تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 23 #Ep • صدرا خندید و با ذوق گفت : - خوبه. و بعد از جا بلند
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 24 #Ep •
موبایلش را از جیبش بیرون آورد تا به امیرعلی زنگ بزند اما به یاد آورد سیمکارت ایرانیاش را خیلی وقت است که از دسترس خارج کرده.
- آه، یادم باشه سیمکارت بگیرم.
کمی با دستش روی میز ضرب گرفت و بعد نگاهش به تلفن روی میز افتاد.
برش داشت و شماره امیرعلی را از حفظ گرفت.
در آن سو امیرعلی که به درخواست استادش برای مشاوره غیر رسمی پایان نامه به دانشگاه رفته بود، جواب ها را پشت هم سر هم میکرد تا از شر سوال های بیخود و بیاساسشان خلاص شود.
- خیلی خب من دیگه باید برم، اگه بازم سوال واقعیای بود میتونید از استاد صالحی بپرسید.
- نمیشه بهتون زنگ بزنیم؟ آخه استاد صالحی زیاد جواب مارو نمیدن.
به دختری که این را گفته بود نگاه کرد، دقیقا یکی از همان هایی که همیشه برایش سوال بود چگونه سر از شریف در آوردهاند.
- اگر سوال واقعی و درست حسابی بپرسید، جواب میدن.
از پشت میز بلند شد و خواست به سمت در برود که صدای نازک و پر از عشوه همان دختر از پشت سر متوقفش کرد.
- آقا امیرعلی، ببخشید یه لحظه.
امیرعلی به دختر نگاه خالی و بیتفاوتی کرد.
- رستگاری هستم.
این را با سردترین و خنثیترین لحن ممکن گفت که یعنی من از آن تو بمیری ها نیستم.
اما دختر کوچکترین اعتنایی نکرد و با همان صدای نازک جیغجیغی گفت:
- عه مگه اسمتون امیرعلی نیست؟
امیرعلی هم بیاعتنا به حرفش پرسید:
- کاری داشتین؟
دختر موهایش را که از جلوی مقنعه آویزان شده بود پشت گوش داد و با لحنی کشیده گفت:
- نه راستش.. چیزه..
- پس با اجازه من خیلی کار دارم. دیرم شده، باید برم.
و بعد لبخندی مصنوعی زد که بیشتر شبیه به کج و کوله کردن صورتش بود.
منتظر جوابی دیگر از سوی او نشد و از کارگاه بیرون زد.
- خدایا قربونت برم من هیچ علاقهای به فیلم ترکی و رمان ایرانی ندارما زندگیمو تبدیل کردی بهشون.
سالی یه بار پا میذارم تو این دانشگاه کلش و باید با این جغجغه های لوس رنگ آمیزی شده سر و کله بزنم.
من نمیفهمم اینا میان دانشگاه درس بخونن یا عشوه خرکی بریزن.
هرچی بیمحلی میکنی بد رفتار میکنی بیشتر عین اسلایم فاسد شده میچسبن بهت.
همانطور که زیر لب غرغر میکرد بیتوجه به کسانی که با تعجب نگاهش میکردند از دانشکده بیرون زد.
- به جهنم. بذار بگن پسره دیوونس عقلش کمه شیرین میزنه داره با خودش حرف میزنه.
به سمت موتورش رفت و سوئیچ را از جیبش در آورد که صدای تلفنش بلند شد.
با دیدن شماره ناشناس خون از عصبانیت به صورتش دوید و از لای دندان های چفت شدهاش غرید :
- بابا بذار من پامو از این خراب شده بذارم بیرون!
نفس عمیقی کشید و سعی کرد با لاالهالااللهی خود را آرام کند.
- بفرمایید.
- همه شماره های ناشناس و اینجوری جواب میدی؟
با شنیدن صدای آشنایش نفس حبس شدهاش را آزاد کرد.
- صدرا تویی؟ خب چرا با شماره ناشناس زنگ میزنی برادر من.
- خط ایرانی ندارم فعلا، با تلفن شرکت زنگ زدم، برافروختهای چیشده برادر.
امیرعلی چشمانش را محکم روی هم فشار داد.
- هیچی داداش چیزی نیست. جانم کاری داشتی باهام؟
صدرا همانطور که به عکسی از گالریاش خیره شده بود گفت :
- آره، کجایی؟
- یه سر اومدم دانشگاه، کار داشتم. چطور؟
صدرا تکخندهای کرد.
- همونه پس دیوونه شدی.
- نمک به زخمم نپاش که سر در این محل تحصیل و علم و دانش و باید گل بگیرن.
- حالا حرص نخور، میتونی بیای دنبالم؟
قبل خونه بریم یه جایی.
گوشی را بین کتف و صورتش نگهداشت و همانطور که موتور را روشن میکرد جواب داد :
- آره میتونم. کجا میخوای بری؟
- حالا بیا میگم بهت. تو کلاه کاسکت خریدی دیگه؟
امیرعلی طوری که انگار برق ازش رد شده روی پا سیخ ایستاد و ضربه محکمی به وسط پیشانیاش زد.
- آره آره خریدم.
صدرا با لحنی که پر از خنده و تاسف بود گفت :
- اونجوری که تو زدی مغزت تکون خورد که.
امیرعلی چینی به پیشانیاش انداخت و گوشی را کمی از صورتش فاصله داد :
- گوش نیست که لامصب.
صدرا کشیده و با خنده گفت :
- چی؟!
امیرعلی تند تند سری تکان داد :
- هیچی عزیزم هیچی داداش قشنگم بشمر سه اومدم دنبالت مراقب قشنگیات باش عزت زیاد بای.
و بلافاصله گوشی را قطع کرد.
صدرا خنده بلندی کرد و تلفن را سر جایش گذاشت.
- بچه مزلف!
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 24 #Ep • موبایلش را از جیبش بیرون آورد تا به امیرعلی زنگ ب
پ.ن¹ : میگنا خوشگلی دردسر داره.
پ.ن² : بچه کلهش پوکه صدا میده ^^
پ.ن³ : پیش به سوی مقصد نامعلومِ خانداداش.
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 24 #Ep • موبایلش را از جیبش بیرون آورد تا به امیرعلی زنگ ب
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 25 #Ep •
همزمان با متوقف کردن موتور جلوی مغازه، گوشی را از جیبش درآورد.
حتماً همین الان که آهی در بساط نداشت، صدرا باید به او گیر میداد؟
صفرهای موجودیاش را شمرد و نفسش را بیرون داد. گوشی را در جیب کتش هول داد و همانطور که پیاده میشد، نگاهی به ویترین مغازه انداخت.
جلوی ویترین شیشهای، مردی سوار بر موتور و کلاهکاسکتبهسر ایستاده بود. یک جفت دستکش چرمی به دست داشت و انگار که منتظر چیزی باشد، اطراف را نگاه میکرد؛ تا اینکه در همین رفتوآمد نگاهش، برای چند ثانیه با امیرعلی چشم در چشم شد.
چشمهای سبز تیرهاش برق خاصی داشت. برقی که به عنوان نگاه گذرا، حس عجیبی در امیرعلی به جا گذاشت.
این تقابل نگاه کمتر از پنج ثانیه طول کشید و امیرعلی، همانطور که در ذهنش حسابوکتاب میکرد، وارد مغازه شد.
قبلاً برنامهاش را ریخته بود که برای خودش و صدرا کلاههای ست بخرد، اما نه برای الان. زیرلب چیزی نثار صدرا کرد و همزمان با نگاه کردن به قیمتهای نجومی، طوری که فقط خودش بشنود، زمزمه کرد:
- لامصبا رو مگه از طلا میسازین آخه؟ مخمون بترکه، خرجش از این کمتر میشه.
به کلاهی رسید که برچسب قیمت نداشت، اما دقیقاً همان چیزی بود که دنبالش میگشت. از قفسه برش داشت و بعد از کمی ورانداز کردن، رو به فروشنده پرسید:
- قیمت این چقدره؟
طولی نکشید که با شنیدن قیمتش، دوباره صفرهای موجودی حسابش جلوی چشمش ردیف شدند. کلاه را آرام سر جایش گذاشت، زیرلب لعنتی نثار هرکس که دم دستش آمد کرد و با این فکر که فعلاً فقط باید چیزی بخرد که صدرا به تهدید بزرگتری از موتورسواری بدون کلاه تبدیل نشود، خودش را قانع کرد سقف توقعاتش را پایین بیاورد.
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 25 #Ep • همزمان با متوقف کردن موتور جلوی مغازه، گوشی ر
پ.ن¹ : همون چشمای سبز رو بنر؟
پ.ن² : حالم حال امیرعلی.
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 25 #Ep • همزمان با متوقف کردن موتور جلوی مغازه، گوشی ر
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 26 #Ep •
نگاهی به ساعتش انداخت؛ برادر
بزرگترش در معطل کردن او استاد بود.
- معلوم نیست دوباره داره کدوم بدبختیو توبیخ میکنه.
این را گفت و کلاه کاسکتش را از روی سرش برداشت. دستی به موهایش کشید و بعد دستی روی کلاه.
" اون آقا حساب کردن.. "
تصویر چشمهای سبز آن آقا جلوی چشمهایش زنده شد. نمیدانست چه چیزی در نگاهش بود، ولی هرچه بود، تنش را میلرزاند. نمیدانست چطور و چگونه، ولی هرطور شده بود باید پیدایش میکرد تا از زیر دِین آن یک جفت چشم خطرناک بیرون بیاید. آن یک جفت چشمِ..
نچی کرد و با کلافگی از افکارش بیرون کشیده شد، تا خواست دست ببرد سمت گوشیاش که آهای زیر پایم علف سبز شد، مرد خوشتیپ زندگیاش روی پلهها نمایان شد. لبخندی با دیدنش زد و منتظر ماند تا نزدیکتر شود، بعد کلاه کاسکت های ست را در هوا تکان داد.
- خسته نباشی مهندس!
صدرا نگاهی به کلاه های در دستش انداخت و با لبخندی ملیح، یکیشان را از دستش گرفت.
+ چه بچه حرفگوش کنی!
از روی شانهاش نگاهش کرد.
- تو تاحالا چی گفتی من گوش نکردم؟
کمی مکث کرد و بعد از تفکری کوتاه با تن صدای آرامتر جواب خود را داد :
- جز رشته تحصیلی و شغلم و خونه و موتور..
و بعد قیافهاش را درهم کشید. دقیقا کدام حرفش را گوش کرده بود؟
تا خواست حرفش را ماستمالی کند صدرا با خنده ضربهای میان دو کتفش زد.
+ تازه از دستم راحت شدی دوباره خودت شروعش نکن!
امیرعلی کلاهش را سر کرد و همزمان با زدن استارت و پایین کشیدن طلق کلاه، گفت :
- وگرنه یه چیزی میگی تا ابد گریه کنم؟
صدرا دو دستش را دور کمر امیرعلی چفت کرد.
+ وگرنه یه چیزی میگم تا ابد گریه کنی!
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 26 #Ep • نگاهی به ساعتش انداخت؛ برادر بزرگترش در معطل کردن
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 27 #Ep •
هنوز یک کیلومتر از محل حرکت دور نشده بود که خطاب به صدرا پرسید :
- برنامه چیه خان داداش؟ کجا بپیچم؟
+ بپیچ بریم گلزار!
ناخودآگاه عضلات گردنش منقبض شدند و همان حسِ ناخوشایند همیشگی در بدنش پیچید.
سر چهارراه پیچید سمت راست و با خودش گفت که چقدر از این مسیر دلِ خوشی ندارد و چقدر حسِ دلتنگیای که طبیعتاً هنگام پیمودنش باید در دل میداشت را ندارد و هیچوقت تجربهاش نکرده است.
صدرا سالها تلاش کرده بود او را فقط یک قدم نزدیک تر به آنچه کند که خودش در قبال فرد آرمیده در گلزار بود، اما نه تنها جلو نیامده بود بلکه حس میکرد دورتر هم شده. برای همین از یک جایی به بعد دیگر هیچ تلاشی نکرد و گذاشت خود امیرعلی برای احساساتش تصمیم بگیرد.
کل راه را به مرور همینها گذراند و وقتی رسیدند، یک قدم عقب تر از صدرا به سمت مزار راه افتاد. همیشه همین بود؛ انگار پشتش مخفی میشد و اگر کمی بیشتر فضا داشت احتمالاً فرار هم میکرد.
همیشه احترام صدرا را نگه میداشت و کنارش میایستاد و همراهش فاتحه میخواند، ولی وقتی صدرا تصمیم میگرفت دردودل کند ترجیح میداد کنارش نماند.
همان مسافت همیشگی را رفتند و هنگامی که نام سرخ " شهید ابراهیم رستگاری " حک شده بر روی سنگ سفید را دیدند، ایستادند.
صدرا با لبخند نگاهی به اسم انداخت و بعد نگاهی به امیرعلی.
+ بیوفایی که نکردی؟ بهش سر زدی دیگه تو این دوسال؟
امیرعلی سری تکان داد؛ شاید در مسائل مربوط به زندگیِ خودش از صدرا سر پیچیده بود، ولی امکان نداشت صدرا درخواستی داشته باشد و او حتی یک بار نادیدهاش بگیرد.
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 27 #Ep • هنوز یک کیلومتر از محل حرکت دور نشده بود که خطاب به ص
پ.ن¹: آقای چشم سبز جریانش چیه ؟!
پ.ن²: در باز شد گل آمد سوسن و سنبل آمد.
پ.ن³: فقط یه کوچولو حرف گوش نکرده یه کوچولوو 🤏🏻
پ.ن⁴: چرا امیرعلی انقدر از باباش فراریه؟
پ.ن⁵: حرف شنویِ امیرعلی از داداشش مصداق بارز « از تو به یک اشاره از ما به سر دویدن » ـه.
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 27 #Ep • هنوز یک کیلومتر از محل حرکت دور نشده بود که خطاب به ص
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 28 #Ep •
صدرا خواست بنشیند که دید امیرعلی اینبار دورتر از همیشه ایستاده. غصهای که در دلش بود با دیدن این غریبی کردنش شدت میگرفت، اما نمیخواست و نمیتوانست سرزنش یا نصیحتش کند؛ آن هم وقتی خودش میدانست هیچ تاثیری نخواهد داشت. لبخند تلخی روی صورتش نشست.
+ چرا انقدر عقب وایسادی؟
امیرعلی با تردید در چشمانش نگاه کرد. یعنی خودش نمیدانست؟ نیاز بود که بعد از این همه سال برایش بازگو کند؟
هرکاری میکرد جملهای برای ادا کردن پیدا نمیکرد، ذهنش خالیِ خالی و همزمان لبریز از افکار ضدونقیض بود.
نگاه منتظر صدرا داشت مانند شمعی آبَش میکرد که چشمهایش روی سنگ خالی و کمی خاک گرفته قفل شدند. بهانه از این بهتر؟
- چیز..گل و گلاب نخریدیم، من میرم بخرم تو راحت باش..
و سرش را برای اطمینان دادن به صدرا چندبار تکان داد و قدمی به عقب برداشت.
دو سه متر دورتر شده بود که نفسش را با شدت بیرون داد و دستش را روی سینه مشت کرد تا قلبش بیرون نزند. از معدود لحظاتی بود که دلش میخواست از شدت بیچارگی بنشیند کف زمین و یا گریه کند یا به یک نقطه در دوردستها فقط خیره بشود. مطمئن بود دیگر بعد از گذشت اینهمه سال، این حس غربتی که در قبال پدرش داشت قرار نیست از بین برود و این اطمینان بیش از پیش عذابش میداد. اینطور نبود که حسی نداشته باشد، اینطور نبود که نخواهد کمی با او حرف بزند و دردودل کند؛ ولی حسِ تعلقی که کمبودش در ذوق میزد جلویش را میگرفت. انگار که بخشی از هویتش بین آسمان و زمین معلق مانده بود و او نه میتوانست به زمین برش گرداند و نه میتوانست رهایش کند به حال خود. مثل آهویی که نه نایِ رفتن داشت نه پایِ ماندن.
اما صدرا که تا لحظهٔ خروجش از دید، به رفتنش خیره مانده بود با سوزش چشمهایش به خودش آمد و پلکی زد. برگشت و زانو زد کنار مزار، اسم را چندباره خواند و با لبخندی که گلویش را میفشرد فاتحهای زمزمه کرد.
- سلام بابا، خوبی؟ دلت برام تنگ نشده بود؟ من که خیلی دلم برات تنگ شده بود..
لب پایینش را در دهان کشید تا بغضش را کنترل کند و فرصت برای گفتن ادامه حرفهایش گفته باشد.
- دیدی پسرکوچولوتو؟ من که نبودم انگار باهات غریبه تر شده..
لبخندی زد که بیشتر شبیه به خانهای ویران شده و در حال ریزش بود.
- ازش دلگیر نشو باشه بابا؟ از اینکه فرار میکنه، از اینکه هر بار به زور میارمش اینجا، از اینکه هر بار مثل گنجیشک زیر بارون مونده پشت من قایم میشه..
با یادآوری چشمان معصوم برادرش چشم هایش را روی هم فشرد و با ضعیفترین صدای ممکن این چند کلمه را مانند جان کندن بر زبان آورد.
- آخه چیزی از شما یادش نمیاد..
نفس عمیقی کشید تا آشوب سینهاش کمی آرام بگیرد اما بیشتر شبیه به ناله یک ساز قدیمی بود.
گوشه چشمش سوخت و با اولین پلک اشکی روی صورتش چکید. دیگر تلاشی برای جلوگیری از اشکهایش نکرد.
- دیگه چیکار میتونم بکنم بابا؟ دلم میخواست اونم مثل من شمارو محرم و پناه خودش بدونه، نشد! گفتم یه مدت طولانی نیستم، شاید نبودنم باعث بشه یکم بیشتر باهات خلوت کنه، راحت تر باشه، حداقل از دلتنگیِ من بیاد پیش شما گله کنه! ولی نه..
اشک که به چانهاش رسید پشت دستش را کشید رویش. خنده کوتاهی کرد :
- کل زندگیش منم و من!
بلافاصله همان غم و ترس ذاتی که در تک تک سلول هایش ریشه دوانده بود در چشم های خیسش برق زد.
با صدایی لرزان و لحن کودکی خطاکار گفت :
- کار بدی کردم بابا؟ تقصیر منه که از تو دوری میکنه؟ نباید انقد وابسته خودم میکردمش؟ نباید هربار که با سن کمش گوشه خونه کز میکرد و از درد یتیمی گریه میکرد میگفتم من هستم؟
نه.. باید میگفتم بابا حواسش بهت هست..
باید میگفتم بابای تو شهیده.. باید میگفتم اون بیشتر از هر وقتی حواسش بهت هست. باید محبت تورو من میکاشتم تو قلبش..
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 28 #Ep • صدرا خواست بنشیند که دید امیرعلی اینبار دورتر از همیشه ا
پ.ن¹: این غصه [قصه] سر دراز دارد..
پ.ن²: این جملاتی که بولد میکنمو خیلی دقت کنید بهشون :)
پ.ن³: امیرعلی یادش نمیاد ولی صدرا همهچیزو از حفظه.
پ.ن⁴: کل زندگیش صاحب همون آغوشیه که چشمای پریشونشو بوسید و پناهش داد.
پ.ن⁵: این ترس توی سلولای صدرا جون گرفته و باهاش قد کشیده.
پ.ن⁶: این پارت حاصل درهم آمیختن احساسات من و فاطیماست :) 🙂↕️
تیـام.
حرفی حدیثی نظری فح- هرچی بود درخدمت هستم 🫶🏻 - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_j0m68
مغزم کم کم داره سناریو های دارکی رو میسازه خصوصا با این چشم سبز مرموز،یعنی تا الان برومنس امیر علی و صدرا کشک بود؟ نکنه برومنس اصلی صاحب اون چشمای رو بنرن؟ امیرعلی چشاش خاکستریه و صدرا هم که چشم سبز نیست...پس این چشمای سب_ نیوشا و فاطیما سلاطین گرامی مغزم رد دادد یعنی چی شد الاااااااااان؟ بلاتکلیف مون نکنین سر جدتون😶🌫️😶🌫️😶🌫️
.
منظورت چیهه؟ امیرعلی و صدرا که اصلیِ همدیگهان. 🥹
کم کم میفهمید عجله نکنن 🤏🏻
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 28 #Ep • صدرا خواست بنشیند که دید امیرعلی اینبار دورتر از همیشه ا
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 29 #Ep •
شانههایش دوباره همان لرز آشنا را میزبان شدند. شریان های اصلیاش از پشت گردن تا نوک انگشتانش نبض میزدند و فکش قفل کرده بود. دوباره.
صدای شلیک در گوشش سوت میکشید، صدای بابا گفتنهایش. گلوله، فریاد، گریه. صدای ضجه. پسرکی که با بهت نگاهش میکرد را چطور و با کدام زور هول داده بود در خانه؟ هنوز یادش بود وقتی یک گوشه کز کرده بود و خون شرّه کرده روی زمین یک دم از جلوی چشمانش کنار نمیرفت، با آن چشمهای خیس و درشت شده آمده بود و خودش را انداخته بود در بغلش. یادش بود که چطور مانند جانش سفت به آن چسبیده بود و قوت به دستهایش بازگشته بود.
شقیقههایش تیر کشیدند. این چه دردی بود که هربار گریبانگیرش میشد؟ چه دردی بود که نه میکشتش و نه میگذاشت نفس بکشد؟
امیرعلی. فقط امیرعلی میتوانست او را به زندگی بازگرداند و به تن خشک شدهاش روح دوباره بدهد. امیرعلی..
- داداش؟ داداش خوبی؟
صدایش انگار از درون یک حباب میآمد؛ یا شاید خودش درون آن حباب گیر افتاده بود. نمیتوانست سرش را برگرداند و به نگاهِ مطمئناً نگران و ترسیدهاش پاسخی بدهد.
امیرعلی که تا آن لحظه با دیدنِ صورت رنگ پریده و مبهوتش فهمیده بود دوباره همان اتفاق قدیمی تکرار شده شاخه گلها و پلاستیک در دستش را رها کرد، با ترس کنارش زانو زد و با گرفتن شانههایش صدرا را به سوی خود برگرداند.
چشمهایش پر از اشک بودند ولی خالی از روح. خالی از برقی که حتی موقع اشک ریختن درون سیاهیشان حس میشد. دیدنِ این چشمهای مات برای امیرعلی آخر دنیا بود.
- داداش؟.. داداش منم امیرعلی.. نگاه کن منو..
صدایش میلرزید. دست یخ زدهاش را گرفت و همزمان با بالا آوردنش بوسهای رویش نشاند.
- داداش جونم توروخدا منو ببین.. اونجا نیستی الان.. دورت بگردم من پیشتم.. نترس من پیشتم.. داداش..
اما صدرا چنان در آن برزخ گرفتار شده بود که حتی تپش های قلبش را هم حس نمیکرد؛ تنها صدای جیغ های مادرش را میشنید و فروریختن پدرش را میدید.
امیرعلی وحشت زده و با عجز به صورت بیحرکت صدرا نگاه کرد. دلش میخواست زمین و زمان دهن داشته باشند تا از آنها بپرسد چرا باید هربار عزیز جانش را اینگونه بینفس و یخزده ببیند؟ اشک های داغش را کنار زد و با تمام وجود آخرین ریسمان را برای برگرداندن روح به تن برادرش چنگ زد :
- داداش تورو روح بابا، مرگ من نفس بکش.. مرگ من نگام کن..
انگار همین متوسل شدن به عزیزترین و باارزشترین دارایی های صدرا بود که توانست او را از آن خلأ مرگبار بیرون بکشد و روح را به کالبدش بازگرداند.
نفس لرزانش را آزاد کرد و نگاه شکستهاش مردد روی امیرعلی نشست.
امیرعلی با دیدن دوباره آن نگاه آشنا دست دیگرش را انداخت دور گردنش و با تمام وجود او را در آغوش کشید.
گرمای قلبش قلب یخزدهٔ صدرا را گرم میکرد.
- الهی شکر.. داداش..
نمیدانست چطور باید به دنیا بفهماند که طاقت ندارد حتی یک برگ خشک پاییزی صورت برادرش را لمس کند؛ طاقت ندارد حتی یک ثانیه او را در این عذاب ببیند.
بیپناهی مشهود در صدایش باعث شد دست های بیجان صدرا هم بالا بروند و روی تنش بنشینند. هوا ابری و گرفته بود اما انگار آسمان قصد کرده بود از چشمان خستهٔ این دو برادر ببارد.
امیرعلی طوری او را میان حصار دست هایش گرفته بود که انگار میخواست از او حتی در برابر خودش محافظت کند؛ چشمه دلتنگی و نگرانی وجودش میجوشید و او صدرا را بیش از پیش به خود میچسباند..
- داداش.. من میترسم.. اینکارو نکن.. توروخدا اینکارو نکن..
صدرا که تا آن لحظه سرش را در شانه امیرعلی فرو کرده بود و بیصدا اشک میریخت با شنیدن صدای گرفته و لحن کودکانه برادرش دوباره در نقش همان حامی و تکیهگاه همیشگی فرو رفت.
لرزش شانههایش کمتر شده بود ولی متوقف نه. دستش را نوازشوار پشت امیرعلی کشید و با صدایی که تلاش میکرد مانند همیشه محکم باشد زمزمه کرد :
+ دیگه نترس.. خوبم.. ببخشید..
بوسهای روی شانه امیرعلی زد اما او هنوز خیالِ رها کردنش را نداشت و محکم صورتش را به صورت او چسبانده بود. نگاه خیره و خیسش روی همان اسم قرمز رنگ جا مانده بود.
" من که خودتو ندارم چرا باید هربار بخاطرت تموم زندگیمو اینجوری مثل مُردهها ببینم؟ چرا من باید تاوان پدر نداشتنمو بدم؟"
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 29 #Ep • شانههایش دوباره همان لرز آشنا را میزبان شدند. شریا
پ.ن¹: صدرا پرت شد وسط خاطرات خونیش.
پ.ن²: حرفای امیرعلی سادهن ولی پر از غم :)
پ.ن³: امیرعلی رو بذارن تا آخر عمرش اینطوری میچسبه بهش..
پ.ن⁴: تموم زندگیش داشت تاوان پس میداد، و قراره بده؟