تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 11 #Ep • وقتی دید هیچ واکنش دندان گیری از سویش نمیگیرد خم شد
پ.ن¹ : میخواد پیش داداش کوچیکش بخوابه خب 💁🏻♀️
پ.ن² : داداش جن :)
پ.ن³ : این دوتا که خوابیدن، شماهم بخوابید 🫶🏻
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 11 #Ep • وقتی دید هیچ واکنش دندان گیری از سویش نمیگیرد خم شد
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 12 #Ep •
با عجله کفشهایش را از پا درآورد و در نیمه باز را هول داد.
چرا خانه انقدر ساکت بود؟ امیرعلی منتظر برادرش باشد و همه جا را نگذارد روی سرش؟
از تعجب اخم کمرنگی روی صورتش نشست، در اتاقش بسته بود.
ایستاد پشت در و خواست در بزند، ولی پشیمان شد. شاید داشت لباس عوض میکرد. کمی به شیارهای در خیره ماند و وقتی دید دوباره هیچ صدایی از اتاق نمیآید، تقهای به در کوبید. جوابی نگرفت، کلافه دستگیره در را فشرد و وارد اتاق شد. خواست امیرعلی را در همان قدم اول به رگبار ببندد که وقتی دید هنوز خوابیده چشمهایش از تعجب گرد شدند و طولی نکشید که صدایش از حرص بلند شد :
_ تو چرا هنوز خوابی؟
امیرعلی با حس صدایش در خواب تکانی خورد و پهلو به پهلو شد ولی چشمهایش را باز نکرد.
لامپ اتاقش را روشن کرد و چندقدم جلوتر کنار تختش نشست.
_ امیر؟ پاشو ببینم یه هفتهس مغز منو خوردی آی داداشم داره میاد الان خودت خوابیدی؟
تنها جوابی که نصیبش شد "هوم"ـی بود که در عالم خواب از بین لبهایش خارج شد. با غیظ مشتی کوبید در بازویش.
_ امیرعلی!
این بار پلکهایش تکان خوردند و بالاخره چشمهایش را باز کرد.
+ بلهه ؟
_ تازه میگی بله ؟
بالشت کوچک در بغلش را جابهجا کرد و چندبار پلک زد تا چشمهایش به نور عادت کنند.
+ خب چی بگم؟ بگم عرض درود و احترام به شاهزادهٔ دربار همایونی که جانم فدایش باد؟
هنوز بیدار نشده این حرفهارا از کجا میآورد؟ صدایش را بلندتر کرد و همزمان دستهایش را در هوا تکان میداد.
_ همیشهام که جواب تو آستینت داری!
پاشو دیگه الان داداش عنق بداخلاقت از راه میرسه تو هیچ غلطی نکردی میخوای با این پتوی رو کلهت بری استقبالش؟
+ داداش خودمه هرجور دلم بخواد میرم استقبالش.
چرا هرکاری میکرد حریف زبانش نمیشد؟
نفسش را پرسروصدا بیرون داد و بیتوجه به افاضهاش گفت :
_ امیرعلی پا میشی یا حلواتو بپزم؟
امیرعلی خندید و سرش را فرو کرد در بالشت.
+ قاتلمم لابد تویی؟ ممنون ترجیح میدم داداشم بیاد خودش به حسابم برسه.
انگشت اشارهاش را سمت در گرفت و با لحنی تهدیدوار در جوابش گفت :
_ بعد این وضع خونهتو دید اون دمبلارو دونه دونه کرد تو حلقت من کمک نمیکنم درشون بیاریا!
امیرعلی سرش را بالا آورد و لبخندی به حرفش زد. خواست بگوید " داداش من خیلیم مهربونه " که با دیدنِ قامت صدرا پشت سر او که هنوز با حرص نگاهش میکرد لبهایش کش آمدند و با سرخوشی گفت :
+ صبح بخیر داداشِ عنق بداخلاقم!
صورتش را درهم کشید و سرش را تکان داد :
_ فکر کردی همه مثل خودت خرن؟
- منم همیشه بهش میگم که اشتباه فکر میکنه.
با صدایی که درست از پشت سرش شنید چشمهایش گرد شد، وحشتزده برگشت و وقتی دید صدرا بالای سرش ایستاده هین بلندی کشید و سریع از جا بلند شد.
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 12 #Ep • با عجله کفشهایش را از پا درآورد و در نیمه باز را هول د
پ.ن : شاهزادهٔ دربار همایونی کی باشن ؟ 👀
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 12 #Ep • با عجله کفشهایش را از پا درآورد و در نیمه باز را هول د
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 13 #Ep •
صدرا با خونسردی لبخندی به صورت وحشت زدهاش پاشید و همان طور دست به سینه از روی شانهاش نگاهی به امیرعلی انداخت.
- برای اومدن داداش عنق بداخلاقت مشتاق بودی؟
امیرعلی سیخ نشست سرجایش.
+ اول این وزه خانم گفت، به من چه؟
کسی که وزه خانم خطاب شده بود تا آن لحظه به صدرا خیره شده بود که با این حرف امیرعلی برگشت و تند پرید میان حرفاش :
_ من گفتم تو چرا تکرار کردی؟
امیرعلی خواست جوابش را بدهد که امانش نداد و دوباره برگشت سمت صدرا.
_ تازه رسیدی؟ آخه چجور-
امیرعلی خندید و حق به جانب نگاهش کرد.
+ فکر میکنی وقتی من داشتم خواب هفت پادشاهو میدیدم کی درو برات باز کرد؟
چینی به پیشانیاش داد و در ادامه گفت :
+ هنوز دچار خوابگردی نشدم!
صدرا بیتوجه به بحثشان دوباره به امیرعلی خیره شد.
- اون گفت تو چرا تکرار کردی؟
چشمهای امیرعلی گرد شده بودند. هروقت میخواست چیزی را ثابت کند اینطور گرد میشدند.
+ داداش بخدا من خواب بودم، این اومد جیغ جیغ کرد میخواست با حرفاش اغفالم کنه! منم هنوز رو حالت پرواز بودم نمیدونستم کجا دارم فرود میام خوردم به دست انداز-
_ خب بابا نکش خودتو من گفتم اصلاً!
امیرعلی پشت چشمی برایش نازک کرد.
+ نکشیمون پتروس!
بدون توجه به این حرفش برگشت سمت صدرا.
_ این امیرعلی نمیذاره من یه سلام کنم..
خوبی تو؟ مگه پروازت امروز نبود؟
صدرا لبخندی در جوابش زد.
- قرار بود امروز بیام ولی میخواستم یکم بیشتر پیش امیرعلی بمونم، واسه همین دیشب برگشتم.
بعد با همان لبخندش رو کرد به سمت امیرعلی.
- دیگه وقت نکرد آثار جرمشو پاک کنه.
با این حرف صدرا، " عه " بلندی گفت و با حالتی خاص به امیرعلی نگاه کرد.
_ پس جون سالم به در بردی؟
امیرعلی سرش را چرخاند به طرفش و پوزخند آرامی زد. چه میگفت؟ میگفت نبودی و میدان جنگی که این خانه شده بود ندیدی؟
+ نه بابا این روحمه، دست بزن ببین رد میش-
هنوز حرفش کامل نشده بود که صدرا سری از روی تاسف تکان داد و پرید میان بحثشان.
- من میوفتم گوشه خانه سالمندان ولی شما دوتا بزرگ نمیشید، ول کنید این حرفارو
سر هردویشان چرخید سمت صدرا.
- پاشید برید بیرون صبحونه آماده کردم، پاشید.
پتو را از دور امیرعلی کشید و ضربهای به پشتش زد.
- پاشو ببینم بچه
امیرعلی با لبخند بلند شد و عین بچهها از گردن صدرا آویزان شد، بوسهای روی صورتش نشاند و پیروزمندانه به او که دنبالش از جا بلند شده بود نگاه کرد.
+ دیگه به داداش من نمیگی عنق بداخلاقا!
صدرا با لبخند کمرنگی دستی روی شانه امیرعلی کشید.
_ خودتم که میگی!
از صدرا جدا شد و انگشتش را به طرف خودش گرفت. شمرده شمرده و با تاکید گفت :
+ من فرق دارم آیدا خانم. یادت باشه.
و بعد همان انگشت را به نشانه تهدید جلویش تکان داد. نگاهی به صدرا و دوباره به او انداخت و بعد از قدمی به عقب برداشتن، برگشت و از اتاق خارج شد.
قبل از اینکه صدرا فرصت کند به حالت چهرهاش بخندد آیدا با غرولند پشت سرش بیرون رفت.
سری تکان داد، این دو نفر هیچوقت سر عقل نمیآمدند.
خم شد و پتوی خاکستری امیرعلی را روی تخت مرتب کرد. بالشت ها را کنار هم چید و خواست از اتاق برود بیرون که صدایی توجهش را جلب کرد.
برگشت سمت منبع صدا و با صفحه روشن گوشی امیرعلی که همان جا روی پاتختی مانده بود روبهرو شد.
اعلان پیام بود. خواست بیخیال بشود اما کنجکاویاش باعث شد نگاهی به شرح پیام بیندازد.
" امروز منتظرتونم آقای رستگاری. "
چین ریزی از کنجکاوی به پیشانی صدرا افتاد، اما درست وقتی خواست نام فرستنده را بخواند صفحه گوشی خاموش شد.
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 13 #Ep • صدرا با خونسردی لبخندی به صورت وحشت زدهاش پاشید و هم
پ.ن¹ : تو با همه فرق کن :) ❤️🩹
پ.ن² : آقا امیرعلی چشم به راه داره.
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 13 #Ep • صدرا با خونسردی لبخندی به صورت وحشت زدهاش پاشید و هم
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 14 #Ep •
هنوز نگاهش را از صفحه سیاه گوشی نگرفته بود که با صدا زدنِ امیرعلی بیخیال شد و از اتاق بیرون رفت.
با خود فکر کرد که بعداً از خودش میپرسد و بعد از زدن لبخند محوی کنار امیرعلی پشت اُپن ایستاد.
_ امیرعلی تو خونتو پر از چرتوپرت کردی پول نداشتی یه دست میز صندلی بخری؟
آیدا که روی صندلی پایه بلندی نشسته بود و آرنجهایش را به اُپن تکیه داده بود گفت و امیرعلی انگار که چیزی یادش افتاده باشد لیوان چایش را گذاشت پایین.
+ بابا دوهفتست سفارش دادم هنوز نیاوردنش، امروز بهشون زنگ میزنم
آیدا با حالت " وا " نگاهش کرد.
_ سفارش چیه خب حضوری برو بخر دیگه
امیرعلی لبخند تمسخرآمیزی به رویش پاشید.
+ بعد سرکار خانم میرن جای من سر شیفت؟
چشم غرهای در جواب به حرفش رفت که امیرعلی شانه بالا انداخت و چایش را سر کشید. لیوان را جلوی صدرا هول داد تا دوباره پرش کند و بعد خیره به نیمرخش پرسید :
+ میری پیش مامان دیگه؟
صدرا سری تکان داد و بعد از پر کردن لیوانش دوباره هولش داد جلوی امیرعلی.
آیدا کمی به جلو خم شد و دستهایش را در هم قفل کرد.
_ خاله میدونه زودتر اومدی؟
- نه نمیدونه.
و بعد تهدیدآمیز انگشتش را جلویش تکان داد :
- آیدا بهش نمیگیا!
امیرعلی زد زیرخنده و به آیدا نگاه کرد.
+ بفهمه دوباره میخواد شیرشو حروممون کنه
صدرا همانطور قوری به دست امیرعلی را چپ چپ نگاه کرد.
- چیش خنده داره؟
امیرعلی بیتفاوت ضربه آرامی به بازویش زد و با چشم و ابرو به قوری در دستش اشاره زد.
+ مواظب باش چاییت سر نره پیرمرد
صدرا خیره به امیرعلی، قوری را با تقی روی اپن کوبید.
- تو خجالت نمیکشی بچه؟ اینجا خونه توعه مثلا ولی من باید کدبانوییشو کنم
آیدا فرصت طلبانه در تایید حرفش سر تکان داد.
_ راست میگه، پس تو اینجا چیکار میکنی؟
+ وا مگه خونه غریبهست خونه داداششه دیگه.
آیدا دست به سینه تکیه داد به صندلی.
_ نه دیگه، باید بشه خونه داداش و زن داداش.
زن داداش را با تاکید بیشتری گفت و حسی عجیب در دلش ایجاد شد.
امیرعلی چشمهایش را ریز کرد و به آیدا خیره شد.
+ منتظر دستور شاهزاده بودم اتفاقاً..
و حق به جانب تر ادامه داد :
+ اصلاً تو اینجا چیکار میکنی؟ مثلا اومده بودی کمکم همینکارارو کنی، نمیکنی که هیچ خلوت منو داداشمم بهم زدی.
آیدا در جوابش با پررویی شانه بالا انداخت.
_ به من چه؟ زنت باید اینکارارو کنه.
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 14 #Ep • هنوز نگاهش را از صفحه سیاه گوشی نگرفته بود که با
پ.ن¹ : بحثهای تموم نشدنیِ این سه نفر 👀
پ.ن² : صدرا کدآقا شده.
پ.ن³ : آیدا جان؟ چه حسِ عجیبی؟