eitaa logo
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
677 دنبال‌کننده
31 عکس
11 ویدیو
0 فایل
آدم. - 25 July. وبلاگ شخصی. آدم است و سیب خوردن، آدم است و اشتباه. https://daigo.ir/secret/91375840776
مشاهده در ایتا
دانلود
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
📢 رهبر انقلاب، امشب: آقای کریمی! «ای ایران» بخوان... 📝 رهبر انقلاب امشب، خطاب به آقای محمود کریمی ف
بوی جنگ تازه نیست. خیلی پیش‌تر از این‌که کسی آن را خبر دهد، در هوا مانده بود. از سال پنجاه‌ونه بود، از روزی که آتش بر جان خرمشهر افتاد. پیش‌تر از آن هم بود. وقتی قابیل، هابیل را بر خاک انداخت و زمین برای اولین‌بار طعم خون را چشید. حتی باز هم عقب‌تر، همان لحظه‌ای که حوا سیب را در دهان گذاشت و انسان، طعم وسوسه را شناخت. و باز، دورتر از همه، از روزی که شیطان بر آدم سجده نکرد و سرپیچی، در تار و پود جهان جا گرفت.
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
بوی جنگ تازه نیست. خیلی پیش‌تر از این‌که کسی آن را خبر دهد، در هوا مانده بود. از سال پنجاه‌ونه بود،
جنگ همیشه بوده. در هر نگاه پر از کینه، در هر دستی که به خنجر نزدیک شده، در هر دلی که صلح را کوچک شمرده. ما فقط هر بار به شکل تازه‌ای بویش را می‌فهمیم، گاهی در صدای توپ، گاهی در خبرها، و گاهی در لرزش ناگهانی دل.
انگار جهان بر لبه‌ی تیغی راه می‌رود: یک سو جنگ، یک سو صلح. هر جا خنجری از غلاف درآمده، دستی هم زخم را بسته. هر جا شهری در آتش سوخته، مردمی همدیگر را از زیر آوار بیرون کشیده‌اند. جنگ سایه‌ی دیرینه‌ی انسان است. اما صلح، نوری‌ست که خودش را از میان سایه به دیده می‌رساند. جنگ، هویتِ همیشگیِ صلح است.
اولین‌بار که او را دیدم، [ نوبرانه‌ی بلندترین شاخه‌ای بود ] که دست هیچ‌کس به آن نمی‌رسید.
و مهم‌تر از همه، دلتنگِ اهواز میشم.
آدمی‌زاد جماعت را دو وجه است خانم جون. یا نسيان و حیاتِ طیبه، یا اُنس و ذلتِ مخلد‌. یا دل نبند، یا اگر دل می‌بندی یادت بمونه نعمتی به نام فراموشی رو با خاک همه قاطی نکردن. یکی از همون شبایی که تو در و دیوار و چنگ می‌زنی که یادبودِ لحظه‌ی خداحافظی رو فراموش کنی، صاحبِ این اثر فرخنده به خواب هفت پادشاه و جنگ با دیو سپید رفته. آره خلاصه، نمیصرفِد‌. کوه باش و دل‌نبند. که آدم‌ها رودند‌ و می‌روند. می‌روند. می‌روند.
گفتم: [ می‌خوام مهاجرت کنم. ] بدون اینکه نگاه کنه گفت کار خوبی می‌کنی، سگای‌ زیادی هستن که آب برای خوردن ندارن. تو هم یکی‌شون.
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
گفتم: [ می‌خوام مهاجرت کنم. ] بدون اینکه نگاه کنه گفت کار خوبی می‌کنی، سگای‌ زیادی هستن که آب برای خ
دستِ تقدیر زودتر از پدر، پسر را در آغوش کشید. پسری که قرار بود روزگاری عصای دست شود، زودتر از باقی اولاد ترکِ وطن کرد. پدر ماند و دستی بی‌عصا. برگشته از جنگی نابرابر‌ در مصاف سرنوشت، و یک نفرت ابدی، از تمام بی‌وطن‌ها. پدری که بعد از شنیدن نخستین‌ گریه‌ی آخرین فرزندش، به همسرش گفت: عصای دستِ روزهای پیری‌‌مان آمد، بیست و چندسال بعد در سالگرد به دنیا آمدن عصای پیری‌شان، او را با دو چمدان و یک کوله پشتی، راهیِ خیابان بی‌برگشتی به نام مهاجرت کرد‌..
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
خیلی خسته‌م، و در اینجا خستگی نام مستعار تولد دوباره نیست. ترکیبی‌ست بدترکیب، از ناچاری و نخواستن و
پنجره تا آخر باز، و کولر به‌وضوح روشن است. نمی‌توانم تشخیص دهم باد خنکی که موهایم را به رقص و بدنم را به لرز در آورده از پنجره می‌آید یا دیوار. هرچیز که هست، بیش از پیش تمرکزم را گرفته. صدای کولر و شفافیت غیرطبیعیِ شیشه‌ی پنجره، خاطره‌ی با دست پس زدن و با پا و دُم پیش کشیدن تعریف می‌کند. کولر را خاموش می‌کنم، پنجره را می‌بندم، پرده را می‌کشم، می‌نویسم چیزی برای نوشتن نیست، و تلفنم را به دیوار روبه‌رو می‌کوبم. شکستنی‌ من بودم، تلفن مهم نیست.
یک‌سری مرض‌های اجتماعی ریشه در جهل و توهم برتری دارد‌. مترو، شریانِ حیاتیِ شهر، بدل دفتری می‌شود برای نگارش بی‌سوادانه‌ی تأملاتی که از هر جهت جز حماقت و شرمساری ثمری ندارد. گویی اینان‌ می‌خواهند فریاد بزنند یک فرد تا چه اندازه‌ می‌تواند از قافله‌ی فرهیختگی عقب بماند. و دریغ از فضایی که باید مأمن آرامش و تردد آسوده باشد، اما بدل شده به آینه‌ی تمام‌نمایِ ناهنجاری‌های فرهنگیِ قشری‌ خاص، با برچسب پررنگِ: «بی‌سوادی»