوبه. و بعد از جا بلند شد و به سمت میزش رفت. + حالا نمی‌خوای بیشتر توضیح بدی چی تو سرته؟ نگاهش را به اسمش روی میز دوخت و بعد بین لوح های روی دیوار و لوگوی شرکت که وسطش قرار داشت گردش داد. تازه داشت پی‌ می‌برد که اگر ماندنش در بلادکفر کمی بیشتر طول می‌کشید، تعداد لوح های روی دیوار از دستش در می‌رفت. - میگم به وقتش. چشمانش از شوق ایده ناب در سرش می‌درخشید و حالتی عجیب گرفته بود که صدسال یک‌بار افتخار دیدنش نصیب آرش می‌شد. آرام قدمی برداشت و روی صندلی نشست. دوباره همان حس و حالِ قدیمی را داشت. همان حسی که هربار با دیدنِ دیوارهای طوسی و دو ردیف کتابخانه‌ٔ پشت سرش داشت، همان حسی که وقتی نیم ساعت مانده به اتمام ساعت کاری روی مبل های عزیز اتاقش می‌نشست و احتمالاً چند دقیقه‌ای را هم با امیرعلی حرف می‌زد. آرش خنده‌ای کرد و با ریشخند گفت : + اوهوه! سیسش و ببین. خلفا رو مسند خلافت اینجوری نمی‌نشستن. - دو دقیقه بذار از میز قشنگم لذت ببرم تو که می‌دونی از فردا من با روپوش سفید کلم تو اون آزمایشگاهه. آرش کمی سکوت کرد و بعد یک ضرب از جا بلند شد. + صدرا می‌دونی تو الان چی کم داری؟ - چی؟ چشم‌هایش را ریز کرد و دست به سینه زل زد در تخم چشمان صدرا. - یه دختر خوشگل سانتیمانتال که از این در بیاد تو و مخ رئیس جوون و پولدارشو بزنه. صدرا خنده مسخره‌ای کرد و همان‌طور که دستش را در هوا تکان می‌داد رویش را گرفت. - برو گمشو. - نه جدی، نمی‌خوای آستین بالا بزنی؟ دوباره نگاهش کرد. خود آرش سال ها پیش ازدواج کرده بود و می‌دانست نمی‌تواند با این حربه مهارش کند. - آقا چیه همتون گیر دادین به من، نکنه یه جلسه اختصاصی‌ با مامانم داشتین؟ آرش قدمی جلو گذاشت و نصیحت‌وار لب زد : - بخاطر خودت میگیم. پس فردا با بچت میری بیرون طرف میگه بابابزرگته؟ بچت میگه نه بابامه فقط خیلی درس خونده. صدرا چشم هایش را ریز کرد و با دهن‌کجی گفت : - نه بابا؟ - والا بخدا باور کن. سنت که رفت بالا تنها شدی گریه کن لب گور نداشتی حسرت خوردی که چرا خانواده نداری بهت میگم. - الان یعنی تو بچه‌هاتو گریه کن لب قبرت میبینی؟ آرش کلافه اه بلندی سر داد. - تو چرا فیل و به فنجون ربط میدی؟ لیاقت خوبی نداری بابا من رفتم. ساعت کاریم تموم شده همه دارن میرن. توهم انقد بمون اینجا به در و دیوار نگاه کن و ذوق کن که بپوسی. مونگول آفریقایی. صدرا که از عصبانیت بامزه او خنده‌اش گرفته بود تازه داشت درک می‌کرد چقدر دلش برای او و مسخره بازی هایش که در اوج جدیت انجام می‌دهد تنگ شده. - نمی‌مونم اینجا زنگ میزنم به داداشم بیاد دنبالم. آرش برگشت و یک تای ابرویش را بالا انداخت. - عه؟ برادر گرامی شما از این کارام بلده؟ صدرا چشمانش را بست، سرش را کج کرد و کشیده گفت : - خیییلی کارای دیگه هم، بلده. تکیه‌اش را از پشتی صندلی گرفت و آرنج دو دستش را روی میز گذاشت، انگشت‌هایش را برحسب عادت در هم قفل کرد. - در ضمن! من خانواده دارم. آرش این‌بار با جدیت پرسید : - خانواده‌ات اون یدونه‌س؟ صدرا تیز و عمیق نگاهش کرد، از موشکافی بیش از حد احساساتش بدش می‌آمد. - فقط چون عزیزی بهت جواب میدم و بحث تموم! آره، خانواده و همه چیزم اون بچه‌ست. سال هاست که همینه. به هیچکس دیگه‌ای هم نیاز ندارم. آرش می‌دانست منظورش از کس دیگر، زن و بچه است. می‌دانست صدرا علاقه بیش از حدی به امیرعلی دارد که حاضر نمی‌شود هیچ کس دیگری را برای خود مهم کند. او حاضر نبود هیچکس را بیش از او دوست بدارد. او نمی‌خواست راه مادرش را برود. نمی‌خواست بعدا بخاطر این وابستگی شدید بازخواست شود و احساس خالصش تبدیل به یک منجلاب بشود که رهایی از آن ممکن نیست. - خیلی خب. پس من رفتم، گوشیم روشنه کاری داشتی زنگ بزن. - دمت گرم. به سلامت..
تیـام.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 23 #Ep • صدرا خندید و با ذوق گفت : - خوبه. و بعد از جا بلند
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 24 • موبایلش را از جیبش بیرون آورد تا به امیرعلی زنگ بزند اما به یاد آورد سیم‌کارت ایرانی‌اش را خیلی وقت است که از دسترس خارج کرده. - آه، یادم باشه سیم‌کارت بگیرم. کمی با دستش روی میز ضرب گرفت و بعد نگاهش به تلفن روی میز افتاد. برش داشت و شماره امیرعلی را از حفظ گرفت. در آن سو امیرعلی که به درخواست استادش برای مشاوره غیر رسمی پایان نامه به دانشگاه رفته بود، جواب ها را پشت هم سر هم می‌کرد تا از شر سوال های بی‌خود و بی‌اساس‌شان خلاص شود. - خیلی خب من دیگه باید برم، اگه بازم سوال واقعی‌ای بود می‌تونید از استاد صالحی بپرسید. - نمیشه بهتون زنگ بزنیم؟ آخه استاد صالحی زیاد جواب مارو نمی‌دن. به دختری که این را گفته بود نگاه کرد، دقیقا یکی از همان هایی که همیشه برایش سوال بود چگونه سر از شریف در آورده‌اند. - اگر سوال واقعی و درست حسابی بپرسید، جواب میدن. از پشت میز بلند شد و خواست به سمت در برود که صدای نازک و پر از عشوه‌ همان دختر از پشت سر متوقفش کرد. - آقا امیرعلی، ببخشید یه لحظه. امیرعلی به دختر نگاه خالی و بی‌تفاوتی کرد. - رستگاری هستم. این را با سردترین و خنثی‌ترین لحن ممکن گفت که یعنی من از آن تو بمیری ها نیستم. اما دختر کوچک‌ترین اعتنایی نکرد و با همان صدای نازک جیغ‌جیغی گفت: - عه مگه اسمتون امیرعلی نیست؟ امیرعلی هم بی‌اعتنا به حرفش پرسید: - کاری داشتین؟ دختر موهایش را که از جلوی مقنعه آویزان شده بود پشت گوش داد و با لحنی کشیده گفت: - نه راستش.. چیزه.. - پس با اجازه من خیلی کار دارم. دیرم شده، باید برم. و بعد لبخندی مصنوعی زد که بیشتر شبیه به کج و کوله کردن صورتش بود. منتظر جوابی دیگر از سوی او نشد و از کارگاه بیرون زد. - خدایا قربونت برم من هیچ علاقه‌ای به فیلم ترکی و رمان ایرانی ندارما زندگیمو تبدیل کردی بهشون. سالی یه بار پا میذارم تو این دانشگاه کلش و باید با این جغجغه های لوس رنگ آمیزی شده سر و کله بزنم. من نمی‌فهمم اینا میان دانشگاه درس بخونن یا عشوه خرکی بریزن. هرچی بی‌محلی می‌کنی بد رفتار میکنی بیشتر عین اسلایم فاسد شده می‌چسبن بهت. همانطور که زیر لب غرغر می‌کرد بی‌توجه به کسانی که با تعجب نگاهش می‌کردند از دانشکده بیرون زد. - به جهنم. بذار بگن پسره دیوونس عقلش کمه شیرین می‌زنه داره با خودش حرف می‌زنه. به سمت موتورش رفت و سوئیچ را از جیبش در آورد که صدای تلفنش بلند شد. با دیدن شماره ناشناس خون از عصبانیت به صورتش دوید و از لای دندان های چفت شده‌اش غرید : - بابا بذار من پامو از این خراب شده بذارم بیرون! نفس عمیقی کشید و سعی کرد با لااله‌الاالله‌ی خود را آرام کند. - بفرمایید. - همه شماره های ناشناس و اینجوری جواب میدی؟ با شنیدن صدای آشنایش نفس حبس شده‌اش را آزاد کرد. - صدرا تویی؟ خب چرا با شماره ناشناس زنگ میزنی برادر من. - خط ایرانی ندارم فعلا، با تلفن شرکت زنگ زدم، برافروخته‌ای چیشده برادر. امیرعلی چشمانش را محکم روی هم فشار داد. - هیچی داداش چیزی نیست. جانم کاری داشتی باهام؟ صدرا همانطور که به عکسی از گالری‌اش خیره شده بود گفت : - آره، کجایی؟ - یه سر اومدم دانشگاه، کار داشتم. چطور؟ صدرا تک‌خنده‌ای کرد. - همونه پس دیوونه شدی. - نمک به زخمم نپاش که سر در این محل تحصیل و علم و دانش و باید گل بگیرن. - حالا حرص نخور، میتونی بیای دنبالم؟ قبل خونه بریم یه جایی. گوشی را بین کتف و صورتش نگه‌داشت و همانطور که موتور را روشن می‌کرد جواب داد : - آره میتونم. کجا میخوای بری؟ - حالا بیا میگم بهت. تو کلاه کاسکت خریدی دیگه؟ امیرعلی طوری که انگار برق ازش رد شده روی پا سیخ ایستاد و ضربه محکمی به وسط پیشانی‌اش زد. - آره آره خریدم. صدرا با لحنی که پر از خنده و تاسف بود گفت : - اونجوری که تو زدی مغزت تکون خورد که. امیرعلی چینی به پیشانی‌اش انداخت و گوشی را کمی از صورتش فاصله داد : - گوش نیست که لامصب. صدرا کشیده و با خنده گفت : - چی؟! امیرعلی تند تند سری تکان داد : - هیچی عزیزم هیچی داداش قشنگم بشمر سه اومدم دنبالت مراقب قشنگیات باش عزت زیاد بای. و بلافاصله گوشی را قطع کرد. صدرا خنده بلندی کرد و تلفن را سر جایش گذاشت. - بچه مزلف!
تیـام.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 24 #Ep • موبایلش را از جیبش بیرون آورد تا به امیرعلی زنگ ب
پ.ن¹ : میگنا خوشگلی دردسر داره. پ.ن² : بچه کله‌ش پوکه صدا میده ^^ پ.ن³ : پیش به سوی مقصد نامعلومِ خان‌داداش.
تیـام.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 24 #Ep • موبایلش را از جیبش بیرون آورد تا به امیرعلی زنگ ب
‌ ‌‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌• 𝘗𝘢𝘳𝘵 25 • همزمان با متوقف کردن موتور جلوی مغازه، گوشی را از جیبش درآورد. حتماً همین الان که آهی در بساط نداشت، صدرا باید به او گیر می‌داد؟ صفرهای موجودی‌اش را شمرد و نفسش را بیرون داد. گوشی را در جیب کتش هول داد و همان‌طور که پیاده می‌شد، نگاهی به ویترین مغازه انداخت. جلوی ویترین شیشه‌ای، مردی سوار بر موتور و کلاه‌کاسکت‌به‌سر ایستاده بود. یک جفت دستکش چرمی به دست داشت و انگار که منتظر چیزی باشد، اطراف را نگاه می‌کرد؛ تا اینکه در همین رفت‌وآمد نگاهش، برای چند ثانیه با امیرعلی چشم در چشم شد. چشم‌های سبز تیره‌اش برق خاصی داشت. برقی که به عنوان نگاه گذرا، حس عجیبی در امیرعلی به جا گذاشت. این تقابل نگاه کمتر از پنج ثانیه طول کشید و امیرعلی، همان‌طور که در ذهنش حساب‌وکتاب می‌کرد، وارد مغازه شد. قبلاً برنامه‌اش را ریخته بود که برای خودش و صدرا کلاه‌های ست بخرد، اما نه برای الان. زیرلب چیزی نثار صدرا کرد و همزمان با نگاه کردن به قیمت‌های نجومی، طوری که فقط خودش بشنود، زمزمه کرد: - لامصبا رو مگه از طلا می‌سازین آخه؟ مخمون بترکه، خرجش از این کمتر می‌شه. به کلاهی رسید که برچسب قیمت نداشت، اما دقیقاً همان چیزی بود که دنبالش می‌گشت. از قفسه برش داشت و بعد از کمی ورانداز کردن، رو به فروشنده پرسید: - قیمت این چقدره؟ طولی نکشید که با شنیدن قیمتش، دوباره صفرهای موجودی حسابش جلوی چشمش ردیف شدند. کلاه را آرام سر جایش گذاشت، زیرلب لعنتی نثار هرکس که دم دستش آمد کرد و با این فکر که فعلاً فقط باید چیزی بخرد که صدرا به تهدید بزرگ‌تری از موتورسواری بدون کلاه تبدیل نشود، خودش را قانع کرد سقف توقعاتش را پایین بیاورد.
تیـام.
‌ ‌‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌• 𝘗𝘢𝘳𝘵 25 #Ep • همزمان با متوقف کردن موتور جلوی مغازه، گوشی ر
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌• 𝘗𝘢𝘳𝘵 26 • نگاهی به ساعتش انداخت؛ برادر بزرگترش در معطل کردن او استاد بود. - معلوم نیست دوباره داره کدوم بدبختیو توبیخ میکنه. این را گفت و کلاه کاسکتش را از روی سرش برداشت. دستی به موهایش کشید و بعد دستی روی کلاه. " اون آقا حساب کردن.. " تصویر چشم‌های سبز آن آقا جلوی چشم‌هایش زنده شد. نمی‌دانست چه چیزی در نگاهش بود، ولی هرچه بود، تنش را می‌لرزاند. نمی‌دانست چطور و چگونه، ولی هرطور شده بود باید پیدایش می‌کرد تا از زیر دِین آن یک جفت چشم خطرناک بیرون بیاید. آن یک جفت چشمِ.. نچی کرد و با کلافگی از افکارش بیرون کشیده شد، تا خواست دست ببرد سمت گوشی‌اش که آهای زیر پایم علف سبز شد، مرد خوشتیپ زندگی‌اش روی پله‌ها نمایان شد. لبخندی با دیدنش زد و منتظر ماند تا نزدیک‌تر شود، بعد کلاه کاسکت های ست را در هوا تکان داد. - خسته نباشی مهندس! صدرا نگاهی به کلاه های در دستش انداخت و با لبخندی ملیح، یکی‌شان را از دستش گرفت. + چه بچه حرف‌گوش کنی! از روی شانه‌اش نگاهش کرد. - تو تاحالا چی گفتی من گوش نکردم؟ کمی مکث کرد و بعد از تفکری کوتاه با تن صدای آرام‌تر جواب خود را داد : - جز رشته تحصیلی و شغلم و خونه و موتور.. و بعد قیافه‌اش را درهم کشید. دقیقا کدام حرفش را گوش کرده بود؟ تا خواست حرفش را ماستمالی کند صدرا با خنده ضربه‌ای میان دو کتفش زد. + تازه از دستم راحت شدی دوباره خودت شروعش نکن! امیرعلی کلاهش را سر کرد و همزمان با زدن استارت و پایین کشیدن طلق کلاه، گفت : - وگرنه یه چیزی میگی تا ابد گریه کنم؟ صدرا دو دستش را دور کمر امیرعلی چفت کرد. + وگرنه یه چیزی میگم تا ابد گریه کنی!
تیـام.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌• 𝘗𝘢𝘳𝘵 26 #Ep • نگاهی به ساعتش انداخت؛ برادر بزرگترش در معطل کردن
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌• 𝘗𝘢𝘳𝘵 27 • هنوز یک کیلومتر از محل حرکت دور نشده بود که خطاب به صدرا پرسید : - برنامه چیه خان داداش؟ کجا بپیچم؟ + بپیچ بریم گلزار! ناخودآگاه عضلات گردنش منقبض شدند و همان حسِ ناخوشایند همیشگی در بدنش پیچید. سر چهارراه پیچید سمت راست و با خودش گفت که چقدر از این مسیر دلِ خوشی ندارد و چقدر حسِ دلتنگی‌ای که طبیعتاً هنگام پیمودنش باید در دل می‌داشت را ندارد و هیچ‌وقت تجربه‌اش نکرده است. صدرا سال‌ها تلاش کرده بود او را فقط یک قدم نزدیک تر به آنچه کند که خودش در قبال فرد آرمیده در گلزار بود، اما نه تنها جلو نیامده بود بلکه حس می‌کرد دورتر هم شده. برای همین از یک جایی به بعد دیگر هیچ تلاشی نکرد و گذاشت خود امیرعلی برای احساساتش تصمیم بگیرد. کل راه را به مرور همین‌ها گذراند و وقتی رسیدند، یک قدم عقب تر از صدرا به سمت مزار راه افتاد. همیشه همین بود؛ انگار پشتش مخفی می‌شد و اگر کمی بیشتر فضا داشت احتمالاً فرار هم می‌کرد. همیشه احترام صدرا را نگه می‌داشت و کنارش می‌ایستاد و همراهش فاتحه می‌خواند، ولی وقتی صدرا تصمیم می‌گرفت دردودل کند ترجیح می‌داد کنارش نماند. همان مسافت همیشگی را رفتند و هنگامی که نام سرخ " شهید ابراهیم رستگاری " حک شده بر روی سنگ سفید را دیدند، ایستادند. صدرا با لبخند نگاهی به اسم انداخت و بعد نگاهی به امیرعلی. + بی‌وفایی که نکردی؟ بهش سر زدی دیگه تو این دوسال؟ امیرعلی سری تکان داد؛ شاید در مسائل مربوط به زندگیِ خودش از صدرا سر پیچیده بود، ولی امکان نداشت صدرا درخواستی داشته باشد و او حتی یک بار نادیده‌اش بگیرد.
تیـام.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌• 𝘗𝘢𝘳𝘵 27 #Ep • هنوز یک کیلومتر از محل حرکت دور نشده بود که خطاب به ص
پ.ن¹: آقای چشم سبز جریانش چیه ؟! پ.ن²: در باز شد گل آمد سوسن و سنبل آمد. پ.ن³: فقط یه کوچولو حرف گوش نکرده یه کوچولوو 🤏🏻 پ.ن⁴: چرا امیرعلی انقدر از باباش فراریه؟ پ.ن⁵: حرف شنویِ امیرعلی از داداشش مصداق بارز « از تو به یک اشاره از ما به سر دویدن » ـه.
تیـام.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌• 𝘗𝘢𝘳𝘵 27 #Ep • هنوز یک کیلومتر از محل حرکت دور نشده بود که خطاب به ص
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 28 • صدرا خواست بنشیند که دید امیرعلی این‌بار دورتر از همیشه ایستاده. غصه‌ای که در دلش بود با دیدن این غریبی‌ کردنش شدت می‌گرفت، اما نمی‌خواست و نمی‌توانست سرزنش یا نصیحتش کند؛ آن هم وقتی خودش می‌دانست هیچ تاثیری نخواهد داشت. لبخند تلخی روی صورتش نشست. + چرا انقدر عقب وایسادی؟ امیرعلی با تردید در چشمانش نگاه کرد. یعنی خودش نمی‌دانست؟ نیاز بود که بعد از این همه سال برایش بازگو کند؟ هرکاری می‌کرد جمله‌ای برای ادا کردن پیدا نمی‌کرد، ذهنش خالیِ خالی و همزمان لبریز از افکار ضدونقیض بود. نگاه منتظر صدرا داشت مانند شمعی آبَش می‌کرد که چشم‌هایش روی سنگ خالی و کمی خاک گرفته قفل شدند. بهانه از این بهتر؟ - چیز..گل و گلاب نخریدیم، من میرم بخرم تو راحت باش.. و سرش را برای اطمینان دادن به صدرا چندبار تکان داد و قدمی به عقب برداشت. دو سه متر دورتر شده بود که نفسش را با شدت بیرون داد و دستش را روی سینه مشت کرد تا قلبش بیرون نزند. از معدود لحظاتی بود که دلش می‌خواست از شدت بیچارگی بنشیند کف زمین و یا گریه کند یا به یک نقطه در دوردست‌ها فقط خیره بشود. مطمئن بود دیگر بعد از گذشت این‌همه سال، این حس غربتی که در قبال پدرش داشت قرار نیست از بین برود و این اطمینان بیش از پیش عذابش می‌داد. این‌طور نبود که حسی نداشته باشد، این‌طور نبود که نخواهد کمی با او حرف بزند و دردودل کند؛ ولی حسِ تعلقی که کمبودش در ذوق می‌زد جلویش را می‌گرفت. انگار که بخشی از هویتش بین آسمان و زمین معلق مانده بود و او نه می‌توانست به زمین برش گرداند و نه می‌توانست رهایش کند به حال خود. مثل آهویی که نه نایِ رفتن داشت نه پایِ ماندن. اما صدرا که تا لحظهٔ خروجش از دید، به رفتنش خیره مانده بود با سوزش چشم‌هایش به خودش آمد و پلکی زد. برگشت و زانو زد کنار مزار، اسم را چندباره خواند و با لبخندی که گلویش را می‌فشرد فاتحه‌ای زمزمه کرد. - سلام بابا، خوبی؟ دلت برام تنگ نشده بود؟ من که خیلی دلم برات تنگ شده بود.. لب پایینش را در دهان کشید تا بغضش را کنترل کند و فرصت برای گفتن ادامه حرف‌هایش گفته باشد. - دیدی پسرکوچولوتو؟ من که نبودم انگار باهات غریبه تر شده.. لبخندی زد که بیشتر شبیه به خانه‌ای ویران شده و در حال ریزش بود. - ازش دلگیر نشو باشه بابا؟ از اینکه فرار می‌کنه، از اینکه هر بار به زور میارمش اینجا، از اینکه هر بار مثل گنجیشک زیر بارون مونده پشت من قایم میشه.. با یادآوری چشمان معصوم برادرش چشم هایش را روی هم فشرد و با ضعیف‌ترین صدای ممکن این چند کلمه را مانند جان کندن بر زبان آورد. - آخه چیزی از شما یادش نمیاد.. نفس عمیقی کشید تا آشوب سینه‌اش کمی آرام بگیرد اما بیشتر شبیه به ناله یک ساز قدیمی بود. گوشه چشمش سوخت و با اولین پلک اشکی روی صورتش چکید. دیگر تلاشی برای جلوگیری از اشک‌هایش نکرد. - دیگه چی‌کار میتونم بکنم بابا؟ دلم می‌خواست اونم مثل من شمارو محرم و پناه خودش بدونه، نشد! گفتم یه مدت طولانی نیستم، شاید نبودنم باعث بشه یکم بیشتر باهات خلوت کنه، راحت تر باشه، حداقل از دلتنگیِ من بیاد پیش شما گله کنه! ولی نه.. اشک که به چانه‌اش رسید پشت دستش را کشید رویش. خنده کوتاهی کرد : - کل زندگیش منم و من! بلافاصله همان غم و ترس ذاتی که در تک تک سلول هایش ریشه دوانده بود در چشم های خیسش برق زد. با صدایی لرزان و لحن کودکی خطاکار گفت : - کار بدی کردم بابا؟ تقصیر منه که از تو دوری می‌کنه؟ نباید انقد وابسته خودم می‌کردمش؟ نباید هربار که با سن کمش گوشه خونه کز می‌کرد و از درد یتیمی گریه می‌کرد میگفتم من هستم؟ نه.. باید میگفتم بابا حواسش بهت هست.. باید میگفتم بابای تو شهیده.. باید میگفتم اون بیشتر از هر وقتی حواسش بهت هست. باید محبت تورو من می‌کاشتم تو قلبش..